رمان من ساره هستم 6 - اینفو
طالع بینی

رمان من ساره هستم 6

مقابلم ایستاد با بغض ادامه داد: بذار بقیه هر چی میخوان بگن. اونا که از زندگی تو باخبر نیستن. اون روزی که تو بیمارستان دیدمت شب تا صبح برای شوهرت دعا کردم که سر به راه شه. وقتی برگشتی خونه برادرت، خیالم راحت شد که یه جایی رو داری. هنوزم از دستت ناراحتم که چرا یه سال تو ماشین می خوابیدی اما به من چیزی نگفتی. هر روز خودمو سرزنش می کنم که چرا بهت پیام ندادم تو اون یه سال!
اشکش روی گونه هایش نشست و گفت: حلال کن منو! تو خیلی قوی هستی. بابات و زن بابات هیچ کاری نکردن، حالا اومدن گله گی؟ اگه حرفی به گوشت رسید، اهمیت نده.
گفتم: شما هیچی برام کم نذاشتی. این طوری نگو. منم بابامو سپردم به خدا!
محمد که در جریان همه زندگی ام بود، از رفتارهای خانواده ام ناراحت بود و انگار بیشتر از من به او برخورده بود. با دیدن اشک هایی که از ناراحتی روی صورتش می ریخت، دلم ریخت. دوست داشتم به محمد بفهمانم که این احساس دو طرفه است. من هم عاشقش بودم. تا به حال مردی به مهربانی محمد در زندگی ام وجود نداشت.
محمد رفت و من شب، موقع خواب گاهی می خندیدم از احساس قلقلکی که در قلبم بود و گاهی گریه می کردم به یاد پدری که رهایم کرده بود. روز بعد به محمد پیام دادم که مادرش را به خانه ام بیاورد. گفتم که خودم شخصا به او زنگ می زنم.
محمد با دیدن این پیامک، زنگ زد و گفت: یعنی بیایم خواستگاری؟
گفتم: من اسم خواستگاری رو آوردم؟
گفت: بیایم دیگه؟ وگرنه چرا من باید مادرمو بیارم؟
با خنده گفتم: خب اون روز نتونستم تو ماشین ازش پذیرایی کنم.
انگار که شیطنتش گل کرده باشد. گفت: خب ما با دسته گل و شیرینی بیایم؟
گفتم: عجبا. میگم می خوام با مامانت یه کم گپ بزنم.
جدی شد و گفت: هنوز باورت نشده که دوست دارم؟
از شنیدن این جمله قلبم به دهانم آمد. با مکث گفتم: باورم شده.
گفت: خب نظرت چیه؟
گفتم: بعدا میگم. دیر وقته بخوابیم؟
گفت: صبر کن! یه دقیقه قطع نکن. ببین من هیچ وقت نتونستم بهت بگم چقدر دوست دارم. روم نمیشه. الان که نمی بینمت فکر می کنم راحت می تونم حرف بزنم. گوشت با منه؟
دلم می خواست بگویم که من هم همین احساس را دارم اما زبانم نچرخید.
گفتم: دارم گوش میدم.
گفت: من خیلی این مدت بهت فکر کردم. اول فکر کردم رو دلسوزی دلم می خواد باهات ازدواج کنم اما یه مدت که گذشت دیدم این حس دلسوزی نیست. من واقعا عاشقت شدم ساره. خیلی!
.

گفتم: نمی دونم چی بگم.
محمد گفت: فقط بگو که اجازه میدی بیایم خواستگاری. من فکر می کنم بدون تو نمی تونم زندگی کنم.
گفتم: آخه مگه میشه من به مامانت بگم پاشو بیا خواستگاریم؟
محمد گفت: نه! تو چیزی نگو. فقط اجازه بده که بیام. من خودم بهش میگم.
گفتم: ستایش چی؟ من نمی دونم ستایش راضیه یا نه.
آقا محمد گفت: تو دلت اگه راضی باشه من صبر می کنم تا هر وقت که ستایش آمادگی داشته باشه! ولی می خوام زودتر به مادرم بگم که دیگه دنبال زن نگرده برام.
خنده ای کردم و گفتم: خب پس دست به خواستگاری رفتنت خوبه!
همان لحظه گفت: نه به خدا. اصلا نگاشونم نکردم. فقط مادرم تو گوشم می خونه که زن بگیر. زن بگیر!
گفتم: فردا شب با مادرتون بیاید اما فعلا چیزی به بچه ها نگید.
محمد گفت: میخوام خواهرمم بیارم. مثلا خواستگاریه ها. اما قول میدم که حرفی رد و بدل نشه.
صبح زود با خوشحالی برای خانه میوه و شیرینی خریدم. لباس های قشنگ برای خودم و بچه ها تهیه کردم. آرایش کمی کردم و منتظر شدم مهمان ها برسند.
محمد با دسته گل و چند کارتن شیرینی و میوه تزئین شده به خانه آمد. برای بچه ها اسباب بازی گرفته بود. انقدر خوشحال بود که لبخند از لب هایش محو نمیشد. با دیدن لبخندش، خنده ام گرفت.
مادر محمد به خواهرش اشاره کرد و گفت: سمانه جان میشه با ستایش و امیرعلی بازی کنی؟
خواهرش برای سرگرم کردن بچه ها به اتاق ستایش رفت.
مادر محمد گفت: به خاطر بچه هات مجبورم هیچی نگم و بحثو باز نکنم اما این پسرم خیلی گناه داره. به خدا پسر خوبیه. برای من هیچی کم نذاشته برای تو هم نمیذاره.
محمد سرش پایین بود. اصلا حرف نمیزد. حتی صورتش قرمز هم شده بود.
مادرش به محمد اشاره کرد و گفت: انقدر حیا داره که روش نمیشه این حرفا رو بزنه. بچم زبون نداره. ولی با همین بی زبونی بهم گفت که خیلی دوست داره.
به محمد که نگاه کردم خنده ام گرفت. خیلی مظلوم شده بود.
گفتم: چشم. من فکر می کنم به حرفاتون.
همان لحظه انگشتری را دستم گذاشت و گفت: هر زمان که فکر کردی وقتشه دستت کن اما زیاد طولش نده. به فکر محمدم باش! دلش پیشت گیر کرده.
شب که محمد و خانواده اش رفتند، انگشتر را یواشکی دستم کردم. چه حس خوبی داشت. حیف که جای سیخ احمد روی انگشتم مانده بود.
محمد برای این که بیشتر با بچه ها گرم شود، آخر هفته ها به بهانه های مختلف به خانه ام می آمد. یک روز برای ستایش کلاس ارگ می ذاشت و روز دیگر، برای امیر وسایل بازی می گرفت و ساعت ها با او بازی می کرد. انقدر که محمد به ستایش و امیرعلی محبت می کرد، از پدر واقعیشان محبت ندیده اند.

