رمان شیدا قسمت 4 - اینفو
طالع بینی

رمان شیدا قسمت 4


-بهتره بریم شرکت فرهاد خان منتظرن شیما جان آژانس...
-بله هماهنگ کردم بفرمایید
جلوتر راه افتادم و اونها هم به همراه ما اومدند
-آقای محبی این ماشین متعلق به شماست و شما رو به شرکت میبره من و خواهرم که کمی جلوتر میرسیم
-البته ممنون
وقتی به همراه شیما سوار ماشین شدم و به راه افتادیم نفسی عمیق کشیدم شک عمیقی بهم وارد شده بود شیما دستم رو گرفت:
-حالت خوبه؟
-اوهوم
-دیدی آسون بود
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
-آسون بود داشتم پس میفتادم
مکثی کردم و گفتم:
-باورت میشه زن گرفته
-دوست ندارم چیزی بهت بگم که ناراحتت کنه اما شیدا مثله اینکه تو باور نکردی اون هفت سال پیش ترکت کرده این تو بودی که زندگیتو به پای این احمق حروم کردی حالا هم خودت باید با این همه رویا کنار بیای
سرم رو بین دستام گرفتم و به فکر فرو رفتم من چطوری خیلی راحت همه خواستگارامو رد کردم
-من میرم خونه نمیام شرکت دوست ندارم ببینمش
-این جنگ تو
-میدونم
-خداحافظ
دوباره سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم وقتی داشتیم از پارکینگ خارج میشدیم ماشینی رو دیدم که کامران اینا رو رسونده بود یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد به سختی روم رو به سمت دیگری کردم
سخت بود لحظه هام و حالا سختتر بود باورم نمیشد که این همه وقت در انتظار کسی باشم که بدون من راحتر بوده
با دیدن مامان انگار که تمام این صحنه ها در این هفت سال جلوی چشمم رژه رفت با بغض بغلش کردم و شروع به گریه کردم چرا اینجوری شد؟
-دیدی مامان دیدی تمام این هفت سال انتظار من بیهوده بود؟
دستشو روی موهام کشید و با بغض گفت:
-دیدیش؟
-آره مامان زن گرفته با زنش اومده بود
به سختی رفتیم داخل ساختمون و مامان من رو برد توی اتاقم و رفت از اتاق بیرون روی تختم نشستم و پاهام رو توی بغلم تا کردم
-شیدا چرا داری با خودت این کار رو میکنی توی این چهار هزار تا برات خواستگار اومده آخه چرا بدون دیدنشون بدون هیچ دلیل منطقی اونها رو رد میکنی ؟
-مامان چرا درک نمیکنی من دوست ندارم ازدواج کنم؟
-یعنی چی که دوست ندارم ازدواج کنم تا آخر عمرت که نمیشه به عنوان دختر تو خونه بابت مجرد بمونی؟
-چیه؟شما از چی ناراحتید جاتون رو تنگ کردم یعنی توی این خونه بزرگ جایی به اندازه من نیست ؟
با کشیده ای که محکم مامان زد توی صورتم به خودم اومدم و با بغض گفت:
-خفه شو دیگه نشنوم این حرف رو بزنی تو دختر منی و من دوست دارم عروسی تو رو ببینم حالا نشد پنج سال دیگه اما به شرطی که بدونم تو واقعاً قصد ازدواج داری
-مامان درکن تروخدا چرا نمیخواید بفهمید من هنوز کامران رو دوست دارم و نمیتونم به جز اون با کس دیگه ای زندگی کنم من چه طوری میتونم با کس دیگه ای ازدواج کنم در صورتی که هنوز فکرم پیش کس دیگه ای هست میشه اینو بهم بگی؟
مامان با ناراحتی از اتاقم بیرون رفت دیگه روم نمیشد حتی توی چشماشون نگاه کنم بابا که از دستم حسابی کلافه بود و دیگه باهام درست و حسابی هم حرف نمیزد و منو بیمنطق قلمداد میکرد
مامان با یه لیوان آب اومد توی اتاقم و کنارم روی تخت نشست
-تو چرا برگشتی پس؟
-نمیتونستم ببینمش طاقتشو نداشتم
-دخترم تو انتظار داشتی که ازدواج نکنه اون خودش بهت گفته بود که دیگه برنمیگرده این تو بودی که خودتو اسیر و ابیر اون کرده بودی و در حالی که تو بهترین موقعیتها رو برای ازدواج از دست دادی اصلاً مگه همین حمید وهابی چشه بیچاره هنوز هم منتظره تو مونده اما تو...
