رمان من ساره هستم 2 - اینفو
طالع بینی

رمان من ساره هستم 2


پدر احمد که فهمید ما قصد رفتن داریم، عین اسپند روی آتیش شد و هر چه می توانست بارمان کرد. احمد گفت: یادتون رفته در حمومو قفل می کردید؟ یادتون رفته سر شیر آبو کندید که آب نداشته باشیم؟ یادتون رفته اینجا گشنه بودیم شما بوی غذا راه مینداختید. دیگه مسیرمون جداست. بمونید تو خونتون. بدون من خوشحال زندگی کنید.
پدر احمد هم با عصبانیت گفت: هی بهت گفتم این دختره رو طلاق بده ندادی. ببین به چه بدبختی ای افتادی. آرزوی رخت دامادیت موند تو دلمون.
احمد گفت: رخت دامادی بخوره تو سرم. مراقب باش رخت عزای منو تنتون نکنید. خسته شدم بس که هر روز یه بامبول درآوردید.
من که از دعوای بین احمد و پدرش حسابی می ترسیدم گفتم: احمد بسه دیگه. بریم. دعوا راه ننداز.
پریسا و مادرش هم به دعوا اضافه شدند اما احمد خانه را ترک کرد. روزهای آخر عادت ماهانه ام بود و من برای اولین بار جایی غیر از اتاق نفرین شده آن خانه خوابیدم. با این که چیزی در آن جا نبود اما آرامشش وصف نشدنی بود.
صبح روز بعد احمد زودتر از خانه بیرون رفت. وقتی به خانه آمد با خوشحالی گفت: این پایین یه سمساری هست. یه کم خرت و پرت داره. زود صبحونه بخوریم بریم خرید.
گفتم: پولش چی؟
احمد گفت: یه کم پول مونده. حالا هر چقدر تونستیم می خریم. اگه نشد ماه بعد بقیشو می گیریم. یه کار خوب داره گیرم میاد.
نیمرو خوردیم و به سمت سمساری رفتیم. یک دست رخت خواب، یک یخچال کوچک قدیمی، یک گاز سه شعله رو میزی و یک تلوزیون کوچک خریدیم. آنقدر خوشحال بودیم که انگار تمام این دنیا متعلق به ماست. این اولین باری بود که حس کردیم خانه داریم. حس کردیم بزرگ شدیم. حس کردیم خودمان روی پایمان ایستاده ایم.
روز بعد که احمد از سر کار به خانه آمد با خوشحالی برگه هایی را روی موکت گذاشت. گفت: از فردا باید بری سر کلاس عقد. اینم جزوه هاشه. منم رفتم.
گفتم: مگه عقد کلاس داره؟
احمد گفت: آموزش زندگی و این حرفا رو میدن. نمی تونم بهت چیزی بگم. باید اونا بگن که یادبگیری. بهتر از اینه که خونه تنها بمونی.
- خب من که اینجاها رو بلد نیستم.
- خودم می برمت. دیگه باید یاد بگیری. با در و همسایه هم دوست شو. دیگه الان خونه خودته. هر کاری دوست داری می تونی کنی. آزادی بری و بیای. هر چی هم لازم داشتی بگو سر راه بخرم.
.

به نظرم روی خوش زندگی بالاخره خودش را نشان داد. انقدر خوشحال بودم که فکر می کردم هیچ انسانی به اندازه من طعم خوشبختی را نچشیده. دلم به احمد گرم بود. احمد هم صبورانه حواسش به من بود. وقتی سر کلاس رفتم و فهمیدم زندگی زناشویی چیست تا چندروز از روی احمد خجالت می کشیدم. از رابطه زناشویی می ترسیدم. حتی چندباری هم شب ها از ترس از خواب پریدم. دلم می خواست مادرم باشد و بیشتر به من توضیح دهد. اصلا چرا باید این طوری می فهمیدم؟ چقدر این رابطه برایم ترسناک و غیرقابل باور بود. اصلا چرا باید زن و شوهر به جز دوست داشتن، کار دیگری هم بکنند؟ نکند این کار گناه داشته باشد؟ و هزاران فکر و خیال دیگر هم چند روزی با من بود.
احمد که ترسم را دیده بود، سعی می کرد خودش را به من نزدیک کند و از روی جزوه ها بخواند. برایم تحلیل کند. این رابطه را مقدس نشان دهد و اطمینان دهد که قرار نیست ترسناک باشد. حتی به من گفت که نیازی نیست فورا این کار را انجام دهیم. صبر کنیم تا زمانش برسد. تا من هم آماده شوم و این ترس را کنار بگذارم.
چند روزی گریه کردم و در شوک فهمیدن این نوع رابطه ها بودم اما یک روز که دیگر برایم همه چیز عادی جلوه می کرد، گفتم: من آماده ام که رابطه داشته باشیم.
احمد هم با این که پول درست و حسابی نداشت اما برایم لباس نو خرید. حتی پول داد تا به آرایشگاه بروم و خودم را اصلاح کنم. همان شب بود که من برای همیشه با دنیای دخترانگی ام خداحافظی کردم و پا به دنیای زنانگی گذاشتم.
من که از رسم و رسوم چیزی نمی دانستم اما از آن جایی که محل زندگی ما کوچک بود و رسم و رسوم های خودش را داشت. احمد می خواست دستمال خونی را به زن بابای خودم و خانواده خودش نشان دهد تا دهانشان را ببندد و خدایی نکرده انگ دختر نبودن پشت اسمم نیاید.
حالا من مانده بودم و دستمال خونی. احمد نه رویش را داشت و نه دلش می خواست پدرم را ببیند. گفت: چطوری اینو دست خانوادت برسونیم؟
گفتم: بیا بریم خونه خواهرم. به اون بدیم. اون خودش درست می کنه.
مژده خواهر دومم بود. از بین 8 خواهری که داشتم تصمیم گرفتم مژده را ببینم. دو سال بود که هیچ کدام از خواهرهایم را ندیده بودم. مژده با دیدنم انقدر خوشحال شد که حد نداشت. برای منی که این دو سال هیچ کسی انتظارم را نکشیده بود، دیدن مژده و شوقی که داشت، حالم را خوب کرد. مژده وقتی دستمال خونی را گرفت، خوشحالی اش چند برابر شد. غافل از این بود که در این دو سال چه بلاهایی به سرم آمده.
 

روزها گذشت و من در خانه ای که حالا تمام آرامشم شده بود زندگی می کردم. از آن جایی که یخچال و گاز داشتیم، احمد هر روز دست پر به خانه می آمد. هر روز سر کار بود اما از پنجشنبه ظهر تا جمعه در خانه می ماند. من هم سعی می کردم آشپزی کنم و غذاهای خوشمزه بپزم. هر چند که دستپختم روزهای اول اصلا قابل تحمل نبود. احمد هر روز لبخند داشت و اصلا خنده از لبش نمی افتاد تا این که نیمه شب، از خواب پریدم.
صدای گریه های احمد را شنیدم. بی صدا گوشه ای از خانه تکیه داده بود و گریه می کرد. چشمانم را باز نکردم که متوجه بیدار شدنم نشود اما دلم آتش گرفت. با خودم گفتم:
نکنه احمد دوسم نداره و به زور داره این زندگی رو تحمل می کنه.
نکنه خسته شده و می خواد برگرده خونه باباش.
نکنه دلش برای خانوادش تنگ شده.
نکنه سر کارش اوضاع خوب نیست و از بی پولی گریه می کنه.
همه جور فکری به سرم آمد. چطور می شد یک نفر روزها بخندد و شب ها در سکوت گریه کند؟ به فکر این افتادم که کمکش کنم. گفتم: منو با خودت ببر سر کار. اما احمد قبول نکرد. گفت: کار سنگینه. بدنت خسته میشه. تو فقط بمون خونه غذاهای خوشمزه درست کن.
گفتم: حوصلم سر میره تو خونه می مونم. دوست ندارم صبح تا شب تنها باشم. با اصرارهایی که کردم، دوباره برای کار چیدن میوه و کارهای کشاورزی، به باغ رفتم. دستمزد روزانه می گرفتم. فقط روزهایی که عادت ماهانه بودم احمد اجازه نمی داد که سر کار بروم.
زمستان که شد، احمد دوباره همان شغل بلوک زنی که دست هایش را تاول تاول میکرد انتخاب کرد. من هم برای این که بتوانم کاری کنم، کلاس کریستال رفتم. آثار هنری که درست می کردم، به دل احمد می نشست. تا جایی که تشویق هایش باعث شد به چند مغازه اطرافم دست سازه هایم را نشان دهم. آن ها هم استقبال کردند. از فروش هر کدام، مقداری پول دستم آمد.
قرارداد یک ساله خانه تمام شد. صاحب خانه هم که از ما راضی بود، یک بار دیگر قرارداد را تمدید کرد. زندگی در جریان بود و همه چیز خوب پیش می رفت تا این که یک روز، هر چه منتظر شدم احمد نیامد! بی قرار بودم و دلشوره گرفتم. شماره کارگاهی که احمد آن جا کار می کرد را برداشتم. نیمه های شب بود. هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد.
راهروی خانه تاریک بود اما خودم را به طبقه بالا رساندم. صاحب خانه طبقه بالایمان بود. در خانه را زدم. طفلکی حاج آقا از خواب بیدار شده بود. گریه های من را که دید گفت: چی شده دخترم؟ احمد چیزیش شده؟
- نمی دونم. اصلا خونه نیومده.
 