چهارشنبه بود و من باید راهی سفر قم می شدم. بارم را زدم و برای درست کردن ناهار به خانه برگشتم. محمد هم آمده بود. قرار شد که روغن ماشین ها را تعویض کند و فنی ماشین را بررسی کند. پرستار هم زودتر آمده بود. امیرعلی با پرستارش در حال بازی کردن بود و من هم تند تند کارهایم را انجام می دادم تا به موقع به سمت قم حرکت کنم.
صدای زنگ گوشی آمد. راننده سرویس مدرسه ستایش بود. با خودم گفتم حتما دوباره پول می خواهد یا این که امروز نمی تواند سرویس برود! گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای جیغ و داد ستایش و عربده هایی که بر سرش کشیده میشد، یخ کردم.
راننده بدون سلام گفت: خانم کجایی؟ پدر دخترت اومده دنبالش. دخترت سوار ماشینه و گریه می کنه.
گفتم: اجازه نده دستش به ستایش بخوره ها. الان خودمو می رسونم.
با شلوار خانگی و مانتو و روسری که هیچ تناسبی با هم نداشت از پله ها پایین دویدم. به محمد گفتم که باید به مدرسه ستایش بروم. فورا کلید تریلی را برداشتم و خودم را به مدرسه ستایش رساندم.
وقتی به سرویس رسیدم، از ماشین پیاده شدم. رنگ ستایش مثل گچ سفید شده بود. تا مرا دید از ماشین پیاده شد و بغلم پرید. دست و پاهایش می لرزید. فکر کردم شاید به خاطر دعوا ترسیده اما انگار پیش از دعوا، با دیدن احمد رنگش را باخته بود. از راننده سرویسش خواسته بود که به من زنگ بزند.
مقابل احمد ایستادم و گفتم: تو که زندان بودی. این ورا چه غلطی می کنی؟
احمد گفت: خوب آمار منو داری. دوباره آزاد شدم. الانم اومدم بچه هامو ببرم خونه ام.
گفتم: دستت به بچه هام بخوره روزگارتو سیاه می کنم.
گفت: هیچ غلطی نمی تونی کنی. بچه هامن. از این به بعد با من زندگی می کنن.
گفتم: اون موقع که باید براشون پدری می کردی کدوم گوری بودی؟
ستایش محکم بغلم کرده بود و می ترسید. عین ابر بهاری گریه می کرد.
احمد به ماشینم اشاره کرد و گفت: چیه؟ گنج پیدا کردی شاسی سوار می شی؟ ماشین گرون از کجا رسیده؟ کی زیر پر و بالتو گرفته؟
گفتم: از وقتی تو از زندگیم بیرون رفتی، برکت به زندگیم اومد. تو نکبت بودی تو زندگیم. الانم گمشو برو که اگه نری، با مامور میام سراغت.
احمد استاد سر و صدا راه انداختن بود. شروع به عربده کشی کرد و همه را ترساند. اما من دیگر از این طبل توخالی نمی ترسیدم. همان لحظه امیرعلی و پرستارش همراه با محمد از تاکسی پیاده شدند. اصلا امیرعلی را نشناخت. از آن جایی که امیرعلی موهایش بلند شده بود و دو سالی بود که او را ندیده بود، اصلا متوجه نشد که امیرعلی حضور دارد.
محمد نزدیک آمد و با آرامش به احمد گفت که بهتر است بچه ها را نترساند.

