رمان روز نود و سوم 12 - اینفو
طالع بینی

رمان روز نود و سوم 12


با بغض گفتم:ابتاه منو بیدار کن خسته ام از این کابوس عاشقی خسته ام
بتاه تو بغلش منو گرفت و رسیدیم به عمارت،ابتاه رفت بچه ها رو از صبا گرفت وپیش من
اوردنشون، ابتاه منو منع ارتباط با صبا کرد به تموم خدمتکار و نگهبانا نشونی امیر محمد رو داد
و سفارش کرد که امیرمحمد حق اومدن به داخل عمارتو نداره من حق بیرون رفتن بدون
بادیگارد و خدمه رو ندارم ...دوباره ابتاه دورانی شد که کوروش در صدد خواستن من بود، دوقلوها
از اول که اومدن تو خونه همینطور تو بغل من نشستن و از جاشونم تکون نخوردن، ابتاه با
خوشرویی گفت:«
-دخترای من تو بغل من نمیایید؟
»پروشا یه ابروشو داد بالا و حق به جانب و محکم گفت:«نع،شما؟
-مامان، ابتاه بابای منه
نیوشا- چرا نباید عمو امیرمحمدو ببینیم؟
»ابتاه با جدیت گفت:«
-دیگه عمو امیرمحمدو فراموش میکنید
»پروشا دست به سینه شد و گفت«:
-نمیتونیم نمی شه مامان هیفا مگه میتونه عمو رو فراموش کنه؟
»با بغضی که به زور نگهش داشته بودم موهای پروشا رو نوازش کردمو نیوشا آروم گفت«بریم دیگه بابا تو دیدی
ابتاه- شما جایی نمیرید خانم کوچولو از این به بعد اینجا خونه اتونه
پروشا- یعنی عمو امیر محمد هم از این بعد میاد اینجا...
»ابتاه از جا بلند شدو با جذبه گفت:«بهشون یاد بده که عموشون مرده
»ابتاه رفت و نیوشا و پروشا به من نگاه کردنو با صدایی مملو از بغض و دلتنگی ای که ناخواسته
بود گفتم:«
-عزیزای مامان عمو رفته
نیوشا- کجا؟!!
پروشا- بیمارستان پیش مادر جون دیگه
»پروشا شونه هاشو بالا داد و گفت:« نه مامان رفته برای همیشه رفته
_بدون ما که جایی نمی ره، فقط سرکار میره و بیمارستان
نیوشا- پس شب میاد،
_وایی!»
اماه- لیلی..لیلی دخترا رو ببر به اتاقشون حالا این دوتا رو چطوری راضی کنم؟«
»لیلی اومدو با کلی وعده و وعید دخترا رو برد به اتاق و اماه منو تو آغوشش گرفت، دوباره ۵سال
قبل داشت برمیگشت، تکرار روزهای گذشته بود...
بعد صرف شام شاهانه و سرزنش هایی که ابتاه در حین خوردن غذا منو میکردو نصیحت های
مادرانه اماه و امید های آینده ی بهتر داشتن برای دخترا ...به کمک اماه به اتاقم رفتم و دخترا
هم سپردم به یه دایه ای که ابتاه برای دخترا آورده بودتش اسمش جمیله بود، تا رسیدم به اتاق
تلفن زنگ خورد یه حسی بهم گفت،»امیرمحمده«صدای تلفن قطع شدو سپس یکی از خدمتکارا
اومد طبقه بال و گفت:«خانم کوچیک با شما کار دارن
»ابتاه از اتاقش اومد بیرونو گفت:«
-بده به من تلفنو
»ابتاه تلفنو گرفتو گفت:«

«الو؟...سلام خانم...بله میدونم که با هیفا کار دارید من پدرشم کارتو به من بگو صبا خانم...که
صبا رو نمیشناسی؟ولی من تو رو خوب میشناسم تو همون دختری هستی که اون مردک اوباشو
سر راه دختر من قرار دادی...اگر به حسابت نمی رسم خانم فکر نکن که گذشتم زدم به حسابت
به موقعه اش..
-ابتاه؟!!!
»ابتاه دستشو به معنی صبر کن بالا گرفتوگفت
دیگه اینجا زنگ نزن خانم وگرنه وای به حالت وای به حالت
»اماه از پله ها اومد بالاو پرسشگرا منو نگاه کردو مستاصل نگاهش کردمو گفتم:«
-اماه...صبا بی تقصیره اون فقط میخواست به من کمکی کنه
اماه- هیفا بسـ ت نیست؟
»ابتاه تلفنو قطع کرد و به خدمتکار گفت:«دیگه این شماره رو جواب نمیدید
»رو کرد به منو گفت:«بهتره بری استراحت کنی
بچه هامو میخوام
-میخوام بیارمشون پیش خودم، به اینجا عادت ندارن نمی خوابن
اماه- جمیله داره می خوابونتشون
»اماه منو به اتاقم هدایت کردو گفت:«بیا دختر اونا بچه اند سریع خو میگیرند تو نگران نباش
»امشب امیرمحمد شام چی میخوره؟الان خونه ی خودشه؟بادیگاردا بلایی سرش نیاورده باشن
!!به درک مگه یادت رفته که...چرا نیومد ؟باید میومد دنبالم، حتما نیومده بلایی سرش اومده
...صدای تلفن دوباره بلند شد این دیگه امیرمحمده به طرف تلفن نگاه کردمو اماه آرنجمو گرفتو
کشید طرف خودشو گفت:«
-هیفا بابات اینبار دیگه کوتاه نمیاد
»نگران اماه ونگاه کردم، استرسمو تو نگاهم خوند و سری تکون دادو گفت:«تو رو گول زده
-حرفای جبار رو قبول نکنید
اماه- چند ماه محرمش بودی؟
-شش ماه
اماه-چرا با وجود حامله بودنت عقدت نکرد
»با بغض و رنج اماهو نگاه کردم زده به هدف چی جوابشو بدم دوباره یاد بدترین و کور ترین و
سیاه ترین نقطه زندگیم افتادم عشقو نخواستن چه پارادوکسی !سرمو به زیر انداختم و اماه
گفت:«
-دیدی؟این پسره لیاقتتو نداره تو شاهزاده عربی لیاقتت یه شاهزاده با اسب سفیده
_بعد سه تا بچه؟
اماه- شاهزاده ها همیشه خواستنی هستن
»با بغض سر به زیر انداختمو با صدای لرزون گفتم:«پروشا و نیوشا بی پدر دارن بزرگ میشن نمیخوام این یکی »دست رو شکمم گذاشتمو
گفتم:«بی پدر بزرگ بشه
»صدای فریاد ابتاه از بیرون اومد که میگفت:«میدم پوستتو بکنن...غلط میکنی...بچه ات؟!!به دنیا که اومد میندازم رو سرت ...ببین بچه غربتی
اگر یه بار دیگه اسم دختر منو به زبون بیاری کاری میکنم که مادرت از به دنیا آوردنت پشیمون بشه، رسوای عالمو آدمت میکنم تو هنوز عبدالعزیزو نشناختی...
»با نگرانی از جا بلند شدمو گفتم:«
-امیرمحمده


»اماه از جا بلند شد و آرنجمو گرفتو منو برگردوند طرف خودشو گفت:«چشم تو کی باز میشه دختر؟
_اماه، اون شوهر منه
اماه-کدوم شوهر؟تموم شده
_-بچه اش تو شکممه
اماه- شنیدی که بابات گفت:»بچه اش که بدنیا اومد میندازیم رو سرش واسه پس انداختش«
_من این همه جلوی امیرمحمد استقامت نکردم که بچه ام ازم جدا بشه
اماه- پس بچه رو نمیخواست
وارفته گفتم اماه
»اماه در اتاقو باز کردو گفت:«فکر اون پسره رو از سرت بیرون کن بابات اینبار به هیچ قیمتی کوتاه نمیاد
»اماه رفت و منو با کوله باری از غم گذاشت امیرمحمد دلمو شکسته بود ولی ...دلتنگی دست از
سرم برنمیداشت خاطرات مثل فیلم پشت سرهم جلوی چشمم
میومد و دلم پر میشد، عقل و دلم به جدال با هم بلند شده بودن و حسابی کلافه بودم ...بالشمو
رو سرم گذاشتم گفتم:«
-وای خدایاااا
»در اتاق باز شد و نیوشا و پروشا دوییدن به طرفمو منو بغل کردن و جمیله اومد تو اتاقو گفت:«
-ببخشید خانم کوچیک یهو دوییدن و فرار کردن
»دخترا رو تو آغوش گرفتمو گفتم «:
-برو بیرون بچه هامو پیش خودم می خوابونن
»پروشا عصبانی گفت:«اَه،برو دیگه دست از سرمون بردار
جمیله- خانم کوچیک، خانم بزرگ گفتن بچه ها رو بخوابونم تا شما استراحت کنید
-بچه ها مانع استراخت من نیستن برو
»جمیله داشت میرفت که پروشا گفت:«
-چرا نمیریم خونه امون ؟
»ابتاه در رو با عصبانیت باز کردو گفت:«از این به بعد اینجا خونه اته فهمیدی بچه؟
»نیوشا و پروشا چسبیدن به منو سرشونو تو بغلم غایم کردن و ابتاه چپ چپ نگاهم کردو رفت
بیرون و سر بچه ها رو بوسیدم و نیوشا با صدای خفه گفت:«بریم پیش عمو امیرمحمد دلم تنگ شده
_عزیزم عمو رفته
نیوشا- نرفته بی ما جایی نمیره
پروشا- به عموم زنگ بزن بیاد دنبالمون، من از ابتاه می ترسم
»پروشا از بغلم اومد پایین و تلفنو از پاتختی برداشت و به طرفم گرفتو گفت:«
-بیا مامان هیفا
»با چونه ی لرزون و بغض گفتم:«
-نه فدات شم عمو خوابه»تلفنو گرفتمو سر جاش گذاشتم«
»صدای سوت بلندی از طرف کوچه اومد،اتاق من سمت کوچه بود، نیوشا سریع گفت:«چیه؟
»از جا بلند شدمو به طرف کوچه نگاه کردم دید امیرمحمد دم در عمارته،قلبم هری ریخت اومده
...اومده؟؟؟!!اومده داره سوت میزنه؟؟!!واقعا که مسخره است نکنه دوست دختر یه پسر دوازده
ساله ای که برای صدا کردنت سوت میزنه بیای تو بالکن تا بهت بگه دوستت داره،حق نداری بری
جلو هر چی کشیدی بسه، یادت رفته؟ابتاهو ضایع نکن، تازه اگر ابتاه بفهمه اولین نفر از تو خرده
میگیره، مگه نگفت برو ؟تو هم رفتی به جایی که..

