رمان روز نود و سوم 1 - اینفو
طالع بینی

رمان روز نود و سوم 1

هیفا🦋
آخرین قفسه رو که بستم از ویترین خارج شدم و مانتو و شلوارم و تکون دادم . شال
مشکیمو دوباره دور گردنم پیچوندم و گفتم :
-آقا مهدی تموم شد ، برید ببینید راضی هستید ؟
آقا مهدی که یه جوون سی و یک ساله ای که آب و رنگ بوری داشت از پشت دخلی
که بود بیرون اومد بیرون و گفت :
-دستت درد نکنه هیفا خانم
چادر عربیمو باز کردم رو سرم گذاشتم و گفتم:
- راضی هستید؟!
آقا مهدی – عالی شد، واقعاً رنگ سالِ امسال طلایی ؟
- این پسر همسایمون می گفت ؛ از این پسر سوسولاست که سرش تو این طور چیزاست
آقا مهدی – خب، حالا آخرش چند؟
- آقا قابل نداره، حرفشم نزنید
آقا مهدی کیف پولش و در آورد و گفت:
- مگه میشه؟ چند ساعت داری کار میکنی، قابل نداره چیه؟
- آخه شما با بقیه فرق دارید
آقا مهدی چند تا اسکناس ده هزار تومنی شمرد و رو میز گذاشت و گفت:
- سفارشتو به یکی دو تا از بچه های پاساژ هم کردم
- دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده آقا مهدی لبخندی زد و گفت:
- حال دختر کوچولوهات خوبه؟
- الحمدالله
آقا مهدی – چیکار میکنن، مهد کودکن؟
- نه بابا تو خرج شکمشون موندم حالا مهد کودک هم بفرستم؟
آقا مهدی – یه بار بیار ببینمشون
_اخه بیارمشون همه جا رو بهم میزنن، اذیتتون میکنن
آقا مهدی- پیش کی هستن الان؟
- پیش صاحب خونه ام
آقا مهدی – خونوادت چی؟ آشتی نکردن؟
- یه آهی کشیدم و گفتم: نه، کینه کردن
آقا مهدی –الان که دیگه کوروش نیست، سه ساله که مرده دست از سر این کینه بردارن دیگه،
میخوای باهاشون صحبت کنم؟
- نه همین که بفهمند رفیق کوروشید..... ولش کنید
آقا مهدی – خواهر منم به زور ازدواج کرد، خونوادم گفتن یا این پسره یا ما، خواهرم پسره رو
انتخاب کرد و با یه بچه الان دارن طلاق میگیرن، ولی خونوادم دوباره پذیرفتنش
- خب خانواده من با خونواده شما زمین تا آسمون فرق دارن، شانس منه، اگه قبولم میکردن
الان اینطوری نبود، وضعم این نبود.
آقا مهدی –بهت چند بار گفتم که بیا طبقه پایین خونه ما خالیه، تو هم عین خواهرم چه فرقی
میکنی؟ - خجالتم ندید ممنون
آقا مهدی- از بر و بچه ها شنیدم پدرت برگشته مصر؟
- آره خودمم شنیدم ولی برمیگرده، صبا همسایه امون میگفت امروز فردا ایرانه،آخه اُمّی هنوز
اینجاست
آقا مهدی – کم وکسر نداری؟
با خجالت گفتم: نه ممنون، با اجازتون کوله ام رو برداشتم و انداختم رو دوشم و راه افتادم، سر راه به تلفن عمومی که رسیدم دست و پام میلرزید برای زنگ زدن به مادر و پدرم...


تلفن رو برداشتم و کارت و در محل کارت تلفت فشار دادم و شماره خونه امونو گرفتم و بعد از چند تا
بوق لیلی خدمتکار خونه گوشی رو برداشت، قلبم میتپید، خواستم بگم الو یاد این افتادم که اَبی (پدرم )منو از خونه انداخت بیرون، صداش تو گوشم پیچید که میگفت:
»- میخوای با اون پسره که آه نداره با ناله سودا کنه ازدواج کنی که سماق بمکی؟«
گفتم: »چرا همه چیزها رو به پول میبینی؟ کوروش من و دوست داره «
اَبتاه(پدر به عربی) گفت: »پس نون رو بمال به عشقت و بخور، نه کار درست و حسابی داره نه
پول و ارث درست و حسابی، خونوادشم که مردن نه اصل ونصب داره، نه رگ و ریشه ای، به چه
امیدی تو رو بهش بدم؟ «
گفتم: »اون مَرده، مهم اینه «
اَبتاه گفت: »تو مردی رو به چی میبینی، به تفاوت جنسیت باهاش، سگ و گربه هم مَردن «
گفتم:» دوستش دارم، این از همه چیز مهم تره «
اَبتاه داد زد گفت: »اگر عشقت از من و مادرت باالتره، پس برو بشین پیش همون عشقت که هم
بشه پدرت هم بشه مادرت هم شوهرت و کَس و کارت، برو ببینم چند سال مَرده و نگهت
میداره؟ گرچه میدونم نرفته برمیگردی و به پام میافتی و میگی غلط کردم «اما، اما... کوروش
آنقدر عمر نکرد که ثابت کنه مَرده، کوروش تو همین بوتیک آقا مهدی کار میکرد، یه روز که با
ندیمه ام اومده بودم خرید دیدمش یه دل نه صد دل عاشقش شدم، عاشق اون چشمای خمارش
شده بودم، کوروش یه پسر جنگ زده بود، آقا مهدی زیر بال و پرشو گرفته بود، کوروش فقط
بیست و دو سالش بود که با من ازدواج کرد، منم فقط شانزده سالم بود کوروش که اومد
خواستگاریم، همون لحظه اَبی پرتش کرد بیرون و گفت:
» داماد من باید دو برابر خودم ثروت داشته باشه«
- گوشی رو گذاشتم و گفتم:
- میبینی کوروش به خاطر عشقت به کجا رسیدم؟ راهمو گرفتم و رفتم، سر راه یک کیلو میوه
برای دخترا خریدم، طفلکا توی سن رشد سوءتغذیه گرفته بودن و دم نمیزدن، ای کاش دوقلو
نبودن، زبونت رو گاز بگیر، خدایا شکرت، خدایا شکرت لابد حکمتی داشتی،شکر، خدایا خودت
دادیشون روزیشون رو هم برسون نذار شرمنده بچه هام بشم. در رو که باز کردم صدای داد آقا
غلام شوهر صاحب خونه امون اومد:
- خودش کمه، توله هاشم میندازه اینجا میره؟ زن صاحب خونه، فخری خانم گفت:
- زبون به دهن بگیر مرد،گناه داره، از روی خدا خجالت بکش غلام


فخری – اینا یتیم هستن ، آهشون دامنتو میگیره ها زبون به دهن بگیر ، گریه نکنید
قربونتون برم .
غلام – آ ، اومد برید پیش ننتون
فخری – الهی ذلیل بشی مرد ، جانم ... جانم ...
نیوشا و پروشا گریه کنان دوییدن طرفم ، دلم براشون ضعف رفت ، عین دو تا
عروسک بودن ، نیم متر قد داشتن ، موهای قهوه ای روش ن روشن ، فر درشت
،پوستشون سفی دسفید ، چشمای عسلی روشن ، بینی کوچولو ، لب کوچوی سرخ ،
بازم بغض کرده بودن و چونهی گرد کوچولوشون میلرزید و از چشمای درشتشون گوله
گوله اشک میریخت روی لپاشوت ، آغوشم و باز کردم و پریدت تو بغلم و گردنمو
محکم گرفتن ، فخری خانم شرمنده اومد و گفت :
-روم سیاه ، هیفا جان ، خدا منو ببخشه
-خدا نکنه روتون سیاه باشه ، شما منو ببخشید ، تقصیر منه
غلام اومد و گفت : ببین ضعیفه ، سالت تموم شده ، بار و بندیلتو هر چه زودتر
میبندی هری ، تو رو به خیر و ما رو به سلامت
فخری – غلام !
غلام – زهر مار تو دنتو ببند رو به من ؛ ببین اجاره خونه سه ماهتو ندادی، از پیش خونت کم
میکنم، بعد نگی چرا پیش خونم کم شده ها، آهان بگم از فردا هم اینا رو نمیزاری اینجا، مگه
اینجا مهد کودکه خانه خیریه که باز نکردم، معلوم نیست از صبح کجا میره توله هاشو میندازه
اینجا، عین خوره مخ ما رو بخورن غلام که رفت فخری گفت:
- تو رو خدا میبخشید باز زهر ماریش دیر شده داره دق و دلیشو سر همه خالی میکنه دستی رو
پشت دخترا کشید و گفت:
- الهی بمیرم، خوشگلای من، تو رو خدا خاله رو میبخشیدها


