رمان نازخاتون 6 - اینفو
طالع بینی

رمان نازخاتون 6


با اجازه اردشیر رفتم دیدن دخترا و بعد از مدتها بغـ.ـ.ـلـ.ـشون گرفتم ...
تک تک ذوق کرده بودن و وقتی دیدم مخـ.ـ.ـفـ.ـیانه درس خوندن از خوشحالی بغض کردم ....
کنارشون نشستم و برام‌ مینوشتن و من میدونستم اخرین روزی که میبینمشون ...
با خودم بردمشون اتاقمون و اونشب با هم خوا.بیدیم ...
طاهره گریه میکرد و لباسهامو تا میزد و داخل سـ.ا.ک میچید ...
کفش هـ.ـ.ـا.مو بو..سـ.ـ.ـید و گفت: قربونت بشم قسمت نشد اینا رو اینجا بپوشی ...
با دخترا خندیدم و اونا هنوز نمیدونستن و درک نمیکردن رفتن من به چه معناست ‌...
اخرین شب من تو عمارت ...
کنار پنجره نشستم و بیرون رو نگاه میکردم‌...
آسمون غـ.ـ.ـر..ش میکرد و تـ.ـ.ـکه های بارون مثل تـ.ـ.ـکه های تـ.ـ.ـگرگ روی سقـ.ـف ماشین میخورد ...
همه عمارت تو سکوت بود و دخترا خوابیده بودن ...
از کنارم نمیرفتن و شام دور همی خورده بودیم ...
هیـ.ـ.ـجان دیدن پدرم و دوری از اینا سخت بود ...
دستمو بیرون بردم تا قطرات بارون تو دستم بیوفته ....
نفس عمیق کشیدم و حس سرما وجودمو در برگرفت ...
خواستم داخل برم که چشمم به اردشیر افتاد تو حیاط زیر بارون ایستاده بود و به من نگاه میکرد ...
به بارون اشاره کردم و گفتم : خیس میشی ؟‌
دستشو رو لـ.ـ.ـبـ.ش گذاشت و گفت : هیـ.ـ.س ...
زیر لب گفتم دیونه ...
شالمو دورم پیـ.ـ.چیدم و با عجله به سمت حیاط رفتم ...
هنوز زیر بارون بود و کامل خـ.ـیس شده بود ...
روبروش ایستادم و همونطور که سعی میکردم دستمو بالای سرش بگیرم تا چتر بشه براش گفتم : مریض میشی ...
دستشو جلو اورد کـ.ـ.ـمر..مو چـ.ـ.ـسـ.بـ.ید و یکم‌ از رو زمین بلنـ.ـ.ـدم کرد تا دستم کامل روی سرش برسه ...
به سـ.ـ.ـنه اش میخوردم و معـ.ـ.ـذب شدم‌...
دستمو پایین اوردم ‌...
مچ دستمو بین دست گرفت و مهلت نداد تکون بخورم ...
منو زیر درخت بید کـ.ـ.ـشید ...
بین شاخ و برگ های اویز بید اصلا پیدا نبودیم ...
به درخت تکیه ام داد و دستشو بالای سرم به درخت تکیه داد ...
تو چشم هاش برق خاصی بود و گفت : زندگی تازه برام شروع شده بود ...
بوی ا** به صورتم خورد و بینیمو جمع کردم ...
اولین بار بود میدیدم م** خورده این بو برام اشنا بود...
بارها فرهاد خورده بود و با اخم من گفته بود اخرین بارمه ....


اردشیر چشم هاش رو بست و گفت : گرمای وجودت...
_ اردشیر خان ...
انگشتشو رو لـ.ـ.ـبم گذاشت و گفت : همه چی امشب درست سرجاشه ...چی میتونه بهتر از شبی باشه که به اسمون خیره شدم و بین بارون صورتت رو دیدم ...
یاد تصویرش تو اب افتادم و به حرفهاش گوش دادم ...
خودش خندید و گفت : کاش امشب سحر نشه ...
تو چشم هام خیره بود و دیگه حرفی نمیزد ولی نگاهاش پر بود از حرف ...
لبـ.ـ.ـم میلــ.ـ.ـرزید و گفت: تو قشنگ تونستی منو زنـ.ـ.ـده کنی ...من قبل تو مـ.ـ.ـرـ.ده بودم‌...
وقتی بغـ.ـ.ـلم گرفتی همون لحظه همون جا دلم باخـ.ـ.ـت ...
دلم به اون اشتباه تو باخـ.ـ.ـته ...
نمیتونست سرپا بایسته و خیلی م* بود...
دستمو زیر بغـ.ـ.ـلش گرفتم و گفتم: برید اتاقتون، اردشیر خان مریض میشی ...
طاهره تنها ‌کسی بود که ما رو دیده بود ...
کمک‌کرد اردشیر رو بردم اتاقش و گفتم‌ : برو بخواب ...
درب اتاق رو میبستم که گفت: شما چی ؟‌
_ لباسهاشو عوض کنم میرم بخوابم ...
لبخندی زد و گفت: کاش ...
اخم کردم و گفتم: کاش نداریم ...شببخیر ...
طاهره اهی کشید و گفت : دل بهت بسـ.ـ.ـته ...
_ نه بهم عادت کردیم ...خودت گفتی ...این عادته...
_ قـ.ـ.ـسم به جان خودم این عشقه ...اولین بار نیست اربابمو اینطور م* میبینم ...مهردخت وقتی شب عروسیش بود همینطور اردشیر خان م* بود ...سالهاست دیگه م* ندیده بودمش ...
_ ادم یبار عاشق میشه اون یبار عاشق مهردخت شده ...
_ ادم ها متفاوت عاشق میشن ...
_ پس الان نیست...
_ به خودت دروغ نگو خاتون ...تو میدونی عشق که درگیرت کرده ...
درب اتاق رو بستم و نمیخواستم حرفهاشو بشنوم‌...
اردشیر افتاده بود و معلوم نبود چیا میگه ....
نزدیک رفتم تا لباسشو عوض کنم که دستمو گرفت و کنار گوشم گفت: تو دیونه کنـ.ـ.ـنده ای....

چشم هامو بستم و گفتم: تو م* ای ...
_ تو م* ای راستی هست ...شبی که رفتم‌ نتونستم‌ بدون بـ.ـ.ـوـ.سـ.ـ.ـیدنت برم‌....پس درست فهمیده بودم‌...
اردشیر دستشو روی چونه ام کشید و بـ.ـ.ـوـ.سه اش وجودمو درگیر کرد ....
سرش سنگین بود و نمیتونست یجا بمونه ....
سـ.ـ.ـر_شو روی سـ.ـ.ـنه ام گزاست و چشم هاشو بست ...
نگاهش کردن خوابش برده بود و مثل یه بجه که عروسکشو بغـ.ـ.ـل میگیره مـ.ـ.ـنو بغـ.ـ.ـل گرفته بود ...
با محبت موهاشو نوازش کردم و گفتم: طاهره حق داشت عشق تو نه ه* قاطیشه نه تکراری ....
کنار کشیدم و روی تشک افتاد ...
موهاشو خشک کردم و اصلا متوجه نشد ...
نتونستم برم ...نتونستم‌ تنهاش بزارم‌...
و بهش خیره بودم‌...
اروم خواب بود ...مثل یه بجه بی گـ.ـ.ـناه ...
پتو رو روـ.ش کشیدم و گفتم : دلم برات تنگ‌ شده ...هنوز نرفته دلتنگتم‌...
کاش سرنوشت انقدر با من بازی نمیکرد ....
دستمو جلو بردم موهاشو نوازش کردم ...
بیهوش شده بود و هزارتا صورتشو بوـ.ســ.ـ.ـیدم ...از ته دلم...
اشکهام مهلت نمیداد و نفس کشیدن سخت بود ...
حتی نفهمیدم کی خوابم برده بود ...
به درب میزدن و صدای خاله توبا بود و گفت : اردشیر خان ...مادر خواب موندی ...
اردشیر ...
تو جا کـ.ـ.ـش اومدم و چشم هامو که باز کردم اردشیر چشم هاشو باز کرده بود و هر دو از جا پـ.ـ.ـرـ.یدیم تا یادم بیاد قلبم داشت از تپیدن می ایستاد ...
خاله مرتب در میزد و خداروشکر پشتشو انداخته بودم ...
اردشیر با دیدن خودش که جز زیر پوش چیزی تـ.ـ.ـ.ـنش نبود بهم خیره موند ...
اشاره کردم جواب خاله رو بده ...
اردشیر صداش میلـ.ـ.ـرزـ.ـ.ید و گفت : الان میام ...بیدار شدم خانم بزرگ‌...
_ زود باش چقدر خسته بودی ...
صدای رفتنش اومد و اردشیر با چشم هاش ازم جواب میخواست ...
 