صاحب خانه که رئیس بلوک زنی احمد را می شناخت گفت: وایسا لباس بپوشم بریم دم خونه جاوید.
در خانه جاوید را زدیم. همسرش در را باز کرد. گفت: خیر باشه این وقت شب.
با گریه گفتم: همسر من برای شوهر شما کار می کنه. از دیشب خونه نیومده. میشه با شوهرتون حرف بزنید؟
زن صاحب کارگاه گفت: ای وای من. تو زن احمدی؟
گفتم: چی شده؟
زن گفت: یکی از راننده ها بچشو اورده کارگاه. تو کارگاه هم بچه شیطونی کرده دکمه کمپرسی رو زده. شوهر تو هم که داشته بار خالی می کرده گیر کرده و ...
وسط حرفش پریدم و با گریه گفتم: زنده است؟
زن گفت: آره به خدا زنده است. حالش خوبه فقط انگار شکستگی داشته. جاویدم بیمارستانه. امشب خونه نیومده.
حاجی گفت: کدوم بیمارستان؟
من که دیگر پاهایم بی رمق بود، با کمک صاحب خانه به بیمارستان رفتم. با دیدن احمدی که کبود بود و همه جایش ورم کرده بود، قالب تهی کردم. اصلا نمی دانستم دست تنها چه کاری از من بر می آید.
احمد با دیدن من، سعی می کرد من را آرام کند اما چه فایده داشت. خودم می دیدم که دست و پاهایش کاملا در گچ است و انگار این احمد، همان احمدی که صبح دیده بودم نیست.
سه روز بیمارستان بودیم. مطمئن بودم احمد جلوی من فقط می خندد و شب ها دوباره چهره گریانش را بیرون می ریزد. برای او هم سخت بود تحمل این روزها.
با آمبولانس احمد را به خانه آوردم. از حق نگذریم صاحب خانه مرد خیلی مهربانی بود. هر روز با ظرف های غذا، دم درِمان می آمد. حتی چند باری هم گفت که هر چه لازم دارم به او بگویم و اگر پولی می خواهم، تعارف نکنم. از من خواست به خانواده هایمان بگویم که بیایند اما من به هیچ کسی نگفتم. این را پذیرفته بودم که دست تنهایم و باید با تنهایی ام همه چیز را به دوش بگیرم.
از آن جایی که احمد در بیمارستان پرونده داشت و از کار بیکار شده بود، صاحب خانه به من گفت که کارهای اداری دیه را انجام دهیم تا هر چه زودتر خرج دوا و درمانش را بگیریم.
احمد شب ها از درد به خودش می پیچید. تمام تلاشم را می کردم که مراقبش باشم اما گریه های شبانه احمد بیشتر مرا بهم می ریخت. یک ماه گذشته بود و درد احمد کم شده بود. راحت تر تکان می خورد. یک شب که از گریه هایش عصبی بودم، برق را روشن کردم. چشمانش را بست. مثلا می خواست بگوید که خواب است.
 

با صدای بلندی گفتم: خودتو نزن به خواب. می دونم بیداری.
جوابی نداد.
- میگم می دونم بیداری. برای چی گریه می کنی شبا؟ من که به پس اندازمون دست نزدم. کریستالامم فروش میره. اگه نگران پولی که سعی می کنم بیشتر کار کنم. یه کم دیگه تو هم از این وضعیت درمیای.
احمد خودش را به کوچه علی چپ زد و گفت: چی شده نصف شبی.
گفتم: چشمات قرمزه. مژه هات خیسه. منو خر نکن. احمد منم خسته شدم. به خدا منم خسته ام از این که هر چی شده حرفی نزدم. چه کار کنم؟ بگو من چه کار کنم که این وضعیت تموم شه.
احمد با شنیدن غرهای من طاقت نیاورد و دوباره قطره های اشکش روی صورتش ریخت. گفت: منم خسته ام. هر کاری می کنم یه کم زندگیمون بهتر شه اما انگار نمیشه.
کنارش نشستم. هر دو زیر گریه زدیم. انگار می دانستیم هیچ حرفی نمی تواند دل گرفته مان را باز کند. فقط همین گریه ها را داشتیم.
صبح روز بعد تصمیم گرفتم به خانه خواهرم بروم. در این شرایط نیاز داشتم کسی کنارم باشد. خواهرم که فهمید احمد تصادف کرده و چیزی نگفتم گلگی کرد. ناراحت بود. شب بود که مژده و شوهرش به خانه ما برای دیدن احمد آمدند. با دیدن خانه خالی ما، حسابی جا خوردند. از آن جایی که هیچ چیزی درباره زندگی ما نمی دانست و این مدت چیزی را برایش تعریف نکرده بودم، انتظار دیدن این خانه و وضعیت را نداشت. اما مشکل من خانه بی رونقم نبود. مشکلم افسردگی احمد بود. بی پولی بود.
خواهرم بغض داشت. خیلی ناراحت بود که متوجه سختی های زندگی ام شده بود. خیال می کرد در این دو سالی که شوهر کرده بودم، زندگی ام خوب و خوش است. حتی خبر نداشت چه اتفاق هایی را از سر گذراندم و چیزی که می بیند، بهترین بخش زندگی ام است.
از آن روز به بعد، مژده و شوهرش زود به زود به ما سر می زدند. هوای ما را داشتند. مژده بیشتر با من حرف می زد. راه و رسم شوهرداری را یادم می داد و ترفندهای آشپزی را بهم می گفت.
پزشک قانونی برای احمد مدت زمان استراحت را لحاظ کرد. دکتر هم فیزیوتراپی نوشت. بعد از باز کردن گچ پای احمد و کشیده شدن بخیه هایش بالاخره بعد از 7 ماه، احمد زندگی عادی را از سر گرفت. با پولی که به عنوان دیه به حسابمان ریخته بودند، تصمیم گرفتیم نیسان بخریم.
احمد هم خودش را بیشتر نزدیکم می کرد. دلش می خواست این 7 ماه خستگی که در تنم مانده بود را جبران کند. بیشتر نوازشم می کرد. در آغوشم می گرفت و معاشقه می کرد. من هم وقتی توجه های احمد را می دیدم، حالم بهتر می شد.
روزها احمد با نیسانی که داشتیم، بار جابجا می کرد.
.