- تو رو خدا منو از اینجا بلند نکنید، آخه کجا برم، یه لحظه صبر کنید....
خوشگلای مامان یه
لحظه بیایید پایین از بغلم. هر دو شون رو زمین گذاشتم و از کیفم تمام پولی رو که آقا مهدی
داده بود رو دادم به فخری خانم و گفتم فعلا دستتون باشه
فخری – به خدا من از خدامه که تو اینجا باشی، آخه کجا میخوای خونه پیدا کنی، ولی این مرد
نامرد فقط به فکر پوله
- میدونم بدهکارتونم ولی بهم امان بدید پولتونو میدم
غلام دوباره اومد تو ایون و گفت:
- پولت بخوره تو سرم، خونه امو میخوام دو ساله نشستی جا خوش کردی، مستاجر براش پیدا
کردم میخوام اجاره بدم به یکی دیگه
- آقا غلام میدونم که اجاره ها بالا رفته، خب اجاره منم بالا ببرید
غلام – نه که همین چندر غازی که ازت میگیرم میتونی بدی برای همین اصرار میکنی نه؟
- بیشتر کار میکنم، تو رو خدا بلندم نکنید، پول پیش خونم کمه خونه بهم نمیدن
غلام – خوبه خودتم میگی بعدشم، بیشتر کار کنی که این سرتق زاده تو بیشتر بندازی سر ما !
- بچه هامم با خودم میبرم
غلام – نچ، نمیشه، پول پیشت کمه، اجارتم کمه، دردسر هم داری، آقا خسته شدم میخوام خونم
و به یکی دیگه اجاره بدم، عجب گیری کردم ها
- آخه رحم و مروتت کجا رفته آقا غلام من یه زن تنها با دو تا بچه کجا برم، چادر بزنم گوشه
خیابون
غلام – به من چه، مگه اینجا ایتام، مگه بهزیستی، برو این حرفا رو به دولت بزن به زنایی
مثل تو کمک میکنن
فخری – آخه مرد مگه تو انسان نیستی، مگه تو سینه ات قلب نیست، دلت نمیسوزه به حال این
دو تا طفل معصوم
غالم – نه، کی دلش به حال من میسوزه؟
فخری – الهی که حضرت عزراییل دلش به حال من بسوزه، شر تو رو از رو سرم کم کنه
غلام – ببند اون دهن گشادتو...
دوباره دعواشون بالا گرفت، بچه ها رو بغل کردم و رفتم به اتاق
ده متری خودم بغض داشت خفه ام میکرد، بی پروا گریه میکردم، قلبم از بغض داشت میترکید،
چشمام از فرط اشک زیاد میسوخت، ساعتها گریه کردم، بچه ها با اون دستای کوچولوشون
اشکامو پاک میکردن پا به پای من بدون اینکه از غصه دلم با خبر باشن گریه میکردن، دلم شده
بود عین یه توپ خونه، پر از توپهای درد که اگر تلنگر میخورد منفجر میشد، نه خونواده ای برام
بود که سرمو رو شونه هاشون بزارم نه مردی بالا سرم بود که به خودم بگم اون مرده از پس
مشکلات و سختی ها بر میاد و یه فکری برامون میکنه آدما وقتی به بن بست میخورن نگاهشون
رو به بالا سر میندازن و به جای اینکه دعا کنن کفر میگن، عین من که تو آخرین لحظه ای
زندگیم جای دعا به خدا شکایت می کردم، خودمو، کوروشو که...

 دستش از دنیا کوتاه بود و حتی
طفل معصوماشو فحش و بد وبیراه میگفتم بیش از هزار بار گفتم: لعنت به دلی که عاشق میشه
اگر عاشق کوروش آس و پاس نشده بودم، اگر کوروش حداقل‌ یه آهی داشت که با ناله سودا
کنه، اگر به جای اینکه زن کوروش میشدم، زن پسر تاجر ابریشم مصری میشدم الان جای این
همه ذلت و بدبختی عین شاهزاده ها تو قصر خودم بودم و میون ناز ونعمت برای خودم زندگی
میکردم، خودم کم هستم دو تا طفل معصوم هم دارم که به آتیش عشق کوتاه اما سوزان و شعله
ور من و پدرشون سوختن، پدری که حتی از دهن کوچولوهاش نتونست یه جمله کامل بشنوه،
پدری که حتی راه افتادن بچه هاش رو ندید،بچه هایی که حتی چهره پدر جوون مرگ شدشون
رو به خاطر ندارن، خدایا این چه رسمیه که داری؟ این چه جور رسم خدایی و بندگی؟ من
چیکار کنم؟ به کی پناه ببرم؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه تمام دنیا تحت اختیار تو نیست؟ پس
چرا تو این دنیات کسی نیست که دست من و بگیره و نذاره من غرق بشم؟ خدایا این دو تا طفل
معصوم رو دادی که اینطوری پرپر بشن؟ حداقل اگه خودم تنها بودم یه خاکی به سرم میریختم،
با این دو تا چکار کنم، تو کدوم جهنمی برم که جایی برای یه زن بیوه بی سرپرست و دو تا
دختر بچه چهار ساله باشه؟ به کدوم بیابون سرک بکشم که گرگها ندرنمون؟ بریدم خدا بسه، ای
خدا، کجایی؟ چرا وقتی پر از درد میشم دیگه نمبینمت؟بگو چیکار کنم؟ خدایا بسه طاقتم طاق
شده. چشمام به قاب عکس کوروش افتاد، آب و رنگ بوری داشت، موهای بور و مجعدی که تا
روی گردنش کشیده بود، چشمای سبزی داشت، بینی کوچک، لب*های متناسب، عاشق این
چهره اروپاییش بودم، قد و قواره بلندی داشت، هنوزم وقتی عکسشو میدیدم دلم از جا کنده میشد، قاب عکسشو بغل کردم و زار زدم: بیا منم ببر خسته شدم، بی معرفت شونه خالی کردی
که چی؟ این بود رسم وفایی که ازش میگفتی؟ این بود از زندگی ای که برام ترسیم کردی؟
جوابمو بده، تا دیدی زتدگی سخت شد گذاشتی رفتی؟ خدا... خدا... ازم گرفتیش که بیافتم به
این وز؟ منتظر چی هستی که از سر ناچاری بیافتم به گناه؟ منتظری که خودمو بکشم؟
کوروش... کوروش بی معرفت، نامرد، منو گذاشتی تنها، تکیه گاهم، چرا تنهام گذاشتی؟ چرا
پشتمو خالی کردی؟ چیکار کنم؟ داره از خونه بیرنم میکنه، کجا برم؟ خدا کجا برم.... یاد خونه
پدریم افتادم، اگر وارد اون خونه میشدم، اگر بیرونم کنند، اگر منو بشکنند، اینطوری غرورم هم
میشکنه ولی مگه پدر و مادرم نیستن، مهر پدر و مادریشون کجا رفته؟ اگه منو ببینن همه چیز
رو فراموش میکنند، اره برمیگردم پیش اونا، چاره ای ندارم دیگه،اگر.... اگر...