نفس عمیقی کشیدم و گفتم : تو حیاط زیر بارون بودید اوردمتون داخل لباسهاتون خـ.ـ.ـیس بود...
_ تو لباسهامو عوض کردی!؟!؟
_ محبور بودن کسی نبود اونوقت شب ...
_ چرا یادم نمیاد ...
انگار سرش درد میکرد و با خجالت گفتم : اخه م* بودین ...
یکم فکر کرد و گفت : اره یادم اومد ...زیاده روی کردم ...
ریز ریز خندیدم و همونطور که بلند میشدم گفتم: برم ؟
با عجله از پارچ اب ریخت و به صورتش ز_د و گفت: نه صبر کن کسی بیرون نباشه ....
اروم درب رو باز کرد ...انگار داشت از من فر_ار میکرد و خجالت زده بود ....بیرون رو نگاهی انداخت و به سمت من چرخید ....نفس راحتی کشید و گفت: کسی نیست صبر کن اکرم داره سفره میبره بزار بره ....موهامو مرتب کردم و گفتم : عجله ای ندارم ...
نگاهش به من خیره موند
دستشو جلو اورد و موهامو بالا گرفت ...به گر_دنم خیره بود و بعد به من نگاه کرد ...تو نگاهش هزاران سوال بود و گفتم : چی شده ؟‌
به گر_دنم اشاره کرد ...
دستی بهش کشیدم چیزی نبود و رفتم جلو آینه ...با دقت نگاه کردم گرد_نم کـــ.ـ_بود شده بود ...
از جای بو_سه دیشب اردشیر اونطور شده بود ...
با خجالت گفتم : خاک برسـ.ــ.رم حالا چی فکر میکنن ....اردشیر جلوتر اومد و گفت : خاتون دیشب ...اما زبونش نمیچرخید کامل بگه ...
به سمتش چرخیدم نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم و گفتم: دیشب یه لحظه متوجه نبودی و ...
دستمو روی جای کـ.ـ.ـ.بودی گزاشتم ...
دستی تو موهاش برد و گفت : نباید م* میخوردم ...
پشتشو بهم کرد و گفت : برو تا الان اکرم رفته ....
دیگه حرفی نزدم و بیرون رفتم ...تا اتاق با عجله رفتم‌...دخترا بیدار بودن و طاهره اماده اشون کرده بود ...موهاشون رو بسته بود و داشتن صبحانه میخوردن ...
تک تک کنجکاو میپرسیدن من کجا بودم و طاهره جای من جواب داد ...‌حموم بوده ‌‌‌
یه لباس یقه بسته پیدا کردم و اولین کاری که کردم جای اون اتـ.ـــ.یش عشق رو مخفی کردم ...
کافی بود خاله توبا ببینه و طبل رسـ.ـــ.وایی منو بزنه ‌.‌.
طاهره ناراحت بود و از اینکه میرفتم دلگیر بود ...
برام لقمه میگرفت و گفت : بهم سر بزن ...


سـ.ــ.ـا_کمو تو ماشین گزاشتن و دخترا رو برده بودن اتاق چون نمیخواستم موقع رفتن باشن ...
از صبح یه بغض عجیبی تو گلوم بود ...
اسد دستمو فشرد و گفت: خداروشکر که پدرت زنده است و مابقی زندگیت با خوشی میگذره ...
خاله توبا برای بعد از مدتها لبخندی زد و سرمو بـ.ــ.و_سید و گفت : خدا پشت و پناهت باشه ‌...
تک تک با همه خداحافظی کردم و خبری از اردشیر نبود ...
جمالی سیـ.ـــ.ـکارشو خاموش کرد و گفت : خیلی ممنون شب باشکوهی بود تو عمارت اربابی ...
تصور میکردم راننده ما رو میبره ولی اردشیر بیرون اومد پاشنه کفش هاشو کشید و گفت: اسد تو عمارت بمون تا برگردم ...
خاتون رو برسونم برمیگردم ...
خاله با تعجب گفت: چرا راننده رو نمیفرستی ...
_ خودم باید تحویل پدرش بدم ...
زود میام‌ فردا شب برای شام منتظرم باشین ...چه دلخوشی قشنگی که تا اونجا همراهم بود ....
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : بریم ...
طاهره از زیر قران ردم کرد و چرخیدم یکبار دیگه عمارت رو از زیر نگاه گذروندم ...
عقب جای گرفتم و سبد تنقلات رو عقب کنارم گزاشتن ...
جمالی جلو نشست و گفت: خوش به حال شما چه جای با شکوهی ...
اردشیر استارت زد و ماشین از جا کنده شد ...
از تو آینه نگاهم که میکرد دلم رو میلـ.ـــ.رزوند ...چرخیدم و اخرین نقطه های عمارت رو دیدم ...
تو جاده افتادیم و جمالی فقط حرف میزد و ما ساکت بودیم ...
فقط خودمون میدونستیم چی تو دلهامون میگذره ..
نزدیک های ظهر بود که تو یه استراحتگاه کنار زد ...
حمالی با عجله پیاده شد و گفت: خدا پدرتو بیامرزه دیگه داشتم میتـ.ــ.ـرکـ.ــ.یدم‌...
بدو بدو به سمت سرویس ها رفت و من میخندیدم به اون مدل راه رفتنش ...
تکه ای کلوچه های اکرم پز تو دهنم گزاشتم و گفتم : خیلی خوشمزه و تازه ان ...صبح بوی پختنش همه جا رو برداشته بود ....
به عقب چرخید و گفت: چی ؟
تکه ای کلوچه به سمتش گرفتم و اشاره کردم این ...
همونطور از دستم گوشه اش رو گـ.ـ.ـاز زد و مزه مزه کرد و گفت : طعم زنجبیل میده خوشمزه شده ...تند و اتـ.ــ.ـشی ...
به گرـــ.دنم نگاه کرد و خیالش راحت شد که کسی نمیبینه ...یکم مکث کرد و گفت: من چیزی یادم نمیاد ...