اینقدر برکت به پولمان آمد که از فروشگاه وسایل دیگری که در خانه نیاز داشتیم را خریدیم. دو سالی زمان برد تا توانستیم یک خانه کامل را جمع و جور کنیم. با تنها کسی که در ارتباط بودم، خواهرم مژده بود. آن ها به خانه ما می آمدند و ما به خانه شان می رفتیم. حداقل دلم خوش بود که خانواده ای دارم.
مریم را بعد از چند سال در خانه مژده دیدم. زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده بود. برای خودش خانومی شده بود. کمی توپرتر شد اما همچنان سر به هوا بود. خانه مریم 120 کیلومتر با ما فاصله داشت. مریم با مادرشوهرش زندگی می کرد اما عاشق مادرشوهرش بود. حتی دلتنگ مادر شوهرش هم میشد. خوش به حالش حداقل طعم مادر را می چشید. درباره زندگی ام هیچ چیز به مریم نگفتم. به مژده هم سپردم چیزی نگوید. نمی خواستم حالا که روزگار بر وفق مرادش شده، کامش را تلخ کنم.
گاهی اوقات برادرهایم را هم در روستا می دیدم و سلام و احوالپرسی کوتاهی می کردیم. کم کم از خواهرهای دیگرم هم خبردار شدم. هر چند که فقط این احوالپرسی تلفنی بود اما دلم را گرم می کرد.
موعد تمدید خانه رسید. احمد که حالا پول و پله جمع کرده بود گفت: ساره بیا بریم یه خونه دیگه. یه کم بزرگتر از اینجا. از این بنگاه به آن بنگاه رفتیم تا در آخر خانه ای که حدودا 70 متر بود، پیدا کردیم. برای اولین بار بود که خانه بزرگی نصیبم شده بود.
تقریبا 16 ساله بودم که احمد گفت:
ساره تو خونه حوصلت سر نمیره؟
- الان چی شده به فکر حوصله منی؟
- میگم ساره حالا که همه چی خوبه و خداروشکر دستمون به دهنمون میرسه، خونه رو از سوت و کور شدن در بیاریم؟
- نه جان احمد، من حوصله بچه دار شدن ندارم. حوصلمم سر نمیره.
- ولی ساره من و تو الان 5 ساله ازدواج کردیم. دیر میشه. ببین چقدر خونه خلوته. ببین گل بانو سه تا بچه داره.
- گل بانو بزرگترین خواهرمه. قبل از این که من به دنیا بیام ازدواج کرده. بایدم سه تا بچه داشته باشه. اما من حوصله بچه ندارم احمد. زندگیمون خوبه. داریم روی خوش زندگی رو می بینیم. بذار یه کم بگذره بعد اسم بچه رو بیار.
چند وقت گذشت. عشقی که احمد به بچه داشت را می دیدم. دلم نمی خواست بیشتر از این اذیتش کنم. یک روز تصمیم گرفتم که به مرکز بهداشت بروم و پرونده تشکیل دهم. قرص هایی که باید قبل از بارداری می خوردم را خوردم. بدون این که به احمد بگویم. وقتی بارداری ام قطعی شد، دلم خواست احمد را کمی اذیت کنم. همچنان احمد می گفت: من دیگه دلم یه کوچولو می خواد تو این خونه. نمیشه که بچه نیاریم.
 


من هم به روی خودم نمی آوردم و می گفتم: فعلا وقتش نیست.
با خواهرم هماهنگ کردیم تا با نقشه ای که کمی شیطنت در آن بود، احمد را خبردار کنیم. شب تولد احمد بود. دسته گل خریدم. کیک سفارش دادم. یک دست لباس خریدم و جواب ازمایش را به خواهرم دادم. خواهرم هم همه این ها را به دست برادر شوهرش داد.
هر ده دقیقه، برادر شوهرش به عنوان پستچی در خانه را می زد و یک بسته را می داد. داخل یکی از بسته ها بادمجون بود. داخل یکی دیگر گل و شماره تماس غریبه ای بود که نوشته بود: عشقم تولدت مبارک. زنتو بپیچون بیا پیشم. بیصبرانه منتظرتم.
احمد که عصبی بود به من نگاه کرد و گفت: به خدا نمی دونم کیه که اینا رو می فرسته.
اما من خودم را به ناراحتی زدم و گفتم: آره تو راست میگی. من از صبح تا شب گوشه خونه منتظرتم اون وقت تو...؟ معلوم نیست صبح ها که میری بیرون کجا میری. این بود جواب این همه وفاداری من.
بعد هم قهر کردم و گوشه اتاق رفتم. احمد کنارم نشست و گفت: به خدا ساره نمی دونم کیه.
صورتم را برگرداندم و گفتم: چه جوری باور کنم؟
صدای زنگ در آمد. احمد با عصبانیت گفت: به خدا اگه پستچی باشه یه فصل کتکش می زنما. معلوم نیست کی می خواد بین من و تو اختلاف بندازه.
در را باز کرد. این بار پشت در، بسته کادو شده بود. بسته را برداشت. گوشه ای پرت کرد. گفتم: نمی خوای بازش کنی؟ می ترسی من ببینم؟ می خوای من برم راحت بازش کنی؟
احمد که کم کم عصبانی شده بود گفت: برو بابا ساره. چه دکی؟ چه پیچوندنی. من اصلا نمیدونم این یارو کیه.
داخل بسته، یک دست لباس مردانه بود. از همان ها که احمد می پوشید. جواب آزمایش هم زیرش بود. وقتی جواب آزمایش و اسمم را دید، همه چیز را متوجه شد. انقدر خوشحال بابا شدنش بود که تولدش را فراموش کرد. به سمتم آمد. محکم در آغوشم گرفت. جیغ و داد می کرد. از خوشحالی فریاد می زد. چندباری گفتم: هیس. همسایه ها می شنون. هربار می گفت: بذار بشنون.
محکم تر بغلم کرد و با خنده گفت: چقدر بلایی تو! چقدر اذیتم کردی. یادم نمیره ها. جبران می کنم برات. وایسا.
خودم را از آغوشش جدا کردم و به صورتش خیره شدم. گفتم: اگه اذیتت نمی کردم که خاطره ای هم واست نمی موند.
احمد گفت: یعنی واقعا قراره بابا شم؟ بعد از این همه مدت؟
گفتم: همچین میگی بعد از این همه مدت انگار سی سالمونه. میگم احمد به نظرت خوشبخت میشیم؟
احمد گفت: تا الان خوشبخت نبودیم؟
گفتم: از وقتی اومدیم تو خونه خودمون خوشبخت بودیم ولی قبلش...
 


احمد گفت: هنوز از پدر و مادر من ناراحتی؟
گفتم: بهشون فکر نمی کنم. وقتی به پدر خودم یا پدر تو فکر می کنم حالم بد میشه. انگار تو این دنیا پدر خوب به من نیومده. از مادرتم که خب، نگم چیزی بهتره.
احمد بی هوا گفت: ولی عوضش وقتی مامانم بفهمه بچه دار شدیم دیگه دست از این که میگه اجاقت کوره بر میداره. کلافه شدم بس که گفت این دختره اجاقش کوره.
عقب تر رفتم. گفتم: مگه هنوز با مامانت در ارتباطی.
انگار تازه فهمیده بود که چه حرفی گفته. با اضطراب گفت: کم و بیش!
گفتم: امشب خیلی قشنگ بود اما خرابش کردی. یعنی تو این سه سال با مادرت در ارتباط بودی؟ یعنی با هم نشستید درباره اجاق کور بودن من حرف زدید؟
احمد گفت: نه ساره. یه کم آروم بگیر. من فقط دلم می خواست بهشون ثابت کنم که تو دروغ نگفتی. همین.
گفتم: چیو ثابت کنی احمد؟ من اصلا فهمیدم خودم کی بزرگ شدم که بخوام مادر شم؟ من اصلا بچگی کردم؟ تو بی پولی باید بچه میاوردیم؟
احمد گفت: روزی بچه رو خدا می داد.
گفتم: آهان. به هوای این که یهویی روزی بچه میاد، تو بدبختی و فلاکت بچه میوردم نه؟ روزی منی که بچه بودم چی؟ منی که اصلا نفهمیدم کی و چه جوری عروس شدم چی؟ تو خونتون گرسنگی کشیدم چی؟ تو اون وضعیت چرا باید بخوام یه بچه پس بندازم و عین خودم گرسنه بارش بیارم. احمد خیلی نامردی.
احمد گفت: نمی تونم از خانوادم دست بکشم که! چرا انقدر شلوغش می کنی؟
گفتم: چرا من کشیدم؟ چرا من دیگه بابامو ندیدم؟
احمد گفت: ساره تو دست نکشیدی. بابات دست کشید. تو اگه می خواستی هم بابات نمی خواست ببیندت.
گفتم: آهان! الان خانواده تو شدن بهترین خانواده دنیا، خانواده من مزخرف ترین. آره؟
- چرا پرت و پلا میگی ساره. من کی گفتم خانوادت مزخرفن؟
با بغض گفتم: تو گفتی تمام خانوادت منم. منم همین فکرو می کردم که تو این دنیا تنها خانواده من تویی. ولی چی شد؟ یه ساله داری در گوش من می خونی بچه بیاریم. بچه بیاریم. پس کی وقت کردی با مامانت سر اجاق کور بودن من حرف بزنی؟ چرا دروغ گفتی که قطع رابطه کردی. مگه کور بودی؟ مگه خودت برام قرص ضدبارداری نمی گرفتی؟ انتظار داشتی چطوری باردار شم؟ وای احمد دارم دیوونه میشم وقتی به این فکر می کنم که تو با مادرت نشستی درباره عیب و ایراد من حرف زدی. تو اصلا نباید اجازه بدی که روی من عیب و ایراد بذارن.
احمد گفت: باور کن دیگه مثل قبل نیست. نمیذارم تو زندگیمون دخالت کنن. خودت می بینیشون متوجه میشی که همه چی تموم شده.
 

