رمان روز نود و سوم 5 - اینفو
طالع بینی

رمان روز نود و سوم 5


انگار داشتم وادارش
میکردم که بغلم کنه خودشم میدونست که نیت میکنه و من عمل میکنم منو به خودش نزدیک
تر کرد حاالا خیالم راحت شد حاالا که پیشونیم چسبیده به سینه ی ستبر و گرمش و گرمای
خودشو به تنم انتقال میده و میتونم از این فاصله ی بی مرز بینمون احساسش کنم باز حس
اعتماد به نفسم تو جونم دویید، یه تردید محض که تموم فراخود منو فرا گرفته بود:
و دوباره یه هم آغوشی عالی و داشتم باهاش....
صدای ضعیفی به گوشم میرسید ولی نمی خواستم که از خواب بیدار بشم، خوابم تازه سنگین
شده بودولی با تکون امیر محمداز کنارم و برداشتن حصار دستش از اطرافم مجبور شدم هوشیار
تر بشم که امیر محمد شاکی صدا زد:«
- هیفا!
»با وحشت چشممو باز کردم نگاهش کردم دیدم پشت سرمو نگاه میکنه برگشتم دیدم
پروشاست«
- پروشا؟!!!برای چی اومدی اینجا؟
»پروشا دست به کمر گفت:«
- تو برای چی اومدی اینجا؟
امیرمحمد- یادش رفت از تو اجازه بگیره
پروشا- ییه عمو تو چرا لباس تنت نیست!
»برگشتم باال تنه ی ب*ر*ه*ن*ه امیر محمدو که ارنجشو به پهلوش جک زده بود با اخم و
شکایت به پروشا نگاه میکرد نگاه کردم حاالا اینو چطوری برای پروشا توضیح بدم ؟
برگشتم طرف پروشا و گفتم:«
- برای چی بیدار شدی؟
پروشا- گرسنه امه
»امیر محمد با همون لحن شاکی اش گفت:«
- بفرما، هی میگم برو بیارش غذاشو بخوره، هی گفتی نه، اَه، آدم تو حریم خصوصیشم باز جویی
بشه خیلیه دیگه »سرشو محکم گذاشت رو بالش و روشو برگردوند
لحفه کنار زدم تا از تخت بیام پایین که پروشا عین مادر فوالد زره گفت:«
- ییییییهههه مامان هیفا !!!چرا لباست انقدر کوتاهه؟اصلا چرا پیش عمو خوابیدی؟
»امیر محمد روشو برگردوند که دیگه پروشا رو از حرف اضافی زدن و باز جویی ساقط کنه که با
عجله گفتم:«
- امیرمحمد، تو بخواب فدات شَم »سریع دست پروشا رو گرفتمو از اتاق بردمش بیرونو گفتم:«
- مگه بهت نگفتم وارد هرجا که در بسته داشت که میخوای وارد بشی در بزن؟
پروشا- زدم باباجان، جواب ندادید
- خیله خب بیا بریم
پروشا- لباست...
شاکی نگاهش کردمو گفتم:
- عمو رو صدا میزنما
»پروشا ساکت و بی خیال به روبرو نگاه کردو دوقدم که برداشتیم گفت:«
- چرا پیش عمو خوابیدی ؟نیومدی پیش ما ؟
- چون...چون...چون عمو شبا می ترسه تنها بخوابه
پروشا- عمو که بزرگه
- خب باشه می ترسه دیگه
»بغلش کردم که از پله ها سریع بریم پایین چون کلا جثته ی پروشا کمی ریز تر از نیوشا بود تا
بخواد از پله ها بیاد پایین کلی طول میکشید تو بغلم گفت:«
- عمو چرا ل*خ*ت بود؟
- میشه فراموشش کنی؟
پروشا- نچ، نه،نمی شه

 ؛آخه هی یادم میاد
- شاید تنت میخاره که یادت هی میاد
پروشا- نه یادم رفت
»غذا براش کشیدمو گرم کردم و گذاشتم جلوش تا بخوره انقدر خوابم میومد که تا سرمو
گذاشتم رو میز خوابم برد...«
پروشا- مامان، مامان هیفا خوردم بریم دیگه
- تموم شد؟دیگه چیزی نمی خوای؟
پروشا –نه
»از پله ها رفتیم باالا و در اتاقشو باز کردمو گفت:«
- نمی شه منو نیوشا هم بیاییم اون جا بخوابیم ؟
- نه عمودعوا میکنه
پروشا- نمی یای منو بخوابونی؟
- نه دیگه خودت، بخواب
»رفتم گذاشتمش رو تختو روشو کشیدمو بوسیدمشو از اتاق رفتم بیرون و وارد اتاق خودمون که
شدم،امیر محمد برگشت نگاهم کردو گفت:«
- دوساعته رفتی یه غذا بدی؟
- ببخشید
»با نگرانی محتوای لیوان عرق نعنا ونباتو هم زدمو،نیوشا و پروشا هم درحالی که روی میزوسط
مبل های نشیمن نشسته بودن و با نگرانی به امیر محمد که عین مار به دور خودش می پیچید
نگاه میکردن «
- نچ،الهی بمیرم، بلند شو اینو بخور
»با ناله در حالی که از درد عصبی شده بود ناله وار گفت«:
- نمیییییی،خورَِم، انقدر تو شکم صاحب مرده ی من این عرق مرق ها رو نریز
پروشا- عمو بخور، می میری ها
- ا !پروشا!زبونتو گاز بگیر »رو به امیر محمد گفتم:«
- برم زنگ بزنم اوژانس؟
»امیر محمد سرشو بلند کردو یکه خورده منو نگاه کردو گفت:«
- همش یه دل درد ساده است
- ولی از صبح داری مثل مار دور خودت می پیچی،رنگت شده عین زرد چوبه،درد هلاکت کرده
نیوشا- میخوای دلتو بمالم عمو؟
امیر محمد- نه عمو
پروشا- میخوای من انگشت کنم تو دهنت حالت بهم بخوره،هر چی خوردی باالا بیاری؟
- پروشا!!!
»امیر محمد یکه خورده پروشا رو نگاه کردوگفت:«
- دیگه اینو از کجا آوردی گفتی؟!!
پروشا- خب یه بار من حالم خیلی بد شده بود مامانم اینطوریم کرد خوب شدم
- اون فرق داشت
»بازوی امیر محمدو گرفتمو و گفتم:«
- یه قلوپ بخور
»امیر محمد عاصی شده گفت:«
- نمیییییتوووونم، بدم میاد،ای بابا ولم کن
- تو رو خدا از درد رنگ و روت همینطوری داره عوض میشه
»به زور لیوانو جلوی دهنش گرفتمو به خوردش دادم «
امیر محمد- اَه چقدر بد مزه است
»پروشا و نیوشا از رو میز پریدنو اومد جلو با هیجان گفتن«:
- کو کو بده ما هم بخوریم...
امیر محمد- اَه،هیس
- هیس، برید باالا ببینم عرق نعنا هم خوردن داره
»نیوشا و پروشا پژمرده حال یه گوشه ایستادن و پایین کاناپه چُنپاتمه زدمو دستمو رو پیشونیش
گذاشتم و گفتم«:
- برم یه حوله گرم کنم، بیارم بذاری رو معده ات؟