محمدهم با احمد دعوا کرد. هر دو همدیگر را زدند. مدیر مدرسه به پلیس زنگ زده بود. پلیس آمد و همه را با خود به کلانتری برد. قبل از این که وارد کلانتری شوم، از پلیس خواستم تا مدارکم را بردارم. از خانه مدارک طلاق و حق حضانت بچه ها را برداشتم و دوباره به کلانتری رفتم.
ستایش عین ابر بهاری گریه می کرد. هر چه محمد تلاش می کرد او را آرام کند و به او بفهماند که نباید از پدرش بترسد، کافی نبود. مامور از ستایش پرسید چه اتفاقی افتاده. ستایش هم با ترس هر چه از گذشته به خاطر داشت را تعریف کرد. فکر می کردم تمام این صحنه ها از ذهن ستایش پاک شده باشد اما ستایش تک تک گرسنگی هایی که کشیده بود و کتک زدن های پدرش را به خاطر داشت.
احمد با دیدنم دوباره فحش کشی را شروع کرد. دوباره مادر و پدرش هم آمدند. پیرتر شده بودند اما همچنان همان طور عوضی بودند. مادرش با لحن تندی گفت: تو حق نداری یه پدرو از دیدن بچه هاش محروم کنی. دم در اوردی. زبون در آوردی.
گفتم: زنش خبر داره اومده دیدن بچه هاش؟ شنیدم مهریه اش یه دست و یه پای احمد بوده. هنوز اجراش نذاشته؟
احمد گفت: خفه شو! اونم یه هرزه بود از تو هرز تر!
انقدر دعوای من و احمد شدید بود که مامور برای بازجویی از احمد، مرا بیرون انداخت.
نوبت من که شد، تمام مدارک را نشان مامور دادم. شرط طلاقم و شرط گذشت از مهریه ام را نشانش دادم.
مامور به احمد گفت: خب الان به چه حقی مزاحم بچه ها شدی؟ هم تعهدت این جا هست هم مدارک طلاق و شرط دوریت از بچه ها. الان اگه این خانم ازت شکایت کنه باید بیفتی گوشه زندان!
این حرف را که شنیدم انگار شیرتر شده باشم با عصبانیت گفتم: آره من شاکی ام. چطور الان اینجا این همه بهم بی احترامی شده؟ مگه اینجا قانون نیست؟ به خاطر اشک های بچم. به خاطر آبروی رفتم جلوی مدرسه و هزارتا دلیل دیگه، دلم می خواد ازش شکایت کنم. از مادرشم شاکی ام که بی احترامی کرده.
منتظر بودم که برای رضایت گرفتن التماس کنند. اما هنوز بی احترامی می کردند. احمد و مادرش بازداشتگاه رفتند. بعد از این که از کلانتری بیرون آمدم، دیدم که مادربزرگ و پدربزرگ و دایی و عموی احمد هم در کلانتری هستند. به مادربزرگش سلام دادم. هنوز نمی دانستند که عروسشان در بازداشتگاه است. جواب سلامم را داد. از کنارشان گذشتم. حالم بد بود. اضطراب داشتم. می ترسیدم دوباره احمد سر راهم سبز شود.
محمد که گریه های ستایش را می دید گفت: بریم شهربازی؟
ستایش و امیرعلی از این پیشنهاد استقبال کردند.

وارد شهربازی شدیم. محمد کنارم آمد و گفت: برای چند ساعت هر اتفاقی افتاده رو فراموش کن
گفتم: اگه دوباره سر و کله اش پیدا شه چه کار کنم؟
محمد گفت: الان که بازداشتگاهه. فعلا نگرانی رو بذار کنار.
به ظاهر آرام بودم اما در دلم آشوب بود. می ترسیدم دوباره با احمد روبرو شوم. وقتی یادم می افتاد به خاطر این آدم چقدر کتک خوردم و شب را در پارک و دستشویی خوابیدم، تنفرم چندبرابر میشد.
ستایش و امیرعلی سوار وسایل بازی شدند. انقدر غرق در بازی بودند که همه چیز را فراموش کردند. موقع شام با اشتها غذا خوردند اما من فقط با غذایم بازی کردم.
موقع برگشت، اضطرابم بیشتر شد. می ترسیدم قوم و طایفه احمد شبانه خانه ام را پیدا کنند و بلایی سرم بیاورند. با خجالت گفتم: میشه شبو پیش من و بچه ها باشید. تا فردا صبح که کلانتری میریم؟
محمد قبول کرد. وارد خانه که شدیم، روی مبل خوابش برد. من هم در اتاق ستایش خوابیدم. صبح زود صبحانه را چیدم و سفره را انداختم.
محمد از خواب بیدار شد. لبخند به لب داشت. در همان خواب و بیداری گفت: دیشب خوابیدی؟
گفتم: راحت خوابم برد. باید بریم کلانتری. چایی اماده است. بریزم؟
محمد روی مبل نشست و کمی کش و قوس به تنش داد و گفت: من ستایشو بیدار می کنم. دست و صورتمو بشورم اومدم.
با حوله صورتش را خشک کرد و خودش را به اتاق ستایش رساند. صدایش را می شنیدم که می گفت: ستایش جان عمو پاشو! وقت مدرسته.
امیرعلی در خواب ناز بود اما ستایش از خواب دل کند. موقع رفتن ستایش دلشوره گرفتم و گفتم: نمی خواد بری مدرسه. به مدیرت زنگ میزنم تا آخر هفته نری.
محمد از این رفتارم تعجب کرد اما قبل از این که چیزی بپرسد گفتم: بذار آب ها از آسیاب بیفته بعد! تکلیف احمد روشن شه و تعهد بده که دیگه نمیاد سمت بچه ها. اون وقت میذارم دوباره بره مدرسه.
ستایش هم انگار راغب نبود که به مدرسه برود. به سمت کلانتری رفتیم. اگر رضایت نمی دادم باید احمد و مادرش با قاضی روبرو می شدند. گفتم: رضایت نمیدم. ببرینشون پیش قاضی.
مادر احمد نزدیکم شد و با زبان بازی گفت: زشته ساره. احمد اشتباه کرد. دیگه نزدیک بچه هات نمیاد. اما درست نیست با پدر این بچه ها این طوری رفتار می کنی. بعدا ستایش بزرگ می شه میگه چرا بابامو انداختی زندان.
با کلی حرف و التماس، بالاخره راضی شدم که برگه رضایت نامه را امضا کنم اما به این شرط که دیگر حق نزدیک شدن به بچه ها را نداشته باشد.
موقعی که رضایت دادم، مادر احمد کنارم آمد و با صدای آرامی که کسی نشنود گفت: یه بلایی سرت بیارم. چش سفید!
.

