رمان من ساره هستم 1 - اینفو
طالع بینی

رمان من ساره هستم 1

گوسفندانی که به طویله بر میگشتند، می رسید. خدا حسابی به مال پدرم برکت داده بود. تا چشم کار می کرد گاو و گوسفند بود که داخل طویله کنار هم قرار می گرفتند. از همین گوسفندها، خرج 11 تا بچه داده شده بود. 8 خواهر و سه برادر بودیم. عصرها موقعی که گوسفندها به طویله برمی گشتند، ترکه چوبی را بر می داشتم و ادای برادرم را در می آوردم و پشت گوسفندان می زدم. سرگرمی ته تغاری خانه همین بود. 10 سالم بود که مادرم سرطان گرفت. آب شدنش را دیدم اما درک درستی از مرگ و زندگی نداشتم. یک روز پدرم به خانه آمد و گفت که مادرم برای همیشه رفته است.
زندگی ما بعد از مادرم بی رنگ و رو شد. نه من بلد بودم غذا درست کنم و نه مریم خواهر بزرگترم! بقیه خواهرها هم سر و سامان گرفته بودند. فقط من و مریم مانده بودیم! مریم دو سال بزرگتر از من بود. رازدار و همبازی همدیگر بودیم. وقتی دلمان می گرفت یواشکی گوشه اتاق کز می کردیم و با هم گریه می کردیم. بچه تر که بودیم، خاله بازی هم می کردیم اما هیچ کداممان شوهر نداشتیم. مثلا شوهرمان شبیه این فیلم و سریال ها، ماموریت رفته بود. اما هر دو عاشق عروسی کردن بودیم. وقتی عروسی می رفتیم، تا چند روز بعدش، در تمام خاله بازی هایمان، نقش عروس را بازی می کردیم. با لباس های سفید و تور، برای خودمان لباس عروس می ساختیم.
یک روز پدرم که به خانه آمد، دست من و مریم را گرفت و با خودش برد. گفت که قرار است به خواستگاری یکی از دختران روستا برود. من و مریم فقط به همدیگر نگاه کردیم. هر دو می دانستیم که از این تصمیم پدر خوشحال نیستیم اما حرفی نداشتیم که بزنیم. پدرم از این که در خانه غذای درست و حسابی پیدا نمی شد گلگی می کرد. با این که من و مریم تمام تلاشمان را می کردیم تا آشپزی کنیم اما انگار به موضوع فقط غذای خوب نبود. دو برادر بزرگترم هم در خانه بودند. آن ها هم روی حرف پدرم حرفی نزدند و کسی جرات مخالفت با تصمیم پدرم را نداشت.
وارد خانه ای شدیم که صدبرابر بدتر از خانه ما بود. دختر جوانی که آن طرف تر چای به دست آمد، نگاه عجیب و غریبی به من و مریم کرد. من و مریم هنوز مات زده بودیم. نمی دانستیم باید چه چیزی بگوییم. مثلا بگوییم خوش آمدید نامادری؟ یا بگوییم حق نداری پا جای پای مادرمان بگذاری؟
مریم از همان اول چشم غره به عروس رفت. هرچند که عروس هم با دیدن پدرم، آب از لب و لوچه اش نچکید. انگار برای خلاصی از وضعیت مالی بدی که داشت، دلش می خواست تن به این ازدواج دهد. من که نگاه های مریم را دیده بودم، اخم و تَخمم را شروع کردم. با چهره مان نارضایتی را کاملا نشان دادیم اما...

چه کسی به ما توجه می کرد؟
قرار شد که عروس خانم فکر کنن و بعد به ما خبر دهند. پدر و مادر عروس که حسابی راضی بودند. اصلا به سن بالای پدرم هم توجه نکردند. اما عروس دو دل بود. از چشمانش کاملا مشخص بود. شاید دلش می خواست بخت بهتری نصیبش شود. هر چه بود، ما هم چشم دیدنش را نداشتیم.
فردای آن روز، عروس جواب منفی داد و قال قضیه کنده شد. اما این بار پدرم دست روی دختر بیست و سه ساله حاج مراد گذاشت. دوباره دست ما را گرفت و با خودش به خواستگاری برد. حاج مراد در ازای بخشی از گوسفندان طویله، می خواست دخترش را به پدرم ببخشد. البته مهریه سنگین هم انداخته بود. پدرم هم با دیدن دختر حاج مراد، فیلش هوای هندوستان کرده بود. دختره هم حسابی فیس و تیس داشت. همش از این که باید سفر برود و لباس های آن چنانی بخرد، حرف می زد. انگار از دماغ فیل افتاده بود.
این بار من و مریم طاقت نیاوردیم. زمانی که پدرم و حاج مراد در حال نوشتن پشت قباله در اتاق انتهای سالن بودند، به عروس نگاه کردیم و گفتیم: فکر نکنی قراره بیای خانومی کنیا؟ نه! صبح ها باید شیر بدوشی، زیر گوسفندا رو تمیز کنی. پِهِن گوسفندا رو جمع کنی. صبحانه من و مریمو آماده کنی. غذاهای خوب بپزی. خودتم جمع و جور کنی چون دو تا داداش هم سن و سال خودت تو خونمون هست. فکر خرج اضافه هم از سرت بیرون کن!
عروس که چشمانش از حدقه درآمده بود، همان جا دعوای لفظی با من و مریم را شروع کرد. پدرم و حاج مراد از اتاق بیرون آمدند. ما هم راست راست واینستادیم و فحش و فضیلت نثار عروس کردیم. پدرم از خجالت سرخ شد و دست ما دو نفر را گرفت و به خانه برگرداند. یک کتک اساسی از پدر خوردیم. حتی هنوز هم خاطره اش درد می کند!
پرونده این خواستگاری هم برای همیشه بسته شد. پدرم من و مریم را همراه با عمو و زنعمویم راهی مشهد کرد. قربان آقا امام رضا بروم که در حرمش بوی زندگی می آمد. من و مریم خوش و خرم بودیم و تا می توانستیم برای همه دعا کردیم. اما وقتی برگشتیم دیدیم که پدر جان برای خودش عروسی گرفته و کبکش حسابی خروس می خواند.
طاهره دختر ترشیده ای بود که راضی به ازدواج با پدرم شده بود. انگار برای پدرم مهره مار داشت. هر چه می گفت، پدرم بی برو برگشت قبول می کرد. اوایل سعی می کرد هوای ما را داشته باشد و جلوی پدرم، آبروداری کند اما هر روز رابطه اش با ما بدتر می شد. آشپزی هم بلد نبود و هر روز تخم مرغ و سیب زمینی، نصیب ما می شد. تمام تلاشش را که می کرد، یک ته دیگ سوخته و غذای بدمزه جلوی ما میگذاشت.
 