امیر محمد- نه نه نه، فقط یه لحظه ساکت باشید
»بلند شدم، روی کاناپه باالا سرش نشستم، رو کاناپه خوابیده بودو خودشو جمع کرده بود، دلم
عین سیر و سرکه براش می جوشید، دستمو به پیشونیش گرفتم و سرشو بلند کرد، رو پام
گذاشتو روشو برگردوندو پیشونیشو به شکمم چسبوند، تنش داشت داغ میشد کم کم عرق
میکرد، حتما مسموم شده
به نیوشا و پروشا نگاه کردمو اشاره کردم برن باالا بازی کنن«
نیوشا- آخه داریم از گرسنگی می میریم
- برید از جا میوه ای یه سیب بردارید بخورید تا من بیام ناهارتونو بدم
»یهو امیر محمد از جا بلند شدو دویید طرف دستشویی با نگرانی پیش دوییدمو گفتم«:
- یا فاطمه الزهرا، امیر محمد...
»رفت تو دستشویی در رو بست و صدای استفراغش میومد با نگرانی گفتم«:
- وای خاک برسرم بالایی سرش نیاد
نیوشا- میمیره مامان؟
- ا !خدا نکنه
»رفتم تو آشپز خونه دنبال دوتا دخترا دوییدن اومدن «
پروشا- مامان غذا بده
- یه لحظه دندون رو جگرتون بذارید، پسره داره می میره...
»دوتا با هم گفتن«:
- ا !خدا نکنه
»شاکی نگاهشون کردمو در فریزر رو تا باز کردم، تا یخ بردارم هر دو تا کمر سرشون تو فریزر
رفت با عصبانیت داد زدم:«
_دنبال چی میگردید ؟تا در یه جا باز میشه می پرید توش بیایید کنار ببینم اومدن کنار رو
نیوشا گفت:
- وای خب مامان به ما غذا بده دیگه
- گفتم الان میام غذا می کشم حاالا هر یه دقیقه بگید
»یخو کوبیدم و توی لیوان ریختم و با یه قاشق مربا خوری رفتم طرف دستشویی که زیر پله ها
بود ودر زدم«:
- آقا امیر محمد...آقا امیر محمد در رو باز کن ببینم
»امیر محمد در رو باز کرد رنگ تو صورت نداشت، زدم رو گونه امو گفتم«:
- الهی بمیرم
»دستمو انداختم دور کمرشو کمکش کردم تا روی مبل های سفید تو هال نشست وگفتم«:
- امیر محمد جان، این یخو بخور حالت جا میاد، تهوع رو خوب میکنه
»امیر محمد سرشو رو دسته مبل گذاشتو گفت«:
- نمی خورم
- الهی فدات شم یه قاشق بخور حالتو جا میاره
بازاری گفت:
- هیفااااا
- جان ؟جان؟»یه قاشق ب یخ های داخل لیوان زدمو مقابل دهنش قرار دادمو گفتم«:
- امیر محمد دهنتو باز کن قربونت برم؟
- امیر محمد سرشو بلند کرد شاکی نگاهم کردو گفتم:
- تا صبح باالا میاری ها برم برات نوشابه سیاه بخرم میگن اونم برای...
»شاکی و غیرتی گفت:«
- لازم نکرده
»دهنشو باز کرد قاشق یخو گذاشتم تو دهنشو گفتم:«
- باشه حرص نخور، یخو بجو
»امیر محمد باز سرشو رو مبل گذاشتو گفتم:«


برم لباساتو بیارم بپوشی بریم دکتر؟
»امیر محمد با اون حالتی که داشت گفت:«
- نعععععع
- باشه سرتو بلند کن یخ بدم بهت
نال وار گفت:
- حاج فهیم خدا لعنتت کنه که معلوم نیست تو غذاهات چی می ریزی که من بد بخت هر چند
وقت یه بار باید اینطوری بشم،خراب بشه اون طباخیت،بر دهنی که نمی تونه جلوی خودشو
بگیره لعنت....
»یهو یاد بچه ها افتادم صداشون نمی اومد صدا کردم«:
- نیوش، پروشا
امیر محمد- حالا اونا کار ندارن این صدا میکنه
- آخه صداشون نمی یاد
»پروشا و نیوشا با دهن های دور تا دور چرب اومدن و گفتن:«
- بله؟مامان
- چیکار میکنید؟
نیوشا- داریم غذا میخوریم
- چطوری مامان؟
پروشا- صندلی گذاشتیم رفتیم باالا گاز از تو قابلمه میخوریم ...
»امیر محمد دوباره از جا پرید و دویید و رفت دستشویی اینطوری نمی شد داره تلف می شه
رفتم زنگ زدم به اوژانس و اومدن بهش آمپول زدنو سرم وصل کردن ودوتا ذآمپول هم به سرم
زدن و یه سری دارو دادنو رفتن بعد سرمی که زدن دیگه باالا نیاورد...
تا صبح همین طوری باالا سرش نشسته بودم از نگرانی خوابم نمی برد، هر نیم ساعت یه ساعت
بیدار میشدو بی جون میگفت:«
- هیفا بخواب
دوباره از ضعف چشماش بسته می شد، دم دمای صبح نماز صبح که خوندم داشتم تسبیح
میزدم که دیدم صدام زد«
- هیفا
- جان؟بیدار شدی ؟
»امیر محمد نیم خیز شده نگاهم کردو گفت:«
- نخوابیدی؟
»لبخندی تلخ زدمو گفتم:«
- نه دلم شور میزد، حالت بهتره
»سری تکون دادو گفت«:بیا این سرمو از دستم در بیار میخوام برم دستشویی
»سرمو ازش جدا کردمو دست رو پیشونیش گذاشتمو دیدم تب نداره«
- بشین برم لباس بیارم لباستو عوض کنم
»امیر محمد سری تکون داد و رفتم براش لباس آوردمو چادر مغنه ی نمازمو در آوردم رو تخت
نشستم و تی شرتشو در آوردم و دستمو رو سینه اش گذاشتم و سر بلند کردم که) بگم خدا رو
شکر تنت خنکه دیگه داغ نیست( که نگاهم با نگاهش برخورد کرد و تو هم گره خورد، آهسته
موهامو کنار شقیقه امو کنار زدو گفت«:
- خسته ات کردم
»کف دستشو بوسیدمو گفتم:«
- نه همین که دیدم حالت جا اومده تموم خستگیم رفت
»اومد جلو گوشه ی لبمو بوسید یعنی تو بدترین وضعیت حاضر نیست کاری که دلش میخوادو
انجام بده باید منو از پا در بیاره تا به نیتش برسه، دستمو به احاطه ی صورتش در آوردمو بوسه
گاهمو بوسیدم تازه خستگیم از تنم در اومد،آهسته پشتمو نوازش کردو سرمو عقب کشیدم و
گفت:«
- تو بخواب
- بیا کمکت؟ سرت گیج نمی ره؟


امیر محمد –نه خوبم تو بخواب
جانمازمو جمع کردم وسرم به بالش نرسیده خوابم برد....
»وقتی از خواب بیدار شدم دیدم جای امیر محمد کنارم خالیه، برگشتم به ساعت پا تختی نگاه
کردم دیدم یازده است، یعنی رفته سر کار؟ به پاتختی سمت اون نگاه کردم که ببینم سویچ و
موبایلش هست یا نه ؟دیدم نه، پس رفته سرکار خودمو کش دادم تلفنو از روی پاتختیه سمت
جای امیر محمد، برداشتمو شماره اشو گرفتم و بعد چند تا بوق جواب داد:«
- بله؟»تند تند شروع کردم به گفتن:«
- سالم،آقا امیر محمد ؟!!!برای چی رفتی سرکار؟چرا منو بیدار نکردی؟شما حالت هنوز جا
نیومده، باید استراحت میکردی...
امیر محمد- هیفا هیفا گوش کن...
- لابد هم گرسنه رفتی؟ من اصا نمی دونم چطور تا الان خواب بودم؟چطور بیدار نشدم؟اصلا
ببینم...
»امیر محمد مقتدر و با تحکم صدا زد:»هیفا«تا ساکت بشم و عین طوطی تند تند حرف نزنم و
امان حرف زدنو به اونم بدم ساکت شدمو آروم تر و مسالمت آمیز تر گفت:«
- زبون به دهن بگیر دختر!حالم خوبه
- شما دیشب دور از جونت داشتی می مردی باید امروز و استراحت میکردی
امیرمحمد- صبح حالم خیلی بهتر بود
- نباید می رفتی، اگر نری حجره کارا لنگ می مونه ماشاءالله سه نفر دیگه هم اونجا هستن که
به کارا رسیدگی کنن،الان بدن شما ضعیفه، ضعف داری،این طور کار کردن گناهه..
امیرمحمد- هیفا،من حالم خوبه الکی نگران نباش، خدا حافظ
- ا ِ ! صبر کن
»امیر محمد بی حوصله گفت:«
- باز چیه؟
- ترو خدا ناهار اونجا رو نخوریا من خودم غذا براتون میارم
»امیر محمد با خشم و صدای دورگه ولی آروم گفت:«
- لازم نکرده، دیگه چی؟
- پس چی؟ دوباره غذای اونجا رو بخورید معده درد بگیری؟
»با تحکم و اتمام حجت گفت:«
- هیفا،دوست، ندارم، اینجا ببینمت، فهمیدی یا نه؟
- نه،شما به فکر خودت نیستی و این وظیفه ی منه که به فکرت باشم
امیر محمد- فعلا لازم نکرده وظیفه تو از این حیث انجام بدی
- نه،خدای نکرده معده ات یه درد نا علاجی میگیره و یه عمر پشیمونی می مونه
این که نشد کار؟یا غذا نمی خورید یا اگر هم بخوری فاسدشو می خوری
امیرمحمد- اینجا ده تا طباخیه، یکی کارش خوب نیست بقیه که اینطوری نیستن
- نه نه نه،غذای بیرون نه، الان معده ات مریضِ نباید هر غذایی رو بخوری،میخوای بری کوبیده
و دیزی ...رو بخوری دیگه، که ایناهم برای معده ای که تازه...
امیر محمد آروم گفت:
- گوشی،»بلند گفت:«بله باباجون؟ من تو انبارم....الان میام چشم...الو هیفا گوش بده بشنو چی
میگم،بلند نمی شی بیای اینجا وسلام، خدافظ
» گوشی رو قطع کرد بی ادب