عجب مارموزی بود. از آن جایی که تعهد از دو نفرشان گرفته بودم خیالم راحت بود اما باز هم نمی توانستم فضای شهر را تحمل کنم. محمد گفت: می خوای بریم قم؟ هم بارمونو ببریم هم یه زیارتی کنیم؟
حواسم از باری که باید دیروز میبردیم کاملا پرت شده بود. به محمد گفتم: ای وای! حواسم به بار نبود. چرا حاجی زنگ نزد؟
محمد گفت: دیروز بهش گفتم که با تاخیر بارو میاریم. عجله هم نداشت.
خیالم راحت شد. به خانه برگشتم و وسایل سفر چند روزه ام را مهیا کردم. دلم زیارت می خواست. دلم می خواست حرم حضرت معصومه بروم و تا جا دارد گریه کنم و خالی شوم.
دو روزی را در قم ماندیم. هم گشت و گذار کردیم و هم زیارت!
جمعه شب برگشتیم. فردا شنبه بود و من دل نگران اما ستایش با خیال راحت خوابید. صبح زود آماده شد و منتظر سرویس مدرسه اش شد. وقتی رفت، دلم آشوب بود. با این حال سعی کردم به چیزهای منفی فکر نکنم. با زنگ تلفن، از جا پریدم. مدیر مدرسه ستایش بود. با ترس گفتم: چیزی شده؟
مدیرش گفت که ستایش گوشه دفتر نشسته و گریه می کند. هر کاری می کنند که سر کلاسش برود، نمیرود.
دوباره خودم را به مدرسه رساندم. طفلکی ستایش یک گوشه نشسته بود و عین ابر بهاری گریه می کرد. گفتم: چی شده مامان؟
ستایش بغلم کرد و گفت: من نمی خوام اینجا بمونم. بریم یه جای دیگه.
مدیرش نزدیکم آمد و گفت: بچه ها انگار ازش سوال پرسیدن که چرا اون روز جلو مدرسه دعوا شده و اون مرده کیه؟
ستایش گفت: همه فهمیدن تو و بابا از هم طلاق گرفتید مامان. همه فهمیدن بابا ندارم.
بغلش کردم و گفتم: اینجا دیگه جای موندن نیست.
به مدیرش گفتم که با این وضع ستایش دیگر نمی تواند با آرامش درس بخواند. برای همین پرونده اش را گرفتم و به مدرسه دیگری که سطح پایین تر داشت اما آرامش بیشتری داشت بردم.
ستایش چند روز اول تنها بود اما بعد از چند روز، برای اولین بار دوست پیدا کرد. محیا دختر زیبا و خوش صحبتی بود که رفیق جون جونی ستایش شده بود. وضعیت مالی محیا آن چنان خوب نبود و انگار ستایش از این که او از تمام زندگیمان با خبر شود، خجالت نمی کشید.
چند هفته ای گذشته بود. محمد بیشتر به ما سر میزد. وقت و بی وقت برای بچه ها کادو می خرید. بیشتر وعده های غذایی اش را با ما می خورد. با این که دوستیمان عمیق شده بود اما من قسط هایم را به موقع پرداخت می کردم. پس انداز کمی هم برایم مانده بود که تصمیم گرفتم یک ماشین شخصی بخرم. نمیشد برای این ور و آنور رفتن با 18 چرخ بروم که! با کمک محمد باز هم توانستم یک سمند قدیمی بخرم. هر چند که کمی مقروض شدم اما باز هم به موقع اقساطم را پرداخت کردم.

ووقتش بود که جواب مثبتم را به محمد بدهم اما قبل از هر چیزی باید با ستایش حرف میزدم. امیرعلی کوچکتر از آن بود که متوجه ناپدری شود اما ستایش همه چیز را می فهمید. گفتم: ستایش عمو محمدو دوست داری؟
ستایش گفت: عمو خیلی خوبه مامان. من همیشه دوسش داشتم.
گفتم: دوست داری با ما زندگی کنه؟
ستایش که انگار متوجه حرف هایم شده بود درجا گفت: من فقط مثل عمو دوسش دارم مامان. نه چیز دیگه.
گفتم: می دونی اگه با ما زندگی کنه، زندگیمون خیلی بهتر میشه؟ دیگه مامان مجبور نیست کار کنه. کمردرد و پا دردم نداره. بیشتر از قبل باهات وقت میگذرونه.
ستایش گفت: نه مامان. من دوست ندارم بابام شه.
با ناراحتی گفتم: تو دیگه بزرگ شدی. به زندگیمون نگاه کن. همش با من باید تو جاده ها باشید. هزارتا چک و قسط هم داریم.
ستایش باز هم پاهایش را در یک کفش کرد و گفت: من به همین زندگی راضی ام. اصلا همینایی که داریمم بفروشیم ولی واسه من بابا نیار.
فکر نمی کردم ستایش تا این حد حساس باشد و جبهه بگیرد. دیدم شرایط برای صحبت بیشتر نیست. ادامه ندادم.
به محمد پیام دادم و درباره ستایش گفتم. از او خواستم کمی وقت بدهد تا ستایش آمادگی پیدا کند. اما محمد می خواست خودش با ستایش حرف بزند. با این حال روی حرف من نه نیاورد و منتظر شد تا روزی برسد که ستایش آمادگی داشته باشد.
ستایش بعد از تعویض مدرسه اش نیاز به یک روانشناس داشت. از آن جایی که کمی افسرده به نظر می رسید و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته بود، تصمیم گرفتم تا هر هفته او را دست مشاور بسپارم. مشاورش با او حرف های زیادی زده بود. از همه بخش های زندگی ما با خبر بود و می دانست که ستایش چرا با ازدواج من مخالف است.
از نظر مشاورش، صحنه های دردناکی که ستایش در گذشته از پدرش در ذهن داشت یکی از مهمترین دلیل های این جبهه گیری است.
بخش دیگرش هم وابستگی ستایش به من بود. می ترسید با ازدواجم، محبتی که به او می کنم کمتر شود. اما نمی دانست که برای یک مادر، هیچ چیزی مهمتر از بچه هایش وجود ندارند.
گه گاهی هم ستایش یاد پدر واقعیش می کرد و به نظر می رسید که به این فکر می کند که یک روز احمد آدم می شود و برمیگردد. انگار دلش می خواست پدر واقعیش بالای سرش باشد تا این که نام ناپدری به این خانواده اضافه شود.
ستایش یک سالی تحت درمان بود. اما انگار حرف مشاور هم روی او اثر نداشت. در دلم می گفتم کاش ستایش کمی بزرگتر بود و متوجه موقعیتی که مادرش در آن افتاده است، میشد. کمر درد بیشترین چیزی بود که در این یک سال عایدم شده بود. محمد حرفی نمیزد و منتظر موقعیتی بود که ستایش جواب بله را بدهد.

