رمان نازخاتون 7 - اینفو
طالع بینی

رمان نازخاتون 7


تاج ملک صحبت میکرد و من دسته مبل رو تو دستم میفشردم و دلم جای دیگه بود ‌...
بعد دوسال تازه باید برای خودم انتخاب میکردم ...
برای اردشیر بی معرفت که هیچ سراغی از من نگرفته بود ...
با صدای پدرم به خودم اومدم و گفت : بهت اصرار نمیکنم خودت تصمیم بگیر کاملا ازادی هرچی میخوای باشه ...
چقدر داشتن همچین پدری معجزه بود ...بی دلیل یهو بغـ.ـ.ـل گرفتمش و صورتشو بوـ.سیدم‌...
متعجب پرسید هنوز شوهر نـکـ.ـ.ـرده دلتنگ منی ؟‌
موهاشو نوازش کردم و گفتم : دلم برای اون سالهایی که گذشت و از محبت و بودنتون محروم بودم میسـ.ـ.ـوـ.زه ...
_ اون سالها به حـ.ـ.ـهنم از امروزت لـ.ـ.ـذـ.ت ببر ...
حق با پدرم بودم و من چیزی تو زندگی کم نداشتم ...
اونشب مهمان ما خیلی حواسش به من بود و کاوه دیگه مراقب نگاهاش بود چون پدرم در جریان خواستگاریش بود ‌...
دم دمای ظهر فردا بود که بالاخره زری برگشت ...دلم براش تنگ شده بود ...بیماری خواهرش اونم ازــ.ار میداد و زیر چشم هاش گود رفته بود ...
یکساعتی میشد که اومده بود و هنوز ناراحت بود ...تاج ملک احوال خواهرشو پرسید و گفت: تو اون سـ.ـ.ـن و سـ.ـ.ـال نباـ.ید بیمار بشه ...مگه چندسـ.ـ.ـالشه دوتا بجه زایبده و این بار یه حاملگی اونطور از پا در اوروش ؟‌
_ تـ.ـ.ـرـ.سیده زنعمو خبر مرـ.ک شنیده اونم که تازه زاـ.یمان کرده بوده و حالا میگن کارش به دعا کشیده ...نمیتونه بجه رو شیر بده ...
_ اینا همش حرفه چله رو چله اش افتاده باید چله بـ.ـ.ـری کنن ...
کاوه با اخم گفت: تاج ملک اینا خـ.ــ.ـرافات بیش نیست باید درمان بشه ...عوارض بعد زاـ.یمان زیاده مخصوصا اونا که تو خونه زاـ.یمان میکنن ...
_ ما تو خونه زایـ.ـ.ـیدیم چرا عوارض نگرفتیم ...
کاوه ریز خندید و گفت : خداروشکر که سالمید ...
زری اهی کشید و گفت: خاتون تو دیده بودیش ؟ بیجاره خبر مـ.ـ.ـرـ.گـ.ـ.ـش همه رو دلخور کرده ...
بیچاره خواهرم شنیده ناراحت شده اونطور شده ...
نگاهش کردم و گفتم : کی رو ؟‌
_ اونکه مرـ.ده دیگه..
_کی هست ؟‌
_ اسمش چی بود؟!
به من خیره بود و گفت : اردشیر خان ...
از جا پرـ.یدم و گفتم : اردشیر خان مرـ.ده ؟!...


به زری خیره گفتم اردشیر خان مـ.ـ.ـر_ده ؟‌
پاهام سست شد و کم مونده بود زمین بیوفتم و گفت : نه بابا ...اون زنش چی بود اسمش ؟
فقط تونستم نفس عمیق بکشم‌...
تـ.ـ.ـنم خـ.ـ.ـیـ.ــ.ـس عـ.ـ.ـرق شد ویه لحظه روی مبل ولو شدم و گفتم : سوری ‌..
_ اره اون بیچاره مر_ده میگن راحت شده!
بغض کردم و گفتم: خبر نداشتم ...کی مر_ده ؟‌
_ چیزی به چله اش نمونده ...چش بود ؟
_ اونم یه بدبـ.ـ.ـخت بود ..پسرش موقع شیر خوردن خـ.ـ.ـفـ.ـ.ـه شده بود ...من اونجا بودم ...از اون روز به بعد اون‌ دیونه شد ...دیگه یه ادم عادی نبود ...
اشک گونه امو نم ناک کرد و گفتم : خدابیامرزدش راحت شد ...
پدرم تاسف خورد و گفت: کاش میدونستیم ...برای تسلیت میرفتیم ...من هنوز مدیون اون مرد ام ...
زری با کنایه گفت: صدبار گفتم بیا به خواهرم سر بزن میومدی اونجا هم میرفتی ‌....اونا ده بالا هستن ...
نمیدونم چرا ولی یهو گفتم : میشه بریم اردشیر حتما روزای سختی رو میگذرونه اون مردی نیست که با کسی درد و دل کنه ...همه رو تو دلش میریزه ...غم باد میزنه ولی دم نمیزنه ...
کاش میدونستم ...کاش باهات میومدم ...
پدرم مثل من ناراحت شد و گفت : میریم بزار زری بپرسه کی چهلمشه برای اون روز میریم برای جبران زحماتش ...
من برای جبران زحماتش نمیرفتم من دلم برای دیدنش یهو پر میکشید ...
برای اینکه بدونم اونجا چه میکنه ...
اما یاداوری اینکه گفت من زن و بجه دارم دلم رو سرد میکرد ...
من شاید اشتباه خودمو دلخوش کرده بودم و اون واقعا حتی به من فکر نمیکرد ...
اگه براش مهم بودم حداقل یبار بهم زنگ میرد ...
کاوه مراعات منو میکرد و اگه رو میدید میخواست همراهمون بیاد ...تاج ملک مخالف بود بریم ولی بهونه رفتن سر خـ.ـ.ـا_ک مادرم و خاتون هم‌ بود ...
پدرم گفت حتما میریم و من دلم قـ.ـ.ـر_ص بود که میریم ...
زری پرس و جو کرد و گفت : پنج شنبه براش مراسم میگیرن و سیاهشون رو در میارن ....پدرم برای تشکر، برای اردشیر لباس رنگی حـ.ـ.ـر_ید و برای خاله توبا پارچه پیراهنی درجه یک ...
برای دخترا تک‌ تک هـ.ـ.ـ.ـد_به های کوچیک گرفتم و دلم برای رفتن پر میزد ...
مثل دختر بجه ای که شب عید و ذوق و شوق لباس نو رو داره که زود عید بشه و بپوشه....


