رمان نازخاتون 3 - اینفو
طالع بینی

رمان نازخاتون 3


عموو زنعمو استین بالا زدن خبر میفرستادن و عمو خودش رفت و همه چیز خرید ...
فرهاد چلو گوشت با گوشت گوسفندی دوست داشت و براش گوسفند پختن...خاتون مشتی تو برنج زد و گفت : خوب لاشو بگردین فضله موش پیدا نشه ...
خاتون به همه چی سرک کشید و گفت : نازی چیزی نمیخوای بگی ؟
پشت سرش تو اشپزخونه میرفتم ...از سبد یدونه الو برداشتم تو دهنم گزاشتم و گفتم : خاتون من فقط فرهاد رو میخوام این ریخت و پاش ها مال بقیه است ‌...
خاتون نگاهم کرد و گفت: خوشبختی تو تنها ارزوی منه ...
از پشت سر بغلش گرفتم ...خدمه نگاه میکردن و گفتم‌: خاتون تو همه چیز منی ...سایه ات از سرم کم نشه ...
سبدهای سیب رو تو حوض میشستن و داشتن پرتقالهای از شمال رسیده رو میچیدن ..‌.اذر ماه فصل اخر پاییز بود...
نه برگی بود نه سرسبزی ...
زمین یخ بسته بود دلش ...
خاتون وارد حیاط شد و گفت: خداکنه فردا هم هوا اینطور باشه ‌..
به اسمون نگاه کردم و گفتم : خاتون شما کی عروسی کردین ؟
خاتون نزدیک حوض نشست و گفت: من تابستون بود ...یادش بخیر چه روزی بود اقام با دعو ا منو از خونه راهی کرد ...
ریز خندیدم و گفتم : شما هم مثل من از پدر شانس نیاوردی خاتون ...
خاتون خیره بهم گفت : پدرت لیاقت نداره ...
_ خاتون چی رو از من مخفی میکنی ...همش حس میکنم یچیزی هست ولی خاتون نمیخواد بگه ...
_ اره هست ...خیلی چیزا هست ...الان موقع گفتنش نیست ...به وقتش بهت میگم‌...
اخمی کروم و گفتم خاتون الان بگو ...
دستشو رو دستم گزاشت و گفت : صبور باش ....
_ فردا اقام و زنش میان ؟
_ اره میان ...مگه میشه نیان ...اون خیر سرش پدرته ...
_ کاش نبود ...
خاتون فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت ...
مرغ ها از لونه بیرون فرار کردن و زیر دست و پا فرار میکردن ...عمو دنبالشون بود و میخواست بگیردشون و نمیتونست ...
همه میخندیدن و مرغ ها اینور و اونور میپریدن ...
خاتون با خنده گفت : نگاه کن مرغا اومدن عروسی ...
زنعمو از کله سحر رفته بود ارایشگاه و خدا میدونست داره چیکار میگنه ...


اخرای شب بود ...
زنعمو با موهای رنگ‌ شده و پیراهنی که برای خودش اماده کرده بود...
با خاتون فقط نگاهش میکردیم ...انگار عروسی خودش بود دامن پف دار بلند و تاجی که خریده بود فردا سرش بزاره ...
خاتون با خنده گفت: دوباره میخوای عروس شی؟
زنعمو خجالت زده گفت: خاتون عروسی پسرمه ...
_ولی انگار خودت قراره عروس شی ...
اونا بحث همیشگیشون رو میکردن و من رفتم تو اتاق فرهاد ...
همه جا مرتب بود و هر روز خودم خاک رو وسایلشو تمیز میکردم ...
کمد لباسهاش مرتب بود و دلم بی صبرانه انتظارشو میکشید ...
اخرین شب مجردیمون بود و فردا شب با هم قرار بود شب رو صبح کنیم ...
همونجا لا به لای وسایلی که مونده بود خوابم برد ...
صبح افتاب زده بود که خاتون اومد بالا سرم ...
اروم شونه امو گرفت تکونم داد و گفت و نازی ...
چشم هامو باز کردم‌...پالتوامو به طرفم‌ گرفت و گفت : بریم پیش مادرت ...
فردا چله داری نمیتونی بری ...بریم تا بیدار نشدن برگردیم ...
با عجله بلند شدم ...دور سرم روسری بستم و پالتو تنم کردم ...
راننده منتظرمون بود و گفت : تو ماشین برات نون و پنیر گذاشتم اونجا بخور ضعف نکنی ...
هنوز افتاب کامل بیرون نیومده بود و راهی شدیم ...
تا اونجا راهی نبود ...راننده نگه داشت و خاتون‌گفت : منتظر باش میایم‌...
هوا اول صبح بقدری سرد بود که گونه هام سرخ شدن ...
خاتون‌ کنارم قدم برداشت و گفت : اگه زنده بود امشب اونم کیف میکرد از دیدنت ...
خاتون شونه امو گرفت و گفت: خدابیامرزدش ...
سنگ‌سفیدشو دستی کشیدم و گفتم : کاش بود ...
خاتون اهی کشید و گفت: بهش قول دادم یه روزی بهت بگم‌...
امروز میخوام بگم‌ تو کی هستی تو چی هستی ...
پدرت کیه ...مادرت کیه ...
با تعجب به خاتون چشم دوختم ...
نگاهم نمیکرد و چشمش به سنگ بود و گفت : دیشب خوابشو دیدم‌...
ازم دلخور بود ...چرا نمیدونم ولی اخمو بود ...مادرت همیشه لبهاش میخندید ولی دیشب ناراحت بود ...
بهش گفتم‌ دخترت داره عروس میشه ازم رو گرفت ‌..
شاید چون نگفتم بهت ...
_ چی رو بهم نگفتی خاتون ؟
با انگشتش خاک های روی سنگ رو پاک کرد و گفت : مادرت ...

خوشگل و بی نقص بود ...
ما با خانواده اش رفت و امد داشتیم‌...
قراد بود مادرت زن یه مرد خیلی خوب و تحصیل کرده بشه ...
مادرت رو خیلی دوست داستم‌ با ادب با کمالات ...خانم‌ ....هنرمند بود ...
پدرت اون روزا جوون بود سر خوش بود ...
وقتی بهش گفتم میخوام مادرتو براش خواستگاری کنم‌ قبول نکرد ...میگفت نه اون بدرد نمیخوره ...
ولی من اصرار داشتم که اون رو باید بگیره ...من خبر نداستم مادرت رو نشون اون مرد کردن ....
با نقشه مادرتو که برای خرید اومده بود ابادی ما کشوندم خونه ...
اون اومده بود خرید عروسی کنه و من نمیدونستم ...به جون خودت قسم‌ نمیدونستم‌...
مادرت و اون مرد دلباخته هم بودن ...ولی من نمیدونستم‌‌...
مادربزرگت مرده بود و مادرت با یه خدمتکار اومده بود ...
میخواست بهم بگه و گفت : که نامزد داره ...
من‌ نقشه کشیدم‌...
من بودم‌ که مادرتو فرستادم تو اون اتاق‌‌... میدونستم‌ نمیتونه وقتی مادرتو ببینه خودشو کنترل کنه ...
مادرت یه پیراهن خریده بود ...
رفت تو اون اتاق که آینه داشت ...
صدای گریه هاشو شنیدم‌...
صدای خفه ای که میومد رو شنیدم‌...
ولی نرفتم کمکش ...
با خودم گفتم : اینجوری زن بابات میشه ...باباتم دسته گل خودشه قبول میکنه ...
ولی نمیدونستم‌ که اون زن یکی دیگه است ...
نمیدونستم که اون حامله است ...
خودشم‌ نمیدونست ...
صمد اومد بیرون رفت سمت توالت ...اروم پرده رو کنار زدم‌...به مادرت نگاه میکردم‌...
دقیق شدم خبری از خ نبود ...
یهو دلم لرزید ...
رفتم‌ داخل ...
مهری خجالت زده تیکه های لباس رو جلوی روش گرفت ...
گریه میکرد و از اون بی ابرویی ترسیده بود ...
به من پناه اورد که مسبب همش بودم‌...
دستشو به طرفم دراز کرد و گفت : خاتون ابروم رفت ... من زن یکی دیگه ام ...
حون به پا میشه ...
فردا ص*ه ام تموم میشه و میخوایم عقد کنیم‌...


