رمان مترسکی میان ما قسمت 1 - اینفو
طالع بینی

رمان مترسکی میان ما قسمت 1

★خدا قوت عمو صالح ،از شهر چه خبر ؟پسرت رو ثبت نام کردی؟
*‌سلام رعنا جان،آره با بدبختی ثبت نامش کردم مدیرش میگفت چرا انقدر دیر آوردینش ،تو چه خبر گاوت زایید؟؟
★بله زایید دیشب تا صبح با عمو مصطفی بالاسرش بودیم ،حیوانکی خیلی عذاب کشید!
*مبارکه ...مبارکه پس شب میایم شیرینی بخوریم ...
★قدمتان رو سر چشم تشریف بیارید ...خداحافظ
*‌خداحافظ
*************************
از کناره باغ مشتی حسن شاخه خشکیده ای برداشتم و به سمت دشت حرکت کردم با صدای زهره ایستادم ...
*‌آهــــــــــــــــــــــــای رعنا کجا میـــــــــــــــــــــری؟
★میـــــــــــــــــــــــــــرم دشت،زهرا گوسفندهام رو برده بچرونــــــــــــــــــــــــه!
*کی برمیگـــــــــــــــــــــــــــــردین؟
★نمیـــــــــــــــــــدونم ،قبل از غروب آفتاب برمیگردیم ...
*‌باشه میام دنبالت ...
به راهم ادامه دادم ،غلام مشغول غذا دادن به مرغ و خروسهاش بود تا چشمهاش به من افتاد سریع خودش رو تکوند و با سر بهم سلام کرد...خیلی آروم جوابش رو دادم
میدونستم دلش پیشمه ولی من علاقه ای بهش نداشتم مخصوصا که میدونستم بد دهنه و هر حرفی رو راحت به زبون میاره.
*************************
از دور زهرا رو میدیدم که با گلهای ریزه صورتی مشغوله...
قدمهام رو تندتر کردم تا زودتر بهش برسم...
★هی دختر جان مگه صدبار نگفـتم تنهایی تا این پایین نیا؟چرا حرفم رو گوش نمیدی؟
*خاله رعنا تو رو خاک آقات دعوام نکن ...فقط اینجا از این گلها داره ...تاجم رو نگاه کن ...قشنگ شده؟
‌★قشنگ شده،تو خسته نشدی از این همه تاج درست کردن؟
*‌نـــــــــــــــــــــه مگه عروس خسته میشه از تاج درست کردن؟
★‌مگه تو عروسی؟
*آره خاله ...آقام میخواد من رو عروس کنه،خاله من دوست ندارم عروس رحمت بشم ...رحمت بداخلاقه اون هر شب خواهرش رو میزنه ...
دلم به حال زهرا کباب بود ،طفلکی رو به زور میخواستن به رحمت بدهند رحمتی که یک بار زن گرفته بود و طلاق داده بود...
برای اینکه به یک دختر پونزده ساله امیدواری بدم گفتم :
★یک سیب رو که بندازی به هوا هزارتا چرخ میخوره تا بیفته،خدا رو چه دیدی شاید اقای تو هم از خر شیطون پایین اومد و رحمت رو دست به سر کرد...
*خداکنه خاله رعنا من دلم با حرفهای تو آروم میگیره...


تو ایوان با خاله حلیمه نشسته بودم نمیدونستم چطوری سر صحبت رو باهاش باز کنم برای همین آهی از ته دل کشیدم تا علتش رو ازم بپرسه...
*چیه رعنا چرا آه میکشی؟مگه هزار بار نگفتم با هر آهی که میکشی چند سال از عمرت کم میشه؟!!!
★خاله حلیمه این حرفها خرافاته،اگر آه نکشم جگرم میسوزه!!!
*خدا نکنه ‌دختر جان ،چرا باز چی شده؟
★خاله تو رو خدا با عمو مصطفی صحبت کن تا بزاره من برم ،به خدا دلم اونجاست دیگه طاقتم تموم شده...