لبخندی بهش زدم و همونطور که انگشت هاشو که روی صندلی بود لـ.ــ.ـمس میکردم گفتن: منم یادم نمیاد ...
خندید و گفت: توام م* بودی ؟
_ بله ...
از شوخی من شاد شد و گفت :
به شیراز که برسیم جای دیدنی خیلی داره اول بریم یکم بگردیم بعد بریم دیدن ناصرخان ...‌
_ باشه ...من این همه مدت ندیدمش امروزم روش ...
کلوچه برداشت و چرخید به جلو و گفت: به صمد خبر فرستادم که تو رو دارم میبرم پیش پدرت ...
اونا میدونن تو دیگه تنها نیستی ‌...
_ چه فرقی میکنه اونا که براشون مهم نیست ...
_ اتفاقا خیلی مهم چون فهمیدن تو از چه خانواده سرشناس و محترمی هستی ...
با اومدن جمالی راه افتادیم ...
تا شیراز راه طولانی بود...
وارد شهر که شدیم اصالت و سنت از دیوارهاش میبارید...
اردشیر رو به جمالی گفت : کجا بریم ناهار بخوریم گرسنه ایم ؟
_ بریم خونه ناصر خان ...
_ نه قبلش میخوایم‌ جاهای دیدنی شیراز رو ببینم هوا افتابی و بعد با خاتون میریم دیدن اونا ...
_ پس برو سمت راست ...
جمالی مارو برد یه رستوران و یه کباب خوشمزه مهمونمون کرد ...خیلی شوخ طبع بود و اجازه نمیداد اردشیر حساب کنه و میگفت تو اربابی ...
از نظرش ارباب بودن خیلی با احترام بود و به اردشیر که از خودشم کوچیتر بود احترام میزاشت ...
کنار تحت جمشید و مقبره کـ.ــ.ـوروش عکس انداختیم ...
عکاس از من و اردشیر عکس مینداخت ...عکس سیاه و سفیدی که هنوزم توی قاب دارمش ...
بهم ژست میداد و گفت : یکم نزدیک باشین ...
فصل توریـ.ــ.ـست بود و خـ.ــ.ـارجی ها رو اونجا میریدم ..‌.برای من جالب بود از همه جای دنیا اومده بودن برای دیرن اونجا و من که ایـ.ـــ.ـر_انی بودم اولین بارم بود اونجا رو میدیدم ...
اردشیر کنارم ایستاد و گفت: دستتوبزار دور کـ.ـــ.ـمرش و منم دستم رو روی شونه اش گزاشتم‌...
لـ.ــ.ـبهامون میخندید و فلش دوربین اون لحظه رو ثبت کرد ‌...
اردشیر و من به جمالی گوش میدادیم و با لهجه شیرازیش برای ما توضیحات رو میداد ...
دیگه داشت هوا تاریک میشد که به سمت خونه ناصر خان راه افتایم ‌...
تازه استرس گرفته بودم و مدام نـ.ـ.ـاخـ.ـ.ـن هامو با دندون میگـ.ـ.ـندم ...
درب بزرگی بود و یه حیاط سنگ فرش شده از درخت و استخر و صندلی های سفید کنار استخر ....
یه ساختمون سنگ شده روبرومون بود و صدای سـ.ـ.ـگ ها میومد ...
جمالی صبر کرد و گفت : خانم اینجا خونه شماست ...
همه جارو نگاه کردم و پیاده شدم‌...
خیلی قشنگ و باشکوه بود ...


جمالی کیفشو برداشت و گفت: بفرما خانم ...
قبل از رسیدن ما به ساختمون مردی با موهای جو گندمی بیرون اومد ....
چه شباهتی به من داشت و دوتا پسر کنارش بودن ...اونا از من خیلی کو_چیکتر بودن و با تعجب نگاهم میکردن ...
پیراهن گل دار من کجا و رخت و لباس اونا کجا ...
با عجله به سمت من اومد و گفت: جمالی نگاهش کن شبیهه منه ...
اون ناصر خان بود پدرم ...مردی که مادرم رو دوست داشت و مادرمم عاشقش بود...
بین دستهاش منو گرفت و مح_کم بغلم گرفت ...
اولین بار بود حس پدر داشتن داشتم ...حس قشنگ خانواده ‌...بعد خاتون این حس رو تجربه نکرده بودم ...
سرمو بو_سبد و خیسی اشک هاش موهامو نم ناک کرد ...
سرمو بالا گرفت ....بین ریش و سیبیل های جو گندمش اشک رو میدیدم‌...
به من خیره بود و اروم گفت: بوی مهری رو میدی ...
بغض گلومو بسته بود و اروم موهامو نوازش کرد و گفت: فکر میکردم دروغ‌..فکر میکردم خوابه ‌‌‌.‌‌..
اما این همه شباهت ثابت میکنه تو دختر منی ...
مح_کم بغلش گرفتم و از ته دلم فشارش پیدادم‌...
اون منو یاد مادری مینداخت که هیچ خاطراه ای باهاش نداشتم ...
پسرا جلو اومدن و نگاهمون میکردن ...
ناصر خان به اونا اشاره کرد و گفت : برادرهات هستن بهروز و بهادر ...
بهادر تازه راه میرفت ولی بهروز بزرگتر بود ...
چقدر خنده ام گرفته بود از دیدنشون از اینکه اونا خانواده من بودن ‌..
ناصر خان اشک هاشو پاک کرد و گفت: چرا اینجا وایستادین بریم داخل ...
دستشو پشـ.ــ.ـتم گذاشته بود و نمیزاشت از کنارش تکون بخورم .‌‌.
اردشیر پشت سرمون میومد و وارد ساختمون بزرگشون که شدیم ...
صدای کفش های پاشنه دار ز_ن بابام میومد ...
من خاطره قشنگی از ز_ن بابا نداشتم و لبخند رو لبهام خشک شد ....اما برخلاف تصورم ...زهرا خانم با روی باز ازم استقبال کرد ...
ناصر منو نشونش داد و گفت: زری شبیهه منه ؟
_ اره خیلی ...حتی اون خا_ل کنار ابروتو داره ...
تازه متوجه شدم که اون خا_ل رو هر دومون داشتیم‌.‌‌..
من که تو ش_ک بودم و نمیتونستم درست صحبت کنم و فقط نگاه میکردم‌...
 


روی مبل های مخمل دوزی شده نشستیم و ناصر خان کنارم نشست ...دستمو از بین دستش ول نمیکرد و گفت: اردشیر خان حقیقت بگم وقتی رفتی گفتم برای پـ._و_ل و این چیزا اومدی سراغ من ...
ولی چشم هام دروغ نمیگه ‌‌....
این دختر منه ...
دختور من و مهری ...با اوردن اسم مادرم غم تو صورتش نشست و گفت : بهش ته_مت زدم‌...
گفت که بی گناه بوده ولی نخواستم‌...پسش دادم ...
ولش کردم‌...
اومدم اینجا ...پیش خانواده ام ...
اهی کشید و گفت: بگو برای دخترم اسباب پذیرایی بیارن ...
زری خانم اومد اون سمت من نشست و گفت : ناصر همیشه دختر دوست داشت ما تصمیم داشتیم چندسال دیگه بجه دار بشیم و انشالله با توکل به حضرت معصومه دختر باشه ...
لبخندی به روش زدم و گفت: عزیزم چقدر هم خوشگلی ...خانمی ...
دستمو نوازش کرد و گفت: بفرمایید گلویی تازه کنید ...
اردشیر چای میخورد و حرفی نمیزد و منم هر از گاهی نگاهش میکردم ...
ناصر خان رو به من گفت: خاتون فوت شده ؟ مادر صمد ؟‌
با سرگفتم‌ بله و ادامه داد...اون چشمش پی مهری بود ...مهری اونو مثل مادرش دوست داشت ولی بهش حـــ_.یانت کرده بود ‌..
خاتون مقصر همه چی بود ...همه چی ...
_ خاتون پشیمون بود اون منو رو چشم‌ هاش بزرگ کرد ...اون منو مثل یه ملــــکه بزرگ‌ کرد ...
_ چه فایده اگه اون اون حـــــ_یانت رو نکرده بود ...مهری و من الان ....ولی ادامه حرفشو خورد و مراعات زنشو کرد ...
زری یکم مکث کرد و گفت: ما نزدیک اونجا اقوام پدری داریم ...
اوازه عشق فرهاد و نازخاتون رو همه میگن و شنیدن ...
اردشیر چشم هاشو به لیوان خالیش دوخت و گفتم: عشق نه اسمش رو باید گذاشت وابستگی ...
از بجگی فرهاد خیلی بهم محبت میکرد و منم ناخواسته مثل یه پدر یا مادر بهش عشق میورزیدم ...
اون یه دوست داشتن بود یه عادت کردن ..‌.
اردشیر سرشو بالا اورد و بهم خیره موند ...
تو چشم هاش خیره موندم و گفتم : عشق رنگ‌ و بوش کاملا با اون متفاوت ...
من اون حس رو تجربه کردم‌...اون حس فقط از سر بی کسی بود نه از سر عشق ...
عشق باید از جاـ.نب خدا منتخب بشه ...