احمد گفت: به خدا چندبار اون سمتا بار خورد بهم، منم گفتم برم یه سر بزنم ببینم چه وضعیتی دارن. بعدشم دیدم پول لازم دارن. یه کم بهشون پول قرض دادم. همش چند بار رفتم پیششون چایی خوردم. همین.
گفتم: خوب وقت داشتید بین چایی خوردنتون درباره منم حرف بزنید.
احمد گفت: قول میدم دیگه تکرار نشه. اخم نکن دیگه. خونه بدون تو سرده. بی روحه. دوست ندارم حالا که قراره دختردار شیم، مامانش اخمو باشه.
گفتم: جنسیتشم خودت تعیین کردی دیگه؟
احمد گفت: وای اگه دختر بشه چی میشه.
بی اراده لبخندی روی لب هایم نشست. گفتم: دختر و پسرش فرقی نداره. از خدا می خوام سالم باشه. یه بچه سالم و سر به راه! همین.
احمد گفت: دلم واسه لبخندت تنگ شده بودا.
یادم افتاد که می خندم. لبخندم را جمع و جور کردم و گفتم: باید برم دکتر. برام برنامه غذایی بده.
احمد گفت: از فردا پول بیشتر میدم بهت که برای سیسمونی هم بزاری کنار. هر چی هم لازمه که بخوری بهم بگو بخرم. زیادم کار نکن که بهت فشار نیاد.
همه چیز خوب بود و هر روز نسبت به روز قبل، حس دوست داشتن جنینی که درونم بود، بیشتر می شد. مادر شدن عجیب ترین حس دنیاست. با این که هنوز بچه ام قدر یک فندوق نشده بود اما همین فندوق 5 میلیمتری، تمام انگیزه ام شده بود.
یک ماه و نیم دیگر هم گذشت و دوباره سر و کله مادرشوهرم پیدا شد. انگار می خواست بفهمد که سونوگرافی رفته ام یا نه. با خنده گفت:
زن پسرعموی احمد هم بارداره. نمی دونی چه سیسمونی ای دادن. زودتر باید بری سونوگرافی تکلیف بچه مشخص شه. فقط امیدوارم خدا بهت پسر بده. پسر عصای دسته.
گفتم: الان که زوده. دو سه هفته دیگه باید برم سونو! بچه هم هر چی که باشه خداروشکر.
مادر احمد گفت: نمی خواد ادای آدمای روشن فکرو دربیاری. تو هر خونه ای یه پسر لازمه. الهی بمیرم برای پسرم. چوب استخون شده. جهاز که نیاوردی. سیسمونی هم که نداری. همش باید احمد کار کنه که کم و کاستی های تو رو جبران کنه. اگه جهاز داشتی، احمد انقدر کار نمی کرد.
گفتم: احمد خرج شماها رو هم زیاد داده. اگه بابا کار می کرد، نیازی نبود احمد پول تو جیب شما رو بده.
با این حرفم آتش گرفت. با عصبانیت گفت: به چشمت اومده پسرم برای ما خرج کرده؟ ما خونوادشیم. هر کاری کنه برای خودش کرده. ولی تو چی؟ یه دختره غریبه بی اصل و نسب. حداقل جهاز و سیسمونی نداشتی، ساکت شو انقدر حاضر جواب نباش.
گفتم: حیف که نمی خوام دوباره مثل قبل بشیم. الانم مهمونی. چیزی نمیگم.
مادر احمد با نیش خند گفت: مهمون نیستم. خونه پسرمه. خونه تو نیست که داری بلبل زبونی می کنی.
 

سکوت کردم. نمی خواستم دوباره همه چیز از اول شروع شود. همان بحث تکراری جهاز و عروسی و حسرت به دل ماندن و کوفت و زهرمار...
مادر احمد که رفت، احمد به خانه آمد. با خوشحالی گفت: مامانم گفت بهت سر زده.
خواستم بگویم که نیش هم زده اما زبانم نچرخید.
احمد گفت: همش میگه ایشالا بچت پسر باشه اما من گفتم که دختر دوست دارم. ساره کی بریم سونوگرافی؟
بی توجه به حرفش گفتم: بوی غذا حالمو بد می کنه. خودت برای خودت شام گرم کن.
احمد گفت: از فردا زود میام خونه. خودم غذا میگیرم واست. نباید این چند ماه که ویار داری آشپزی کنی.
باید یه حساب بانکی باز کنی. پولا رو اونجا بریزی. دیگه پول نقد تو خونه نگه ندار. بعدشم که حالت بهتر شد بریم سیسمونی بخریم.
گفتم: بزار اول مشخص شه بچمون دختره یا پسر. بعد میریم.
شب ها که می خوابیدم، دست روی شکم ورم کرده ام می گذاشتم و با بچه ام، درد و دل می کردم. سرعت رشدش زیاد شده بود و من کاملا متوجه بزرگی اش شده بودم.
روز سونوگرافی رسید. احمد خیلی استرس داشت. فقط می گفت خدا کنه که مشکلی نداشته باشه. نکنه ساره بچمون خدایی نکرده ناقص شه. مشکل عقلی داشته باشه. نکنه...
وسط حرفش پریدم و گفتم: تو سونوگرافی که مشخص نمیشه. دعا کن چیزیش نباشه. امروز فقط معلوم میشه دختره یا پسر.
احمد گفت: اصلا هر چی می خواد باشه. ولی سالم باشه. خدایا بچم سالم باشه.
دکتر شکمم را بالا زد. ژل بی رنگی را روی شکمم ریخت و بعد دستگاه را دور شکمم چرخاند. روی مانیتور، تصویر بچه ای که درونم حرکت می کرد، افتاد. احمد با ذوق گفت: ساره. می بینیش؟
دکتر که ذوق ما دو نفر را دید گفت: بچه دختره. مبارکتون باشه.
احمد با خوشحالی گفت: دیدی گفتم دختره؟
من هم آرام شده بودم. دیگر می دانستم باید اسمش را چه بگویم. دست روی شکمم گذاشتم و گفتم: دختر قشنگم، امیدوارم که فقط زیبایی های دنیا را ببینی و از این که به دنیا آمدی متشکر باشی. امیدوارم که طعم بی پدری را مثل من نچشی. قول می دهم تا وقتی 20 سالت شد، به فکر شوهر دادنت نباشم. حتی قول می دهم که طعم تلخ گرسنگی را هیچ وقت نکشی. از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، دلم نمی خواهد شبیه مادرت شوی. حتی دوست ندارم یک روز از خاطراتم را زندگی کنی. طعم واقعی خانواده را باید بچشی. درس بخوانی. کلاس های مختلف بروی. در کوچه بازی کنی. دوست های زیادی داشته باشی. نگران پوشیدن لباس های خوب نباش. خودم برایت می خرم. خداروشکر یخچالمان پر پر است. خانه مان آب دارد. برق دارد. موکت هایمان فرش شده و خانه گرما دارد.
 