هیـ.ـ.ـجان عجیبی بود که تو دلم جـ.ـ.ـرـ.قه میزد ...فکر میکردم بعد دوسال همه چیز برام عادی خواهد بود ...
نه اون خاتون دوسال پیش بودم نه اون طور احساساتی و زود رنج ...
یه خانمی شده بودم‌ که برای غذا خوردن هم دقت میکردم‌...
ریزه کاری های زری رو منم تاثیر داشت و شده بودم یه خاتون دیگه ...
خاتونی که چـ.ـ.ـروک رو لباسش نبود ...
موهاش کوتاه بود و روی شونه هاش میرسید ...
عطر روی لباسهاش همه از فـ.ـ.ـرـ.انـ.ـ.ـسه بود و گاهی بین کلماتش فـ.ـ.ـرـ.انـ.ـ.ـسه صحبت میکرد ...
مسیر برام غریبه شده بود و تو همون دوسال و نیم اون همه تغییر کرده بود...پدرم پشت فرمون بود و من کنارش...
راه درازی داشتیم و اولین سفر دونفره ما بود ...
برام اهنگ گذاشته بود ...
اون پدر نبود یه فرشته بود ..‌. خدا جواب همه سختی هامو توی پدرم خلاصه کرده یود ...
تاج ملک خیلی ناراحت بود که ما میریم اونجا اما به خودش اجازه دخالت نمیداد ...
اونشب قبل از حرکت ...کاوه و پدرش رسما منو خواستگاری کردن و قرار شد وقتی برگشتیم در موردش صحبت کنیم ...
بین راه ناصرخان نگاهم کرد و گفت : خوشحالی ؟
نگاهش کردم و گفتم‌: خیلی زیاد به هر حال من اونجا بزرگ شده ام ...
_ منم اونجا بزرگ شدم ...مثل تو ...اونجا عاشق شدم و همونجا هم از عشق دل کندم ...
دستشو جلو اورد گونه امو لمس کرد و گفت : نشد در مورد کاوه درست و حسابی صحبت کنیم‌...
من اصراری ندارم که ازدواج کنی ...
با لبخند نگاهش کردم و گفتم : میخوای ترشـ.ـ.ـیم‌ بندازی؟
_ اره مگه چه ایرادی داره ...خاتون خودت نمیدونی ولی شبا هزاربار از خواب میپرم میام پشت در اتاقت تا مطمئن بشم هستی ...میتـ.ـ.ـرـ.سم ببینم خواب بوده و تو واقعیت نداری ...
اخمی کردم و گفتم : اگه شوهر کـ.ـ.ـنم اونوقت چی ‌؟
_ اونوقت دیگه محـ.ـــ.ـبورم ...ولی بیچاره اون دامادی که قراره داماد من بشه ...چون همش سرم تو زندگیتونه ...
بلند بلند میخندیدم و من تو دلم غوغایی عجیب بپا بود ...
مستقیم رفتیم سر خـ.ـ.ـا_ک خاتون و فرهاد و مادرم ....
پدرم کنار سنـ.ـ.ـگ مامان نشست ...اهی کشید و همونطور که گل روروی سنـ.ـ..ـگـ.ـ.ـش میزاشت گفت: من با تو چیکار کردم ...چطور تونستم ولت کنم ...
مهری حلالم کن ...من به تو بد نکردم به خودم بد کردم که این همه سال در حـ.ـ.ـسرت نگاهای خاتون بودم‌...
منو ببخش ...
خم شد و سـ.ـ.ـنـ.ـ.ـگ رو بـ.ـ.ـوـ.سه ای زد ...
به من خیره بود و گفت: دنیا رسم عجیبی داره دنیا خیلی دنیای بدیه ...
 


دستهاشو فـ. ـ. ـشردم و گفتم : مطمئنم مادرمم بخشیده اتون ...
یکم مکث کردم و گفتم : الان که اینجاییم یه خواهشی دازم‌...
به سـ. ـ. ـنه اش زد و گفت : تو جـ. ـون بخواه ...
_ جونت سلامت که جونمی پدرم ...میخوام خواهش کنم خاتون رو ببخشی حلالش کنی دستش از دنیا کوتاه ...نزارید عـ. ـــ. ـداب بکـ. ـ. ـشه ‌..اون منو رو چشم هاش بزرگ کرد ..
پدرم به سـ. ــنـ. ـ. ـگ‌ خاتون چشم دوخت و گفت : خاتون کـ. ـ.. ـناهش خیلی بزرگه ...تو نمیتونی درک کنی من چی کشیدم وقتی اوا_زه مهری و صمد همه جا پیچید ...درسته محرمیت ماتموم شده بود و میخواستیم با یه جشن همیشگیش کنیم ولی همه میدونستن مهری چقدر برام عزیزه ‌...
برگشتم دیدم شده ز_ن صمد ...دیدم حا_مله است ...مهری بهم حـ.ـ.ـیا_نت کـ.ـ.ـرده بود و من اینطور فکر میکردم ...
ا_هـ.ـ.ـی کـ.ـ.ـشید و گفت : خاتون ما رو نا_ـبود کرد ...مخصوصا مهری رو ...اشک های پدرم میریخت و گفت : د_رد داشت خیلی در_د داشت ...
نتونستم دیگه خواهش کنم و به سـ.ـ.ـنـ.ــ.ـگ فرهاد اشاره کردم و گفتم: فرهاد خیلی خوب بود اونم مثل شما مراقب من بود خدا بیامرزدشون ...
دیگه بریم هوا داره تاریک میشه ...
دستشو به سمت من د_راز کرد و راهی شدیم ...
از کوچه ها میگذشتیم و از خاطراتش میگفت ...
جلوی درب عمارت خاتون که رسیدیم قلبم تنـ.ـ.ـدتر شروع به تپیدن کرد ...
پدرم به درب اشاره کرد و گفت : میخوای بری داخل ؟‌
با سر گفتم نه و گفت : هرجور تو بخوای ماشین رو روشن میکرد که گفت: منم اینجا رو دوست ندارم ...
تا عمارت برسیم دلم هزاربار جـ.ـ.ـو_شید و فـ.ـ.ـرو کـ.ـ.ـش کرد ...
درب بزرگش باز بود و ماشین های زیادی اونجا پارک بود ...
همه جارو سیاه ز_ده بودن و ز_ن اردشیر خان مر_ده بود ...
صدای گریه نمیومد و دیگ های بزرگی به راه بود و عطر شام همه جا پیچیده بود ...
عینک افتابی ام رو از بالای سرم تو کیف دستی کوچکم گزاشتم و به عمارت خیره بودم‌...
هیچ تغییری نکرده و بود و حیف از عمر ما ادم ها که میگذشت و اون عمارت همچنان سرجـ.ـ.ـاش بود ‌...
پدرم نگاهی با دقت کرد و گفت : ابهت و خـ.ـ.ـوف عجیبی داره ...
به اتاق خودم اشاره کردم و گفتم: من اونجا میموندم ...
سرشو تکون داد و گفت : خوب شد که اومدیم ببین این همه ادم اومدن برای شرکت تو مراسم...
فردا مراسم و امروز اینجا چخبر بوده ...
اردشید خان مر_د خیلی بزرگی ...
دستم رو دستگیره درب بود و میتـ.ـ.ـر_سیدم پیاده بشم ...
میتـ.ـ.ـ.ـر_سیدم با اردشیر روبرو بشم ...


مردی جلو اومد تا اون روز ندیده بودمش به پدرم اشاره کرد مهمان اردشیر خانی ؟!
پدرم شیشه رو پایین داد و گفت: برای مراسم اومدیم ...
_ همه برای مراسم اومدن ..‌برو ته اونجا پارک کن سد معـ.ـ.ـبر نکـ.ـ.ـن پدر بیامرز ...همینطوریش من تازه کارم هزارتا حرف رو سرمه ...پدرم به سمت اونجا رفت ...ماشینشو پارک کرد و گفت :چخبره اینجا ‌‌؟!
پیاده شدیم وهمراه هم جلو میرفتیم ...
اکرم خانم رو دیدم چا_در به کـ.ـ.ـمر بسته بود و سفارش میکرد زیر دیگها رو هیـ.ـ.ـز_م بیشتری بریـ.ـ.ـز_ن و با اخم میگفت وقت شام شده هنوز پلو ها دم نیوفتاده ...زود باشین ...
از دور به ما گفت: خوش اومدین زنـ.ـ.ـانه بالاست ...مردها هم سالن پایین ...
همچین میگفت سالن که انگار نمیدونستم ...اتاق ها درب هاشون تو در تو بود و درها رو باز میکردن و اتاق ها بزرگ میشد ...
اکرم منو نشناخته بود و با اون همه تغییر حق داشت ...
به پدرم اشاره کردم داخل بره و منم دوست داشتم برم اونجا و زودتر اردشیر رو ببینم ولی نمیشد و به سمت بالا رفتم ...
کت و دامن مشکی من و کلاه تور دار مشکی که از کیفم در اوردم و روی موهام گذاشتم خیلی بهم میومد ...
درب باز بود و همهمه بود کفش هامو در میاوردم که ز_نی خـ.ـ.ـم شد و گفت : شما بفرما من کفش هاتون رو میزارم کنار .‌.
چقدر صدا اشنا بود اون صدا رو کامل میشناختم طاهره بود ...
بغض گلومو گرفت با دیدنش ...
همونطور خیره بهش بودم‌...
سرشو بالا اورد و گفت: بفرما خانم ...
وقتی دید تکون نمیخـ.ـ.ـورم با تعجب گفت: چی شده خانم ؟
دقیق تر نگاهم کرد و اینبار اون منو شناخت ...
سرپا ایستاد و هنونطور که گره روسریشو محـ.ـ.ـکم میکرد گفت: شما ؟شما ...
اما زبونش نمیچرخید و گفتم : من خاتونم ...ناز خاتون ....
یه لحظه انگار نمیتونست نفس بکـ.ـ.ـشه و یهو نفس عمیقی کشید و گفت : هزارماشالا خاتون شمایی ؟‌
دستهاشو فشردم و گفتم: طاهره چقدر دلم برات تنگ شده ...بغـ.ـ.ـلش گرفتم و گفتم دلم برات تنگ شده بود .....
بغض کرده بود و گفت : باورم نمیشه ...دقیق براندازم کرد و گفت : چه خانمی شدی خانم ...
_ ممنونم‌...
_ خوش اومدی ...
هزارتا حرف براش داشتم اما زمانش نبود و گفت: اردشیر خان میدونن اومدی ؟‌!
 