*باز شروع کردی؟به خدا اگه اینبارم طرفه تو رو بگیرم عمه هات چشمهام رو از کاسه بیرون میکشن،رعنا تمومش کن عموت راضی نمیشه تو رو تک و تنها بفرسته ،میخوای سکته کنه ؟یادت نیست اون بار که گفتی میخوام برم قلبش گرفت؟
★خاله من بزرگ شدم ۲۳سالمه،بچه که نیستم ،شما یکباره دیگه باهاش حرف بزن،آره شما رو نه نمیگه...
*خیلی خب حالا پاشو تنور رو آتیش کن که یک تکه نان هم نداریم.
★به روی چــــــــــــــشـــــــــــــــم اصلا امروز خودم نان میپزم
***************************
صدای عمو رو واضح میشنیدم مرتبا تو جواب زنش میگفت "مردم چی میگن؟فکر حرف مردم هم باشید"خسته بودم از این حرفهای تکراری...سریع به اتاق نشیمن رفتم و گفتم:
★عمو جان مردم حرف زیاد میزنن ما به اونا چیکار داریم ؟این مردمی که شما از حرف و حدیثشون میترسی شب قبل از خواب یک حرف میزنن صبح یادشون میره که دیشب چی گفتن!!!
*رعنا این مردم میگن چه عموی بی غیرتی داشت یا نه؟؟؟
★دور از جونت عمو جان ،این حرفها چیه؟خدا نیامرزه کسی رو که شما رو بی غیرت بدونه،این جماعت چند ساله پیش، رضای حاج بابا رو هم بی غیرت میدونستن چون کار و باغ و گاو و گوسفندها رو ول کرد و رفت شهر سراغ درس و مشقش ...الان چی الان کسی میگه رضا بی غیرته؟به خدا اگه کسی جز آقای دکتر چیزی دیگه ای بهش بگه...حرف من اینه عمو که نباید واسه حرف مردم خودمون رو اذیت کنیم ،باور کنید که اگه من اینجا هم بمونم باز یک عده میگن که مصطفی چشم نداشت موفقیت دختر داداشش رو ببینه!
*چی بگم رعنا؟!تو عاقلی فهمیده ای همه حرفات درسته،پس صبر کن با عمه هات مشورت کنم تا ببینم اونها چی میگن...
★عمه هام رو چشمم جا دارن اما نظر شما مهمه نه اونها!!!
**************************
★آهای زهره خونه ای؟زهــــــــــــــره کجایی؟
*سلام رعنا بیا تو...
★میخوام برم دشت ،گوسفندهام رو زهرا برده بچرونه اگه کاری نداری بیا باهم بریم...
*صبر کن الان میام...
************************
زهرا و زهره خواهر بودن ...زهره ازدواج کرده بود و یک پسر پنج ساله داشت شوهرش آدم خوبی بود مال روستای ما نبود ولی رو زمینهای اهالی روستای ما کار میکرد بعد از ازدواج با زهره یک تکه زمین خرید و مشغول کار روی زمین خودش شد...
*رعنا عموت بلاخره راضی شد؟
★نه هنوز اما بلاخره راضیش میکنم ،من دیگه خسته شدم میخوام برم سراغ زندگی خودم میخوام رو زمین خودم کار کنم...
*عموت به آقام گفته اگه رعنا موافقت کنه زمین مادریش رو میفروشم و همین جا برایش یک زمین میخرم تا نزدیک خودمون باشه...
★ زهره اون زمین یادگاره مادرمه نمیتونم بفروشمش باید خودم بالاسرش باشم تا آباد بشه...


اون روز با زهره کلی حرف زدیم اون هم عین بقیه معتقد بود که من نباید تنهایی به اون آبادی برم ولی من تصمیمم رو گرفته بودم و تو ذهنم کلی نقشه برای آینده ام کشیده بودم...
****************************
*بیا رعنا جان این غذا رو بگیر بین راه بخورید.
★ممنون خاله جان،دلم برای شما و این روستا خیلی تنگ میشه...
اشکی از گوشه چشم خاله حلیمه به پایین چکید ولی زود پاکش کرد تا من رو ناراحت نکنه...
*بریم رعنا جان؟
★حاضرم عمو ،فقط بزار با زهرا خداحافظی کنم،زهرا جان نمیخوای بیای بغلم؟
*خاله رعنــــــــــا تو رو خدا نرو ،من بی تو چیکار کنم؟
★الهی قربونت برم ،تو به من قول دادی بی قراری نکنی چقدر زود زدی زیره قولت!!!
