رمان من ساره هستم 5 - اینفو
طالع بینی

رمان من ساره هستم 5

موبایلم را برداشتم و گفتم: این ماشینه رو ببینید. به نظرم خوبه اما من که از فنی ماشین سر در نمیارم.
آقا محمد گفت: خب فقط خرید ماشین نیست که باید بری گواهینامه ماشین سنگین بگیری.
گفتم: خب میگیرم. اصلا از همین فردا اقدام می کنم.
آقا محمد که حسابی کلافه شده بود گفت: لا اله الا الله. انگار دارم با دیوار حرف میزنم.
لبخند زدم و گفتم: میشه کمک کنی این ماشینو بخرم؟ اگه بتونم بخرمش اوضاع کارم از این رو به اون میشه ها.
آقا محمد به ناچار با صاحب ماشین تماس گرفت. ماشین را با هم دیدیم. فوتون باری تر و تمیزی بود اما باز هم پولم کم بود. نیسان را فروخته بودم و کمی از پس اندازم باقی مانده بود. به صاحب فوتون گفتم: اگه راضی بشی تو دو تا چک ماشینو بفروشی، منم همین امروز معامله می کنم باهات. صاحب ماشین اول راضی نمیشد اما بعد از چند دقیقه، بالاخره رضایت داد. آقا محمد با صاحب ماشین صحبت کرد و معامله را جوش داد. خیال آقا محمد را بابت پاس کردن چک راحت کردم اما وقتی فهمیدم که بدون این که به من بگوید، با صاحب قبلی ماشین تسویه کرده، خیلی ناراحت شدم.
برای گواهینامه ماشین سنگین اقدام کردم. خیلی سخت تر از نیسان بود اما خداروشکر که از پسش برآمدم. حالا من قرار بود تنها زن کامیونت سوار اصفهان باشم.
چند روز بعد اقا محمد با شیرینی و سند، به خانه ام آمد. با دیدن سند ماشین در دلم قند آب شد. وای انگار خواب می دیدم. اما قبل از این که چیزی بگوید گفتم: یه شماره حساب بدید. هر ماه هر باری که بهم بخوره، یه بخشیش رو برای شما میریزم تا حسابمون صاف شه.
با این که آقا محمد مقاومت می کرد اما با هر روشی که بود شماره حسابش را گرفتم. وای که بعد از رفتن آقا محمد چقدر خوشحال بودم که از این به بعد، بچه ها می توانستند با خیال راحت در ماشین پاهایشان را دراز کنند و زمانی که از این سر شهر به آن سر شهر می رفتیم، استراحت کنند.
وقتی ماشین دستم آمد، با دلهره رانندگی کردم اما بعد از چند دور، تمام استرسم از بین رفت. دنبال کارهای بی دردسر و کم خطر بودم. اسباب اثاثیه جابجا می کردم و گاهی، برای گل فروشی و بارهای کلان هم از این شهر به آن شهر می رفتم. تا اینکه آقا محمد دوباره به خانه ام سر زد. مثل همیشه دست پر بود. برای بچه ها خوراکی خریده بود. با این که دلش راضی نبود اما گفت:
یه کاری پیدا کردم برات که می تونه پول خوبی برات داشته باشه. من با یه تره بار صحبت کردم که بار سبزی از تهران و خوزستان بیاری براشون.
 

اگه به غرور خانم برنمی خوره و کار منو دخالت نمی دونی، می تونی خودتم روی این عمده بارها، پونصد کیلو بار بیاری و بدی به مغازه ها. اینجوری سودشم برای خودت خوب میشه.
با خوشحالی گفتم: وای این که خیلی فوق العاده است. از کی می تونم کارو شروع کنم؟
آقا محمد گفت: به یه شرط. هر وقت تو جاده مشکلی برات پیش اومد به من زنگ بزنی. من خودم خط خوزستان تهران کار می کنم. هواتو دارم. اگه یه وقت ماشین خراب شد، آشنا دارم که تو راه کمکت کنه. تو رو خدا خیره سر بازی در نیاریا.
گفتم: قول میدم. وای آقا محمد خیلی خوشحالم. دیگه یعنی کار ثابت پیدا کردم؟ آخه یه روزایی در به در دنبال بارم اما خبری نیست. این طوری یعنی هر روز بار دارم که ببرم و بیارم.
آقا محمد گفت: ساعت 7 صبح باید بری، 7 ساعت تو راهی، دو سه ساعتم بارگیری و تخلیه طول می کشه. حدودا 6 ساعتم باید بخوابی.
گفتم: یه طوری برنامه ریزی می کنم که ستایش و امیرعلی هم تو راه اذیت نشن.
هوا حسابی گرم بود. سه ماه از این شغلی که زندگی ام را زیر و رو کرده بود گذشته بود. خدا را صد هزار مرتبه شکر می کردم که دیگر دغدغه گرسنگی و آوارگی را ندارم و می توانم به رویاهایی که برای بچه هایم دارم فکر کنم. مثلا دلم می خواست ستایش به یک مدرسه غیرانتفاعی برود و دو سالی که از درس عقب مانده را یک دفعه ای جبران کند. انگار نه انگار که دو سال مدرسه نرفته. یا این که لباس های قشنگ برای بچه هایم بخرم و خیالم از بابت یادگیری هایی که هر بچه ای در این دوره و زمانه باید بداند، راحت باشد. در ذهنم برای بچه ها انواع کلاس های آموزشی را تصور کردم. دلم می خواست ستایش و امیرعلی انقدر توانمند شوند که اگر روزی تنها بودند، گلیم خودشان را از آب درآورند. برای همین دوست داشتم که به کارهای بزرگتری فکر کنند. دلم نمی خواست مثل مادرشان راننده شوند یا سبزی و باقالی پاک کنند.
یک روز که در جاده خوزستان بودیم، آقا محمد زنگ زد. او هم در همان مسیر بار داشت. از آن جایی که راننده های کامیون بهترین رستوران های بین راهی را می شناسند، گفت که در یکی از رستوران های شناس، قرار بگذاریم. بچه ها هم خوشحال بودند که قرار است عمویشان را ببینند.
بچه ها وقتی آقا محمد را دیدند خیلی خوشحال شدند. با این که فرشته نجاتم بود اما هنوز هم با او رودربایستی داشتم. حتی وقتی در رستوران بودیم، نتوانستم کامل غذا بخورم.
آقا محمد بچه ها را برداشت و داخل ماشینش را نشان داد. ماشینش 18 چرخ بود. بچه ها که حسابی از دیدن اتاقک ماشین لذت برده بودند، به همه جای ماشین سرک کشیدند. آقا محمد به من نگاه کرد و گفت: دلت نمی خواد داخلشو ببینی؟