حداقل خداحافظی منو بشنو بعد قطع کن، فکر کردی هیفا
کوتاه میاد نه من یه دنده تر از اُلتی ماتوم دادن های توأم
بلند شدم ربدوشاممو پوشیدمو از اتاق رفتم بیرون ببینم این دوتا وروجکا کجان که منو بیدار
نکردن؟ شب،نصف شب باالا سر آدمند حاالا که باید باشن و بیدار کنن نیستن، رفتم دیدم تو
اتاقشون دارن بازی میکنن
تا منو دیدن سلام دادنو شاکی گفتم:«
- علیک سلام، از کی بیدارید؟
نیوشا- از وقتی که عمو بیدار بود
- چرا منو بیدار نکردید؟
نیوشا- عمو گفت
- صبحونه خوردید؟
پروشا شاکی گفت:
- بله تازه عمو کلی هم دعوامون کرد که اینو بخورید اونطوری نخورید، پروشا بشین بخور،پروشا
راه نرو نخور نریز، پروشا چای داغ، انقدر پروشا پروشا کرد غذا کوفتم شد
- امیر محمد بهتون صبحونه داد؟
پروشا –نخیر، لقمه نکرد
- لقمه میکرد میداد دستتون که من شاخ در میاوردم، خودشم چیزی خورد؟
نیوشا- چای خورد
»رفتم لباسمو عوض کردم بعد هم رفتم آشپز خونه و سریع یه زرشک پلو با مرغ که تو تایم
کمتری حاضر میشه رو بار گذاشتم،تا غذا حاضر بشه توی دوتا ظرف جدا گانه سالادها و ماست هم
گذاشتم، غذا که جا افتاد توی یه قابلمه قشنگ، پلوی زعفرونیو زرشکو روی پلوی سفید تزیین
کردمو ....
رفتم لباس پوشیدمو نیوشا و پروشا رو صدا کردمو گفتم:«
- غذا براتون می کشیدم، شما بخورید تا مامان بیاد
»هردو از جا بلند شدن و باالا پایین پریدن که ا الا و بلا ما هم باید بیاییم سر آخر تسلیم شدمو، از
آژانس یه ماشین گرفتمو راهی بازار شدم ...
الحمدالله اون وقت از روز خیابونا خلوت بودتقریبا 54دقیقه ای ازاینورشهر به اون سرشهر
رسیدیم،میدونستم تو کدوم بازار و صنف هستن ولی دقیقا نمیدونستم حجره اشون کجاست برای
همین پُرسون پُرسون پیداشون کردم،نیوشا یه طرف چادرمو گرفته بود پروشا یه طرف دیگه رو،
به دم در حجره که رسیدم هنوز یکی دوتا مشتری داشتن و سر هر 5نفرشون شلوغ بود به ویژه
امیر محمد که داشت با مشتری حرف میزد اما محمد جواد که یه دفتر بزرگ دستش بود و دم
قفسه های غول پیکر ایستاده بود،روشو طرف ما برگردوندو تا ما رو دید لبخندی شادمانه زد و
دفتر رو بست و گذاشت رو میزو اومد طرفمونو گفت...


سلاااااام،خوش اومدین،شما؟اینورا؟»جلوی پام چنپاتمه زدو دخترا رو تو آغوش کشیدو گفت:«
- سلام خوشگلای عمو
نیوشا و پروشا بغلش کردنو بوسیدنشو محمد جواد هردوشونو بغل کردواز جا بلند شدو گفت:
- بفرما تو چرا ایستادی...باباجون
»باباجون که با مشتری حرف میزد با صدای محمد جواد همراه با صورت امیر محمد به طرفمون
برگشت و منو دیدن باباجون با روی خوش گفت:«
- به به، هیفاخانوووم
لبخندی زدمو گفتم:سلام ‌حاج آقا
باباجون- سلام باباجون »چشمش به دخترا افتاد اصلا مشتری رو یادش رفت اومد نزدیک محمد
جواد و گفت:«
- سلام دخترای خوشگل من،ای بی معرفت ها مگه به باباجون قول ندادید که میایید
پیشش؟»باباجون پروشا رو از محمد جواد گرفتو گفت:«
- اول یه بوس به باباجون بدید ببینم
پروشا باباجونو بوسیدو گفت:
- خب ما رو نیاوردن دیگه
»نگاهم به امیر محمد افتاد اوه اوه عین لبو سرخ شده داره خون خونشو میخوره نگاه عصبیشو از
من گرفتو خیلی محترمانه رو به مشتری، عذر خواهی کردو محمد حسنو صدا کرد، محمد حسن
تا اومد جای امیر محمد چشمش به من افتاد خندید و دستشو از دور به معنی سلام بلند کردو
سر تکون دادم و امیر محمد گفت:«
- به کار آقایون رسیدگی کن
»محمد حسن طرف مشتری رفت و امیر محمد به طرف ما اومد،با اون قدمای بلند و محکمی که
برمیداشت دل منو به شور مینداخت به واقع که اصال خوشش نیومده بود که منو اونجا دیده
بود،رگ گردنش متورم شده بود و عضلات فکشو منقبض کرده بود و اخماشو چنان در هم
کشیده بود که دیگه جایی برای انقباض ابرو هاش نداشت، باباجون رد نگاهمو گرفت و برگشت به
امیر محمد نگاه کرد، امیر محمد تا بهم رسید بدون نه سلامی نه علیکی گفت:«
- بهت نگفتم »نیا«؟
- سلام
باباجون- امیر محمد!
امیرمحمد- مگه بازار هم جای زنه باباجون؟
باباجون- پس این همه زن تو بازارمیان میرن، مردن؟
»امیرمحمد شاکی گفت:«
- بلند شدی اومدی اینجا که چی؟
- به خدا دلم آروم نگرفت»به باباجون نگاه کردمو گفتم:«حاج آقا به خدا اگر بدونید دیشب چی
شد ....
امیر محمد- خیله خب، توضیح رویداد نده
باباجون- چی شده بود دخترم؟!!!
»امیرمحمد منو شاکی نگاه کردوگفت:«
- هیچی حاجی،چیزی نشده بود
- چرا حاج آقا، معده درد شدید گرفته بودن مسموم شده بود، به خاطر غذاهای فاسد همین
طباخی ای که غذا ازش میخردید، گفتم اگر غذا نیارم یا غذا نمی خوره یا از سر گرسنگی دوباره
همین غذا های مونده ی اینجا رو میخره میخوره، حداقل غذای خونه تازه استفاد ه نشده....به
خدا اگر صبح بیدار شده بودم قبل اینکه بیاد غذا رو آماده میکردم که ....