در حال ظرف شستن بودم که صدای پیامک گوشی ام آمد. من که کس و کاری نداشتم تا به من پیام دهد. برای همین مطمئن بودم که محمد است. با دیدن پیامش لبخند زدم. پیام را باز کردم.
- بیداری؟
به ساعت نگاه کردم. نزدیک دوازده شب بود. گفتم: آره دارم کارهای خونه رو می کنم.
- باشه پس مزاحمت نمیشم.
گفتم: چی شده؟ چرا پیامات یه جوریه؟
- دلم گرفته!
از چی؟
- از این که تو پیشم نیستی. پس کی قراره با هم ازدواج کنیم؟
گفتم: حق داری. تو هم به پای من موندی. من نمی خوام جلوتو بگیرم. می بینی که فعلا شرایط زندگیم روبه راه نیست. ستایش افسردگی داره. می ترسم با ازدواجمون حالش بدتر شه. نمی خوام بهش ضربه بزنم.
- مگه من گفتم به ستایش ضربه بزن؟ اما باید یه فکری کنیم. چرا نمیذاری من باهاش حرف بزنم؟ شاید با من حرف بزنه خیالش راحت شه که نمیخوام مامانشو برای خودم کنم.
گفتم: مامانت می گفت که می خوای بری ترکیه. درسته؟
چند دقیقه طول کشید اما بالاخره پیام بعدی اش آمد:
بدون تو کجا برم؟
گفتم: پیش بچه هات. فاطمه و فرهاد!
- چقدر راحت حرف میزنی. انگار برات مهم نیست نباشم.
گفتم: من کی این حرفو زدم؟ برام مهمه! خیلی هم مهمه اما فکر می کنم جلوتو گرفتم. خودمم از این بلاتکلیفی کلافه ام ولی به خدا می ترسم ستایش یه اتفاقی براش بیفته. سن حساسی داره. اگه حواسم بهش نباشه ضربه می خوره.
- می تونی حرف بزنی؟
گفتم: آره بچه ها خوابن تو اتاقشون.
به گوشی ام زنگ زد. با شنیدن صدایش قلبم ریخت. بغض داشت و معلوم بود که حسابی گریه کرده است. با همان صدای گرفته گفت: تو اصلا دوسم داری؟
مکث کردم و گفتم: بعد از یه سال داری اینو می پرسی؟ به نظرت اگه نداشتم انگشتری که بهم دادی رو دستم می کردم؟
محمد گفت: ولی من به دوست داشتنت شک کردم ساره! مطمئنی خودت دلت می خواد با من ازدواج کنی؟ با خودم میگم شاید تو اصلا منو نخوای و به خاطر این که مدیونم نباشی می خوای باهام ازدواج کنی.
گفتم: من حتی باهاتم ازدواج کنم تا اخر عمرم مدیونتم. مدیون زمان هایی که بدون هیچ چشمی بهم کمک کردی. اما مثل خودت که نفهمیدی چطوری عاشق شدی، منم نفهمیدم کی و کجا ازت خوشم اومد. فقط فهمیدم که دلم برات تند تند تنگی میشه. امشب دلت گرفته واسه همینه فکرای نامربوط میاد تو سرت.
محمد با بغض گفت: اوهوم. احساس تنهایی می کنم. منم همش دلم برات تنگ میشه. همش دوست دارم ببینمت. نمی دونم چطور شد که خدا تو رو سر راهم گذاشت و بعدش مهرتو انداخت تو دلم.
گفتم: خداست دیگه! هیچ کس از کاراش سر در نمیاره اما هر کاری که می کنه به نفع ماست.
 

گفتم  بخواب که فردا باید سرویس ببریم.
مثل همیشه برای بردن سرویس، با هم رفتیم. بار محمد شکر بود و از شانس بدی که داشتیم، باران آمد. اگر شکرها آب می خورد، بار خراب می شد. برای همین محمد گوشه ای نگه داشت تا چادر روی بار بکشد! من هم برای کمک به او از ماشینم پیاده شدم. محمد با عجله دورتا دور بارش را چادر می کشید و اصلا حواسش به لباس نازکی که تنش بود نبود. خیس خالی شده بود و لباسش را هم عوض نکرد.
عصر به خانه برگشتم و بچه ها را حمام کردم. چند ساعتی گذشته بود که دیدم خبری از محمد نیست. راستش نبودنش غیرعادی بود. نگرانش شدم. پیام دادم و مثل همیشه احوالپرسی کردم اما جوابی نشنیدم.
تلفن را برداشتم و زنگ زدم. جواب نداد. نگران شدم. از وقتی بارش را تحویل داده بود از او بی خبر بودم. فکر و خیال های منفی سراغم آمد اما باز هم با آرامش چند بار دیگر زنگ زدم.
بچه ها تازه خوابشان برده بود. محمد زنگ زد. با عجله گوشی را برداشتم و دیدم که صدایش در نمی آید. گفتم: چرا صدات گرفته؟
گفت: ساره حالم خیلی بده. تب کردم. می تونی برام دارو بخری؟
اولین باری بود که محمد از من درخواستی داشت و من هم برای اولین بار حس کردم که به دردش می خورم.
بچه ها را با همان خواب آلودگی سوار ماشین کردم. بچه ها پشت ماشین خوابشان برد. از داروخانه داروها را گرفتم و خودم را به خانه محمد رساندم. بچه ها هر جا پیدا می کردند می خوابیدند. طفلکی ها خیلی اذیت شدند اما چاره ای نبود.
در اتاق محمد را زدم. دیدم که زیر پتو می لرزد. رنگ به رخ نداشت. داروهایی که می خواست را به دستش دادم و فورا برایش سوپ آماده کردم. سوپ را که خورد، کمی رنگ و رویش برگشت.
به ساعت نگاه کرد و گفت: بدخوابت کردم. ببخشید.
گفتم: چیزی نیست. فردا سرویس نرو. زنگ بزن بگو نمی تونی ببری.
گفت: آخه این جوری تو تنها باید بری.
گفتم: بچه که نیستم. تنهایی چیزیم نمیشه. نگران نباش.
صبح زود برای رفتن به خوزستان آماده شدم. سر راه نرسیده به لردگان، روستای تنکلره نگه داشتم تا تانک آبم را پر کنم و یخ بخرم. دست به لاستیک هایم زدم و همه چیز را چک کردم. با خیال راحت سوار ماشین شدم و استارت زدم.
موقع حرکت دیدم که یک موتوری کنارم آمده و بوق می زند. با ایما و اشاره حرف میزد. سرعتم را کم کردم و شیشه را پایین دادم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.
با لحن دوستانه ای گفت: بزن بغل لطفا!
در آینه نگاه کردم تا ببینم چرخ هایم به مشکل خورده یا این که اتفاقی برای ماشینم افتاده که خبر ندارم! اما چیزی ندیدم.
 