دختر عزیزم با خیال راحت، پا به این دنیا بگذار که من هوایت را دارم.
در خیالم با دخترم صحبت می کردم که احمد گفت: می خوای به جای این که بریم خونه بریم سیسمونی بخریم؟
گفتم: الان زود نیست؟
- چه زودی؟ بریم ببینیم اصلا قیمت ها چه جوریه.
به سیسمونی فروشی که رسیدیم، احمد بی حساب و کتاب وسیله برمیداشت. گفتم: احمد اصلا انقدر پول داریم که راحت برمیداری؟ اما انقدر خوشحال بود که به قیمت هایشان توجه نمی کرد. فقط می گفت: فکر کن با این عروسکه داره بازی می کنه. وای ساره فکر کن تو این تخت خوابش برده. وای ساره فکر کن...
وسط حرفش پریدم و گفتم: باشه. همه رو میخریم ولی نه الان. احمد پول کافی نداریم. چرا گوش نمیدی؟
موقع حساب کردن وسایل، همان طور که حدس می زدم، پول کم آوردیم. بخشی از وسایل را همان جا گذاشتیم. احمد ناراحت بود اما رو به فروشنده گفت: اینا رو نفروشا. چندروز دیگه میام می خرم.
از این رفتار احمد خنده ام گرفته بود. شبیه بچه هایی بود که حسرت داشتن اسباب بازی را تا بزرگی با خودشان این ور و آن ور می برند. انگار می خواست برای دخترمان سنگ تمام بگذارد و هر چه در زندگی اش حسرت داشته، برای دخترش جبران کند.
هفته بعد، پول کامل سیسمونی را به دستم داد و گفت: برو با خواهرت همون جا که رفتیم. همشو بخر. منم میام بار می زنم. باید یه بار انگورو جابجا کنم. دیر میرسم.
وسایل ها را خریدم. به خانه که رسیدم، سبدهای انگور شسته شده گوشه حیاط بود. زیر نور آفتاب انگورهای خیس خورده برق می زدند. با دیدنش آب دهانم راه افتاد. هوس کنان ناخنک زدم.
احمد هم انگورها را برداشت و روی بند پهنش کرد و بعد هم رویش را کشید. چند روز بعد تمام انگورها کشمش شده بود. انگار از فروش کشمش ها هم پول عایدش می شد. دو سه هفته بعد دیگر خبری از کشمش ها نبود.
احمد می گفت اسم دخترمان را نرگس بذاریم اما من دلم می خواست نامش ستایش باشد. احمد هم بدقلقی نکرد و گفت: باشه اصلا اسمشو بزاریم ستایش. اما اسم بچه بعدی رو من انتخاب می کنم.
یک ماه گذشت و ویار من کاملا خوب شده بود. سنگین تر شده بودم. سخت تر راه می رفتم اما راحت غذا می خوردم. چند روزی بود که احمد از خانه بیرون نرفته بود. با خنده گفتم:
چرا نمیری سر کار؟ حالت بده؟
احمد گفت: می خوام انباری رو تمیز کنم. امروز تعطیلم.
زندگی به کام من شیرین شده بود. هرچند که احمد گاهی بدخلق می شد اما با خودم فکر می کردم که این بدخلقی به خاطر سختی هایی است که بابت تهیه پول سیسمونی کشیده است.
 


با این حال انگار ستایش هنوز نیامده، شیرینی زندگی را برایم دوچندان کرده بود. تقریبا اواخر بارداری ام بود که من روزشماری می کردم تا همه چیز تمام شود و زودتر ستایش در آغوشم بیاید.
احمد به خانه آمد. شبیه همیشه نبود. رفتارش عجیب و غریب بود. با اصرار گفت که می خواهد با من رابطه داشته باشد. گفتم: مگه نمی بینی دکتر منع کرده. برای بچه خطرناکه. ممکنه زایمان زودرس بگیرم.
اما اصلا در حال خودش نبود. نزدیکم که شد، بوی دهانش دلم را زد. چندشم شد. باز هم به رویش نیاوردم. اما احمد همیشه قبل از رابطه به خودش می رسید. خودش را تر و تمیز می کرد. نه بوی عرق می داد نه بوی دهانش بد بود. آن روز گذشت اما یک بار دیگر هم چند هفته بعد، همین اتفاق افتاد.
این بار حس کردم از دورنم چیزی کنده شد. دل درد داشتم. گفتم: احمد حس می کنم دلم سوزن سوزن میشه.
احمد اما بی خیال نگاهم کرد و گفت: چیزی نیست. بخواب.
گفتم: میگم درد دارم. چیو بخوابم؟
احمد گفت: سرم درد می کنه ساره. منم درد دارم. باید بخوابم.
همین را گفت و رویش را برگرداند. چند دقیقه بعد، خوابش برد.
با ترس شماره تلفن خواهرم را گرفتم. او هم جواب نمی داد. با خودم گفتم حتما کیسه آبم پاره شده. هزار فکر و خیال به سرم آمد. باز هم شماره خانه خواهرم را گرفتم. کسی جواب نمیداد.
احمد هم بیهوش گوشه ای افتاده بود. دستم به شماره اورژانس رفت. چند دقیقه بعد، اورژانس دم در آمد. احمد انقدر بی حال بود که نفهمید با اورژانس رفته ام.
توی راه در حالی که به خودم می پیچیدم، صدای دکتر اورژانس را می شنیدم که می گفت: کیسه آبش پاره شده.
ترس تمام وجودم را گرفته بود. هم نگران ستایش بودم و هم ترس تنهایی خفه ام می کرد. دردش هم که بماند. داخل بیمارستان که شدیم فورا دو خانوم آمدند. انقدر روی شکمم فشار می دادند که دردم چندبرابر شد. بی حال شدم. اما در همان بی حالی که صداها را به زور می شنیدم با ترس گفتم: بچم چیزیش نشه. که یکی از پرستارها گفت: کجای کاری؟ بچت به دنیا اومده. داریم شکمتو فشار می دیم که چیزی اون تو نمونه.
تازه صدای گریه های ستایش را شنیدم. ستایش را روی سینه ام گذاشتند. پوست تنش به پوستم خورد. چشمانم به نوزاد چروکی افتاد که روی سینه ام آرام شده بود. دست روی پشتش کشیدم. تمام نگرانی هایم یکباره رنگ باخت. در این لحظه هیچ چیزی مهمتر از به دنیا آمدن ستایش نبود.
بعد از این که کمی به هوش آمدم فهمیدم که سزارین شده ام. بچه ام داخل اتاق نبود. همراه هم نداشتم. لباسی هم برای ستایش برنداشته بودم.
.

از دکتر پرسیدم که بچه ام کجاست. همان موقع فهمیدم که ستایش نارس است و باید چند روزی را در دستگاه بماند. پرستار که آمد گفت: چرا ساک بچه نداری؟
گفتم: یهویی دردم اومد. تنها بودم. میشه به خواهرم زنگ بزنی بیاره؟
خواهرم به ساعت نکشید که خودش را به بیمارستان رساند. نزدیک های ظهر بود که خواهرم برای جمع کردن وسایلم به خانه ام رفته بود. احمد هنوز خواب بود. انگار یکی دوباری بیدار شده بود و دنبالم گشته بود اما باز هم نتوانسته بود بی خیال حال خرابش شود.
وقتی خواهرم برگشت، به زور از جا بلند شدم تا ستایش را ببینم. چند روزی در بیمارستان بودم. دکتر گفته بود که می توانم به خانه بروم اما باید تند تند به ستایش سر بزنم اما وقتی فهمید که رفت و آمدم سخت میشود، چند روزی را برایم طول درمان نوشت.
روز بعد، احمد خودش را به بیمارستان رساند. انگار تازه فهمیده بود که چه روزی را از دست داده. بعد از این که ستایش را دید، دلش ضعف رفت. قرار شد این چند روزی که هنوز جای بخیه هایم درد می کند، خواهرم مراقبم باشد. مژده و شوهرش چند روزی هوایمان را داشتند. ستایش هنوز باید در دستگاه می ماند. اما من مرخص شده بودم. یک روز که احمد خانه نبود، به زور خودم را به انباری ته حیاط رساندم. پارچه ها را برداشتم و زیرش، صدها بطری که بویی شبیه بوی دهان احمد را داشت دیدم. خواهرم با دیدنش روی سرش زد و گفت: اینا عرقه. مشروبه. الکله. خاک به سرمون شد که!
شب که احمد آمد و فهمید از همه چیز خبر دارم گفت: به خدا دیگه لب نمی زنم. اونا رو برای فروش گذاشتم.
گفتم: احمد می خوای ستایشو با پول حروم بزرگ کنی؟ به چه قیمتی؟
احمد گفت: نه اونا رو هم می ریزم دور. دیگه قهر نکن باشه؟ ببخشید به خاطر این چند روز.
چاره ای نداشتم جز این که حرفش را باور کنم. صبح روز بعد، برای این که ستایش کوچولو را به خانه بیاوریم، لحظه شماری می کردم. از بیمارستان تا خانه، حدودا نیم ساعت زمان بود. کارهای ترخیص نوزاد را انجام دادیم و با خواهرم و شوهرش، به خانه برگشتیم. دم در که رسیدیم، خانواده احمد را دیدم که گوسفند به دست و اسپند دود کنان، مقابل در ایستاده اند.
 