جای واقعیته
پس عشق چی؟
کدوم عشق؟عشقی که باید براش صرف داشته باشه ؟باید بچه اشو قربانی کنه تا نگهت
داره؟عشقو به رذالت کشید
نیوشا- چی شد مامانی؟
پروشا- عمومه
»داشت میومد طرف در تراس، بغلش کردمو گفتم:«
-نه مامان بیا بخوابیم
پروشا- بدون عموم خوابت می بره؟
_پروشا این چ حرفیه!
پروشا- آخه عموم بدون تو می ترسه بخوابه مگه تو نگفتی که شبا می ترسه برای همین شبا
پیشش می خوابی؟
_-عمو محمد حسن پیششه
نیوشا- من که خوابم نمی بره میخوام برم خونه امون بیا بریم مامان من خونه ی خودمونو
میخوام
-مادر انقدر بی تابی نکنید، من به اندازه کافی کلافه هستم بیایید تو بغل مامان بخوابید
»هردو اومدن رو تختم تو بغلمو پروشا گفت:«فردا صبح عمو میاد دنبالمون؟
_نه نج مادر بخواب عزیز دوردونه ی من
»دخترا رو با زور خوابوندم ولی خودم تا صبح عین مرغ سرکنده بودم، دست خودم نبود بیتاب
بودم بیتاب کسی که قاتل قلبم بود و من به قتلش عادت داشتم...
»تا صبح چشم رو هم نذاشته بودم، شاهد طلوع خورشیدی بودم که روزهامو قرار بود بی
امیرمحمد رقم بزنه، تا صبح از جدال بی وقفه عقل و دلم دیوانه شده بودم، از طرفی
غرورجریحه دار شده ام و حرفای تحقیر آمیز امیرمحمد و از طرف دیگه دلی که زبون نفهم تر از
این بود که به خاطر غرورم عواطفش رو تغییر بده.
خاطراتم با امیرمحمد درست عین صفحه ای شده بود که سوزن گرامافون روش گیر کرده باشه و
تکرار و تکرار بشه.
از میون دخترا بلند شدم، دستمو رو شکمم گذاشتم غرورم مهمتر بود یا بچه ام؟ حس مادریم
میگفت :
)بچه ام(، به دوقلوها نگاه کردم چقدر زود به امیرمحمد وابسته شده بودن !طی شش ماه علتش
مشخص بود که چون آغوش هیچ مردی رو تجربه نکرده بودن حتی بد اخلاقی های امیرمحمد هم
جلوی علاقشون به اونو نمیگرفت، اونقدر دوستش دارن که تو رژیم قلبم عضو شدن و بر علیه
عقل و غرورم بلند شدن این بچه پدر داره یعنی اینبار به خاطر خودم بچه ام رو بی پدر کنم؟
پدری که بچه اشو نخواسته ؟! این چه فرقی با داشتن پدر داره ؟! امیر منو بی بچه میخواد موهام
رو تو چنگم گرفتم خدایا راه درست چیه ؟ چقدر دلم شور میزنه .....
در اتاقم تقه ای خورد و در باز شد و اُماه اومد داخل و لبخندی بهم زد و گفت «: خوب
خوابیدی
-سلام »سری تکون دادم و گفت «:
-چرا عزیزم ؟ جات عوض شده بود ؟
»به اُماه زل زدم و با رنجش گفتم« :
-عادت داشتم تو بغل کسی بخوابم که دیشب پیشم نبود .
»اُماه با تعجب گفت« :
-هیفا !!! ازت تعجب میکنم چطور اینقدر

 ضعیف و وابسته هستی وقتی که به هیچ چیزی نیاز
نداری !
_نمیدونم اُماه ! انگار این من نیستم جادو شدم، قلبم بی وقفه میکوبه، سینه ام از این همه
کوبش درد میکنه
»اُماه روی مبل اتاقم نشست و من رو دعوت به نشستن کرد و کنارش نشستم دستمو گرفت و
گفت« :
-هیفا، چرا دوستش داری ؟
»سری تکون دادم و گفتم« :اُماه مگه عشق دلیل میخواد ؟ امیر بد اخلاقه ، مغروره ولی وقتی کنارشم احساس امنیت دارم،
حسی که با کوروش نداشتم وقتی لحظه هام رو با اون سپری میکنم حس رضایت دارم اونقدر که
بداخالقیشو، تحقیرهاشو فراموش میکنم شش ماه کنارش بودم ولی حس میکنم شصت ساله خو
گرفتم، دوقلوهامم خو گرفتن اونقدر که دیشب التماسم میکردن برگردیم خونمون
اُماه –خونتون؟ خونه تو اینجاست، خونه بچه هات هم اینجاست
»سری تکون دادم و گفتم« :
-عشق کوره، تا صبح با خودم کلنجار رفتم ....
»اُماه دستمو نوازشی کرد و گفت« :
-صبر کن، قول میدم یه روز به این لحظه هات بخندی، به خودت فرصت بده از سر اجبار کاری
کردی، اشکال نداره الآن تو آغوش پدر و مادرتی جات امنه، فکر دوقلوهات هم نباش اونا بچه ان،
بلند شو لباستو عوض کن، تو کمد کلی لباس های جدید با همون برندی که همیشه لباس
میگرفتی خریدم، برو دست و صورتتو بشور، لباس قشنگی انتخاب کن و بعد هم بیا پایین با هم
صبحانه بخوریم امروز قراره با هم بریم خرید کنیم، بگردیم، کلی برنامه ریزی برای دخترام دارم
» اُماه بلند شد و رفت بیرون و من زیر لب گفتم «:
-حال من رو درک نمیکنی
» بلند شدم رفتم لب پنجره دیدم ماشین امیرمحمد جلوی در قلبم هری ریخت، اینجاست ....
چرا سرکار نرفته ؟! دل و دماغ نداره ؟ اون که شب خونه کسی نمیمونه ! در خونه محمدحسن
باز شد و دیدم امیرمحمد اومد بیرون در حالی که محمدحسن هی آرنجش رو میکشید و با هم
جر و بحث میکردن، تپش قلبم بالا رفت چقدر بهم ریخته است ؟ اینقدر دوستم داشت ؟ اگه
آره چرا عقدم نکرد ؟ تموم بی رحمیاش جلوی چشمم اومد و چشمامم رو رو هم گذاشتم باید
مجازات بشی ولی ...... نمیخوام درد بکشه انگار من دارم درد میکشم قدر اون دلم میخواد پیش
هم بودیم، پرده رو کشیدم و صدای پروشا بود که بیدار شده بود برگشتم دیدم تلفن رو برداشته
با تعجب گفتم «: پروشا !
پروشا – عموم داره گریه میکنه
-کی گفته ؟!!!
پروشا – بیا زنگ بزن، بیا ....
»رفتم طرفش و گوشی رو خواستم ازش بگیرم امتناع کرد و جمله اش رو هی تکرار کرد نیوشا
هم بیدار شده بود و گیج به ما نگاه میکرد عصبی شدم و بلند داد زدم


_چی میگی پروشا !!! امیرمحمد رفته خودش ما رو گذاشته اینجا و رفته
پروشا –عموم بی ما هیچ جا نمیره
_حالا که میبینی رفته
پروشا جیغ زد : نمیره، نرفته، خودم ازش پرسیدم
»به پروشا خیره وارانه نگاه کردم بی اختیار نجوا کردم«
-چی پرسیدی
پروشا – اون دفعه که دعوا کرده بودید ازش پرسیدم که ما رو برمیگردونی خونه عمو غلام ؟ ازم
پرسید عمو غلام کیه ....
_پروشا ول کن اینا رو امیرمحمد چی گفته که میگی بدون ما هیچ جا نمیره ؟
پروشا –گفت :من بدون مامان هیفا و شما نمیتونم زندگی کنم من فقط یه کم از دست مامان
هیفا ناراحتم و گرنه من ....» دقیق بهش نگاه کردم گیج به نیوشا نگاه کرد و گفت «:
-بقیه اش چی بود ؟ !
_داری از خودت در میاری ؟
نیوشا –نه به خدا منم شنیدم
_وگرنه چی ؟
پروشا –بریم خونمون، دلم برای عروسکام تنگ شده من از ابتاه میترسم
من باباجونمو میخوام، عمومو میخوام ....
نیوشا –مامان هیفا ما میدونیم با عمو امیرمحمد قهر کردی ولی عموم آدم بدی نیست
_آدم بدی نیست ؟ امیرمحمد منو بدون .... »داری شرایط رو برای دو تا دخترات تعریف می کنی
؟ پس به کی بگم تا منو درک کنه ؟ اینا درد منو با حرفاشون چند برابر میکنند روی تخت
نشستمو سرمو روی زانواهام که تو بغلم گرفته بودم گذاشتم، نیوشا و پروشا از دو طرفم آویزون
شده بودن و سرمو ناز میدادن که صدای داد و فریاد از تو حیاط اومد، سریع از رو تخت پریدم
پایین، دیدم جلوتر از من دوقلوها دوییدن طرف بالکن ای خدا اینا بدتر از منن، دستگیره در
تراس بالا بود دستشون نمیرسید نیوشا زد به شیشه و گفت «:دیدی گفتم؟ عموم اومد
پروشا – مامان هیفا در رو باز کن، عموم باید ما رو ببینه که اینجاییم
»به امیرمحمد که با بادیگارد اَبتاه درگیر شده بود نگاه کردم یاد دعواش سر تصادفش افتادم اون
روز چیکار کرد با من وقتی فهمید که حامله ام، یاد دعوای محمدحسن و امیرمحمد سر بچه
افتادم که قبلش امیرمحمد گفت : منو هیفا داریم از هم جدا میشیم...

