رمان نازخاتون 4 - اینفو
طالع بینی

رمان نازخاتون 4


اردشیر با نگاهش ادیتم میکرد و نمیتونستم تو صورتش خیره بشم‌...
حس متفاوتی بود که ناخواسته در من جریان پیدا کرده بود...
اردشیر ارام‌ گفت: اونا عادت دارن به بی مادری ...
_ هیچ دحتری عادت نمیکنه فقط تحمل میکنه ...
خاتون سرفه ای کرد و شونه های ظریفش تکون خورد و گفت : اردشیر من زیاد فرصت ندارم‌...
بزار وصیت کنم ...
اردشیر چشم هاشو بست و باز کرد و گفت : شب بجه هاتو خبر میکنم در حضور اونا وصیت کن‌...به روی چشم هام ...
خاله میلرزید و گفت : خاتون این حرفهارو بزنی میزارم میرم‌... باید خوب بشی ...مگه دست خودته ...
خاتون درد داشت و گفت : کاش دست خودم بود...
برای اردشیر و خاله چای اوردن ...
اردشیر به پشتی ابری تکیه کرد و گفت : اسم فرهاد رو دارن رو یه خیابون تو سمت میدون میزارن ...
خواستن لوح و یادبودش رو تحویل شماها بدن ...
خاتون به من نگاه کرد و گفت : دیشب خوابشو دیدم نگران بود و فقط به نازخاتون نگاه میکرد...
خاله اهی کشید و گفت : حرفهای خوب بزنید ...
نازی بلند شو بگو یه کاسه از اون تخمه هاتون بیاره ...
خاتون خندید و گفت : یادته توبا اقامون نمیزاشت تخمه بخوریم ما یواشکی میرفتیم تو انبار ...
با هم از خاطراتشون میگفتن و میخندیدن ...
خاتون حالش متعجبم میکرد انگار صورتش نورانی شده بود ...استرس داشتم‌ که مبادا اتفاقی براش بیوفته ...
شام‌خوردیم و هنوز از اقام خبری نبود ...
دهبار براش خبر فرستاده بودیم‌...خاتون اونشب با ما شام خورد و مدتها بود چیزی نمیتونست بخوره ...


اردشیر طوری به اقام نگاه کرد که ادامه حرفشو قورت داد و گفت : منظوری نداشتم پسر خاله ...
خاله توبا با اخم گفت : ارباب بگو بهتره ...
دیگه جرئت نکردن حرفی بزنن و خاتون گفت : همه هستین ...
از غروبی دارم اقام و مادرمو میبینم انگار تو همین عمارتن...
شوهر خدابیامرزم که زود رفت ...
این خونه مال این دوتا پسر و من حقی ندارم ...
تنها دارایی من یگم زمین و طلاست که مال نازخاتون ...
پوزخند اقام رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ..و خاتون ارامه داد از اردشیر خان میخوام همه رو مساوی تقسیم کنه و مشکلی پیش نیاد ...
خاتون به اردشیر چشم دوخت و گفت : بعد من ...
بعد مراسم من نازخاتون امانت دست تو ...نزار اینجا بمونه ...ببرش فکر کن نا موس خودته ...رو چشم هات نگهش دار ...
با حرفش همه متعحب پچ‌پچ کردن و خاله توبا گفت : خاتون چی میگی اون دختر رو کجا ببره ؟‌
ولی خاتون ادامه داد به شرافتت به مردونگیت قسمت میدم تو فقط اقا بالاسرش باش ..
اقام عصبی شده بود و گفت : من پدرشم خاتون میدونم چیکار کنم ...
نمیرارم اینجا بمونه شوهرش میدم‌...الانم اگه صبر کردم چون داره نوکری تو رو میکنه و پول الکی و مفت به پرستار ندیم ...
خاتون از ارشیر چشم برنمیداشت و گفت : پدر نازخاتون نامزد مادرش ..اون مرد رو پیدا کن ...من با به ندونم کاری و یه شی طنت پر از کناه مادر نازی رو اوردم اینجا ...
فکر میکردم پسرم لیاقتشو داره ...
اون زن از محرم خودش باردار بود ....
پدر نازخاتون رو پیدا کن برای من حلالیت بگیر ...اون مرد یه عمر با تصور حیانت نامزدش زندگی کرده ...
خاتون همه چی رو تعریف کرد و اشک هاش صورتشو پر کرده بود...
خاتون نمیتونست دیگه ادامه بده و شک همه رو در برگرفته بود ...
اقام مثل دیوونه ها میخندید و باورش نمیشد ...
زنعمو و عمو بهم خیره بودن و خاتون از سالهای قبلش حرف میزد ...
پرده از رازی برداشت که من خبر داشتم ...
اردشیر به من خیره بود و تو صورتش دلسوزی بود که میدیدم ...
خاتون دستمو فشرد و گفت : حلالم کن دختر ...
ولی عجل مهلت نداد خاتون چشم هاش بی سو شد و روی دست هام افتاد ...


چه روزهای بدی بود ...
هنوز به نبودن فرهاد عادت نداشتم که خاتون هم رفت ...
بین دستهام جون داد ...
زنعمو گریه میکرد و عمو جلوی دهنشو گرفته بود...
خاتون برای همیشه رفت و من دیگه تو اون دنیا کسی رو نداشتم ...
گریه میکردم‌...نا له میکردم ولی واقعی بود ...
لباس مشکی تو تنهامون دوباره رنگ‌ تازگی گرفته بود ...
خاتون رو خاله توبا روی تشک خوابوند و با گریه گفت : خواهرم چی کشیدی ...خدایا چه رازی رو تو دلش نگه داشته ...چی کشیده ...
نامادریم جلو اومد و گفت: تو دختر صمد نیستی ؟‌
همه گنگ‌بودن و گفتم: نه نیستم‌....
_ میدونستی ؟‌
_ بله میدونستم‌...درست روز عروسیم خاتون بهم گفت ...
اردشیر دستشو جلو اوردتا روی خاتون رو بکشه که دستش به من خورد ...
هر دو گرمای عجیبی رو حس کردیم و خودشو عقب کشید و گفت: یکی رو بفرستین اشپز عمارت رو بیاره خاله برای من عزیز بوده ...
خاله توبا با گریه گفت: خواهرم برای همه عزیز بوده ...
به همون سادگی خاتونم رفت ...
اونشب کسی درست نخوابید و همه تو شک من وپدرم بودن و من به نبودن خاتون اشک میریختم ...خونه شلوغ میشد و افتاب بالا میومد ...
به اصرار خدمتکارمون یه تیکه نون خوردم تا بی حال نشم‌...
به گرسنگی عادت کرده بودم ...
شاید اون روزها وزن من به مرز سی کیلو میرسید و به قدری لاغر بودم که دندهام مشخص بود...
از خاتون جدام کرده بودن و برده بودن بشورنش ...
سرفه اردشیر منو به خودم اورد ...چشم هام از گریه تار میدید ...
جلوتر اومد و گفت: برای خاکسپاری میریم اماده شو ...
با سر بله ای گفتم و ادامه داد تو میدونستی ؟‌
لبخند زدم و گفتم : میدونستم‌....
_ چرا سکوت کردی ؟‌
_ کاری نمیتونستم بکنم‌...
_ تو توی این خونه هیچ سهمی نداری ...نمیدونم میخوان چیکار کنن ...
دستمو به دیوار گرفتم بلند شدم و گفتم : مهم نیست ...
از کنارش میگذشتم که گفت : من هستم‌...
سرمو بالا گرفتم نگاهش کردم و گفتم : هنوز به خوابم نیومده ...خیلی بی معرفته ...
سرشو تکون داد و گفت : شاید روش نمیشه تو صورتت نگاه کنه ...
_ شاید دلتنگم نیست ...