 با خودش بیاره ولی
نمیدونم چرا خواب موندم...
امیر محمد- من به تو گفتم»نیا« یا نه؟
سر به زیر انداختمو گفتم:
- آخه نمی آوردم...»امیر محمد شاکی ترو محکم تر گفت:«
- جواب منو بده گفتم یا نه؟
- امیر محمد!کوتاه بیا
امیر محمد- حاجی اجازه بده یه لحظه،با تو أم هیفا
- بله گفتید»شاکی ومقتدرانه گفت:«
امیر محمد –پس چرا الان جلوی چشم منی؟
باباجون به دخترا که بغض کرده امیر محمدو نگاه میکردن نگاه کردو پروشا رو داد بغل محمد
جواد که عصبی به امیر محمد نگاه میکردو گفت:
- دخترا رو ببر اونور
محمد جواد هم سریع از ما دور شد و باباجون دومرتبه گفت:
- امیر محمد !اصلا کارت درست نیست این چه طرز برخورده با این بنده خدا...
»امیر محمد چشماشو رو هم گذاشت تا خودشو کنترل کنه و با تن صدای آروم تر رو به باباجون
گفت:«
- پدر من، یه لحظه خواهش میکنم...»دوباره به من شاکی نگاه کردو گفت:«
- با توام، پس چرا الان اینجایی؟
بی قرار به اطراف نگاه کردمویه آن چشمم به یکی ازمشتریهای که محمد حسن باهاشون حرف
میزد خورد که داشت برانداز کنده و خریدارانه منو نگاه میکرد، سریع اخممو در هم کشیدمو به
امیر محمد نگاه کرد، امیر محمد هم تیز تر از این حرفا بود که نفهمه سریع برگشت به طرف نگاه
کردو بعد بازوی منو گرفت و از محوطه ی نگاه اونا دور کردو به یه طرف دیگه ی حجره کشوند و
با حرصی که داشت رگ گردنشو میدرید با صدای دورگه ی آروم وخفه گفت:«
- واسه اینه که میگم نیا،بکش جلو اون شالتو همیشه ی خدا وسط سرته »شالمو جلو کشیدمو
با همون اخم گفت:«قشنگ،درست و حسابی موهاتو تو کن اینطوری نه...
»طاقت نیاوردو خودش شالمو جلو کشید و موهامو تو کردو گفت«
- دفعه ی آخرته که اینجا می بینمت،خبر مرگم، نون وپنیر میخوردم
»باباجون با محمد جواد و دخترا اومد ویه چشم غره به امیر محمد رفتو گفت:«
- باباجان دستت درد نکنه ما رو هم از شر غذا های فاسد اینجا نجات دادی»آهسته زد به پشتمو
با خنده گفت:«
- مگه اینکه تو به فکر ما باشی
»لبخندی تلخ زدمو به امیر محمد نگاه کردم یه شلوار کتان مشکی و بلوز جذب مشکی و کت
کبریتی قهوه ای پررنگه اسپرت پوشیده بود دستشو باز تو جفت جیبای شلوارش فرو کرده بود و
منو شاکی نگاه میکرد بی قرار نگاهش کردمو گفتم«:
- خب ببخشید
امیرمحمد- دلم میخواد یه بار دیگه تو بازار ببینمت
- نچ،خب اگر حرف ...
»امیر محمد پرید وسط حرفمو دست چپشودر حالی که تنها انگشت اشاره اش باز بود، باال گرفتو
تاکیدی گفت:«
- نمی شنوم، ...

 اون چیزی رو که باید بگی
»باباجون با خشم خفه گفت:«
- امیر!
امیر محمد همچنان با اخم نگام میکردو گفت:
- هوووم ؟جوابم یه کلمه است...هیفا
»سرمو بلند کردمو گفتم«:
- چشم
امیر محمد- آهان،اینه
»دستشو دراز کرد طرف پروشا که هنوز تو بغل محمد جواد بود و بغلش کرد و دستشو طرف
نیوشا دراز کردو گفت:«
- نیوش، بیا»معمولا الف آخر اسم نیوشا رو نمی گفت«
نیوشا دستشو گرفت و مشتریا اومدن طرف ما تا با آقایون خدا حافظی کنن ولی گویا خدا
حافظی یه بهونه بود برای این همه به جلو پیش اومدن تا اینور حجره به اون بزرگی،امیر محمد با
سرش آروم اشاره کرد که بیام کنارش بایستم، رفتم کنارش ایستادمو با چشمش به ارنجش نگاه
کرد،آرنج دستشو گرفتم با وجود اون تعصب مسخره اش ولی یه حس خوبی پیدا کردم که
میخواست به مشتریا بفهمونه که من با اونم،بهم نگاه کرد وقتی مطمئن شد که سرم به زیره و
چشم تو چشم مشتری نیستم انگار خیالش راحت شد که با روی باز شروع به خداحافظی با
مشتری کردی ولی همین که مشتریه پشت کرد زیر لب یه فحش پدر مادر دار دادو گفت:
- عوضی شدن مردم، دیگه حیا ندارن جلوی چشم شوهرِ طرف چشمشو در میارن
»محمد حسن اومدطرفمونو با خنده گفت:«
- السلام علیک خانم، حاالا دیگه سایه اتون انقدر سنگین شده؟شنیدم صبا رو هم دیگه تحویل
نمیگیری؟
- سلام،نه به خدا، صبا گفته؟حالش خوبه؟
امیرمحمد- آره خوبه، من برم بچه ها رو سوار تاکسی کنم بیام
محمدحسن- وایستا ببینم من دختر خوشگلاموندیدم »تا دستشو دراز کرد طرف نیوشا تا بغلش
کنه، امیرمحمد نیوشا رو عقب کشیدو گفت:«
- آخر هفته می بینیشون، بیا هیفا
نیوشاخودشو عقب کشید تا جلوی حرکت امیر محمدو بگیره امیر نگاهش کردو نیوشا گفت:
- یعنی عموها و باباجونو نبوسیم؟
امیرمحمد نیوشارو به طرف خودش کشیدو گفت:
- نع،شما هم هر کی رو می بینید ببوسید، پس فردا بزرگ میشید همین عادت بمونه روسرتون،
هر مردی رو که دیدید یه عمو و دایی بذارید تنگشو برید ببوسینش
- وا!!!آقا امیر محمد اینا همش 5سالشونه!
»محمد جواد زد زیر خنده و محمد حسن گفت«:
- غلط کردی بگو حسودیم می شه
»امیر محمد که چند قدم جلو تر از من بود برگشتو گفت«:
- هیفا..


- ،خدا حافظ حاج آقا به حاج خانم سلام برسونید، آقا محمد حسن شما هم به صبا سلام
برسونید
»سریع خودمو به امیر محمد رسوندم و از حجره رفتیم بیرون ولی انقدر تند راه میرفت که نیوشا
به پاش میدویید منم عقب میوفتادم ازش، ایستاد و برگشت
نگاهم کرد و رسیدم بهشو گفت«:
- بکش جلو اون شالتو، چادرتو جمع کن عین زرو فقط نقش شنل داره برات؟کنار من راه بیا
نیوشا- وای عمو آروم بریم پام درد گرفت
»آرنج امیر محمدو گرفتمو گفت«:
- اینجا ارنجمو نگیر، همه آشنان
آرنجشو ول کردم خب نمیخواست آشناهاش بفهمند زن ص*غ*ی*ه کرده، براش افت داشت
کلی برو بیا دارن، سر شناس هستند ...با اینا دلمو توجیه کردم تا اروم بگیرم و بغضمو قورت بدم
که در حدش نیستم که جایگاهی ندارم که حتی دستشو بگیرم فقط تو خونه اشه که نقشمون
تغییر میکنه تازه تو خونه هم نه تو اتاقش نه تو تختش...
دستشو باالا برد و یه تاکسی نگه داشت و در عقبو باز کردو دخترا رو فرستاد داخل و از خمیدگی
صاف شد و به من نگاه کردو شاکی آروم گفت:
- اون لامصبو بکش جلو
شالمو درست کردمو گفت:
- رسیدی خونه زنگ میزنی بهم
سری تکون دادمو نشستم و در رو بست و گفت:
- آقا سعادت آباد خیابون کاج، چقدر می شه؟....
راننده حرکت کردو نیوشا گفت:
- مامان،بُخت النحس یعنی چی؟
- چی؟!!اینو از کجا یاد گرفتی
پروشا- عمو محمد جواد به عمو محمد حسن گفت:»امیر محمد مثل بخت نحس می مونه «تازه
عمو محمد حسن هم گفت:»بس که احمقه«
- ییه مامان زشته عموها شوخی کردن ولی شما ها یاد نگیریدا
نیوشا- گرسنه امه
- الان می رسیم بهتون غذا میدم
* * *
بهار بود ولی انگار که زمستونه، امیر محمد از بازار برای دخترا دوتا بارونی یه رنگ و یه شکل
خریده بود، بابا جون و محمد حسن و محمد جواد که هر چی می دیدن و خوششون میومد برای
دخترا می خریدن، انگار نیوشا و پروشا خوب تونسته بودن توی دل مردای خونواده جا باز کنن با
اینکه مدت کمی بود که وارد زندگیشون شده بودیم
اون شب قرار بود خونه ی باباجون اینا باشیم، جفت دخترا شلوار جین پوشیده بودن و بلوز های
سرخابی و موهاشونو خرگوشی بافته بودم
امیر محمد ماشینو پارک کردو رو به دخترا برگشتو گفت:
- بارونی هاتونو بپوشید، میخواییم پیاده بشیم خیس نشید
نیوشا- این مال منه برای تو اینه
پروشا- نخیرم مال من اینه برای تو، اینه
امیر محمد- باز شروع شد ؟چه فرقی میکنه هر دو یکیه؟
پروشا- نخیر، برای من خوشگل تره ولش کن نیوشا»جیغ کشید:«مال منه
نیوشا هم جیغ کشید- مال منه
پروشا موهای نیوشا رو کشیدو نیوشا هم جیغ زد