این
جمله رو انگار تو اکو گفته شده بود و همینطوری توی گوشم ارتعاش پیدا می کرد، نگام به
دستم افتاد که به طرف دستگیره قفل در تراس می رفت ولی پنجه هامو با این فکر جمع کردم،
داری داغونم میکنی از دوریت بیقرارتر از اونیم که نبخشمت ولی ...قلبم رو شکستی، پرده رو
کشیدم، صدای نعره هاش تو گوشم پیچید :«کسی حق نداره حق منو ازم بگیره حق پدری بر گردن دوقلوها دارم،بچه من تو شکم دخترته
من شکایت میکنم، زن و بچه منو از خونم ام اومدین بردین، بگید رئیستون بیاد، آقا، آقای به
اصطالح بزرگ ...من زنمو از این خونه میبرم، چرا خودت نمیایی مرد و مردونه حرف بزنیم،
پیش مرگاتو میفرستی؟
»اینبار صدای فریاد بم و مردونه و قزی اَبتاه اومد، چشمامو رو رو هم گذاشتم «
-گمشو از خونه من بیرون، بندازینش بیرون ..... حق پدری ؟ من تو رو به نوکری دخترم هم
قبول ندارم چه برسه به پدر بودن برای نوه هام مرتیکه منحرف، گمشو از خونه من بیرون .....
امیرمحمد با تموم قدرتی که از صداش تاحالا شنیده بودم صدا زد «:هیفا ..... هیفا ...یهو صداش قطع شد
دوقلوها زدن زیر گریه برگشتم دیدم دوقلوها چسبیدن به
شیشه تو حیاط رو نگاه میکنند و گریه میکنند، چی شد ؟ چرا صداش یهو قطع شد ؟ !!! با
تردید به پشت شیشه رفتم. دیدم امیرمحمد دستشو جلوی دهنش گرفت و ابتاه مقابلش ایستاده
و انگشت تاکیدشو گرفت و گفت: «
-حرمت شش ماه نگهداری از نوه هام و برات قائلم که فقط زدم تو دهنت حق نداری اسم دختر
من رو به زبونت بیاری، زبونت رو از حلقومت میکشم بیرون بچه قرتی .....
»امیرمحمد دستشو از جلوی دهنش برداشت دیدم لبش داره خون میاد، دوقلوها زدن به شیشه
و شروع کردن به جیغ کشیدن با تعجب نگاهشون کردم، چطوری به خاطر امیرمحمد این کار رو
میکنند آخه چی باعث این وابستگی میشه ؟!!! به کار خدا شک ندارم اما .....
امیرسر بلند کرد منو که پشت شیشه دید انگار به یکباره افسارشو از دست داد و بادیگاردا جلوشو
گرفتن و امیر با صدای دورگه اش فقط داد میزد و صدام میکرد،انگار امیرمحمد نیست موجودی
متفاوت از اونه، خشکم زده بود عین پرنده ای تو قفس بالا و پایین میپرید و فریاد میزد، قلبم
داشت از سینه ام بیرون میزد روحم به طرفش پرواز میکرد ولی پاهان به زمین با زنجیرهای غرور
جریحه دارشده ام قفل بود، صدای دوقلوها تو گوشم پیچید، پشتم از بیتابی هاش می لرزید من
مثل اون نیستم، من بیقراریاشو نمیتونم تحمل کنم تا مجازاتش کنم... من یه زنم و از جنس
احساس، چطور ببینم که من رو فریاد میزنه و من تنها بهش خیره باشم، در اتاقم باز شد

و

 از
پشت سر منو در بر گرفتن، حالم اصلاً خوش نبود انگار سرم و توی کوره آتیش گذاشتن و کوره
رو مدام میگردونند، حال تهوع شدیدی گرفته بودم انگار بچه از دهنم میخواست بیاد بیرون،
صدای فریادش از گوشم بیرون نمیرفت، از طرفی هم صدای گریه و زاری دوقلوها ..... دلم
میخئاست بمیرم و همه چیز تموم بشه .....
روی تخت دراز کشیده بودم که صدای مکالمه اَبتاه و اُماه به گوشم رسید «
اُماه – این پسره دست بر نمیداره
اَبتاه – منم دست بر نمیدارم، کوتاه نمی یام
اُماه –اینبار اون تنها نیست ))عزیز (( اون حامله است
اَبتاه – حالا دیگه اونقدر زود وا دادی ؟
اُماه – وا ندادم نگران بچه امم، نگران پاره تنمم، چقدر این روزها رو تحمل کنه ؟
اَبتاه – میخوای که دو دستی تحویلش بدم به اون پسره ی یلا قبا ؟
هیفا رو ؟ هر چی باختمش بسه
اُماه – من میفهمم که تو چی میگی اما دلم آویزونه
اَبتاه – هنوز جّو رهاش نکرده بزودی آروم میشه
اُماه –هیفا رو میشناسم عاشق پیشه و کوره
اَبتاه – صدای جیغ هاش تو گوشمه اگراز زندگی با این یارو راضی بود با اومدنم جیغ نمیزد و
صدام نمیکرد من مرده اش رو هم رو دوش این پسره نمیزارم. فعلاً نذار دوقلوها کنارش باشن
اون زلزله، کوچیکه آتیش بیار معرکه است، شنیدی وقتی حال هیفا بد شده بود چطور میگفت :»
عموم رو بگید بیاد حال مامانمو اون خوب میکنه «؟
اُماه – چیز خورشون کردن، آخه دو تا بچه پنج ساله چرا باید اینقدر وابسته یه مرد غریبه باشن
زیر لب زمزمه کردم «:آخه طفل معصومای من که آغوش هیچ مردی رو تجربه نکردن، امیر براشون حکم باباشون رو
داره .... اخمش، محبتش، دستور دادناش، آغوشش، خندیدناش، فریاداش همه و همه شبیه یه پدره نه یه ناپدری
چطوری فراموشم شه که عاشقت هستم ؟ نه این روزها نمی گذشت، حال من درست بشو نبود،
بچه ها از زبون نمی افتادن خونریزی داشتم و بیمارستان بستری بودم دکتر میگفت از استرس
زیاده امیرمحمد از کار و زندگی افتاده بود، شکایت کرده بود که من خونه بابامم و دارن بچه من
و زنمو میکشن، اَبتاه هم کوتاه نمی آمد، کش مکش ادامه داشت، دوقلوها با اون کوچیکیشون
اعتصاب غذا کرده بودن و پاشون رو توی یه کفش کرده بودن که ما...

رو ببرید پیش مامانمون،
بیمارستان که راهشون هم نمیدادن، یه سره گریه میکردن، اَبتاه یه بادیگارد گذاشته بود پشت
در اتاق که از خونواده امیرمحمد کسی حق نداره وارد اتاق من بشه، خودمم که جون نداشتم
حرفی بزنم، نا از تنم رفته بود، فشارم یا خیلی بالا میرفت یا خیلی پایین می اومد، استرس و
بی تابی داشت منو از پا درمی آورد، بین دو راهی عشق و انتخاب مونده بودم امیرمحمد دو روز
اول هر روز بیمارستان بود ف هر روز دعوا بود پشت در اتاقم ولی پای شکایت اَبتاه از امیرمحمد
از اَبتاه که اومد وسط دیگه امیر رو تو بیمارستان ندیدم .... از اُماه و از هرکسی که میپرسیدم
ازش خبری بهم نمیدادن، خودمم استراحت مطلق بودم، از جام یه لحظه هم که بلند میشدم
اُماه و لیلی کنارم بودن، شب تا صبح لیلی عین جغد زل زده بود بهم نمیدونم این زن خواب و
خوراک نداشت ؟! یه هفته تو بیمارستان بودم، طی این هفته صبا و محمدحسن و باباجون و
محمدجواد هم اومده بودن و هیچ کدوم رو ندیده بودم چون اَبتاه اجازه ورود بهشون نداده بود،
خود اَبتاه هم که دیگه درگیر بازداشت و کش مکش بود هردو روز یه بار دیگه نمیدیدمش معلوم
نبود دارن با امیرمحمد چیکار میکنند .
بعد از یه هفته اومدم عمارت، دوقلوها لاغر و رنگ پریده شده بودن بند دلم پاره شد دیدمشون،
تو آغوشم کشیدمشون و گفتم :«
-مادرتون بمیره چرا اینقدر لاغر شدید ؟
اُماه – نشین اونطوری رو زمین برات ضرر داره، بیایید بچه ها رو ببرید .....
نه دیگه به بچه هام کارنداشته باشیدیک هفته است که ندیدمشون
»اُماه اشاره کردعقب برگردند وگفتم :«
-چرااینقدرضعیف شدید؟غذانمیخورید؟
پروشا –غصه میخوریم .
_الهی من بمیرم توچراغصه میخوری؟
نیوشاباگریه گفت : بریم خونمون،مااینجارودوست نداریم تو وعموپیشمون نیستیدهمش »اشاره به
خدمتکارا«اینجان،عمواومد دنبالمون،این ها»اشاره به بادیگاردای جلوی در«عموروبیرون کردن،
عمومحمدجوادهم دعواکرد زدنش .
خاک برسرم زدنش؟ »بلندشدم به بادیگارد که با نژادعربو قدبلند وقوی هیکل بود وباپوست تیره
وکچل وابروهای کوتاهوچشمای ریزوبینی پهنو لبهای کلفت با کت وشلوار س ت مشکی که لباس
همه ی بادیگاردابود«
نگاهکردموباعصبانیت گفتم :
– به چه حقی روش دست بلند کردی
بدون اینکه از ژستش که سرمتمایل به بالاودستاشو بهم قالب کرده بود خارج بشه آروم
ومحترمانه گفت : آقادستورداده بودن .
باحرص به اُماه نگاه کردمو گفتم :
اُماه –توحرص نخور مادر،