آقا محمد به من نگاه کرد و گفت: دلت نمی خواد داخلشو ببینی؟
گفتم: نه دیگه. دیره.
به بچه ها نگاه کرد و گفت: عموها برید تو اتاقک یه کم استراحت کنید.
ستایش و امیرعلی هم که تا به حال اتاقک دو تخته داخل ماشین ندیده بودند، از خوشحالی همان جا ماندند.
گفتم: خیر باشه اتفاقی افتاده؟ چیزی می خواید بگید؟
چند ثانیه سکوت کرد و گفت: ساره یه چیزی میگم ولی الان هیچ حرفی نزن.
منتظر ادامه حرفش شدم. بدون هیچ تردیدی گفت: ساره با من ازدواج کن.
از پیشنهاد یک دفعه ای اش دهانم باز ماند. اصلا نمیدانم چطور شد که در یک لحظه، تمام زندگی ام مقابلم رژه رفت. با شنیدن خواستگاری اش، پاهایم شل شد و محکم روی زمین افتادم. آرنجم هم به رکاب ماشین برخورد کرد و کبود شد.
آقا محمد با دیدن رنگ گچ شده من هول کرد و با ترس گفت: ساره خانم چی شد؟ چرا یه دفعه ای رنگت پرید.
به سمت ماشین نگاه کردم تا مطمئن شوم بچه ها حواسشان نیست. لال شده بودم. آقا محمد با ترس گفت: ساره جان غلط کردم. اصلا فراموش کن چی گفتم. تو رو خدا یه چیزی بگو. حرف بزن دارم سکته می کنما. از داخل ماشینش بطری آبی را باز کرد به دستم داد. گفت: یه کم آب بخور. حالت جا بیاد.
خودم هم نمی دانم چرا تا این حد بی حال و بی رمق شدم. همیشه فکر می کردم غش و ضعف کردن برای فیلم و سریال هاست اما طوری از پیشنهادش ضعف کردم که توان راه رفتن نداشتم. آب را از دستش گرفتم و چند جرعه خوردم.
کنارم نشست و فقط نگاهم می کرد تا حالم بهتر شود. حتی جرات گفتن کلمه ای را نداشت.
بعد از 5 دقیقه که حالم بهتر شده بود برگشتم و گفتم: چطور به فکرت رسید همچین پیشنهادی رو به من بدی؟ من دو تا بچه دارم. از ازدواج بیزارم. منو باش که فکر می کردم تو همه این سال ها، تو فرشته نجاتمی. فکر می کردم از روی خیرخواهی کمک می کنی بهم اما بهم نظر داشتی. دیگه نه می خوام بهم زنگ بزنید نه پیام بدید.
آقا محمد گفت: اگه تو دو تا بچه داری منم دو تا بچه دارم. اصلا من غلط کردم که پیشنهاد ازدواج دادم. ولش کن. همشو فراموش کن.
با صدای بلندی امیرعلی و ستایش را صدا زدم تا از بالای ماشین، بغلشان کنم و پایین بیاورم. دستانم تاب نداشت. گفت: چه کار میکنی؟ الان بچه ها رو میندازی. به زور جلو آمد و بچه ها را بغل کرد و زمین گذاشت.
انقدر حالم بد بود که دلم می خواست یک گوشه بنشینم و گریه کنم. ستایش متوجه رفتار عجیب و غریب بینمان شده بود اما نمی خواستم بویی از خواستگاری عمو جانش ببرد.
آقا محمد هم دل نگران گفت: با این وضعیت نمیذارم رانندگی کنی. خطرناکه. هم برای خودت هم برای بچه ها.

به سمت ماشین رفتم. طبق معمول اول بچه ها را سوار کردم. دیدم آقا محمد هم پشتم می دود. بدون این که حرفی بزند، خودش پشت ماشین نشست.
با صدای آرامی گفتم: خودم می تونم رانندگی کنم.
سرش را تکان داد و گفت: نمیذارم خودت برونی.
اشک هایم روی گونه هایم نقش بست. با گریه گفتم: تو رو ارواح خاک خانومت برو بیرون.
آقا محمد گوشی اش را برداشت و همان لحظه به من پیام داد. نمی خواست بچه ها متوجه شوند. هزار بار گفتم من غلط کردم. زشت نیست مردی که ازت هفده سال بزرگته رو این طوری به غلط کردن میندازی؟ فکر نکرده بهت پیشنهاد دادم. فکر نمی کردم انقدر ناراحت شی.
نگاه به آدرسی کرد که بار را باید آن جا میبردم. با ناراحتی گفت: خودم میبرمت. درها را قفل کرد و در طول مسیر هیچ حرفی نزد.
من هم تازه به خودم آمده بودم. شوک شدنم تا این حد عجیب بود اما وقتی حرف ازدواج شد، تمام صحنه هایی که احمد کتکم میزد جلوی چشمانم آمد. دیگر دلم نمی خواست خودم را به دردسر بیاندازم.
چند ساعت بعد که بچه ها کاملا خواب بودند گفت: حالت بهتره؟
گفتم: به خاطر حرفی که زدم معذرت می خوام.
سرش را تکان داد و گفت: کدوم حرف؟
کمی مکث کردم و گفتم: همون حرفی که تمام کارهای خوبی که برام کردید زیر سوال برد.
آقا محمد گفت: من حرف های امروز فراموش کردم. نمی خوام دیگه شما هم بهش فکر کنید. ولی به خدای بالای سرم قسم، تا همین یه ماه پیش من به این پیشنهاد فکر نکرده بودم. هیچ وقت دلم نمیخواست زندگیت بهم بخوره. هم منطقی هم احساسی به این نتیجه رسیده بودم که باهات این قضیه رو مطرح کنم اما فهمیدم که اشتباه کردم. الانم دیگه لال شم که بخوام چیزی بگم. فقط تو رو خدا از من ناراحت نشو.
گفتم: من از یازده سالگی شوهردار شدم. انقدر سختی کشیدم تو اون زندگی که یه سال تو ماشین خوابیدنم برام اوج خوشبختی بود. هر جایی که رنگی از احمد و خونوادش نبود، من آسایش داشتم.
آقا محمد نگاهی به چشم های خیسم کرد و گفت: ولی من می خواستم کاری کنم که تمام سختی هایی که کشیدی رو فراموش کنی. نمی دونم. من که جای تو نبودم که بخوام به جات تصمیم بگیرم. الان هم فقط می خوام همه چی برگرده به قبل. نمی خوام دیدت نسبت به من عوض شه.
گفتم: آره. بیا دیگه درباره اش حرف نزنیم.

گفتم : آره. بیا دیگه درباره اش حرف نزنیم. میگم به نظرت چقد دیگه طول میکشه بارو تخلیه کنیم؟
آقا محمد به ساعتش نگاه کرد و گفت: اگه با همین سرعت بریم پنج ساعت دیگه میرسیم.
گفتم: ماشینت جاش امنه؟
آقا محمد لبخند زد و گفت: نگران ماشین نباش. جای ماشین امنه.
چشمامو بستم و بدون این که حواسم به این باشد که مردی کنارم نشسته، خوابم برد. یک ساعت بعد با صدای امیرعلی بیدار شدم.
آقا محمد گفت: حالت بهتره؟
ستایش و امیرعلی در حال بازی کردن بودند. گفتم: بهترم.
نمیدانم چرا دیگر زبانم به گفتن کلمات عادی نمیچرخید. به زور حرف میزدم. سکوت بدی در میانمان بود. هم من معذب بودم و هم آقا محمد.
آقا محمد گفت: قراره برم مرز. چند روزی نیستم.
گفتم: از کی میرید؟
گفت: هفته دیگه.
گفتم: حقوقش خوبه؟ هر بار که میری مرز و میای برات میصرفه؟
آقا محمد گفت: خوبیش که خوبه. اما خطرناکه. باید مراقب راهزنا هم باشی.
سعی کردیم تا رسیدن به مقصد فقط درباره کار صحبت کنیم.
نزدیک های صبح بود که به خانه رسیدم. خوابم برد اما حتی در خواب هم صحبت های آقا محمد در ذهنم می پیچید. نمی دانم چرا همش یاد کتک هایی که خورده بودم می افتادم. حتی یاد زمانی که مادرشوهرم موهایم را می کشید. چند روز دیگر گذشت و من هر شب، شبیه جن زده ها از خواب می پریدم. کابوس می دیدم. برای خودم هم عجیب بود که چطور یک پیشنهاد ازدواج ساده مرا تا این حد بهم ریخته بود.
خورد و خوراکم بهم ریخته بود. رنگم زرد شده بود. فشارم بالا و پایین میشد. به زور برای بچه ها غذا درست می کردم اما ستایش با همان سن کمش سعی می کرد، به من رسیدگی کند. به محل بارگیری هم اطلاع دادم که مریضم و جایگزین برای این چند روز پیدا کنند.
آقا محمد که چند روزی بی خبر از من بود، اصرار کرد که جواب تلفنش را بدهم. گوشی را برداشتم و با حالتی که مریضی از صدایم می بارید حرف زدم.
چند دقیقه بعد گفت: ساره خانم، میشه بیای پایین؟ دم درم.
گفتم حالم خوب نیست. میشه اگه حرفی هست بعدا بزنیم؟
گفت: فقط یه لحظه بیا پایین.
به زور چادر سر کردم و از پله ها پایین رفتم. با دیدن رنگ پریده ام گفت: ساره خانم چت شده؟ چرا این جوری شدی؟
گفتم: باید استراحت کنم. خوب میشم.
گفت: این طوری نمیشه. پاشو بریم دکتر.
گفتم: نمی خوام برم دکتر.
 