اشکهای مهری میریخت و من نگاهش میکردم ...
کی باور میکرد من چه کناهی کرده بودم ...
مادرت ترسید از بی ابرویی از اینکه نتونه سر بلند کنه ...شوهرش بهش انگ‌ زد که اون حیانت کاره ...
صمد نمیخواستش و به رور من عقدش کرد ...
وقتی فهمیدم حامله است زیاد دونستنش برام سخت نبود که تو بجه صمد نیستی ...
صمد همون یکبار با مادرت بود ولی تو اون موقع بودی ...
پدرت کسی دیگه است ...
من میدونستم و مادرت ...ازم قول گرفت یه روزی بهت بگم اون کیه ...
از بجگی میگفتم تو شبیه منی تا تو سر همه بره که تو نوه منی ...
ولی نبودی ...
تو خاتون شبیه پدرتی شبیه همون مردی که عاشق مادرت بود ...
خاتون سرشو رو سنگ گزاشت و گریه کنان گفت : مهری منو حلال کردی ؟
مهری کاش من مرده بودم ...
من که شکه شده بودم و فقط به خاتون نگاه میکردم‌...
خنده ام‌ گرفته بود و گفتم : خاتون اینا چیه میگی ؟‌
خاتون سرشو بلند نکرد و بین اشک هاش گفت : من مقصر بودم‌...من مادرتو انداختم تو چاه صمد ...
صمد از مادرت بدش میامد...
من خودخاهی کردم‌...
اشک لبهامو شور کرد و گفتم خاتون ؟
خاتون سرشو بالا اورد و گفت: گوش کن ....اگه ازم‌ بدت بیاد حق داری ولی گوش کن ...پدرت نمیدونم کجاست اون نمیدونه تو هستی ...کسی جز من نمیدونست ...ترسیدم ب میرم ونتونم بهت بگم ‌...
اونروز از فرهاد ترسیدم اگه میفهمید شاید عقب میکشید ...پدرت اوایل شک کرد ولی نتونست ثابت کنه ‌...
مادرت سوخت تو اتیش خودخاهی من ...
پدر واقعی ات ...پدربزرگت مادرتو بیرون کردن ...میگفتن یه ه** است ...
میگفتن با پدرت از قبل بوده ...
عقد پدرت و مادرت هیچ وقت درست و حسابی نبود...صمد یه نفر دیگه رو میخواست و اونو بالاخره گرفت ...
اگه کسی میدونست تو رو بیرون مینداختن ...
سکوت کردم چون میخواستم بزرگت کنم‌...
میخواستم برای مادرت جبران کنم‌...
نمیدونم‌ الان چی میشه ولی خواستم این راز بین ما سه نفر باشه...
من ...تو ...مادرخدابیامرزت ....


خاتون حرف میزد و من باورم نمیشد ...
مثل دیوونه ها خندیدم و گفت : این دنیا عادلانه است ؟
خاتون شرمنده بود و گفت : مادرت از کناه من گذشت حلالم کرد ...تو هم حلالم کن ...
از شدت گریه نمیتونستم درست ببینمش و گفتم : خاتون تو چیکار کردی؟؟؟
خاتون اروم اروم تو سرش زد و گفت : من دیوانگی کردم‌...خاتون میلرزید و من به سنگ مادر درد کشیده مظلومم چشم دوختم ...
از ته دلم گریه میکردم و از خدا صبر برای خودم میخواستم .....
یکساعتی میشد اونجا نشسته بودیم و فقط گریه میکردیم‌...
خاتوم‌ دستشو جلو اورد ....
خودمو عقب کشیدم و گفت : بهم رحم‌ کن نمیخوام اینطوری ازم دل بکنی ...
_ خاتون چطور دلت اومد، خاتون تو فرشته زندگی من بودی ...
خاتون خودش خیلی ناراحت بود و گریه میکرد ...
دستمو گرفت و بوسید و گفت : حلالم کن ...
نتونستم نبخشمش ...
خاتون مثل یه پروانه دورم میچرخید ...
سرشو بغل گرفتم اخه کسی جز اونو نداشتم‌...
خاتون تو بغلم و من گریه میکردیم...
چه زندگی ای... کی باورش میشد این ها همش مال قصه ها بوده ...
کی میتونست درک کنه...‌پدرم‌ کی بود روز عروسیم باید میفهمیدم‌...
تا خونه برسیم‌ خاتون نگاهم نکرد شرمنده بود خجالت میکشید ...
زنعمو با دیدنمون دست به کمر زد و گفت : کجا بودین ؟
خاتون دست تکون داد و گفت : فبرستون...
زنعمو فکر کرد شوخی میکنیم و گفت : خاتون ارایشگر اومده نازی برو اتاق خودتون ...
خاتون دستمو فشرد و گفت :من همیشه کنارتم ...
سری تکون دادم و رفتم داخل اتاق های خودم‌...
زنعمو تحت رو گل ریخته بود و روش پر بود از گل ...
بالاخره یه لبخند رو لبهام نشست ...
ارایشگر گفت :موهاتو بپیچم؟
فر هم میتونم‌ کنم‌...
اروم‌گفتم‌: بپیچ...
جلوی آینه روی متکاها نشستم ...حرفهای خاتون از سرم بیرون نمیرفت و به آینه خیره بودم‌...
مادرم...
مادرم‌...چی کشیده بود ...
چه حس و حال بدی بود ...
چه روز بدی بود ...
روز قشنگم‌ خراب شده بود ...
چه روزی بود ...همش غم ...
همش درد ...