خاتون‌ تنهام‌ گذاشت...
التماس هام‌ هم‌ نتونست مانع رفتنش بشه و خاتون‌برای همیشه رفت ...
اون بزرگترین بی رحمی رو در حق من کرده بود ولی در عین حال بهترین ادمی بود که تو دنیا داشتم‌...
اشکهام‌دیگه خشک شده بود و مگه یه ادم چندتا داغ عزیز رو میتونه تحمل کنه ...
خاله توبا عزادار بود و فقط میگفت برای خواهرم بهترین مراسم رو بگیرین ...
پیرمردی رو تو مجلس خاتون دیدم‌ که زن بابام از دور منو بهش نشون میداد...
اون همون خواستگاری بود که میگفتن...
تا سوم خاتون چنان پزیرایی از مهمونا شد که همه خوردن و پاشیدن...جای خالیش همه جا رو برداشته بود...
نبود که بهم‌ محبت کنه ...نبود که دورم بچرخه ...
شب هفتم شد و دیگه کم‌کم‌ کسانی که اومده بودن رفتن ...
خودمون مونده بودیم و یه سفره بی رنگ‌ و لعاب انداختن ...
خاله توبا و اردشیر خان دو ندیده بودم و رفته بودن‌...
زنعمو تکه ای نون کند و گفت : از گلومدن پایین نمیره ..
عمو اهی کشید و گفت: اقام مرد انقدر سخت نبود...دلمون گرم بود خاتون هست اما الان در اصل یتیم شدیم‌...
عمو گریه کنان اشکهامو پاک کرد و گفت: نور خونه بود ...
زن بابام فوتی کرد و گفت: تنها منم که خیری ازش ندیدم‌......دوستم‌نداشت ...نمیدونم چرا ...
اقام‌ اصلا سر سفره نیومد و گفت: این خونه رو تو بردار من زمین های بالا رو برمیدارم‌...من اینجا بیا نیستم‌...
این دختره رو هم اماده کن میان عقدش میکنن میبرن ...
به من اشاره میکرد و من با التماس به عمو چشم دوخته بودم‌...
عمو نگاهشو ازم‌گرفت و گفت: تو اصلا از ما نیستی من نمیدونم خاتون چرا این کارو کرده بود ...
امروز صمد اون خواستگارتو نشونم داد ...سن و سال داره ولی مرد خوبیه ...
گفته یچیز بنامت میکنه و ازت نگهداری میکنه ...
زنعمو اشک هاشو با گوشه روسری رو سرش پاک کرد و گفت: نمیخواد بزارید همینجا بمونه ...
_ نمیشه خاتون که نیست ....بعدشم اون از اینجا چیزی سهم‌نداره ...
درسته سالها عزیزکرده خاتون بود ولی باید خودشم قبول کنه ...
پشتش خیلی حرفهاست ...نمیخوام بیشتر از این ازش بگن ...
 


عمو نگاهم کرد و گفت : نمیخوام حرف پشتت باشه ...
مشخص بود اونجا دیگه جایی ندارم و فقط سرمو تکون دادم ...
زنعمو سرشو خم کرد و گفت : نکنید ...اون امانت پسرمه ...
زن بابام با اخم گفت : بنظرت فرهاد بود و میدید اون دختر معلوم نیست مال کیه بازم اونو میخواست ...
زیر لب گفتم‌ : اگه فرهاد بود نمیزاشت این اشک ها از چشم هام بریزه ...
از سر سفره بلند شدم و بیرون رفتم‌...حس تلخی بود حس بی کسی من واقعا اون روز کسی رو نداشتم‌...حداقل زن اون شدن یه خوبی داشت که اون میشد شوهرم‌...
درسته تا اخر عمرم میسوختم ولی از دست این ادم‌ها راحت میشدم‌...
لباسهامو دونه دونه لای بقچه میچیدم و جمع میکردم‌...
لای هر لباس هزاران اشکم میریخت و خودمم میدونستم اونجا جایی ندارم ...
دنیای دختری مثل من که هزاران ارزو داشت بیکباره فرو ریخته بود...
از دور رفت و امد اون پیر مرد رو میدیدم و گاهی صدای قهقه هاش رو میشنیدم‌...
داشتم اخرین گره های قالی کوچکمو میزدم که فرشاد داخل اومد و گفت : میشه بیام داخل ...
سلامی کرد و گفتم : خوش اومدی ...
نشست و گفت : ابجی ...همیشه مامانم میگفت تو خواهر ما نیستی و الان همه دارن میگن ...
لبخندی زدم و گفتم : توام دیگه دوستم نداری؟
اخمی کرد و همونطور که با گره های فرش بازی میکرد گفت : میگن فردا صبح میخوان عقدت کنن ...
دستهام سست شد و گفتم‌ : پس بالاخره روزش رسیده ...
ناراحت بود و گفت : من نمیزارم‌...
_ چیکار میتونی بکنی ؟‌
اونا تصمیم گرفتن و من باید انجام بدم ...اینجا من غریبه ام‌...
اشکهاشو پاک کرد و گفت : کاش خاتون بود یا فرهاد ...
اسم فرهاد رو زمزمه کردم و گفتم : وقتی نیست دنیا هم نیست ...
فرشاد بلند شد و گفت : بخدا نمیزارم‌...
بیرون رفت و به خودم‌ گفتم : کاش بزرگتر بودی ...
کاش میتونستی جلوشون رو بگیری ...
اهی کشیدم و فرشمو نگاهی کردم یکسال طول کشید و بالاخره تموم سده بود ...
داشتم پایین میاوردمش که زنعمو گفت: کمک کنم ؟
دستشو گرفتم و گفتم : ممنونم‌...