با جدیت گفت: چند روزه سر کار نرفتی. از بعد از اون روز مریض شدی. همش به خاطر حرف های منه. کاش لال میشدم چیزی نمی گفتم.
گفتم: ربطی به حرف های شما نداره.
زنگ در خانه را زد و بدون توجه به حرف های من گفت: ستایش جان، امیرعلی رو حاضر کن مامانتو ببریم دکتر. ستایش هم چشم گفت.
به من اشاره کرد و گفت: برو سریع لباس بپوش بریم.
گفتم: من نمیام. اگه بخوام برم خودم میرم.
شانه بالا انداخت و گفت: باشه پس من تا صبح همین جا تو ماشین می خوابم.
گفتم: چرا داری اذیتم می کنی؟
به چشمانم نگاه کرد و گفت: تو هم داری اذیتم می کنی. حال الانت به خاطره منه که این طوری شده. انتظار داری شب راحت بخوابم؟
ستایش پایین آمد. از آن جایی که از اختلاف بین من و آقا محمد با خبر نبود، با خوشحالی گفت: عمو بریم سوار ماشینت شیم؟
آقا محمد دست ستایش و امیرعلی را گرفت و داخل ماشین شخصی اش گذاشت.
به اجبار رفتم و لباس هایم را عوض کردم.
به بیمارستان که رسیدیم، دکتر فورا سرم زد و داروهای تقویتی تزریق کرد.
موقع برگشت، داروهایم را از داروخانه گرفتیم. ستایش هم اصرار می کرد که عمو من از تنهایی می ترسم. شب پیش ما بمون. مامان مریضه. چند روزه من غذا رو درست می کنم و از این حرف ها!
آقا محمد هم گفت: من می مونم پیشت عمو. خودم براتون غذا درست می کنم. تا حال مامانتون خوب شه.
با شنیدن این حرفش چشمانم گرد شد. میدانستم چرا می خواهد به خانه مان بیاید. می خواست لوازم و اسباب اثاثیه ام را ببیند. اما خانه من که خالی بود. چیزی نداشت جز تشک و متکا و یک پیک نیکی ساده. فقط توانسته بودم چند تکه کوچک دست دوم به خانه ام اضافه کنم.
زبانم انقدر قفل شده بود که توان مخالفت نداشتم.
یواشکی به ستایش گفتم که بگوید دوست دارد خانه عمویش را ببیند. ستایش هم همان لحظه گفت: عمو نمیشه بریم خونه شما؟ من دوست دارم ببینم خونتون کجاست.
آقا محمد با خوشحالی گفت: اتفاقا خاله فاطمه هم هست.
نگاهی به من کرد و گفت: چند روز مهمون من میشی تا وقتی حالت خوب شه. بعد قول میدم کاری باهات نداشته باشم.
گفتم: نمی خوام زحمت بدم.
مسیرش را عوض کرد و گفت: زحمتی نیست. اینطوری فاطمه هم بهت سر میزنه. خیال منم راحته. صبح تا عصرم من نیستم.
ستایش خیلی خوشحال بود.
 

وقتی به خانه اش رسیدیم، فاطمه حسابی تحویلمان گرفت. گفتم: به خدا نمی خواستم مزاحم شم اما...
فاطمه وسط حرفم پریدو گفت: این حرفا چیه میزنی؟ شام درست کردم. منتظر بودم بابا بیاد. زیاد درست کردم. انگار به دلم افتاده بود مهمون داریم.
ستایش محکم فاطمه را بغل کرد و گفت: خاله فاطمه مامان حالش چند روزه بده. همش خوابه.
فاطمه که انگار تازه چهره ام را دیده بود گفت: ای وای. فکر کردم به خاطر بار بردن کم خوابی گرفتی. تو رو خدا ببخشید حواسم نبود. الان خوبی؟ بهتری؟
گفتم: یه کم ضعف دارم اما اینا عادیه. قبلا این طوری زیاد شدم.
فاطمه به آقا محمد گفت: زود سفره رو بندازیم. همه چیو آماده کردم.
به سمت اتاق رفت و رخت خواب آورد و گوشه اتاق پهن کرد. گفت: فعلا اینجا بشین تا موقع خواب جاتو درست کنم.
از این همه محبت نمی دانستم چه بگویم. تشکر کردم و گفتم: بذار کمکت کنم.
فاطمه چهره اش را جمع کرد و گفت: وای خدا چقدر تعارفی هستی. دست ستایش را گرفت و گفت: خاله بیا سفره بندازیم.
همه در سفره انداختن کمک کردند حتی اقا محمد اما من تکیه به پشتی داده بودم. چه خانه با صفایی داشتند. همه لوازمش نو و تر تمیز بود. خانه ای که شاید من هزاربار در رویاهایم هم نمی توانستم به آن فکر کنم. شاید اگر هیچ وقت مسیر زندگیم به احمد نمی خورد، من هم در خانه ای شبیه این، با کسی که دوستش داشتم زندگی می کردم. هیچ وقت حکمت کارهای خدا را نفهمیدم اما ناشکری نمی کردم چون همیشه و همه جا به دادم رسیده بود.
شب که شد فاطمه رفت. شوهرش خانه تنها بود. من و بچه ها هم در اتاق قدیمی فاطمه خوابیدیم. نصف شب، از صدای جیغی که کشیدم هم بچه ها بیدار شدند و هم آقا محمد. آب قند بود که برایم پشت هم می آوردند. از این که بدخوابشان کرده بودم ناراحت شدم اما دست خودم نبود. این کابوس های لعنتی نمی دانم چرا هر شب مهمانم شده بودند.
هر که می دید فکر می کرد جن زده شده ام. ستایش گریه کرد و گفت: عمو مامانم چند شبه این جوری میشه.
اختیار اشک هایم را نداشتم. پشت هم گریه می کردم. با خوردن آب قند اشک هایم کمتر شد. گفتم: تو رو خدا حلال کن، بد خوابتون کردم.
آقا محمد که از چهره اش نگرانی می بارید گفت: از کی این طوری شدی؟
من هم گفتم: چند روزی میشه.
امیرعلی را که گریان شده بود در آغوشش گرفت و آرامش کرد. بعد با ناراحتی گفت: از همون روز این طوری شدی؟
گفتم: میدونم مسخره است اما دست خودم نیست. چند شبه بی خواب شدم. خدا از خانواده احمد نگذره.
آقا محمد گفت: خدا از منم نگذره که بدون فکر حرف زدم.
پنجره را باز کرد و گفت: بذار هوای تازه بیاد تو اتاق. یه پتو اضافه هم بکشید روتون.