ارایشگر نگاهم کرد و گفت : فرهاد خان چه زن قشنگی گرفته ...دوست داری تو چشم هات سرمه بکشم ؟‌
جوابی ندادم و گفت : خاتون گفته خوشگلتر از اینی هستی بشی ...
میخوان از عمارت هم بیان خونه اتون ؟‌
راست میگن خاتون و مادر اردشیر خان خواهرن ...؟ یعنی شما قوم و خویش اونایین شما هم خانزاده این ...
شونه امو گرفت تکونم داد و گفت : نازی با توام ...
_ چی گفتی؟‌
_ ای بابا توام که کله ات داغ عاشقی ...داماد هنوز نیومده ...
تموم دیگه از فردا یکی هستی مثل ما ...
خودش میگفت و خودش میخندید...
مهمونا تک تک میومدن و زنعمو لباس عروسمو کمک کرد بپوشم ...
تاج رو روی سرم گزاشتن و تور بلندمو اویز سرم‌ کرد ...
خاتون نمیومد سراغم و خجالت میکشید تو چشم هام نگاه کنه ...
صدای دایره زنها میومد و دیگه رسما روز عروسیم فرا رسیده بود ...
صدای بع بع گوسفندی که عمو اماده بسته بود هم میومد.‌..
زنعمو با خنده گفت یه گوسفنو لال هم نبود این که کله امون رو خورد ...
برنج رو ابکش کردن و دم گزاشتن ...
سینی های شیرینی و میوه میچرخید و زنها میردن و میرقصیدن ...اگه خاله توبا میومد میخواستن اروم بشینن و به بجه ها سفارش کرده بودن ماشین گوجه ای عمارت رو دیدن خبر بفرستن ...
دیگه باید فرهاد میومد ...
خاتون اومد داخل...منو که تو لباس عروس دید دستهاشو جلو دهنش گذاشت و همونطور که اشک تو چشم هاش حلقه میزد گفت: جانم به فدات مثل ماه شدی ...
دستهاشو برام باز کرد ...اولین باری بود که تردید داشتم برای رفتن تو اغوشی که از کودکی توش بزرگ شده بودم‌...
خاتون دستهاشو جمع کرد و گفت : حق داری ...
زنعمو با تعجب نگاه کرد و خاتون ادامه داد ...اون اغوش امروز فقط حق فرهاد...
زنعمو به سنه خودش زد و گفت : دیگه باید برسه ...پسر تاج سرم‌...
نازی به سال نکشیده باید نوه بیاری برای ما ...
یه پسر یه ریشه برای اینجا ...
تو دلم خندیدم و گفتم : من نمیدونم بجه کی هستم ...بجه بیارم که جی بشه ...
پدرم کی هست ...از خون کی هستم ...


خاتون‌ سکوت کرد و کمک کرد بیرون برم‌...پایین تورم رو گرفته بود تا به سالن مهمونا برم ...
مهمونامون خیلی مختصر بودن ...دیس های میوه بین دستها میچرخید و بیشتر از هر چیزی به فکر خوردن بودن ...
با ورودم زنعمو کل کشید و روی سرم نقل میپاچیدن ...
نامادریم اخم کرده بود و اصلا از جاش تکون نخورد ...
خاتون به همه خوش امد گفت و منو بالای مجلس روی صندلی نشوندن ...
یه لگن حنا درست کرده بودن و خاتون خودش جلو اومد و گفت : با اجازه جمع خودم حنا میبندم ...
زنهای بین جمع خندیدن و یکیشون گفت : خاتون تو مگه مادرشوهرشی ؟ بزار عروست ببنده ...
خاتون با خنده جواب داد ارزوم بود امروز دست و پاشو حنا ببندم ...
هنوز حرف خاتون تموم نشده بود که صدای خاله توبا اومد و گفت: منتظر من نموندی پس خاتون ...
خاله توبا اومده بود ...
فکر نمیکردن بیاد و خودشو رسونده بود...
همه به احترامش سرپا شدن ...
تک تک جلو میرفتن و دستشو میبوسیدن ...
خاله کنار من نشست و گفت: تا داماد بیاد من جاش میشینم‌...
رسم قشنگی بود و زن ها لباس مردونه پوشیده بودن و یکی دیگه لباس زنونه و نمایش بازی میکردن و همه میخندیدن ...
زنشو گرفته بود و میخواست ببوسدش ...
صدای خندهای همه میومد و خاله از خنده به من تکیه داد و گفت : امشب همه خیال شوهراشون رو میکنن ...
بین خندهاش نگاهم کرد و گفت: چقدرخوشگل شدی دختر ...
حیف که این خاتون به ما روی خوش نشون نداد ...
نمیزاشتم دست کسی دیگه بیوفتی ...
عروس عمارت میشدی ...
حیف که نشد ...
چقدر حرفش تلخ بود من و فرهاد عشقی عمیق بین هم داشتیم ...
این همه زیبایی متعلق به اون بود ...
برامون چای اوردن و خاله اشاره کرد برای من چای بیارن و توش نبات بندازن ...
همونطور که دایره زنها با اجازه خاله میزدن ...خاله دستی به دامنم کشید و گفت : امشب عروس میشی ...
خدابیامرز مادرت رو یکبار دیده بودم ...
خاتون اوردش عمارت ما خیلی مهربون بود ...توام مثل اونی ...خانم و اروم‌....
دلم ریش میشد میزدن وقتی اسم مامانم میومد ...
مادری که نتونست خیری از این دنیا ببینه ...
دم ظهر شده بود و باید ناهار میاوردن ولی خبری از فرهاد نبود ...
خاتون عمو و فردین رو فرستاده بود کنار جاده تا پیگیر فرهاد بشن ...