زنعمو کنارم نشست و گفت: باور کن من نمیتونم جلوشون رو بگیرم‌...
بهونه کردن تو پدرت معلوم نیست کیه و باید بری ...
میگن اگه مردم بفهمن دیگه کسی نگاهتم‌ نمیکنه ...
_ زنعمو من دلخور نیستم ازت چرا انقدر خودتو ادیت میکنی ؟‌
_ از فرهاد شرمنده ام ...تو امانت اون بودی ...روزهای سختی داشتی حداقل تو خونه اون مرد خانمی میکنی ...
_ خدا کنه ...
سرمو روی پاهای زنعمو گزاشتم و اون برام شعر میخوند و موهامو نوازش میکرد ...
درست مثل خاتون ...
اونشب اخرین شبی بود که من مهمون اون عمارت بودم ...
اونشب تا سحر همه جارو نگاه کردم و خاطراتمو مرور میکردم ...
چیزی به چهلم خاتون نمونده بود و میخواستن قبلش منو راهی خونه خودم کنن ...
زن بابام مدام میگفت هرچه زودتر برم بهتره ...
عکس فرهاد رو لابه لای لباسهام مخفی کردم و برای زندگی که ناخواسته بود اماده شدم‌...
افتاب زندگی من بالا میومد و به اصرار زنعمو لباس رنگی تنم کردم ...با گریه لباسهامو تعویض کرد و تنها کسی بود که دلش نمیخواست من برم ...
یه پیراهن سفید صورتی تنم کرد و خودش بین گریه و خنده گفت : اینم‌ بهت گشاد شده ...
تو چی کشیدی دختر ...چی کشیدی ...
سرشو بوسیدم و گفتم‌ : زنعمو نمیدونم دیگه اجازه میدن ببینمت یا نه ...ولی هربار رفتی سر خاک خاتون و فرهاد منم یاد کن ...
یوقت گله نکنی به فرهادم‌...نمیخوام اون دنیاش خراب بشه ...
خاتون رو حلال کردم‌...زنعمو مراقب خودت باش ...
اخرین چای خونه خاتون هم طعم خاصی داشت و بالاخره خبر دادن اومده ...
از لابه لای پرده نگاه کردم کت و شلوار تنش کرده بود و یه دسته گل هم خریده بود ...
اقام دعوتش کرد داخل و به من خبر فرستاده سرخاب به صورتم بزنن و بیرون برم ...
دست زن بابام رو کنار زدم و گفتم : نمیخوام ارایش کنم ...
_ از خداتم باشه این مرد میخواد بگیردت ...
زنعمو با عصبانیت دست بردار راحتش بزار ...
عاقد اومده بود و زنعمو با دستهای لرزون چادر روی سرم انداخت ...


چادر سفید خاتون بود ...
بوی خاتون رو میداد ...
به صورتم فشردمش و گفتم : خاتون برام دعا کن ...میدونم و حس میکنم اینجایی ...
فرشاد نگاهم میکرد و لبخند زنان گفت: خوشگل شدی ابجی ...
زن بابامم گوشش رو پیچوند و گفت : چیش خوشگله استخونهای بیرون زده اش یا رنگ‌ زردش ..؟
فرشاد با خنده و درد گفت : همه چیزش ...
_ اون ابجیت نیست ...
زنعمو دستمو گرفت و گفت بهش توجه نکن بیا بریم‌...
دستمو محکم‌ گرفته بود و به پای سفره عقد میبرد ...
جلو درب چادرمو جلو کشید و گفت : نشد عروس من باشی خوشبخت بشی ...
نخواست اشک هاشو ببینم و بیرون رفت ...
هیچ کسی صحبتی نمیکرد و فقط جلوی پاهامو میدیدم‌...
کنار نشستم و عاقد گفت عروس خانمم اومدن ...
فرشاد کنارم‌ نشست و گفت : بله عروس هستن ...
چه برادری بود چقدر اسمش قشنگ بود مثل یه کوه کنارم‌...دستش به جایی بند نبود اما دست منو چسبیده بود و بهم دلداری میداد ...
عاقد گفت: دخترم بله میدی عقد رو بخونم ...؟
اهی کشیدم و گفتم : بله ...
خطبه رو جاری کرد و گفت: به حرمت روح عزیزان تازه از بینمون رفته صلوات ختم کنید ...
هر دوبارشم ساده و بی الایش عقد شدم‌...
یکبار با عشق و یکبار از رو اجبار ...
فرشاد اروم‌ گفت : چادرتو بالا نمیزنی ؟‌
دلم نمیخواست صورت شوهرمو ببینم...صدای رفتن و خوش و بش کردن عاقد میومد و استرس تازه داشت وجودمو در برمیگرفت...
زنعمو چادرمو بالا زد و با چشم های درشت شده گفت : عقد کردی ؟‌
از تعجبش متعجب شدم و اتاق رو نگاهی کردم کسی نبود و گفتم : مگه چی شده ؟‌
زن بابام با اخم‌ گفت : فرشاد یعنی خودم لهت میکنم ...
فرشاد خندید و گفت : قول داده بودم خوشبخت بشی و نزارم زن اون مردک بشی ...
بهش چشم دوختم و گفت : تو خواهرم نیستی ولی ...
زنعمو با خنده گفت : تو مرد این خونه ای ...
درست مثل فرهاد ...
چی شده بود منم متوجه نمیشدم و نگاهشون میکردم‌...
.

فرشاد بلند بلند خندید و گفت: بلند شو باید با شوهرت بری ...
زنعمو هم لبخند زد و گفت : بزار قران و اب اماده کنم‌...
داشت بلند میشد که دستشو گرفتم و گفتم : زنعمو چی شده ؟‌
صدای اردشیر خان به گوشم خورد و تو چهارچوب در ایستاده بود و گفت : من منتظرم پیش ماشین ...
چشم هام‌ درست میدید اون چرا اومده بود ...
فرشاد خندید و گفت: چشم پسر خاله میارمش ...
زن بابام‌ اروم‌ گفت : پسر ابله من‌...
زنعمو بعد رفتن اردشیر گفت : فرشاد دیروز به اردشیر خبر داده و اونم‌ اومده بود برای وصیت خاتون ...
تو رو عقد کرد و داره با خودش میبره ...
به دهن زنعمو خیره موندم و گفتم: اردشیر خان ...من عقد اون شدم ...
_ بله خانم‌...عقد اون‌ شدی ...
نتونستم دیگه حرفی بزنم ...
زنعمو تو سینی قران گزاشت و برام اورد ...اشک چشم هاش میریخت ...
هنوزم نمیدونستم چی شده ...
پیرمرد تو حیاط بود و اقام گفت : اردشیر خان من قولشو به این مرد دادم ازش زمین گرفته بودم ...
اردشیر جلوتر رفت و گفت تو فروختیش؟
_ نه پسر خاله چه فروختنی...التماسشم کردم ...
اردشیر به بازوی بابا زد و گفت : خان ...بگو خان ...من خانتم‌...
تو پدر اون دختر نیستی باهات هیچ نصبتی نداره ...
اقام سرشو پایین انداخت و اردشیر ادامه داد ...تو لیاقت نداری ...خاتون میدونست و اونو به من سپرد ...
زیر چشمی نگاهش کردم ...
اگه مراعات سن و سال بابا رو نداشت حتما میردش ...
زنعمو برام اسپند دود کرد و گفت : برو درپناه حق ...
فرشاد از بالای ایوان بالا میخندید و اون روز ثابت کرد برادر داشتن چقدر خوبه ...
براش دست تکون دادم و عقب ماشین جای گرفتم‌...
اردشیر ساکمو تو صندوق انداخت و سوار شد ...
پشت فرمون نشست و راه افتاد ...
نچرخیدم پشت سرمو نگاه کنم‌...
نخواستم گریه زنعمو رو ببینم و نخواستم از خونه ای که توش بزرگ شده بودم اینطور جدا بشم‌...
باگوشه چادر خاتون اشکهامو پاک کردم و به سرنوشتم چشم دوختم ...
راه رو طی میکرد و هر دو در سکوت بودیم ...
درب عمارت بزرگشون باز بود و اردشیر وارد حیاط شد ...
ماشین رو کنار زد و گفت : پیاده شو ...
قبل از اینکه پیاده بشه گفتم‌: من نمیخوام هووی سوری باشم ...
نمیخوام یه عمر نامادری بجه هات بشم‌... منو برگردون ...
درب رو بست و بی توجه به حرفم جلو رفت ...
 