قبولم نکنن
چی؟ اگه بگن بچه ای به نام تو نداریم؟ اون وقت چیکار کنم؟ اشکام صورتمو داغ کرد، بازم زم
زبون، اگه قبولم نکنن، خودمو میکشم، بهم هیچ جا کار نمیدن، به زور چند تا کار بهم خورده،
پول ندارم خونه بگیرم.... بچه ها چی؟ بچه ها رو هم میکشم، میدونم گناه داره، میدونم جهنمی
رو به جون میخرم که تصورش هم سخته ولی..... ولی.... اگر این کار رو نکنم به تدریج میمیرم،
جگر گوشه هام جلوی چشمم پرپر میشن، طاقت ندارم.... طاقت دیدن پرپر شنشونو ندارم. توی
بغلم خوابوندمشون، سرشونو بوسیدم، دستای کوچولوشونو بوسیدم و گریه کردم و گفتم:
- منو ببخشید، ببخشید که نمیتونم هر چی میخواید رو بخرم، ببرمتون پارک، عروسکهایی رو که
پشت ویترین میبینید رو بخرم، ببخشید.... اه خدا نمیدونی چقدر سخته، برق یه خواسته ای رو
تو چشمای کوچولوهات ببینی و لباشونو بسته، کوچولوهایی که برعکس سنشون درکشون
بالاست و می فهمند که نباید چیزی بگن، چیزی بخوان، آخه اگر هم بخوان کسی براشون
نمیخره. ریشه هام سوخت، از این عشق، خشکم کرد از بس که مصیبت روی سرم ریخته شد،
خدا نمی خوام تمومش کن تما این مصیبتها رو، خسته شدم دیگه اونقدر که هر روز صبح قبل از
اینکه چشم باز کنم به خودم بگم: یعنی همه اینا کابوس بوده؟ الان که چشم باز کنم میبینم که
داخل یه اتاق سی متری ای که کل اتاق دو رنگ سفید و صورتی، یه تخت سفارشی دو نفره که
فقط من روش میخوابم، حریر ابریشمی ای که بالای تختم، در و دیوارهای سفید و صورتی، نور
آفتابی که از پنجره ی قدیمی ای که پرده های ابریشمی سفید و حریر صورتی ازش آویزونه به
چشمام میخوره هنوز از جا بلند نشده لیلی میاد و با یه سینی بزرگ از محتوای صبحانه ی
مفصلی که برام چیده بازم صدای مادرم میشنوم که میگه:
- هیفا عزیزم بیدار شدی؟ منم خودمو کش میدم و بگم:
نعم و مامان هم دوباره عصبانی بشه و بگه: فارسی حرف بزن آخ مامام قشنگم چقدر دلم برات
تنگ شده، ای کاش میشد ببینمت بازم اون هیکل توپلو بغل کنم و بوی خوش عطر تنت به
بینیم بخوره بازم ببوسیم و بگی دختر قشنگم.چقدر دلم برای صدای قشنگت تنگ شده، چقدر...
آه، فکر میکردم که عشق کوروش جای همه چیزهایی رو که از دست میدم رو پرمیکنه ولی نه
اینکه پر نکرد بلکه خودشم رفت و جای خودشم خالی شد.من با این همه بار سنگین چیکار کنم،
فکر این روز رو هرگز نکرده بودم، نفهمیدم وقتی اَبی گفت: که هنوز گرسنگی نکشیدی که
عاشقی یادت بره. نفهمیدم که گفت:
ناز و نعمت عاشقی رو زده به سرت. وقتی یه روز ببینی که از اقیانوس نعمت و رحمت افتادی تو
بیابون مشکالت و سختی و بی طاقتی...


تازه میفهمی که چه حماقتی کردی و بعئ میگی که مرده
شور این عاشقی رو ببرن یاد شعری افتادم که برای اَبی می خوندم:
به پای عشق میسوزم به پای عشق میسازمحتی اگر لحظه هام نباشن لحظه هام رو باهاش
میسازم باز میشم پروانه وبه گرد شمعم می گردم لحظه های بی اون بودنو میدونم لحظه ی
مرگناگه یه روز اون نباشه میمیرم که حتی دنیام بی اون نباشه ابی سنگ دالنه گفت:
- اونقدر میزنمت که عاشقی از یادت بره ولی عاشقی از یادم نرفت که هیچ، بدتر هم شد، از اَبی
شکایت کردم به خاطر زدنم و همه چیز بدتر ازقبل شد، اَبی گفت:
آقت میکنم، حتماً آه اَبی منو گرفته، اَبی خیلی مومن و با ایمان بود حرفش و خدا از رو هوا براش
میزد و برآورده میشد پس حتماً این حرفش هم برآورده کرده، کوروش هر چی میدوید کمتر به
نون میرسید، پول در می آورد اما بی برکت بود، پولش خیلی بی برکت بود، آنقدر که
نمیفهمیدیم چطور یهویی پولش تموم میشه، چیکار میکنیم، ما که خرجی نداریم پس این پول
چی میشه؟ یادمه وقتی خواهر بزرگم داشت شوهر میکرد مادربزرگم بهش گفت: برو دعای خیرزندگیتو از پدر و مادرت بگیر، دعای خیر پدر و مادر به زندگی بچه ها برکت میده. پدرم منو با آق و مادرم با یه چشم اشک و یه چشم خون فرستاد سر زندگی، پس چه انتظاری از زندگی باید
داشت؟! معلومه که زندگیم باید اینطور نکبت بار بشه.
********************
زنگ رو فشار دادم، یه دستمو نیوشا و یه دستمو پروشا گرفته بود
نیوشا: مامان هیفا اینجا کجاست؟
پروشا: خونه امونه
- نه عزیزم اینجا خونه مادربزرگ و پدربزرگه
- کیه؟! ا ا خانم شمایید؟ ! ....خانم آقا ... هیفا خانم صدای داد یکی اومد: هیفا؟؟؟؟؟؟؟ دست
خودم نبود بازم صورتم خیس شده بود، صدای داد از توی آیفن تصویری اومد که نیوشا و پروشا
از ترس یه جوری چشبیدن بهم که خون توی پاهام ایستاد از بس که محکم پام رو بغل کرده
بودن
- برو همون جا که بودی.
- اَبتاه .... اَبی گوش کن. به عربی گفت:
- گمشو
گوشی رو گذاشت دوباره زنگ زدم اینبار مامان گوشی رو برداشت
- عزیزم هیفا .... دختر کوچولوی من.
- اُماه .... اَنا ....
- صدای داد بابا دوباره بلند شد و داد زد:
- چی شد؟ چرا برگشتی؟ ما دیگه دختری به نام هیفا نداریم برو همون جایی که بودی! همون
که پدر و مادرت شده بود. همون کسی که به خاطرش منو سکه ی یه پول کردی، آبروم رو همه
جا بردی، رسوای عالمم کردی برگرد همون جایی که بودی با گریه گفتم: غلط کردم، ببخشید،
اَبتاه کوروش سه ساله که مُرده ابتاه من با این دو تا بچه چیکار کنم؟ صاحب خونه بیرونم کرده،
همش یه هفته بهم مهلت داده که ...