- ماماااااااااااااان!
امیر محمد داد زد، یه دادی که پرده ی گوش من پاره شد، تا پروشا موهای نیوشا رو ول کرد و
امیر محمد با عصبانیت گفت:
- پروشا یه بار دیگه موهاشو بکشی خودت میدونی
پروشا با بغض گفت:
- خب اونم...
امیر محمد انگشت اشاره اشو رو بینیش گذاشت و گفت:
- هیس!نمیخوام بشنوم
پروشا با گریه گفت:
- تو همش منو دعوا میکنی
امیر محمد- میگم هییسسسس
»امیر محمد کمربند ایمینیشو باز کردو با اخم به بچه ها نگاه کردم که حاالا عین آدم داشتن
بارونیشونو می پوشیدن،امیر محمد پیاده شدو در طرف پروشا رو باز کردو بغلش کرد، چون
ماشینش شاستی بلند بود،پروشا هم ریزه میزه بود نمی تونست از ماشین بیاد پایین برای همین
بغلش کردو گفت«:
- تو بغلم بمون، زمین خیسه میخوری زمین
پروشامغرورانه گفت:
- نمی خورم
»امیر محمد گذاشتش رو زمینو اومد اینور تا نیوشا رو پیاده کنه، پیاده شدمو گفتم:«
- پروشا بیا اینور ...
»ش لپ،صدای یه چیزی اومد منو امیر محمد به هم نگاه کردیمو امیر محمد نیوشا رو زمین
گذاشتو در ماشینو بست و صدای گریه پروشا اومد
هر دو رفتیم اون سمت ماشین و دیدیم خورده زمین کل هیکلش شده گ ل خالی امیر محمد با
عصبانیت گفت«:
- وای پروشا وای از دست تو نگاش کن! کل هیکلش شده گل
»پروشا رو روی هوا بلند کردو با عصبانیت گفتم:«
- بزنمت پروشا؟آخه تو چرا انقدر سر به هوایی بچه؟
»پروشا با گریه گفت:«
- خب من چیکار کنم کوچولو ام؟بزرگ نمیشم
- بزرگ میشی، عُرضه ات رشد نمی کنه،گند زده به هیکلش
امیرمحمد- براش لباس آوردی؟
- آره،آخه بچه با این ریختت هر کی ببینتت که می گرخه
پروشا- می خوای برم بمیرم؟
»امیر محمد و طی این هفته ها اولین بار میدیدم که میخنده و صدای خنده اشو مثل بقیه مردا
بلند، ولی صدای خنده ی اونو دوستداشتنی میدیدم«
- باز فیلم دیدی پروشا؟
امیرمحمد- تو چرا انقدر کوچولویی هان؟
پروشا- من که نمیدونم خب از مامانم بپرس اون منو به دنیا آورده
- نیوشا، دستم بگیر تو نخوری زمین حاالا
»زنگ در رو زدمو در باز شدو با ورود ما تموم اهل خونه اومدن تو ایوون البته که صبا اینا هم
بودن مادر جون تا پروشا رو دید گفت:«
- خدا مرگم بده تو چرا این ریختی شدی مادر؟
- خدا نکنه حاج خانم، خورد زمین
باباجون –قیافه اشو باباجون قربونت بره
محمد جواد- خب امیر محمد بچه رو بغل کن دیگه
امیر محمد- تو بغلم بود ولی ایشون یه کم غد تشریف دارن خواستن خودشون بیان که خورد
زمین
محمد حسن- یه عکس خوشگل ازت بگیرم پروشا؟
»صبا اومد طرفمو داشتم کفشای نیوشا رو در میاوردم و گفتم:«
- سلام، خوبی؟


صبا- سلام خیلی بی معرفتی به خدا، چرا یه زنگ نمی زنی ؟
- به خدا شبو روز خودمم با این دوتا گم میکنم،تو چه خبر؟
»محمد جواد نیوشا رو بغل کرد و رفت و صبا گفت:«
- مامانم اینا اومدن ایران ایندفعه با داداشم ایران میمونن، دنبال خونه برای اونا بودیم،گرفتار این
سلیقه ی مامانم بودم
- ببخشید حاج خانم یه حوله میدید پروشا رو ببرم حموم بشورم؟
»محمد جوادو محمد حسن زدن زیر خنده و امیر محمد گفت:«
- اذیتش نکنید،حرصشو برای چی در میارید؟ شوخی میکنن عمو
محمد جواد- پروشا میدونستی اگر مامان هیفا نشورتت تا صبح خشک میشی؟ میشی کوزه؟
پروشا با ترس گفت:عمو امیر محمد!
امیر محمد- محمد جواد انقدر چرت نگو
مادر جون – امیر محمد بذارش زمین بچه رو دیگه
امیر محمد- آخه یه جوری خورده زمین که شده گلوله ی گ ل برم بذارمش تو حموم هیفا بیا
مادر جون حوله رو داد دستمو پروشا رو بردم حموم شستم و لای حوله پیچوندمشو آوردمش
بیرون،همه تا پروشا رو لای پتو دیدن همچین سر و صدا راه انداختن!! صدای باباجون از اون
میون از همه سر تر بود
- حاج خانوم، لباسای پروشا رو کجا پهن کنم ؟
مادر جون- مادر چرا با دست شستی ؟مینداختم ماشین لباس شویی
- آخه همش دوتا تیکه لباس بود ...»به جمع نگاه کردم امیر نبود و گفتم:«
- آقا امیر محمد کجان؟!
مادر جون- رفت ساک لباس بچه ها رو بیاره تا بچه ام سرما نخورده لباس تنش کنی
»امیر محمد اومد داخل و یه سره رفت طرف باباجون که پروشا تو بغلش بود و پروشا رو از
باباجون گرفتو گفت«:
- هیفا، بیا لباساشونو آوردم،نیوشا بدو لباس تو هم عوض کنه
»با امیر محمد رفتیم تو اتاق و امیر محمد از تو اتاق گفت:«
- محمد جواد بخاری رو زیاد کن
لباس بچه ها رو تنشون کردمو رفتیم بیرون، مادر جون سشوار آوردوگفت:
- پروشا مادر جون بیا موها تو خشک کنم،بشین رو پای من موها تو خشک کنم
»پروشا رو ی پای مادر جون نشستو ولی مگه شیطونی امان میداد که مادر جون موهاشو خشک
کنه آخر هم یهو برق رفت همه جا تاریک و ظلمات شده بود، پروشا و نیوشا هر دو با وحشت
صدام زدن«
- بشینین سرجاتون تکون نخورید
»هر دو زدن زیر گریه و باباجون گفت«:
- نترسید دخترای من برق رفته
امیر محمد –بشین همون جا، تا...روشن...مگه بهت نمی گم بشین ؟چرا راه می افتی؟هان؟
نمیدونم کدومشونو گرفته بود،که صداشونم در نمی اومد بالاخره یه نوری به نور شعله های
بخاری اضافه شد