کم کم غر زدن های من و مریم بیشتر شد. پدرم به هوای این که خانه بدون غذاست زن گرفته بود و حالا زنی که گرفته بود، ته دیگ سوخته جلوی ما میگذاشت.
پدرم هم پشت طاهره در می آمد و هر روز با ما دعوا می کرد. تا جایی که طاهره در یخچال را قفل زد و سفره غذای پدرم و خودش را از ما جدا کرد. بعضی شب ها که غذا نداشتیم، با مریم نان و پنیر می خوردیم. البته اگر قفل یخچال باز بود!
برادرهایم برای بنایی و کار، به شهرهای دیگر رفته بودند. برای مریم خواستگار آمد. طاهره هم از خدا خواسته بدون این که نه و نویی بیاورد، پدرم را راضی کرد تا خواستگارش را قبول کند. مریم که 13 سال بیشتر نداشت، بدون فکر قبول کرد تا ازدواج کند. آخر هم من و هم مریم آرزوی پوشیدن لباس عروس را داشتیم. طاهره طوری به پدرم مسلط شده بود که قرون به قرون خرج هایش را مدیریت می کرد. پدرم به مریم گفت که به خانه شوهرش برود و دیگر برنگردد. مریم هم از همه جا بی خبر، آن جا رفت. خانواده شوهرش آدم های فهمیده ای بودند. خودشان جهاز خریدند و حتی مراسم عروسی هم برای مریم گرفتند.
با رفتن مریم من خیلی تنها شدم. هر سه برادرم به شهرستان رفته بودند. فکر کنم بندرعباس یا همان حوالی! کارگری می کردند. تنها دختر خانه من بودم و البته تنها مزاحم طاهره! با وجود من انگار نمی توانست به عشق بازی هایی که این همه سال عقده اش را داشت برسد. با اولین خواستگاری که به خانه آمد، تصمیم گرفت که مرا هم شوهر دهد. از آن جایی که مریم شوهر کرده بود و لباس عروس تن زده بود، دلم خواست که من هم شوهر کنم. برایم شوهر کردن شبیه همان خاله بازی هایی بود که با مریم بازی می کردیم. از طرفی دلم می خواست ریخت طاهره را نبینم. خسته شده بودم از این که غذای درست و حسابی نمی خوردم. پدرم هم که در همین چندماهی که طاهره به خانه ما آمده بود، نصف گاو و گوسفندانش را فدا کرده بود.
پنجم ابتدایی ام که تمام شد، پای سفره عقد نشستم. پسری که 18 ساله و لاغر اندام بود، کنارم نشست. چشمان نیمه درشتی داشت. اسمش احمد بود. از همان اول از نگاهش خوشم آمد اما هنوز معنای عشق و عاشقی را نمی فهمیدم. نه مادری داشتم که درباره زندگی زناشویی به من بگوید، نه خواهرهایم در خانه مانده بودند که آگاهم کنند. بدون هیچ فکری قبول کردم که ازدواج کنم. جشن ساده ای گرفتند و من در سن 12 سالگی، رسما شوهردار شدم.

چند روزی از عقدمان گذشت. احمد فقط دستم را می گرفت و گاهی هم بغلم می کرد. حس خوبی داشت. من هم فکر می کردم تمام دنیای زن و شوهری همین بغل های ساده ای است که به رد و بدل کردن احساسمان منتهی می شود. خودم هم از احمد خوشم آمده بود. دوست داشتم بیشتر ببینمش! دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم.
من و احمد از همدیگر خجالت می کشیدیم. آدم خجالتی ای نبودم اما احمد طوری رفتار می کرد که من معذب می شدم. چند روز بعد از عقد، پدرم اصرار کرد که با احمد به خانه اش بروم. با اجازه پدرم به خانه احمد رفتم. شب که آن جا بودم زنگ زد و گفت: ساره دیگه برنگرد اینجا! بمون تو خونه شوهرت.
باز هم همان داستان تکراری! بمان خانه شوهرت! دیگر برنگرد!
من هم که سن و سالم کم بود، روی حرف پدرم حرفی نزدم. چند روزی را خانه شوهرم ماندم. یک شب که احمد از من پرسید دلم برای خانه تنگ شده یا نه، با اضطراب و خجالت گفتم: پدرم گفته که دیگه برنگردم.
احمد کمی جا خورد. انتظار نداشت در عین زنده بودن پدرم، بی پدری را حس کنم. نزدیکم آمد و دستانم را گرفت. به چشمانم نگاه کردو گفت: عیبی نداره. پس دیگه از همین امروز من و تو، تو خونه خودمونیم.
لبخند زدم و گفتم: عروسی می گیریم؟
احمد کمی تعلل کرد اما بعد با آرامشی که در صدایش موج می زد گفت: عروسی هم می گیریم. فقط یه کم وقت می بره. باید پول جمع کنم. فعلا چیزی به مامان و پری نگو!
من شب ها با پریسا خواهر احمد می خوابیدم. دوره عقد بود. خوب نبود دختر و پسر کنار هم بخوابند. هر چند که من هنوز چیزی از رابطه نزدیکی نمی دانستم.
پریسا چندسالی از من بزرگتر بود. روزهای اولی که آن جا بودم، از لباس های خودش به من می داد تا بعد از این که از حمام آمدم، بپوشم. راستش زیادی مهربان بود اما یک جایی انگار، از تمام مهربانی اش دل برید! وقتی که مادرش فهمید چرا من به خانه ام نمی روم! همان روز بود که دشمنی اش را با من شروع کرد.
برای احمد چایی ریختم. تازه از سر کار آمده بود. وقتی از سر کار می آمد، پولی که در می آورد را روی سنگ اپن آشپزخانه می گذاشت. مادرش هم همه پول ها را بر می داشت و به این فکر می کرد چطوری هزینه ها را مدیریت کند.
کنار احمد نشستم. احمد با هر هورتی که موقع سر کشیدن چایی می کشید با لبخند می گفت: به خاطر این که تو چایی بریزی و من خستگیم در بره، کارامو سریع تر انجام میدم که برگردم.
تمام تلاشش را می کرد که عاشقانه حرف بزند. هر چند که من در دنیای کودکی ام بودم اما حرف هایش شدیدا روی من تاثیر می گذاشت.
من هم خوشحال میشدم و تا شب دو سه بار دیگر هم چایی به خوردش می دادم.

کنار احمد نشستم. احمد با هر هورتی که موقع سر کشیدن چایی می کشید با لبخند می گفت: به خاطر این که تو چایی بریزی و من خستگیم در بره، کارامو سریع تر انجام میدم که برگردم.
تمام تلاشش را می کرد که عاشقانه حرف بزند. هر چند که من در دنیای کودکی ام بودم اما حرف هایش شدیدا روی من تاثیر می گذاشت.
من هم خوشحال میشدم و تا شب دو سه بار دیگر هم چایی به خوردش می دادم. برای من خانه احمد، حکم آزادی را داشت. با این که اینجا همه غریبه بودند اما انگار از خانه پدری ام آشناتر بود.
وقتی احمد چایش را تمام کرد، مادرش کنارمان نشست. اخم داشت و به من نگاه نمی کرد. با چشم غره به احمد گفت: نمی خوای دست زنتو بگیری ببری پیش باباش؟ اونا هم دل تنگش می شن. ها؟
احمد گفت: دیگه زن منه! بقیه اگه نگرانن، خودشون بیان ببیننش.
مادر احمد با عصبانیت گفت: زشته! مردم چی میگن. اینجا روستاست. هنوز که عقدید. عروسی نکردید. درست نیست سه هفته دختر خونه پسر بمونه.
احمد با خونسردی گفت: من و ساره تصمیم گرفتیم که زندگیمونو شروع کنیم. فعلا بدون عروسی.
مادر احمد که کارد می زدی، خونش در نمی آمد با عصبانیت گفت: چه غلطا. پاشو ببینم ساره خانم. پاشو خودم امشب می برمت خونه بابات. فعلا همون جا بمون، تا روز عروسی!
برای اولین بار بود که در این خانه ترس را احساس کردم. تازه فهمیدم ماندنم خوشایند نیست. با ترس گفتم: آخه! بابام گفته...
احمد وسط حرفم پرید و گفت: باباش گفته دیگه برنگرد. نمی خوام زنم بره اونجا. همین جا می مونه تا جهاز بخریم.
مادر احمد با عصبانیت گفت: جهازم ما بدیم؟ زحمتش نشه حاج رحمان؟
رو به من کرد و قاطعانه گفت:
پاشو! پاشو! اصلا عروس نخواستیم. این طوری که نمیشه. نه چک زدی نه چونه، خالی اومدی تو خونه؟
من هم از ترس لال شده بودم. احمد جلوی مادرش ایستاد و گفت: حالا چیزی نشده که! خودم می خوام وسیله های خونمو بخرم. اصلا فکر کن ساره پدر نداره.
مادرش گفت: نمی تونم فکر کنم که پدر نداره وقتی که سُرو مورو گنده داره زن بازی می کنه.
بغض داشتم. به زور خودم را کنترل کردم. فقط به احمد که تنها تکیه گاهم شده بود نگاه می کردم. از ترسم دست احمد را گرفتم و پشتش قایم شدم.
احمد گفت: مامان بس کن! چیزی نشده که! الان مشکلت چیه؟ جهازه؟ خودم می خرم.
مادرش گفت: چه اشتباهی کردیم این دختره رو گرفتیم. اینو حتی پدرش نمی خواد اون وقت تو شدی همه کارَش؟ من آرزوی جشن و عروسی دارم واست. پس رسم و رسوم چی میشه؟
احمد گفت: گور بابای رسم و رسوم. عروسی هم بتونیم می گیریم نتونیم نمی گیریم.
مادر احمد دستم را محکم گرفت و کشاند. دستم از دست های احمد جدا شد.