با سر گفتم نه و ادامه داد سوری بالاخره چهل روزه با ارامش خوابیده ...
_ خدابیامرزدش ...خاله توبا داخله ؟
_بله .
به داخل راهنماییم کرد و خودش بیرون موند...
به محض ورودم همه نگاها متوجه من بوو و بین اون جمعیت چهره زنعمو و ز_ن بابام برام اشنا بود ...اونا فامیل اردشیر بودن و باید میومدن ....
سلامی کردم و جلوتر رفتم ...خاله توبا لاغر تر شده بود و روی مبل نشسته بود...
انگار چشم هاش کم سو شده بود که اونطور با دقت نگاهم میکرد ...
جلو که رسیدم دستمو جلو بردم دستشو فشردم و گفتم : تسلیت میگم خاله ..‌.
تازه منو شناخته بود و چشم هاشو رو گرد کرد و گفت : ناز خاتون تویی ؟‌
به صداش زنعمو سرشو بلند کرد و نگاهم کرد...
خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم میخواستم ببینن چقدر محـ.ـ.ـکم هستم و گفتم : سلام خاله توبا بله منم ...
یهو زد زیر گریه و گفت: خوش اومدی ...
دستهاشو برام باز کرد و منو فشـ.ـ.ـرد و گفت : دردونه خواهرمه ...خوش اومدی ...خواب خواهرمو میدیدم چقدر سفارشتو میکرد ...
باورم نمیشد کرد جلوی مردم چقدر ابرو داری میکرد ...
موهامو دستی کشید و گفت: ماشاالا چه خانمی شدی ...
بهش خیره بودم و گفت: دیدی عردسم رفت ..‌تو شاهد بودی ما مثل ملـ.ــ.ـکه ها نگهش میداشتیم ...کاش زنده بود بازم نوکــ ـــ ــریشو میکردم .‌..
کاش زنده بود ...
روی پاهاش میرد و صدای گریه جمع بلند میشد ...
زنعمو دستمو گرفت و منو با خودش به کنار برد ...
فقط نگاهم میکرد و لبهاش میلـ.ـ.ـرزید و همونطور که خیره بهم بود گفت : نازی خودتی ؟‌
صداش گرفته بود و با دستم اشک هاشو پاک کردم و گفتم : اره زنعمو منم ...گریه نکن حیف این اشک هات نیست ...
سرشو تکون داد و گفت: کاش فرهادم بود کاش خاتون بود میدید چه جواهری شدی ...
ز_ن بابام ریز ریز از پشت زنعمو نگاهم میکرد و جرئت نداشت حرف بزنه ...
خبری از طلاها و لباسهای شیک اونا نبود و با تعجب گفتم : زنعمو اینا چیه تـ.ـ.ـنتون کردید ؟‌!
لباسهاشون رنگ و رو رفته بود و گفت : خدا از صمد نگذره ....


زنعمو صداشو پایین اورد و گفت : همه چی رو باخـ.ـ.ـته بود ...عمارت و زمین ها رو ...با بدبختی تونستیم زنده بمونیم ...عموی بیچاره ات اخر عمری شده کـ ــ ـارگر مردم ...
با تاسف نگاهش کردم و ادامه داد ز_نشو اورده گزاشته خونه ما خودشم معلوم نیست کجاست ...
به دستهاش اشاره کرد و کفت : از بس رخت شستم دستهام چروک شده ...به قول عموت تو رفتی روزی رو از خونه امون بـ ـ ـردی ...
خدمتکـ ـارا رو دیدم که از پشت پنجره منو نگاه میکردن و برای همه بودنم و اومدنم هیـ ـجـ.ـ..ـان داشت ....خاله توبا هرازگاهی نگاهم میکرد ...
با زنعمو صحبت میکردیم و از بدبختی هاش میگفت ...
ز_نی وارد شد و سلام کرد و پشت سرش زن مـ ـســ ــنی بود ...
خاله توبا با بغض گفت : خوش اومدید به چـ ـله عـ ـروس عمارتم خوش اومدین ...
مهردخت جان خوش اومدی .‌‌.با شنیدن اسم مهردخت چشم هام موجی گرفت که نمیتونستم پلک بزنم‌...
خاله عمه اردشیر رو کنار خودش نشوند و گفت : خیلی سخته نوه هام بی مادر شدن و من فقط میدونستم حرفهاش همش دروغ ...
عمه اردشیر اهی کــ ـــشید و گفت: مگه خود ما نیستیم ...دوساله دختر دست گلم بی شوهر شده ...
مهردخت رو ببین مگه چند ســ ــاـ لــ ـــشه ...پسراشو مادرشوهرش نگه داشته و دخترم پیش ما مونده ....
نمیزارن بجــه رو درست و حسابی ببینم ...
میگن اگه شوهر میخوای با_ید ز_ن بــ ــرادر شــ ــوهرت بشی ...مهردختم‌ که لجباز تر از اونا ...
خاله توبا ابروهاش تو هم رفت و برای عوض کردن حرف گفت : سفره بیارن ...اکرم کجایی شام بیار ...
با عجله سفره پهن میــ ــ ـکــ ــردن و پیاز و سبزی خوردن رو تو سفره میچیدن ...
هیجـ.ـ.ـان خاصی بود و دلم میخواست اردشیر رو ببینم‌...بودن مهردخت چرا داشت منو از_ ــــ _ار میداد ...اون که با من کاری نداشت ...
مر___ ک شوهرش چرا به من سخت میگذشت ...
تو دیس های استیل پلو و مرغ کشیده بودن و اوردن ...
از اون اشتهای ز_ن عمو و ز_ن بابام تعجب کردم و چقدر گرسنه بودن ...
خدا با اونا چیکار کرده بود ...
نصفی از مرغم رو برای زنعمو گزاشتم و گفتم: میل ندارم ...
اروم لای مشما پیچید تو کیفش گزاشت و گفت: خدا لهـ.ـ.ـنتت کــ ـ ـنه صمد ...
 