دوباره حالت بد میشه عزیزم، دخترا»روبه خدمتکارا« اتاق هیفارو اماده
کردید؟اتاقتوبه طبقه پایین انتقال دادم
-محمدجواد کی اومده بود؟
اُماه باعصبانبت گفت :من دارم درمورد چی صحبت میکنم تو درمورد چی؟کی از فکر اون پسره وخونوادش بیرون
میایی ؟کی میخوای بیایی سرعقل؟کی ماخیالمون ازبابت تو راحت میشه؟ دیوونه بازی هاتو تموم
میکنی؟ دست ازاحمق بودن برمیداری؟ازبدبخت بودن کناره میگیری وخانمانه زندگی
میکنی؟اونطورکه لیاقتته، سطحته، شأنته؟
باحرص گفتم : هیچوقت .
ازجابلندشدمو به طرف اتاقی که برام آماده کرده بودن رفتم ؛آبروم پیش خونواده امیرمحمد رفته
بود،محمدجواد رو زدن ! امیرمحمدهم بیشک کتک خورده اآلن حالش چطوره ؟ نمیتونم ازفکرش
بیام بیرون از وجود ش در وجودم موجود ی هست که من رو ازامیر دور نمیکنه، فاصله ی این
بچه در رحمم تاقلبم اونقدر کوتاهه که باهم همبستگی مثبت دارند .
روی تخت روبه پشت درازکشیدم، دلم براش تنگ شده بوداین عشق هرچی ازم دور میشه به
قلبم نزدیکتر میشه، دیدید هروقت ازچیز ییاکسی محرومید بیشترازهرموقعه ای مشتاق رسیدن
به ان هستید؟ درست،وقتی پیش امیرمحمد بودم من روجدی نمی گرفت ولی حالا داره ازحد
خودش هم عبورمی کنه تابه من برسه دلم قنج میرفت وقتی فکرمی کنم برای من دست ازتلاش
برنمیداره، به خاطرم باهمه درگیر میشه از کار و زندگیش دست کشیده، قلبم توفشاره نمیتونم
دست از مرور خاطره هامون وحرفاشو کاراش بردارمو این رنج زمانی آروم میشه که پیش
امیرمحمد باشم ولی ازسوی دیگه حسی به نام وجدان دربرابر غرور اَبتاه هست که من روبیتاب
میکنه .
کلافگی بی امونم کرده بود،دلم میخواست بخوابمووقتی بیدار میشم ببینم تموم زندگیم درطی
این پنج شش سال گذشته متعلق به خوابهای آشفته بوده ومن همون هیفای پانزده شانزده ساله
ام که بیخیال تموم عالم درخیالات خودم غوطه ورم وتموم عشقم نواختن پیانووخوندن رمان
های عاشقانه وخرید کردن،سفرکردن به کشورهای عربیو گشت وگذار خالصه بشه .
دستم رو روی شکمم گذاشتم همه امون به بابات نیازداریم ومن به بابام هم نیازدارم بین عشقو
معشوقه ام وعشق فرزندیم گیرافتاده بودم ....
نیوشا – مامان هیفا گریه نکن کورمیشی ها
پروشا – بعددیگه نه میتونی ماروببینی نه عمو رونه داداشمو نو پوزخندی زدموگفتم :
ازکجامیدونی داداش ؟
پروشا – خب حس میکنم .
-دیگه چی حس میکنی؟
پروشااومدتوبغلم که روتخت نشسته بودمو

 گفت :
که عموامیرمحمد میاد ومارونجات میده مثل اسپایدرمن
پوزخندی باگریه وبغض آلود زدمو گفتم :
-قهرمانته؟
پروشاسری تکون داد ونیوشا گفت :
-بعدهم میریم خونه امو نو داداشم به دنیا میاد وهممون خوشحال میشیم .
اشکم فروریخت وگفتم : کاش خدابه پاکی دل شما آخر وعاقبتمو ن رو اینطوری رقم بزنه .
پروشا – باباجون میگفت : »همه عشقا درد سر داره «
نیوشا – گفت : »گریه نکنید دخترای من،آخراین عاشقی هم رسیدن«
پروشا – گفت :» خدا پشت عاشقاست « خداپشتته مامان؟
-میدونید عشق چیه ؟
نیوشا و پروشا منو با چشمای گرد نگاه کردن و سرشونو به معنی »نه« تکون دادن، دستمو رو
قلبم گذاشتم و گفتم :
-این لامصب میخواد و دنیا علیه اشو میخواد
پروشا – علیه اشو میخواد یعنی چی ؟
_یعنی من، منه بدبخت که نمیتونم بیخیال باشم مثل آدم زندگی بکنم، یعنی امیرم
جای اینکه کارعقل بکنه و با زبون با اَبتاه حرف بزنه داره شاخ و شونه میکشه چون با زور میخواد
منو حق خودش بکنه، عقل نداره پسره که با سلام صلوات بیاد جلو، دو تا غّد و مغرور و زورگو
افتادن به هم من رو هم انداختن بینشون ..... »نیوشا و پروشا با تعجب و گیج منو نگاه میکردن از
حرفام یک کلمه هم نفهمید بودن .... که وقتی پروشا رو از بغلم آوردم پایین زانوهام رو تو بغلم
گرفتم وسرمو روی زانوهام گذاشتم پروشا با صدای خفه و اروم به نیوشا گفت :یعنی خیلی دلش برای عمو تنگ شده ؟
نیوشا- اوهوووم
روزای تلخ عین روزایی بود که تو زندون اسیری و لحظه هاتو میشماری تا به روز اعدام برسی ولی
روزهات کش میان میخوای دیگه بمیری ولی این روزها رو با استرس و ترس نگذرونی تموم
جونت نفرت از زمونه و بهونه دلته، چشمات خشکند و بی حاصل ولی دلت همچنان عین باد تو
سینه ات زوزه میکشه عین ابر بهار زار میزنه وقتی اشکات هم دیگه تو رو نخوان سینه ات از یه
انبار بغض پر میشه و تو رو از پا در میاره، از پا رد اومده بودم من، اُماه و لیلی و دوقلوها و یه
مرد عرب که برای خودش دکلی بود و از چهار قدمی از پشت سر ما رو میپایید دل و دماغ
نداشتم ولی به خاطر اُماه اومده بودم، اُماه با ذوق و شوق برای دوقلوها لباس و کفش و عروسک
... انتخاب میکرد ولی دوقلوها چسبیده بودن به منو فقط نکاه میکردند حالم خوش نبود روی
مبل وسط سالن فروشگاه رفتم نشستم و اُماه و لیلی اونطرفتر مشغول خرید بودن، نیوشا تو بغلم
بود و پروشا کنارم نشسته بود بی حوصله به ساعت نگاه کردم و اُماه گفت


_هیفا به نظرت این لباس قشنگه ؟ »یه پیرهن مجلسی زیتونی رنگ بلند بود که بی آستین و
یقه گرد بود و روش یه حریر بلند پر از مونجوق های زیتونی که گلهای ریز و تشکیل داده بود
پوشیده میشد، اُماه گفت :
– برای جشن آخر سال میخوام، بابات امسال به خاطر تو میخواد توی تالار فرمانیه جشن بگیره،
فکر میکنی این لباس مناسب باشه ؟
سری تکون دادم و اُماه با ذوق گفت :
-برم پرو کنم »لیلی هم بدتر از اُماه ذوق زده دنبالش دوید، نگاه کردم و بادیگاردی که درست
پنج شش قدم اونورتر از مبل راحتی با ژست مخصوصشون ایستاده و اطرافوازنظرمیگذرونه،
نفسی آه وارانه کشیدم یهو یه چیزی به ذهنم رسید موبایل اَماه رو از تو کیفش ..... سریع کیفشو
برداشتم و از تو کیفش موبایلشو برداشتم و بادیگارد و نگاه کردم .....
_به عمو زنگ میزنی بیاد دنبالمون ؟
-هیس، فقط تو همینجوری بشین و به من نگاه کن که فکر کنن من دارم با تو حرف میزنم
پروشا- برم سر اون مرد گنده رو گرم کنم ؟
_نه عزیزم فقط عادی بشین که بو نبرن
شماره امیرمحد و گرفتم و گوشی رو زیر چادرم فرو بردم و به نیوشا نگاه کردم بوق اولو که زد
خیال کردم الان گوشی رو بر میداره، دوم ... سوم ... هفتم .... صدای ضعیف و گرفته ای اومد بله
؟
-امیر ....
»یه لحظه مکث کرد و دوباره با هیجان و شعف بلندتر و با انرژی تر گفت : «
-بله ؟ الو ؟ الو ؟
-امیرمحمد ....
»انگار نفسش بالا اومده باشه، با شور و شوق گفت :«
-جان ؟ هیفا ؟! هیفا جان خودتی ؟ کجایی عزیز دلم ؟ کجایی
بغض داشت خفه ام میکرد هرگز اینطری باهام حرف نزده بود، چرا الان یاد محبت افتادی بی
انصاف اگر از اول باهام خوب بودی اون روز از سر عذابات اونطوری اَبتاهمو ضجه نمیزدم که الان
بگه اگه زندگیت باهاش خوب بود صدای فریادت تا اینور در کوچه نمی اومد که من بشنوم .... »
با صدای لرزون گفتم : «امیرمحمد خوبی ؟
امیرمحمد- کجایی ؟ بگو کجایی که داری با من حرف میزنی من میام، عزیزم تو فقط جات رو
به من بگو .....
_نه امیرمحمد اینطوری نمیشه .
-گریه نکن فدات بشم، تو کجا هستی من میام دنبالت، صبا گفته بابات سه روزه که رفته تا
نیست میام دنبالت ....
-امیرمحمد اُبتاه داره امشب میاد، خودش نیست اماه دور تا دورم بادیگارد و مراقب گذاشته نیا
عزیزم بازم میزننت فقط بهم بگو خوبی ؟
امیرمحمد – من وقتی خوبم که خونواده ام کنارم باشن زن و بچه هام .
زدم زیر گریه دیگه نتونستم تحمل کنم حتی دوقلوهای من رو هم جزو خونوادش به حساب آورد.…
پروشا – وای مامان مرد گنده داره میاد .
نیوشا و پروشا یهو...