اصرارهای من بی فایده بود. فاطمه هم صبح زود آمد و در طول روز چندبار سرم و تقویتی به من زد. حالم بهتر شده بود اما باز هم همان شب، عین جن زده ها از خواب پریدم و داد و هوار کردم. خودم از کارهایم خجالت میکشیدم اما دست خودم نبود.
آقا محمد بالای سرم آمد و گفت: دقیقا خواب چی می بینی؟
کمی نفسم چاق شد. گفتم: خواب مادر احمدو که موهامو میکشه. خود احمد که سیخ دستشه و دوباره از بین استخون انگشتم...
نذاشت ادامه حرفم را بزنم. گفت: با اون خانواده ای که من دیدم همه اینا طبیعیه اما چطور بعد از این همه مدت این طوری شدی عجیبه.
راست میگفت. در تمام این مدت، چیزی به جز سیر کردن شکم بچه هایم ذهنم را پر نکرده بود اما چند روزی بود که به آن روزهای تلخ و غمگین گذشته فکر می کردم. ناخوداگاهم پر شده بود از تصاویر وحشتناکی که متصور می شدم.
صبح روز بعد گفت: من یه روانشناس پیدا کردم. فکر می کنم نیاز داری که با یه نفر حرف بزنی.
گفتم: روانشناس می خواد چه کار کنه؟ می تونه گذشتمو پاک کنه؟ من روانشناس نمی خوام. خودم از پس خودم برمیام.
آقا محمد با ناراحتی گفت: اونا کارشونو بلدن. ممکنه تا آخر عمرت شب ها این طوری از خواب بپری. بچه ها گناه دارن. مخصوصا وقتی تنها باشن. به جز اون، چرا انقدر به خودت عذاب بدی؟ روانشناس کمک می کنه با هر موضوعی کنار بیای.
گفتم: من فعلا شرایط پرداخت هزینشو ندارم.
آقا محمد گفت: مگه من گفتم هزینه هاشو بده؟ می خوام خودم ببرمت.
گفتم: ببخشید ولی من قبلا هم گفتم دوست ندارم مدیون کسی بشم. نمی خوام از این به بعد کمک مالی کنید. تا همین جاشم زحمت زیادی بهتون دادم.
آقا محمد گفت: حداقلش می تونی مثل یه دوست روی من حساب کنی. نمی تونی؟
گفتم: من تا حالا هیچ دوستی نداشتم تو زندگیم که بدونم چطوری میشه روشون حساب کرد. لطفا دنبال جلسات روانشناسی و این حرف ها نباشید.
همان روز به خانه ام برگشتم. رنگ و رویم بهتر شده بود اما کابوس های شبانه ام ادامه داشت. آقا محمد از ستایش همه چیز را می پرسید. از این که دوباره بد خواب شده ام یا نه. از این که غذای کافی دارند یا نه. ستایش هم بی کم و کاست همه چیز را به او می گفت.
چند روز بعد، آقا محمد پیام داد که وقت مشاوره گرفته و اگر نیایم، هزینه جلساتی که پرداخت کرده میسوزد. عصبانی شدم. با ناراحتی پیام دادم که بیشتر از این مرا مقروض نکند اما انگار گوشش بدهکار نبود.
فقط می گفت: تو هیچ دینی به گردن من نداری و تمام این کارها، برای آرامش خودمه.
 

سر لج و لجبازی می خواستم که به جلسه مشاوره نروم اما وقتی دو دوتا چهارتا کردم دلم نیامد پولش بسوزد. با خودم گفتم که سر فرصت همه پول ها را برمی گردانم. از طرفی بیداری های وحشتناک شبانه ام حسابی استرس و دلهره درونم ایجاد کرده بود.
به آدرسی که داده بود رفتم. وقتی وارد مطب شدم دیدم که آقا محمد روی صندلی نشسته است. منتظر آمدنم بود. با دیدنم گل از گلش شکفت. با لبخند گفت: ترسیدم نیای.
کمی اخم و تَخم کردم و گفتم: دیگه بدون هماهنگی من کاری نکنید لطفا.
گفت: فقط همین یه بار. من همین جا میشینم. یه ربع دیگه شروع میشه. کارت تموم شد بر می گردیم.
سوئیچ ماشینم را دادم و گفتم: بچه ها تو ماشینن. می خواستم بیارمشون بالا. امیرعلی یه ماشین پلاستیکی خریده. داره با ستایش بازی می کنه. اگه زحمتی نیست پیش بچه ها می مونید؟
سوئیچ را از دستم گرفت و گفت: 45 دقیقه وقت مشاوره است. با خیال راحت و بدون استرس حرف هاتو بزن. من حواسم به بچه ها هست.
جلسه مشاوره شروع شد. همه چیز را از اول برای مشاورم تعریف کردم. تحت درمان قرار گرفتم. مشاور تشخیص افسردگی شدید را داد. چیزی که خودم هم خبر نداشتم. هر جلسه آقا محمد زودتر از من داخل مطب میرفت و همین اوضاع تکرار می شد. دیگر هیچ حرفی درباره خواستگاری نشد. خودش می دانست که گفتن همان کلمات، مرا تا مرز دیوانگی برده است.
کم کم باید به فکر وسایل خانه می افتادم. تا جا داشتم، وسایل دست دوم تر و تمیزی را برای خانه خریدم. خانه مان شکل و رو گرفته بود. شبیه خانه های آدم های واقعی شده بود. داشتن یک خانه با تجهیزات آرزویم بود و حالا انگار به آرزوی چند ساله ام رسیده بودم.
بعد از جلسات درمان، کمتر دچار خواب زدگی می شدم. آرامشم بیشتر شده بود اما همچنان اوضاع افسردگی پنهانم سر جایش بود.
ستایش دو سال بود که به مدرسه نرفته بود. نگران این بودم که از هم سن و سالانش عقب افتاده اما با خودم گفتم که اگر بیشتر کار کنم، می توانم برای ستایش معلم خصوصی بگیرم و در نهایت تمام این دو سال عقب افتادگی را جبران کنم.
چند ماهی بود که آقا محمد را کمتر می دیدم اما یک روز به خانه ام آمد تا هم جویای حالمان شود. مثل همیشه دست پر به خانه مان آمد. برای بچه ها خوراکی خریده بود. شام ساده ای درست کردم. دور هم بودیم. بچه ها هم از این که مهمان داشتیم خوشحال بودند. انقدر بی کس و کار بودیم که اگر کسی به خانمان می آمد انگار دنیا را به ما داده اند.
 