شام خورده شد و نزدیکا میرفتن و اونایی که راهشون دور بود اونشب مهمان عمارت بودن ...
مهردخت چشم های بادمی قشنگی داشت ...از من یکم کوتاهتر بود و موهای بلند داشت و کــ ــمر باریکی بهش نمیومد دوتا پسر داشته باشه وچقدر صحبت کردنش خاص بود ...
لــ ــبهای کوچیک و ظریفی که وقتی صحبت میکرد میخندید ...
ازش رو گرفتم و انگار دیدنشم داشت منو خـ. ــ. ــفه میکرد ...خانم بزرگ همه رو برای خواب میفرستاد ...
زنعمو رو به من گفت : ما میریم صبح میایم ...
_ منم میام عمو کجاست ببینمش ؟
_ نمیدونم والا تا الان رفته ...صبح میگم تو اومدی میاد پیشت ...
از تو کیفم هرچی پـ.ــ.ـ ـول توش بود به زنعمو دادم و گفتم : کاش به من میگفتین چقدر روزگارتون سخته ‌...
زنعمو اــ هی کشید و گفت : حق گفتن هرکسی نون قلبشو میخــ ــوره ...قلبت بزرگه...قلبت قشنگه ...
با اخم رو به ز_ن بابام گفتم : فرشاد کجاست ؟
از من شرمنده بود و گفت : خونه است ...
_ بگو فردا بیاد میخوام ببینمش ...
چشمی گفت و بیرون رفتن ...
تا جلوی درب اتاق رفتم حیاط خلوت میشد و خیلی ها رفته بودن ....از ایوان بالا به زنعمو نگاه میکردم و خیلی ناراحت بودم ..‌نمیتونستم اونطور ببینم دارن سخت میگذرونن ‌.‌
نگاهم به مهردخت افتاد که روبروش مردی رو دیدم که برای دیدنش اون مسافت برام مثل راه صدسـ. ــ ـاله شده بود ...
همون قامت همون ابهت و همون جلال ....صورتش مملو از ریش بود و تارهای سفید بین اونا چی میگفت ...
خیسی اشک رو روی گونه ان حس کردم‌...و نرده ها رو چــ ـــ ـنگ میزـــ دم ...
مهردخت باهاش صحبت میکرد ...
دلم لــ ـــ ـرزید از اینکه اونا هر رو الان مجرد بودن ...
عشقی قدیمی انگار داشت بینشون شــ ـــ ــعله میــ ــ کــ ـشــ ــید ...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لــ ــیمــ ــو گــ ــ ـاز گرفتم ...دلم میخواست یچی رو بشــ ــکــ ــ ـنم ...دا_د بزـــ نم...خودمو خالی کنم‌...
دست مهردخت رو دیدم که روی بازوی اردشیر نشست و هردو سرشون پایین بود ...
حس میکردم اون عشق رو نســ ــ ـبت به اردشیر داشتم دوباره حس میکردم ...
با گذشت دوسال هنوزم من عاشقش بودم ...
هنوزم دیونه اون بودم ....به اسمون خیره شدم و زیر لــ ــ ـب گفتم: خدایا به قلبم ارامش بده ..‌قلبم انگار داشت میتـــ. ـ ـــر_کــ ــید و تحمل نداشت ...


پله ها رو پایین رفتم و پاهام یاری ام نمیکرد ..‌.تا اون فاصله کم بود و صدای پدرم که از دور گفت : خاتون بابایی ؟‌
اردشیر رو متوجه من کرد ...
سرشو به سمت صدا چرخوند و بالاخره منو دید ...
بالاخره دید که دارم نگاهش میکنم ...
شاید نمیدونست تا اونموقع که منم اونجا هستم‌...
لبخندی زدم و خودمو جمع جور کردن ...جلوتر رفتم و سلام کردم ...
مهردخت کنار کـ.ـ.ـشید و اردشیر مات دیدن من بود ...
من کنار خانواده پدرم احترام یاد گرفته بودم ...دستمو جلو بردم و گفتم: سلام اردشیر خان ‌‌...
خشکش زـــ ده بود و دستشو به رور جلو اورد ...
دستهای اون یخ بود و دست من گرم ...دستشو با دستهای ظریفم محـ.ـ.ـکم تو دست گرفتم و فشــ. ــ. ـردم و گفتم: تسلیت میگم ....
کلمه ای نمیگفت و فقط نگاهم میکرد ...
پدرم نزدیکمون اومد و گفت: اردشیر خان خیلی سرشون شلوغ بود فرصت نشد بگم خاتون هم با من اومده ...
مهردخت لبخندی زد و گفت: شما دختر خاتون هستی ...نوه خاتون خاله اردشیر ؟
با سر گفتم‌ بله ...
اردشیر چشم هاشو چندبار باز و بسته کرد و گفت : ببخشید ‌..یه لحظه ...نمیدونست چی باید بگه و ادامه داد ...خوش اومدی خاتون ‌...
دستشو ول نمیکردم و اونم دستمو ول نمیکرد ...
پدرم گفت : خاتون من میرم بخوابم تو کجا میخوابی!؟
مکث کردم و کفتم: تو اتاق اردشیر ‌...
تعجب تو صورت پدرم و مهردخت نشست و با لبخند گفتم : منظورم اینه اونجا پیش دختـ. ـ. ـرای اردشیر خان!!!
پدرم لبخندی زد و گفت : باشه عزیزم جلو اومد سرمو بـ. ـ.. ـوــ سبد و نزدیک گوشم گفت : مراقب خودت باش...
من همین جا هستم ...
شب بخیر گفت و اردشیر اشاره کرد راهنماییش کنن ...
مهردخت نگاهی به من کرد و گفت: چرا زحمت کشیدین این همه راه اومدین ...شنیده ام شیراز هستین ؟‌
بی توجه به سوالش رو به اردشیر گفتم : دخترا کجان ؟‌!
به بالا اشاره کرد و گفت : اونجا ...
_ منو میبـ. ــ. ـرــ ین پیششون ؟!
مهردخت با اخــ ــ ـم گفت :شما برو من با اردشیر فعلا صحبتمون طــ ــ ـول میکشه ...
دست اردشیر رو وــ ل نکردم و گفتم : وقت برای صحبت زیاده ...
_ وا ...داریم صحبت میکنیم ...حرفهای ما مهمه ...
اردشیر دستشو از دستم بیرون کـ. ــ. ـشید و گفت : صبح صحبت میـ. ـ. ـکــ ـنیم مهردخت ...
و به من اشاره کرد و گفت: دخترا سوپــ. ــــ. ــراــ یز میشن ...


کنار هم به سمت بالا رفتیم‌...
هیچ کدوم جز نفس کشیدن کاری نمیکردیم ...
ولی لبهامون انگار میخندید ...
دلم که واقعا میلـ ـ ـرزید ...
روبروی در اتاق رسیدیم و گفت : خیلی خوبه که اومدی دخترا خوشحال میشن ...
دستم رو دستگیره بود و گفتم : شما چی خوشحال شدی ؟‌
نگاهم نمیکرد و گفت : بفرما داخل ...
دستگیره رو فشار ندادم و گفتم : جواب نمیدی ؟‌ از دیدن مهردخت خوشحال شدی ؟
دستشو جلو اورد روی دستم فشرد و درب رو باز کرد ...
دخترا به من نگاه کردن و بزرگترا اول منو شناختن ...
زانـ ـو زدم و به سمتم حـ ــ ـ ـمله ور شدن ....تو بغلم پـ ـ ـریدن و سر و صورتمو غـ ـــ ـرق بـ ـ ـوسه کردن ...
اردشیر به درب تکیه داده بود و نگاهمون میکرد ...
هنوز بـ ـــ ـوسه هاشون تموم نشده بود که سر چرخوندم و دیدم رفته ...
چقدر بی رحـ ـــ ـم بود شاید واقعا این عشق یه طرفه بود ...
به پشت پنجره رفتم و دیدم که با مهردخت به سمت اتاق خاله توبا رفتن ...
نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم و دخترا کنجکاو میپرسیدن چی شده و من فقط بیصدا اشک میریختم ...
طاهره برامون رختخواب انداخت و دخترا دورم خوابیدن...
طاهره نشست و گفت : از خونه پدرت برام تعریف کن خانم ...
دراز کشیدم و گفتم : اردشیر خوابیده ؟
دلخور شد که جواب ندادم و گفت : بله تو اتاقشه ...
_ مهردخت کجاست ؟
_ اوتا تو اتاق مهمان ...چرا میپرسی ؟
بلند شدم و گفتم: میخوام با اردشیر حرف بزنم‌...
با تعجب گفت : این وقت شب ...سواد ندارم ولی ساعت رو نگاه کردی خانم ؟
پتو رو کنار زدم و گفتم : مراقبی کسی نبینه تا برم ؟‌!
شونه هاشو بالا داد و گفت: صبح حرف بزن خانم!!
_ خوابم نمیبره ...
ناچار بلند شد و گفت: صبر کنید اول من برم ببینم کسی نیست ...
بیرون رفت و طولی نکشید که برگشت و گفت : اروم برو ...
شالشو رو شونه هام انداخت و گفت : اگه کسی دید بزار فکر کنه منم ....
دستشو فشردم و قبل از اینکه برم گفتم : جبران میکنم ...
_ جبران نمیخواد جواب سوال هامو بده ...
خنریدم و گفتم : برگشتم هرچی بپرسی جواب میدم ...