نگاهای اردشیر رو به خودم احساس میکردم‌...
زری خانم رو به ما گفت : خسته راه هستین بفرمایید حمام رو اماده کردن ...
رو به اردشیر گفت : طبقه پایین برای شما حمام برید و رو به من گفت : شما پشت سر من بیا ...
هنوز حس راحتی باهاش نداشتم‌...
پشت سرش بالا رفتم و رو به پدرم گفت : اتاق مناسب نداریم باید براش همه چیز اماده کنی ...
ناصر به من نگاه کرد و گفت: براش همه چیز میخرم ....
به زری اشاره میکرد و لباسهامو نشون میداد ...
زری یه کت و دامن سرمه ای تنــــ.ش بود و برق میزد ...
بهروز نگاهم میکرد و ناصر خان بهش گفت : برو سراغ درس هات نمیخوام نمره هات بازم ...
زری با اخم نزاشت ادامه بده و رو به من گفت : بیا بریم پدرت اخلاق های خاصی داره ...مثلا اونوقت که نباید مهربون و اونوقت که با_ید مهربون باشه بداخلاقه ...
درب حمام رو باز کرد و گفت: ناراحت نمیشی از لباسهای خودم برات بیارم ؟‌
_ لباس دارم ...
_ اینا که قشنگ‌ نیستن ...
برو تا دوش بگیری اومدم‌...
من حتی بلد نبودم از حمومشون استفاده کنم و اگه توضیح نمیداد نمیتونستم‌...
خز_انه های ابادی ما همیشه اب گرم داشت و یه گوشه اب سرد ...
اونجا اب از دوش میومد و متعجب بودم ...
خودمو شستم و داشتم موهامو خشک میکردم که برام لباس اورد ...
یا پیراهن یکرنگ ابی ...تا روی زانوهام‌ بود ..
کفش های پاشنه دار که تو پام میدرخشید ...
یه تحــــت دونفره تو اتاق بود و اونجا اتاق پدرم و زری بود ...
با محبت موهامو نوازش کرد و گفت : ناصر خیلی مادرت دوست داشت ...همه میدونستن ...چیزی به عروسیشون نمونده بود ‌..
تو شبیه اونم هستی ...
_ شما مادرم رو دیده بودی ؟‌
_ بله من دختر عموی پدرت هستم‌...
وقتی مادرت و صمد ازدواج کردن پدرت روزهای سختی داشت...
اون تنها پسر فامیل بود و برای اینکه ثر_و_ت پدرم و اجدادی به کسی نرسه من و ناصر ازدواج کردیم ...
ناصر مرد معرکه ای ...
الان پونزده سال میشه با هم زندگی میکنیم ....من ارایشگر بودم یه ازدواج ناموفق داشتم شوهرم ادم خوبی نبود و شکر خدا ناصر همه چیز رو جبران کرد ‌...
دوتا پسرا شدن تمام دلخوشی ما ...مادرت مهری زن ارومی بود ...همه دخترای فامیل ح_سرتشو میخوردن که ناصر خان‌ انتخابش کرده ...
با تاسف گفتم : خاتون خیلی دوستش داشت اونم‌ از نجـــــــا_بـــت و خانمیش میگفت ...
_ درست میگفت من نتونستم جاشو بگیرم ...
پدرت هنوزم دوستش داره ....


زری ادامه داد ما هرسال میایم اونجا و میدونم پدرت میره سر خا_کش ...
لبخند زد و گفت: از اینا بگذریم من نفهمیدم چطور شد ازد_واج کردی با اردشیر خان ...؟‌
ناصر خان سرشو داخل اورد و گفت : اردشیر دخترمو نجات داده اونا ازد_واج نکردن فقط عقدش کرده تا از دست اون صمد نجاتش بده...
خاتون نور بهت بباره چرا این کارو گردی ...
خاتون هممون رو سو_زوند ...
سکوت کردم و حس غربت داشتم ...به لباسهام نگاه کرد و گفت _ بهترین ها رو برات میحرم‌...بهترین ها ...
یه صندوقچه از مادرت یادگاری دارم ....
یه دنیا سنجاق سر...
زری با اخم گفت: ناصر دوباره شروع نکن ...یه عمر توقع داشت من اونا رو استفاده کنم ولی خدارو ببین تو استفاده میـ.ـ.ـکنی مال مادرت رو ...
اونا شیرینترین خانواده بودن ...
شام رو روی میز اماده کردن و ظرفها همه چیـ.ـ.ـنی بود ‌...
ناصر خان به رور به من غذا میداد و میگفت بخور تو خیلی لاغری ....
اردشیر روبروم نشسته بود و گفت: بعد خاتون خیلی سخت گذشت ...استخـ.ـ.ـون هاش دیده میشد ...
زری با تاسف گفت: خدا بعضی جاها ادم هایی خلق کرده که انگار انسان نیستن ...
کم کم مثل ما میشی ...
برات یه اتاق اماده میکنیم ...میتونی درس بخونی سواد یاد بگیری ...
اردشیر لبخند شیرینی زد و گفت : خاتون باسواد ...
زری ابروشو بالا داد و گفت : افرین ...این که خیلی خوبه ...
خیلی خسته بودیم ...
جمالی رفته بود و صبح برای طلا_-ق و بقیه چیزها باید میرفتیم دفترش ...
اتاق اردشیر پایین بود و برای خواب میرفت شب بخیر گفت و همونطور که میرفت گفتم : میشه صحبت کنیم ؟‌
ناصر خان انسان با درک بود و گفت: خاتون هنوز با ما غریبـ.ـ.ـگـ.ـ.ـی میکنه ...
دخترم راحت باش تو دختر منی دختر ناصر خان ....از امروز اونطور که لایقشی زندگی میکنی ...
بالا منتظرتم ...
اونا که رفتن تا جلوی در اتاق با اردشیر رفتم و گفتم : اینجا همه چیز فرق داره ...
به در تکیه داد و گفت : اره ولی خان زاده ات مثل خودتن ...حالا معلوم شد تو به کی رفتی ...
_ شما بری تنها میشم‌...
با خنده گفت : میخوای بمونم ؟
جدی گفتم‌: اره بمون ...