اردشیر جلو میرفت و حتی جوابمو نداد من نمیخواستم حسمو اون دختر بجه ها تجربه کنن ...
پیاده شدم و به ساختمون عمارتشون خیره شدم‌...
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای عقاب رو از لابه لای درخت ها شنیدم‌...
تر سی که تو وجودم بود دوبرابر شد و اردشیر رو ناخواسته صدا زدم...
فقط دیدم به سمتم اومد و اسد رو صدا زد ...
بین بازوهای مردونه بزرگش مخفیم کرد و گفت: امروز دیگه کله این پرنده اتو میکنم ...
اسد بدو پایین اومد و گفت : ببخشید ...عقابش رو دستش نشست و با چشم هاش بهم‌ سلام کرد و گفت : ببخشید با غریبه ها اینطوری میکنه ...
اردشیر کمرمو چسبیده بود و متوجه نبود که اونطور منو به خودش چسبونده ...
رو به اسد گفت : بندارش تو قفس ...
_ چشم خان داداش ...
اسد به سمت داخل رفت و اردشیر گفت: بدم میاد از این حیوانات ...
نگاهم‌ کرد و تازه متوجه شد منو بغل گرفته ...
نگاهای خدمتکارا رو حس میکردم ...با عجله از من فاصله گرفت و گفت: بیا پشت سرم...
توقع داشتم خاله بیاد استقبالم ولی خبری ازش نبود ...
گرمای اردشیر گرمم کرده بود ...درب سالن رو باز کرد و همونطور که میرفت داخل گفت : خانم بزرگ اینجایی ؟
صدای خاله توبا بود که گفت: اوردیش ؟‌
من جلوتر داخل رفتم و با روی باز سلام کردم‌...
خاله توبا از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و گفت: پس اومدی ...
جلوتر رفتم و خواستم ببوسمش که با دست مانع شد و گفت : بعد مرگ خواهرم نباید تو خاندان ما باشی ...
اردشیر بین حزفش رفت و گفت :
خانم بزرگ الان وقتش نیست ...
_ کی وقتشه این دختر معلوم نیست پدرش کیه چرا اوردیش ؟‌
سوری هرچی بود اصیل بود ...
دختر زا بود ولی اصالت داشت ...
خدابیامرزدش خوبه نیست ببینه ...
چشم هام درشت شد و گفتم : خدابیامرزدش مگه سوری فوت شده ؟‌
خاله توبا با اخم گفت: بین ادم مرده و اونی که کنج اتاق افتاده فرقی نیست ...
بمیره راحت میشه ...
_ خاله توبا من مزاحمم ؟ منم نمیخواستم بیام ...من حتی خبر نداشتم که پای عقد اردشیر خان نشستم ...
خاله روی پاش زد و گفت: عقد کردید ؟
رو به اردشیر گفت: تو عقدش کردی ؟
 


اردشیر روی بالشت ها لم داد و گفت: هیچکسی نیست یه لیوان اب بیاره ...اینجا صاحاب نداره ...
خدمتکارا بدو بدو پارچ اب و میوه رو با عجله اوردن ...
خاله به سمت اردشیر رفت و گفت : دروغ نگو تو اینو عقد نمیکنی ؟‌
اردشیر رو به خدمه گفت : نازخاتون رو ببرید اتاق بغل دست من هرچی لازم داره بهش بدید ...
مراقب باشید بهش سخت نگذره ...
خاله با عجله گفت : نمیشه ...نمیزارم ...اونجا اتاق سوری بوده اون هنوز نمرده ...
اردشیر رو به خدمه گفت : وسایلشو بزار تو اتاق خودم ...
چشم های خانم بزرگ گرد شد و دیگه نتونست حرفی بزنه ...
صدای دخترا میومد که از لای در منو نگاه میکردن ...
خیلی دوستشون داشتم و به سمتشون رفتم‌...
دلم شکست از پذیرایی خاله ولی چاره ای نبود ...اون مادر اردشیر بود و خواهر خاتون ...
دنبال خدمه راه افتادم و بیرون درب دخترا دوره ام کردن ...
تک تک صورت هاشون رو بوسیدم و گفتم : زود میام پیشتون ...
منو دوست داشتن و تنها کسی که تحویلشون میگرفت من بودم‌...
درب اتاق اردشیر رو باز کرد و گفت: بفرمایید ...
ساکمو زمین گزاشت و بیرون میرفت که گفتم : سوری خانم کجاست ؟
سرشو به علامت تاسف تکوت داد و گفت : تو اتاف های پشت ...
حالش بده ...دعا کنید خدا ازش راضی بشه ...
_ دعا میکنم سالم بشه و برگرده بالا سره بجه هاش ...
با تعحب نگاهم کرد و گفت : برای هووت دعا میگنی ؟
عصبی گقتم: من هووش نیستم ...
_ خانم پس الان اینجا چیکار داری ...حتی اتاق خودشون رو بهتون دادن ...
یه لحظه به اطراف نگاه کردم حق داشت و من تو اتاق اردشیر بودم ...
به دور و اطرافم نگاه کردم‌...اونجا جایی نبود که بخوام باشم‌...
اروم نشستم و فکر میکردم کاری از دستم بر نمیومد و فقط نگاه میکردم ...
یکساعتی میشد اونجا بودم که درب باز شد ...با عجله از جا بلند شدم و اردشیر اومد داخل ...
اروم‌ سلاممو جواب داد و گفت: دارن ناهارتو میارن ...
_ میل ندارم ...
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت به خودت نگاه کردی تو اینه چیزی ازت نمونده ...
اولین بار بود به خودم نگاه میکردم و ادامه داد ...اینجا قوانینش متفاووت باید غذا بخوری ...
سرپا ایستادم و گفتم : من نمیخوام تو اتاق شما بمونم ...
جلو اینه قدی ایستاد و همونطور که پیردهنشو در میاورد گفت: اینجا خونه خاله نیست ...