اونم نورفندک امیر محمد بود که دیوار کوب ها ی گازی رو باهاش روشن
کرد دیدم نیوشا ا تو بغل امیر محمده خودشو سُر داد از بغلشو دویید طرف من، پروشا هم از رو
پای مادر جون پرید پایین و دویید طرفم
»محمد جواد که رفته بود بیرون باباجون بهش گفت:«
- محمد جواد فیوزه؟
محمد جواد –نه باباجون برق کل کوچه رفته
»یه رعده برق بلند یهو زد، که من خودم یه متر از جا پریدم وترسیدم وای به حال بچه هام که
تو بغلم بودن با ترس گفتن«:
- چی بود؟
»صبا با خنده از ترسیدن من گفت:«
- هیچی خاله، رعد برق بود
»محمد حسن با خنده گفت«:
- هیفا خانم شما هم ترسیدیا؟
»صباپررنگ تر خندیدو گفت«:
- اصلا از پرش اون بچه ها ترسیدن
» نیوشا دم گوشم گفت:«
- مامان،من جیش دارم
- الان؟الان تو تاریکی من نمی برمتا خودتو نگه دار تا برق بیاد
»انقدر آروم گفتم که کسی نشنوه ولی انگار حواس امیر محمد خیلی به ما بود که گفت«:
- خب ببرش دیگه
»همه پرسشگرا امیر محمدو نگاه کردن و سپس مسیر نگاه اونو دنبال کردنو به من رسیدن با
خجالت گفتم«:
- آخه تاریکه
»امیر محمد چپ چپ نگاهم کردو پروشا هم آروم گفت«:
- منم جیش دارم
»با عصبا نیت پروشا رو نگاه کردمو گفتم:«
- باز شروع شد ؟
»امیرمحمد با جذبه گفت«:
- هیفا
»وااااایی، بابا من خودم از تاریکی می ترسم نمی تونم این بچه ها رو ببرم تو حیاط وامونده
دستشویی، حاالا هی تو جمع میگه هیفا هیفا خودشم که از جاش تکون نمی خوره بگه منم با
هاتون میام
حاالا تو جمع گفته، خجالتم میکشم باز پشت گوش بندازم مجبوری بلند شدم و بچه ها رو بردم
دستشویی زیر لب غر زدم«:
- خدا بزرگتون کنه که همیشه سر به زنگا جیشتون میگیره خوابتون میگیره،گرسنه اتونه...
نیوشا- وای مامانی چه تاریک
- همینه دیگه کفشتو بپوش ببینم
پروشا- مامان هیفا منو بغل کن


- من جلوی پای خودمو نمی بینم حالا بغلتم بکنم ؟
»به جلوی در دستشویی رسیدیم از ترس سرمو بلند نمیکردم اطرافو نگاه کنم که نکنه که چیزی
ببینم در دستشویی رو باز کردمو گفتم«:
- برو نیوشا
نیوشا- نمی رم
با خشم گفتم:
- ا ه!مسخره کردی؟ برو ببینم
نیوشا- تاریکه آخه میترسم
- من اینجام برو
نیوشابا بغض گفت:
- نمی رم میترسم
- پروشا تو برو
پروشا- اون تو لولو داره
- لولو چیه پروشا، تو چرا انقدر خرافاتی هستی نیم وجبی؟بیا برو ببینم، لو لو یی وجود نداره
امیرمحمد- هیفا؟چیه؟چرا نمی رن؟
- میترسن
مادر جون- خب مادر تاریکه بذار یه شمع بیارم
امیر محمد –برید دیگه، مامانتون ایستاده
- اینا از ترس چشماشونو بستن کاری به ایستادن و نایستادن من ندارن
»مادر جون شمعو آورد و امیر محمد گرفت و آورد و گفت:«
- خیله خب برید
نیوشا- اون تو تاریکه
»امیر محمد با جذبه اش گفت:«
- دیگه نمیتونم برات چهل چراغ کنم بیا شمعو میذارم تو دستشویی برو دیگه
نیوشا- مامان نریا
- نمی رم برو
نیوشا- در رو ببندید
امیر محمد –ای خدااااا!چقدر فیلم دارید شما»امیر در رو بست «
پروشا گفت:بیا دیگه
- حاالا بذار بره اون تو؟
پروشا- آخهههه من خیلی دستشویی دارم
- تو همیشه کارت همینه
»پاچه های شلوارشو تا زدمو و دگمه ی شلوارشو باز کردم ...یهو نیوشا جیغ کشید امیر محمد با
هول در رو باز کردو نیوشا دستشو نشون دادو با گریه گفت:«
- دستم سوخت
»امیر محمد بغلش کردو دستشو نگاه کردو بعد داد زد«:
- شمعو گذاشتم اون تو که تو باهاش بازی کنی ؟هان؟
»مادر جون اومد تو ایوون و گفت«:
- امیر محمد چی شد ؟
»باباجون هم اومدو گفت«:
- شما دوتا چیکار میکنید که هردقیقه گریه یکیشونو در میارید؟
امیر محمد- ما، درمیاریم؟ دستشو با شمع سو زونده
نیوشا- آی می سوزه
- بذار بسوزه؛دست بچه ی فضول باید بسوزه
امیر محمد- تو رفتی دستشویی یا آتش بازی؟
نیوشا انگشتشو مقابلم گرفتو گفت:
- فوت کن مامانی


مادر جون –مادر بیا من برم برات کرم بزنم خوب بشی بیا قربونت برم،خب بچه ام میخواد کشف
کنه
امیر محمد –داره خودشو آتیش میزنه که میخواد کشف کنه؟ میخوام نکنه
»مادر جون نیوشا رو بردو امیر محمد گفت:«
- پروشا برو
پروشا- آخه شمع خاموشه چطوری برم؟
امیر محمد با فندکش شمعو روشن کردن چشمم رو فندکش مونده بود سیگار میکشه که فندک
داره؟!
امیر محمد- برو روشن شد، حاالا تو دست نزنی بسوزی
پروشا- نه دیگه دست نمی زنم پروشا سوخته، منم دست بزنم میسوزم
امیر محمد- خب الحمدالله اینو میدونی
پروشا رفت داخل دستشویی و امیر محمد روشو طرف من برگردوند و دید دارم به فندک تو
دستش نگاه میکنم،فندکو تو جیبش گذاشت وبی حوصله گفت:
- چیه؟
- فندک؟!!!
»امیر محمد سری تکون دادو گفت:«
- فندک ؛خب؟
- شما سیگار می کشید؟
امیر محمد- هرکی فندک داشته باشه سیگار می کشه
- اگر نکشه که فندک میخواد چیکار؟
امیر محمد شاکی گفت:
- آره میکشم حاالا؟
وارفته گفتم:آقا امیر محمد!!
امیر محمد جدی و خونسرد گفت:
- ببخشید یادم رفت ازتون اجازه بگیرم، »ادای منو در آورد«اقا امیر محمد
خلاصه تا اومدیم تو خونه برق اومد...
ساعت دوازده شب بود که امیر محمد رو به من گفت:
- پاشو بریم دیگه
باباجون اخمی کردو گفت:
- ا !!!امیر محمد!کجا نصفه شبی؟امشبو اینجا بمونید بچه ها خوابیدن
امیر محمد –بغلشون میکنم،بلند شو هیفا
مادر جون از تو آشپز خونه اومد بیرونو گفت:
- امیر محمد !خودتو لوس نکن، برو جاتو نو تو اتاق خودت بنداز، امشب همین جا می مونید
»بعد هم رو کرد به محمد حسن ومحمد جواد که نگاهشون به لپ تاپِ محمد جواد بود و با
هیجان چشم دوخته بودن به اونو پلک نمی زدن که هیچ، صدا هم از صداشون در نمی
اومد«وگفت:
- محمد حسن،محمد جواد خشک نشد دست و پاتون دوساعته زل زدید به اون کامپیوتر چی رو
می بینید ؟
»انقدر تو بحر چیزی که می دیدن بودن که اصلا نفهمیدن مادر جون چی گفت،مادر جون هم
سری تکون دادو باز به آشپز خونه برگشت، باباجون گفت:«
- فردا جمعه است، بچه ها امشب رو نبر خونه، همه اینجا می مونن
»صبا از یکی از اتاقا اومد بیرونو گفت:«
- محمد حسن، بیا کمک کن نمیتونم تشک ها رو بردارم
»محمد حسن بدون اینکه چشم از مانیتور بگیر گفت:«
- دست نزن میام
- من الان میام صبا....