از جا بلند شدن و دویدن به یه طرف دیگه بادیگارده یهو هول شد بیاد طرف
من یا طرف دوقلوها، لیلی رو صدا زد و به من اشاره کرد و دوید دنبال دوقلوها، لیلی تا من رو
دید فهمید دارم با موبایل حرف میزنم اومد طرف و سریع گفتم :
-امیرمحمد دوستت دارم نمیتونم دیگه حرف بزنم ولی بدون که من دوستت دارم با تموم
تحقیرهایی که کردی با تموم بدیهات....
امیرمحمد- با بغضو پشیمونی گفت : غلط کردم .... ببخش عزیزم ..... هیفا ..... هیفا ....
لیلی گوشی رو ازم گرفت و گفت :
-خانم کوچیک !!! خانم بزرگ بفهمه به آقا میگه ما به دردسر می افتیم چرا این کار رو میکنید
-تو نمیفهمی ....
لیلی نشست کنارم و من و به اغوش کشید و گفت :میفهمم، منم عاشق شدم .....
_نای جواب دادن نداشت .... دلم براش تنگ شده بود ... حالا که عاشقمه، حالا با که اعتراف
میکنه اَبتاه نمیذاره که زندگی کنم، نمیتونم فراموشش کنم توی سر من جای عقل، قلبه، تو
سینه ام داره جزجز میکنه، لیلی الان فقط اونو میخوام که کنارم باشه، این بارداری داره من رو
از دوری اون از پا در میاره من شوهرم رو میخوام میفهمی ؟
لیلی – الهی قربونت برم خانم کوچیک، ایشاالله که اقا از خر شیطون پیاده میشن
_چرا صدام به خدا نمیرسه ؟ چرا نمیتونم ازش دل بکنم ؟ دارم دق میکنم از بی تابیهای
عاشقونه ام، اگر قبلاً عاشق کوروش بودم، اگر اون احساسم اسمش عشق بود نسبت به امیرمحمد
من جنون دارم، جنون
لیلی اشکام رو پاک کرد گفتم
صداش پر از بغض بود، لیلی من نمیتونم مثل خودش باشم پر از غرور شکسته امو رنج و دلی
نمیتونم از دل بکنم من اینطوریم مگه قراره همه آدما عاقل باشن من میخوام دیوونه باشم و با
دیوونگیهام به عشقم برسم تا آرامش پیدا کنم، غرور شکسته من تو آغوش امیر ترمیم میشه،
چرا پدر و مادرم دارن از بیرون گود نظاره گری میکنند مگه خودشون عاشق نشدن ؟ تا کسی در
حد من عاشق نباشه درکم نمکنه به خدا که دست خودم نیست ......
دلم میخواد قلبم رو از سینه ام در بیارم بیرون که افسار تموم منو در بر گرفته افسار قلبمو،
روحمو، جونمو حتی وجدانی که در قبال والدینم دارم همه خلاصه شدن در خواستن
»امیرمحمد«
لیلی دومرتبه اشکامو پاک کرد و..


گریه نکنیدخانم کوچیک الان خانم بزرگ میادمیفهمه که اتفاقی افتاده ها »بادیگارددوقلوهارودرحالی که هردوقیافه هایی گرفته داشتند آوردن
مامان از اتاق پرو اومد بیرون اول با تعجب به اطراف نگا کرد بعد دید که همه دور من ایستادن
یه لبخند عاقل اندر سفیر زد و اومد طرفمو گفت :
» دیگه نوبت توا که لباس انتخاب کنی «
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدمو از جا بلند شدمو گفتم :
-بریم خونه من خسته ام، بچه هام هم همینطور
اُماه اول با تعجب نگاهم کرد ولی بعد گفت :خب باشه حتماً عزیزم هنوز تا مهمونی خیلی مونده یه روز دیگه میاییم ...
»اُماه هنوز داشت حرف میزد که راهمو گرفتم رفتم و دوقلوهام هم دنبالم راه افتادن، دستمو
گذاشتم رو شکمم، اگر هرگز بهش نرسم هر وقت این بچه رو ببینم داغ دلم تازه میشه
دلم میخواست میرفتم به اسمون و به معراج خدا میگفتم که من امیرمحمد و بخشیدم تو هم اونو
ببخش، شاید این آه دل خودمه که پا سوزش خودم شدم .
»توی ماشین اُماه هر حرفی که میزد گوشام نمیشنید من تو خاطره ها و آرزوهام غوطه ور بودم
دنیای حال رو نمیفهمیدم .... اُماه خودشم هم فهمید که من تو یه عالم دیگه هستم که دست رو
سرم کشید و گفت :
-بزودی دردت اروم میشه بهت قول میدم
پوزخندی بهش زدمو گفتم :دوست پسرم نبوده که بگم این نشد یکی دیگه، شوهرم بوده، پدر بچه ای که توی شمکممه
من باهاش لحظه هایی رو گدروندم که از پیش چشمام دور نمیشن دنیای بدیهاشو، عشقی که
تو دلم بهش دارم میپوشونه، حالا میفهمم که غیرت شونه های عشق ، امیرمحمد همیشه یه
غیرت خاص روم داشت نمیخئاست جز خودش کسی زیباییهامو ببینه این خودخواهی نیست
فقط میخواست من رو از چشم بد حفظ کنه، حالا میفهمم وقتی جبار یا اون پسره دوست
مشترک جبار و امیرمحمد در موردم حرف میزد امیرمحمد عین اسپند رو اتیش میشد و دنیاش
زیر رو میشد ؛ حسادت نشونه عشقه .....
امیرمحمد فقط ترسیده بود از عشق از موقعیتی که تا حالا توش قرار نگرفته بود از داشتن تجربه
تلخی که به تازگی از سرش رد کرده بود ..... نمیگم اشتباه نداشت، داشت اما حالا فهمیده که
اشتباه کرده، چرا نباید ببخشمش منم بنده همون خداییم که به آسونی با طلب بخشش و اظهار
پشیمونی قلبیمون میبخشتمون، پس چطور ادعای مسلمونی میکنیم چطوری خودمونو امت
حضرت محمد)ص( و پیرو حضرت علی )ع( میدونیم مگه نه که به حضرت محمد)ص( سنگ
میزدند و طلب بخششون از خدا میکردن ؟! من نمیتونم مثل شما و اَبتاه باشم یا مثل امیرمحمد
باشم من اینم نمیخوام بچه ام مثل دخترام بی پدر بزرگ بشه ....


به ارومی زمزمه کردم »من
عاشقشم سعی کن بفهمی اُماه «
اُماه سری تکون داد و به روبرو خیره شد .... وقتی رسیدیم به جلوی در امارت دیدم امیرمحمد
جلوی در ایستاده، آشفته و بهم ریخته و موهای ژولیده وریش در اومده و رنگ و روی زرد و زیر
چشم گود افتاده با وحشت و دلهره از ماشین پیاده شدم و بی اختیار و نگران گفتم :
-امیرمحمد ؟!!!
پروشا و نیوشا دوییدن طرفش، اُماه عصبی رو به راننده و بادیگارد گفت :
-چرا ایستادین ؟
»تا اومدن برن جیغ زدم : از جاتون تکون نمیخورید «
اُماه – هیفا !!!؟ » به اُماه یکه خورده نگاهم میکرد، نگاه کردمو گفتم : «اُماه !»
با اخم ولی چشمای پر از ترحم نگاهم کرد از ترحمش استفاده کردم و به طرف امیرمحمد با التماس گفتم :«اُماه حداقل بزار بعد از سه هفته ببینمش دلم داره از دهنم در میاد. »
برگشتم دیدم دوقلوها تو بغلشن با بغض و رنجش نگاهشون کردم قلبم عین طبل میکوبید و
میخواست سینه امو بدره و جلوتر از من خودشو به امیرمحمد برسونه، دست و پاهام میلرزیدند
انگار یه عمره که ندیده بودمش نه چند روز و چند هفته نه برای ساعتهای طولانی کششم
بهش فراتر از جاذبه ای بود که بتونم توصیفش کنم، تموم دنیا خلاصه شده بود در سه نفری که
قابلم بودن امیرمحمد و پروشا و نیوشا، امیرمحمد دوقلوها رو زمین گذاشت و تندتر بطرفم
اومد، نتونست تحمل کنه که با قدمهای تند بیاد دوید گریه ام گرفت از ذوق از اینکه این
همه بی تابمه، حتی میشد از صورتش و انرژی احاطه شده دور بدنش شدت عشقشو حس کرد
رسید بهم از چشماش بیقراری میبارید، با شعف توی چشمام نگاه میکرد نمی تونست تمرکز کنه
کجای صورتمو ببینه تا دلتنگی هاشو بکاهه چشمم، گونه هام، لبهام .... دستشو نفس سوزان به
طرفم دراز کرد ولی یه قدم به عقب رفتم و ملتمسانه و پریشون گفت :جون من نه
» قلبم هری ریخت هرگز اینطوری صدام نکرده بود ..... دلم میخواست بیشتر ازش بشنوم بیشتر
بهم ثابت بشه که تا چه حد داره از دوریم عذاب میکشه، تو چشمام با خواهش و تمنا نگاه کرد و
گفت : «
-اگر تو بغلم نگیرمت این قلبم دیگه نمیزنه هیفا من رو از خودت محروم نکن بی انصاف نباش
درکم کن ....
زیر لب به آهستگی زمزمه کردم :
-نامحرمیمی امیر ....
داد زد با ضجه ..گور بابای محرمیت چه محرمیتی ؟ بالاتر از این که من دارم برات میمیرم ؟
خودمو نمیفهمم تو این رو سر من اوردی تو .... هیچ وقت فکر نمیکردم من بشم اونی که یه روزحال
بهش میخندیدم تو زندگی
حالمو ببین، بذار آروم بشم ... ارومم کن ...... تموم دنیا علیه منه تو حداقل طرف من باش