برام عجیب بود که قطره ای از دستشان بچکد. پدر احمد زیر پایم گوسفند کشت و بعد با احمد شروع به تمیز کردن آن کرد. به نظر همه چیز خوب بود. از آن جایی که بخش هایی از سیسمونی ستایش خانه خواهرم بود، گفتم: تا وقتی اینا اینجان، سیسمونی رو بیار بچینیم.
شوهر خواهرم هم تا عصر همان روز همه وسایل های ستایش را بار زد و به خانه ام آورد. شب که شد، خواهرم را به زور نگه داشتم که بماند. بلد نبودم که بچه داری کنم اما مژده تجربه بالایی داشت. شوهرش رفت اما مژده و پسرش ماندند.
در کمال تعجب، خانواده احمد هم شب را در همان الونک کوچکمان ماندند. روز بعد، پدرشوهرم وسط خانه پیک نیکی گذاشت و یک چیز سیاه رنگی را به سیخ زد و بویش را تا ته استشمام کرد.
خواهرم وارد اتاق شد و گفت: ساره، چند وقته که پدر شوهرت معتاده؟
گفتم: من اصلا خبر نداشتم.
گفت: آخه انگار احمد می دونه. هیچ واکنشی نشون نمیده. گفتم: چی بهشون بگم؟ می ترسم چیزی بگم احمد دعوام کنه.
خواهرم گفت: نمی خواد چیزی بگی. فقط مراعات کن که زودتر برن.
تقریبا ده روز گذشته بود اما این ها انگار کنگر خورده بودن و لنگر انداخته بودند. خبری از رفتنشان نبود. خواهرم بعد از ده روز رفت اما تند تند بهم سر میزد تا اگر کمکی لازم داشتم انجام دهد. تنها کسی که دلسوز بخیه هایم بود، خواهرم بود.
صدای بلند تلویزیون کلافه ام کرده بود. تا ستایش می خواست بخوابد، سر و صدای خانواده احمد بلند می شد و بچه ام از خواب می پرید. بوی تریاک و دود سیگار هم هر روز در خانه می پیچید. نمی دانم چرا انگار لال شده بودم و هیچ حرفی نمی توانستم بزنم. از این که در این وضعیت که جسمم ناتوان بود، حرفی بزنم و بلایی سرم بیاید می ترسیدم.
پریسا هم که کلاس چرم دوزی می رفت، وارد اتاقم شد و با چکش روی چرم ها زد. با لبخند گفتم: به خدا پریسا یه چکش دیگه بزنی میام موهاتو می کنما. بچم با هر چکشی که می زنی بیدار میشه.
پریسا از اتاق بیرون رفت. هیچ کدام حرفی نزدند. صدا هم کم شده بود. تا این که شب احمد برگشت. با دیدنش لبخند زدم اما احمد اولین کاری که کرد این بود که کشیده ای محکم روی صورتم بزند. با تعجب نگاهش کردم. اولین باری بود که دست احمد روی من بلند میشد.
با صدای بلند گفت: تو لیاقت نداری. اینا اومدن پیشت که تنها نباشی. که کمکت کنن اون وقت تو به خواهرم گفتی موهاتو می کنم؟ خجالت نمی کشی؟
فقط با تعجب نگاهش می کردم. هنوز باورم نمی شد که احمد کتکم زده. قطره های اشکم روی گونه ام می ریخت. با بغض گفتم: به خدا با این لحن نگفتم. اومدن کمکم کنن؟
 


بیست روزه اینجان شده در اتاقو باز کنن بچه رو بغل کنن، پوشکشو عوض کنن؟ اصلا جلو من غذا گذاشتن؟ یا فقط خواهرم حواسش به من بوده؟ به خاطر اینا تو گوش من میزنی؟ من بدم؟ باشه دیگه من بدم.
از جایم بلند شدم و آرام آرام از اتاق بیرون رفتم. با صدای بلندی گفتم: کلی زحمت کشیدید اومدید ولی بخور و بخواب دیگه تمومه. بفرمایید برید خونتون. نمی خوام کمک کنید.
مادر احمد عین اسپند روی آتش شده بود. با ناراحتی گفت: اجاق کور دختر زا. بی چشم و رو. حیفه ما که زیر پات گوسفند کشتیم. برای تویی که هیچی نداری از خودت. بدبخت، اگه پسر من نبود که الان معلوم نبود کدوم گوری بودی. هر چی داری از صدقه سر پسر منه. بی پدر و مادر. واسه من زبون درآوردی.
احمد خاک بر سرت که اینجوری وایسادی، زنت به خانوادت لیچار بار می کنه.
احمد با عصبانیت گفت: خفه شو دیگه ساره. بسه.
در خانه را باز کردم و گفتم: بیرون. همه تون گمشید بیرون. با طعنه و کنایه، خانواده احمد از خانه بیرون رفتند.
احمد زمین تا آسمان با قبل فرق کرده بود. انگار هنوز زهرماری می خورد. شاید هم معتاد شده بود. هر چه بود، هیچ شباهتی با احمد قبل نداشت. احمد چند ساعتی گوشه اتاق نشست و هیچ حرفی نزد.
گریه ام بند نمی آمد. بدنم ضعف کرده بود. با گریه در یخچال را باز کردم. خالی خالی بود. همه چیز را خورده بودند و حتی به ساده ترین چیزها هم رحم نکرده بودند.
حتی یک تکه نان هم در خانه نبود. به خواهرم پیام دادم که از گرسنگی دارم هلاک می شوم. انگار این گرسنه ماندن باید در سرنوشت من باشد.
یک ساعت بعد، خواهرم با غذا به خانه آمد. فهمید که خبری شده است. با این که احمد تغییر کرده بود اما همچنان مهمان دار بود. وقتی مژده به احمد گفت که برای شام او هم بیاید، احمد گفت: زحمت کشیدی اومدی. وایسا یه گوشتی هم کباب کنیم که شما هم همین جوری از اینجا نری.
خبر نداشت که گوشتی داخل یخچال نیست. در یخچال را باز کرد. مشخص بود که شرمنده شده. خانواده احمد حتی گوشتی را که برای ستایش بود را با خودشان برده بودند.
خواهرم هم که شستش خبردار شده بود گفت: نه آقا احمد. غذا زیاده. بیا همینا رو بخوریم. ایشالا یه روز دیگه بساط کبابو راه میندازیم. احمد هم سر سفره نشست. بعد از این که ماجرا دو سه هفته ای با احمد سر و سنگین بودم. هر کاری می کردم که دوباره مثل قبل شویم و کمی راغب باشم نمی شد. اما احمد تمام تلاشش را می کرد. به هوای ستایش، نزدیکم می آمد و شوخی می کرد. با این که شب ها دیر می خوابید و روزها تا لنگ ظهر خواب بود اما...
 