چونه ام رو بین دست گرفت تکون داد و گفت: نمیشه ...
اخمی کردم و گفتم : اینجا من میزبانم میخوام جبـ.ـ.ـران خوبی هاتون رو انجام بدم ...
_ نیازی نیست تو توی عمارت من مهـ.ـ.ـمون نبودی تو صاحب ...صاحب ...
نتونست ادامه بده و گفتم: باورم نمیشه همچین پدری دارم ...
یکم جدی تر شد و گفت : خاتون هر مشکلی هرچیزی ...کوچکترین چیزها اگه بود به من خبر بده ...
چشمی گفتم و ادامه دادم شبت بخیر ...
شب توام بخیر ...
بالا که رفتم تو اتاق ناصر و زری منتظر من بودم‌...
با تعجب نگاهشون کردم‌...
ناصر خان بلند شد و گفت: تا برات تحت بحرم میتونی اینجا بخوابی، تحت ما ...
خواستم مخالفت کنم که گفت : خواسته زری نه من ...
زهرا دستمو فشرد و گفت: شب بخیر خانم‌...
لپمو کشـ.ـ.ـید و بیرون رفتن ...
روی تحت برام لباس گذاشته بود و باورم نمیشد چقدر قشنگ‌ بود ...
نپوشیدمش و دراز کشیدم ...
چشم هام خواب الود بود و خیلی زود خوابیدم ...
صدای بیرون بیدارم کرد ...صبح شده بود و من بقدری راحت خوابیده بودم که حتی تکون نخورده بودم‌...
موهامو مرتب کردم و رو میز ارایش زری نگاهی انداختم ....همه چیز که ارزوی یه ز_ن بود اونجا بود ...
عطر هایی که بوی بهشت میداد ...
داشتم بوشون میکردم که درب رو باز کرد ...
هل شدم و شیشه عطر از دستم افتاد و شکست ...دستمو رو دهنم گزاشتم و گفتم: وای ببخشید ...
زری اخمی کرد و گفت: فدای سرت چرا تر_-سیدی ؟‌
اهی کشید و گفت: حق داری وقتی اردشیر خان گفت چیا به سرت اوردن منم جات بودم اینطور از صدای در میتر_-سیدم‌...
خجالت زده گفتم‌: نمیخواستم فضولی کنم‌...
_ هرکدوم رو دوست داری بردار...تو دختر ناصرخانی باید لای پر قو بزرگ بشی ...
لبخند زدم و گفتم : ممنونم ....
_ بریم اردشیر خان خیلی وقته بیداره ...
برای طلا_-قت باید بریم و بعدش دیگه ازادی ...
_ من الانشم ازادم ...
_ اون خیلی مرد خوبیه ...خدا به ز_نش شفا بده ...
یکم ناراحت شدم و گفتم : سوری ...اره خدا شفاش بده ...


با زری پایین رفتیم ...
ناصر خان دستهاشو برام باز کرد و گفت: تا صبح نخوابیدم ...به جرئت میگم هزار بار اومدم و دیدم واقعی هستی ...
سرمو بو_سید و گفت : صبحانه بخور بریم ...
سلامی به اردشیر کردم‌...پشت میز نشسته بود و با محبتش نگاهم میکرد...
تا دفتر جمالی راه کوتاه بود ...
ازمون پذیرایی کرد و کلی برگه اماده کرده بود و گفت: تو شناسنامه خاتون چیزی ثبت نشده ...نه اولی نه شما ...
اردشیر یکم رو صندلی جابجا شد و گفت: فقط محرمیت خونده شد ...
برگه محرمیت رو جلو روی جمالی گزاشت و جمالی گفت : برای طلا_ق دفترخونه پایین میرین اونجا فقط طلا_قتون رو میخونه ...
اردشیر سرشو تگون داد و جمالی گفت: دیگه با شما کاری نداریم ...
اردشیر مردد بود و همونطور که بلند میشد گفت: ممنون ...خطبه طلا_ق جاری شد و ما نامحرم شدیم ...
ناصر خان دستشو فشرد و گفت: من به شما مدیونم ...حتما با خانواده پیش ما بیا ...
اردشیز دستشو فشرد و گفت : چشم ...شما هم تشریف بیارین ...
زری موهاشو روی شونه اش ریخت و گفت : کاش بیشتر میموندین ...
_ ممنون من خیلی وقت بود پی ناصر خان بودم و از کار و عمارت و همه جدا بودم‌...
خداحافظی کرد و همونطور که لبخند میزد داشت میرفت ...
رو به پدرم گفتم: من تا پیش ماشین بدرقه اش میکنم و میام ...
_ باشه ...
پشت سرش راه افتارم‌...نزدیک ماشینش بود که صداش زدم‌...
به سمت من چرخید و گفت : چی شده ؟‌
اخمی کردم و گفتم : خواستم‌ بدرقه ات کتم‌...
اخمهاش تو هم بود و گفت: برو پیش خانواده ات تو که با من نامحرمی ...
منم ز_ن و زندگی خودم رو دارم و باید بهشون برسم‌...
به خاتون قول دادم و اون وصیت کرد من مراقب تو باشم‌...
منم به قولم وفا کردم ‌...
لبخندم رو لبهام ماسید و گفتم : من حرفی نزدم‌...
_ خداحافظ ...
از اون همه سردی دلم شکست و زیر لب گفتم‌: من وقتی نامحرمم بودی بغـ.ـ.ـلت کردم و تو با اشتباه من دلباخته شدی ...
اشکمو پاک کردم تا پدرم نبینه و برگشتیم خونه ...
سر راه زری کلی برام خرید کرد و اون با شوق میخرید و من بی تفاووت به اردشیر فکر میکردم‌...


اردشیر رفته بود و برای همیشه ازم جدا شده بود ...
یکی از اتاق های بالا رو تمیز کرده بودن و ناصر خان شخصا بردم تخت و کمد و کلی چیز گرفته بود ...
اونا میچیدن و با شوق و ذوق میخنریدن و من تو آینه روبرو به خودم نگاه میکردم‌....
جای خالی یچیزی داشت از_ارم میداد ...جای نبودن یه حس وحال...
زری خسته کنارم نشست و گفت: چقدر تشکش نرمه ...سفارش کرده بودم که با کیفیت باشه ..
تشک تحت بهروزم از این مغازه خریده بودم‌...
رو به خدمتکارشون گفت : بعدا بیا لباسهای خاتون رو بچین براش ...
با تعجب نگاهم کرد و گفت : چرا ساکتی ؟
یه هفته است اومدی پیش ما و فقط چند کلمه حرف زدی ؟
لبخندی زدم و گفتم: همه چیزانقدر یهویی اتفاق افتاده که من هنوزم تو ش_ک هستم‌...
_ از این ش_ک بیا بیرون ...بلند شو ببین چه اتاق قشنگی شد .پدرت خودش شخصا اینا رو گرفته ...ببین چقدر براش مهمی و اونوقت خانم خاتون خانم اینجا نشسته و ش_که است ...
خندید و گفت: بلند شو دختر ...
روی میز برام عطر چید و گفت: من به چشم دختر ناصر نگاهت نمیکنم ...به چشم خواهر کوچکترم میبینمت ...مادرت رو خیلی دوست داشتم و برخلاف همه ز_ن باباها من ز_ن بابات نیستم...
باهام راحت باش ...اگه چیزی خواستی بهم بگو ...
جلوتر رفتم و گفتم : ممنونم من شما رو به عنوان بزرگتر و ...یکم مکث کردم گفتم : بوی مادرهارو میدید ...
ابروشو جمع کرد و همونطور که لپمو میکشید گفت : اخی باشه بگو مامان ...
_ جدی اجازه هست بگم مامان ؟
_ اره چرا نباشه بهم بگو مامان ...
لبخند از ته دلم اینبار رو لبهام نشست ...
یه اتاقی که ارزوی هر دختری بود سهمم شد ..‌.
لباس خو_اب پوشیدم و تو آینه به خودم نگاه میکردم ...چقدر زندگی تو شهر و ابادی ها و ده های ما متفاوت یود...
صدای درب زدن و بعدش ورود پدرم بود ...رویی لباس رو پوشیدم و همونطور که داخل میومد گفت: مزاحم نیستم ؟‌
ازش یکم خجالت میکشیدم و گفتم: نه بفرمایید داخل ...
جلوتر اومد نگاهی له اتاف انداخت و گفت: عالی شده ...درست مثل چیزی که دوست داشتم‌...
دستهاشو برام دراز کرد و همونطور که دستهامو میفشرد گفت : قشنگم تو بوی مهری رو میدی ...
اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت : خیلی دوستش داشتم‌...
بیشتر از هرکسی ...
مثل هوا بود برام مثل زندگی ...
مثل اسمون ...