هر قطره اشکی که برام میریختی دارن از من انتقام میگیرن ؟ همشون دارن تو رو از
من میگیرن .... دیگه نمیتونم توی اون خونه که مأمن گاه من بود باشم هر طرفش تو و بچه هان
که توهمی بیش نیست، توی اون اتاق نمتونم باشم روی اون تختی که تو همیشه تو بغلم بودی،
بالشت بوی تو رو از دست داده من با چی اروم بشم نامروّت درک کن مثل من اونقدر ظالم
نباش، درک کن تو رو به حضرت عباس )ع( تو رو به علی )ع( درک کن داری خون به جیگرم
میکنی من هرگز اینقدر تحقیر نشده بودم اینقدر ضعیف نبودم بابات داره لهم میکنه چون تو
پشتم نیستی .... چطوری بگم ببخشید غلط کردم گُه خوردم که اذیتت کردم برگرد هیفا تو رو
خدا برگرد به من .... من خونوادمو میخوام .... نمیدونستم تا این حد عاشقتم تا این حد به
دوقلوها وابسته ام ..... خودمو نمیشناختم ضعف هام رو ندیده بودم در برابرت ضعیفم در برابر
عشقی که بهت دارم اعتراف میکنم ... تو عادل باش ..... » دستشو مجددا طرفم دراز کرد و با
التماس نگاهم کرد و گفت : «
نفسم رو بالا بیار ... بزار جون مقابله با بابات رو داشته باشم
زدم زیر گریه نتونستم طاقت چشماشو بیارم طاقت چشمایی که اختیارم رو از من گرفته بودن،
دیگه هیفا دختر عبدالعزیز نبودم، هیفا عاشق سینه چاک امیرمحمد بودم که عین آهنربا ذرات
وجود آهینیمو به خودشون جذب میکردن، منو تو آغوشش کشوند سرشو به شونه ام فرو برد
گوشم رو قلبش بود، طپش های بلند و محکمش قلب منو منقبض میکرد، جفت آرنجم تو
بغلش جمع شده بود حصار دستاش رو محکمتر کرد، نفس بلند کشید و زیر لب زمزمه کرد :خدایا عاشقم .... نمیتونم ازش بگذرم به من ببخشش ... زیر لب برام نجوا کرد
داره آتیشم میزنه چشم ترت
ببین تا کجا داره میسوزه دلم
یه بی خاصه بوی تنت
تو ازم جدا شدی و من فهمیدم عاشقتم
صدای نعره آشنایی اومد قلبم از حرکت ایستاد تنم یخ کرد حس کردم آب سرد رو سرم ریختن،
پشتم لرزید اَبتاه اومد ..... صدای جیغ نیوشا و پروشا اوضاعو تشویش وارتر کرد هر دو از دو طرف
چسبیدن به پای امیرمحمد و امیرمحمد سریع منو به پشت سر خودش فرستاد و با التماس گفت:
-حاجی ....حاجی تو رو حضرت عباس بذار ببرمشون، حاجی غلط کردم اذیتشون کردم من دارم
از دوریشون میمیرم حاجی ....
اَبتاه عین یه شیر زخمی با چشمهای غضب آلود و سرخ و نفس سوزان به امیرمحمد نگاه کرد و با
صدای دورگه گفت..


-مگه نگفتم حق نداری بیایی دم خونه ام ؟ »نعره زد« کی اجازه داد دختر منو بغل بکنی ؟ کی
دو تا بادیگارداش دویدن به طرفم و دوقلوها چنان جیغ میزدن و گریه میکردن که ترسیدم بچه
ها سکته کنند با التماس گفتم :اَبتاه
اَبتاه – بیا کنار از پشتش »اَبتاه که به طرفمون راه افتاد بادیگاردا امیر رو از من جدا کردن، اَبتاه در خونه صبا باز شد و صبا اشفته وارد معرکه شد «
آرنجمو کشید طرف خودش و دوقلوها ضجه زنان منو امیرمحمد که از هم جدا کردن صدا کردن
و اُماه با گریه و التماس اَبتاهو صدا میزد هرچی ضجه میزدم فایده ای نداشت اَبتاه کشون کشون
منو به داخل امارت برد و خدمه ها دوقلوها رو هم آوردن صدای داد و فریاد امیرمحمد اومد و
بعلاوه صدای صبا که التماس میکرد ....
اَبتاه من و برد طبقه بالا به اتاق اولم و در اتاقو باز کرد و منو فرستاد به داخل و دوقلوها رو
فرستاد پیشمو گفت :اونقدر اینجا میمونی تا آدم بشی آااااااااادم
در رو بروم بست و من موندم و دو تا دختر که بدتر از من آه و فغان و گریه میکردن .... بلند شدم
از پشت پنجره دیدم که چطوری امیرمحمد پشت در مونده و در میزنه و التماس میکنه و صبا هم
به امیرمحمد التماس میکنه که برن .... با گریه به زور خودمو نگه داشتم تا منو نبینه و بیشتر بی
تابی نکنه .....
روی تختم دراز کشیدم و گفتم :خدایا خودت کمکم کن که گره گشایی .
»صبح بود چشمام میسوخت صدای فریاد اومد از بین دو تا دخترا بلند شدم و دوییدم طرف
پنجره، امیرمحمد و محمدحسن و محمدجواد بودن که دو تا برادر نمیتونستن جلوی امیرمحمد
و بگیرن، امیرمحمد داد میزد :«اونا بچه های منن، من اینا رو تو سخترین لحظه ها زیر بال و پرم گرفتم، اون موقع پدر نبودی
وقتی دوقلوها سوء تغذیه داشتن ؟ وقتی هیفا بی سرپرست بود ؟ حالا شدی پدر، حالا اومدی
عشقم رو از من بگیری ؟اینقدر ساده؟تا حالا کجا بودی حاج عبدالعزیز ؟اونوقت که دخترت
جلوی این در ضجه میزد چرا پدری یادت نیفتاد الان اومدی زندگی منو بهم بزنی؟...«
محمدحسن –امیرمحمد !
امیرمحمد –به خدا نمیذارم بگیریشون حاجی، میشنوی ؟نمیذارم، این زن و بچه حق منن مال
منن کسی حق گرفتنشونو ازم نداره بیا جلوی در من از تو این دب دبه و کب کبه ات نمی ترسم
من پای خونواده ام تا جهنمم میرم بیا جلوی در حرف حساب بزنیم
»بغض داشت خفه ام میکرد، از پشت پنجره داشتم نگاهش میکردم؛ مثل همیشه قیافش در
حین عصبانیت کبود شده بود، با لگد میکوبید به در، لگد که میزد شونه هام میپرید بالا، چرا
انقدر دیر به خودت اومدی ؟حالا که دیگه ابتاه...

حتی میخواد تلافی جریان کوروشو گویا سر تو در
بیاره؟این خواستنت کجا غایم شده بود؟چطور انقدر غد و مغروری که منو هر دم تو زندگیت با
غرورت کشتی و حالا به خاطر منو بچه هام میگی تا جهنمم میام ؟دیر شده، خدایا طاقت اینطور
دیدنشو ندارم، چشمامو رو هم گذاشتم، فاصله در به اتاق من نزدیک بود نیوشا از خواب پرید و
در حالی که چشماش رو میمالید گفت «:
-صدای عمو امیرمحمده اومده دنبالمون ..... پروشا ...... پروشا
_هیس نیوش جونم مامان تو رو خدا، تو رو خدا عمو امیرمحمد رو فراموش کن »زدم زیر گریه،
دارم خودم از دل در میام فقط یه شب دور بودم به خدا این عشق هیچ چیزی سرش نمی شه، نه
غرور نه شخصیت نه شأن....یه تنه همه ی تو رو در خود می بلعه و پرچم پیروزیشو علم میکنه
نیوشا از رو تخت اومد پایین و اومد رو پام نشست که پایین پنجره وارفته بودمواشکام رو با کف
دستش پاک کرد و گفت «:
-پس چرا گریه میکنی ؟
»بغلش کردم و با گریه گفتم :«نمیتونم .... به خدا نمیتونم، دوسش دارم منه لعنتی عاشقشم
»صدای فریاد امیرمحمد اومد،بند دلم پاره شد، تموم جونم شد گوش داره منو صدا میزنه
-هیفا ..... هیفا .... به جون خودت تا نیایی همین جا میمونم هیفا .... هیفا ...
هول شده از جا بلند شدم و رفتم کنار پنجره و بیرون رو نگاه کردم و محمدحسن داد زد «:
-امیر بسه ...
»امیرمحمد، محمدحسن رو هول داد و گفت «:
– تو میتونی بری ولی من میمونم زن و بچه هام رو پس بگیرم
»صدای آژیر ماشین پلیس اومد .
هول شده در بالکن اتاق رو باز کردم، پلیسها پیاده شدن امیرمحمد و دو تا برادرهای دیگه به
طرف پلیس برگشتن، پلیس امیرمحمد رو گرفت و امیرمحمد شاکی گفت «:چیه، چرا من رو میگیرید ؟ مجرم اونه، اونه که خلاف میکنه نه من .
پلیس –همسایه ها از ایجاد سر و صدای شما شکایت کردن
امیرمحمد – کدوم همسایه ؟ من واسه کسی ایجاد سر و صدا نکردم ؟ من شاکی ام سروان من
شکایت دارم زن و بچه هام رو از من گرفتن .
»پلیس گنگ امیرمحمد رو نگاه کرد و امیرمحمد گفت «:زن و بچه امو با زور بردن تو این خونه، توی این خونه بردن و نمیذارن ببینمشون، زنم حامله است، با زور از خونه ام بردنش،با زور از من جداش کردن از خونه ام جلوی چشمم
ناموسمو دزدیدن
صدای اَبتاه اومد که با دو تا بادیگارداش به طرف در خونه میرفت، اونم عصبانی و داغون با ترس
بی فکر و اختیارگفتم :« اَبتاه.
»اَبتاه با اون صدای بلند و پر قدرتش داد زد «:برو تو .
»امیرمحمد سرش رو به طرف بالکن بلند کرد و تا...