آخر وقت بود که قبل از رفتنش گفت: می خوام برای خودم ماشین ثبت نام کنم. ماشینمو عوض کنم. می خوای تو هم بنویسی و فوتونو بفروشی؟
گفتم: خب ماشینای دیگه خیلی گرونن. فکر نکنم پولم برسه.
گفت: پس بیا یه دست دوم بردار. این طوری می تونی بار بیشتری بزنی. درآمدت هم بیشتر میشه.
گفتم بهش فکر می کنم.
کمی مِن و مِن کرد اما بعدش گفت: اصلا بیا ماشین منو بردار. قسطی هم پولشو به من بده.
گفتم: نه. شما هم برای خرید ماشین دیگه تون پول لازم دارید.
گفت: خب من به هر کسی بخوام بفروشم قسطی می فروشمش.
با این که می دانستم برای کمک به من حرف از قسط بندی می زند اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: خب پس با هم درباره نحوه پرداخت قسط صحبت می کنیم. باشه؟
لبخند رضایت بخشی زد و رفت.
اولین بار بود که لبخندش دلم را لرزاند. حسی که درونم ایجاد شده بود تازگی داشت. هنوز هم باورم نمیشد مردی در این دنیا وجود داشته باشد که از پدر برایم پدرتر باشد و از همسر برایم همسرتر!
با اصرارهای من بالاخره ماشینش را قسط بندی کردم. ماشین جدید خیلی بهتر بود. اما سنگین تر بود و بستن اتاقکش کار هر کسی نبود.
آقا محمد هم با من در یک خط کار می کرد. برای همین موقع بستن بار و زنجیر بندی و چادر کشی کمکم می کرد. دستان من که توان نداشت این همه سفت کاری انجام دهم اما دستان مردانه محمد، به موقع به دادم میرسید.
تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم. گاهی اوقات ماشین مان پشت هم بار می برد و در طول مسیر همراه هم بودیم. همین که پشت سرم بود انگار خیالم از بابت همه چیز راحت بود. حتی گاهی دلتنگش می شدم اما خودم را نیشگون می گرفتم که از یادش بروم. دوست نداشتم فکر و خیال ازدواج در سرم بیفتد.
من 29 ساله بودم و آقا محمد 46 ساله. او هم زود ازدواج کرده بود و زود بچه دار شده بود. در هفده سالگی اش، فاطمه به دنیا آمده بود. آقا محمد هم سن برادر بزرگتر من بود. با این حال فکر این تفاوت سنی هم بیشتر باعث میشد بترسم. با این حال در تمام جاده هایی که بار می بردم همراهم بود. اصلا نمیگذاشت کسی چپ نگاهم کند. و من هم محتاج این بودم که کسی صادقانه دوستم داشته باشد. محبت هایش معنادار شده بود. هر کاری که می کرد بدون این که نام عشق و دوست داشتن کنارش باشد، به دلم مینشست. ماشین جدید، بارهای جدیدتر و درآمد بیشتر! چیزی بود که در این چند ماه عایدم شده بود. خداروشکر کردم که برکت به زندگی ام آمده.
.

وقتش بود که ستایش را به مدرسه بفرستم. برای این که تمام این دو سال عقب افتادگی را جبران کنم، کلاس های خصوصی برایش برداشتم. در چندماه، دو سال اول ابتدایی را تمام کرد. چند روزی هم دوندگی کردم تا آموزش و پرورش از ستایش امتحان بگیرد. خداروشکر ستایش در آزمون موفق شد و مستقیم برای کلاس سوم، ثبت نام شد.
خیالم راحت شد. همش می ترسیدم که ستایش از هم سن و سالانش عقب بیفتد اما خدا خواست و همه چیز در کمتر از دو سال روبراه شد. نه به آن روزهایی که سرپناهی برای خوابیدن نداشتم نه به این روزهایی که به فکر برآورده کردن آرزوهای بچه هایم بودم.
از آن جایی که آقا محمد سنتور می زد و ستایش هم چندباری سنتورش را دیده بود، فهمیدم که علاقه زیادی به موسیقی دارد. تصمیم گرفتم یک ساز مناسب پیدا کنم و ستایش را به کلاس موسیقی مورد علاقه اش بفرستم.
اولین سازی که برایش خریدم بلز بود. ستایش با علاقه زیاد کلاس هایش را میرفت. آخرهای آموزشش بود که استادش گفت که یک ساز دیگر را تهیه کنم. به پیشنهاد استادش، فلوت خریدم. ستایش کلاس های فلوت را هم شروع کرد. زمان بار زدنم را با کلاس های ستایش تنظیم می کردم تا ستایش آسیبی نبیند.
سوئیت کوچکمان کم کم باید عوض میشد. از آن جایی که اتاق نداشت، ستایش نمی توانست همزمان با صدای بلند امیرعلی درس بخواند. امیرعلی هم در دنیای کودکی اش، ورجه وورجه می کرد.
زمانی که ستایش کلاس میرفت، من در بنگاه های مختلف دنبال خانه ای مناسب می گشتم. باید طوری برنامه می ریختم که اقساط ماشین و ودیعه خانه، با هم تداخل نداشته باشند.
درباره این موضوع چیزی به آقا محمد نگفتم. نمی خواستم فکر تعویض خانه ام درگیرش کند. از این که با رفتار سرد من و رد پیشنهاد ازدواجش، تغییری در رفتارهایش ایجاد نشده بود، خیلی خوشحال بودم.
دو دوتا چهارتا که کردم دیدم می توانم پول بیشتری در بیاورم اگر در مسیر خوزستان کار نکنم. یک شب به آقا محمد زنگ زدم و گفتم: آقا محمد به جای این که از خوزستان با یک سوم کرایه برگردیم، به نظرت بهتر نیست بریم بندر؟ این همه با منت دنبال بار نباشیم. آخه انصافه 25 تن بار بزنیم با این قیمت؟
آقا محمد از این پیشنهاد استقبال هم کرد. بنده خدا به خاطر من اسیر مسیر خوزستان شده بود و با کرایه پایین بار میزد.
در بندر ممکن بود یکی دو روزی بار نداشته باشیم اما همان یک باری که می خورد، کرایه اش خوب بود و کفاف چند روزمان را می داد.
دوباره من و آقا محمد هم مسیر شده بودیم. اوایل تابستان بود که دیگر پول کافی برای اجاره خانه داشتم. با خیال راحت به بنگاه ها سر زدم. .
.
برای. خانه باید چک می دادم و از آن جایی که چک نداشتم، برای دریافت دسته چک اقدام کردم.
حدودا 10 روزی طول کشید تا دسته چکم آماده شد. اولین دسته چکم را گرفتم و با خوشحالی برای اجاره خانه رفتم.
روز جمعه وسایل را بار زدم و تا خانه بردم. ستایش خیلی خوشحال بود. انقدر که سر از پا نمی شناخت. مخصوصا وقتی که فهمید اتاق جداگانه ای برای خودش دارد.
چندروز بعد فاطمه زنگ زد و برای دورهمی دعوتمان کرد. ما هم از خدا خواسته دلمان برای یک مهمانی دوستانه تنگ شده بود. ستایش و امیرعلی سر از پا نمی شناختن. آقا محمد که چندین موسیقی را بلد بود، ارگش را آورد و برای ستایش و امیرعلی آهنگ زد.
ستایش هم از همان شب عاشق ارگ شده بود اما خب هزینه خرید ارگ خیلی بالا بود و من توانایی خریدش را نداشتم. در برنامه های آینده ام گذاشته بودم که حتما برای ستایش ارگ بخرم.
نزدیک تولدش بود. صبح زود سرویس رفتم و تا ظهر برگشتم. با خودم گفتم اگر برای ستایش تولد بگیرم، حتما خوشحال می شود. ما که تا به حال تولد با کادو نداشتیم اما این بار قصد داشتم که برای ستایش کادو هم بخرم. به آقا محمد گفتم که به عنوان مهمان، شب به خانه ام بیاید.
ستایش عاشق دوچرخه بود. بچه ها را به آقا محمد سپردم که بعد از کلاس موسیقی دنبال ستایش برود. امیرعلی هم با آقا محمد ماشین بازی می کرد. خودم هم برای خرید دوچرخه و کیک و ژله رفتم. دوچرخه که خریدم، چشمم به سه چرخه قشنگی که گوشه مغازه چشمک میزد افتاد. دلم نیامد برای امیرعلی چیزی نخرم. دلم را به دریا زدم و از باقی مانده پول هایم، سه چرخه ای را برای امیرعلی خریدم.
کادوها را تزئین کردم و پشت ماشین انداختم. وقتی همگی دور هم جمع شدیم، کیک را آوردم. آهنگ زدیم و بچه ها رقصیدند. از خوشحالی نزدیک بود گریه ام بگیرد. ستایش با دیدن دوچرخه انگار دنیا را برای خودش کرده بود.
چند دقیقه بعد آقا محمد از ماشین ارگ بزرگی را آورد. ستایش از خوشحالی زبانش بند آمده بود. راستش من هم زبانم بند آمده بود. آقا محمد گفت: باید یاد بگیریا. نذاری گوشه خونه خاک بخوره.
ستایش از خوشحالی خودش را در آغوش آقا محمد پرت کرد. امیرعلی هم خوشحال بود اما با دیدن کادویی که عمو محمد برایش تهیه کرده بود، ذوق زده شد. یک دف کوچک هم برای امیرعلی کوچولو خریده بود.