با این که شب ها دیر می خوابید و روزها تا لنگ ظهر خواب بود اما سعی می کرد باز هم خوش اخلاق باشد. ستایش را در آغوشش می گرفت و با او بازی می کرد.
بعد از چند هفته، به هوای ستایش و شوخی هایی که می کرد، دوباره با هم آشتی کردیم. تا این که تلفن خانه زنگ خورد. پدر احمد بود. وانت احمد را قرض گرفته بود اما به خاطر بی دقتی که داشت، ماشین در سرازیری حرکت کرده بود و داخل پرتگاه افتاده بود. فقط زنگ زده بود که خبر دهد دیگر ماشینی در کار نیست.
احمد ناراحت بود اما طبق معمول چیزی نگفت. ماشین را به اوراقی فروخت و دوباره خانه نشینی اش را شروع کرد. با این فرق که کم کم سیگار هم دستش گرفت. بوی سیگاری که از لباس هایش بلند میشد، خفه ام می کرد. هر چند که جلوی من هیچ وقت سیگار نمی کشید اما من متوجه تمام چیزهایی که میخورد و می کشید بودم.
خواهرم که از الکل های انباری خبر داشت، گفت: ساره از این پولایی که احمد میاره ندی به ستایش ها. نذار با پول حروم بزرگ شه.
گفتم: از وقتی ماشین رفته دیگه درآمدی نداریم. باید دوباره خودم کار تو خونه رو شروع کنم. می تونم خرج ستایشو بدم ولی نمی دونم خرج خوراک خودمو چه کار کنم.
خواهرم گفت: هر وقت حس کردی پول لازم داری به من بگو. من جور می کنم واست.
بغض کردم و گفتم: روزایی که تو اون دخمه بودیم اما احمد حواسش بهم بود خیلی بهتر از این روزاست که احساس تنهایی می کنم. احمد واقعا ستایشو دوست داره. هر روز باهاش بازی می کنه. حواسش به ستایش هست. اما رفتارش خیلی عوض شده مژده.
مژده گفت: ببین اگه به روش بیاری که از همه چی با خبری بدتر میشه. چون اون که دست نمی کشه از الکل خوردنش اما بعدش ممکنه این حجب و حیایی هم که بینتون هست از بین بره. یهو می بینی میاره وسط پذیرایی و جلو روی تو و ستایش می خوره ها. مراقب باش که چیزی از دهنت نیاد بیرون.
گفتم: بوی دهنشو چه کار کنم؟ خیلی مصرفش زیاد شده مژده. صبح و شب مسته. می ترسم تو مستی یه بلایی سر ستایش بیاره.
مژده گفت: مگه نمیگی حواسش به ستایش هست؟ به دلت بد راه نده. بذار ببینیم چه رفتاری درسته. فعلا کاری نکن که بعدا پشیمون شی.
دو سالی گذشت. تقریبا هر روز کار می کردم تا خرج ستایش را بدهم. هرچند که احمد چیزی نمی فهمید اما خوراک ستایش کاملا از ما جدا بود.
 

پول اوراق ماشین هم اصلا نفهمیدم چه شد! در این دو سال خرج زهرماری و سیگارش شد و دود شد رفت هوا! دلم برای احمد می سوخت. سعی می کرد با ستایش بازی کند اما اخلاقش زمین تا آسمان فرق کرده بود. مخصوصا زمانی که دیگر هیچ پولی برای خریدن الکل نداشت. دلم برای احمد قبل تنگ شده بود. هنوز احساس می کردم که دوستش دارم. هرچند که انتخاب دیگری هم نداشتم. چشم باز کرده بودم، احمد تمام زندگی ام شده بود. راهی نداشتم جز این که عاشقانه دوستش داشته باشم اما تحملم کم کم ته کشید.
ستایش شیرین زبان شده بود و حرف های بانمکی می زد. چه حیف بود که احمد لذت تماشای راه افتادن دخترش و شنیدن اولین حرف هایش را نمی چشید. مردی که شب و روز کار می کرد حالا کارش شده بود شب و روز خوابیدن. انقدر می خوابید که هیچ چیزی از اطرافش را متوجه نمی شد.
یک روز که انگار الکل پیدا نکرده بود، با عصبانیت وارد خانه شد. گلدان کریستالی که تازه درست کرده بودم را شکست و گفت: این چه جهنمیه که من توشم. همه چی تقصیر توئه. من که زندگیمو داشتم. خانواده داشتم اما چی شد؟
مات زده نگاهش کردم و گفتم: چرا یه دفعه بهونه گرفتی؟
احمد گفت: یه دفعه ای نیست. سال هاست تو سینم مونده. الان زده بیرون. خسته شدم بس که کار کردم تا تو سختی نکشی.
گفتم: نه که منم خیلی تو رفاه بودم؟
احمد صدایش را بالا برد و گفت: خفه شو بابا. این همه ریختم جلوت نمی بینی؟
ستایش از صدای بلند ما زیر گریه زد. بچه ام می فهمید که پدر و مادرش دعوا می کنند. به سمت ستایش رفتم و در آغوشش گرفتم. با بغض گفتم: احمد ساکت شو، بچه می ترسه.
احمد که دیگر چیزی برایش مهم نبود گفت: به درک. بترسه. می خواد آخرش بشه یکی مثل تو. البته من بهش جهاز میدم. مثل بابای بی غیرت تو نیستم که خرج دخترمو بندازم گردن یه غریبه. تو یه کاری کردی که آرزوی عروسی موند تو دل خونوادم. عین بدبخت بیچاره ها زندگیمونو شروع کردیم.
گفتم: بعد این همه سال، یادت افتاده خونواده داری؟
احمد نزدیکم شد و محکم در گوشم زد. ستایش را محکمتر گرفتم و صورتم را برگرداندم. نمی خواستم ستایش آسیب ببیند.
با عصبانیت گفت: واسه من صداتو بالا نبر. پولایی که درمیاری چه کار می کنی؟ نکنه خرج خانوادت می کنی؟ میدی به اون خواهرت؟
گفتم: خفه شو! تو که چندماهه بیکاری. خرج این خونه رو کی میده؟
احمد خواست باز هم به سمتم بیاید اما نمی دانم چطور شد که فهمید باید از خانه بیرون بزند. خودش هم می دانست دیگر اختیار عقلش را هم ندارد.
گوشه خانه نشستم. زار زار گریه کردم. جای سیلی اش درد نمی کرد اما...
 