دیس های پلو رو میاوردن و چه عطر و بویی داشت..
منم‌ گرسنه بودم و خاله توبا گفت:یجور بخور رنگ رژت پاک نشه هنوز داماد نرسیده..
یه تیکه گوشت دهنم گزاشتم و هنوز خبری از فرهاد نبود!
ساعت مثل باد جلو میرفت و جاشو به عصر میداد...خاتون کنارم نشست و همونطور که با دستم بازی میکرد گفت: چقدر زود بزرگ شدی..
یچیزی مثل خوره داشت وجودمو میخورد و گفتم:خاتون چرا پس همیشه میگفتین مادرم بعد چهارسال بجه دار شد؟ اون قصه اول صبحی چی بود؟
خاتون اهی کشید و گفت:من اینطور خواستم بدونی تا یوقت نسبت به پدرت دلسرد نشی...نخواستم بدونی پدرت حتی نه ماه هم مادرتو تحمل نکرده بود...
با اخم گفتم:منظورت از پدر صمده مردی که هیچ وقت پدرم نبوده...خاتون سکوت کرد..
دیگه حوصله همه سر رفته بود و جای بزن و برقص جاشو به همهمه و غیبت داده بود..
خاتون مدام بیرون میرفت و میومد...
خسته شده بودم و دلم میخواست دراز بکشم‌..ساعتها بود همونطور نشسته بودم و هیج تکونی نخورده بودم‌...
هوا که تاریک میشد کم کم همه میرفتن و کسی روش نمیشد سراغ داماد رو بگیره...
یکی میگفت پشیمون شده ‌!
یکی میگفت: فرار کرده یکی میگفت دلش دیگه منو نمیخواد و داشتن باحرفاشون اذیتم میگردن...
اون لحظات بدترین لحظات برای هر عروسی بود...لباس سفید عروسی توی تنم داشت ازارم‌میداد و بغض گلموم میفشرد...
خاله توبا اتاق که خلوت شد رو له خاتون گفت:کجاست فرهاد؟
خاتوم دلنگرون نگاهم کرد و گفت:والا منم نمیدونم..
_ خبر بدم اردشیر ینفر رو بفرسته پیش؟
_ نه رفتن خبری نبوده...قرار بود صبح اینجا باشه..صمد رفت ایستگاه اتوبوس ها تا بپرسه..
به هرجا که بگی زنگ‌زدیم میگن نمیدونن...
دلم شور میزد و نمیدونم چرا حالت تهوع گرفته بودم‌...
دستهام یخ کرده بود و به زور میتونستم مشتمو ببندم‌...
زنعمو پیداهنشو عوض کرد و گفت: بزار بیاد خودم گوششو پیچ میدم..
هوا تاریک بود و همه دلنگرون به هم نگاه میکرون‌...
صدای باز شدن درب عمارت اومد و انگاری قلبمو از جا کنده باشن!
با بغض گفتم: اومد فرهادم اومد ...
دامنمو تو دست گرفتم و همونطور که بیرون میرفتم گفتم: فرهادم اومد ...
پله هارو انگار پرواز میکردم‌...نور ماشین نمیزاشت جلو رو ببینم و خاتون از بالای پله ها فریاد زد ارومتر...
ولی هیچ چیزی نمیتونیت مانع رسیرن من به فرهادم بشه ‌....
برای شیرین بودنش برای خوشبخت بودن کنارش پرواز میکردم‌...
انگار راه طولانی شده بود و همونطور که میدویدم...
خیسی اشک رو کنار چشمم حس میکردم...
اون ساعتها برام‌ مثل حهنم بود تا فرهادم برسه...


بالاخره به ماشین رسیدم‌...نور نمیزاشت ببینمش و قامت بلند فردین رو دیدم‌ که از ماشین پیاده میشد...
فقط خودمو تو بغلش انداختم...محکم تو اغوش گرفتمش و با حرص گفتم: چرا انقدر دیر اومدی...هیچ وقت بابت الان اومدنت نمیبخشمت...
اشک هام شونه اشو خیس میکرد...
لباسشو چنگ‌ میزدم و محکمتر از همیشه گرفته بودمش....با دلخوری گفتم‌:ادم عشقشو انقدر معطل میکنه...من اینجا منتظرت بودم‌...این لباس و این ارایش بدون تو معنی نداره...یهو حرفمو بریدم و اون بوی همیشگی رو نمیداد...
چقدر بوی غریبه ای داشت...
با تعجب خودمو عقب کشیدم تا بپرسم که صورتشو دیدم‌...
خنده رو لبهام خشکید اون ماشین فرهاد بود ولی اون فرهاد نبود...
اردشیر خان بود که بغل گرفته بودمش ...
یهو عقب رفتم و گفتم‌: شمایی ؟‌
دوباره به ماشین نگاه کردم و دوباره به اردشیر اشتباه کرده بودم ولی اون ماشین فرهاد بود...
اردشیر خیره به من بود و من به اون...
خاتون نفس زنان جلو اومد ‌.‌..
اردشیر خم‌ شد ماشین رو خاموش کرد و دیگه همه میدیدن اون فرهاد نیست...
صدای نفس کشیدن خاتون زیر گوشم‌ بود و گفت:اردشیر خان تویی ؟‌
اردشیر حرفی نمیزد و فقط به من نگاه میکرد...
انگار نگاهش روی من یخ بسته بود...
به داخل ماشین نگاهم چرخید خبری از فرهاد نبود...دیگه همه پشت سر من ایستاده بودن و عمو گفت: اردشیر خان ماشین فرهاد این؟
زنعمو مهلت نداد و گفت: دست شماست؟
خودش کجاست؟‌
ماشینو گزاشته بود ایستگاه اتوبوس ها که زودتر بیاد...الان بیاد ماشین نیست بیاد خونه...
اردشیر سرفه ای کرد و همونطور که به من نگاه میکرد گفت: غروبی زنگ‌زدن...چندنفر تو یه درگیری زخمی شدن...
دونفرشونم مردن...
نتونست ادامه بده و من گفتم: فرهاد زخمی شده؟
ولی اردشیر کلمه ای حرف نزد و به عمو نگاه کرد...اون نگاهش هزارتا جواب داشت و صدای حیغ های زنعمو منو به خودم اورد...
چرا حیغ میزد چرا گریه میکرد...
خاتون روی زمین افتاد و عمو جلوتر رفت...
اردشیر یه تعداد برگه دست عمو داد و گفت:با احترام صبح با هلیکوپتر میارنش...
به من اطلاع دادن تا توی فبرستون بالا بهترین جارو براش اماده کنم‌....


اردشیر دیگه نگاهم نمیکرد شاید روش نمیشد...
نه حیغ میردم‌ نه اشک میریختم فقط به اردشیر نگاه میکردم‌...
زنعمو خورشو چنگ میزد...هرکسی سمتش میرفت رو میرد و موهاشو کنده بود و لابه لای انگشت هاش پر مو بود...
به همه نگاه میکردم‌...خاتون روی زمین بود و تو دهنش اب میریختن...
مگه میشدفرهاد من ب میره...نه مادر داشتم نه محبت پدر فرهاد برای من همه چیز بود...
خاتون از رو زمین بلند شد پی من میگشت...
روبروم اومد شونه هامو تو دست گرفت و همونطور که تکونم‌ میداد گفت: گریه کن ...
یچیزی بگو ...
داد بزن ...فر یاد بزن ...
ولی من خشکم زده بود...
خاتون داد میزد گریه کن الان میترکی...گریه کن بزار دلت اروم بگیره ...
دختر گریه کن ...
ولی من خشکم‌ زده بود ...اردشیر جلو اومد و کنار خاتون ایستاد و گفت : خاتون داری چیکار میکنی ولش کن ...
خاتون دست اردشیر رو گرفت و
گفت: تو بگو گریه کنه ....بگو حیغ بزنه ....قلب این دختر ترک میخوره ...
خاله توبا دست خاتون رو گرفت و گفت: گریه میکنه تو اروم‌ باش ...
زنعمو از حال رفته بود و میبردنش داخل ...
اردشیر دستشو جلو اورد و گفت : لباسهاش تو ماشین میخوای بیارمشون ؟‌
فقط تو چشم هاش نگاه کردم‌ ...من تصور کردم اون فرهاد منه ولی اون بوی فرهاد رو نمیداد ...
نمیدونم چرا چشم هام سیاهی رفت و فقط یادمه دستمو به طرف اردشیر دراز کردم ...
با خوردن اب یخ به صورتم چشم باز کردم‌...
خاتون دستهامو تو دست گرفته بود وگفت: بهوش اومد خدایا شکرت .‌‌..
خدایا دخترمو به تو سپردم ...
خاله توبا تو دهتم یچیزی ریخت و گفت : خاتون زبون به دهن بگیر ...
میخوای سکته کنه ...
دخترم بلند شو یچیز بزار دهنت رنگش شده مثل میت ها ...
تازه داشت یادم میومد چه بلایی به سرم اومده ...
دستمو به دست خاتون زدم و گفتم : فرهادم ؟‌
_ بمیرم ...بمیرم من ...
_ خاتون فرهاد منو بیار ...از بجگی عادتم دادی هرچی میخوام از تو بخوام‌...الان فرهادمو میخوام ...
خاتون فرهادمو بده ......