گوشی رو محکم گذاشت، صدای جیغ و دادشون از تو حیاط
می اومد صدای داد و بیداد بابا که با گفته های عربی جلوی مامانو میگرفت و صدای جیغ و هوار مامان که بی تابم شده بود می اومد، مامان میخواست بیاد جلوی در و بابا نمی ذاشت مامان با
جیغ می گفت:
- تا کی میخوایی این بازی رو ادامه بدی مرد، از دوریش پیر شدی خیال کردی نفهمیدم، بزار
برم بیارمش، ولم کن، اگر تو میتونی از دوریش بسوزی و دم نزنی من نمیتونم.
ابتاه- نه حق نداری بری دنبالش یادت رفته چه به روزمون آورد؟
اماه- بچه امونه، هیچ کس رو نداره، غریبه
ابتاه- به جهنم، وقتی ما رو زیر پاش به خاطر اون مرتیکه له کرد فکر الانم میکرد
اماه- ابوالقاسم !!!!!!!! اون هیفاست، دوردونه اته، همون که هر شب میری تو اتاقش،اشک میریزی،
گفتی اگر بیاد و بگه غلط کردم راهش میدم، حالا اومده، پس چرا نمیزاری بیاد تو؟
ابتاه- من دیگه دختری به نام هیفا ندارم.
اماه- دروغ میگی، دروغ میگی، همه میدونن که جونت به جونش بنده
ابتاه- نه » داد زد«: نه در زدم:
اُماه .... امی .... مامان، مامان .... مامان ضجه وار گفت: هیفا ...... بابا در حالی که صداش از بغض
می لرزید گفت:
- از جلوی در خونمون برو .... انگار مامان رو با خودش میبرد که صدای ضجه های مامان
شدیدتر شد اما به مرور دورتر می شد
نیوشا – مامان راهمون نمیدن؟
پروشا – می خواهی ما هم گریه کنیم؟ شاید دلشون بسوزه زانو زدم و هر دو شون رو در آغوش
کشیدم و گریه کردم و گفتم:
- خدا بزرگه
نیوشا- خدا بهمون خونه میده؟
پروشا – برامون عروسک میخره؟
نیوشا – خونه خدا کجاست؟
پروشا – دعوامون نمیکنه، سرمون داد نمیزنه؟
نیوشا – ما رو تو خونه اش راه میده؟
پروشا – من و نیوشا رو نمیزنه؟ نشستم رو زمین و زانو م بغل کردم و سر مو روی زانوم گذاشتم
و گریه کردم، جوابی برای جگر گوشه هام نداشتم هر دوشون سر مو ناز میکردن و غرق بوسه می
کردنم. بارون بهاری نم نم میبارید ولی نمی تونستم سرم رو از روی زانوهام بردارم، بچه ها چادرم
رو روی یر خودشون کشیدن و می خندیدن و من گریه میکردم و صدای من و اونا توی هوا
پخش می شد. صدای یکی اومد: خانم .... خانم ....
پروشا – مامان هیفا .... مامان هیفا .... تکونم داد سرمو از زانو بلند کردم، چشمام تارِ تار شده بود
یه خانم سانتی مانتا کرده بود گفت:
- شما دختر آقای عبدالعزیز نیستید؟
- از اینکه آبروی ابی بیشتر از این نره گفتم: نه نه.
دختره- من صبا هستم، هیفا یادته، صبا دوست دوران راهنمایی ودبیرستانت بهش نگاه کردم،
دختر همسایمون بود، من و شناخته بود دست بچه ها رو گرفتم و....

گفتم: اشتباه گرفتید.
صبا - صبر کن هیفا .... هیفا ....
- خانم دنبالم نیایید، گفتم که اشتباه گرفتید. صبا دویید اومد جلوی راهم گرفت و گفت:
- چرا فرار میکنی؟
- گفتم من دختر این آقایی که گفتید نیستم دیگه اشتباه گرفتید
صبا – من اشتباه نگرفتم خودتم خوب میدونی، راهت ندادن نه؟دستشو از روی شونه ام برداشتم
وگفتم: - دست از سرم بردار
- صبا آرنجم رو گرفت و گفت:
- هیفا ..... خیلی وقته که از اون دور داشتم نگاهت میکردم گذاشتم گریه کنی سبک بشی بعد
بیام جلو
- خداحافظ
صبا محکمتر دستمو گرفت و گفت:
- بیا بریم خونه من
پروشا – شما، شما... خونه دارید؟
- پروشـا !
نیوشا – خب مامان، سردمونه
- الان میریم خونه، )رو به صبا( ببخشید خداحافظ
صبا – هیفا .... من از همه چی خبر دارم، مادرت با من صحبت کرده
- که چی؟!
صبا – میدونم به پول احتیاج داری
- من گدا نیستم که ....
صبا – بیا بریم خونه ما، هیچ کس نیست خونمون، شوهرم رفته خونه برادرش نیست
- نه ممنون خداحافظ
صبا – از چی میترسی؟ نگران نباش به هیچ کس هیچی نمیگم، هیچکس هم نمیفهمه که تو
اومدی خونه من. پروشا و نیوشا پریدن بالا و پایین و گفتن:
- آره مامان هیفا بریم بریم
- ایییه »هر دو شون رو جدی نگاه کردم و عین موش شدن آهسته کنارم آروم گرفتن «
صبا – از این ور بیا دنبال صبا راه افتادم کلید انداخت تو قفل و در رو باز کرد، دنبالش رفتیم تو
خونه، چادرم رو برداشت که خیس بود ...
صبا – هیفا !!!!!!
- چی شد؟!!!!!!!
صبا – چرا اینقدر لاغر شدی؟ !!! مریضی؟
- نه
صبا – چه به روزت اومده؟
سرم رو به زیر انداختم دستمو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت:
- تو میدونی بعد از رفتنت چی به سر خونوادت اومد، پدرت سرتو حالش خیلی بد شد و بردنش
بیمارستان مادرت ناراحتی اعصاب گرفت، دیگه هیچ شور وشعفی تو خونتون نبود...


- میدونم وضع خودمم خوب نبود
صبا یه نگاه به دخترا انداخت و گفت:
- بچه هاتن، دوقلوأن؟
- نا خواسته بود اونم دوقلو شد
صبا – چرا هیچ خبری ندادی؟
- ابی گفته بود اگر یه خبری ازت بشنوم خودت میدونی.
صبا – ولی می دونی بابات چقدر دوست داره؟ مادرت می گفت هر شب میره تو اتاقت و عکستو
بغل میکنه و گریه میکنه
- پس چرا الان راهم نداد؟
صبا –فرصت میخواد، باید غرورشو بزاره کنار، تو یه بار غرورشو بد جور شکوندی ابی خیلی
مغروره به این زودی ها نمیشه. صبا میوه پوست کند وداد به بچه ها، بچه ها همین زوری فقط به
میوه ها نگاه میکردن صبا گفت: - بخورید دیگه، برای شما پوست کندم
پروشا – دستامون کثیفه
صبا – ای خدا جون! اینا چقدر با ادبن !!! باور نکردنیه، سهیلا.. سهیلا ... بیا این بچه ها رو ببر
دستاشون رو بشورن. سهیلا دختر جوون خدمتکار اومد و بچه ها رو برد که دستاشون رو بشورن
صبا که خیلی از دیدن دوقلوها هیجان زده به نظر میرسید گفت:
- چند سالشونه؟
- چهار سال
صبا – کوروش کی فوت؟
- سه سال و نیمِ پیش
صبا – چرا همون موقع نیامدی؟
- نمیدونم، میترسیدم، از اینکه این روز رو ببینم ... گریه ام گرفت و گفتم:
مگه میشه بهم رحم نکنند؟
صبا بغلم کرد و گفت: نه، ولی باید فرصت بدی با خودشون کنار بیان
- صاحب خونه بیرونم کرده، کار ندارم، بچه ها سوءتغذیه گرفتن، شدن نی قلیون، مریض میشن
از همسایه ها باید پول قرض بگیرم تا ببرمشون دکتر، لباس ... گریه امانم رد برید و دوباره گریه
کردم، پروشا و نیوشا اومدن دوباره من و میون دستای کوچولوشون گرفتن و گفتن:
- مامان گریه نکن مگه نگفتی که خدا بزرگه؟ میریم پیش خدا
صبا – وای خدای من ! هیفا !
اشکامو پاک کردم و دستای کوچولوشون رو بوسیدم و صبا گفت:
- سهیال، بیا بچه ها رو ببر توی اتاق بازی کنند، حسابی ازشون پذیرایی کن
نیوشا –نه ما نمیریم آخه مامانمون داره گریه میکنه
پروشا – چشماش خراب میشه، ما باید پیشش باشیم غصه نخوره صبا محکم پروشا و سپس
نیوشا رو بوسید و گفت:
- من نمیذارم گریه کنه، وای هیفا این دوتا عروسک دیگه چی هستن
پروشا – ما دختریم عروسک نیستیم که، حرف میزنیم، غذا میخوریم ... عروسک که این کارها رو
نمیکنه خاله صبا پروشا رو بوسید و گفت:
میدونم خوشگلم ... شما برید بازی کنید من و مامان هیفا با هم حرف بزنیم
نیوشا – قول میدی نذاری گریه کنه؟
صبا – اره قول میدم
نیوشا – هر وقت دلت برامون تنگ شد صدامون کن خب؟
لبخندی زدم و جفتشون با دستاشون به من اشاره کردن ...