آن شب بچه ها بی نهایت خوشحال بودند. تا به حال خنده و خوشحالیشان را تا این حد ندیده بودم. چطور میشد خدا تا این حد هوایمان را داشته باشد.
آقا محمد بعد از چند دقیقه گفت: میشه بیای حیاط با هم حرف بزنیم؟
بچه ها در حال آهنگ زدن های نامتوازن بودند. گفتم: تا چند دقیقه آروم بگیرید من برگردم.
همین را گفتم و پشت سر آقا محمد وارد حیاط شدم. هوا صاف بود و نور ستاره هایش کاملا پیدا بود. به آقا محمد گفتم: شرمندمون کردید با این کادوهایی که گرفتید.
آقا محمد گفت: دشمنت شرمنده. خداروشکر خوشش اومد.
به صورتش نگاه کردم و گفتم: بفرمایید. راجع به چی می خواستید حرف بزنید؟
راجع به پای امیر. میگم پیگیر نشدی ببینی چطور میشه بهترش کرد؟ ممکنه بعدا بچه اذیت شه ها.
با ناراحتی گفتم: اون موقع که باید فیزیوتراپی میرفت ما بی سرپناه بودیم. کاری از دستم برنمیومد. ولی نمی دونم چرا دیگه فکرم به این که پیگیری کنم نرسید. پاک یادم رفته بود.
آقا محمد گفت: یه کم تو راه رفتنش مشخصه. حیفه بچه به این باهوشی و بانمکی از الان درمان نشه.
گفتم: چشم پیگیری می کنم. میبرمش دکتر.
آقا محمد گفت: ایشالا که درست میشه. از اوضاع راضی هستی؟
با لبخند گفتم: الان که مدرسه ها بسته است آره اما وقتی مدارس باز بشه، نمی دونم باید چه کار کنم. پاک برنامه هام به هم میریزه. ستایشو دست کی بسپارم؟ کی بار ببرم، کی بار بیارم؟
آقا محمد گفت: چرا تو خونه نمی مونی؟ یا یه کار دیگه پیدا کنی؟
گفتم: من که سواد و مدرک درست و حسابی ندارم. به لطف پدرم هیچ وقت با سواد نشدیم اما دلم نمی خواد بچه هام مثل من شن. هیچ کاری به یه زن بی سواد نمیدن. رانندگی پول خوبی داره. تو این دو سال تونستم وضعیتمو از این رو به اون رو کنم. شما باشی جای من دست می کشی از این کار؟
آقا محمد گفت: هیچ کسی نمی تونه مثل تو انقدر قوی باشه. حتی مردش. تا رسیدن پاییز یه فکری برای بچه ها می کنیم. نگران نباش.
به ساعتش نگاه کرد و گفت: دیر وقته. من دیگه برم.
با رفتنش ته دلم خالی شد. بدون این که حواسم باشد، دوست داشتم که همه جا ببینمش. حتی خودم هم باورم نمی شد که علاقه ای در میان باشد. خودم را گول میزدم که احساسی به او ندارم.
نزدیک فصل پاییز بود که آقا محمد گفت: برای این که بچه ها کلاس برن و انقدر تو جاده باهات نباشن، براشون پرستار بگیر. از این پرستارای خانم که شرکتی هستن.
گفتم: خب چطوری اعتماد کنم بهشون. یه وقت دست و پا چلفتی نباشن؟
آقا محمد گفت: نگران نباش. اول این که چک و سفته میدن. دوم این که اینا تجربشون بالاست. کار بلدن.

این جوری دیگه انقدر این طفل معصوما تو جاده این ور اونور نمیشن. قبلا دخترداییم برای بچه هاش پرستار می گرفت. بذار ازش بپرسم. بهت خبر میدم.
گفتم: خدا خیرت بده. یعنی میشه خیالم از بابت بچه ها راحت شه، موقع بار زدن اینا رو با خودم نیارم؟
آقا محمد گفت: به خدا این بچه ها تلف شدن تو راه. گناه دارن طفل معصوما. امروز پیگیری می کنم. ببینم چطوریه.
دختر دایی آقا محمد زنگ زد و گفت که آقا محمد با او صحبت کرده. شماره پرستار را داد و تائید کرد که فرد مورد اعتمادی است.
با این حال ته دلم خالی میشد وقتی به این فکر می کردم که برای اولین بار بچه هایم را در خانه تنها بذارم. برای همین تصمیم گرفتم در خانه دوربین هم نصب کنم. مشکلی با دزدیده شدن وسایل نداشتم. اصلا وسایل خاصی نداشتیم که نگرانش هم باشیم اما بی نهایت دلشوره ستایش و امیرعلی را داشتم.
نصاب دوربین آمد و جای جای خانه را دوربین نصب کرد. برای خودم هزینه می تراشیدم اما ارزشش را داشت. از طرفی اتاق ستایش وسایل خاصی نداشت. جایی را پیدا کردم که به صورت اقساط تخت و میز تحریر و کمد می فروخت. بعد از مدت ها، اتاق ستایش چیده شد. اتاقی که همیشه آرزویش را داشت.
حالا نوبت به امیرعلی رسیده بود. دختردایی آقا محمد از آن جایی که یک مرکز فیزیوتراپی هم داشت، برای امیرعلی یک فیزیوتراپ فرستاد که هفته ای دو جلسه به خانه ام می آمد. روزهایی که نیاز به دستگاه بود، ما به مرکزشان می رفتیم.
مهرماه شد و باز بوی ماه مدرسه آمد. لوازم تحریر و کتاب های ستایش را گرفته بودم. ستایش انقدر ذوق داشت که توصیف شدنی نبود. روز اول خودم تا مدرسه بردمش اما روزهای بعدی سرویس مدرسه گرفتم. تا خرخره در قرض و قسط بودم اما خیالم راحت بود که خدا روزی رسان است.
برای این که خیالم از بابت پرستار راحت باشد، چند روزی را همراه با پرستار در خانه ماندم. تا هم ستایش با پرستارش انس بگیرد و هم من خیالم بابت او راحت شود. بعد سه چهار روز با دلشوره فراوان بچه ها و پرستارشان را به هم سپردم.
تند تند تماس می گرفتم و مدام از دوربین چک می کردم که خیالم از بابت سلامتشان راحت باشد. احتمالا پرستار را با این کارهایم کلافه کرده بودم اما او چیزی نمی گفت. دست خودم نبود. اما با خودم گفتم که بچه ها در آفتاب و گرما پا به پای من جایی نمی آیند.