تا پشت در اتاق اردشیر برسم دلم هزار راه رفت و برگشت ...
دستم رو دستگیره بود وبا یه نفس عمیق اروم به پایین فشـ ـردمش ...
سرمو میخواستم داخل ببرم که صدای مهردخت به گوشم خورد ...اون داخل بود ...
دلم بیشتر از دستم لـ ــ ـرزید و عقب رفتم اما حس عجیبی گفت : بمون و گوش بده ...
نمیدونم چرا میخواستم ازـــــ ار ببینم و میخواستم با دلم بــ ـجــ ــ ـنگم ...
مهردخت بین حرفش هاش با بغض و گریه بود و گفت : اونموقع که هر دو مجرد بودیم زنعمو توبا سنگ انداخت جلو پاهامون ...
یکساله دارم میام و میرم اردشیر نه من شوهر دارم نه الان تو ز_ن ...
پارسال گفتی ز_نم تا زنده است حرمت داره ...مریضه ولی با ارزشه ...
الان دیگه چرا ...
دخترات رو شوهر میدیم و دیگه چیزی نیست که بینمون باشه ...
از بین در نگاه کردم‌...چشم هام با پــ ـرده اشکی پوشیده شده بود...
اردشیر نشسته بود و سرش بین دستهاش بود و گفت: مهردخت لطف کن برو بخواب ...
من فردا چهلم سوری و نمیتونم خسته بیدار بشم‌...
_ اردشیر داری دست به سرم میکنی ؟‌
اردشیر سـ ـرپا ایستاد روبروی مهردخت بود و گفت : جوون بودیم و نادون اسمش رو نمیشه عشق گزاشت ...
شاید اسمش یه عادت بوده ...
_ یعنی چی؟‌
اردشید کنار زــــــ دش و همونطور که میرفت سمت پنجره گفت : تونستم این همه سال بدون تو سر کنم ولی بدون اون نتونستم ...
مهردخت پشت سرش رفت و گفت : بدون کی ؟ سوری که مــ ــ ـرد مریض بود ...
اهی که اردشیر کــ ـ ـشید انگار از قلب منم کشــ ـیده شد ...مهردخت با اخم گفت: میرم بخوابم فردا حرف میزنیم ...
خودمو ته راهرو تو تاریکی کشیدم و مهردخت عـ.ـ.ـصبی بیرون اومد و گفت : تو هنوزم دوستم داری که نمیتونی تو چشم هام نگاه کنی ...
دور میشد و من جلوتر رفتم ...
درب هنوز نیمه باز بود و نخواستم دیگه داخل برم ...
دلم سرد شده بود و میخواستم برگردم که صدای اردشیر به گوشم خورد و گفت : تا اینجا اومدی و داری میری؟‌!
متعجب چرخیدم درب رو باز کرده بود و گفت: نخوابیدی ؟ جات برات غریبه ؟‌
دست و پامو گم کردم و گفتم : نه فقط ...نمیدونستم چی باید بگم‌...
کلافه دستی تو موهام کشـ ـیدم و گفتم : نمیخواستم مزاحم بشم ...


دستشو به سمت من دراز کرد و گفت : میای ؟‌
متعجب نگاهش کردم و گفت : بشینیم صحبت کن ...فـ ــ ـرار نکن ...
خندیدم و گفتم: اهل فــ ــ ـرار نیستم‌...
کنار کشید داخل رفتم و گفتم: حرفهاتو با مهردخت شنیدم‌...البته ناخواسته ...
صندلی رو برام جلو اورد و گفت : الان تو شرایطی نبودم که بتونم باهاش صحبت کنم ...
لبخند زدم و گفتم : پس چه خوب برای من فرصت داری
_ تو فرق میکنی ...
حرفش برام شیرین بود و لـ ـ ـدت بردم ...
روبروم نشست و گفت : چرا اومدی اینجا ؟
چی میگفتم و چطور میگفتم اتـــ ــ ـیش اون عشق لهـ. ـ ـنتی داره وجودمو میسـ ــ ـورونه ...
یکم مکث کردم و گفت : مهردخت و من هر دو شرایط مساعدی داریم ....
فردا بعد مراسم با مادرش صحبت میکنم و پس فردا یه عقـ ـد ساده داشته باشیم و بیاد اینجا ... اردشیر رک صحبت کرد و من فقط پلک میردم ...
_ حق با مهردخت بود اونوقت مادرم نزاشت و الان که چیزی نمیتونه جلومو بگیره...
اون میتونه هم مادر خوبی برای بجه هام باشه هم همسر خوبی برای من ...
بغض داشت خفه ام میکرد و پاشنه پامو تو پایه صندلی فــ ــ ـرو کردم و گفتم : چه خوب ...
_ اره خیلی خوبه ...تو بگو از شیراز از پدرت از بقیه ؟‌
نخواستم حرف بزنم و گفتم: همه چیز خوبه ...
_ خداروشکر از تو خیالم راحته ...صمد که بدهکــ. ـاره و فــ. ــ ـراری ز_ن و بجه اش اوا _ره ان ...
عمو و زنعموت هم یه نون بخـ ــ ـور و نمـ ـ ـیر دارن ...
یه زمین داشتم دادم امسال کشاورزی کنن یکم از بار مشکلاتشون کم بشه ‌...
صمد همه چی رو بـ ـاخـ ــ ـت ‌‌‌...
_ زنعمو گفت خیلی غصه خوردم براشون ...
_ اونا تفــ ــ ـاص کــ. ــ ـناهاشون رو دارن میدن ‌...‌کم مصیبت رو شونه های تو نزاشتن ...
_ من از کسی خــ ــ ـرده نگرفتم ...
دستشو جلو اورد و من متعجب نگاهش کردم ...چشم هامو بستم و دستش که به موهام میخورد وجودم میسـ ــ. ـوحت ...
دلم میخواست تا همیشه با موهام بازی کته و تو گوشم از عشق بگه ...
دلم میخواست بغـــ ـلـ ـش کنم و محـ ـ ـکم فشـ ـارش بدم تا اروم بشم‌....
از بین موهام یه تیکه نخ برداشت و گفت: اینو میخواستم بردارم‌...
خجالت زده بلند شدم و گفتم : دیگه برم بخوابم ...
از کنارش میگذشتم‌ که مچ دستمو گرفت و گفت : خاتون ؟‌