اردشیر همونطور که لباسشو در میاورد گفت: اینجا خونه خاله نیست که هرکاری دوست داری بکنی ...
بعد از مدتها لبخند رو لبهام نشست و گفتم: اتفاقا خونه خاله است ...
از تو اینه نگاهم کرد ...اونم لبخند زد و گفت: خاله نمیخواد اینجا باشی ...خاتون با گفتن واقعیت های زندگیت همه رو برعلیه تو کرد ...
لبخند رو لبهام ماسید و گفتم : سرنوشت ناز خاتون با غم نوشته شده ...
پیراهنشو در اورد و همونطور که از تو کمد لباس برمیداشت گفت: دور و ور خانم بزرگ نباش بزار یکم بگذره ...
لباسهاتو بزار تو کمد
_ من نمیخوام اینجا بمونم تو اتاق شما ...
چرخید چپ چپ نگاهم کرد و گفت: نگفتم تصمیم بگیر ...گفتم و انجام بده ...
درب باز شد و با سینی ناهار داخل اومدن ...دستهاشو تو لگن مسی کنار پنجره شست و گفت: سفره رو همینجا پهن کن ...
زیر چشمی نگاهم میکردن و اردشیر گفت : طاهره پشت در اتاق بمون وقتی من نیستم ...
طاهره چشمی گفت و سفره رو اماده کرد ...اردشیر نشست و با گفتن بسم الا شروع کرد به خوردن پلو و ماهی ...
به من اشاره کرد جلو برم و من خجالت میکشیدم و از بس چیزی نخورده بودم عادت کرده بودم به گرسنه بودن ....
با زانو جلو رفتم و برام پلو رو کشید و گفت : مراقب باش تو گلوت نپره ...
تشکر کردم و بدون ماهی چند قاشق پلو خوردم ...
نفس عمیقی کشید و گفت: بیرون رفتی مراقب عقاب اسد باش ...
_ بیرون نمیرم ...سوری تو کدوم اتاقه ...
لیوانشو محکم‌ تو سفره کوبید و گفت : بس کن ...تا من نگفتم حرف نزن ...تو چیکار به اون داری ...
اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم : اون زنته ...
_ زنم درست این چه ربطی به تو داره ؟‌
_ من نمیخوام هوش باشم‌...
_ نیستی ...کی گفته عقدت کردم دلیل میشه که زنم باشی ...من به خاله توبا قول دادم و به قولم عمل کردم‌...
تو به چه درد من میخوری ...از وقتی اومده مدام داره طاقچه بالا میزاره ...من اگه پی زن بودم ...برام هزارنفر اماده ان ...
غذا تو همشو بخور و دیگه حرفی نزن ...
بغضمو فرو خوردم و حداقل خیالم راحت شد ...
اون منو برای ازدواج نیاورده بود و بازم جای شکرش باقی بود ...
 


ازم چشم برنداشت تا تمام غذامو بخورم‌...از بس خورده بودم‌ حالت تهوع گرفته بودم و اخرین قاشق رو که خوردم گفت: برو با طاهره دوش بگیر ...
بلند شد و همونطور که بیرون میرفت گفت: سرت تو کار خودت باشه ...
اردشیر رفت و من مثل کره وا رفتم ...
جلوش خجالت میکشیدم و از شکم پر روی زمین افتادم ...
به سقف خیره بودم و شکممو ماساژ میدادم‌...
طاهره به درب زد و همونطور که میومد داخل گفت:چای تازه دم داریم بیارم‌؟
با سر گفتم نه و سعی کردم بنشینم ....سفره رو تا میزد و گفت: کم‌کم به اینجا عادت میکنین ...
به روش لبخندی زدم و گفت : حموم گرمه اگه الان میاید براتون حوله و لیف بیارم ...
_ اره اماده کن ...میخوام امروز تمام غم هامو اینجا بشورم و بره ...
سطل سطل اب گرم روی سرم ریختم ...
دفعه قبل با فرهاد اینجا بودیم و اینبار من عقد شده اردشیر بودم‌...
از حموم بیرون اومده بودم و موهامو خیس خیس میبافتم ...
تو تنهایی شام خوردم و یه گوشه اتاق برای خودم رختخواب پهن کردم ...
لباسهام هنوز تو ساک بود و بیرون نیاورده بودمشون ...حس مهمان بودن داشتم و نمیخواستم باور کنم تمام عمرم قراره اونجا سپری بشه ...
بالشت یکم سفت بود و عادت نداشتم‌ بهش ...چند ضربه بهش زدم و گفتم : تو هم با من سر لجبازی داری ...
پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و چشم هامو بستم‌...اتاق یکم سرد بود و لحاف گرمم میکرد ...
صدای بسته شدن درب اومد و فهمیدم اردشیر اومده ...
چشم هامو محکم تر بسته بودم و نمیخواستم ببینمش ...حس خوبی نداشتم ...
اروم اروم‌ لحاف رو کنار زد و قلب من شروع کرد به تند زدن‌...
از درون داشتم منـ. فجر میشدم‌...
اونم یه مرد بود...اگه میفهمید من دختر هستم بیشتر خوشحال میشد...
ولی من نمیتونستم در مقابلش کوتاه بیام‌...
من نمیتونستم قبول کنم کسی جز فرهاد مرد من باشه ....
داشت موهامو نوازش میکرد و من حالت تهوع گرفته بودم‌...
از چشم های بسته ام اشک میریخت و دیگه نمیتونستم تحمل کنم ...
با عصبانیت چشم هامو باز کردم و از تعجب نتونستم حتی نفس بکشم ...


چشم هام داشت از تعجب بیرون میزد دختر اردشیر بود ...رعنا ...تو چشم هام نگاه کرد و گفت: میترسیدم ...
با بغض و اون چشم های درشت و مژه های بلندش بهم خیره بود ...
با عشق نگاهم میکرد ...
دستمو زیر سرش بردم و موهای بلندشو عقب زدم و گفتم : عزیزم ... در اغوش گرفتمش و بوسیدمش ...
چقدر زود خوابش برد ...
حتی مهلت نداد از خودم جداش کنم ...
اروم سرشو رو بالشتم گزاشتم و گفتم: خوشگلای من ...شما ها حتی از منم بدبخت تر هستین ...
پدرتون خان و مادربزرگتون خانم ولی مثل خدمتکارا و بجه های فقرا لباس میپوشین ...
رعنا مثل ماه میدرخشید خیلی خوشگل بود ...
همونطور که نگاهش میکردم خوابم برده یود ..
با صدای پرنده ها و نسیم خنکی که از پنجره میومد خودمو کش دادم ...
خورشید از لابه لای شاخه های پشت پنجره به داخل میتابید و چشم هامو از. ار میداد ...
رعنا هنوز خواب بود و اروم بوسیدمش ...
تو جا نشستم‌ و گفتم‌: پدر بداخلاقتون فقط بلده دستور بده....ببین بجه چطور به محبت نیاز داره ...
صدای سرفه منو متعجب کرد ...
اردشید تو اتاق بود و بهم نگاه میکرد ...
اب دهنمو قورت دادم و گفتم‌: سلام‌...
جواب سلامم رو نداد و گفت: به خودت عادتشون نده ...
_ با محبت به رعنا نگاه کردم و گفتم : خیلی مظلومه ...
_ ...
سکوتش هزاران حرف داشت و ادامه داد ...یه نفرو مامور کردم پدرتو پیدا کنه ...
_ واقعا ؟‌
_ اره تا اونموقع اینجا هستی پدرت که پیدا شد میتونی باهاش بری ...
لبخند رو لبهام نشست و گفتم‌: ممنونم‌...
_ تشکر لازم نیست من به خاله ام قول داده بودم‌...
پیراهن مشکیش رو تنش کرده بود و گفتم‌: سیاه خاتون رو هنوز در نیاوردی ؟‌
_ نه ...برای صبحانه تو اتاق اماده باش ....
بیرون رفت ...
رعنا بیدار شد و چقدر خوشحال بود که شب پیش من خوابیده ...
استرس داشتم و برای صبحانه رفتم ...
صدای خاله میومد که میگفت : به حهنم بفرستش بره ...
اروم درب زدم و با سلام وارد شدم ...
خاله با دیدن من اخم کرد و گفت: بیا بشین بیا بالای سفره بشین ...