»نیوشا رو پام خوابیده بود، خواستم پامو از زیرش بکشم بیرون که متوجه شدم پام خواب رفته
لبمو گزیدم از گز گز بی وقفه پام که دیدم امیر محمد اومد بالا سرمو نیوشا رو از رو پام بلند
کردو غرلند زنان گفت:«
- بچه به این بزرگی هم مگه رو پا میخوابونند؟تو هم شورشو در آوردی
»نیوشا رو بلند کرد تو بغلش گرفت و به همون اتاقی که صبا تو چهار چوب درش منتظر محمد
حسن ایستاده بود وارد شد و صبا برگشت تو اتاقو نگاه کردو گفت:«
- بیام کمک؟نیوشا رو بده من جاشو بردار
امیر محمد- نه نمی خواد، مشکلی نیست
»با یه تشک از تو اتاق اومد بیرون و گفتم«:
- آقا امیر محمد میام کمک ها
»امیر محمد از اتاق خودش که زمان مجردیش اونجا ساکن بود و الان هم جای ما رو داشت اونجا
مینداخت اومد بیرون و یه نگاه به من کرد که هنوز پام درازه و میزنم رو پام که پام از گز گزش
خارج بشه و گفت:«
- نمی خواد تو بشین، پات خواب رفته
»مجددا به اتاقی که تشک ها اونجا بود رفت و تشک و...بعدی رو آورد و بعد هم به طرف باباجون
رفت که پروشا تو بغلش خوابیده بودو پروشا رو گرفت و برد تو اتاقش، مادر جون از آشپز خونه
با یه سینی چای اومد و گفت:«
- مادر، پات خواب رفته؟
»خواستم پامو جمع کنم که گفت:«
- نه بذار دراز باشه، بچه سنگین بوده
»باباجون بلند شد به جمع دوتا از پسراش پیوست و گفت:«
- چی میبینید؟
محمدجواد- فیلمه خیلی با حاله باباجون امسال اسکار برده
»کنارم نشستو صبا هم از اتاق اومد بیرون و پشتش امیر محمد اومد بیرونو رو به محمد حسن
گفت:«
- محمد حسن، بلند می شی یانه؟ صبا که نمیتونه تشک های سنگینو بلند کنه، دخیل بستی به
لپتاپ؟
محمد حسن- اَهَهَ،امیر محمد! تو بدتر از صبایی
امیرمحمد- محمد جواد بسه جمعش کن دیگه همه میخوان بخوابند، یه کم به فکر باباجون اینا
باش
محمد جواد- باز تو خودت خوابت گرفت، همه رو داری میخوابونی؟حالا شما برو جاتو
بنداز،باباجون که تازه اومده کنار ما نشسته
»رو به صبا گفتم:«
- از مادرم اینا چه خبر؟
صبا- خواهرت دوباره حامله است
- بازم؟
صبا- آره شکم سوم هم حامله شد،میگن این بار دوقلو ا
- دوقلو؟
مادرجون- تو ژنتون دوقلو زایی هست؟
- بله،عمه ام و عموم هم دوقلو بودن،صبا ابی چطوره؟
صبا- مصر ،بعد اینکه به خاطر دیدن تو مادرتو برد مصر یه هفته پیش اومدن ولی دوباره رفت
- مادرم هم برد؟
صبا- نه مادرت ایران ولی شمال رفته، خواهرت به هوای تهران حساسیت داره شوهرش بردتش
اونجا،تازه یه خبر دست اول
مادرجون- ماشاءالله صبا اا !
»صبا خندید و گفت...


- مادر جون به خدا این سهیلا خبرارو میاره با خدمت کار خونه ی پدر هیفا دوسته اون به سهیلا
میگه، سهیلا هم به من میگه
- خبر چیه؟!!
صبا- شوهر خواهرت داره دوباره زن میگیره
- چی؟؟؟!!!اون که به خواهرم قول داده بود
مادر جون- الله اکبر
صبا- کارشون داشت به طلاق کشیده میشد که فهمیدن خواهرت حامله است،بیچاره خواهرت
کلی کش مکش داشتن که تو قول داده بودی به منو ...ولی مرده میگه که ما رسم داریم
- الان خواهرم حامله است بازم میخواد که زن بگیره؟
صبا- آره بابا فیلش یاد هندوستان کرده چی!اونم دو آتیشه
- کی هست؟فامیله؟عربه؟
صبا- نه عزیزم،منشی شرکته،تازه خانم تاحالا یواشکی هم با آقا بوده الان دارن علنیش میکنن
مادرجون- وای پناه بر خدا بی حیا بازی ها
- غلط کرده!از خواهرم خوشگل تر و بهتر میخواد؟ابی میدونه؟
صبا- آره بابا ولی پدرت دخالت نکرده
- وا!!!چرا؟!!!
صبا- میگه رسمشونه، شرط ضمن عقد که نبوده
مادرجون- هیفا واقعا رسمتونه؟
- بله مادر جون، بیچاره خواهر خیلی هم آدم حساسیه
صبا- مامانت و دیده بودم حال حسنا رو پرسیدم میگفت:»انقدر ویارش بده حالش نامساعده که
سر اون دوتا پادشاهی کرده در برابر حال الانش «
مادر جون- به خاطر اعصابش ویارش سخت شده دیگه
- دوتا بچه ها کجا هستن؟پیش باباشون؟
صبا- باباشون؟باباشون پیش معشوقه جدیده نه بابا بچه ها پیش دایئشون هستن
طفلی حُسنا
صبا- طفلی مادرت!نمیدونه غصه ی تو رو بخوره یا اون یکی دخترشو
»با نگرانی گفتم:«
- به گوش مادرم که نرسیده من چیکار کردم؟
صبا- نه بابا نه،سهیلا دهنش قرص از اینور خبر نمی بره فقط خبر میاره
»مادر جون دستشو رو دستم گذاشتو نگاهش کردم و لبخندی مهربانه زد ورو به صبا گفتم«:
- ابی مصره میتونم زنگ بزنم، امی بیاد تهران ببینمش؟
صبا- الان نه فردا بابات میاد ایران بهت خبر میدم کی زنگ بزن،بیچاره مادرت سه روز قبل که
داشت می رفت شمال دیدمش میگفت»نمیدونم بچه ام هیفا کجاست ؟چیکار میکنه دارم از
غصه اش دیوانه می شم،ای کاش حد اقل یه زنگ میزد «
- بابات صبحها نیست، صبح ها زنگ بزن
»سری تکون دادم وگفتم« :حتما
مادرجون- بیچاره مادر،از قدیم میگن آدم مار بشه مادر نشه
صبا با هیجان گفت:خیله خب بریم سر اصل مطلب
با گیجی نگاهش کردمو گفتم:چی؟!!!
صبا- امیر محمد چطوره ؟حتما طی این هفته ها کاملا دستت اومده که چطوره ؟
»جلوی مادر جون خجالت کشیدم،صبا هم که هیچی براش مهم نیست تا حاال صد بار پرسیدی
ول کن دیگه«
مادر جون- مادر بگو ببینم حال بچه ام چطوره؟ هر وقت اومدم بپرسم خودش سر رسید نشد .
- خوبه دیگه
صبا- اییییه

مثل ادم حرف بزن» خوبه «خوبه یعنی چی؟
»عاصی شده صبا رو نگاه کردمو با هیجان نگاهم کردو امیر محمد اومد و جدی گفت:«
- هیفا
»سر بلند کردمو تو چهار چوب در اتاقش دیدمش با سر اشاره کرد بیا تا اومدم عزم بلند شدن
بکنم، صبا دستمو گرفت و گفت«:
- داریم حرف میزنیما
- امیر محمد صدا میکنه
صبا- خودم شنیدم تو تعریف کن
- چی رو تعریف کنم؟!صبا؟خاک بر سرم،من که بهت گفتم چطوریه؟مغروره، غد ،غد.
مادر جون- یعنی هنوزم بی میلِ ؟
- نه حاج خانم منظورم اینکه...»رومم نمی شه حرف بزنم، حاالا مطمئنم که صبا قبلا گزارش داده
ها که مادر جون طی این هفته ها سوال پیچم نکرده، حاالا حتما باید از زبون خودم بشنوه..به صبا
نگاه کردم اینطوری راحت تر حرف میزنم«
- میخواد همش من پیش قدم باشم،انگار براش عاره که اون ...که اون...کسی باشه که...میدونید
که...
صبا- نه نمیدونیم اونجا نبودیم که
»مادر جون خندیدو گفت«:
- خدا نکشتت صبا
- منظورم اینکه انگار من مردم اون زن همش میخواد من نازشو بکشم من شروع کننده باشم
انگار عارش میاد با زن ص*ی*غ*ه ایش باشه
امیر محمد- هیفا
صبا- اییه، اقا امیر محمد میاد دیگه؛ داریم حرف میزنیم آخه،»روکرد به منو گفت:«خب؟
مادرجون- خب مادر من، نرو جلو، بذار ببینیم میاد طرفت یا نه؟
»سر به زیر انداختمو گفتم:«
- میشه راحت صحبت کنم؟
مادرجون- آره دخترم
»به مادر جون نگاه کردمو با غم گفتم:«
- شما جای مادرم منو نصیحت کنید
»مادرجون سرشو تکون داد و بیقرارانه گفتم:«
- وقتی نگاهم میکنه از خود بی خود میشم انگار یه ربات برنامه ریزی شده ام براش که اون اراده
کنه و من اونی بشم که اون میخواد، بشم یه مار که دور عصای طلایی میگرده، خودشم میدونه
که نگاهش چه به روزم میاره که همیشه با نگاهش مسخم میکنه و هیپنوتیزمم میکنه
مادرجون- نچ،شهلا هم همینو میگفت
- شهلا؟ً؟!!!
مادرجون- زن اولش،اون بیچاره هم میگفت،از نگاهش دیوونه میشم منو میکشونه سمت خودش
ولی همیشه رابطه اشون در حد...
- هیفا
»قلبم از جا کنده شد انقدر محکم و جدی و با جذبه صدام کرد در جا از جا بلند شدم و
گفتم«:اومدم
»مادرجون به امیر محمد رو کردو گفت:«
- تو خوابت میاد، برو بخواب، چرا هی حضور غیاب میکنی؟چای ریختم حاال چای بخوریم میاد
میخوابید دیگه
»صباپایین چادرمو کشید و گفت:«
- بشین بابا دو کلمه داری جواب میدیا
مادرجون- تاهم صدا میکنه می پره،بشین
»در حال نشستن بودم که مادرجون گفت«:
- به من یه کلمه جواب بده مشکلش حل شده یا نه؟
- بله من که...
»سر بلند کردم ییییییههههه، یا علی....