دلم از صداش میلـ ــ ـرزید و گفتم : جان خاتون ...
کاش میگفت تو رو میخوام کاش میگفت نرو ولی با لبخندی گفت : خیلی خانم شدی ...لـ ــ ـباسهات ...راه رفتنت ...حرف زدنت ...
و موهای کوتاهت دیدی گفتم موی کوتاهتر بیشتر به تو میاد ....چشم هات درشته اینطوری قشنگتر دیده میشه ....
افسوس خوردم که چرا اونطور زمانه بازیم میواد ...
با یه شب بخیر برگشتم و اونشب همه تصوراتم بهم ریخت ...
شاید قسمت نبود ...
خاتون همیشه میگفت همه چیز از قبل تعیین شده و دست تقدیر و قسمته و فقط خدا میدونه چی میشه و چی نمیشه ...
طاهره با اجازه از من کنار من خوابید ‌...
از رو بالشت سرشو بلند کرد و گفت:چی شد خانم؟!
_ اردشیر میخواد با مهردخت ازدواج کنه ...
طاهره از جا پرید و گفت : مگه میشه مگه خانم بزرگ میزاره ؟‌
_ تصمیم ارــــــــ بابه و کسی نمیتونه جلوشو بگیره ‌...
طاهره هم مثل من افسوس میخورد
تا ظهر پیش دخترا بودم و پدرم اومد پیش ما با دخترا اشنا شد و برای بعد ناهار رفتیم سر مـ. ـزار سوری ...خیلی شلوغ بود و کسی کسی رو درست نمیدید ...
نتونستم‌ اردشیر رو ببینم ولی مهردخت و لبخندشو میدیدم‌...
چــ. ـنـ ــ گـــ. ـی به دلم میـــ زـــ د و مشخص بود از اونروز روز خوشبختی اونه ...
بعد از رفتن مردها جلو رفتم ...
دستی به سـ ـنــ ــ ـگ سوری کشــ. ـیدم و براش فاتـ ـحه خوندم‌...
خاله توبا بی تابی میکرد و حالش رو به راه نبود ..‌.
لباسهام خاکی شده بود تکونشون میدادم که یکی از پشت سر بـ ـغلم گرفت ...
دستهاشو دور شـ ـکـ ـمم پیچـ ـ ـید و منو از روی زمین بلند کرده بود ...
فرشاد بود و با خنده گفت : کجا بودی ؟‌
منو روی زمین گذاشت به سمتش چرخیدم و محــ ــ ـکم بغـ ـلــ ـش گرفتم ...چقدر بزرگتر شده بود ...
میخندید و گفت : کجا بودی تو شنیده بودم خانم از شهر اومده باورم نمیشد ...
خیلی دوستش داشتم من زندگیمو مدیونش بودم و گفتم : دلم برات تنگ شده بود ...
زنعمو و ز_ن بابام از دور نگاهمون میکردن ...
فرشاد برانـ ـدازم کرد و گفت : میگن نامزدت مرد تحصیل کرده و اهل تهران ...
چشم هامو گرد کردم و گفتم : نامزدم ؟‌
_ بله همه جا پیچیده که ...اسمش چی بود یادم نمیاد ...
منو باید عروسیت بیای ببری مگه عروسی بدون برادر عروس میشه ...


یکم مکث کردم و گفتم : فرشاد چی میگی؟ نامزد کجا بود ؟‌
_ من چه بدونم‌...ولش کن بیا بریم خونه ما ...البته خونه عمو، ما بی خونه هستیم ...
دلم ضعف میرفت برای اون همه روحیه شاد و قشنگش ...
دستشو فـ ـشردم و گفتم : نمیتونم بیام‌...
میریم عمارت و اگه پدرم قبول کنه برگردیم شیراز ...
_ اینطوری که نمیشه ...
با دلخوری گفتم: صمد کجاست ؟
_ خبرشو بیارن ...نمیدونی چطور رسـ ـوامون کرد ...
خوش بحالت اسم پدر بودنش از رو تو برداشته شد ...
مامانمو باحـ ـ ـته بود ...با بدبختی زمین دادیم هر چی بود دادیم مادرمو نجات دادیم ..
اـ هی کشـ ـیدم و گفتم : خودت چیکار میکنی ؟
_ چیکار میتوکم کنم؟ نه ز_نی نه بجه ای ...
به بازوش زـ دم و گفتم: حالا زوده ...
_ وا ناز خاتون پدرم همسن من بود تو و منو داشت ‌...
فرشاد همه جوره خوشحالم میکرد .‌.‌.
یکساعتی با هم بودیم و پیاده تا عمارت با هم رفتیم‌...
نسبت به پدرم خیلی سرد رفتار میکرد و بهش حق میدادم ...
مهمونا میرفتن و ار_ باب با اون لباسهای سـ ـیاهش جلوی درب ایستاده یود ...
به احترام تک تک دست میداد و تشکر میکرد و برای مردم تنـ ـگ دست بسته های کمکی تهیه کرده بود ...
برای خیرات سوری چه کار قشنگی بود ...
به طاهره سفارش کردم‌ برای زنعمو و زن بابام بیشتر بزاره و اونم با دل و جـ ـون کیسه های اونا رو چند بـ ـاره پر میکرد و دلم خوش بود که حداقل یک ماه سر گرسنه رو بالشت نمیزارن ...
داخل اتاق کنار خاله رفتم و گفتم : خاله توبا ...
به من نگاه کرد و گفت : جانم خاتون؟
از محبت دیر هنگامشم خوشحال بودم و گفتم: ما باید بریم اخرین غمت باشه ...
جلو رفتم صورتشو ببـ ـ ـوسم که گفت: سیـ ـاه مهردخت رو بپوشم...
اردشیر یهو زــ ده به سرش تا دیروز نمیخواستش امروز خواب زــ ده میشه میگه فردا عقدش میکنم .‌..
همونطور که نزدیک گوشش بودم گفتم : اردشیر خودش خواسته ؟
_ کاش نمیخواست ...
من و خاله توبا اولین بار بود با هم درــ د و دل کردیم و اون گفت و من دلم ســ ـوحـ ـت و من گفتم اون دلش ســ ـوحـ ـت....
برای خداحافظی بیرون رفتم و پدرم منتظرم بود ....
هنوز بهش نرسیده بودم‌ که گفت : نمیتونیم بریم ....


پدرم نفس عمیقی کشید و همونطور که ابروشو بالا میداد گفت : ماشین روشن نمیشه اصلا معلوم نیست چیشده ...
سالم بود ...
فرستادن پی مکانیک تا بیاد تعمیر کنه ...
اردشیر نزدیک اومد و گفت : بیرون نمونید بفرمایید بالا تا مکانیک بیاد خیلی طول میکشه ...
با ناراحتی گفتم : اخه داشتیم میرفتیم ...
_ مگه اینجا جاتون بده ...
درست تو چشم هام زل زده بود و گفتم : نه ولی رفتنی بالاخره باید بره ...
_ حق با شماست بفرمایید ناصر خان شوهر عمه ام بالا هستن خوشحال میشن ...
پدرم رو بهم گفت : انگار باید صبر کنیم ...
دلم نمیخواست ناراحت بشه و گفتم : شما برو بالا منم بهتر یکم بیشتر اینجا وقت میگذرونم ...
با چشم هاش بهم لبخندی زد و رفت ...
خیلی دور شده بود که اردشیر گفت: امشب هم مهمون اینجایی ...
_ مگه تا شب ماشین درست نمیشه؟‌
_ نه ....
احتمال زیاد صبح راه بیوفتین ...
چشم هاش عـ ـدابم میداد و گفتم : پس برای مراسم عقد شما موندیم ...
واکـ ـنشی نداشت و گفت : دخترا خوشحال میشن بیشتر بمونی ...
_ فقط دخترا ؟‌
سرشو پایین انداخت و گفتم : تو مطمئنی که میخوای با مهردخت ازدواج کنی ؟‌
با کفشش خاک های رو جابجا میکرد و گفت : اون اخرین انتخاب منه ...
عـ.ـ.پصبی گفتم : اولین انتخابت چیه ؟‌
سرشو بالا اورد تو چشم هام خیره شد و گفت: چه فرقی داره ...هر چیزی که یه طرفه باشه همینه ...
من یکی رو دوست دارم اون منو دوست نداره ...مهردخت منو میخواد من نمیخوامش ...
دنیا همینه دیگه ...
_ نه همین نیست دنیا جرئت نمیخواد ...جسـ ـارت میخواد ...رو راستی میخواد ...
_ دست بردار خاتون ...
اونموقع که مهردخت رو خواستم نشد ...سوری رو برام گرفتن ...
حالا که ازادم ولی دلم با مهردخت نیست ...
_ پس چرا داری عقدش میکنی ؟
دندونامو ازحـ ــ ـرص بهم میفـ ـشردم ...
چیزی نگفت و اون سکوتش ادیـ ـتم میکرد...
پشت بهش به سمت بالا راه افتادم ...پشت سرم میومد و حسش میکردم ...
به بالا رسیدیم که خاله توبا صداش میرد ...
درب اتاق باز بود و خاله با تعجب گفت : نرفتی ؟‌
شونه هامو بالا دادم و گفتم : نه خاله ماشین خـ ـرابه ...
طول میکشه رفتنمون ...