و بعد دستاشون رو روی قلبشون
گذاشتن و بعد دوباره دستاشون رو تو بغلشون گرفتن منم همین کا رو کردم و دویدن رفتن صبا
گیج گفت:
- چی شده؟
- گفتن دوستت داریم منم گفتم که دوستشون دارم صبا خندید و گفت:
چه جالب این نشونتونه؟ یه آهی کشیدم. صبا گفت:
- توی این سه سال ونیم چیکار میکردی؟
- کوروش سکته کرد، سر بدهکاری هاش، چند ماهشون بود که کوروش سکته کرد و جابجا مُرد،
حتی فرصت نداشت که اگر وصیتی داره بگه، حتی یه نگاه دوباره به بچه هاش بندازه، تو خواب
مُرد، صبح که بیدار شدم دیدم تنش یخه، هفت ساعت از مرگش گذشته بود همون موقع که
خوابیده بود مرده بود. من موندم و این دو تا، شیر خشک،کهنه هاشون، لباسشون، دوا
درمونشون، بدهکاری های کوروش، اجاره خونه .... همه شد یه قوز رفتم بهزیستی و مشکل رو
گفتم، هی امروز و فردا آخر یه روز یه خانمه اومد گفت: - »عروسم باردار نمیشه، میشه اما بچه
اش میافته، اگر رحمتو اجاره بدی، نُه میلیون بهت میده« قبول کردم که حداقل بدهکاری
کوروش روبدم، شکمم که بالا اومد صاحب خونه بیرونم کرد و هر چی هم براش توضیح میدادم
نمیفهمید خیال میکرد که بچه حرومزاده است، اومدم تو یه محله خراب و داغون نشستم و گفت:
- »شوهرم دو ماه پیش فوت کرده اینم بچه خودمه« مادر و دایی بچه که اومدن سراغم گفتم:
خواهرم و شوهر خواهرمن، قراره این بچه رو به فرزندی قبول کنند چون توان نگهداری بچه رو
ندارم، همه باور کرده بودن، بچه رو که بدنیا آوردم دادم بهشون، پول رو که دادن بهم همه رو
بابت بدهکاری کوروش دادم مجبور شدم از اون محله هم بلند بشم رفتم یه محله پایین تر که
بتونم کرایه رو بدم اما کو پول که کرایه رو بتونم بدم؟ همش یک میلیون پول پیش داشتم، هر
ماه از روش کم میشد هر ماه از پول پیش خونه ام رفت الان بعد از دو سال و نیم پول پیش
خونم فقط دویست هزار تومن مونده، هر جا میرم سرکار همین که میفهمند بیوه ام به چشم
دستمال کاغذی به من نگاه میکنند، مردایی که تا دیروز سالم بودن و آروم سر جاشون نشسته
بودن یهو میشن گرگ،حریص میشن،زوزه میکشن، انگار دارن به یه بره بی پناه نگاه میکنند، زیر
گوشم زمزمه می کنند، پیر و جوون، مجرد و متاهل، خسته شدم صبا ... از نگاههای مردم خسته
شدم، از اینکه همه من رو به عنوان یه عروسک خیمه شب بازی میبینند خسته شدم اونقدر
زخم زبون شنیدم، اونقدر توهین شنیدم عین قصاب این مردم سنگ دل به جونم افتادن و تیکه
تیکه ام کردن، تو نمیدونی زیر این چهره های معصوم تک تک این مردم چه هیولایی نشسته این
رو من تو تموم این سالها فهمیدم. تو نمیدونی چقدر سخته که ...

بچه هات با حسرت به رخت و
لباس هم سن و سالهای خودشون نگاه کنند و بعد به تو نگاه کنند و تو جلوشون شرمنده بشی
نمیدونی وقتی شب به بچه هات نون خالی میدی و بوی غذای مردم به مشامشون میرسه و توی
چشمات نگاه میکنند و تو روت نمیشه نگاهشون کنی، چقدر سخته صبا من مرده ام، فقط به
خاطر این دو تا طفل معصوم دارم نفس میکشم، شبی نیست که آرزو کنم دیگه صبحی برام
نباشه حتی در ودیوار هم داد میزنند و میگن اضافه ای، صد بار تا حالا خواستم خودم رو بکشم،
اما ترسیدم، از خدا ترسیدم، یه بار شیر گاز رو باز گذاشتم نیوشا از خواب بیدار شد گفت: »خواب
دیدم خونمون داره اتیش میگیره اما فقط تو داری میسوزی «ترسیدم گفتم:» اتیش جهنمه رفتم
شیر گاز رو بستم «، یه بار تو غذا سم ریختم اما پروشا و نیوشا یهو قبل از غذا چنان دل درد و
استفراغ و بیرون روی گرفتن که به خودم گفتم: اینا کار خداست دست بردار، تو که طاقت درد
بچه ها رو نداری چطوری با دست خودت میخواهی مسمومشون کنی، به تو هم میگن مادر این
بچه ها نخورده دارن میمیرن ... غذا رو که ریختم بیرون بچه ها خوب شدن، انگار که منتظر
بودن من غذا رو دور بریزم. صبا .... صبا بگو من باید چیکار کنم، کجا برم، نه خونوادم راهم میدن
نه خودم دیگه توان زندگی دارم، نه پول دارم خونه بگیرم، نه غذا برای بچه هام دارم، نه کار دارم
که بتونم امرا و معاششون رو بگذرونم ..... تو جای من باشی چیکار میکنی؟ صبا آهی کشید و
گفت:
- میخواهی با خونوادت حرف بزنم؟
- خودم همه اینا رو گفتم
صبا – آره، نمیدونم .... حالا بیا یه چایی بخور یه گلویی تازه کن
- بچه ها کجان، خرابکاری نکنند؟
صبا – نگران نباش تو اتاق دارن بازی میکنند - باچی بازی میکنند؟
صبا – با عروسکها - صبا لبخند تلخی زد و گفت:
- نه من بچه ندارم
- لابد شوهرت، از اونایی که از بچه بیزاره، کوروش هم بچه دوست نداشت اما خدا داد دیگه
صبا – نه من بچه دار نمیشم شوکه نگاهش کردم و گفتم:
شوخی میکنی
صبا – نه خیلی دوا درمون کردم اما فایده ای نداشت، شوهرم هم مشکل داره
- مشکل اخلاقي؟؟؟؟
صبا - نه بابا توام، همین مشکل منو
- خب برید از پرورشگاه یه بچه بیارید
صبا – محمد حسن قبول نمیکنه میگه باید از خون خودم باشه، خیلی بهش اصرار کردم
- میبینی کار خدا رو؟ تو که پولت از پارو بالا میره بچه نداری اونوقت من ... خدایا شکرت ....
پروشا و نیوشا ....
صبا – چیکارشون داری؟
- برم دیگه
- صبا – کجا بری؟
- پی بدبختی و فلاکت
صبا – امشب پیش من بمون
- نه بابا من باید برم صبا جان، نیوشا،پروشا
صبا – امشب شوهرم نیست...