صدای هق هقش حالم رو خراب کرد دل کندن از دختره بی پناهی چون زهرا خیلی سخت بود مخصوصا که میدونستم به زودی به عقد رحمت درمیارنش...بوسه ای آروم به روی روسری آبیش زدم و گفتم:
دلم برایت خیلی تنگ میشه ،مراقب خودت باش...
از عقب وانت بره سفیدم رو تو بغلش گذاشتم و گفتم:
★مراقبش باش "چوپان کوچک من"
*چشم خاله بزرگش میکنم قده حنایی!
*****************************
عقب وانت به سختی جا گرفتم ،تمام فضای پشت وانت رو گاوم و گوساله اش پر کرده بودن...فقط تونستم سه تا از گوسفندهام رو با خودم ببرم ،مرغ و خروسهامم زیر دست و پای مخملی بودن...با تکانهای وانت کم کم خوابم برد...
*‌رعنا بیدار شو عمو جان ...رعنا جان بلند شو...رعنا ...
★رسیدیم ؟
*نه هنوز ،نگه داشتیم غذا بخوریم ،بده ببینم حلیمه چی پخته؟هادی بیا پایین غذا بخوریم بدو پسر ....
همون وسط جاده سفره پهن کردیم و مشغول خوردن غذا شدیم...
*رعنا خانم از تنهایی نمیترسی؟‌از اینکه بخواهید شبها تو کلبه کناره مزرعه بخوابید هراس ندارید؟
عمو منتظر جوابم بود...
★نه نمیترسم...
انگار هادی قانع نشده بود برای همین دوباره گفت:
*من که مردم، تنها باشم خوابم نمیبره ،چطور شما که دختری میگی نمیترسم؟
★آقا هادی پنج تا انگشت دست عین هم نیست ،هست؟؟؟
هادی نگاهی به عمو انداخت و گفت:
*نه نیست اما خدای نکرده اگه اتفاقی بیفته به کی میخواهید اعتماد کنید؟شما که کسی رو اونجا ندارید!
★آقا هادی حالا که عمو مصطفی رو به زور راضی کردم ببینم میتونی کاری کنی پشیمون بشه!!!
هادی محکم با دستش به دهنش کوبید و گفت:
*اصلا آقا جان من لال میشم بفرما...
عمو حسابی تو فکر رفت میدونستم حرفهای هادی اذیتش کرده برای اینکه کمی خیالش رو راحت کنم گفتم:
★من دختره ترسویی نیستم آقا هادی تو ده هر کی گاوش نتونه خوب زایمان کنه منو خبر میکنه ،چون کارم رو بلدم حتی آقای تو هم سر زایمان گاوتون منو خبر کرد پس بدون تو شرایط سخت نمیترسم...
عمو نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
بلند شین بلند شین که به تاریکی نخوریم...


با تاریک شدن هوا به مقصدمون رسیدیم ،حس خوبی داشتم عمو هم متوجه حس و حالم شده بود چون گفت:
*چیه رعنا ؟!!!خوشحالی ؟
★مگه میشه تو زادگاه مادرم باشم و خوشحال نباشم؟
*خدا بیامرزه مادرت رو همیشه آرزوش این بود که با آقات این زمین رو آباد کنه ...
در کلبه چوبی کوچکم رو با احتیاط باز کردم فضای کوچک و نقلی کلبه من رو سر ذوق آورد ...هر چه به دنبال لامپ گشتیم پیدا نکردیم ،عمو به هادی گفت:
*فکر کنم فردا کلی کار داشته باشیم چون این کلبه خیلی وقته استفاده نشده و احتیاج به تعمیر داره...
*****************************
دو روز تمام کار تعمیر کلبه به طول انجامید ،عمو حسابی محکم کاری میکرد تا من تو آسایش باشم ،بعد از تموم شدن کارها عمو به هادی گفت:
*خب هادی یک نگاهی به ماشینت بنداز تا ظهر نشده راه بیفتیم...