-مامان میشه ازت خواهش کنم تنهام بزاری میخوام کمی فکر کنم
-الان دیگه تو فکراتو باید همون هفت سال پیش میکردی
با ضرب در رو کوبید و از اتاق بیرون رفت لیوان آب رو سر کشیدم و از جام بلند شدمو رفتم به سمت پنجره و بیرون رو نگاه کردم مامان راست میگفت من توی این هفت سال خیلی ها رو از خودم رنجونده بودم
-باورم نمیشه من چند بار باید به شما جواب رد بدم تا شما بری پی زندگی خودت حمید خان
دستشو توی موهای خوش فرمش فرو برد و گفت:
-شیدا خانوم شما هر دفعه دلایل واهی برای رد خواستگاری من اوردید و تا وقتی که من یه دلیل منطقی از سوی شما برای رد خواستگاریم نبینم به کارم ادامه میدم
-چرا شما متوجه نیستید من دوست ندارم ازدواج کنم حالا چه با شما چه با کس دیگه ای واقعاً درک این موضوع سخته
پاشو روی برگهای پاییزی که روی زمین افتاده بود گذاشت و اومد کنارم روی صندلی نشست و بعد گفت:
-من بارها به شما گفتم که علاقه من به شما یه علاقه سطحی نیست اما ش...
-علاقه پس شما میدونید علاقه چیه چرا درک نمیکنید من هم عاشقم حمید خان...
از جام بلند شدم و از توی پارک قدم زنان به سمت ماشینم رفتم و حمید پشت سرم به راه افتاد همون طور که داشتم میرفتم به سمت ماشینم گفتم:
-امیدوارم که این آخرین دیدار ما باشه
-امیدوارم که شما سرتون به سنگ بخوره
با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
-خداحافظ شما
صدای زنگ موبایلم منو به خودم اورد
-بله
-ای بابا پس کجا رفتی تو دختر
-فرهاد تویی
-اومدم خونه
-پس چرا نمیای
-راستش کمی برام سخته دیدن کامران در کنار....
-بله بله ما آماده ایم شما بیای و پروژه هاتون برای ما به نمایش بزاری
-چی میگی؟
-منتظرت هستیم
-الو فرهاد...
انگار در گیر شدن در این میدان جنگ سختر از اونی بود که من فکرشو میکردم
لباسم رو مرتب کردم و از اتاقم خارج شدم
-کجا میری شیدا؟
-دارم میرم شرکت
-موفق باشی
برگشتم سمت مامان و نگاهش کردم که لبخندی گوشه لبش بود و چشماش برق خاصی میزد در یک لحظه اونقدر از خودم متنفر شدم که با بغض سرم رو برگردوندم و گفتم:
- خداحافظ
وقتی از پله های شرکت بالا میرفتم با خودم عهد بستم که همه چیز رو تمومش کنم همه این بازی مسخره رو که هفت سال آزارم داد
وقتی وارد اتاق شیما شدم اونجا نبود. داخل اتاق شیما یه در بود که اون در به اتاق فرهاد باز میشد نزدیکتر که شدم صدای آشنای کامران رو شنیدم ضربان قلبم کلافه ام کرده بود و داشت خودشو دیونه وار به سینم میکوبید بی اختیار به سمت در کشیده شدم و گوشهام رو تیز کرد تا صداش رو واضحتر بشنوم
خدای من این خودش بود باورم نمیشد که دارم صداش رو اینقدر نزدیک میشنوم بعد از هفت سال برام شنیدن صداش واقعاً یه معجزه بود انگار که بهم شک وارد شده بود باورم نمیشد اون داشت راجع به من با فرهاد حرف میزد
-خوب فرهاد شیدا چی کار میکنه اینجا؟
-اون هم اینجا کار میکنه. خوب تعریف کن ببینم اونجا چه خبرا بود؟
-زندگی اونجا سختی های خاص خودش رو داره اگر باهاش نسازی له میشی تو غربت
-مجبور نبودی بمونی که...
-باور کن خیلی دوست داشتم اما از این میترسیدم که چه جوابی باید به شیدا بدم.
-بابت چه موضوعی تو باید به شیدا جواب پس بدی؟
-ببینم فرهاد تو حالت خوبه؟
-آره بابا شیدا رو ولش کن راستی اون دختره کیه؟
-اسمش فاخته است
-برای چی با خودت اوردیش؟
-راستش اون تو همه امور با من شریکه...
دیگه نشنیدم که چی میگفت یعنی دوست نداشتم که راجع به اون دختره حرف بزنه عوضش دوست داشتم راجع به خودم بشنوم مگر اینکه دستم به این فرهاد نرسه که هی اون هر چی از من میپرسه این فرهاد بحث رو عوض میکنه امیدوارم برای این کارش یه دلیل منطقی داشته باشه
اما نه من چه طوری میتونستم بهش بگم که شما داشتید راجع به من حرف میزدید.یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که مثل این دزدها دارم استراق سمع میکنم باورم نمیشد که من دارم این کار رو میکنم.