تصویری که از احمد در ذهنم خراب شده بود، حسابی درد داشت. احمدی که در نداری اش همیشه مهربان بود و تر و تمیز لباس می پوشید، حالا به کسی تبدیل شده بود که به هر بهانه ای دعوا راه می انداخت و گذشته را مدام در سرم میکوبید. لباس های نامرتب می پوشید. ریش و سبیل درآورده بود و سر و وضعش شلخته شده بود.
آن شب احمد خانه نیامد. بعد از آن هم چند روز یک بار به خانه می آمد. من که حسابی از این زندگی خسته شده بودم، تصمیم گرفتم با خواهرم دوباره حرف بزنم. خواهرم که شبیه مادر بود برای من، به هوای هواخوری، دنبالم آمد. کنار جوی آب نشستیم. صدای آب و هوای خنکی که به صورتم می خورد، حالم را خوب کرد. پشیمان شدم از این که به مژده چیزی بگویم اما حس کردم مژده می خواهد حرفی بزند اما نمی داند از کجا شروع کند.
گفتم: چیزی شده مژده؟
مژده که حامله بود گفت: چند روز پیش هوس تره کوهی کرده بودم. کامرانو فرستادم بره کوه سبزی بچینه. یه دسته پر سبزی چید اورد خونه.
گفتم: چه خوب. تو آش میریزی؟
مژده گفت: آره برات تو یخچال گذاشتم.
دوباره سکوت کرد. اما می دانستم حرفش تمام نشده. گفت: میگم ساره، احمد دیگه ایشالا مشروب نمی خوره؟
شانه بالا انداختم و گفتم: اون مشروبایی که داشت خیلی وقته تموم شده. الان هم که بیکاره. پول نداره. ایشالا که نمی خوره.
مژده لب هایش را گاز گرفت و گفت: ساره فکر کنم احمد معتاد شده.
با تعجب نگاه کردم و گفتم: از کجا مطمئنی؟
مژده گفت: همون روز که کامران رفته بود سبزی بچینه، دیده بود با باباش دارن بافور می کشن. فکر کنم تریاکی شده.
روی صورتم زدم و گفتم: مژگان بگو که دروغ میگی.
مژده گفت: با مشروب خوردن میشه کنار اومد اما با اعتیاد نه! برو با خانوادش حرف بزن.
گفتم: به خانوادش چی بگم؟ وقتی میگی با باباش می کشید. وای مژده چرا تموم نمیشه؟ مگه من چقدر ظرفیت دارم؟
مژده گفت: تموم میشه. به خدا روزای خوبت هم میاد. توکل به خدا کن. این موقع ها باید بیشتر با خدا حرف بزنی.
گفتم: مژده ستایشو چه کار کنم؟ احمدو چه کار کنم؟ دلم برای احمد قبل تنگ شده. حس می کنم اون احمد مرده. دیگه وجود نداره.
مژده گفت: کمکش باید کنی ترک کنه. اگه ترک کنه دوباره مثل قبل میشه. زمان می بره اما نگران نباش.
شب که به خانه رسیدم، همه چراغ ها خاموش بود. باز هم احمد نیامده بود. گریه کنان ستایش را خواباندم. نیمه های شب بود که احمد به خانه آمد. نه سلامی داد و نه حرفی زد. پتو رویش کشید و با همان لباس های چرکی که داشت، خوابید.
روز بعد که رفتم خرید کنم، دیدم کیف پولم خالی شده.
.
فهمیدم احمد پول ها را برداشته. دیگر شک نداشتم که برای خریدن مواد، از این به بعد، هیچ پولی در خانه نخواهد ماند. آدم معتاد بی غیرت می شود. احمد هم داشت کم کم بی غیرت میشد.
برای جمع کردن پول همه کار کردم. از پاک کردن سبزی و باقالی گرفته تا درست کردن گل های کریستالی و جعبه پیتزا!
مژده هر روز با من تلفنی حرف میزد. آرامم می کرد. شنیدم مریم حامله شده. تلفنش را به من داد تا با مریم حرف بزنم. در این سال ها فقط یکی دو بار دیده بودمش اما چندباری با مریم تلفنی حرف زده بودم. چون بیشتر با مادرشوهرش زندگی می کرد، می ترسیدم تلفن هایم باعث شود اختلافی در زندگی اش ایجاد شود. با این که خانواده شوهر مریم، خیلی فهمیده بودند.
صدای مریم را که شنیدم، زیر گریه زدم. گفتم: مبارکه ابجی! شنیدم سومین بچه هم تو راهه.
مریم هم از شنیدن صدایم ذوق کرد. گفت: تو چی؟ نمی خوای یه بچه دیگه بیاری؟ ستایش تنها مونده ها
- من؟ نه بابا هنوز ستایش بزرگ نشده. تو همین یکی موندم.
حیف که ازت خیلی دورم ساره. اگه نزدیکت بودم تند تند میومدم دیدنت.
- دلم برات تنگ شده. چند ساله ندیدمت. این بار که اومدی این سمت ها، حتما بهم سر بزن. این روزا چه کار می کنی؟ از زندگیت راضی ای؟
مریم در حالی که داشت صدای گریه های پسرش را کم میکرد گفت: خداروشکر همه چی خیلی خوبه. تازگیا رفتم کلاس رانندگی. خیلی خوبه ساره. اگه می تونی حتما بنویس.
شرایطش را پرسیدم. کامل جوابم را داد. دلم خواست رانندگی یاد بگیرم. سواد درست و حسابی که نداشتم اما دلم می خواست همه چیز را یاد بگیرم و از قافله عقب نمانم.
ستایش را روزها پیش مژده میذاشتم و صبح زود سر کلاس های رانندگی میرفتم. احمد یا خواب بود یا در خانه نبود و اصلا متوجه نشد که همسرش کلاس رانندگی میرود.
روز آزمون آیین نامه بود. در این 10 روزی که کتاب دستم آمده بود، همه چیز را چندبار خواندم. همان بار اول قبول شدم. اولین باری بود که حس کردم اگر درس می خواندم حتما کاره ای می شدم. چه حیف بود که انقدر علاقه داشتم اما هیچ وقت شرایطش را پیدا نکردم.
در امتحان عملی هم بعد از چندبار خرابکاری، بالاخره قبول شدم. ماشینی برای تمرین نداشتم اما از رانندگی خیلی خوشم آمده بود. حتی گاهی در ذهنم سوار ماشین می شدم و به شهرهای دور سفر می کردم.
من و احمد برای هم کاملا غریبه شده بودیم. احمد روز به روز لاغرتر میشد و رنگ دندان هایش زردتر میشد. اما گاهی اوقات که انگار مواد خوبی گیرش آمده بود، با ستایش بازی می کرد و فراموش می کرد روزهای گذشته را در خواب سپری کرده.
 

از دست احمد پول هایی که در می آوردم را قایم می کردم. چون زمان هایی که مواد لازم داشت، چشمش را روی همه چیز می بست. اصلا نمی فهمید چه کار می کند.
ظهر یک روز نحس، احمد وارد خانه شد. چند روزی بود که به خانه نیامده بود. عصبی بود. با عصبانیت رخت خواب ها را زمین ریخت. هر چیزی دم دستش بود شکست. ستایش که حالا کاملا چهار پنج ساله بود و همه چیز را درک می کرد، از ترس وارد اتاقش شد. در اتاقش را هم قفل کرد.
من هم از دیوانه بازی های احمد می ترسیدم اما سعی کردم با آرامش حرف بزنم. گفتم: دنبال چی می گردی؟
با عصبانیت گفت: پولارو کجا قایم می کنی؟
- کدوم پول؟ ما مگه پول داریم؟
چندبار با عصبانیت پایش را روی زمین کوبید و گفت: بده تا نزدمت. زود باش.
گفتم: پول نداریم. حتی اگه بزنی هم پولی گیرت نمیاد.
پول داشتم اما این پول ها باید خرج ستایش میشد. حتی گاهی اوقات غذای درست و حسابی نمیخوردم اما حواسم به خورد و خوراک ستایش بود. هر چه که نیازش بود را می خریدم. نمی توانستم اجازه دهم پول ها را بردارد و دود کند!
احمد نزدیکم شد و با عصبانیت هلم داد. سرم به دیوار خورد. دست روی سرم گذاشتم. وقتی با لگد به جانم افتاد، با صدای بلند فریاد زدم. زورم به احمد نمیرسید. فقط خودم را محکم گرفتم و جیغ زدم. احمد که کاملا دیوانه شده بود، با سیخ شلاقم می زد. در آخر هم سیخ را سمت تلوزیون پرت کرد و صفحه اش را شکست.
وقتی دید حتی یک هزاری هم دستش را نمی گیرد، از خانه بیرون زد. ستایش بلند بلند گریه می کرد. دردم را فراموش کردم. در اتاق ستایش را زدم و گفتم: مامان منم. درو باز کن. ستایش از ترس می لرزید و نمی توانست حرف بزند. اولین باری بود که پدرش را این طور وحشیانه دیده بود. بغلش کردم و گفتم: بابا رفت بیرون. چیزی نیست مامان. چند روز نمیاد.
احمد چند روز به خانه نیامد. شنیدم که این مدت خانه مادرش رفته است و همراه با پدرش، پای بساط است. تا قبل از این دعوا، امیدی به خوب شدن احمد داشتم اما بعد از آن، فهمیدم احمدی که دوستش داشتم برای همیشه مرده است. نباید توقعی از لاشه اش داشته باشم. احمد از چشمم افتاده بود.
از خدا گلگی داشتم. اصلا چرا من باید همیشه درد و رنج بکشم؟ من چه فرقی با بنده های دیگرش داشتم؟ تقصیر من چه بود که پدر و مادر نداشتم؟ اصلا چرا خدا من را در این خانواده قرار داده بود؟ اصلا این ها هم قبول، چرا همسری که دوستم داشت یک دفعه ای زمین تا آسمان تغییر کرد؟ خدایا حداقل کاری کن که به تقدیرت راضی باشم نه که مدام سوال های بی پاسخ در سرم بچرخد! اگر مشکلی دادی، خودت راه حلش را هم بده!
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mansarehastam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه uqfatk چیست?