به سمت سفره رفتم‌...
اسد با محبت نگاهم کرد و گفت: خوش اومدی نازخاتون ...
اردشیر اول صبحی پشت پنجره س. ی. گ. ار میکشید و گفت : تا زمانی که پدرش رو پیدا کنم مهمان ماست ...از گل کمتر بهش نمیگین و مبادا ببینم کسی دلخورش کنه ...
_ نمیشه سر عقل بیا ...پشتت حرف میزنن تو ادم معمولی نیستی که تو اربابی ...الان میگن زن مریضش رو انداخته تو اتاق این دختره رو گرفته ...
باورم‌ نمیشد انقدر خاله توبا میتونست س. ن. گ. دل باشه و اونطور بهم بی احترامی کنه ....
اردشیر زیر چشمی نگاه کرد و گفت: دهن مردم همیشه بازه...
اسد حرف برادرشو تایید کرد و گفت: الان وقتش،نیست ...
برام تخم مرغی پوست گرفت و گفت: باید با عقا. بم اشنا بشی که یوقت بهت ح. مــ. له نکنه ...
تشکر کردم و گفتم : اردشیر خان دحترا نمیان برای صبحانه ؟‌
خاله با چشم غره گفت : تو کارای ما دخالت نکن ...
_ اخه خاله اونا بجه های اردشیر خانن...اونا دختراشن ...
_ دحتر به چه درد ما میخوره ...حیف از اون پسر ...حیف از اون دسته گل که مر. د ...
حرصم گرفته بود و گفتم‌: خدا عوض همین فرق گذاشتناتون اونطور تل. افی کرد ...
خاله بشقاب پنیر رو تو سفره کو. بید و گفت: بس کن ...
اون خاتون اینطور تو رو پرو کرده تو حق نداری تو کارهای اینجا دخالت کنی ...
یه مدت هستی و بعدش میری ...
چشم غره اردشیر خاله رو ساکت کرد ‌...اون صبحانه برای من ز. هر بود و فقط چند لقمه خوردم‌...
تشکر کردم و بیرون رفتم‌‌...
به سمت حیاط میرفتم و دلم گرفته بود ...اردشیر از پشت سر صدام زد به سمتش چرخیدم‌....نزدیکم شد و گفت : از خانم بزرگ‌به دل نگیر
_ به دل نگرفتم ایشون حقیقت رو گفتن ...
من فقط یه مدت اینجام ...
هنوز حرفم تموم‌ نشده بود که اردشیر حرفمو برید و گفت : اینجا راحت باش ‌...
روزها رفتن و گذشتن و هر روز بیشتر از قبل دخترا تو دلم جا باز میکردن ...
بهشون خوندن یاد میدادم و اونا هم استقبال میکردن ...
سوری تو بدترین وضعیت بود و دکتر میگفت براش دعا کنیم ...
خانم‌بزرگ کوچکترین فرصت هارو برای از.. ار دادن من از دست نمیداد ...
بهار با تمام قشنگی هاش رسیده بود و مــژده سالی جدید رو میداد ...


همه میدونستن اردشیر تو اتاق دیگه ای میخوابه و من کم کم هر صبح یدونه از دحترا رو اورده بودم پیش خودم و اونجا شده بود اتاق ما ...
شیشتا دحتر قد و نیم قد و من ...
سوری تو وضعیتی بود که اگه دستهاشو نمیبستن به همه ا. س. ی. ب میزد ...
بعد مر. ک پسرش عذ. ا. ب وجدان اونو به ج. ن. و. ن کشونده بود ...
سفره ما جدا بود و همه چیز ما از خاله و پسرهاش جدا ...
هیچ خبری از خانواده ام و پدری که انتظارشو میکشیدم نبود...
خیاط برای من و دخترها لباس میدوخت و اونا مثل یه شاه دخت مرتب و تمیز بودن ...
هر روز موهاشون رو میبافتم و خودشونم استقبال میکردن ...
از عید و عید دیدنی که چیزی نفهمیدم ولی فردای اون روز سیزده بدر بود ...
خاتون هر سال مرغ ترش و فسنجون درست میکرد زیر درخت های الو مینشستستیم و تخمه میشکستیم ...
فرهاد برای من تاب میبست و وقتی هلم میداد موهام به ر. ق. ص باد در میومد ...
با صدای طاهره به خودم اومدم و گفت : خانم سفره رو جمع کنم ؟
از جا پریدم و گفتم: جمع کن ..‌
_ ببخشید تر. س. و. ن. د. م. ت. و. ن ؟
_ عیبی نداره ...دخترا کجان ؟‌
_ به اون سمت اتاق اشاره کرد داشتن درسهاشون رو مینوشتن و اسد براشون دفتر و کتاب خریده بود و دور از چشم اردشیر و خانم بزرگ باسواد میشدن ...
همونطور که طاهره جمع میکرد گفتم : فردا عمارتی ها کجا میرن ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت: جایی نمیرن ...
_ فردا روز سیزده بدر مگه میشه خونه موند ...
طاهره اهی کشید و گفت: بله این همه سال که شده ...
دخترا گوش هاشون رو ت. ی. ز کرده بودن و گفتم : فکر میکردم فردا از این دیوارها بیرون میریم ...
اهی کشیدم و پنجره رو باز کردم‌...
شکوفه ها هنوز تک تک روی درخت بودن ...
اردشیر رو دیدم که دست و روشو شست و رفت سمت اتاقش ...چند روزی بود مدام بیرون میرفت و شروع سال جدید براش پر برکت بود ...
شال کنف بافی سفید رو روی شونه هام انداختم و گفتم : دخترا تا بیام تموم کنید مرتب و تمیز ...
چشم گفتنشون دلم رو راضی میکرد و رفتم بیرون ....
خوب اطراف رو نگاه کردم خبری از خاله توبا نبود و خودمو پشت در اتاق اردشیر رسوندم ...
اروم به در زدم و منتظر نشدم بله بگه داخل رفتم ...
لباس نداشت ویه ز. خ. م بزرگ روی پشتش خودنمایی میکرد...
از دیدنش دلم درد اومد و گفتم : چی شده ؟‌
جلو رفتم و همونطور که چشم هامو جمع میکردم گفتم‌: جای چیه ؟!