- شوهرت مگه چیکاره است؟
صبا – بازاری اند دیگه
- ا ؟!!! من چرا تا حاال فکر میکردم شوهرت کارخونه داره؟
صبا – تو عروسی من رو یادته؟
- آره هفته بعد از عروسی تو من بله بدبختیم رو دادم
صبا – هیفا اینطوری نگو
- چطوری بگم؟! هر طوری که بگم به اینجا ختم میشه
صبا – تو خودت خواستی
- الهی اون زبونی که بله بدبختی رو گفت لال میشد، اون دلی که عاشق شد درد بی درمون
میگرفت، اون پایی که رفت تو یه کفش که الا و بلا من باید بدبخت بشم فلج میشد صبا من رو
در اغوش گرفت و گفت:
- انشاالله همه چیز درست میشه
- راستی چی شد تو اومدی تو این خونه؟
صبا – مامان و بابا میخواستن اینجا رو بفروشن برن سوئد پیش داداشم، شوهرم اینجا رو ازشون
خرید
- خب پس تو از خونت جدا نشدی؟ صبا خندید و گفت:
نه - تو درست رو خوندی؟
صبا – تا دیپلم
- شوهرت هم دیپلمه است:
صبا – نه بابا مهندسه، تو چی، خوندی؟
- آره دکترام رو هم گرفتم، نه بابا کی میخوندم؟ من که عین تو تو ناز و نعمت نبودم که بتونم
درس بخونم
صبا – راستی خبر داری که اون خواستگارت که تاجر ابریشم بود، تو بازار حجره داره؟
- تو کدوم بازار؟
صبا – بازار همین شوهرم اینا دیگه
- زده که زده چیکار کنم؟
صبا – چقدر خاطرخواهت بود، هنوزم مجردها !
- میخوایی برم زنش بشم؟ صبا خندید و گفت: اتفآقا با شوهرم اینا سلام و علیک دارن
- شوهرت اینا؟ مگه تو چند تا شوهر داری؟!
صبا – شوهرم محمد حسن و برادر شوهرم امیر محمد ....»یهو یکه خورده با چشمای گرد
گفت؟«
امیر محمد؟


- من نمیدونم امیرمحمد است، محمدامیراست خندیدمو گفتم:
از من میپرسی؟
- صبا یه کم نگاهم کرد و گفت: من برم یه تلفن بزنم بیام خب،لباستو در بیار دیگه، امشب
پیش من میمونی، حرف هم نباشه، پروشا و نیوشا عروسک به دست اومدن و گفتن:
- مامان هیفا اینارو ...
- اجازه گرفتین دست زدین؟
نیوشا – ازخاله سهیلا
اجازه گرفتیم
پروشا – مامان هیفا .... اونقدر عروسک تو اتاقش هست که نمیتونی بشماری
- خیله خب مگه شماها ندید بدیدید؟
نیوشا – مامان » اومد تو گوشم گفت«: به ما هم از این عروسکها میده؟
- ا » اخم کردم و گفتم «: دیگه نشنوم ها، برید بزاریدشون سر جاشون
نیوشا – مامان میخواهیم بریم؟
پروشا – نریم مامان هیفا جونم صبا اومد و کف دستاشو به هم مالید و گفت:
- خب،ا بچه ها چرا اومدید برید بازی کنید دیگه !
- ا م ... هیفا .... تو حاضری به خاطر بچه هات هر کاری رو انجام بدی؟
- مثلا چه کاری؟
صبا – کار حلال ، یه ثوابی که هم به نفع تو باشه هم بچه هات
- آره چرا که نه.
صبا –میوه پوست بکن
- خب چه کاری هست؟
صبا – فردا در موردش حرف میزنیم
- خب میذاشتی فردا میگفتی که منم الان فکرم مشغول نشه
صبا خندید و گفت: حالا فعلاً خودت رو اماده کن که فقط جواب مثبت بدی و به هیچ چیز فکر
نکن
- چیه مگه خواستگاره که باید بهش جواب مثبت بدم ؟!!
صبا خندید و گفت: یه جورایی
- یه آهی کشیدم و گفتم: ای بابا، صبا جون بیخیال
صبا – چرا؟!!!
- چون هیچ مردی حاضر نیست یه زن با دو تا بچه رو بگیره
صبا – چرا؟ !!!
- تو که هی میگی چرا؟ تو جات گرمه خبر از بیرون نداری مردا زرنگن فکر کردی که مثل ما
زنها اند که عاشق کس و ناکس میشیم و به خاطرشون همه چیز و زیر پا میذاریم،انگار نه انگار؟!!!
بیخیال پاشو برو برام یه جانماز بیار نمازم رو بخونم.یادمه مادربزرگم میگفت: اونایی که نماز سر
وقت میخونن صداشون هم به خدا زودتر میرسه، خوبه صدام زودتر به خدا میرسه که اینقدر
بدبختیم میترسم اگر من کاهل نماز بودم ..... مگه از اینی که هستم بدتر هم میشه؟تا چادر نمازم
رو سر کردم پروشا و نیوشا اومدن و هر دو هول شده گفتن:
- مامان پس ما چی؟ جانماز ما کو؟ ما هم میخواییم نماز بخونیم و دعا کنیم
صبا – اوه ... خیله خب الان میارم براتون
پروشا – نخون مامان
نیوشا – وضو نگرفتیم
- دست به کمر نگاهشون کردم و صبا جانمازبه دست اومد و گفت:
صبا –اینا واقعاً چهار سالشونه؟ چطوری بچه تربیت کردی؟ اگه منم بچه داربشم میدادم بچه ام
رو تو تربیت کنی
نیوشا – مامان هیفا ... دستمون نمیرسه به شیر اب
صبا – آخ قربونشون برم از جا بلند شدم و رفتم..

تک تک بغلشون کردم تا وضو بگیرن اونم چه
وضویی شروع کردیم به نماز خوندن، صبا هم فیلم برداری میکرد و ما نماز میخوندیم من وسط
ایستادم و نیوشا سمت راست و پروشا سمت چپ ایستاده بود هر کاری که من میکردم اونها هم
انجام میدادندنمازمون که تموم شد به همدیگه دست دادیم و بوسیدمشون و گفتم
- حالا دعا کنیدهردوشون دستای سفید کوچولوشون رو بالابردن و گفتن:
- ای خدا ما رو از این وضعیت نجات بده، مامان هیفا همیشه میگه خدا بزرگه و از همه مهربون
تره، اگر مهربونی کمکمون کن تا مامانمون اینقدر غصه نخوره، الهم صل علی محمد و اله محمد
صبا – الهی من قربونتون برم
هر دوشون من رو بوسیدن و بعد چادر نمازارو از سرشون برداشتن و دویدن و رفتن
صبا – سر نماز چی میگن؟
- حمد و توحید رو بلدن میخونن بقیه رو هم صلوات میفرستن
صبا – همیشه باهات نماز میخونن؟
- هر وقت که من رو سر نماز ببینند ..... جا نماز هارو جمع کردم و گفتم: دوربین رو خاموش کن
میخوام مقنعه ام رو بردارم صبا دوربین رو کنار گذاشت و مقنعه ام رو برداشتمو صبا گفت:
- هنوزم موهات رو کوتاه نکردی؟لبخندی زدم و گفتم: ابی میگفت دختر باید موهاش بلند باشه،
گیسوان یه دختر نشونه اصیل بودنشه به خاطر ابی موهام رو کوتاه نکردم، آخه ابی موهای من رو
خیلی دوست داشت
صبا- هیفا تو واقعا از زیبایی کم نداری بهت غبطه میخورم
- بس کن صبا هیچ کدوم از اینایی که میگی تو زندگی به من کمکی نکرد، بخت و اقبالم
کجاست؟ خدا میدونه
صبا – یادته یه دفعه دیوونه بازی زیاد در آورده بودم مامانم گفت بیایی نصیحتم کنی، وقتی
گفتم از زندگی خسته شدم گفتی: دیوونه اگر خدا داره میندازتت تو پستی و بلندی پس بدون
براش خیلی عزیزی، گفتی هر وقت حس بریدن بهت دست داد به این فکر کن که تو بغل خدا
نشستی، خدا تو لحظه های سخت زندگی تو رو تو آغوش خودش میگیره، حالا چرا خودت
بریدی؟
- من حس بریدن ندارم، من قطع شدم
صبا یکه خورده نگاهم کرد و گفت:- هم امیدت، آدم رو سرزنده میکنه هم ناامیدیت آدم رو از
زندگی سیر میکنه
ن از ازل سیاه بافته شدم از لحظه های خوشی درمانده شدم هر قافله ای که از راه خوشبختی
اومداز قافله های زیادی رونده شدم من قالی بخت آن اخترم آن که حتی در میان آسمان هم دک شدم جای هیچ روزی نیست آری من دارِ قالی سیاه بخت نامیده شدم
صبا – چی میگی دختر تو همش بیست سالته !
- بدبختی که سن و سال نمیشناسه، عین مرگ میمونه میگن یه یارو سنش میره بالا نزدیک
مرگش میشه، میفهمه که میخواد بمیره میره لباس بچه میپوشه و پستونک میزاره دهنش شب
حضرت عزراییل میاد میگه نی نی پاشو بریم..