چند ماهی به همین منوال گذشت. همه چیز خوب بود و قسط ها به موقع پرداخت می شد. ستایش عاشق یادگیری بود. اما برای من، فقط مدرسه رفتنش کافی نبود. انگار دلم می خواست هر چه در این سال ها ستایش عقب افتاده جبران شود. دلم نمی خواست یکی شبیه من شود. یکی که حتی سواد درست و حسابی هم نداشت و شرایط درس خواندن و یادگیری اش محدود بود.
دلم می خواست ستایش مثل بلبل انگلیسی حرف بزند. از خودش پرسیدم که دوست دارد زبان انگلیسی هم یاد بگیرد. ستایش که به چیزی نه نمی گفت با خوشحالی قبول کرد که کلاس های زبان هم برود. هفته ای 6 ساعت کلاس زبان می رفت.
آقا محمد هم استاد موسیقی خودش را معرفی کرد و گفت که برای آموزش ارگ به خانه مان می آید. همه چیز را برنامه ریزی شده جلو بردم. در تمام این سال ها هیچ وقت تا این حد احساس خوشبختی نکرده بودم. سخت بود. همه چیز را با هزار زحمت جفت و جور می کردم اما خدا میرساند. خدا هیچ وقت دیر نمی کرد. همیشه و همه جا به موقع حواسش به من و بچه هایم بود و حالا پاداش صبری که در این مدت تحمل کرده بودم را به من داده بود.
برای این که بتوانم هزینه زندگی ام را بدهم، مسیرهای طولانی تری را می رفتم.
مسیر رانندگی من و آقا محمد با هم بود. به محض این که یکی از ما به مشکل می خورد، آن یکی خودش را می رساند. اگر ماشین خراب میشد، اگر در بارزنی مشکل پیش می آمد و هزار مشکل دیگر... باز هم جای نگرانی نداشت. چون همیشه و همه جا آقا محمد حضور داشت.
هر روز ناهار با هم بودیم. در جاهای مشخصی از مسیر نگه می داشتیم و استراحت می کردیم. عادت کرده بودم که همه جا ببینمش. اگر یک روز نمی دیدمش، حس می کردم تنهایی خرخره ام را می جود. اما آقا محمد دیگر درباره خواستگاری و این حرفا، چیزی نمی گفت. انگار به همین راضی بود که حواسش دورادور به من باشد. با این حال حرف ها و نگاه هایش معنادار بود. می دانستم که این حسی که دارد، فقط به خاطر دلسوزی نیست. حتی باورم نمیشد که خودم هم علاقه مند شوم.
یک روز که مثل همیشه قرار بود با هم یک جا توقف کنیم، بی خبر از همه جا ایستادم. وقتی آقا محمد آمد با خوشحالی سمتش رفتم اما با دیدن زنی که کنارش نشسته بود خودم را جمع و جور کردم. لبخندم محو شد. زن از ماشین پیاده شد. با چشمانش سرو وضعم را برانداز می کرد. آقا محمد که از شوکه شدن من خنده اش گرفته بود گفت: مامان جان منو ساره خانم هم سرویسی هستیم.
مادرش هم سلام سردی داد و دوباره سر و وضعم را برانداز کرد.

مادرش  هم سلام سردی داد و دوباره سر و وضعم را برانداز کرد. خودش از این خانم های شیک و پیک بود که معلوم بود از سر تا پاهایش را حسابی خرج برداشته.
آقا محمد گفت: ده دقیقه دیگه راه بیفتیم. همون ناهارخوری همیشگی وایسیم. باشه؟
به زور لبخند زدم و گفتم: انشالله.
فورا سوار ماشینم شدم. به خودم لعنت فرستادم. با چه سر و وضعی مادرش مرا دیده بود. بدون حتی یک قلم سرخاب سفیدآب. با لباس های رانندگی. وای که دلم میخواست کله محمد را بکنم. با طرز نگاه مادرش، مطمئن بودم که آقا محمد درباره من حرف هایی به مادرش زده و مادرش احتمالا از این که بین ما حسی وجود دارد، با خبر است. وقتی رفتارهای مادرش را دیدم، با خودم گفتم که بهترین کار این است که این سرویس را از آقا محمد فاصله بگیرم. بهتر بود مادر پسری با هم خلوت می کردند.
به آقا محمد پیام دادم: خیلی بدی. خیلیا.
آقا محمد گفت: وا. مگه چی شده؟
- چی شده؟ نباید بهم می گفتی که مادرت هم همراهته؟ حداقل سر و وضعم مرتب شه؟
با علامت خنده گفت: خب چرا باید سر و وضعت مرتب باشه؟
کمی فکر کردم و گفتم: به خودتون نگیرید. من کلا دوست ندارم وقتی کسی اولین بار منو می بینه با این شکل و قیافه ببینه.
آقا محمد گفت: کدوم شکل و قیافه؟ به نظر من که خیلی خوبی.
گفتم: امروز برای ناهار نمیام. نمی خوام خلوت مادر پسری رو بهم بریزم.
همان لحظه شماره ام را گرفت. با خنده گفت: چت شده امروز؟
گفتم: هیچی!
گفت: خب اگه هیچیت نیست چرا ناهار نمیای؟
گفتم: چون راحت نیستم. من دارم مستقیم میرم مقصد. توقفی هم ندارم. زنگ هم نزن چون استرس می گیرم.
محمد با خنده گفت: عه. زشته ساره جان. از خر شیطون بیا پایین. می فهمه داری دکش می کنیا. ناراحت میشه.
گفتم: همون لحظه اول که منو برانداز کرد باید فکرشو می کردی.
دوباره خندید و گفت: چرا انقدر جناییش می کنی؟ چیزی نشده که. مادرم دوست داره بیشتر باهات آشنا شه. این همه مدت حرفت تو خونمون بوده. حالا که دیدتت نذار دیدش نسبت به حرفایی که ما میزدیم عوض شه.
گفتم: آخه زمین تا آسمون مادرتون با من فرق داره. خودتون ساده پوشید اما مادرتون ماشالله انگار می خواد بره عروسی. خب حس بدی بهم میده که با این سر و وضع کنارشون باشم. بذارید یه روز دیگه.
محمد صدایش را یواش تر کرد و گفت: تو ناهارخوری می بینمت. منتظرما. قالم نذاری.
حریفش نشدم. ماشین را گوشه ای پارک کردم و چند دقیقه فکر کردم. تصمیمم را گرفتم. مگر چه چیزی کم داشتم که از حضور در این جمع خجالت بکشم؟ هر چند که همیشه مقابل غریبه ها نمی توانم درست و حسابی غذا بخورم.