درحالی که مرا می کشاند گفت: امروز میریم خونه پدرت، تکلیفتو روشن می کنم.
کشان کشان به سمت خانه پدرم رفتم. احمد هم همراهم بود. انگار زورش به مادرش نرسید با این که صدایش را بالا برده بود اما وقتی نزدیک خانه ما شد، سکوت کرد. در را با نگرانی زدم. از ترس نزدیک بود سکته کنم. طاهره عین مار غاشیه کنار پدرم ایستاده بود. پدرم هم با خونسردی گفت: خیر باشه، دختری که دادیمو برگردوندید چرا؟
مادر احمد با ناراحتی گفت: چه خیری؟ دختر واسه خودتون. طلاقشم می دیم. چطور پول داری خرج زن جدیدت کنی اما پول نداری جهاز بدی؟
پدرم با خونسردی گفت: جهاز نمیدم. دختر دادم بهتون چرا جهاز هم بدم؟ همینی که هست. طلاقشم بدید به خانه من برنمی گرده.
دعوای بین پدرم و مادر احمد زیاد شد. این وسط من گریه می کردم و نمی دانستم چه بگویم. فقط احمد بود که حواسش به من بود. سعی می کرد همه را آرام کند اما توفیری نداشت. آخر سر هم مادرش را تنها گذاشت و بدون این که به حرف های آن ها توجه کند، دستم را گرفت و به خانه برد.
احمد مقابلم ایستاد و به صورتم نگاه کرد. با خنده گفت: نگران نباش. فعلا همین جا تو همین خونه زندگی می کنیم. عروسی هم هر وقت تونستیم می گیریم. اما اول باید وسایلای خونه رو بخریم.
با گریه گفتم: اما مامانت دیگه از من خوشش نمیاد. کجا بمونم؟ اگه دعوام کنه چی؟
احمد گفت: خرج تو با منه. کسی هم کاری با تو نداره. تو زن منی. خودم حواسم بهت هست.
با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و گفتم: بابام قبلا این طوری نبود.
احمد دست روی بینی اش گذاشت و گفت: هیس! ولش کن. خودمون دو تا از پسش بر میایم. مهم نیست.
احمد را محکم بغل کردم و مابین شانه های زحمتکشش حسابی اشک ریختم. احمد فقط نوازشم می کرد. هر بار که دست روی سرم میکشید، دلم از نگرانی ها خالی می شد. انگار شانه هایش امن ترین جای ممکن بود.
شب که شد، پدرشوهرم به خانه آمد. با دیدنم گفت: خوب خودتو انداختی بهمون. ما یه تک پسر بیشتر نداریم که آرزوی عروسیشو داریم. چه اشتباهی کردیم تو رو گرفتیم. احمد باید طلاقت بده.
احمد همان موقع جلوی پدرش ایستاد و گفت: مامان رفت شما اومدی؟ آقا جون طلاقش نمیدم. زنمه! می خوامش. اصلا کی گفته من عروسی می خوام؟
مادر احمد که کنار پدرش ایستاده بود با عصبانیت گفت: همین گدا گودوله ها لیاقتتو دارن احمد. به خاطر این دختره جلوی بابات وایمیسی؟ اصلا این دختره لیاقت داره؟
احمد کلافه به مادرش نگاه کرد و گفت: ساره زنمه! می خوامش. به کسی هم ربطی نداره. مگه خرجشو شما می دید؟ من طلاق بده نیستم.
از صدای دعوایی که در اتاق پیچیده بود، قالب تهی کرده بودم.
کنار دیوار ایستاده بودم و با ترس، به حرف های نیش دار خانواده احمد گوش دادم.
پدر احمد رو به من کرد و گفت: ساره به والله خونتو می ریزم اگه برنگردی خونت. همین مونده آبرومون پیش در و همسایه بره. سرمون کلاه نمیره. دیگه جهازم بیاری دلمون نمی خواد عروسمون باشی.
احمد به من نگاه کرد و گفت: دروغ میگه. من طلاقت نمیدم. جهازم نمی خواد بیاری.
پدر احمد نزدیک احمد رفت و سیلی محکمی به گوشش زد. دست روی دهانم گذاشتم و از ترس "هایی" کشیدم.
احمد اول دست روی صورتش گذاشت و خیره به پدرش نگاه کرد. این بار با قاطعیت بیشتری گفت: طلاقش نمیدم. دوسش دارم.
اولین باری بود که احمد از دوست داشتنم حرف می زد. با این که دل نگران دعوایشان بودم اما دلم هم گرم همین حرف شد.
پدر احمد یک بار دیگر هم در گوش احمد زد. دو سه بار دیگر هم همین کار را کرد. این بار احمد بیکار نماند. پدرش را به عقب هل داد و با عصبانیت گفت: به کسی ربطی نداره.
همان لحظه بود که پدرش دست به چاقوی میوه خوری که داخل پیش دستی بود، برد. به سمت احمد حمله ور شد و چاقو را داخل شکمش فرو کرد. با دیدن دست های خونی پدرش، به سمت احمد رفتم. هول شده بودم. اگر جا داشت حتما شلوارم را از ترس خیس می کردم. پدرش را هل دادم و این بار، پدرش با عصبانیت، چماقی که بالای سرش بود را برداشت و محکم روی دستم زد.
صدای شیون و ناله های مادرشوهرم می آمد. کسی حواسش به من نبود. همسایه ها از صدای جیغ و دادی که شده بود، به خانه آمدند. احمد از درد به خودش می پیچید. با دستان لرزانم، دست روی زخم احمد گذاشتم. اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم. همسایه ها اورژانس را خبر کردند.
اورژانس فورا رسید. پدر شوهرم نمی خواست اجازه بدهد که با اورژانس بروم. چندباری هم موهایم را کشید. اما دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود. فقط خودم را به زور داخل امبولانس جا دادم. بدون روسری و بدون لباس مناسب! اولین باری بود که داخل امبولانس نشسته بودم. هق هق گریه می کردم. احمد هم صدایم را می شنید و در همان حال می خواست ترسم را کم کند. دستم را گرفت و گفت:
ساره اصلا نترسیا. از کنارم تکون نخور. رفتیم بیمارستان با هیشکی حرف نزن. جواب مامان و بابامم نده. به هیچ کسی چیزی نگو. قول بده به کسی تعریف نکنی که چی شد. به جون من قسم بخور که به خانوادت نمیگی. انگار ترسیده بود که خانواده ام بفهمند و مرا به زور ببرند. اما کدام خانواده؟
وقتی به بیمارستان رسیدیم، احمد را فورا به اتاق عمل بردند. مادر و پدر بزرگ و چند تن از همسایه هم در بیمارستان بودند.
من هم تا وقتی که احمد از اتاق عمل نیامده بود، چشم انتظار در راهرو بیمارستان ایستاده بودم. دستم درد می کرد اما صبر کردم تا احمد برگردد. وقتی خیالم از بابت عمل احمد راحت شد، به دکترها دستم را نشان دادم. دکتر با دیدن دست تا خورده ام گفت: تو که دستت شکسته. چند ساعته اینجا چه کار می کنی؟
به دستم نگاه کردم. حسابی باد کرده بود. درد استخوانم را حس می کردم. همان جا بود که زیر گریه زدم انگار دنبال بهانه ای بودم که اشک هایم را بریزم. دستم را گچ گرفتند. همه دکترها شبیه بچه ها با من رفتار می کردند. چند نفری هم دلداری ام دادند.
هنوز احمد بیهوش بود. با دیدن پلیس هایی که بیمارستان خبر کرده بود، ترس برم داشت. پلیس از پدر و مادر احمد سوال کرده بود و درباره اتفاقی که افتاده بود، تحقیق می کرد.
پدر احمد هم گفته بود که همه چیز زیر سر من است. پلیس آرام آرام سمتم آمد. آب دهانم را به زور قورت دادم و به چشمان مرد ریش داری که جدیت از چهره اش می بارید نگاه کردم.
نگاهم کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
گفتم: احمد و باباش دعواشون شد. باباش چاقو زد بهش.
پلیس گفت: سر چی دعواشون شد.
با بغض گفتم: سر من! ما تازه ازدواج کردیم. باباش گفت منو بندازه بیرون. اما احمد نخواست. اصلا احمد از این آدما نیست که دعوا راه بندازه. اما باباش دعواش کرد.
پلیس گفت: اما باباش که میگه خودش عصبانی شده و خودزنی کرده.
به پدر احمد که از دور نگاهم می کرد خیره شدم و با ترسی که در صدایم مشخص بود گفتم: از خود احمد بپرسید. احمد بهم گفته چیزی نگم.
پلیس به دستم نگاه کرد و گفت: دستت چی شده؟
نگران نگاهش کردم و گفتم: من نمی تونم چیزی بهتون بگم تا احمد بیدار شه.
پلیس گفت: می تونی شکایت کنی. از کسی که دستتو شکونده.
گفتم: احمد بیدار شه شکایت می کنم.
مرد به همکارش گفت: ببین شوهرش به هوش اومده یا نه.
جرات نمی کردم اتاق احمد را ببینم. پدر و مادرش پشت در اتاقش بودند و خیره به من نگاه می کردند. به پلیس گفتم: میشه منم باهاتون بیام؟
پلیس نگاهی به سر و صورت زخمی ام کرد و گفت: روسری نداری؟
گفتم: تو دعوا روسریمو کشید.
پلیس گفت: کی؟
آمدم بگویم که پدر احمد! اما یاد قولی افتادم که به احمد دادم. گفتم: نمی دونم. دعوا بود. همه به جون هم افتاده بودیم.
مرد که ترسم را فهمیده بود به همکارش گفت که از پرستاری روسری برایم بگیرند. نفهمیدم از کجا اما یک روسری نه چندان تر و تمیز به دستم رسید. سرم کردم. خیره به مامور نگاه کردم. مامور هم با اشاره اش گفت که حرکت کنیم.
 