فرهادم نبود...
تورمو تکه تکه میکردم و صدای هق هقم عمارت رو برداشته بود...خاتون بغلم میگرفت مانعم میشد ولی هیچ قدرتی نمیتونست منو کنترل کنه ...
اسمون زندگیم تاریک و تار شده بود ...
مگه میشد فرهاد من رفته باشه ...
یه مشت لباسش شده بود مرحم‌ من ...
اونشب مثل یه شبی بود که صبحش ارزوی کسی نبود ...
چراغ های عروسی ...
دیگ و پلو عروسی تبدیل شد به دیگه عزا ...
یه گوشه از اتاق خودم و فرهاد نشسته بودم‌...
زانوهامو بغل گرفته بودم‌...
هنوز اون لباس عروسی تنم بود ...
از در و دیوار و دور و نزدیک هر کسی میشنید میومد و حیاط عمارت رو سیاه پوش کردن ...
خاتون درب رو باز کرد ...
چراغ تو دستش بود و گفت : نازخاتون ؟
چشم هام درد میکرد و گفتم : ناز خاتون مرد ...خاتون بیا داخل ...قشنگ‌ به این اتاق نگاه کن ...
یادته چطور میچیدمشون ...
این اتاق هارو ببین ...اون پرده ضخیم رو زدیم که فرهاد خیلی حساس بود ...
اون بدش میومد یکی منو با لباسهای
کوتاه ببینه ...
خاتون همونجا نشست و گفت : سیاه بخت شدم‌...
_ تو نه خاتون من شدم ...
ببین لباسم چقدر زشت شده ...فردا فرهاد میاد ؟‌
نه کجا بیاد اون مرده ...فرهاد دیگه نمیاد ‌...
اشکهام میریخت و خاتون با گریه گفت : من بم یرم برای اون لباست ...من ب میرم برای اون اشک هات ...
برای اون دلت ...برای اون غمت ...
اروم اروم جلو اومد و گفت : بیا بیرون اینجا نشین ...
_ کجا برم ...دیگه کجا میتونم برم ؟‌
اینجا خونه عشق من بود ...
موهامو میگشیدم و خاتون دستهامو گرفته بود و میگفت : نگن تو رو خدا نگن ...
خاتون کمک میخواست و من اصلا نمیدونستم و تعادل نداشتم ...
اردشیر با کفش وارد شد و خاتون میگفت منو نگه داره ...مچ دستهامو طوری گرفته بود که نمیتونستم تکون بخورم ...
قلبم‌ محگم میگوبید و بالا و پایین میرفت ...
کتشو در اورد و دورم پیچید و به خاتون گفت : لباسشو عوض کن خاله ...


کتشو رو شونه هام انداخت و گفت : کمکش کنید نزارید اینطور خودشو از بین ببره ...
تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم : دلت میسوخت وقتی پسرت مر د ؟‌
با سر گفت اره ...
با گریه گفتم‌ تو مقصر داشتی ‌...
سر زنت حالی کردی، من چیکار کنم ؟
_ من سر کسی خالی نکردم ...
_ پس چرا سوری رو ژندانی کردی ؟
_ چون اون روز نمیدونستم درست و غلط چیه ...
_ الان میدونی؟ تونستی فراموش کنی؟
_ نه فراموش نمیشه فقط عادی میشه ...عادت میکنی ...
_ نمیتونم‌ به نبودن فرهادم...اون ضربان قلبم بود ...مگه من جز اون کسی رو دارم ...فرهاد همه چیز من بود ...
اردشیر دستشو جلو اورد گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: تو دختر قوی هستی
..میتونی کنار بیای ...
_ با چی با درد بی درمونم ...با این همه بدبختی که سرم اومده ...فرهاد مرد من نبود اون همکس من بود ...
_ فراموش میکنی خاتون‌...یه روزی توام یادت میره ...
لبخند قشنگی زد و یدونه قرض کف دستم گزاشت گفت : بخور...
_ چیه این ؟
_ از شهر گرفتم‌...دردمو اروم میکرد...توام بخور ...
حق داشت ارومم کرد ...
نمیدونم کی کنار خاتون خوابم برده بود ...
خاتون موهامو نوازش میکرد که بیدار شدم‌...
اتاق روشن بودو روز شده بود ...
خاتون خم شد سرمو بو سید و گفت: بلند شو دردت به جونم‌...لباس عروسم رو کمک کرد در اوردم‌...
گوشه ای انداختمش و خاتون پیراهن سیاه رو تنم کرد ...
موهامو شونه زد و گفت : مهمون‌داریم‌....
_ برای عزا اومدن یا برای شادی ؟
_ چه فرقی داره...
_ صدای خنده هاشون میاد خاتون‌...
_ اونا که کناهکار نیستن ...
_ هستن همه دیگه کناهکارن ...میدونی چرا خاتون چون کسی نمیدونه چرا دارم زحر میکشم‌...
با کمک خاتون بیرون رفتم ...
سرم یکم درد میکرد ...زنعمو حال درستی نداشت و مدام گریه میکرد ...
با دیدن من تو سرش زد و گفت عروس سیاه بختم اومد ...
عروسم اومد ...کاش پسرم بود ...فرهادم کجایی ببینی که عروست سیاه تنش کرده ...
میبینید عروس خوشگل منو ...
عروس یکی یدونه منو ...
فرهاد من دلش میرفت برای این دختر ...