ناصر خان آهی کـ.ـ.ـشید و گفت: کاش زودتر میومدی کاش زودتر پیدا میشدی ...
خاتون باورت میشه سر خا_ک مادرت وقتی فو_ت شده بود تو بین دستها میچرخیدی ...
من بغلت گرفتم ...
میخواستم به تلافی حیا-نـ.ـ.ـتی که مهری با من کرده بود تو رو بد-زدم ...
بزار_مت سر راه ...
ولی وقتی تو چشم هات نگاه کردم دلم لر_زید ...وجودم اتـ.ـ.ـیش گرفت چون تو دختر خودم بودی ...
اورده بودنت اونجا هنوز ده روزتم نشده بود ...صمد بی لیاقت اونجا بود ...
اما چه میدونستم خاتون پشت همه چی بوده ...دلم به مظلومیت مهری میسوزه به اینکه چطور تونستم ولش کنم ...تنهاش بزارم‌...
باانگشت اشگهاشو پاک کردم و گفتم: این سرنوشت عجیب من بوده ...شاید در اینده برای هرکسی تعریف کنم بخنده و بگه مگه میشه، مگه امکانش هست ...
اما همش واقعیت زندگی خاتون ...
دستهاشو باز کرد منو بین دستهاش گرفت و گفت: دلم برای مهری تنگ‌ شد ...
نمیدونی چقدر شیرین بود مثل تو خیلی مهربون و دوست داشتنی ...
_ حرفهای اردشیر رو میز_نید ...به من میگفت این همه متانت و احترام من به شما رفته...
_ مرد خیلی محترم اون بود که با وجود مشکلات خودش برای تو جنگید بدون هیچ چشم داشتی ‌.‌..
دلم براش تنگ میشد و نمیتونستم دم بزنم ...
ناصر خان گفته بود چای بیارن و کنار هم چای خوردیم و گفت: میخوام درس خوندنتو ادامه بدی ...
میخوام رانندگی یاد بگیری ...
با خنده گفتم : من مگه میتونم ؟
_ چرا نمیتونی میخوام دختر نمونه من باشی ...
مادرم و خواهرام با خبر شدن تو وجود داری ...من تنها پسر خانوادم هستم ...
زری و مابقی دختر عموهام همه دختر هستن و همه تعجب کردن و شایدم باور نمیکنن...
پسر خواهرم سر شب باهام تلفنی صحبت میکرد کاوه تهران هستن فردا مادرم رو میاره اینجا ...
دلت نمیخواد مادربزرگتو ببینی؟!
چشم هام گرد شد و گفتم : مادربزرگ دارم ؟
_ اره مادرم زنده است ...خدابیامرز مادر مهری هم اگه بود خیلی زن مهربونی بود‌..مادرم زن امروزی ...تاج ملک ...
بین حرفش پر-یدم و گفتم: خونه قدیمی اتون رو میدونم کجاست ...خاتون نشونم داده بود که قبلا تاج ملک اینجا بوده میگفت زن شهری بوده و ز-ن پدرتون شده بوده ...
حتی میگفت شب عروسیش فر-ار کرده بود و بعد یه هفته از انبار خونه پیداش میکنن 


ناصر خان بلند بلند خندید و گفت : مادرم معروف بوده ...
چشم هامو ریز کردم و گفتم : مطمئنید از دیدن من خوشحال میشه ؟
_ اره ...وقتی اون اتفاقا افتاد ما از اونجا برای همیشه رفتیم چون ابر_وم رفته بود ...مادرم برخلاف همه تـ.ـ.ـندی هاش مهری رو دوست داشت ولی زری رو دوست نداره ...
_ چرا زری خانم که مثل یه تیکه جو-اهر
_ خوب دیگه الکی نیست که بهش میگن تاج ملک ...
کاوه جای خالی منو کنارش پر کرده ...
اونشب خیلی با هم صحیت کردیم و نزدیک های سحر خوابیدیم ...
فکر میکردم ناصر خان رفته باشه ولی صبح که زری بیدارم کرد ...با تعجب دیدم پایین تحت من خوابیده...
زری با محبت گفت: میبینی دلش اندازه یه گنجشکه ...بزار بخوابه ...تو باهام بیا ‌..
منو با خودش برد اتاقش و گفت: زنعمو داره میاد یکم‌ سختگیره ولی من نمیزارم ازم ایراد بگیره ..‌.خدمتکارا همه جا رو برق انداخته بودن و عطر قورمه سبزی همه جا رو برداشته بود ...
زری چندتا لباس نشونم داد و گفت: کدوم رو بپوشم ...
خوشحال بودم وقتی از من کمک میخواد و یکیش رو انتخاب کردم و رو به من گفت: بشین ...
موهامو مرتب کرد و بدون اینکه نظرمو بپرسه ابروهامو مرتب کرد و گفت : حالا قشنگ شده
خجالت زده گفتم : زشت نیست ؟‌
_نه مگه بجه ای؟‌
چند سـ.ـ.ـالت میشه ؟
تو آینه به صورتم دستی کشیدم و گفتم : بیـ.ـ.ـست ...
با خنده از پشت سرم‌ گفت : عمه ات خونه نیست ...بزار ببینن دحتر ناصر خان چقدر با کمالات ...
انگار یه ادم دیگه شده بودم‌ ...گوشواره های سنگین و کفش های پاشنه دار ..پیراهن های تنـ.ـ.ـگ و مدل دار ...
زری بهم چشمکی زد نزدیک های ظهر بود که رسیدن .‌.
تاج ملک زن مرتبی بود تو تک تک انگشت هاش انگشتر داشت و گردنبند سنگینی به گردن انداخته بود ...
از دور نگاهش میکردم و اون هم به من خیره بود ...
عمه هام و بجه هاشون اومده بودن ...چهارتا عمه داشتم .‌‌.
خونه شلوغ شده بود و همه اول گریه میکردن و هزا تا بو-س نثارم میکردن ...
تاج ملک صداش گرفته بود و میگفت : خدا ازت نگـ...ـ.ـذره خاتون ..
دلخور شدم و گفتم‌: لطفا اینطور نگید من حلالش کردم ...
 