من رو دید با هیجان داد زد «: هیفا
»با ترس به اَبتاهو که به طرف در میرفت نگاه کردم و گفتم «: اَبی تو رو خدا صبر کن ....
امیرمحمد ......
امیرمحمد – جناب سروان اوناها اون زنمه
»ابتاه مجدداً داد زد:« هیفا برو تو، بهت میگم برو تو ....
»نیوشا و پروشا اومدن و با گریه و ذوق گفتن :« عمو امیرمحمد ... عمو جوونی
امیرمحمد – جناب سروان اینا زن و بچه من رو گرفتن ....
»در باز شد و رفتم داخل و چادرم رو برداشتم و از در اتاق رفتم بیرون تا پام رسید دم پله ها
کنیز و نوکرها جلوی راهم رو گرفتن .
با تعجب نگاهشون کردم و گفتم «: چیه ؟ چیکار میکنید ؟
یکیشون گفت : آقا گفتن نذاریم از این پله ها بیایید پایین
-یعنی چی برید کنار ... ولم کنید برید کنار ...»دوتا از خدمتکارای زن آرنجمو گرفتن و شاکی
نگاهشون کردموگفتم:«
-ول کنید دستمو برید کنار دارم بهت دستور میدم
»یکیشون که راهو بد جوری مسدود کرده بود گفت «:
-آقا دستور دادن ما اول ا از دستور آقا پیروی میکنیم
-من ارباب شمام میگم برید کنار ... اُماه ...اُماه...
»اُمی اومد پشت کنیز و نوکرها ایستاد و گفت: «
اُماه –برگرد تو اتاقت
_اَبتاه رفته جلوی در، امیرمحمد جلوی در ، پلیس اونجاست من باید برم جلوی در اُماه
_هیفا پدرت عصبانیه تو دیگه بیشتر از این عصبانیش نکن
با حرص گفتم :اُماه !....
اُماه –برشگردونید تو اتاقش
جیغ زدم :اُماه
»با زور برم گردوندن، دست وپا میزدمو تقلا میکردم ولی از پسشون بر نمی اومدم، زورم بهشون
نمیرسید
نیوشا و پروشا یهو شروع کردن به دویدن به طرف پایین، اُماه گفت : «بگیریدشون
-نیوشا، پروشا
»پروشا که فرزتر بود جیغ زد...


– نیوشا بدو
»دو تا کنیز و نوکرها من رو ول کردن رفتن دنبال دو تا وروجکها که عین جت میدویدن به
طرف در
احساس میکردم حالم داره بدتر میشه، انگار نفسم تنگ میشد و چشمام سیاهی رفتن صدای
جیغ و گریه های دوقلوها رو که شنیدم حالم به قدری بد شد که با زانو خوردم زمین و از حال
رفتم ...
چشمام رو آهسته باز کردم فضای اطرافم رو شناختم، بیمارستان !اینقدر از تایم بارداریم اومده
بودم بیمارستان که دیگه محیطش برام غریبه نبود سرگردوندم و دیدم اُماه کنار تختمه و با
چشمای گریون کنار تخت نشسته، بی وقفه نالیدم «:امیرمحمد
اُماه –خدایا، تو چرا اینجوری هستی من رو کی نفرین کرده که خدا دل تو رو اینطوری کرده ؟
_بچه هام
صدای صبا اومد : نگران نباش اینقدر گریه و زاری کردن که باباجون اومد بردشون خونه پیش
مادرجون
اُماه –دختراتم عین خودت بزرگ کردی عین هفت ساعت رو گریه کردن
_هفت ساعت !!!!!!!
صبا- بله هفت ساعت از حال رفته بودی
اُمی– هیفا اینطوری نکن، چرا با خودت اینطور میکنی آخه ؟
_اَبتاه، امیرمحمد ؟
اُماه –هر دو هنوز تو اداره پلیسند، منتظر تو
-چی شده ؟دعوا کردن؟چه بلایی سرخودشون آوردن؟
»صبا با ذوق گفت« :سروانه میگفت دادگاه حتماً رای میده که تو تا پایان دوره بارداریت پیش امیرمحمد
»نگاه صبا به اُماه افتاد و خنده رو لبش خشکید
صدای سینه صاف کردن اومد،صدای باباجون بود، روسریم رو کشیدم جلو خواستم جابجا بشم که
باباجون با یه یاالله اومد داخل و گفت «:
-نه باباجون بخواب، بخواب، دختر من
»با بغض و رنجش گفتم:«
-سلام باباجون
باباجون – سلام دخترم چه میکنی تو با خودت ؟
-باباجون،بابام»اشکام ریخت با صدای لرزون و بی تاب زیر لب گفتم :«امیرمحمد
باباجون یه نفس عمیق کشید و گفت :
-با پدرت صحبت میکنم، غصه نخور باباجان، گریه نکن برات خوب نیست
اُماه –نه آقا!چه صحبتی؟میخوایید خون به پا بشه؟
-اُماه !
باباجون–چرا حاج خانم؟ چرا صحبت نکنم؟این درسته؟ به من اشاره کرد و گفت :
این دختر حامله است،نیاز داره به شوهرش،این بچه هم مادر میخواد هم پدر، این بچه هدیه خدا
رو نباید مجازات بزرگترها بکنیم، چرا باید عشق دو تا جوون رو نادیده بگیریم؟ چرا اون دو تا
طفل معصوم رو برنجند؟ کی میگه بچه ان نمیفهمن؟ به خدا قسم به همین وقت اذان مغرب
نیوشا تمام مدت تو بغلم گریه میکرد و میگفت:» چرا عمو دیشب نیومد دنبالمون که مامان
هیفام تا صبح گریه نکنه؟« حاج خانم اینا بچه های زمان ما نیستن همه چیز رو میفهمن،درک
میکنن، پروشا تا رسیده خونه امون رفته تو اتاق مادر جون تو کمدش..

..


پروشا تا رسیده خونه امون رفته تو اتاق مادر جون تو کمدش قایم شده و میگه اونقد
اینجا میمونم تا اَبتاه نتونه من رو پیدا کنه و مامانم از دوری من اینقدر گریه کنه تا اَبتاه بیارتش
اینجا و دوباره مامانم و عمو امیرمحمد کنار هم باشن« اینا تفکر یه بچه ی پنج ساله امروزیه، چرا
نه حاج خانم، چرا زندگی گرم یه خانواده رو بخاطر خودخواهی ما بزرگترهای خانواده از هم
بپاشونیم ؟
اُماه – ما دخترمون رو از سر راه نیاوردیم که.
با گریه گفتم : اُماه بسه
اُماه – تو بس کن تو به ص*ی*غ*ه بودن یه مرد ه*و*س باز راضی هستی؟
صبا بلند گفت : ییه! خانم عبدالعزیز!
اماه-اگر تو رو میخواست تا فهمید حامله ای عقدت میکرد ولی ظاهرا آقا بچه رو نمی خواسته
این یعنی چی؟تو چرا انقدر احمقی دختر؟با دوتا سینه زدن پسره رامش شدی؟تو غرور نداری؟ما
برای تو ارزش نداریم؟چقدر از دست اون دل بی صاحب تو بکشیم؟تو اگر از زندگی با این یارو
راضی بودی وقتی بابات اومده بود دنبالت اونطوری جیغ نمی زدی و ابتاه ابتاه نمی کردی،فکر
کردی منو بابات نفهمیم اون که نفهمه اون پسره است که نمی دونه دست رو چه کسی گذاشته
برای اینکه ه*و*س رانی کنه
-»اُماه !به امیرمحمد توهین نکن با بغض و صدای لرزون گفتم «
– امیرمحمد از برگ گل پاکتره تو چه میدونی؟
باباجون – حاج خانم من با لقمه حلال پسرام رو بزرگ کردم، این پسر تو دسته امام حسین
بزرگ شده، با شیر سادات جون گرفته، پشت سر پدرش نماز خونده، نگاهشو از کَس و نا کَس
میبره یه وقت به حروم نیافته، اگر بچه من که تو سرش حروم نمی افته چه برسه به اینکه
ه*و*س باز باشه اونم برای عشق هیفا،اره سرش باد داره ولیرو عشقش مردونه حساب کنید
...»باباجون به من نگاهی کرد ولبخندی زد و گفت :«اگر نمی خواستش که خودشو جلوی در و همسایه سکه یه پول نمی کرد آدم برای زنی که
نمیخوادش این کار ها رو میکنی؟خودتون قضاوت کنید
»اُمی پوزخندی زد وباباجون خیلی جدی گفت :«حاج خانم آدما به خاطر چیزای بی ارزش نمیان که بجنگن، کتک بخورن، حرف کلفت بشنوند،
داد و بیداد جلوی خونه اون شخص بکنند، شما میدونید شوهرتون چند بار از صبح تا حالا پسر
بیچاره من رو زده و پسرم دم نزده
»با هول زدگی زدم رو گونه ام و گفتم«خاک بر سرم...