یچیزی اون وسط درست از اب در نمیومد ...اون ماشین که سالم بود یهو چرا خراب شده بود ...
کنار خاله نشستم‌...اردشیر برگه های دست خاله رو میگرفت که خاله ول نکرد و گفت: ازدشیر نکن مادر من میدونم تو نمیتونی با ...
اردشیر حرفشو بـ ـ ـرـ ید و گفت : بعدا حرف میزنیم ...
خاله عصبی بلند شد و گفت : بعدا کی فردا کله سحرعاقد خبر میکنن ...
دختره امروز به فکر لباس بود فردا چی بپوشم ...ما هنوز صورت هامون عـ ـزاداره چه عقدی ؟‌
اردشیر با انگشت اشاره کرد تمومش کنه و گفت : سلمان اومده ( ارایشگر ) بگو بشینن تک تک صورت هاشون رو اصـ ـلاح کنن ...
_ اخ از دست تو ...اول باید خودت اینکارو کنی ...
بی اهمیت به حرف خاله بیرون رفت و خاله گفت: این پسر منو پیر کرده ...برو خاتون راضیش کن بیاد اون صورتشو اصـ ـلاح کنه ...اون رخت سیـ ـاه رو در بیاره ...پسرم سـ ـ ـنی نداره که بخواد اینطور خودشو عـ ـداب بده ...
مردد بودم و گفت: اون فقط رو حرف تو کوتاه میاد ...من ننه اشم بزرگش کردم ولی به من اهمیت نمیده ...
خاله به دستم ز_د و گفت: برو راضیش کن ...
رفته بود تو اتاقش و دوست نداشتم دیگه برم پیشش ولی دوریشم نمیتونستم تحمل کنم ...
اروم به درب زدم و رفتم داخل ...
اون برگه هارو ریخته بود رو میز و داشت نگاهشون میکرد ...
با دیدنم انگار خوشحال شد و گفت : کاش همیشه تو در بزـ نی و تو میومدی داخل ...
از این ادم ها خسته شدم ...
جلوتر رفتم و گفتم : اگه به من بود میگفتم همیشه صورتت با ریش باشه هم قشنگتره هم جذابتری ...
بهش رسیدم ...اروم دستمو روی ریشش کشـ ـیدم ...من چطور عاشقش شده بودم‌...
چطور دلش میومد ازمن بگذره وقتی اون همه خاطره قشنگ با هم داشتیم ...
دلم همون اردشیری رو میخواست که دستشو برام دـ راز میکرد ...
به عمد دستمو طولانی رو صورتش گزاشتم وگفتم : باید از عـ ـزا دربیای ...
تو ارـــ بابی خانی ...همه چشم دارن بهت ...وگرنه این صورتت همینطور هم قشنگه ...
دستشو روی دستم گزاشت ...لـ ــ ـرزش دستشو حس میکردم و گفتم : این استرس از چیه ؟
لبخند زد و گفت : از اینکه تو نامحرمی بهم ...
اخمی کردم و گفتم: فقط همین ...مگه وقتی قلب ها بهم نزدیک باشه محـ ـرمیت نیست؟! ....
از رو ش* دستم رو صورتت نزاشتم ...
با جدیت تمام پرسید: از رو چی دستت رو روی صـ ـورتم گزاشتی؟!؟؟!


کاش زبونم باز میشد و میگفتم از رو دوست داشتنت ولی جوابی ندادم و گفت : بخاطر سوری هم هست احترام به اون ...
ولی دروغ نمیتونم بگم بخاطر غم دل خودمه ...
دستمو اروم پایین کشیدم ...
روی قلبش گزاشتم ضربانشو حس میکردم و گفتم : مگه چه غمی داره ؟‌
دستشو روی دستم فـ ـ ـشرد و گفت : حسش کن ...تو که گفتی حست ش* نیست ...حس ‌کن ...
حس کردم‌...‌من اون لحظه حس کردم که اون قلب بخاطر من میتپه اما غرور لهنتی نمیزاشت به زبون بیارم ...
سرمو اروم‌ جلو بردم‌ گوشمو روی قلبش گذاشتم‌...
خیلی وقت بود اونطور با ارامش چشم هامو نبسته بودم ...
دستشو روی موهام بازی داد و گفت: چیکار میکنی خاتون ؟
خودمم‌ نمیدونستم و گفتم : نمیدونم خودمم نمیدونم ...
هر دو سکوت کرده بودیم و دقیق نمیدونم چقدر سرم به قلبش چـ ـ ـسبیده بود ‌...
همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت: اسم پسر عمه ات چیه ؟‌
چشم هامو باز نکردم و گفتم : کاوه ...
سکوت عجیبی بود و من اصلا به اون سوال فکر هم نکردم ...
چرا باید اسم کاوه رو از من میپرسید ...
ازش جدا شدم و گفتم: بریم ؟
خیلی اروم گفت : کجا ؟
به صورتش اشاره کردم و گفتم : اصـ ـلاح کنی ...
اخمی کرد و خواست چیزی بگه که گفتم : بخاطر اخرین خواسته خاتون ...
سحر که خورشید بالا بیاد معلوم نیست تو این دنیا اصلا بتونیم دوباره همو ببینم ...
قسمت و تقدیر اجازه میدن یکبار دیگه جلو راه هم باشیم ...
شاید سالها بعد ...شاید یه روزی اتفاقی همو دیدیم‌...
اونموقع تو حتی منو نمیشناسی...
سکوت غم انگیزی بود و مهلت نداد چیزی بگم ...
جلو اومد و گفت: یعنی میشه دوباره تو رو ببینم ...
منو جلو کـ ـ ـشید و خیلی راحت از رو زمین بلنـ ـدم کرد ...
بین دستهاش بودم و با خنده گفتم : میخوای چیکار کنی ؟‌
مثل بجه ها بالا برد و تکونم داد و قبل از اینکه چیزی بگه ...صورتمو جلو بـ ـرد ...
میتونستم حس کنم که دلم یه بـ ـ ـوــ سه میخواست یه عشق قشنگ ...
ولی فقط پیشونیمو بـ ـ ـوـ سه زـ د و گفت: بابت همه چیز ممنون ...