دلخور رو به تاج ملک گفتم‌: نگید من خیلی وقته خاتون رو حلال کردم‌...اون خیلی دوستم داشت و مثل یه مادر واقعی بزرگم‌ کرد ...
_ دوستت داشت که اونطور اواره شدی دختر ...جیگرم اتـ.ـ.ـیش میگیره وقتی میفهمم میخواستن تو رو، نوه منو به این خانمی شوهر بدن به یه پیر_مرد ...اردشیر خان از رگ و ریشه پدرش بوده که نجاتت داده وگرنه توبا هم خواهر همون خاتون ...
ناصر خان با نگاهش ازش خواست دیگه ادامه نده و میدونست من ناراحت میشم ...
یاداوری اون روزها سخت بود ....همه فکر میکردن خوابن و دارن خواب میبین ...
دخترای عمه ها، خود عمه ها به دستم میز_دن که ببینن من واقعی ام یا نه و میخندیدم...
کاوه از وقتی اومده بود نگاهاش رو حس میکردم‌...
پنهانی نگاهم میکرد و تا سرمو به سمتش میچرخوندم نگاهشو میدز_دید ...
دور هم حرف میزدن و هرکسی یچیزی میگفت ...
شباهت من به برادرم و پدرم جواب همه سوال ها بود ...انگار خدا به عـ.ـ.ـمد منو اونشکلی افریده بود که زبون همه کوتاه باشه از حـ.ـ.ـیا_نت مادرم ...
بعد از بیست سال نگاهای پر از تنـ.ـ.ـفـ.ـ.ـر و تهـ.ـ.ـمت از رو مادرم برداشته شد و حالا دیگه مطمئن بودم اونشب براش بهترین شب بعد از سالهاست ...
تاج ملک موهامو دستی کشید و گفت : خاتون ز-ن زیرکی بود ولی تو رو خیلی درست تربیت کرده ...
به کاوه اشاره کرد و گفت: کاوه شیرین ترین نوه برای من بود ولی امروز تو هم به همون اندازه شیرینی ...
از نگاهای بینشون حس میکردم چیزی تو سرشون ولی به زبون نمیارن ...
ناهار خوردیم و برای استراحت رفتن ...
تونستم ساعتی تنها بشم و رفتم تو حیاط ...
هوا رو به گرما بود و همه جا سبز پوش ...درخت های الوچه تو حیاط بار داده بودن و با خودم تصور میکردم الان باغ الوچه بی سر و ته اردشیر خان چقدر بار داره و چقدر سرش شلوعه ...
دخترا چیکار میکردن و اون عکس من و اردشیر تنها مر_حم من بود ...
حرفهای سرد اردشیر که خودم ز_ن و زندگی دارم، قلبمو میفـ.ـ.ـشرد ...
دستمو دراز کردم الوچه بچینم که دستم نمیرسید ...روی انگشت هام رفتم ولی بازم نمیشد ....
کاوه سرفه ای کرد و گفت : کمک‌کنم ؟‌
به سمتش چرخیدم و گفتم: اگه زحمتی نمیشه ...
برام چید و گفت : ترشه ؟‌
گاز_ی ز-دم و گفتم : همینطوری دوست دارم‌...ترش و سبز ...


کاوه دهـ.ـ.ـنشو جای من جمع کرد و گفت : ولی من دوست ندارم ....انگار یجوری میشد وقتی من میخوردم و با خنده گفتم: انگار دارم روحتو سـ.ـ.ـو_هـ.ـ.ـان میکـ.ـ.ـشم ...
_ اره واقعا ...
میخواستم برگردم داخل که گفت : همه خوابیدن خانواده اتن بعداز ناهار میخوابن ...
بشینین اینجا ...به صندلی ها اشاره کرد و منم نشستم ..
برام چندتا الوچه چید و گفت: هنوزم باورم نمیشه دایی دختر داره اونم دختر بزرگی مثل شما ...
_ من خودم هنوز نتونستم باور کنم چه برسه به شما ها ...
_ تمام مسیر صحبت همین بود، تصور میکردم یه دختر دهـ.ـ.ـا-تی با موهای شلخته و پر از شـ.ـ.ـپش و لباسهای گلمنگولی و وقتی چشم های گرد شده امو دید خنده اش گرفت و گفت : تصورم از اونجا اون بوده خوب ...
_درسته اونجا امکانات کمه ولی من تو خونه خاتون بزرگ شدم اونا خانواده ثـ.ـ.ـروتـ.ـ.ـمندی بودن و بعدشم که رفتم عمارت ار-با_بی ...
_ اره یه مدت خانم ار_باب بودین؟!
حرفش پر معنا بود و گفتم : نه من فقط اونجا مهـ.ـ.ـمان بودم تا تکلیفم مشخص بشه ...
_ نمیدونی تاج ملک چقدر حر-ص خورد تا برسیم ...میگفت اگه ز_ن اون پیـ.ـ.ـر_مــر-ده شده بودی چیکار میکردن ...
دایی وقتی تعریف میکرد از پشت گوشی تلفن تاج ملک غصه میخورد ...
_ اردشیر خان بزرگی گرد ...
اسمش رو که به زبون میاوردم ته دلم میلـ.ـ.ـر_زید از نبودنش و اون دوری ...از اینکه چرا رفته بود و چرا نخواست یکبار سراغمو بگیره ...
کاوه با مکث پرسید هرچند لیاقت شما این جا بوده و خودتونم راضی هستین دیگه ؟‌!
من تو عالم خودم بودم و گفتم: سرنوشت همش دست سرنوشته ...
اهی کشیدم و گفتم : پدرم معـ.ـ.ـجزه زندگی منه ...
_ چه جالب دایی هم میگه شما معــجـ.ـ.ـزه زندگیشی ...
سرمو بالا گرفتم و تاج ملک رو پشت پنجره دیدم که به ما نگاه میکرد ...
نمیدونم چرا حس میکردم اون چیزی تو نگاهاش هست ...چیزی که آینده رو داره میچینه ‌...
همهمه میشد و همه میگفتن و میخندیدن و ناصر خان براشون از شیراز میگفت ...
یک هفته اونجا میهـ.ـ.ـمان بودن و دیگه باید برمیگشتن خونه هاشون ...
رفتار سرد و پر از کـ.ـ.ـنایه تاج ملک به زری واضح بود و با اینکه دوتا پسر برای ناصر خان بدنیا اورده بود بازم نمیتونست اونو عروسش بدونه ...
دنیاهاشون و اعتـ.ـ.ـقاداتـ.ـ.ـشون متفاووت بود و حس خوبی نداشت از اینکه من کنار زری میخوام بمونم ....
.


تاج ملک خیلی مایل بود منو با خودش ببره ولی ناصر خان حتی اجازه نمیداد صحبتشو بکنن ...
همه میدونستن که من برای پدرم‌ مثل مادرم با ارزش هسنم و نمیخواد ازش جدا بشم ...
دوسال مثل برق و باد میگذشت و من فارق التحصیل شدم دیگه رانندگی بلد بودم برای خودم ماشین داشتم و کلا شده بودم یه دختر متفاووت از گذشته ...
تسلط کامل به زبان خارجی داشتم ...
زری یه مادر نمونه بود و همیشه به سمت موفقیت هلم میداد ...
دومین بهار هم میگذشت و دیگه چیزی از اون ابادی و گذشته تو سرم نبود ....
عکس اردشیر و خودم مابین لباسهای قدیمی ام خاک میخورد ...
هرماه برای دیدن تاج ملک میرفتیم تهران اونم میومد و روزها کنارمون میموند ...از بودن و دیدن من لـ.ـ.ـذ_ت میبرد ...
زمزمه های ازدواج من رو میشنیدم و از همون روزهای اولی که رفته بودم برای کاوه منو پسندیده بودن ..‌.
کاوه تو مـ.ـ.ـرز سی سالگی بود...
پسر خوب و تحصیل کرده و موفق ...مشخص بود زندگی با اون پر از آرامش و خوشبختی ...‌اما نمیدونم چرا نمیتونستم...
بهادر بزرگتر شده بود و چنان با زبون شیرینش منو ابجی صدا میزد که دلم براش ضعف میرفت ..‌.
بهروز هم با کمک من نمرات خوبی میگرفت ...
شده بودم خواهر بزرگتر و خوب برای اون دوتا ...به هم عادت کرده بودیم و بعضی شبها سه تایی زیر پشه بند تو حیاط میخوابیدیم‌...
تاج ملک برعکس تصورش روی من حساسیت داشت و میگفت بزارید درست انتخاب کنه ...
نمیزاشت عجله کنم دوستهای پدرم بودن که برای پسرهای خودشون یا برادرهاشون بارها منو خواستگاری کرده بودن ...
ناصر خان وقتی اسمم رو صدا میزد اهنگ‌ صداش برای همه نمایانگر علاقه اش به من بود ...
ثـ.ـ.ـرـ.وـ.ت عظیمی هم برای من بود و بیشتر برای اون منو میخواستن ...
تو اون دوسال معنی واقعی خانواده رو درک کردم‌...معنی یه پدر و نگاهش ...
معنی محبت کردن و محبت دیدن ...
همونطور که به دخترای اردشیر محبت میکردم‌ زری هم بی منت بهم محبت میکرد ...
زری مراقب همه چیز بود و کمک میکرد نمونه باشم ...
دیگه خودم میرفتم حـ.ـ.ـرید و خودم برای خودم الگو بودم‌...