هر چند که همیشه مقابل غریبه ها نمی توانم درست و حسابی غذا بخورم. اولین باری که با آقا محمد هم غذا خوردیم، همین طور بودم. موقعی که برگشتم از گرسنگی قندم افتاده بود.
از ماشین پیاده شدم و صورتم را آب زدم. لباس هایم را عوض کردم. وسایل آرایشم را برداشتم و کمی کرم و رژ لب زدم. چهره ام شبیه خانم ها شده بود و از راننده تریلی بودن فاصله گرفته بود. ماشین خاک گرفته ام را هم دستمال کشیدم. ترسیدم بگوید که چه زن کثیفی! هر چند که در طول روز هزاربار از جاده های خاکی می رفتیم و تمیز کردن ماشین، فایده ای نداشت. با این حال نمی خواستم در نگاه اول، قضاوت شوم.
وارد رستوران شدم. مادرش دوباره نگاه خریدارانه ای کرد و سلام داد. در طول غذا خوردن حرفی نمیزد. وای که هر لقمه ای که می خوردم با استرس و صدا قورتش می دادم. تصمیم گرفتم یک چایی سفارش دهم و بی خیال غذا شوم. آقا محمد شوخی می کرد اما مادرش حتی یک لبخند ساده هم نمیزد.
با خودم گفتم حتما به این فکر می کند که آن ها کجا و من کجا! وضع مالی آقا محمد خیلی خوب بود. بهترین امکانات و زندگی را داشتند.
اگر مادرش می فهمید که من یک سال تمام در نیسان زندگی کرده ام و آشغال جمع کن بودم، احتمالا حاضر به همین دیدار ساده هم نمیشد.
از استرس خیس عرق بودم. موقع خداحافظی، مادر محمد گفت: محمد جان، این ماشینت خیلی تشک هاش سفته. خیلی هم بالائه. می خوام با این هم سرویسیت برم. هر دو زنیم. بهتره با هم باشیم. شما پشت ما بیا.
با شنیدن این حرف، به محمد نگاه کردم و یواشکی سرم را تکان دادم که مخالفت کند. همینم مانده بود که کنارم بنشیند. چطوری رانندگی کنم؟ از استرس لبخند زدم و گفتم: هر طور که راحت ترید.
محمد هم ریز ریز می خندید. از رستوران که بیرون آمدیم، دستش را گرفتم تا سوار ماشین شود. با لبخند گفت: خیر ببینی مادر!
همین جمله را که گفت، هر چه فکر منفی درباره اش کرده بودم از هم پاشید. چه عجب که یک جمله به درد بخور گفت.
میوه هایی که در ماشین بود را کنارش گذاشتم و گفتم: ببخشید این جا اسباب پذیرایی جور نیست. ایشالا هر وقت اومدید خونمون، جبران می کنم.
میوه ها را برداشت و گفت: نه بابا. خیلی هم خوبه. شنیدم دو تا بچه داری. اسمشون چیه؟
با خوشحالی گفتم: ستایش و امیرعلی!
از سن و سالشان پرسید. از این که چطوری بزرگشان کردم. خودش هم سفره دلش را باز کرد و از همه زندگی اش گفت. از پیش از این که شوهرش فوت کند. از سختی هایی که کشیده بود. خلاصه انقدر راحت و خودمانی حرف میزد که تمام استرس هایم یک دفعه ای رنگ باخت.
انطور که آقا محمد می گفت، مادرش خیلی خاکی بود اما در نگاه اول اصلا این طور به نظر نمی رسید.
برای من هم خوب شده بود. 6 ساعتی با هم حرف زدیم. هم صحبت پیدا کرده بودم. محمد هم هر از گاهی از کنارم رد می شد و سلامی دورادور می داد. نیشش هم تا بناگوشش باز بود.
بعد از 6 ساعت خودش خوابید و من تا صبح رانندگی کردم. صبح زود بیدار شد و گفت: ای وای! دختر تا الان نخوابیدی؟
گفتم: ایشالا برسم خونه می خوابم.
گفت: خب این طوری که نمیشه. تو جوونی. ماشالله بر و رو داری. حیف نیست خودتو این طوری نابود می کنی؟
گفتم: کارش سنگینه اما ازش راضی ام. خداروشکر دستم جلوی کسی دراز نیست.
به بندر که رسیدیم گفتم: این جا یه بازار داره که خیلی قشنگه. بریم خرید؟
اولین باری بود که با یک نفر خرید می رفتم. مادر محمد هم عاشق خرید کردن بود. با هم رفتیم و هر چه می خواست خودم خریدم. هر چند که بعدها همه پول های خرید را محمد به زور به حسابم ریخت.
آخر وقت که برمیگشتیم نگاهم کرد و گفت: مادر! تو دختر خوبی هستی. خودتم می دونی که پسرم دوست داره. به خدا محمدم سرش تو زندگی خودشه و اصلا به کسی کاری نداره. ریش و قیچی دست خودتون. نمی خوام اجبارت کنم اما روی پسرم فکر کن. حلال کن اگه مزاحمت شدم.
سعی کردم لبخندم را کنترل کنم. چه خواستگاری دلچسبی بود. گفتم: خوشحال شدم که همسفرم بودید. اولین سفری بود که یه هم صحبت داشتم. تنت سلامت مادر جان!
محمد و مادرش برگشتند و من هم به سمت خانه ام رفتم. دلم برای بچه هایم لک زده بود. به خانه که رسیدم، دیدم که ستایش در حال درس خواندن است و امیرعلی هم طبق معمول، آتش می سوزاند.
با این که خسته بودم اما با بچه ها بازی کردم. انقدر دلم برایشان تنگ شده بود که حاضر بودم چند ساعت دیگر هم بیدار بمانم اما با بچه ها بازی کنم.
شب که شد دوباره آقا محمد را دیدم. زنگ در خانه ام را زد. بچه ها هم با ذوق عمویشان را به خانه دعوت کردند. طبق معمول دست پر به خانه آمده بود. برای ستایش گز آردی خریده بود. ستایش عاشق گز آردی بود.
اما چهره اش پکر بود. ترسیدم که مادرش چیزی گفته باشد. با این حال من که جوابی نداده بودم که نگران پسند شدن یا نشدنم باشم. سعی کردم چیزی نپرسم و منتظر باشم خودش همه چیز را بگوید.
وقتی بچه ها مشغول بازی شدند گفت: می خوام یه چیزی بگم اما ناراحت نشو.
گفتم: خیر باشه. چی شده؟
گفت: از بابات خبر نگرفتی؟
گفتم: حالت انگار خوب نیستا! منو چه به دیدن بابام.
سکوت کرد. نگران شدم.
. با این که پدرم برایم پدری نکرده بود اما راضی نبودم اتفاقی برایش بیفتد. با ترس گفتم: چیزیش شده؟
گفت: مامانو که برده بودم ده، بابات اومد دم در خونمون. با عصبانیت گفت بهم که چرا دور و بر ساره می پلکی؟ لحاف تشک پهن کردی در خونش که همه چیتون با هم شده؟
با عصبانیت گفتم: شما چی گفتی؟
گفت: زن باباتم بود. گفت این که تا دیروز نون نداشت بخوره و دنبال یه سگدونی بود که توش بشینه نمیره! حالا واسه ما سر از تریلی در اورده؟ من 18 ساله زن باباشم یه ریال پس انداز ندارم. اون از کجا آورده؟
با بغض گفتم: نگفتی! شما چی گفتی بهش؟
با ناراحتی گفت: بهش گفتم تا الان کاری باهاش نداشتید، از این به بعدم نداشته باشید.
با بغض گفتم: فکر می کردم از این که ببینن پیشرفت کردم خوشحال بشن. نمی دونستم انقدر پیشرفت من براشون عاره.
با ناراحتی گفت: زن بابات می گفت که اگه من چیزی بهت دادم ازت پس بگیرم. می گفت بعدا نیام خرخره اونا رو بچسبم و بگم که پولمو از اونا می خوام. فکر می کنن من بهت این زندگیو دادم. نمی دونن که خودت دست و پا کردی.
زن بابات از این که ایرانگردی می کنی شاکیه. نمی دونم چطوری تو کل ده پیچیده که تو سوار تریلی میشی و زندگیت از این رو به اون رو شده. زن بابات فقط می خواد خار شدن تو رو ببینه.
اشکم روی صورتم ریخت. گفتم: خیلی وقته که خبر ندارم ازشون. بعد از این همه مدت هم که با خبر شدم، باید اینا رو بشنوم. به زبونم نمیاد بگم خدا لعنتش کنه. ولی امشب عجیب یاد اون شبی افتادم که از خونشون بیرونم کردن. مگه بابام نگفت من دختری به اسم ساره ندارم؟ حالا چرا اومده دنبال کارای دختر مرده اش؟
آقا محمد گفت: نمی خواستم بگم اما ترسیدم از جای دیگه ای بشنوی. نمی دونم کی اسمتو تو باربری شنیده و تو کل ده پخش کرده.
قطره اشک هایم بدون هیچ کنترلی روی گونه هایم می ریخت. آقا محمد مقابلم ایستاد و گفت: من بهت افتخار می کنم ساره. تو قوی ترین زنی هستی که میشناسم. هیچ وقت یادم نمیره اون روز تو بیمارستان چقدر رنگ پریده و شکسته بودی. فکر نمی کردم که بتونی این طوری روی پاهات وایسی. بذار هر کی هر چی می خواد بگه. من از این که تو رو دیدم خوشحالم. از این که پیدات کردم و خدا تو رو سر راهم قرار داده خوشحالم.
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mansarehastam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه tsql چیست?