کم کم دیدم که رفتارهای عجیب و غریبی دارد. متوجه شدم که هدفش چیز دیگری است.
شیشه را که بالا دادم دیدم که در دستش طناب دارد. قالب تهی کردم. از ترس رنگ به رخ نداشتم. با خودم گفتم اگر بخواهد بلایی سرم بیاورد چه کنم؟ در این بیابان؟
ماشین را قفل کردم و سرعتم را کمی بیشتر کردم. به دوراهی لردگان که رسیدم، به سمت مقصد پیچیدم. از آینه دیدم که تعداد موتوری ها بیشتر شده اند و از صحرا هم دو سه موتوری دیگر، به این جمع اضافه شدند.
دلشوره به جانم افتاده بود. مطمئن بودم که موتوری ها قصد بدی دارند. از آینه ها مراقبشان بودم. سر ظهر بود و خلوت بود.
چشمانم را از آینه بر نمی داشتم اما به سرپایینی رسیده بودم و باید مراقب جلو هم میشدم. مخصوصا این که سر جاده، دو موتوری دیگر هم ایستاده بودند.
به سر جاده که رسیدم سرعتم را بیشتر کردم تا از کنارشان رد شوم. از خدا می خواستم یک دفعه ای جلوی ماشین نپرند و من مجبور نشوم ترمز کنم یا این که از ترس زیرشان بگیرم.
نزدیکشان که شدم، سرعتم را کمتر کردم اما روی ترمز نزدم. موتوری ها کنار رفتن اما یکی از آن ها با سنگ، شیشه ام را شکست.
با شکسته شدن شیشه، ترسم چندبرابر شد. با این حال به حرکت ادامه دادم. چند دقیقه بعد دیدم که با سنگ و چوب به ماشینم ضربه می زنند.
چند کیسه از باری که داشتم پاره شد و روی زمین ریخت. به باک گازوئیل و شاسی ماشین هم ضربه زدند. امیرعلی در خواب بود. من هم از خدا می خواستم از این وضعیت نجاتم دهد و با بچه هایم امتحانم نکند. نگران بودم اتفاقی برای بچه ها بیفتد. در دلم ذکر می گفتم و از خدا کمک می خواستم. نگران از بین رفتن بارم نبودم. حتی خراب شدن ماشینم هم برایم در این لحظه اهمیت نداشت.
انگار آخر دنیا بود و هیچ کس و هیچ چیزی نمی توانست کمکم کند. تا این که دو تا پژو پارس را دیدم که پشتم رانندگی می کنند. با خودم گفتم که اگر این ها هم با موتوری ها باشند، کارم تمام است. اما با دیدن زن و بچه ای که در ماشین بود، فهمیدم که خانواده هستند. از آینه دیدم که پلاکشان 24 است. خیالم راحت شد. دستم را روی بوق گذاشتم و با دست اشاره کردم که جلوتر بایستند. موتوری ها از من فاصله گرفتند.
پژو ایستاد و من هم کنارش ایستادم. خبری از موتورها نبود. نفس نفس به سمتشان رفتم. زن مسنی که در ماشین بود پیاده شد و گفت: چی شده خانوم؟
گفتم: چندتا موتوری افتادن دنبالم.
مرد گفت: خب شوهرت کجاست؟ کی راننده بود؟
گفتم: راننده خودمم.
مرد جا خورد. گفت: فکر کردم شوهرت پشت فرمونه. متوجه نشدم شمایی. کی دنبالتون بود؟
گفتم: یه عده از خدا بیخبر! با چوب و سنگ افتادن دنبالم.