داشتم با بهروز املا کار میکردم که خدمه گفتن تاج ملک و کاوه اومدن ...
بی خبر اومده بودن و رفتم به استقبالشون ....
تاج ملک پیاده شد و گفت : چمدون نیاوردم زود بر میگردیم‌...
زری برای ملاقات خواهرش که بیمار بود رفته بود و خونه واقعا از نبودش بی روح بود ...
تاج ملک دستشو جلو اورد و مثل هربار که منو میدید سرمو بو_سید و گفت : دلتنگی تو نمیزاره که به کاوه گفتم منو ببر شیراز ...
کاوه گفت : تاج ملک فکر میکنه شیراز فیروز کوه که بغل دستمه و توقع داره امر میکنه اجرا کنم ‌.‌...
_ غر نزن مگه پیر شدی که انقدر غر میزنی ...باید الان به فکر ز_ن و بجه باشی ...
اسم ز_ن رو که اورد با گوشه چشم به من اشاره کرد و گفت : تو که عرضه نداری من باید دست بجنبونم ...
کمک کردم داخل اومد و خیلی سرحالتر از سنـ.ـ.ـش بود ...
روی مبل لم داد و گفت : زری کی میاد ؟‌
بهروز جلو اومد سلام کرد و جواب داد ...فردا مامان برمیگرده .‌.
تاج ملک سر بهروز رو بو_سبد و گفت : بهادر رو با خودش برده ؟
_ بله ...
_ پسرای من ...ریشه های من ...کیف میکنم میبینمتون ...حیف که مادرتون زری ...
من و کاوه از اون رک بودنش خندیدیم و گفتم : تاج ملک زری چه هـ.ـ.ـیز_می بهت فروحـ.ـ.ـته که تر باشه ‌‌..؟!
ابروشو بالا داد و گفت : مادربزرگم میگفت لباسهای دوتا جاری رو بزاری تو یه بقچه لباسها با هم جـ.ـ.ـنـ.ـ.ـگ میکنن ...
مادر زری جاری من بوده ‌‌‌از اول چشم نداشتیم همو ببینیم ..‌.وای نمیدونی وقتی من ناصر رو زایـ.ـ.ـیدم چطور داشت میتـ.ـ.ـر_کید ...دوازده تا زا_یـ.ـ.ـید همشم دختر ...
ریز ریز خندید و گفت : هربار میز_اید دختر، من صدتا صلوات به روح سید ننه میفرستادم ...
سید ننه مادربزرگم بود نذرش میکردم پسر دار نشه و نشد ...
ناصر من نور چشمی ولی چشمش زد_ن ...
مهری بیچاره اونطور شد ...من از ناچاری زری رو گرفتم ...
کاوه به بهروز اشاره کرد و گفت : ناراحت میشه ...
_ نباید ناراحت بشه من در اصل مادر بزرگشم ...
کسی حتی از تلـ.ـ.ـخی های تاج ملک ناراحت نمیشد و هنیشه پشت حرفهاس محبت داشت ....
با خنده به بهروز گفت: تو ناراحت نشیا ...
بهروز سرش رو برد تو دفتر و کتابش گفت: عادت کردم ...
من و کاوه بلند بلند میخندیدیم و تاج ملک جواب درستی گرفته بود ...
تا پدرم بیاد تاج ملک مدام از کاوه حرف میزد و بالاخره پدرمو که دید ...


پدرم که اومد تاج ملک بهونه پا در_د کرد و گفت: ناصر من مـ.ـ.ـیمیرم و اخر دامادی این کاوه رو نمیبینم ...
پدرم نزدیکش نشست و گفت : چیکار کنم مادر و پدرش باید بفکر باشن ...
_ توام دایی اشی اب در کوزه و ما تشنه لـ.ـ.ـب میگردیم
پدرم مکث کرد و گفت : اب کدوم اب دختر مجرد کی رو داریم ؟‌
کاوه گونه هاش گل انداخت و من زودتر از پدرم موضوع رو فهمیدم و تاج ملک گفت : این پارچه خانم رو نمیبینی ...دست خاتون رو بزار تو دست کاوه و هم خودت اسوده خاطر باش هم ما ...
داماد بهتر و عروس بهتر از این دوتا کجا میشه پیدا کرد ...
تـ.ـ.ـنم خیـ.ـ.ـس عـ.ـ.ـرق شد و داشتم از خجالت مثل یه تیکه یخ ذـ.وب میشدم ...
پدرم تازه متوجه شد و گفت : خاتون من ؟‌
_ همچین میگی خاتون من انگار بجه است ...دخترم بزرگ شده ...خانمه باید ازدـ.وـ.اج کنه ...
کاوه دیگه نمیتونست بشینه و با به معذرت خواهی بیرون رفت ..‌کاش منم میتونستم برم ...
ناصرخان‌ سیـ.ـ.ـکـ.ـ.ـاـ.رشو روشن کرد و گفت : حالا زوده فرصت هست ...
_ پسرم عمر دست خداست بزار دختره بعد این همه بلا که سرش اومده صاحب خونه و زندگی بشه ...کاوه سالم ...پسر خودمون‌...من بزرگش کردم...میدونم چشم و چراغمون رو روی چشم هاش میزاره ...
پدرم به من‌نگاه کرد و گفت: خاتون خودش باید تصمیم بگیره ...
چه راحت به سمت من هل داد و خودشو راحت کرد ...
تاج ملک چشم های ریزشو ریزتر کرد و گفت : خاتون دورت بگردم بشین فکر کن ...این کاوه گوهری که نباید دست کسی بیوفته ‌‌‌....
تو خودتم کمیابی مادر ..‌تو خودت چشم و چراغ مایی من میخوام عاقبت بخیر باشی ...نمیخوام و نمیتونم اون سالها رو جبران کنم ...اون روزهایی که تعریفشو میشنوم مو به تـ.ـ.ـنم سیـ.ـ.ـخ میشه که چطور تحمل کردی ..‌
زیر دست صمد و زـ.نش بزرگ شدی ...دورت بگردم دیکه فصل خوشبختی توست عجله نکن ولی دیرم نکن ...
حرفهاش منطقی بود ولی من هیچ علاقه ای به کاوه نداشتم ...
تاج ملک ادامه داد فرهاد خدابیامرز اگه بود میگن دلباخته تو بوده و توام دلباخته اون بودی اما دیگه نیست ...نباید دل به یه مر_ده بدی ...اون مر_ده و تو زنده ای ‌..
چقدر حرفش دلمو مو_شـ.ـ.ـکافی کرد ...فرهاد رو حتی یکبارم یاد نمیکردم ..‌یاد حرف طاهره افتادم اون عادت کردن از سر بیـ.ـ.ـکـ.ـ.ـسی و ناچاری بود ولی با تصور صورت اردشیر بعد از مدتها دوباره دلم گرفت....

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.33/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.3   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه nqrpg چیست?