پشت سر مامور به اتاق احمد رفتم. پدر احمد با دیدنم گفت: چی از جون ما می خوای؟ چرا گورتو گم نمی کنی؟ این بلا رو سر بچم اوردی بس نیست؟
همان موقع، مامور پلیس با عصبانیت گفت: هیس! اینجا بیمارستانه ها. چه خبرته. پشت مامور از ترس قایم شدم. بالای سر احمد رفتم. به زور چشم هایش را باز کرد. هنوز حالت تهوع داشت. اما کاملا از اطرافش آگاه بود.
دستم را گرفت. دستی که گچ نداشت. محکم فشارش داد. با بغض گفتم: احمد بیداری؟ حالت خوبه؟
پدر و مادر احمد هم داخل آمده بودند. حتی پدربزرگش هم پشت در بود. انگار یک قوم پشت در منتظر بودند تا ببینند احمد چه می گوید؟
پلیس از احمد پرسید که می تواند حرف بزند یا نه. احمد با اشاره سر جواب بله داد.
پلیس گفت: از کسی که چاقو بهت زده شکایت داری؟
پدر احمد همان لحظه دوباره سر و صدا کرد و گفت: کار خودش بوده. چه شکایتی. از دست این دختره خودزنی کرده.
مامور پلیس که کاملا فهمیده بود پدرش دروغ می گوید با عصبانیت گفت: شما ساکت باش وگرنه میندازمت بازداشتگاه ها!
احمد که به زور سرش را تکان داد و پدرش را دید. آرام بود تا زمانی که نگاهش به دست گچ گرفته ام افتاد. با ناراحتی گفت: دستت شکسته؟
در همان دنیای کودکی ام زیر گریه زدم. انگار دلم می خواست در این بهبهه کسی دوستم داشته باشد. احمد که گریه ام را دید، دلش طاقت نیاورد. با عصبانیت به مامور گفت: بابام زده دستشو شکونده. ازش شکایت دارم.
حتی به فکر زخم خودش هم نبود. فقط دست شکسته مرا می دید. مامور گفت: شوهرت راست میگه.
سرم را تکان دادم و گفتم: بله!
دعوای لفظی بین احمد و پدرش بالا گرفت. پدربزرگ احمد واسطه گری کرد. از احمد خواست شکایت نکند و همه چیز را فیصله دهد. احمد هم بعد از چند دقیقه میانجی گری، رضایت داد و به خاطر آبرو، از شکایتش پشیمان شد. از طرفی می ترسید من شکایت کنم و خانواده ام بویی ببرند.
چند روزی بیمارستان بودیم. نمی دانم چه کسی زیر بالشت احمد پول گذاشته بود اما احمد هر روز از زیر بالشتش، پول می داد تا از بیمارستان برای خودم هم غذا بخرم. حتی غذای خودش را هم کنار میگذاشت و بخشی از آن را به من می داد.
یک روز که در اتاقش کنار تخت، خوابم برده بود، دیدم که بلند شد و رویم را کشید. زخمش بهتر شده بود اما صدای نفس هایش خوب نبود. صدای نفس کشیدنش را که شنیدم بیدار شدم. چشم در چشم هم بودیم. دست روی صورتم کشید و گفت: بیدارت کردم؟ ببخشید.
. را گرفتم و روی لب هایم گذاشتم. بوسه ای روی دست هایش زدم و گفتم: تو ببخش که به خاطر من این طوری شدی. تقصیر من بود که دعوا شد.
احمد دستش را از دستم کشید و روی تختش نشست. نگاه مهربانی کرد و گفت: به کسی نباید بگی. اگه بگی ممکنه دیگه پیش هم نباشیم.
گفتم: تو واقعا منو دوست داری؟
احمد لبخند ناخودآگاهی زد و گفت: اوهوم. یه حس خاصی بهت دارم. دلم می خواد هر جا میرم باشی. وقتی میرم سر کار دلم برات تنگ میشه.
لب هایم را از خجالت گاز گرفتم و گفتم: منم! انگار تا حالا هیچ کسیو به اندازه تو دوست نداشتم. وقتی تو هستی خیالم از همه چی راحته. اما احمد من می ترسم.
احمد با چشمانش پرسشگرانه پرسید: از چی؟
- از این که بابات دوباره من و تو رو بزنه!
احمد که بیش از اندازه آرام بود، با خیال راحتی گفت: نمیزنه. نگران نباش. فقط باهامون قهر می کنن. منم بلدم چه طوری روی پای خودم وایسم.
با این که دلهره داشتم اما همه چیز را به احمد سپردم. روز بعد، وقتی از بیمارستان مرخص شدیم، مستقیم به خانه احمد رفتیم. مادر شوهرم به من نگاه نمی کرد اما با همان اخم و تَخمی که داشت، جلوی احمد غذا گذاشت. احمد هم دست مرا گرفت و به اتاق خودش برد. اتاقی که ساده بود و هیچ چیزی جز یک کمد، موکت، یک دست پتو و متکا نداشت.
همان روز خانواده احمد از خانه بیرون رفتند. انگار می خواستند ریخت ما را نبینند. نمی دانم. شاید هم دلیل دیگری داشتند. به هر حال، از ظهر تا شب خبری از آن ها نبود.
احمد که داروهایش را می خورد، از فرط خواب آلودگی به خواب عمیقی رفت. من هم که بعد از 9 روز، تنم حمام می خواست. لباس نداشتم که بپوشم. همان لباسی که زیر مانتو تنم بود را درآوردم. می ترسیدم هر لحظه خانواده احمد سربرسند و آبرو ریزی شود. فورا لباس هایم را در تشت آب انداختم. با یک دست سعی می کردم لباس ها را چنگ بزنم و بشورم. دور خودم چادر پیچیدم و لباس ها را روی بند انداختم. کار سختی بود آب لباس ها را فقط با یک دست بگیرم اما تمام سعیم را کردم.
حمام که رفتم و آب داغ به پوستم خورد، انگار خستگی این 9 روز را در کردم. دوباره از حمام که بیرون آمدم، با چادر خودم را پوشاندم. با همان چادر سرم را خشک کردم. گوشه ای نشستم تا لباس هایم خشک شوند. امید داشتم آفتاب زودتر از آمدن خانواده احمد، لباس هایم را خشک کند. به گچ دستم که خیس خورده بود نگاه کردم. کمی نم گرفته بود و سنگین تر شده بود اما هیچ چیزی به احمد نگفتم. ترسیدم احمد با کبودی هایی که هنوز دور زخمش بود، دوباره مرا به بیمارستان ببرد.
 