دلم گرفت ،بغض کردم... خداحافظی با کسی که چندین سال برایم پدری کرده بود آسون نبود
هادی تند تند به چرخ های ماشین لگد میزد،انگار میخواست مطمئن بشه که وسط جاده پنچر نمیشن در همون حالت به عمو گفت:
*عمو مصطفی ماشین روبراهه هر وقت شما امر کنید راه میفتیم ...
عمو به جلو اومد و محکم بغلم کرد ...اشکی از گوشه چشمم به روی شونه اش افتاد ...صدایش بغض داشت عین صدای خودم با لحن پدرانه ای گفت:
*رعنا مراقب خودت باش ، اون دنیا من رو شرمنده برادرم نکن ...
★چشم عمو مصطفی به خدا مراقبم ،شما هم قول بده نگران من نباشی ...
*هی رعنا جان این حرفت از اون حرفها بود خداحافظ دخترم
★خداحافظ
هادی به جلو اومد و گفت:
*رعنا خانم مراقب خودتون باشید خداحافظ


با رفتن عمو و هادی غصه ای بزرگ به دلم نشست ،اما زود پسش زدم با خودم گفتم""هی رعنا اگه میخوای از همین ابتدا غصه بخوری،بهت بگم تو هیچ کاری موفق نمیشی""
برای اینکه حواسم رو از رفتن عمو پرت کنم حیوان ها رو به دشت بردم...اهالی آبادی مادرم من رو نمیشناختن برای همین تا با یکی برخورد میکردم اسم پدر بزرگم رو میگفتم تا بدونن زیادم غریبه نیستم ...
******************************
زیر لب برای خودم آواز محلی میخوندم که یکی از پشت سر صدام کرد...
*آهای دختر خانم صبر کن ...
به پشت سرم نگاه کردم ...پسر جوانی سراسیمه از سراشیبی دشت به پایین میومد...وقتی به نزدیکم رسید گفتم:
★سلام کاری دارید؟
نفس نفس میزد...دستهاش رو به روی زانوهاش گذاشت تا نفسی تازه کنه بین نفس کشیدنهای سطحیش بریده بریده گفت:
*من تا حالا شما رو اینجا ندیدم ،تازه واردید یا مهمان یکی از اهالی هستید؟
★تازه امدم ...
*خونتون کجاست؟
★خونه ندارم، کلبه دارم ...
*کلبه ات کجاست؟
★من باید به شما جواب پس بدم؟اصلا خودت کی هستی ؟
*دوست نداری جواب نده ،من هاشمم پسر میرزا مرتضی همونی که شکسته بنده ...
★نمیشناسمش ،من تازه اومدم اهالی اینجا رو نمیشناسم ...
*پدرت اهله این روستا بوده؟
★نه،پدرم مال این ورا نیست ...مادرم اهله اینجا بوده...
*به هر حال کاری داشتی خبرمون کن ،ما خونمون پشته اون باغه...
★دست شما درد نکنه خداحافظ
*خداحافظ
*************************
هوا تاریک شده بود به پشته کلبه رفتم و به گاو و گوسفندهام سرکشی کردم همه جا در امن و امان بود ...از پله های چوبی کلبه به بالا میرفتم که صدای زنی رو پایین پله ها شنیدم...
*سلام دخترم ...
★سلام ،خوش اومدین بفرما بالاـ..
*مزاحم نمیشم ،برایت نان تازه اوردم ،آخه پسرم گفت یک تازه وارد به روستا اومده گفتم شاید نان نداشته باشی...
از پله ها به پایین اومدم ،بقچه رو از دستش گرفتم و گفتم:
★واقعیت نانی نداشتم میخواستم فردا پایین کلبه تنوری درست کنم تا حداقل از خجالت شکم خودم بیرون بیام...
*‌نوش جونت...اینجا همه منو خاله زیور صدا میزنن هر وقت کاری داشتی بیا سراغم به هرکی بگی خونه خاله زیور رو میخوام یکراست میارنت در خونمون...
★چشم ،بفرما بالا شام رو با من باشید...
*ممنونم باید برم بازهم بهت سر میزنم خداحافظ
★خداحافظ
*****************************
صبح زود کناره کلبه مشغول درست کردن تنور شدم...تمام جانم گلی شده بود اما ارزشش رو داشت که صاحب تنور بشم...از دور هاشم رو میدیدم که به سمتم میاد ...