جرئت نداشتم به ز. خمـــــش دست بزنم ...
تو آینه نگاه میکرد و گفت : به شاخه گیر کرد روی اسب بودم ...
ز. خ. مـــش دهن باز کرده بود و گفتم: باید دکتر خبر کنی خیلی ز. خـــمی شدی ...
پوزخندی زد و گفت: خوب میشه ...
اروم گفتم: لجبازی برای بجه هاس نه شما اردشیر خان ...
دستمال کنار لگن رو خیس کردم و همونطور که دور و اطراف ز. خــم رو تمیز میکردم گفتم : حواستون کجا بود ...
نمیدونم چرا دلم به درد میومد وقتی اون درد داشت ...
دستهام میلرزید ...
با کـــبریت چراغ نفتی روی طاقچه رو ا. تیــش کرد و یه ســـ. یخ روش گزاشت و گفت : وقتی خوب دا. غ شد بزار رو ز. خــم ...
از تعجب سرمو خم کردم که صورتشو ببینم که واقعا داره جدی میگه یا نه که موهام از رو شونه ام ریـــخت روی صورت اردشیر ...
با دستش موهامو کنار زد و برای لحظاتی کوتاه در چشم هاش خیره شدم‌...
با عجله خودمو عقب کشیدم و گفتم : چطوری اون به اون د. ا. غــی رو بزارم روی ز. خـــم مگه شدنی ؟
_ اره اینطوری زودتر خوب میشه ‌...
_ ولی من دلشو ندارم ...
_ میتونی ...من مطمئنم ...نمیخوام کسی ز. خمـــم رو ببینه پس تو که حالا دیدیش بــــا. ید انجامش بدی ...
دستگیره رو به دستم داد و گفت: با شمارش من بزارش ....چشم هامو بستم و سه رو که گفت کاری که گفتو کردم ...
صداش ب. لنـــد شد و من بجای اون درد رو حس کردم‌...
جیک نزد ولی دیدم که دسته صندلی رو تو مشتش گرفته و فشار میداد....
دلم بقدری نازک شده بود که ناخواسته اشک هام شروع به ریختن کرد ...
اردشیر کامل به سمت من چرخید و متعجب از بین موهایی که جلوی صورتمو گرفته بود نگاهم کرد و گفت : گریه میکنی ؟‌
با سر گفتم اره ...
خندید و گفت : من سو. خــــتم تو گریه میکنی ؟
با سر دوباره گفتم اره ...
بلند بلند خندید و گفت: دیونه ...
دستهاشو برام باز کرد و منو بین دستهاش گرفت ...
یه لحظه برام بوی اشنایی داد ...
بوی فرهاد رو برام تازه میکرد...
تو ثانیه اتفاق افتاد و حتی نفهمیدم چرا بــ. ـــغلش گرفتم ...
سرمو روی شونه اش گزاشتم...


همونطور گفتم: چقدر درد داشت ...چطور میتونی تحمل کنی ...
حس میکردم فرهاد رو بـــ. ـغل گرفتم ...
من اون لحظات از رو عشق بود که اروم گونه اردشیر رو بـــ. ــو. سیدم ...ولی تصورم این بود گونه فرهاد رو میـــــ. ـــبو. سم ....اینا چیزایی بود که برای دلگرمی خودم میگفتم ...
من میدونستم اون اردشیره و اروم گونه اشو بو. ســ. ـــیدم ....
اردشیر جا خورد و منو از خودش جدا کرد ...انگار تازه به خودم اومده باشم‌...
ح. یــــغ کوتاهی کشیرم و عقب رفتم ...
به چشم هام خیره بود و پلک نمیزد ...
دستمو جلوی صورتم گرفتم و گفتم : ببخشید...من فکر کردم ...فکر کردم ...
نتونستم به زبون بیارم و با صدای خاله توبا که داشت داخل میومد پشتمو به اردشیر کردم ....خاله با دیدنم براندازم کرد هفته ها بود منو ندیده بود و گفت: اینجا چیکار داری؟
به پت و پت افتادم و یادم اومد برای چی اومدم و گفتم : خاله سلام ...
_ علیک سلام‌...چه چاق شدی ...اب اینجا خوب بهت ساخته ...
سرشو خم کرد و با اردشیر نگاهش کرد و گفت : محرمته جلوش اینجوری نشستی ؟‌
اردشیر به پشتش اشاره کرد و گفت: ز. خمــــــی شدم‌...
خاله به صورتش زد و همونطور که جلو میرفت گفت: ب. مــــیرم کو مادر ...بیکباره تبدیل شد به یه مادر دلرحم و با بغض گفت : چشم میخوری هزارتا چشم پی اته...هنوز چهل سالت نشده ولی صاحب و مقام هستی ...
دوباره رو به من گفت : برو چرا اومدی ؟‌
به سمتشون چرخیدم و گفتم : میخواستم از اردشیر خان خواهش کنم فردا سیزده بدر و اجازه بده با دخترا بریم‌ تو یکی از باغاتتون و بساط چای اتیشی و تاب بازی و اینا ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که خاله گفت: مگه اینجا خونه خاتون که تو ساز بزنی بقیه برقصن ...
_ اخه خاله دحترا هیچ جایی نمیرن ...
اونا از صبح تو اتاقن تا شب ...
برای یه توالت رفتن رنگ‌ افتاب رو میبینن ...
_ دحتر همینه دیگه باید سرش پایین باشه ...
دند. و. نامو از حرص بهم فشردم و گفتم‌: خاله شما هم روزی دختر بودی ...
ابروشو بالا برد و گفت : ولی مثل تو زبون دراز نبودم‌...
سرمو پایین انداختم و با عصبانیت گفت : برو بیرون ...
بی صدا بیرون رفتم و تا
اتاق ...
اشک هام صورتمو خیس کرد ...
 


پشت در اتاق که رسیدم ناخواسته لبخند رو لبهام نشست و از اینکه اردشیر رو بو.. س.. یده بودم خوشحال بودم ...
ولی یاد اوری سوری منو پشیمون میکرد ...اون چه حسی بود که من مدتها قبل از شبی که صورتشو تو اب دیده بودم به ذهنم اومده بود ....
دخترا مرتب خوابیده بودن و من روشون رو انداختم ...تک تک بو.. سیدمشون و میخواستم برم زیر پتو که طاهره سرشو داخل اورد و گفت :خاتون ؟‌
_ جانم ...
_ بیداری ؟
_ بله ...بیا داخل چیزی شده ؟‌
_ اردشیر خان گفت: تو اتاقش منتظرته ...
با عجله از جا بلند شدم و گفتم : چرا ؟‌
شونه هاشو بالا داد و گفت : نمیدونم فقط گفت : وقتی همه خوابیدن خبرت کنم‌...
_ خانم بزرگ کجاست؟
_ داروهاشو خورده خیلی وقته خوابیده ...
به سمت کمد رفتم و گفتم : زودتر میگفتی با این لباس که نمیشه رفت ...یه پیراهن از کمد در اوردم با عجله و در سکوت پوشیدم ...
موهامو دورم میریختم که طاهره از پشت سر نگاهم کرد و خیره در آینه گفت : میرید اونجا بخوابید؟‌
لبمو گز.. یدم و گفتم : نه ...چرا اینطور فکر کردی ؟‌
_این استرس برای چیه ؟‌
به خودم خیره شدم ...داشتم رژ میزدم و از خودم بدم اومد ...با پشت دست پاک کردم و گفتم : میخواستم مرتب باشم‌...
تو پیش خترا بمون تا من بیام ...
دستمو فشرد و گفت : از من خجالت نکش خانم منم مثل خواهرت ...
بخدا فضول نیستم و کلمه ای از جانب شما به کسی نمیگم ...
سرمو تکون دادم و گفتم : میدونم بهت اعتماد دارم ...
_ پس منم بهتون اعتماد کنم ...من مراقب دخترا هستم‌...خیالتون راحت باشه ...
_ خیالم راحته ...
_ پس بزار حرفمو بزنم ...معلومه که برای رفتن استرس داشتین ...
_ نه طاهره فقط نمیخواستم نامرتب باشم‌...دوست دارم مرتب باشم‌...
_ چون نظر اردشیر خان براتون مهمه و اهمییت داره ...
لپشو کشیدم و گفتم: تو فقط مرغت یه پا داره
ازش تشکر کردم و با گام های اروم رفتم بیرون ...
کسی نبود و پشت درب که رسیدم چندبار نفس عمیق کشیدم و اروم به درب زدم ...
دستم روی دستگیره بود ولی جرئت باز کردنشو نداشتم‌...
اروم دستگیره به پایین چرخید و درب باز شد ...
اولین قدم رو برداشتم و جلو رفتم ...
نور اتاق کم بود و برق خاموش و چراغ نفتی روی طاقچه روشن بود ...