از بوی بیمارستان هم خسته بودم و اصلا دلم نمی خواست یک بار دیگر گذرم به بیمارستان بیفتد.
آفتاب رفته بود اما هنوز لباس هایم خشک نشده بود. به اجبار لباس های خیسم را پوشیدم. دوباره چادر دورم انداختم تا گرمم شود. هوا سرد نبود اما لباس ها، خیلی نم داشت. سردم شده بود.
وقتی احمد فهمید که چطور حمام کردم، یکی از لباس هایش را به من داد و گفت روزهای دیگر از لباس های او استفاده کنم. تقریبا هر روز لباس های احمد را که در تنم زار می زد، می پوشیدم.
احمد به زور راه میرفت و با همه سر و سنگین بود. مادرش هم هر روز برای احمد غذا میذاشت. احمد هم غذا را برمی داشت و به اتاق می آمد. با این که فقط سهم احمد داخل بشقاب بود اما احمد غذایش را با من تقسیم می کرد. حتی گاهی ادای آدم های سیر را در می آورد و می گفت که اشتها ندارد. من هم باور می کردم که احمد سیر است. می دانستم نباید درباره گرسنگی ام حرف بزنم. حتی جرات نمی کردم.
احمد هر شب درباره آینده مان حرف میزد. از این که خانه خودمان می خریم و یک روزی، اجاق خودمان را داریم. من هم غرق رویا می شدم و با خوشحالی می گفتم: تو هر روز که از سر کار بیای، من غذای خوشمزه درست می کنم. یه روز مرغ، یه روز سبزی پلو با ماهی... خلاصه هر غذایی که خوردنش برایم حسرت شده بود، شب ها در خاطرم می آمد.
با این که خانواده احمد اصلا با من حرف نمی زدند اما تا قبل از کشیدن بخیه احمد و خوب شدنش، هوای خورد و خوراک احمد را داشتند و سعی می کردند با احمد صحبت کنند. بعد از چند هفته، موعد باز شدن گچ دست من و کشیدن بخیه های احمد بود.
بعد از بیمارستان، احمد پی یک لقمه حلال رفت و من به خانه مادرشوهرم برگشتم. مادر احمد در حال تلفن حرف زدن بود. فک و فامیل پشت سر هم، درباره زمان عروسی ما سوال می پرسیدند. باز هم مادر احمد کفری شد و سر من همه چیز را خالی کرد. دوباره با عصبانیت گفت: ساره پاشو بریم پیش بابات. این طوری که نمیشه. آبرومون داره تو فک و فامیل میره. نه جهاز برونی داریم، نه عروسی ای، نه پاتختی ای. مگه احمد، مادر پدر مرده است؟
شانه بالا انداختم و گفتم: بریم! به بابام بگید که جهاز بده.
لباس هایم را در نیاورده، به سمت خانه پدری ام حرکت کردم. مشخص بود که طاهره از دیدنم ناراحت است. با لحن نه چندان محترمانه ای، پدرم را صدا زد. حتی تعارف نزد که داخل خانه برویم. من هم که انگار نه انگار آن خانه، متعلق به پدرم است. در حیاط شبیه مهمان ها ایستادم. مادرشوهرم که چشمانش از عصبانیت بیرون زده بود با دیدن پدرم گفت: من نمی دونم جواب فک و فامیلو چی بدم.
واقعا چرا انقدر جهاز مهمه

با دیدن پدرم گفت: من نمی دونم جواب فک و فامیلو چی بدم. از اولم قرارمون این نبود که شما چیزی ندی. رسمه که پدر دختر جهاز میده. خرج نامزدی میده. عروسی و خونه هم با پسره
پدرم حتی به صورتم نگاه نکرد و خیلی خونسرد گفت: من جهاز نمیدم. فکر کن این دختر پدر نداره. پسرت عرضه نداره یه خونه ساده درست کنه؟
مادر احمد با عصبانیت گفت: ما مثل شما بی آبرو نیستیم. این همه گاو و گوسفند داری، چندتاشو بفروش خرج دخترتو بده. فقط یاد گرفتی توله پس بندازی.
از حرف های مادرشوهرم خیلی ناراحت شدم اما توان دخالت کردن نداشتم.
پدرم هم با عصبانیت ما را بیرون کرد. تا برسیم به خانه، مادرشوهرم هر چه می توانست به من گفت. انگار تقصیر من بوده که پدرم جهاز نداده.
وقتی به خانه رسیدم، مادر شوهرم برای خودش ناهار پخته بود و بوی غذا راه انداخته بود. من همچنان گرسنه بودم. جرات نداشتم غذا بگیرم. از گرسنگی داخل اتاق شکمم را محکم فشار می دادم. به حرف های پدرم که فکر می کردم، گرسنگی یادم می رفت اما قلبم درد می گرفت. به مریم فکر کردم که حتما زندگی خوبی دارد. به این که او هم جهاز نبرد اما خانواده شوهرش برایش عروسی گرفتند و کاری به کار پدرم نداشتند. دلم برای روزهایی که مادرم زنده بود و باعث میشد خانواده ام گاهی دور هم جمع شوند تنگ شده بود. وقتی مادرم زنده بود، خانه صفا داشت. بوی غذا در خانه می پیچید. من و مریم هم گوشه ای از حیاط بازی می کردیم. خواهر بزرگترم کبری، چپ و راست دعوایمان می کرد که شیطنت نکنیم اما گوشمان بدهکار نبود. حالا هر کدام از خواهرها فرسخ ها با من فاصله داشتند و هیچ کسی، خبری از ته تغاری خانه نمی گرفت.
احمد که آمد، مادرش غذایش را کشید. این بار احمد جسورتر شده بود و گفت: دیگه غذای جفتمونو تو یه بشقاب نکش! من اشتهام بیشتره، چیزی برای ساره نمی مونه.
مادرش هم حرفی نزد و یک بشقاب دیگر به دستمان داد. چندماهی به همین منوال گذشت. روزها اگر داخل یخچال چیزی پیدا می کردم ناهار می خوردم و اگر غذای مانده ای نبود، تا شب منتظر احمد می ماندم. احمد خیال می کرد که من هر روز برای خودم غذا درست می کنم. نمی دانست که بیشتر روزها، نان خشک می خورم. از ترس این که دعوای احمد و خانواده اش دوباره تکرار شود، حرفی نمی زدم و خودم را راضی نشان می دادم. هنوز ترس چاقویی که خورده بود در وجودم بود.
 