زن از ماشین یه لیوان آب آورد. مرد هم جاده را دید و گفت: ترسیدن رفتن.
چند دقیقه ای همان جا ماندند. شماره هایمان را رد و بدل کردیم و بعد تا چند دقیقه پشت سر هم حرکت کردیم. وقتی خیالم از جاده راحت شد، با دستانم علامت دادم که سرعتشان را تند کنند و به خاطر من، معطل نشوند.
تا رسیدن به مقصد هزاربار خدارا شکر کردم. برای اولین بار بود که از کار رانندگی ترسیدم. اگر بلایی سرمان می آمد چه می کردم. تا جابجایی بار تکمیل شود، سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. برای اولین بار خودم را در خانه ای بزرگ تصور کردم که صدای بازی ستایش و امیرعلی در آن می آمد. محمد هم داخل اتاقش بود! صدای سنتوری که میزد همه سالن را گرفته بود. با لبخند در اتاقش را باز کردم و سینی چای را روی میز گذاشتم و گفتم: شب مهمون داریم. نمی خوای بری خرید؟
در خیالم دستم را گرفت و به یک آغوش عاشقانه مهمانم کرد. بعد هم گفت: دیدم تلفنی داری با بابات حرف میزنی. جز بابا کیا میان؟
با خوشحالی گفتم: چند تا از بچه ها هم میان. خواهرم زنگ زد و گفت که دلش برام تنگ شده!
چشمانم را باز کردم. حتی فکرش هم لذت بخش بود. با این که ماشین داشتم و زندگی ام از این رو به آن رو شده بود اما نبود خانواده را حس می کردم. حسرتم شده بود که یک بار پدرم در آغوشم بگیرد و خواهرم دلتنگم شود. حسرتم شده بود که زندگی عاشقانه داشته باشم.
وقتی به خانه برگشتم، محمد زنگ زد. از شنیدن صدای گرفته ام فهمید که اوضاع روبراه نیست. گفتم که چیزی نیست اما دلش طاقت نیاورد. گفت: شام میام دنبالتون. بچه ها رو آماده کن بریم یه جای قشنگ!
گفتم: میشه امشب نریم؟ من اصلا حوصله ندارم. خیلی خسته ام.
محمد گفت: چیزی شده؟ مثل قبل نیستی. کسی چیزی گفته؟
گفتم: فقط دلم گرفته. من شبیه بقیه آدما نیستم محمد! نه؟
محمد با تعجب گفت: یعنی چی شبیه نیستی؟
گفتم: بچه هامم مثل خودم شدن! معنی خانواده رو نمی فهمن. هر وقت می بینم کسی داره میره خونه خواهر و برادرش، تعجب می کنم. حس عجیبیه که من هیچ وقت حسش نکردم.
محمد گفت: چی شده یه دفعه به این فکر افتادی؟
گفتم: می دونی بدبختی من از جهاز شروع شد؟ از زمانی که بابام گفت جهاز نمیدم من نیش و کنایه خوردم. شاید اگه بابام جهاز داده بود من الان به جای رانندگی، تو خونه ای که دوسش داشتم زندگی می کردم. شاید...
محمد گفت: اون خانواده ای که احمد داشت، حتی اگه جهازم مطرح نبود سر یه چیز دیگه بهونه می کردن. واقعا الان چت شده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: امروز تو جاده نزدیک بود خفتم کنن. واسه همین حالم گرفته اس. من کجا؟ جاده کجا؟
 

گفتم خودمم می ترسم تنهایی برم اما فکر کنم این ترس موقتی باشه.
محمد گفت: ساره بیا با هم ازدواج کنیم. بذار زودتر تموم شه این دوران!
بغضم را پس زدم و گفتم: صادقانه بخوام حرف بزنم اگه همه چی دست خودم بود، فردا صبح زود باهات میومدم محضر.
محمد گفت: ببین من الان اگه هر هفته امیرعلی رو نبینم دل نگرانش میشم. دلم برای ستایشم تنگ میشه. اجازه بده با ستایش حرف بزنم. یا این وری یا اون وری. به منم فکر کن! تنهایی داره روحمو میخوره. بچه هام که اون سر دنیان. من موندم و یه دختر لجباز که قصد نداره جواب بله بده!
گفتم: بهم چند روز وقت بده دوباره با ستایش حرف بزنم. بعدش اگه نشد میگم که خودت باهاش حرف بزنی. شبت بخیر!
دلم گرفته بود. حس می کردم دوباره خدا می خواهد امتحانم کند. با ستایش حرف زدم و باز هم همان حرف های قبلی را تحویلم داد. محمد هم گفت که سعی می کند رابطه اش را با ستایش نزدیکتر کند تا شاید فرصت مناسبی برای حرف زدن با او پیدا کند.
کرونا تازه آمده بود و کارها خوابیده بود. جاده ها بسته بود. چند هفته ای سرویس درست و حسابی نداشتم. تا این که محمد گفت که ماشینم را دست یک راننده دیگر بسپارم و اجاره اش را بگیرم. قبول کردم. چند ماهی ماشین دست یک نفر دیگر بود. من هم خانه نشین شده بودم. تا به حال انقدر کار کرده بودم که فرصت برای فکرهای بیجای گذشته نداشتم. اما در این مدتی که خانه نشین شده بودم، حالم حسابی بهم ریخته بود. ناراحت بودم و مدام گریه می کردم. تازه قدر روزهایی را که بیرون از خانه بودم، فهمیدم!
یک روز برای خرید تا سر کوچه رفتم و موقع برگشت، یک موتوری مشکوک را دیدم که کلاه سرش بود. مشخص بود که به من نگاه می کند. من هم ترسیدم و زود به خانه برگشتم. از پشت پنجره یواشکی نگاهش کردم. همان جا مانده بود. چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد. مطمئن بودم که قصد و غرضی دارد. تا این که بعد از چند روز، همسایه گفت که دیروز مردی به نام احمد درباره ما پرس و جو می کرده. به آن ها گفته بود که من اجازه نمی دهم بچه هایش را ببیند!
از کجا آدرسم را پیدا کرده بود؟ با شنیدن اسمش، دوباره ترس به جانم افتاد. نزدیکم نمیشد چون می دانست اگر این بار به کلانتری برود، دیگر نمی تواند از آن جا بیرون بیاید.
باید به دل شیر میرفتم. با ناراحتی لباس پوشیدم و با یک جعبه شیرینی، به دیدن یکی از همسایه های خانه مادرشوهرم رفتم. خیالم راحت بود که کسی مرا ندیده. زن همسایه با دیدنم تعجب کرد اما با یه تعارف کوچکی که زد، وارد خانه اش شدم. از آن جایی که قبل ترها با هم سلام و احوالپرسی داشتیم، خیلی راحت همه چیز زندگی احمد را کف دستم گذاشت