دم دمای ظهر بود که فرهادمو اوردن‌....
از اون لحظات تلخ چیز زیادی یادم نمیاد ...فقط میدونم درد بود که تو قفسه سنه ام حس میکردم‌...
قلبم میسوحت و باورش سخت بود ...
صورت قشنگش اروم خوابیده بود ...
یه لبخند خاصی رو صورتش بود ...
فقط نگاهش میکردم ...
اشک نمیریختم ...
فقط به فرهادم نگاه میکردم ...
زنعمو بی هوش شده بود و روی دستها تکونش میدادن ...
همه برای اون جور رفتن فرهاد گریه میکردن ...
روز عروسیش بجای عروسیش مرکشو حس کرده بود ...
فرهاد بی معرفت رفت و رفت ....
سرمای عجیبی تو تنم پیچیده بود و چشم هام درست نمیدید ...
فرهادمو حاک کردن و فاصله ای بین من و فرهاد تا ابد افتاد ...
خاک رو روی سرم میریختن و میگفتن بزار قلبش اروم بگیره ...
بزارید دردش اروم بشه ...
ولی هیچ کس نفهمید که این قلبم هیچ وقت نتونست اروم بگیره ...
سالها گذشت ولی اون حس و عشق هیچ وقت دیگه تکرار نشد ...
کاش فرهاد منم با خودش میبرد ...
کاش با هم م یمردیم ...
با تکون های خاتون به همه نگاه میکردم‌...
تکونم میدادن و میگفتن گریه کن ...
بزار اروم بگیری ...
یچیزی بگو بزار اروم بگیری ...
سکته میکنی دختر اگه گریه نکنی ...
ولی من فقط به همه نگاه میکردم ...
هیچ کسی نمیدونست من چی دارم میکشم ...
اون لحظه صدای خورد شدن قلبمو میشنیدم ...
زیر بغلمو گرفته بودن و منو برمیگردوندن خونه ....لباسهای فرهاد رو برام فرستاده بودن ...
بوی خودشو میداد ...
اه میکشیدم و داشتم خفه میشدم‌...
خاتون نگران من بود و میکفت تو رو خدا گریه کن ....به روح فرهاد قسمت میدم گریه کن ...
ولی من گریه نمیکردم ...اشک هام خشک شده بودن ....
عصبی بلند شدم و شروع کردم به شکستن هر چیزی که جلو دستهام بود ...
خاتون مانع شد کسی دخالت نکنه و تمام اتاق بعد عروسیمو خورد کردم ...
عکس فرهاد رو از رو طاقچه برداشتم و با گریه گفتم‌: فرهاد بدون تو اینجا رو میخوام چیکار ...
منم ببر ...
تو رو خدا بیا منم ببر ...


خاتون همه رو بیرون کرده بود و منو نگه داشت تا اروم بگیرم ...
به خاتون نگاه کردم و گفتم : دنیا چرا انقدر با من بدرفتاری میکنه ...
_ نمیدونم ...دخترم نمیدونم‌...
خاله توبا درب رو باز کرد و گفت: خاتون بیا بیرون بین شام چی بزارن مردم باید برن ...
زود یچیز سر هم کن بزار برن ..‌.
خاتون به توبا نگاه کرد و گفت : نمیدونم خودت یچیزی بگو بزارن ...
_ بلند شو تو باید به این دختر روحیه بدی ...
_ چطوری روحیه بدم ...نوه ام بود ...
_ اردشیر میخواد بره اگه چیزی لازم بگو اون بیاره ...
صمد که خداروشکر انگار نه انگار پسر این خونه است و دامادش مرده ...
صدای اردشیر تو اتاق پیچید و گفت: اینجا چرا بهم ریخته ؟‌
خاتون با چشم اشاره کرد چیزی نگه و کار منه ...
اردشیر جلو اومد و خاتون دستشو دراز کرد دست اردشیر رو گرفت تا تونست سرپا بشه و گفت : این همه نوگر هست یکیش عرضه نداره ...
بیا بریم ببینم مگه تو این خونه هیچی نیست ...
بیرون رفتن و اردشیر به اتاق نگاهی انداخت و گفت: نازخاتون غم اخرت باشه من باید برگردم عمارت ...اگه کمکی بود میام‌...خبرم‌ کن...
لبخندی به روش زدم ...
بهم‌ خیره بود و گفتم : هیچکسی نمیتونه کمک کنه ...
اردشیر سرشو تکون داد و همونطور که نفس عمیق میکشید بیرون رفت ....اون لحظات دیونه ترین بودم‌...
چشمم به چ* دسته چرم فرهاد افتاد ...
کنار کمد روی دیوار زده بودمش ...میگفت اصل زنجانه...
جلوتر رفتم و چ* رو از علافش کشیدم‌...
فقط به این فکر میکردم‌ که باید ب میرم‌...چشم هامو بستم جرئتشو نداشتم ولی چ* رو نزدیک مچ دستم بردم که یهو یکی از دستم قاپیدش ...
چشم هامو باز کردم اردشیر بود و عصبی گفت : حماقت نکن ...
فرهاد مر ده میخوای دوباره این خونه رو به عزا بنشونی ؟
اشکهام بالاخره جاری شد و گفتم: نمیخوام زنده بمونم ...
از امروز به بعد زندگی چه فایده ای برای من داره ...
نمیخوام نفس بکشم‌...


اردشیر جلوتر اومد و گفت : تصور میکردم دختر زرنگی هستی ولی انگار میخوای مثل بقیه باشی ...
مرک و زندگی دست خداست ...
بعد فرهاد هم‌ میتونی زندگی کنی ...
سرش داد زدم نمیخوام زندگی کنم‌...
نمیخوام زنده بمونم ...
فرهاد که نباشه دنیا هم برای من نیست ...
اردشیر سرشو پایین انداخت و گفت : زندگی هست با تمام نامردی و سنکدلیش هست ...
به خودت بیا ...
پشت بهم به سمت بیرون رفت و گفت: خاتون دلشکسته تر از توست بهش اهمیت بده ...
اون داغونه اون خیلی دوستت داره ....
به دیوار تکیه کردم و روی زمین سر خوردم‌...
مصیبت همین بود بدون فرهاد موندن ...
همه رفتن و ما موندیم و یه خونه پر از غم‌..
صدای خندهای نامادری و پدرم از اتاق بغل میومد و اونا خوشحال بودن از بدبختی که به سرم اومده بود ...
روزهای بی فرهاد میگذشت و هر روز تکراری و غم زده تر از قبل ...
نه با کسی حرف میزدم نه جایی میرفتم‌...
نه طلوع رو میفهمیدم‌ نه غروب رو ...
نه چیزی میخوردم نه ابی ...
به زور تو دهنم غذا میریختن و اون ابروهای نازک شده اینبار به عزای شوهرش داشت پر میشد ...
نزدیک چهل روز میگذشت و بقدری لاغر شده بودم که استخونهام واقعا بیرون زده بود ...
روز چهلم فرهاد من بود و زنعمو هم مثل من چهل روز براش چهل سال گذشته بود...
سر مزارش نشسته بودم و به سنگ سفیدش خیره بودم ...
از محل کارش چقدر اومده بودن و همه با احترام ازش یاد میکردن ...
بین شلوغی فقط به ادم هایی نگاه میکردم که دلشون خوش بود و خبر از دل سوخته صاحب عزا نداشتن ...
زنعمو کنارم بود و گفت : باید امروز چله عروسیشو میریختم ...
باید گلاب و گل میاوردم اتاقتون ...
امروز چهلم پسرم ...
اون زیر خوابیده، چهل روزه خوابیده ...
زنعمو خودشو میژد و گریه میکرد ...
مهمونهامون رفته بودن و صدای خاله توبا منو متوجه خودش کرد و گفت: این دختر فقط استخون هاش مونده ...
خاتون گفت : چیکار کنم....نه حرف میزنه نه چیزی میخوره ...