صبح  زود احمد از خانه بیرون می رفت و کنار جاده می ایستاد تا کشاورزی او را سر زمین ببرد. کارگر فصلی بود. میوه می چید، زمین شخم می زد و هر کاری که مربوط به باغداری بود انجام می داد.
یک شب احمد با خستگی زیاد به خانه آمد. انقدر خسته بود که نای عوض کردن لباس هایش را هم نداشت. مادر احمد آن روز زودتر از همیشه غذا خورده بود و هیچ چیزی برای احمد نپخته بود. احمد هم با گرسنگی خوابش برد. فهمیده بود که اوضاع روبراه نیست. از خورد و خوراکم هم با خبر شده بود. روز بعد، نان و ماست و چند چیز دیگر که احتیاجی به یخچال و اجاق نداشت و میشد یک وعده با آن خود را سیر کرد، خرید. این کار را چند روز تکرار کرد. روز و شبم شده بود خوردن نون و ماست!
احمد هنوز با پدرش حرف نمی زد اما همچنان پول هایی که کار می کرد را روی سنگ کابینت میگذاشت. چند روز گذشت و گلگی های مادرش زیاد شد.
- چرا پول کمه؟ داری کجا خرج می کنی که پول نمیاری خونه؟
احمد هم با شجاعت گفت: می خوام واسه زنم غذا بخرم. شما که چیزی نمی دید بخوره.
همان شب بود که دوباره دعوای بزرگی شکل گرفت. احمد صدایش را بالا برده بود و پدرش هم ساکت نماند. وقتی دعوا تمام شد از ترسم داخل اتاق در سکوت کامل خوابیدم. هیچ حرفی نزدم. می ترسیدم احمد با من هم بدرفتاری کند. اما احمد فهمیده بود که من ترسیده ام. من که خوابم برد اما نصف شب از خواب وحشتناک و پریشانی که دیدم، بیدار شدم. احمد هنوز بیدار بود. به سمتم چرخید و گفت: خواب بد دیدی؟
گفتم: نخوابیدی؟
احمد گفت: خوابم نمیبره.
گفتم: من می ترسم احمد. وقتی خونه نیستی از همه چی می ترسم. از اتاق بیرون نمیام. حوصلم سر میره.
احمد پشتش را به من کرد که نگاهم نکند. انگار خجالت می کشید چشم در چشم باشیم. فقط با صدای مطمئنی گفت: خودم وسیله می خرم. بیشتر کار می کنم. یه کم تحمل کن.
روز بعد احمد با یک گونی باقالی به خانه آمد. داخل اتاق باقالی را گذاشت. با خوشحالی گفت: اگه حوصلت سر میره، باقالی ها رو پاک کن. تو باغ که بودم، دیدم زنا دارن بار باقالی و لوبیا سبز پاک می کنن. بعدش مزد می گیرن.
دستم به باقالی ها رفت که دستمو گرفت و گفت: اگه دوست داریا. اگه نه برش گردونم.
گفتم: اینجا دارم در و دیوارو نگاه می کنم. بهتر از بیکار بودنه.
 

احمد لبخند زد. گفت: از این به بعد، باقالی میارم. بزار یادت بدم چطوری باید پاک کنی. کنار احمد نشستم. احمد باقالی ها را از پوسته جدا کرد و بعد با چاقو وسطش را برش زد.
روز بعد، از صبح شروع به پاک کردن باقالی ها کردم. چون اولین بارم بود، نوک شستم جای چاقو افتاده بود و می سوخت اما بهترین روزم بود. نگرانی غُر غُرهای مادر شوهرم و پریسا را نداشتم. پدر احمد هم معمولا شب ها به خانه می آمد.
احمد تعطیلی نداشت برای همین در این چند ماه یک بار هم با هم بیرون نرفته بودیم. هر وقت، احمد بیرون می رفت، به قصد کار کردن بود. با این که با خانواده اش مشکل داشت اما خرجی آن ها را قطع نمی کرد.
اما از آن جایی که پولی که احمد می آورد کمتر شده بود، خانواده اش سر لج افتادند. دیگر اجازه استفاده از حمام را نداشتم. آب گرم را قطع کرده بودند. در یخچال هم چیزی نمی گذاشتند. شب ها هم غذا برای ما نمی پختند.
احمد هم برای این که یه وقت بیرونمان نکنند، هر روز پول به دست مادرش می داد.
کم کم هوا رو به سرد شدن میرفت. کار کمتر شده بود. احمد هم هر روز برای کارگری تلاش می کرد اما دیگر خبری از پاک کردن لوبیا و باقالی ها نبود.
یک روز در آینه به خودم نگاه کردم. باورم نمیشد من همان ساره قدیم باشم. دختری که هر روز در کوچه بازی می کرد، اما حالا چند ماه است که در خانه مانده. دختری که زبان تیزی داشت و جواب همه را می داد حالا چند ماه است با کسی حرف نزده و کنایه های دیگران را به جان می خرد. عجیب تر این است که گله نمی کند.
می فهمیدم که احمد تمام تلاشش را می کند زندگیمان را نگه دارد. انگار از زندگی زناشویی کمی فهمیده بودم و می دانستم حق اعتراض ندارم. یعنی دلم نمی خواست تنها امید احمد هم ناامید شود.
زمستان بود. مادرشوهرم شیر آب را از خانه بسته بود تا حمام نرویم. برای خوردن آب، از مسجد سر کوچه داخل قمقمه ای که برای احمد بود، آب می ریختم.
از بس شب ها نان و گوجه، نان و پنیر، ماست و غذاهای آماده خورده بودم، حالم بهم می خورد. بوی غذا در خانه می پیچید و مادر شوهرم هر روز غذاهای عطردار می پخت.
احمد انقدر دنبال کار بود که بالاخره در یک کارگاه، برای جابجا کردن بلوک کار پیدا کرد. یک شب غذای خوشمزه ای گرفت. دل از عزا درآوردم. خوشحال بود که کار پیدا کرده.
. هفته گذشت. هر روز با خوشحالی اما با خستگی زیادی به خانه می آمد. یک روز دیدم که دستانش تاول زده. خجالت می کشیدم نزدیکش شوم. هنوز رابطه بینمان عادی نشده بود. صبح تا شب که احمد خانه نبود و وقتی به خانه می رسید از خستگی می خوابید. تقریبا هر شب یکی دو ساعت با هم حرف می زدیم. احمد از کارش می گفت. از این که قرار است چقدر پول بگیرد و با مزدی که می گیرد قرار است چه کارهایی کنیم.
احمد با ذوق گفت: ساره امروز کامران گفت که ممکنه عیدی هم بهمون بده.
گفتم: یعنی میشه؟ احمد اگه عیدی گرفتی، بریم بیرون یه کم بگردیم؟ شب عیدی؟
احمد گفت: اگه عیدی بگیرم، واست یه چیزی می خرم. ولی فعلا دل خوش نکن. نمی دونم چطوریه اوضاع!
گفتم: من چیزی لازم ندارم. فقط دلم می خواد تو باشی.
احمد سرش را روی بالشت گذاشت و گفت: ما خیلی چیزا لازم داریم. می دونم که تو هم دلت خیلی چیزا می خواد. بهت قول میدم همشو می خریم.
گفتم: من فقط از تنهایی بدم میاد. وقتی نیستی خیلی تنهام.
احمد گفت: منم دوست دارم پیشت باشم اما می بینی که. اگه نرم سر کار، شکممون سیر نمیشه.
- نگران من نباش. اگه کمتر خرج کنیم، بیشتر پول دربیاریم می تونیم یخچال و گاز بخریم. این طوری دیگه می تونیم غذا بپزیم. مگه نه؟
احمد گفت: اولین کاری که می کنم اینه که یه گاز میگیرم. خسته شدم از بس گوجه و ماست و پنیر خوردم. کارگر باید جون داشته باشه که کار کنه.
خندیدم و گفتم: کاش منم می تونستم کارگر باشم. اگه می شد یه جا کار کنم خوب بود.
احمد گفت: می بینی که به زور یه کار برای خودم پیدا کردم. فعلا صبر کن تا بهار بیاد. اون موقع کار زیاده. اگه دلت خواست می برمت سر زمین. در حالی که احمد درباره آینده حرف می زد چشمانم سنگین شد و خوابم برد.
روز بعد که احمد به خانه آمد، با دیدنش بغضم گرفت. بدنش گرفته بود. به زور کمرش را راست می کرد. دستانش تاول زده بود. خسته و بی رمق سرش را روی بالشت گذاشت.
یادم آمد وقتی بچه بودم و پدرم از بیرون به خانه می آمد، مادرم برادرم را می فرستاد تا پدرم را ماساژ دهد. خستگی پدرم هم کم می شد.
خواستم نزدیک احمد بروم و ماساژش دهم اما هنوز رویم به رویش باز نشده بود. حتی از آخرین باری که هم دیگر را بغل کردیم، چند ماه گذشته بود. انگار هیچ کداممان روی لمس کردن یک دیگر را نداشتیم. طبیعی هم بود چون احمد صبح تا شب بیرون بود و شب ها هم فقط یک ساعتی با من حرف میزد و بعد از فرط خستگی، خواب هفت پادشاه را می دید.
 