*آهای خسته نباشی کمک نمیخوای؟...
کمرم رو راست کردم و گفتم :
★سلامت باشی ،آخراشه...
به نزدیک تنور رسید و گفت:
*افرین افرین تنهایی خودت درستش کردی؟
★آره ،از عمویم یاد گرفتم توی ده عمویم برای اهالی تنور درست میکنه...
*خیلی خوبه،من با اجازت دارم میرم شهر اگه چیزی میخوای بگو برایت بگیرم...
★نه ممنونم چیزی نمیخوام دست خدا به همرات خداحافظ
*خداحافظ


حمید
-مادر من چرا گریه میکنی؟اصلا اگه ناراضی هستی نمیرم...بابا جان من میخوام برم کار کنم خرج شما و مهتاب رو بدم ،دخترت بزرگ شده هیچی جهاز نداره اگه یکی در خونه رو زد و خواست مهتاب رو ببره باید چهارتا تیکه بهش بدیم یا نه؟
*گریه من واسه تنهایی توست ،اخه تک و تنها چطوری میخوای زمین به اون بزرگی رو آباد کنی؟
-واسه این گریه میکنی؟مادر درسش رو خوندم الکی که چند سال دانشگاه نرفتم ...خیالت راحت چنان مزرعه ای درست کنم که کل فامیل انگشت به دهن بمونن...
******************************
با یک چمدان کوچک راهی روستایی شدم که هیچ شناختی ازش نداشتم،زمینی که قرار بود رویش کار کنم برای داییم بود ،زمینی که به امان خدا رها شده بود و من سعی داشتم آبادش کنم
***************************
مینی بوس قرمز رنگ بالای جاده نگه داشت و گفت""مسافرای ابادی(........)جا نمونن""... پیاده شدم...چه جاده خلوت و قشنگی بود همراه من چند زن و مرد هم پیاده شدن...پسر جوانی قدمهاش رو با من تنظیم کرد و گفت:
*از شهر میای؟
-‌آره
*حالا کجا میری؟
-میرم سر زمین داییم...
*داییت کیه؟
-نمیشناسیش،اینجا زندگی نمیکنه فقط زمینش اینجاست...
*رو زمینش قراره کار کنی؟
-آره ،قرار شده رو زمینش کار کنم هر چی که در اومد باهاش نصف کنم...
*کار رو زمین سخته ها...تجربه داری؟
-تجربه که ندارم ،اما درسش رو خوندم...
*بازهم خوبه ،موفق باشی
-ممنونم همچنین....
************************
کلید رو به در اتاقک انداختم ...اتاقکی که تنها جای یک نفر بود ...
برق رو روشن کردم و وارد شدم ،جای بدی نبود از هیچی خیلی بهتر بود...یک دست رختخواب ،یک اجاق گاز سه شعله و یک رادیوی کوچک که به دیوار آویزون بود کل وسایل اتاقک رو تشکیل میداد...
از پشت پنجره آلمینیومی به زمین بزرگ روبروم نگاه کردم با خودم گفتم""یعنی میشه روزی تو این زمین پره کارگر بشه؟""
انقدر خسته بودم که بدون اینکه شام بخورم خوابیدم...
صبح با صدای بلند یک گاو از خواب بلند شدم ،صدایش خیلی نزدیک بود از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم... دقیقا کناره پنجره ایستاده بود...
به بیرون اومدم ...دستی به سر گاو کشیدم...پوستش نرم عین مخمل بود ...
**************************
رعنا
مشغول غذا دادن به مرغ و خروسهام بودم که دیدم یک نفر کناره گاوم ایستاده و به روی سرش دست میکشه...
★ســــــــــــــــــلام،بیدارتون کرد؟
-ســــــلام ،باید بیدار میشدم ،گاوه شماست؟
★آره ،ببخشید نمیدونستم کسی تو اتاقک زندگی میکنه...
-مشکلی نیست خوب شد بیدارم کرد کلی کار دارم...

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : matarsaki_mian_ma
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه dbhq چیست?