شنیم که زنش طلاق گرفته و مهریه اش را هم تمام و کمال از حلقومشان بیرون کشیده. بزرگ کردن بچه احمد هم به دوش خانواده احمد افتاده. خواهر احمد برای دومین بار ازدواج کرده و باز هم طلاق گرفته. آن طور که همسایه میگفت، بچه پریسا مشکل ذهنی دارد و پریسا به تنهایی او را بزرگ می کند.
احمد هم به خاطر حمل مواد مخدر تا 15 سال حبس دارد اما با وثیقه 10 روز مرخصی گرفته. هی مرخصی میگیره و میاد خونه.
دلم برای پریسا سوخت. با این که در حقم خیلی بد کرده بود اما ته دلم راضی به این بدبختی نبودم. پریسا سن کمی داشت و تحت تاثیر خانواده اش بد رفتار می کرد. برای همین همان روزها از ته دل بخشیده بودمش!
این طور نمی شد. احمد جایم را می دانست و می خواست دوباره بچه ها را بردارد و برود. خانه احمد ترسناکترین نقطه روی زمین بود. به خانه که برگشتم، به صاحب خانه زنگ زدم و گفتم که می خواهم تا آخر هفته جابجا شوم. اینجا دیگر جای ماندن نبود. احمد زندان بود و دیگر ترسی از شکایت و زندان رفتن مجددش نداشت.
سر یک هفته، خانه جدیدی پیدا کردم. بعد از اسباب کشی، دوباره آرام شدم. خیالم از این راحت شد که تا مدت ها احمد بی خبر از ما می شود. خانه جدیدمان نزدیک خانه محمد بود. محمد که بی اندازه ستایش و امیرعلی را دوست داشت، از این نزدیکی استقبال کرد. حتی چندباری هم به من گفت که آرزو دارد دختری مثل ستایش و پسری مثل امیرعلی داشته باشد. مهر بچه ها به دلش افتاده بود.
وقتش بود که با ستایش حرف بزنم. ستایش کاملا اوضاع را درک می کرد. از او خواستم تا درباره عمو محمدش فکر کند. با این که ناراضی بود و هنوز قانع نشده بود اما قبول کرد که بالاخره من و محمد عقد کنیم.
وقتی به محمد زنگ زدم و گفتم که ستایش بالاخره قبول کرده که با هم زندگی کنیم، محمد از ذوق گریه کرد. راستش خودم هم از خوشحالی یواشکی گریه کرده بودم. باورم نمی شد که دیگر قرار نیست کار کنم. دلم می خواست مثل با بچه ها بیشتر وقت بگذرانم. حتی دلم می خواست که ادامه تحصیل دهم. دوست داشتم حداقل تا دیپلم بخوانم. هنر یاد بگیرم.
اما برای ازدواج با محمد باید جهاز میبردم. محمد که خانه اش تکمیل بود و نیازی به جهاز من نداشت و اگر لب تر می کردم، تمام وسایل خانه را عوض می کرد اما من نمی خواستم دوباره بی جهاز به خانه بخت بروم. وقتی یادم می افتد که تمام سختی هایی که تحمل کردم از جهاز شروع شد، تن و بدنم می لرزد. تصمیم گرفتم چند ماه دیگر هم کار کنم تا بتوانم وسایل نو بخرم.
.
دلم می خواست که شبیه عروس های واقعی باشم. دوست نداشتم خشک و خالی به خانه بخت بروم.
ماشینم خراب شده بود و باید تعمیر میشد. پول کافی برای تعمیرش نداشتم اما یکی از شرکت های باربری، راننده استخدام می کرد و نیازی به ماشین نداشت. حقوق خوبی هم داشت. تصمیم گرفتم چند ماه در این شرکت کار کنم و با خیال راحت جهازم را بخرم. من تنها زن این شرکت بودم. روز اول امتحان دادم و وقتی مطمئن شدند که می توانند ماشین شرکت را به دستم بسپارند چک و سفته گرفتند.
محمد که دید من در این شرکت مشغول کار شدم، خودش هم آمد تا خیالش بابت من راحت شود. اما از آن جایی که قرارداد امضا کرده بودم، نمی توانستم مسیرهایی که بار می خورد را تعیین کنم. اینجا بود که برای اولین بار باید باری را به سمت مرز عراق می بردم. محمد هم جای دیگری افتاده بود. دل نگران بود که تنهایی به دل جاده زده ام. آن هم جایی که هیچ شناختی نسبت به آن نداشتم. برای من هم سخت بود که مسیر ناشناخته ای را شروع کنم اما چاره ای نداشتم. به خودم قول دادم زمانی که از مرز برگشتم، با کار رانندگی برای همیشه خداحافظی کنم.
برای آینده بچه ها هم برنامه ریزی کردم. با فروش ماشین می توانستم دو واحد خانه بخرم و اجاره اش بدهم. این طوری هم دست به جیب بودم و هم می توانستم با خیال راحت به آینده بچه هایم فکر کنم. می خواستم دل ستایش را بابت خانه و استقلال مالی که داریم راحت کنم. دیگر به هیچ عنوان قرار نبود که اتفاقات تلخ گذشته تکرار شود. به آینده امیدوار بودم. مطمئن بودم که ستایش و امیرعلی هم از محمد خوششان می آید. مطمئن بودم که روزی می رسد که دیگر دغدغه پول و مشکلات مالی ندارم. در عوض خانواده ای دارم که به یک دنیا می ارزد. خانواده ای که در آن آرامش و شادی حرف اول را میزند. همه هوای همدیگر را داریم و همه برای حال خوب هم تلاش می کنیم. هر کداممان یک رویا داریم که برای رسیدن به آن همه توانمان را می گذاریم.
عید غدیر، خانواده جدیدمان کنار هم قرار می گیرند. من، محمد، ستایش و امیرعلی با هم دیگر یک خانواده دوست داشتنی را تشکیل می دهیم.
برای خوشبختی مان دعا کنید!
پایان.
 

نویسنده:زیبا حیدری

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mansarehastam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hfwm چیست?