امیرمحمد ! باباجون امیرمحمد چش شده ؟ ..... اُماه ؟
»اُمی پشک غره ای بهم رفت و باباجون گفت« :
-چه بخواهید و چه نخواهید هیفا تا زمانی که این بچه تو شکمشه زن پسر من محسوب میشه
اُماه به من یه نگاه عاصی انداخت و با عجله گفتم «:
-من باید چکار کنم ؟
اُمی –هیفا !
باباجون-بزار دکتر بیاد مرخصت کنه میبرمت کلانتری
***
»کارد به اَبتاه میزدی خونش در نمیامد دادگاه حکم و به نفع امیرمحمد داده بود
امیرمحمد هم که چشماش از پیروزی برق میزد،باید تا پایان دوران بارداریم مجدداًمحرمش
میشدم، اونم رو هوا حرف قاضی رو زده بود و دیگه از کنارم جنب نمی خورد و ابتاه هم این
کارشو میدید حرص میخورد و جری تر میشد،هنوز تو راهروی دادگاه بودیم که ابتاه اومد جلو با
اون ابهتش به امیرمحمد گفت:«فقط شش ماه
امیرمحمد – عقدش میکنم
اَبتاه –میکشمت، مـــــی کشمت بچه قرتی، قدم بر داری میفهمم که چیکار کردی،نفس اشتباه
بکشی بی نفست میکنم، چپ به پاره تنم نگاه کنی، خونواده اتو سیاه پ.ش میکنم»با دوتا
انگشت دومو سوم به چشمای خودش اشاره کردو بعد به چشمای امیر رو گفت:«چشمام می پادت حواست باشه
امیرمحمد – بچه به مادر نیاز داره
اَبتاه –به مادر اره ولی به پدر نه
_اَبتاه !
اَبتاه – تو ساکت شو »رو به امیرمحمد گفت «: دست از پا خطا کنی استخونات رو برای پدر و
مادرت پست میکنم
»امیرمحمد هم با حس پیروزی گفت «:خیالتون راحت تا آخر عمر رو تخم چشمام جا دارن
»اَبتاه با حرص و برافروخته امیرمحمد رو نگاه کرد و یه سقلمه به امیرمحمد زدم و باباجون اومد
وگفت«:حاج آقا من میخوام با شما صحبت کنم
اَبتاه –من با شما حرفی ندارم، آقا
_اَبتاه !؟
َِ»ابتاه عربی گفت«: هر چی بدبختی از سر تو دارم این مردک چه حرفی داره که با من بزنه ؟ که
بذارم زن پسرش بشی ؟ محال ممکنه .نمیذارم تو حیف دستای این پسره احمق بشی، هرچی از
دستش کشیدی بسه تو ساده ای و سرت باد داره من نمیذارم صدمه ای بهت وارد کنن
-اَبتاه! خواهش میکنم
»باباجون با همون چهره مهربون به طرف اَبی رفت و گفت«:
-میخوام مرد و مردونه به یه چای دعوتتون کنم و مردونه یه گپ کوتاهی بزنیم فقط ما دو تا
»اَبی به بادیگارداش اشاره کرد و اونا رفتن و همراه باباجون رفت .
امیرمحمد به من نگاه کرد و گفت«:
-بابات چی گفت بهت؟
_هیچی، اُماه کجا رفت ؟
دنبال اُماه میگشتم که امیرمحمد گفت »:فردا میریم محضر
_محضر؟!
امیر محمد – عقد میکنیم، دیگه نمیذارم تو رو ازم بگیرن
»با حرص نگاهش کردمو گفتم:«
-باید کارمون به اینجا برسه تا ....

 حرف دلتو بزنی؟
»با یه نیم نگاه شرمنده بهم دستموکه گرفته بود و بوسیدو
گفت: تو رو برای خودم میخواستم،تا حالا عاشق نشده بودم،خودمو توی این احساس گم کردم،میدونم
ذابت دادم،قرار بود نود و سه روز کنارم باشی و بعد خداحافظ ولی تو کنارم نیومدی تو قلبم
اومدی»پوزخندی زدو گفت:«هنوزم باورم نمیشه این منم که به احساسم اعتراف میکنم »به
چشمم نگاه کردو گفت:«ولی برات حتی از احساس درونیمم میگم فقط به تو، حتی از روز اولی
هم که فیلمتو دیدم ته دلم به خودم گفتم:»امیرمحمد حالت طبیعی نیست «میدونستم کار
دست دلم میدی،اولین رقیبی که برام پیدا شد به حدی روانم بهم ریخت که تا ته خط خودمو با
تو خوندم ترسیدم هیفا، نمیخواستم این وابستگی و عشق باشه ولی تو باشی تو جایی جز تو بغل
من نباشی...این وابستگی و بی تابی نشونه ضعفم بود ...
به امیرمحمد نگاه کردم و امیرمحمد به شکمم نگاه کرد و گفت : «نمیدونی از اینکه حرفم رو گوش نکردی و »دستشو رو شکمم گذاشت و گفت :« سقط نکردی
چقدر خوشحالم
»دستشو پس زدم وبا اخم گفتم« :
-تو به حکمت خدا شک داشتی، اگر حامله نبودم چیکار میکردی ؟
»امیرمحمد با شیطنت نگاهم کرد و گفت «:
-حاملت میکردم
-امیرمحمد !
»دست انداخت دور شونه امو منو با خودش همراهی کرد به بیرون از دادگاهو گفت:«
-قدرت منو غرورم داشتن تو بچه هان، دیگه نمیذارم کسی بینمون جدایی بندازه فردا اول وقت
بدون اطلاع کسی میریم محضر ابتاه اون موقعه در عمل انجام شده قرار میگیره ...
»نمیدونم باباجون بعد از ساعتها حرف زدن با اَبتاه چی تو گوشش خوند که اَبتاه بالاخره بعد از
چند روز رضایت داد که من و امیرمحمد با هم بمونم البته نه عقد کنم فقط رضایت داد که با
رضایتش پیش امیرمحمد بمونم همینم باعث شد که امیرمحمد نذاره که اَبتاه بفهمه که ما داریم
عقد دائم میکنیم. بعد از اینکه عقد دائم کردیم رفتیم خونه اَبتاه با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل
با خانواده امیرمحمد؛ابتاه تا که فهمید عقد دائم کردیم یدونه سیلی زد تو گوش
امیرمحمد و گفت «:
-بهت گفته بودم میکشمت اگه عقدش کنی
»امیرمحمد لبخندی به اَبتاه زد و دستشو بوسید و گفت...

:بکش ولی بزار پسرم رو ببینم، البته ما مخلص پدرزنمون هم هستیم
اَبتاه با اخم به امیرمحمد نگاه میکرد که پروشا و نیوشا زدن زیر گریه و با مشتهای کوچولوشون
شروع کردن به اَبتاه و زدن،امیرمحمد و محمدحسن جلوی دوقلوها رو گرفتن و اونا جیغ میزدن
که چرا بابا امیرمحمد ومیزنی ؟
بله بابا این لفظی بود که بعد از دادگاه به زبون دخترا اومد اَبتاه که حیران به دخترا نگاه میکرد و
به حرفا و تهدیداشون گوش میداد و دعوای امیرمحمد و دفاعش از اَبتاه رو میشنید بالاخره بعد از
چند ساعت پایان مهمونی و نظارت بر رفتار امیرمحمد با من که حالا دیگه خیلی از رفتاراش
عاشقانه و دور از اون غرور وتکبر بود گفت:«اگر قرار داماد این خونه بمونی و بابای نوه های من باشی ؛باید از هیفا من مثل دوتا چشمات
مراقبت کنی اگر یه روز بفهمم که یه تار موش کم شده بدون که اون روز روز آخر عمرته،اگر
کوتاه میام چون دخترم ازت حامله است چون پدرت مرد بزرگی و به خاطر خونواده اته،به خاطر
دخترمه که هنوزم سر عقل نیومده ولی اینو از گوشت بیرون نکن منتظرم ازت آتو بگیرم
»امیرمحمد لبخندی زد و سرشو به زیر انداخت و دست منو تو دستش گرفت و باباجون گفت:«
-به شما زحمت نمیدیم حاج آقا من خودم میکشمش
ابتاه بالاخره سگرمه هاشو باز کرد و لبخندی در جواب باباجون زد ...
گاهی تو یه جایی از زندگی هستی که انگار ته دره ای، تنهایی و هیچ کس نیست، انگار تو ی یه
جاده ی بی سر و ته متروکه ای، می ترسی، خودتو بی پناه تر از هر لحظه می بینی ولی کافیه به خدا
با تموم ایمان قلبت توکل کنی، با تک تک سلول های تنت خدا رو از اعماق قلبت صدا کنی
اون وقت خودت متوجه میشی که از اول هم تو آغوش کسی بودی که همه کسه،همه ی پناه،
هیچ وجود و موجودی به قدر اون نمیتونه به تو قدرت بده تا از جا بلند بشی، از اون دره بیرون
بیای و توی اون جاده راهتو پیدا کنی،این فقط تو بودی که ایمان بهش نداشتی و حس ضعف و
شکست داشتی همین احساستم باعث سقوط تو میشد وگرنه با ایمانت پیروز بودی.
پــایـان🌱🥺😘

نویسنده: زهرا

نظراتتونو با ما در میون بذارین

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozenavadosevom
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.60/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.6   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه vkace چیست?