خاله توبا جلوتر اومد و گفت: خاتون نزار خودشو داره از بین میبره ...
به خاله نگاهی کردم و گفتم : خاله برای من دیگه این دنیا ارزشی نداره ...
دستمو به دیوار گرفتم و همونطور که مثل پیرزن ها بلند میشدم گفتم: مرک منم نزدیکه ...
خاتون لبشو گزید و گفت : خدا نکنه ...دور باشه ازت ...
من چطورمیتونم بدون تو سر کنم ...
نگاهی بهش انداختم و گفتم‌: ازهمون روزی که مادرم منو باردار شد با غم و اندوه همراه بود و هنوزم هست ...
خاتون شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت : میدونم ...هیچ وقت نمیتونم جبران کنم ...
خاله با تعجب گفت : چیمیگید شما دوتا ؟
کسی جز من و خاتون واقعا نمیدونست که تو دلهامون چه رازی داریم‌...
یه لقمه نون و حلوا دهنم گزاشتم و هنوز قورتش نداده بودم که زن بابام اومد داخل اتاق ...
خیلی وقت بود ندیده بودمش ...
صورتشواصلاح کرده بود و مثل همیشه چشم هاشو سرمه کشیده بود ....
دستشو که تکون میداد جیلیغ جیلیغ النگوهاش به گوش میرسید و گفت : خوبی نازی ؟‌
سلام‌ کردم‌...عادت به محبت کردن از جانبش رو نداشتم وگفت: چقدر اتاقت تاریک ...
دست انداخت پرده هارو کنار زد و نور چشم هامو اذیت میکرد ...
جلوتر اومد و همونطور که از گرد و خاک بلند شده از رو پرده سرفه میکرد گفت: نشستی اینجا که اینطور غصه دار شدی ...
بلند شو میخوام ببرمت یجایی ؟
ابرومو بالا دادم و گفتم : کجا ؟
دستشو به سمت من دراز کرد و گفت: میخوایم بریم یه دوری تو این کوچه ها بزنم‌...
تو هم‌ بیا دلم‌ نمیاد تنها بمونی ...
اولین بار بود که داشت منم با خودش میبرد ...
یکم جلوتر اومد و گفت : همه جا حرف توست ...
با تعجب پرسیدم: چی میگن در مورد من ؟‌
_ میگن دست خورده فرهاد خدابیامرزه ...میگن دیگه کسی نمیتونه باهات ازدواج کنه ...
خیلی حرفای دیگه میگن زنش بودی ...
اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم‌: زنش بودم‌....عشقش بودم ...سالها باهاش بودم دستش به یه تار موی من نخورد ...
_ مردم که نمیدونن قربونت بشم...
الانم بابات یکی رو پیدا کرده میخواد بیاره ببیندت انشالله که تو رو بپسنده ...
زنش مر ده سرحاله فکر کنم‌ شصت سالش بشه ...
گفته خانمت میکنه ...گفته رو چشم هاش نگهت میداره ...


به زن بابام خیره موندم و گفتم: من نمیخوام شوهر کنم چه با پسرش چه با یه پیرمرد ...
ابروشو بالا داد و گفت : خواسته اقاته من که مقصر نیستم‌...
حرفهاش ادیتم میکرد و گفتم : توقع داری کوتاه بیام ...
مگه من جای کسی رو تنگ کردم ...
میخوام تو این خونه زندگی کنم و با کسی هم کاری ندارم ...
شماهم با من کاری نداشته باشین ...
بلند شدم و به سمت بیرون میرفتم که بازومو تو دست گرفت ...و گفت : دختره ه** تا دیروز با فرهاد بودی و الان مگه میشه نگهت داشت ...
مثل مادرتی اونم مثل تو ه** بود ...
خودشو انداخت تو زندگی من ...
اسم مادرمو که اورد حون جلوی چشم هامو گرفت ...دستشو پس زدم و همونطورکه با عصبانیت به شونه اش میزدم گفتم: حرف زدنت رو یاد بگیر اون مادر من بوده ...
یه تار موش هزارتا حرمت داشته ...
_ برای همین پدرت ازش متفنر بوده ؟‌
_ پدرم لیاقتشو نداشته ...
به سمت درب رفتم اگه بیشتر میموندم حتما درگیر میشدم ...
خبری از خاتون نبود ...
لب حوص نشستم ...مشتی اب به صورتم زدم و گفتم: خدایا خیلی بی انصافی .
فرهاد رو گرفتی که اینطوری تحقیرم کنی ...کجایی خدا ...چرا اینکارو کردی ...فرهاد رو گرفتی که من بدبختر از قبل بشم‌...مثل یه کوه پشت سرم بود ...مثل یه مادر بود ...
فرهاد خیلی مهربون بود ...من کنارش خوشبخت میشدم ...قطره های اشکم توی حوض میوفتاد و موج ایجاد میکرد ...
تصویر اردشیر رو تو اب دیدم‌...داشت با لبخند نگاهم میکرد ...
سرمو با عجله چرخوندم ولی اشتباه کرده بودم کسی نبود ...
متعجب اب رو تکون دادم‌...واقعا اردشیر نبود ...من چرا تصویرشو تو اب دیده بودم‌..
به اسمون نگاه کردم خبری از ابر نبود و اسمون صافتر از اونی بود که فکرشو میکردم‌...
اردشیر رو دیده بودم و به دلم حسی افتاده بود ...
انگار خدا داشت باهام حرف میزد و میگفت : فرهاد رو بردم و اردشیر رو جاش دادم‌...
به پای خودم زدم و گفتم: لعنت بهت این چه فکری تو سرت افتاده ...
اون زن داره سوری بیچاره که میگفتن مریض و مشکل اعصاب داره ...
میگفتن دیگه کسی رو نمیشناسه و از همه دور شده ...
حتی بجه های خودشم یادش نمیاد ...


دلم لرزید و به اب نگاه کردم‌...اون تصویر چی بود که جلو چشم هام بود ...
صدای زنعمو وجودمو دوباره لرزوند و انگار روزی بود که فرهاد رو اورده بودن...
به سمت صدا دویدم از اتاق خاتون بود ...
زنعمو تو سرش میزد و میگفت: یکاری کنید ...یکاری کنید ...
زن بابام رو کنار زدم و جلو رفتم ...خاتون زرد شده بود و صورتش از زردی چشم رو میزد ...
زنعمو میگفت خاتون چی شده ...
خاتون دستشو برای من دراز کرد و گفت: بگو جوشونده بیارن ...شیر خشت و سکنجبین بخورم خوب میشم ...
کنارش نشستم موهاش پریشون بود و همونطور که با دست مرتبش میکردم گفتم : خاتون از کیه اینطوری هستی ؟‌
اب میخواست و از پارچ براش اب میریختم ...دستهام میلرزید و نمیتونستم و روی زمین میریخت ...
خاتون اهی کشید و گفت : دور تو بگردم قشنگم‌...
اب رو به دستش دادم و گفتم‌: زنعمو دکتر خبر میکنی ؟‌
یکی رو بفرست دنبال دکتر ...خاتون یچیزش نشه ...
زن بابام به دیوار تکیه کرد و گفت: چیزی نیست که بادمجون بم افت نداره ...ماهی رو خام خام قورت بده خوب میشه ...
دامنشو بالاتر کشید و گفت : خواستگارای این دختر داره میاد کم داد و بیداد کنید ...همینطوریش میگن دختره هزار تا ایراد داره نزارید بمونه رو سرمون ...
خاتون صداش گرفته بود و گفت: کی گفته مونده رو سرمون ...
مگه من میزارم ...
میخواست بلند بشه که نتونست و روی زمین افتاد ...
کمک کردم و گفتم: خاتون تو چت شده ؟
زنعمو اشک میریخت و اونم مثل من ناراحت بود ...
اقام‌ از چهارچوب به خاتون‌نگاه کرد و گفت : وقتش شده بالاخره داری میری ؟‌
خاتون به اقام خیره بود و گفت : من اشتباه کردم تو چرا داری اشتباه منو تکرار میکنی ...
این دختر توست ....نمیزارم دست کسی بیوفته ...
اقام پوزخندی زد و گفت : مادرت رو یادت میاد درست همینطوری مرد ...
خاتون دستهاش میلرزید و گفت : مرک و زنده بودن دست خداست ...حاضرم ب میرم ولی قبلش این دختر رو از شر تو بیرون میکشم ...
نمیتونست نفس بکشه عصبی بود ...
شونه هاشو گرفتم و گفتم : اروم باش خاتون ...
اروم من بیوه فرهادم کسی نمیتونه برام تصمیم بگیره ....حقوقش برای منه و تمام امکاناتش ...