اردشیر روبروم ایستاده بود ...
نمیتونستم‌ نگاهش کنم ..بابت رفتارم خجالت میکشیدم و اروم گفتم: امری داشتین؟‌
به صندلی اشاره کرد و گفت: بشین ...
اروم نشستم و به گلهای قالی خیره بودم ...
روبروم نشست و پاهاشو میدیدم ...
سرفه ای کرد و گفت : فرصت نشد تشکر کتم ...و اینکه فردا چه برنامه ای داری ؟‌
از تعجب و هیجان چشم هام گرد شد و بهش نگاه کردم و گفتم : فردا ؟
_ بله فردا ...سالهاست ما برای سیزده جایی نرفتیم و شاید به همین دلیل که نحسی مارو گرفته ...
با خوشحالی گفتم: خواب میبینم ؟‌
با سر گفت نه ...
به سمتش رفتم ...روبردش ایستادم و گفتم : واقعا میریم ؟
_ اره گفتم صبح گوشت کباب کنن ...
_ دخترا خیلی خوشحال میشن ...
_ خودت چی ؟‌
به چشم هام خیره شد و گفتم : خیلی از این ز... ند.. ان یه روزم بیرون باشم هزار بار خداروشکر میکنم ...
ابروشو بالا داد و گفت : ز.. ند.. ان ؟
شرمنده گفتم : خاله توبا مثل یه ز.. ن.. دان بان اجازه نمیده بیرون بیام ...وقتی به دخترا سخت میگیره منم اذ.. یت میشم‌...
_ دخترا ...وقتی اولیش بدنیا اومد خیلی روز قشنگی بود ...
ولی هنوز بغل نگرفته بودمش که از ادم ها تا در و دیوار گفتن : دحتر که بدرد نمیخوره دحتر که اولاد نمیشه ....نزاشتن و منم عادت کردم به محبت نکردن به ندیدن ...
شاید باور نکنی ولی هنوز بغ.. ل.. شون نگرفتم‌...حتی نمیدونم اسم هاشون چیه ؟‌
وایی گفتم و کنارش با فاصله نشستم گفتم: چرا ؟ مگه چه گ.. نا.. هی دارن ...رعنا خیلی شبیهه شماست ...حتی وقتی میخنده مثل شما ابروهاشو بالا میبره ...
نورا موهاش به شما رفته ...پرپشت و حالت دار ...
ولی سودابه یکم بداخلاق و به خاله اخلاقش شبیه ....
با اشتیاق گوش میداد و ادامه دادم ...هر کدوم یطوری هستن ...ولی همشون با محبتن با اخلاق و خیلی با استعداد ...
اونا معنی پدر رو و مادر رو مثل من نمیتونن درک کنن ...
ولی میخوام بدونن عشق واقعی وجود داره ...من بجای همه بهشون عشق میورزم بهشون محبت میکنم ...
دستشو جلو اورد در کمال ناباوری من دستمو بین دست گرفت و گفت : ممنونتم ...
_ تشکر نیاز نیست ...من مدیون شما هستم‌...اگه نجاتم‌ نداده بودین مر.. ده بودم ...


لبخندی زدم و گفتم‌: میخواستم شب عروسی با اون پیر... م.. رد خودم ب.. ک... ش.. م‌...
قسم خورده بودم نزارم انگشتشم به من بخوره ...
ولی شما فرشته نجات من بودی ...
با نوک انگشتش دستمو لمس میکرد و گفت : فرشاد به موقع اومد ...خیلی دوستت داره ...برادر خوبیه ...
_ خیلی زیاد ...مثل شما که واقعا خوبید ...خاله توبا دوستم‌ نداره ...حق داره ولی من همتون رو دوست دارم و ماه های گذشته زندگی راحتی داشتم ...
به خودم اشاره کردم و گفتم: میبینید که به قول خاله اب اینجا بهم افتاده ....
خندید و گفت : نوشجونت ...
دلم نمیخواست دستمو ول کنه و ارامش خوبی بود ...
یکم مکث کرد و گفت : در مورد پدرت سالها قبل تهران بودن و رفتن شیراز زندگی میکنن ...
داریم نزدیک میشیم‌...
دلم نمیخواست الکی خوشحال بشم و فقط سر تکون دادم ...
به موهام اشاره کرد و گفت : سختت نیست نظافتش ؟
تکونشون دادم و گفتم : خیلی ...
_ چرا کوتاهترش نمیکنی ؟‌
روم‌نشد بگم فرهاد اجازه نمیداد و گفتم : خاتون دوست نداشت ...
_ الان که خاتون نیست الان خودتی ...
_ خودم ...هیچوقت خودم تصمیمی نگرفته بودم‌...شما چی موی بلند دوست داری یا کوتاه ؟‌
_ مو زینت زنه اما به اندازه ...متوسط که باشه قشنگه بلندش خیلی هم دست و پا گیره برات ...امروز وقتی ریخت جلو صورتم حس خفگی داشتم چطور تحملشون میکنی ؟‌
با خنده گفتم: با سختی ...
_ با سختی زندگی نکن سعی کن خوشبختی رو تجربه کنی ...
نفس عمیقی کشیدم و انگار دلم اروم گرفته بود و گفتم : نمیخوام فضولی کنم ولی سوری تا کی اونجا میمونه؟‌
با تاسف گفت : نمیدونم ...وقتی میاد بیرون میخواد به خودش ص.. د.. مه بزنه ...
خانواده اش ولش کردن ...اینجا هم از من کاری بر نمیاد ...
_ شاید محبت کردن شما خوبش کنه ...
شاید به شما نیاز واره ...
سرمو پایین انداخته بودم و گفت : نه ...سوری و من ازدواج عاشقانه نداشتیم‌...
ازدواج ما از رو سنت بود و ...

بهش خیره بودم که چطور پلو رو با دست میخورد ...انگار شفا گرفته بود ...
بالاخره سفره رو جمع میکردن که سر و کله اقام و زنش پیدا شد ...
خاتون لباس مرتب پوشید ...
چشم هاشو سرمه کشیده بود و نشسته بود ...
زنعمو خیلی دلش گرفته بود و خیلی خاتون رو دوست داشت ...
خاتون به من اشاره کرد کنارش بنشینم و اون سمتش اردشیر بود ...
زن بابام نگاهم کرد وگفت : لاغر تر شدی تو هم که روز به روز پس رفت میکنی ...
اقام گفت : چرا گفتی بیایم!؟‌...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه abdti چیست?