هر چه خواستم به احمد بگویم که دلش ماساژ می خواهد یا نه، نشد! زبانم نچرخید. فقط وقتی خوابش برد، روی دست هایش وازلین زدم و دستش را داخل مشما گذاشتم تا وازلین کاملا جذب پوستش شود. وقتی کرم را به دستش می زدم، از سوزش دست هایش بیدار شد اما با دیدنم حرفی نزد و از خجالت، چشمانش را بست.
وقتی صدای نفس های احمد مرتب شد، فهمیدم که خوابش برده. این بار طاقت نیاوردم و بی صدا گریه کردم. دلم به حال احمد می سوخت. تا صبح یاد دست های زخمی اش می افتادم و بی اختیار اشک هایم می ریخت. دلم میخواست احمد را از این کار منصرف کنم اما به هزار زحمت این کار را پیدا کرده بود.
شب عید بود. یاد مادرم افتادم که عیدها برایم لباس می خرید. سفره رنگی می انداخت و همه را دعوت می کرد. اما اینجا هیچ دلخوشی ای نداشتم. عادت کرده بودم حرف و کنایه های مادرشوهر و خواهرشوهرم را بشنوم و حرفی نزنم.
داخل اتاق کز کرده بودم. بغض بدی داشتم. تقریبا یک سال از زندگی من و احمد گذشته بود. قد کشیده بودم. حتی چهره ام هم حسابی عوض شده بود. به این یک سال فکر کردم. به سختی هایی که کشیدم. شب عید، از همه شب ها برایم تلخ تر شده بود. تا این که احمد در اتاق را باز کرد. لبخند به لب داشت. به دستش نگاه کردم. پیک نیکی خریده بود و یک قابلمه هم دستش بود. اشاره به دستش کرد و گفت: دیگه خودمون غذا می پزیم.
یکم برنج و مرغ گرفته بود. به اندازه یک وعده! همان شب درست کردم و همان جا خوردیم. شکمم که سیر شد، احمد گفت: چشاتو ببند!
گفتم: چی شده؟
- ببند دیگه. نپرس!
باشه بستم.
- حالا چشاتو باز کن.
به کادویی که دستش بود نگاه کردم. از داخل کیسه در آورده بود. مقابلم گرفت و گفت: بازش کن.
با خوشحالی کادو را باز کردم. دو دست لباس خانه بود. بعد از یک سال، بالاخره لباس دخترانه نصیبم شده بود. احمد بغض داشت. از دیدن خوشحالی ام بغض کرد. اصلا خوشحال نبود. معلوم بود که حسابی ناراحت است.
این اولین عید مشترک ما بود اما نه جایی برای عید دیدنی داشتیم و نه کسی به هوای ما می آمد. انگار اصلا ما وجود نداشتیم. با این حال خوشحال بودم که احمد برای دو هفته سرکار نمی رود. از زمانی که با احمد ازدواج کرده بودم، حتی جمعه ها هم احمد سر کار میرفت برای همین صمیمیت ما زیاد نبود.
اما این دو هفته همه چیز تغییر کرد. احمد بیشتر برایم زمان میگذاشت. شوخی می کرد. حتی یکی دو بار هم با هم بیرون رفتیم. هواخوری کردیم و برگشتیم.
 

خانواده احمد، در یخچال را قفل می کردند و بعد به عید دیدنی می رفتند. می ترسیدند یک وقت از یخچال چیزی برداریم. آب حمام هم قطع بود. روزهای پیش با آب سرد حمام می کردم اما این بار احمد هم خانه بود و فهمید که آبی در کار نیست. قابلمه را برداشت و از همسایه آب جوش گرفت. یک قابلمه هم آب سرد گرفت و با هم ترکیب کرد. با همان آب، هم من حمام کردم هم احمد. خودم را حسابی جلوی احمد می پوشاندم که یه وقت احمد نگاهش به تنم نیفتد. داخل حمام لباس هایی که تازه خریده بود را تنم کردم. باورش سخت است اما پوشیدن این لباس ها حالم را خوب کرده بود. تا جایی که به این حمام فلاکت بار فکر نمی کردم.
تعطیلات که تمام شد، احمد دوباره کارش رونق گرفت. سر زمین کشاورزی می رفت. چند وقت کنارم نشست و گفت: ساره می خوام یه چیزی بهت بگم اما می ترسم از گفتنش ناراحت شی. به خدا به خاطر خودم نمی گما.
- خب بگو چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- راستش این جایی که دارم کار می کنم خانومای دیگه هم میان میوه می چینن، میوه خشک می کنن. لواشک درست می کنن. سبزی پاک می کنن. از این کارا دیگه.
به چشمانش نگاه کردم و گفتم: خب؟
گفت: ببین من فقط برای این که حوصلت سر نره میگما. وگرنه اصلا مشکل پول و کار نیست. اگه دلت می خواد که از خونه بیای بیرون، می تونی بیای بریم تو باغ. اینجوری خیالمم راحته که پیش خودمی.
بدون این که فکر کنم گفتم: قبول. هر چه بود بهتر از این بود که طعنه و کنایه های مادرش را بشنوم و ساکت بمانم.
صبح زود با هم بیدار شدیم. لقمه نانی برداشتیم و به سمت زمین باغ رفتیم. از صبح شروع به چیدن میوه ها کردم. خانم های دیگر هم بودند. میوه ها را جعبه به جعبه می کردیم و به دست باغدار می دادیم. وقتی به خانه می رسیدم از خستگی بیهوش می شدم اما خیلی بهتر از این بود که در خانه تنها بمانم. خوبی این کار این بود که سهم میوه هایمان را هم می دادند. آخر هر روز، میوه به خانه می آوردیم. من هم که یک سالی بود رنگ میوه را ندیده بودم، با اشتیاق می خوردم. دوره پادشاهی مان بود.
عصر یک روز به خانه برگشتیم اما در قفل بود. هر چه تلاش کردیم در را باز کنیم نشد. احمد ناچار شد از دیوار بالا برود و در را باز کند. فهمیدیم که قفل در عوض شده.
 

وقتی احمد وارد خانه شد، با عصبانیت به مادرش گفت: حالا یه روز خونه نیستیم، قفل عوض می کنید؟
مادر احمدم گفت: گورتونو گم کنید. اینجا جای شما نیست.
احمد که دلش شکسته بود گفت: ناراحت اینی که کم پول میذارم؟
اما مادرش بی تفاوت گفت: ناراحت اینم که آبرومونو بردید. خودت از پس زندگیت بر میای دیگه. اینجا جای شما نیست.
احمد دستم را گرفت و به سمت اتاق برد. با صدای بلند که همه بشنون، گفت: ما اتاق خودمونو داریم. فعلا هم جایی نمیریم. به اندازه کافی اجاره دادم.
اما این طور نبود که آن ها از این حرف ساده بگذرند. شب ها موقعی که از فرط خستگی خوابمان می آمد، محکم به دیوار می کوبیدند. تا جایی که مجبور می شدیم داخل گوش هایمان پنبه بذاریم و متکای زیر سرمان را برداریم و روی سرمان بذاریم. از ترس این که بی خانمان شویم، مجبور بودیم که بدرفتاری هایشان را نادیده بگیریم و سکوت کنیم.
تقریبا 6 ماه از این وضعیت اسف بار گذشت. فلفل، گوجه، هلو، انگور، زردآلو و هر چه فکرش را کنید، چیدیم. چون دو نفر بودیم، پول خوبی دستمان را گرفت.
اوایل پاییز بود که دیگر کاری برای خانم ها نبود. مجبور شدم خانه بمانم. اما این بار خانواده احمد رفتارشان از نیش و کنایه فراتر رفته بود. هر بار که احمد خانه نبود، مادرش یا سیلی به صورتم میزد یا محکم نیشگونم می گرفت. از ترس این که احمد بفهمد، هیچ حرفی نمی زدم.
نیمه شب بود که با حال بد بیدار شدم. بی حالی و بدن درد داشتم. پاها و استخوان هایم تیر می کشید. انگار از درون درحال ترکیدن بودم. بند بند وجودم از هم جدا می شد. دل درد و کمردرد هم به این دردها اضافه شد. دستم را روی دهانم گذاشتم و بی صدا گریه کردم. ترسیدم که احمد بیدار شود. آخر احمد خیلی خسته بود. من هم که دردهای بیشتر از این را تحمل کرده بودم.
روز بعد احمد سرکار رفت. خداروشکر هنوز کار داشت. رنگ به رخ نداشتم. هنوز هم درد در وجودم می پیچید اما تا شب تحمل کردم. احمد که به خانه آمد برعکس همیشه بی حوصله جوابش را دادم. نمی خواستم بفهمد که درد دارم. احمد هم بی آن که چیزی بگوید خوابش برد. نیمه های شب بود که از صدای تکان خوردن های من بیدار شد. وقتی رنگ و رویم را دید با ترس گفت:
چیزی شده ساره؟
- نه بخواب.
- چرا رنگ نداری؟ حالت بده؟ بگو چته.
گفتم: از دیشب بدن درد دارم. نمی دونم چمه.
احمد از ترس از جا پرید و گفت: از دیشب درد داری؟ پس چرا نمیگی.
گفتم: منتظر بودم که خوب شم. نمی دونستم انقدر طول می کشه.
احمد با اضطراب گفت: نکنه وقتی سر زمین بودی چیزی نیشت زده.
 