-خوب فرهاد تو چه جوری هنوز با شیما ارتباط داری؟
-من ازش درخواست ازدواج کردم و اون هم قبول کرده.
-جداً یعنی شما هم با هم نامزدید؟
-آره نزدیک به پنج ساله
-پس چرا ازدواج نمیکنید؟
-منتظر بودیم که شیدا ازدواج کنه بعد
-فرهاد میخوام ازت یه چیزی رو بپرسم امیدوارم این بار بحث رو عوض نکنی
-بپرس
-شیدا...
-فرهاد شیدا رو فراموش کن همونطور که اون سالها پیش تو رو فراموش کرد و به فکر زندگیش افتاد و الان هم نامزد داره!!!!!!!!!!!!
-نامزد کرده؟
-بله پس انتظار داشتی همچنان منتظر تو بمونه که با یه بچه برگردی پیشش؟
-اما...
-اما نداره کامران تمومش کن
با شنیدن صدای شیدا قلبم از جاش کنده شد و با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:
-اه چه مرگته سکته کردم
-چی کار داری میکنی؟
از کنار در رفتم کنار و به شیما هم اشاره کردم که دنبالم بیاد
وقتی وارد اتاقم شدم و شیما هم نشست روی صندلی با عصبانیت داد زدم و گفتم:
-این چرندیات چیه که فرهاد داره راجع به من به کامران میگه؟
-چی شده شیدا بگو ببینم اون چی گفته؟
-اصلاً نمیفهمم که این چرندیات رو از کجا در اورده در مورد من به کامران گفته؟
-اه داری عصبیم میکنی ها بگو ببینم چی....
-میخوای بدونی چی گفته؟
-آره
-گفتش که من سالها پیش کامران رو فراموش کردم و الان هم نامزد دارم باورت میشه؟
شیما خنده ریزی کرد و گفت:
-حتماً یادش رفته بگه که چقدر ما رو حرص دادی تا بالاخره قبول کردی نامزد کنی
-داری منو مسخره میکنی؟
-شیدا جان مطمئن باش که فرهاد برای این کارش دلیل خوبی داشته و من هم حرفی رو که زده قبول دارم و میگم کار درستی کرده
-یعنی چی کار درستی کرده؟
-چرا درست بوده کارش؟میخوای بدونی باشه بهت میگم نکنه دوست داشتی که اون بفهمه همه این سالها مثل احمقها منتظر یه پیامی از طرف اون بودی دوست داری بفهمه که هر وقت خواستگار برات میومد مثل دیونه ها جواب رد بهش میدادی میخوای بدونه که بدون اون دوست نداشتی زندگی کنی؟
سرم رو بین دستهام گرفتم و با بغض گفتم:
-بسه شیما بسه تمومش کن
اومد نزدیکم و بغلم کرد و گفت:
-شیدا جان مطمئن باش کارش درست بوده
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه
دستمو گرفت و گفت:
-حالا هم بیا بریم که کلی کار داریم
-بله بفرمایید
وقتی با شیما وارد اتاق شدیم فرهاد با لبخند از کنار ما رد شد و ما رو دعوت به نشستن کرد
وقتی نشستیم شیما پرسید
-پس آقای محبی فاخته خانوم کجا رفتند؟
کامران سرش رو بلند کرد و مستقیم به شیما که روبروی من نشسته بود ذل زد و گفت:
-زیاد با هواپیما نمیتونه مسافرت کنه برای همین حالش خوش نبود رفت هتل تا استراحت کنه
شیما:-هتل؟
کامران:-بله
شیما:-بله
فرهاد هم روبروی کامران نشست و رو به من گفت:
-خوب شیدا من با کامران صحبت کردم و قرار بر این شد که چند مورد از کارهای جدیدتون رو به کامران نشون بدید و بعد تصمیم گیری رو به عهده ایشون بزاریم و البته شما هم از طرف ما وکیل هستید که نمونه کارهایی رو که فردا فاخته خانوم میارند رو ملاحظه کنید و جوابتون رو به ما بگید
لبخند زدم و در حالی که داشتم به فرهاد نگاه میکردم گفتم:
-البته.امیدوارم که بتونیم همکاری مفیدی رو با شرکت آقای محبی داشته باشیم
بعد برگشتم و به کامران نگاه کردم و همون طور که لبخند به لب داشتم گفتم:
-درست میگم؟
-البته بزرگترین آرزوی من همکاری با شماست
سرم رو تکون دادم و برگشتم سمت فرهاد که داشت راجع به مسائل کاری صحبت میکرد