بـ ــ ـوسه اردشیر مستقیم روی قلبم نشست ...
تو ایوان نشست و صورتشو سلمان اصـ ـلـ. ـاح میکرد ...با غرور روی صندلی نشسته بود و همه از حیاط نگاهش میکردن ...
با ارزش بود با جلال و صورتش که اصـ ـ ـلـ ـاح شد انگار سالها جوونتر شده بود ...
خاله توبا و بقیه زنها رخت عزا در اوردن ...
لباس رنگی پوشیدن و دیگه اون عمارت رو سیاه پوش نمیکردن ...
همه از عزا در اومدن و دیگه تا صبح نتونستم اردشیر رو ببینم ...
صبح بعد از صرف صبحانه بود که پدرم اماده بود برای برگشت ....خیلی زود بود و نم هوا و شبنم روی برگ ها هنوز بود ...
صدای گنجشک هایی که همیشه دلنشین بودن و اسمونی صاف و یکدست ...
طاهره برام صبحونه مفصلی چیده بود و چقدر با حسرت لقمه میگرفتم ...
اون روزی که رفتم انقدر دلم نگرفته بود و حالا دلم میخواست یکی جلومو بگیره ...
بغض بدی از صبح راه گلومو بسته بود ...
‌انگار با خودم سر جـ ـنــ ـگ داشتم و نمیخواستم سراغشو بگیرم ...
خاله توبا از صبح سر درد داشت و دور سرش دستمال بسته بود ...
مهردخت صورتشو ارایش کرده بود و یه لحظه از پشت پنجره دیدمش ...
چقدر دلم میخواست من اون روز عروس اردشیر بودم ...
عصبی به درب کـ ــ ـوبیدم و گفتم : چرا چرا خدایا چرا مهرشو انداختی تو دل من ...
چرا تصویرشو تو اب دیدم ...
چرا اون لحظه که از بی کـ ــ ـسی ناـ لیدم اونو نشونم دادی ...
خدایا چرا داری عدـ ابم میدی این چه حس و حالیه ...
اشک هامو پاک کردم و به عمد نشستم جلوی آینه اون اتاق ...
دخترا تعجب کرده بودن و من از کیفم لوازم ارایشی در اوردم‌...
صورتمو ارایش کردم ...پر رنگ ترین رژ لـ ـبمو زدم و چشم هامو سرمه کشیدم ...
موهامو باز گزاشتم و رفتم پایین ...
تو حیاط اخرین خوش و بش هارو میکردن ...
اردشیر ماشین رو روشن کرد و به پدرم گفت : مشکلش حل شده
صدای تق تق کفش هام روی پله ها نظرشون رو جلب کرد و اردشیر به سمت من چرخید ...
بهم خیره بود و نمیتونست پلک بزنه ...
برای خودمم‌ اون حجم از ارایش تازگی داشت ...
موهامو تکونی دادم و گفتم : بریم ...
اردشیر سرشو پایین انداخت و پدرم گفت بریم خوشگل خانم ...


طاهره دوباره دلش گرفته بود و با بغض راهیمون کرد ...
اون‌روز من سنگدل تر از اون بودم ...
پدرم راه افتاد و من فقط به روبرو خیره بودم ...
عاقد رو دیدم که داره میره سمت عمارت و کاش من میدیدم که به عمارت نمیرسه ...
دورتر و دورتر میشدیم ...
انقدر دور میشدیم که دیگه میدونستم تموم شده ...
پدرم به درخت های بادام کنار جاده اشاره کرد و گفت : چقدر اینجا قشنگه ...این درخت ها منو یاد جوونی هام میندازه ...همون سالهایی که با حـ ـسرت گذشت ...
نمیدونم این ماشین چش بوده کی سیم هاشو قیـ ــ ــ ـچـ ـی کرده بوده ...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: مگه سیم هاشو قیـ ـ. ـجی کردن ؟‌
_ اره مکانیک میگفت یکی به عمد این کارو کرده ...
_ که ما بـ. ـ. ـمیریم ؟
پدرم بلند بلند خنرید و گفت : نه میخواسته نتونیم برگردیم چون ماشین روشن نمیشد ...
اردشیر خان خیلی دوست داشت ما میموندیم ولی گفتم نمیتونیم‌...بالاخره نامزدی تو در پیش ...
به صندلی تکیه کردم و به بیرون خیره شدم‌...
پدرم از جاده ابادی کامل خارج شد و گفت : وقتی در مورد تو به اردشیر خان گفتم در مورد کاوه پرسید ...
خیلی نگرانت بود و مطمئن شد کاوه پسر خوبیه ...
گفتم که کاوه دوستت داره و قراره وقتی برگشتیم رسما خواستگاریت کنن ...
اردم زیر لب گفتم: برام مهم نیست ‌..دیگه هیچ چیزی مهم نیست ...
_ میگفت تو چی اونو میخوای ؟‌
واقعا اینم برای منم سوال خاتون تو کاوه رو دوست داری که داری زـ نش میشی ؟‌
سوالشو درست نشنیدم و دوباره پرسید خاتون ؟ تو اصلا از کاوه خوشت میاد ؟‌
نگاهش کردم و گفتم: چی گفتی ؟‌
_ میگم تو از کاوه خوشت میاد که قراره باهاش ازدواج کنی ؟‌
شونه هامو بالا دادم و گفتم : من نمیخوام باهاش ازدواج کنم ...
با خودم گفتم برگشتیم باهاتون صحبت کنم که قانع اش کنین تو دل من جایی برای کسی دیگه نیست ...
چشم هاشو ریـ ـز کرد و گفت: هنوز به فکر فرهادی ؟‌
_ نه ...فرهاد جایی نداره ...دیگه جایی نداره...
_ پس چی؟
ماشین رو کنار کشید و پارک کرد و گفت : خاتون چرا چشم هات پر اشک شده ؟
صورتمو ازش مخفی کردم و گفتم : چیزی نیست ...


پدرم دستشو زیر چونه ام اورد و سرمو چرخوند و گفت : چرا داشتم در مورد و تو و کاوه حرف میزدم اردشیر خان ام تو صورتش اینطور غم نشست و اونم مثل تو نگاهشو ازم گرفت ...
بغضمو فرو خـ ـوردم و گفتم‌: در مورد من و کاوه با اردشیر حرف زدین ؟‌
_ اره اونشبی که رفته بودیم اومد تو اتاق کنارم گفت : میخواد در مورد تو با من حرف بزنه ....
یه چای خـ ـوردیم و بعد گفت : تو چیکار کردی این دوسال و منم گفتم قراره با کاوه نامزد بشی ...
_ اردشیر چی گفت؟
_ فقط سکوت کرد ولی فرداش اومد و ازم پرسید تو هم اونو میخوای؟ پرسید کاوه چطور ادمی و چطوریه و این چیزا ...
انصافا کاوه پـ.. ـسر لایقی و گفتم که خوشبخت میشی ‌...
دستهام میلـ. ـرزید نمیتونستم تمرکز کنم و گفتم : یعنی چی ؟‌
یاد حرفهای فرشاد افتادم ...
یاد طاهره که دیشب گفت : اردشیر رو دیده پیش ماشین ما بوده ...
یاد اینکه ازم سراغ اون نامزد پـ. ـولـ ـ ـدارمو میگرفتن ...
اردشیر چی فکر میکرد اون داشت ازم دور میشد که من خوشبخت بشم...
اون فکر میکرد من نامزد دارم ...
نفس زنـ ـان گفتم‌: اردشیر فکر میکنه من نامزد کاوه ام ؟‌
پدرم شـ. ـکـ ـه بود و گفت : اره فکر کنم‌...اخه من چیزی نگفتم در مورد این چیزا ...
دستهام میلـ. ـ ـ ـرزید و گفتم : داره از رو لجبازی با مهردخت ازدواج میکنه اون میخواد با خودش بجـ. ـ. ـنگه ...
اون میخواد سر خودش تلاـــ فی کنه ...
اون منو میخواد بهم گفت اونشبی که م* بود گفت که اشتباهی بغــ. ـل گرفتن من شد یه واقعیت یه حقیقت تو زندگیش ....اشگ هام میریخت و چقدر من نادون بودم‌...
اردشید ماشین رو خــ راب کرده بود تا من نتونم برم‌...
اون نتونست بهم بگه چون فکر میکرده من نامزدمو دوست دارم‌...
پدرم‌ بازوهامو گرفت تکونم داد و گفت : اروم باش چرا گریه میکنی تو ...
_ من دوستش دارم‌...اونو نه از سر عادت، من از تمام وجودم از ته قلبم دوستش دارم‌...
اردشیر رو خدا سر راهم گزاشت من اون شبی که دل شـ ـکـ ـسته گله میکردم به خدا ...
خدا اونو نشونم داد ...تو رخـ ـ ـت عروسی من بجای فرهاد تو بغـ. ـل اون رفتم‌...
من اونو میخواستم و بخاطر این غرور به زبون نیاوردم‌....
اردشیر هم مثل من اونم منو میخواست اما من نفهمیدم ...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه hsbd چیست?