گفتم من چهار روز پیش سر زمین بودم. چه ربطی به الان داره؟
- همون دیگه. شاید دو روز طول کشیده که تو بدنت نشون بده. وای ساره بدبخت میشیم اگه چیزی نیشت زده باشه. پاشو لباس بپوش بریم بیمارستان.
گفتم: نصف شبی چطوری بریم بیمارستان؟ الان بریم بیرون گرگ لت و پارمون می کنه.
احمد گفت: بزار ببینم می تونم کلید موتورو از بابام بگیرم؟
- نه! اصلا نمی خوام برم دکتر. نمی خواد چیزی بگیری. تو که می دونی اونا کلید نمیدن چرا خودتو کوچیک می کنی.
احمد گفت: خب بیا بریم سر جاده. شاید ماشین رد شد.
گفتم: به خدا خوبم. هی دردش می گیره و ول می کنه. اون قدر نیست که نگران باشی.
احمد با ترس گفت: تو نمی دونی چقدر مهمه. من میرم در اتاق مامانینا رو می زنم. هر چی می خوان بگن، بگن. از جون تو که عزیزتر نیست.
نگذاشت حرفی بزنم. رفت. صدای در زدنش را می شنیدم. صدای پدرش که فحش می داد هم به گوشم رسید. روی احمد را زمین انداختند و احمد با چهره ای که شرم از آن می بارید و دل نگران بود، وارد اتاق شد.
دستش را گرفتم و گفتم: من خوبم. حالم خوبه. تا الان صبر کردم، تا صبح هم صبر می کنم بعد میریم.
احمد چشم روی هم نذاشت. چای نبات برایم درست کرد و عرض اتاق را هزاربار طی کرد. آرام و قرار نداشت. آفتاب که زد، فورا بیدارم کرد و لباس هایش را پوشید.
به زور سر جاده رفتیم. دردم زیاد شده بود و دولا دولا راه می رفتم. دکتر با دیدن هردوی ما گفت: خواهر برادر چشون شده؟
احمد گفت: ما زن و شوهریم.
دکتر که از سن ما تعجب کرده بود گفت: چه زن و شوهر بانمکی. ماشالله. خب چی شده خانم؟ چه علائمی داری؟
گفتم: بدن درد دارم. چند ماهه تو باغ با شوهرم کار می کنیم اما هیچ وقت این طوری نشدم.
دکتر رژیم غذایی ام را دید و گفت: خب عزیزم تو نیاز به تقویتی داری. کمبود ویتامین داری. رو به احمد کرد و گفت: یه کم به زنت برس. این دردی که داره نشون میده که چقدر ضعیفه. وزنشم که زیر حد نرماله.
احمد که انگار خجالت کشیده بود گفت: چشم. حواسم بهش هست.
داروها را از داروخانه تحویل گرفتیم. احمد حرفی نمیزد. وقت هایی که خیلی ناراحت بود ساکت میشد. معلوم بود که حسابی دلش گرفته و از زندگی ناراضی است.
با خوردن داروها دردم کمتر شده بود اما هنوز هم استخوان درد خفیفی داشتم. تحمل صدای مادرشوهرم را که پشت سر هم غر می زد نداشتم اما بازهم مراعات احمد را کردم. تا این که همان شب، لباسم خونی شد. احمد که ترس مرا دیده بود، با لبخند گفت: نترس! عادت ماهانه شدی.
.

یادم افتاد که قدیم ترها، مادرم یک روز لباس خواهرم بزرگترم را یواشکی می شست. از بازیگوشی تشت آب را بلند کرده بودم و دیدم شلوارش خونی است. خواهرم هم درد داشت. با بدخلقی دعوایم کرد که به لباس هایش دست نزنم. احمد گفت: می دونی یعنی چی؟
- معلومه که می دونم.
- هر ماه این طوری میشی. داری بزرگ میشی ساره.
- بزرگ که شدم. مگه نمی بینی؟
- چرا. می بینم. نسبت به روز اولی که دیدمت خیلی بزرگ شدی. خانوم بودی خانوم تر شدی.
گفتم: خب الان چطوری لباسامو تمیز کنم؟
احمد گفت: چندتا دستمال کاغذی بردار تا من برم داروخونه برات نوار بخرم. لباساتم بزار یه گوشه. خودم میشورم.
گفتم: نه دست نزن. حالم خوبه. خودم میشورم. تو فقط واسم ازونا که میگی بگیر.
حتی خجالت می کشیدم اسمش را بگویم اما انگار احمد از همه چیز خبر داشت. خیلی درباره رابطه زناشویی می دانست هر چند که هیچ وقت چیزی به من نگفته بود و درخواستی از من نداشت.
چند روز بعد خبر زایمان نامادری ام را شنیدم. پریسا گفت: خواهردار شدی خبر داری؟
پدرم حتی از من خبر نداشت اما حواسش به کارخانه بچه سازی اش بود. هرچند که بعدها فهمیدم از دوقلویی که طاهره باردار شده است، فقط یک قل مانده! دختری که از لحاظ ذهنی معلول بود و انقدر اذیت می کرد که حتی طاهره نتوانست آن را به مدارس استثنایی بفرستد. طفلکی را حسابی کتک میزد. با این حال به نظرم تقاص کارهایی که با من و مریم کرده بود، خیلی بیشتر از این ها بود اما خداروشکر کردم که گرفتاری هایش بعد از رفتن من و مریم بیشتر شد. با اینکه هیچ وقت بد کسی را نمی خواستم اما ته دلم خوشحال شدم که پدرم باید تا آخر عمرش، حواسش به تک دختر معلولش باشد.
چند روزی آرام گذشت اما یک شب که ما خواب بودیم با صدای بلندشان، از خواب پریدیم. مادرشوهرم نفرینم می کرد. انگار تک پسرش را به زور قاپیده بودم.
احمد هم که دیگر طاقتش طاق شده بود گفت: پاشو ساره. پاشو بریم دنبال خونه.
گفتم: از کجا خونه پیدا کنیم؟
احمد گفت: یه کم پول جمع کرده بودم که وسایل بخریم. بریم هر خراب شده دیگه ای که بهتر از اینجاست.
آن روز صبح تا عصر دنبال خانه گشتیم. در آخر هم یک اتاق 30 متری که زیر زمین خانه ای بود را اجاره کردیم. خداروشکر خانه پرده و موکت و بخاری داشت و ما هم پیک نیکی و قابلمه و چند ظرف و ظروف را جمع کردیم و به آن جا بردیم.
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mansarehastam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه nvqflo چیست?