حضرت عزراییل میاد میگه نی نی پاشو بریم دَدَ، حکایت ماست .
صبا خندید و گفت: دیوونه
صدای بلند افتادن چیزی اومد و جیغ
پروشا:- مامان هیفا !
- یا فاطمه زهرا چی شد؟دوییدم طرف اتاق و دیدیم نیوشا افتاده زمین، پریدم بغلش کردم و سر
و صورتشو دست کشیدم، نیوشا همش گریه میکرد، پروشا باترس گفت:
- مامان دیوونه میشه الان؟صبا پق زد زیر خنده، به پروشا نگاه کردم و گفتم:
- باز از اون حرفا زدی ها .
پروشا – تو اون فیلمه گفت خب
- شما چرا بالا میرید؟ هان؟
پروشا- مامان دعواش نکن الان که خورده زمین خودش داره گریه که میکنه اونوقت تو هم
دعواش میکنی؟صبا باز زد زیر خنده و رو به پروشا گفتم:- با تو هستم
پروشا- داشتیم بازی میکردیم دیگه- یه بار دیگه برید بالای وسیله ای، جایی من میدونم و شما
دو تا
پروشا –مامان خوشگلم عصبانی نشو سکته میکنی هاصبا پروشا رو محکم بغل کرد و بوسید و
گفت:
- قربون اون زبونت برم
- نیوشا مامان کجات درد میکنه؟
نیوشا – دستم
- برای چی بالا رفتی؟ هان؟
نیوشا – بازی میکردیم دیگه
- الان اگر سرت خورده بود به یه تیزی جایی خدایی نکرده من چی کار میکردم؟ هان؟
پروشا – الان مرده بود
زود زد رو گونه اش و گفت: خاک بر سرم
صبا محکم بوسیدش و نیوشا رو بلند کردم و گفتم:
- بیا بریم صورتت رو بشورم پروشا دنبالم اومد و گفت:
ابجی خوشگلم خوبی؟
نیوشا – نه آبجی دستم درد میکنه
پروشا – ییه مامان دستش خوب نشده
- فردا صبح خوب میشه
صبا – میخوایی ببریمش دکتر؟
- نه چیزی نیست .... نگاهم به دوربین افتاد و گفتم:
- صبا این دوربین روشنه؟صبا هول شده گفت: نه نه این چراغ اتوماتیک شه
- مگه دوربین هم اتوماتیک داره؟
صبا – این یعنی هنوز شارژ داره
- مدل جدیده؟!!!
نیوشا – خاله از ما عکس میگیری؟
- خیلی کار قشنگی کردین، حالا عکستون رو هم بگیره؟
صبا – چرا نمیگیرم، معلومه عزیزم صورت نیوشا رو شستم و گفتم:
- از کنار من دیگه تکون نخورید،فهمیدین، .... نشنیدم ....
نیوشا و پروشا – چشم
صبا - فکر کنم سهیلا شام رو آماده کرده، بریم شام بخوریم صبا نیوشا رو بغل کرد و من هم
دست پروشا رو گرفتم و رفتیم پایین و..


- صبا جان، شوهرت همیشه میره خونه برادر شوهرت؟
صبا – نه فقط یکی دو شب ضبط دارن
- ضبط چی؟
صبا – کلیپ، آخه ماشاالل سه تا برادر خیلی صداهاشون خوبه، تفریحی میخوندن ولی الان یکی
دو ساله که تصمیم گرفتم جداً کار بدن بیرون
- بالاخره شوهر تو بازاریه یا خوانندست؟
صبا خندید و گفت:
- همشون بازاری هستن، نساجی دارن، یه حجره بزرگ پارچه فروشی برای کارگاه خودشونه،
همشون رشته تحصیلی شون مهندسیه ولی خوب، به قول محمد حسن از بچگی تو همین کار
بودن و این کار نسل به نسل ادامه داشته، پولش هم ماشالله خوبه و وضع مالی همشون توپه،
محمد جواد که کوچکشونه از بابای من بیشتر مال و منال داره حالا هم یکی دوساله که به
سرشون زده سیدی بدن بیرن امسال خیلی جدی گرفتن، حالا امشب هم یکی از کارهاشون رو
قراره ضبط کنن
- شوهر تو بزرگه است؟
صبا – نه امیر محمد بزرگه است اونم همه رو هدایت میکنه که کی چی کار کنه، کی چیکار
نکنه دو تا داداشها هم آب می خورن به امیر محمد میگن
- لابد از اون آدمای غُد و مغروره که انگار از دماغ فیل افتاده هان؟صبا خندید و گفت:
نه اینطوری که میگی نیست ولی جدیه و با کسی هم شوخی نداره حتی باباجون هم رو حرفش
حساب میکنه، وقتی میگه ماست سیاهه یعنی سیاهه، و واقعاً هم حرفش حرفه، وقتی یه طرحی
رو میریزه بی برو برگرد جواب میده یه کم سخت گیره، مثلا تو کار خیلی ج دی ه، شوخی نیست
که هرهر و کرکر کنی
- وااااا بیچاره زنش لابد میگه »سینه ای صاف کردم و با صدای کلفتی گفتم: « زندگی جدّیه،
شوخی که نیست نفس کشیدن ممنوع خودم وصبا خندیدیمو صبا گفت
- امیر محمد که زن نداره
- چطور داداش کوچیکه زن داره اما اون نه؟
صبا – امیر محمد دو سال پیش ازدواج کرد ولی جدا شد
- خیلی خشک بوده
صبا – نه امیر محمد دچار بی میلی ج*ن*س*ی بود، زنش هم ازش جدا شد
- آخی، مریضه؟
صبا – یک سال درمان شده ولی یه مشکلی هست خندیدم مو گفتم:
الان که درمان شده دیگه زنه نیست
صبا – دقیقاً
- خب بره دوباره رجوع کنه
صبا – زنش ازدواج کرده
- ه ، پس تو آب نمک داشته یکی رو
صبا – نمیدونم دکترش گفته فعلاً قبل از ازدواج رسمس یه زن ص*ی*غ*ه کنه ببینه مشکلش
حل شده یا نه اخمی کردم و گفتم:
نسخه جدیده؟ دکترها هم نسخه های عجیب میبندندخندید مو گفتم:
تو داروخونه ها که زن بسته بندی نیست
صبا – ولی تو خیابون خیلی ها هستن که نیاز به یه پول قلمبه دارن شوکه تو دهن صبا نگاه
کردم و بعد
گفتم:- منظورت کیه؟
صبا – میدونم تو دختر یه تاجر پولدار و سرشناسی، میدونم که تو لیاقت شوهری هستی که پسر...