،به امیر محمد کارد میزدی خونش در نم اومد با اخمای
درهم کشیده و چشمای برزخی و مشت گره کرده کنار پاش که نشون حرص و خشمش بود داره
منو نگاه میکنه فهمید و منم امشب با امیر محمد در انداختن، با سر اشاره کرد بیا تو اتاق،
خودشم رفت تو اتاق، قلبم عین طبل های بزرگ می کوبید و ضربه به سینه ام میزد
از جا بلند شدمو مادر جون گفت:«
- وا!!!هیفا!!!
- حاج خانم ببخشید، امیرمحمد عصبانی شد، برم شب بخیر
صبا- خب همین کارا رو میکنی که اونم همیشه انتظار داره تو پیش قدم باشی
- شب بخیر همگی
»وارد اتاق شدم دیدم جای بچه ها رو انداخته اون سر اتاقو جای منو خودشو این سر اتاق در
اتاقو بست و برگشتم نگاهش کردم ترو خدا اخماشو اومد نزدیکم باز استخون های فکشو منقبض
کرده صورتش وقتی تا این حد با جذبه اش دلم میخواد ازش فاصله بگیرم ...
با صدای خفه و بم گفت«:
- چی پرسیدن؟
- هیچی سوال خاصی نبود
»باز اون انگشت اشاره اشو تاکیدی بالا گرفتو گفت:«
- جواب منو درست بده چی پرسیدن؟
»سر به زیر انداختم وجواب ندادم اومد نزدیک تر و آرنجمو گرفت و گفت«:
- با توأم
»سر بلند کردمو تو چشماش نگاه کردم و گفتم:«
- پرسیدن حالت خوبه یا نه؟
»صورتشو کمی جمع کردو گفت:«
- حالم خوبه یا نه؟مگه حالم چش بود؟!!
- منظورشون اون ...اون»بدشم میاد به رخش بکشیم که مشکل داشته،الانه که قاطی کنه«همون
مشکلتون دیگه
»سریع سرشو صاف کردو چشماشو ریز کردو گفت:«
- تو چه جوابی دادی؟
»نگاهش کردم آهااان حالا من چه جوابی دادم مغرور خودخواه دتو سمت من نمیای حقته که
میگفتم»خوب نشدی«حالاببین چه نگران شده حتما داره فکر میکنه »کاش به هیفا بیشتر
توجه میکردم، کمتر مغرور بودم...«
- هیفا؟
»هـ !آره این میاد به خاطر تو خودشو سرزنش میکنه عمراًِ«
- گفتم:»خوبه«
- اصلا چرا جوابشونو دادی؟مادرم نگرانه میاد از خودم می پرسه، چرا جلوی صبا جواب دادی
»خبر نداری صبا هفته ای چند بار زنگ می زنه آمارتو میگیره«
- وا!!!آقا امیر محمد چه حرفی میزنیدا !مادرتون جلوی صبا می پرسه بعد من برگردم بگم:»جلوی
صبا جواب نمی دم«بعدشم یادت رفته منو صبا به شما معرفی کرد
»امیر محمد با همون اخمای غلیظش گفت:«
- معرفی کرد که معرفی کرد نباید تو زندگی شخصی من سرک بکشه پاشو از گلیم خودش
درازتر کنه،از این به بعد هر چی بینمون میگذره رو جرأت داری برو گزارش بده، آدم تو حریم
خصوصیش هم احساس نا امنی کنه خیلیه دیگه،شدی جاسوس؟آمار و راپرت میدی؟
»وارفته نگاهش کردموگفتم:«
- وا!!!!خدا مرگم بده این دیگه چه حرفیه؟!


امیرمحمد چپ چپ نگاهم کردو گفت:«
- بگیر بخواب
»خودش از اتاق خارج شدو گفتم:«
- دیوانه،تموم ترست این بود که غرورتو سر مشکلت نذارم
»چادرمو برداشتمو رفتم از تو ساک لباس خوابمو برداشتم، چون احتمال میدادم باباجون نذاره
شب بیاییم لباس با خودم برداشته بودم،لباسمو عوض کردمو بعد موهامو باز کردمو شونه میزدم
که برگشت به اتاقو تا منو دید به پنجره های قدی و بلند اتاق که پرده هاش کشیده بود نگاه
کردو گفت«:
- با این پرده ی کنار زده لباستو عوض کردی؟
به پنجره نگاه کردمو با حرص گفت:
- ای خدا!از ساختمونای اطراف دید داره مگه نمی بینی دور تا دور خونه ساختمون های بلند
هست ؟بعد با وجود اینا راحت لباس عوض کردی؟
»رفت پرده ها رو میکشیدو غر میزد:«
- صد بار به باباجون گفتم این شیشه ها رو با یه اسپره ی مات کننده مات کن،کو گوش شنوا
؟محمد جواد هم که بی خیال عالم...
- آقا امیر محمد برم برات یه لیوان آب بیارم؟
»امیرمحمد برگشت منو نگاه کردو گفت«:
- آب؟مگه من از تو آب خواستم؟
- آخه چرا انقدر عصبانی هستی؟برم یه لیوان آب بیارم بخوری آروم بشی؟
امیرمحمد- لازم نکرد خانم،من عصبانیتم از یه چیز دیگه است،شما زن ها حرف کم میارید بحثو
میکشید به جایی که نباید در موردش صحبت کرد
- نچ،خب ببخشید
»دوباره برگشت با پرده و کر کره پشتش در گیر شدو گفتم«:
- آقا امیر محمد یه سوال بپرسم؟
»بدون اینکه برگرده گفت:«
- هوووم؟
- از کی سیگار میکشی؟
»بدون اینکه باز برگرده گفت:«
- الله اکبر..»برگشت دست به کمر نگاهم کردو با جذبه گفت:«
- که چی؟ میخوای ترکم بدی؟
- به خدا این زهرماری برای سالمتیت ضرر داره
امیرمحمد- ولم کن ترو خدا هیفا،شونه کردن موهات تموم نشد دوساعته داری شونه میکنی،
مگه داری می ری عروسی؟
- آخه اگر شونه نکنم گره می افته
»در حالی که همه ی موهامو روی یه شونه ام ریخته بودمو شونه میکرد،امیر محمد همون نگاه
برانداز کننده دو میلی متری ای که تموم وجودمو گویا با نگاهش لمس میکنه رو شروع کرد و
آهسته گفت:«
- موهات...
بله؟!!!
امیرمحمد- اون روز موهات خیلی جذبم کرد
- کدوم روز؟!!!
امیرمحمد- تو فیلم دیگه!!
- کدوم فیلم؟؟؟!!!
امیر محمد- فیلمی که صبا ازت گرفته
- نماز میخوندیم؟
امیر محمد- نه بعد نماز
»وارفته به امیر محمد نگاه کردم شونه از دستم ول شد و گفتم«:
- مگه دوربین خاموش نبود؟!!!
امیرمحمد- نه پس من موهاتو قبلا کجا دیده بودم؟
»حس کردم تحقیر شدم، یه حال بدی بهم دست داد سینه ام یکهو خیلی سنگین شد صبا بهم
دروغ گفت،واسه اینکه امیر محمد منو انتخاب کنه .....

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozenavadosevom
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ybsn چیست?