زن بابام به سمت درب رفت و همونطور که دست اقامو میفشرد گفت: خوبه ازش یه شکم‌ نزاییدی وگرنه امروز ما رو هم بیرون میکردی ...
من و خاتون تنها موندیم و زنعمو خودش رفت براش دارو بیاره ...
خاتون کاملا زرد بود و گفت: پدرت درست میگه مادرمم همینطوری مرد ...از اون به من ارث رسیده ...نازی نمیخوام دست این و اون بیوفتی ...فرهاد اگه بود با خیال راحت میرفتم ولی الان...
موهاشو نوازش کردم و گفتم‌: فدای یه تار موت ...
بعد فرهاد جز شما کسی رو ندارم ...
شما نباشی بودن و نبودن منم معنی نداره ...
دستمو فشرد و گفت : کاش خودخاهی نمیکردم و مادرتو نمیاوردم اینجا....
من مقصرم‌...من مقصر بحت بد توام‌...
زنعمو با سینی اومد داخل و گفت: خاتون دردت به جونم باید بریم شهر دکتر اینطوری نمیشه ...
خاتون خودشو جلو کشید و گفت: نمیخوای پیرهن سیاهتو در بیاری ؟‌
زنعمو به گلهای قالی چشم دوخت و گفت : نازخاتون در بیاره منم در میارم‌...
خاتون نگاهم‌ میکرد و گفتم : من دیگه دنیام همیشه سیاه ...من سیاه پوش مردی هستم که همه دار و ندارم بوده ...
زنعمو بی صدا گریه میکرد و خاتون چشم های قشنگش پر از اش کشده بود ...
خاتون تو بستر بیماری افتاده بود و عمو براش دکتر اورد ...
یه مشت دارو ولی هر روز بیشتر از قبل حالش بد میشد ...
اقام و زنش رفته بودن و شکر خدا خبری از خودشون و خواستگارشون نبود ...
شب و روز بالا سر خاتون بودم و براش دعا میکردم و پرستاریشو میکردم‌...
مرک فرهاد رو کامل از یاد برده بودم‌ و تنها ارزوم شفا خاتون بود ...
عمو حرفی نمیزد ولی میشد از چهره اش خوند که امیدی نیست ...
دوماه تموم خاتون تو بستر بیماری بود ....
صدها دارو و دکتر هم نمیتونست درمانش کنه ...
هر روز لاغر تر و ضعیف تر از قبل میشد و حتی برای توالت رفتن جون و رمقی نداشت و با روی باز زیرش لگن میزاشتم‌...
خجالت میکشید و با اخم گفتم: اگه بار دیگه اینطور خجالت زده باشی دیگه نمیام اینجا ...
خاتون فکر کن من مادرتم و امروز تو بجه منی 


خاتون خجالت زده گفت : کاش زودتر ب میرم و از این همه خفت راحت بشم‌...
لگن رو از زیرش برداشتم و گفتم : زبدنتو گاز بگیر من تا اخر عمرم نوکریتو میکنم‌خاتونم‌...
صدای زنعمو اومد و گفت: خاتون خاله توبا اومده ...
با عجله لگن رو برداشتم و از در پشتی اتاق بیرون رفتم‌...
اتاق ها به هم در داشتن و نخواستم بیش از این خجالت زده بشه ...
لباسهامو مرتب کردم و از کنار پرده سرک کشیدم ...
خاله توبا با کلی خرت و پرت برای خاتون اومده بود ...
یعنی تنها بود ...از اون روزی که تصویر اردشیر رو دیده بودم یطوری شده بودم و نمیدونم چرا دلم میخواست اونم اومده باشه ..
از در پشت داخل رفتم‌...خاله توبا نرسیده بساط گریه اش فراهم بود و میگفت : الان باید به من بگید ...خواهرم اینطور داره اینجا مریضی میکشه و من ازش بی خبرم ...
سلام کردم و هنوز سرپا بودم که صدای یالا اردشیر اومد و خودشوارد شد ...
خاتون خودشو بالاتر کشید تکیه داد و گفت : توبا گریه نکن ...من که هنوز نمردم‌...
خاله توبا زمین نشست و گفت : زیونتو گاز بگیر ....تو ب میری من که دیگه کسیو ندارم...
اردشیر جلو اومد و سرم پایین بود ...دست خاتون رو بوسید و گفت: میبرمت بیمارستان نمیدونستم بیماری ...روبه من گفت چرا به من خبر ندادی ؟‌
از خجالت داشتم سرخ میشدم و گفتم: اجازه نداشتم ....
_ کی اجازه نمیداد ...خاله رو اماده کن میبریمش بیمارستان تا ...
خاتون دست اردشیر رو محکم‌ چسبید حرفشو برید و گفت : به من گوش بده ..من دیگه رفتنی ام ...دکترا جوابم کردن ...
خاله توبا با صدای بلند گریه کرد و همونطور که روی پاهاش میکوبید کفت : نه نمیزارم‌...اردشیر شیرمو حلالت نمیکنم‌تو خانی تو اربابی خواهرمو نجات بده ...
اردشیر خان دستی با محبت به دست چروک خورده خاتون کشید و گفت: عیبی نداره بازم بریم ...به من چرا خبر ندادین زودتر میومدم ...
_ تو خودت گرفتاری ...این همه ابادی رو باید سر و سامون بدی ...
سوری چطوره؟
اردشیر سکوت طولانی کرد و خاله گفت: اونم مریض دکترا جوابش کردن ...غم باد گرفته ...نه حرف میزنه نه میخوره نه میخوابه ...روز شب داره هزیون میگه ...
اهی کشیدم و گفتم‌: خدا به دحتراش رحم کنه ... بی مادر بودن خیلی سخته ...من سالهاشت دارم دردشو میکشم‌....

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.33/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.3   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه indxb چیست?