صبا – میدونم تو دختر یخ تاجر پولدار و سرشناسی، میدونم که تو لیاقت شوهری هستی که پسر
شاه پریون باشه می دونم که بهت بر میخوره .... اما هیفا امیر محمد پولداره هر چی بخواهی
میتونه کمکت کنه میدونم که این کار در شان تو نیست ولی با این شرایطی که تو داری ....
- به چه قیمتی صبا؟ ! من بیوه ام، برچسب بیوه روی پیشونیمه، به اندازه کافی انگشت نمای
این و اون هستم، حالا دیگه کارم به جایی رسیده که بشم عروسک برای چک کردن مرض یه
مرد؟
صبا – اینطوری نگو تو که امیر محمد رو نمیشناسی
- من دو تا دختر باهوش دارم که برای هفت پشتم بست
هصبا –بچه ها رو خودم نگه میدارم
- من حتی یه لحظه هم از بچه ها دور نمیشم
صبا – خیله خوب امیر محمد هم مشکلی با بچه ها نداره
- امیرمحمد .... امیرمحمد ..... مگه اصلا ً من رو دیده که بخواد با بچه های من مشکلی داشته
باشه یا نداشته باشه؟
صبا – امروز قرار بود امیرمحمد یه زن پیدا کنه برای ص*ی*غ*ه کردن یه زن محتاج،
امیرمحمد دست خیر داره، گفت هر زنی رو نمیخواد یه زن محتاج که بهش یه کمک حسابی
کنه که هم مشکل خود امیرمحمد حل بشه هم از یه طرف نمیخواست هر زنی باشه، زن ناکس و
نامرد که فردا تو زندگی اینده اش مشکل ساز نشه، تو اصل و نسب داری، تو یه زن سالم و
صالحی، نیاز به پول داری، امیرمحمد بهت جا میده پول میده، کار میده، اونقدر دستش به اینو و
اونور بنده که خیلی کارها میتونه برات انجام بده ولی تو هم باید یه کاری بکنی که اونم دستش
بره برای کمک یا نه؟
- من اینطور کمک کردن رو نمیخوام
صبا – اخه چرا؟
- گفتم: اولاً که تو همسایه پدر و مادر منی، اگر یه وقت تو با پدر و مادر من
دعوات بشه بعد بهشون بگی که چی میون ما گذشته چی؟ پدرم سکته میکنه
صبا وارفته نگام کرد و گفت: هیفا !!!!!!!!! من اینطور آدمم؟
- نه ببخشید ولی بهم حق بده ..... تو رو خدا حلالم کن صبا که پشیمونی و شرمندگی مو دید
گفت:
- عیبی نداره، تو مطمئن باش پشیمون نمیشی، ببین تو اگر دَم امیرمحمد رو ببینی یهو دیدی
بهت یه چیز گنده هم دادها، دو سال پیش یه زمین سیصد متری رو تو شمال فروخت و داد به
خیریه، هیچکس هم نفهمید چرا این کار رو کرد، امیرمحمد اینطور آدمه، بنده خدا تو که پول
نداری، امیرمحمد به پستت خورده حالا داری ردش میکنی؟ بچه ها دو سال دیگه میخوان برن
مدرسه، یه قد و قواره بچه هات نگاه کردی؟ تو به کار نیاز داری که امیرمحمد میتونه برات جور
کنه، تو به پول پیش خونه احتیاج داری که امیرمحمد میتونه بهت بده ....


این که نمیخواد هتلت بالا بیاد که، فقط چند وقتی باهاش باش، بعد چند
میلیونی بهت میده که بتونی باهاش زندگیتو از این رو به اون رو کنی
- تو روحیه بچه ها تاثیر میذاره
صبا – بچه ها از کجا میفهمند، ماجرا چیه، بگو اومدیم خونه عمو، عمو خوبه، مهربونه، خدا
برامون فرستاده که چند وقتی پیشش بمونیم .... و از این حرفا
- باید فکر کنم
صبا –فکرکردن نداره، دیوونه، امیرمحمد منتظر جواب منه
- تو به امیر محمد چی گفتی؟
صبا –نترس همه چیز مرتبه، این حکمت خدا بوده که امروز من تو رو ببینم و بعد یهو یاد
امیرمحمد بیافتم و برم بهش زنگ بزنم
- از کجا معلوم که امیرمحمد قبول کنه ...
صبا – فردا صبح جواب میده دیگه
- چطوری جواب میده؟ مگه من رو دیده؟!
صبا – پس قبول کردی؟
- صبا بس کن، من اصا ً به تو گفتم قبوله که حرف میزنی، من از این کارها نمیکنم
صبا – دارم راست میگم دیوونه، فکر این دو تا طفل معصوم رو کردی، تو اگر قاب امیرمحمد رو
بدزدی میدونی چی میشه؟تو میشی زنش و یه عمر مرفعی و تو فقط باید به امیرمحمد اونقدر
محبت بکنی که دلشو به تو ببازه، امیرمحمد یه شکست عشقی داشته، کسی که زخم میخوره،
منتظر یه مرهمه اگر تو بشی مرهمش اونوقت امیرمحمد مرهمش رو برای خودش نگه میداره
من محمد حسن رو اینطوری بدست اوردم، دیوونه اینا مثل شمان با اصل و نسبن، باباشون وخودشون تو حجره راه میرن مردم تا کمر براشون خم میشن، پشت به پشت ارباب و ارباب زاده
بودن و الان هم ثروتمندند
آدمهای درست و حسابی اند، من میدونم که نقشمون میگیره
- کدوم نقشه صبا، اون بدبخت مریضه فقط میخواد ببینه خوب شده یا نه بعد من براش چاله
بکنم، نه من این نقشه تو رو انجام نمیدم، نه نه من کلاً این کار رو انجام نمیدم
صبا – کدوم چاله، تو به یه سقف نیاز داری
- من دزد نیستم که دل کسی رو بدزدم
صبا – خیله خب باشه ولی حداقل صبر کن بذار امیرمحمد ص*ی*غ*ه ات کنه به یه پولی
برسی حداقل بتونی دستتو به زانوت بزنی و بگی یا علی تو رو خدا نرو، این شانس دیگه در خونه
ات رو نمیزنه ها، هیفا، من دوستتم دلم میسوزه نه بابات پشتته نه شوهری داری که حمایتت
کنه خودتی و این دو تا طفل معصوم
- چرا حرفتو قبول کردم و اومدم اینجا؟
صبا – اینا همش حکمت خداست، تو درست روزی میایی سراغ پدر و مادرت که امیرمحمد قراره
یه زن ص*ی*غ*ه کنه، من درست ساعتی میام بیرون که تو، تو کوچه ای و داری گریه میکنی
و .... تا من زنگ بزنم به امیرمحمد و بگم اون زن سالم و صالحی که گفته بود روپیدا کردم .به
صبا نگاه کردم و صبا گفت:
- لباسهاتو در بیار دیگه، بنده خدا تو که قبلا...

مشابه این کار رو کردی، اینجا که نمیخواد هتلت
بالا بیاد بعد هم یه کیسه پول، حداقل پول پیش خونت در میاد
نیوشا – نمیریم مامان؟
صبا – نه خاله جان کجا؟ برید بازی کنید
لباسهامو در اوردم چون واقعاً محتاج پول بودم به خاطر بچه هام، فکر کردن نمی خواست جواب
خواه ناخواه مثبت بود، بر پدر فقر بیاد که آدم رو وادار به چه کارایی میکنه رفتم بالا تا بچه ها رو
بخوابونم ....
- نیوشا بیا بخواب
نیوشا – خب اینا رو باید بخوابونم یا نه؟ »اشاره به عروسکها«
- تا سه میشمارم اومدی، اومدی نیومدی دیگه من مامانت نیستم فردا هم باهات قهر میکنم و
دیگه هم دوستت ندارم، یک، دو .....
نیوشا – اومدم، اومدم
پروشا – قصه بگو
- امشب حوصله ندارم
نیوشا – پس لالاییی بخون
- حوصله ندارم، امشب خودتون بخوابید
پروشا – خب پس چرا اومدی ما رو بخوابونی، خودمون میخوابیدیم دیگه
صبا زد زیر خنده و گفت: این یکی خیلی بلبل زبونه هیفا، این کدومشونه نیوشاست؟
پروشا – نه من پروشام این نیوشاست، ببین من شبیه مامانمم»صورتشو چسبوند به صورتمو
گردنمو بغل کرد، نیوشا هم همین کار رو کرد و گفت:
نه من شبیه مامانم
صبا –شما دو تا که یه شکلید!
پروشا – ولی من شبیه مامان هیفام
- بسته دیگه بگیرید بخوابید
نیوشا با صدای خفه گفت: پروشا .... مامان عصبانیه؟
پروشا – اره فکر کنم لولو رفته تو سرش خنده ام گرفت و گفتم:
- پروشا !
پروشا – مامان به خدا نیوشا باهام حرف زد من خواب بودم.
صبح با صدای پچ پچ دخترا از خواب پریدم، چشمام روهنوز باز نکرده بودم که نیوشا با صدای
خفه گفت:
- دیگه نمیتونم تحمل کنم
پروشا هم باصدای خفه گفت:
- آخه اگه بیدارش کنیم میترسم هنوز لولو ا تو سرش باشه
نیوشا – جیشم داره میریزه
- با هول از خواب پریدم و با عصبانیت گفتم:
- نیوشا ! پروشا ! خدایا که، بلند شو ببینم حتماً من باید ببرمت دستشویی خب خودت برو دیگه
پروشا - اونقدر حرف زدی که بلند شد با همون لولو ا !
- پروشا بس کن

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozenavadosevom
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه evbw چیست?