از جایی که من نشسته بودم به راحتی میتونستم فرهاد رو زیر ذره بین نگاهم قرار بدم و ببینمش اما اگر اون سرش رو برمیگردوند همه کاملاً متوجه دید زدنش میشدند برای همین من هم با لذت نگاهش کردم چهره ای رو زیر زره بین گذاشتم که هفت سال بود ندیده بودمش و تنها توی رویاهام باهاش رابطه داشتم و لمسش میکردم
یهو یاد اون آهنگی افتادم که همیشه زیر لب زمزه میکردم
-من روبروتم و تو روبرومی شاید ندونی که تو آرزومی
تو ماهی و فرشته ای یا خوابی خودت بگو بگو کدومی
طاقت چشمای تو رو ندارم دیگه نمیتونم دووم بیارم
نگاه نکن اینطوری خیره خیره نگاه نکن قلبم داره میگیره
یه حالتی داری توی نگاهت آدم میخواد پیش چشات بمیره
چشماتو از چشماتو یه لحظه بردار وایمیسه نبضم نمیبینی انگار
کار من از عاشق شدن گذشته دارم میمیرم کمی دست نگه دار
با ضربه ای که به پام خورد به خودم اومدم و دیدم که شیما داره چپ چپ نگاهم میکنه سرم رو انداختم پایین که یه لحظه صدای گوشیم منو به خودم اورد سرم رو بلند کردم و دیدم که همه دارن به من نگاه میکنن معذرت خواهی کردم و رفتم اونور تا موبایلم رو جواب بدم
-الو
-سلام چطوری بی معرفت همیشه من باید زنگ بزنم حال توی نامرد رو بپرسم؟
-سلام چطوری نوشین ببخشید تو که خودت میدونی من چقدر سرم شلوغه
ادامو در اورد و گفت:
-خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه.گمشو ببینم چه غلطی میکنی که سرت شلوغه؟
-هیچی بیخیال چه خبر دخمل گلت پری چطوره؟ محسن چطوره؟
-قربونت همه خوبن پری هم سلام میرسونه میخواد باهات حرف بزنه
-گوشی رو بده بهش
-باشه
-سلام خاله جون
-سلام پری خانوم چطوری؟خوبی؟
-مرسی خاله جون چلا نمیای اینجا؟
با اینکه پنج سالش بود اما هنوز هم بهضی از کلماتش رو نمیتونست درست تلفظ کنه با خنده گفتم:
-خاله قربون اون شیرین زبونیت میام خاله زود میام حالا گوشی رو بده مامان
-باشه خاله خدافظ
-خدافظ عزیزم
-خوب چیه امروز شادی؟
-چیه چشم نداری شادی منو ببینی؟
-گمشو من از خدامه تو ناراحت نباشی
-خوب دیگه چی کار میکنی؟
-میدونی کی اومده؟
-کی؟
-حدس بزن
-نمیونم بگو
-کامران
-نه
-به خدا
-گمشو داری دروغ میگی
-نه
-واسه چی اومده؟
کمی با نوشین صحبت کردم و با لبخند برگشتم سر میز نشستم و ناخودآگاه به کامران نگاه کردم و با لبخند مرموزی بهم نگاه میکرد سریعاً رومو برگردوندم و به فرهاد خیره شدم که داشت دوباره حرف میزد
باورم نمیشد که اینقدر قیافه اش تغییر کرده باشه موهای مشکی روی شقیقه هاش جوگندمی شده بود اما هنوز هم زیبا بود دیگه عینک نمیزد چشمای عسلیش زیباتر از همیشه برق میزد و کمی لاغرتر شده بود و زیباتر انگار که اونجا خیلی بهش خوش گذشته بوده
-خوب شیدا خانوم شما آماده ای؟
-بله من آماده ام
-کامران خان؟
-بله من هم آماده ام
-خوب شیدا جان شما با کامران خان به دفترتون برید و کمی از اون پروژه های خودتون رو بهش نشون بدید.
-بله
از جام بلند شدم و جلوتر از کامران به راه افتادم
وقتی وارد اتاق شدم یک لحظه به یاد اون روزهایی افتادم که هر روز میومد تو اتاقم تا کارها رو باهم چک کنیم وقتی سرم رو برگردوندم دیدم داره در رو میبندهو فقط من و اون تو اتاق تنها هستیم
باورش کمی برام سخت بود که من و اون الان دوباره توی یه اتاق هستیم یکی از پروژه های موفق شرکت رو اجرا کردم و مانیتور رو به سمتش چرخوندم و خودم از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا بیرون رو نظاره کنم
-اگه سوالی داشتید میتونید بپرسید
با نگاهش بدرقه ام کرد و من پشتم رو بهش کردم و به بیرون ذل زدم
بغضی مزاحم صد گلوم شده بود و هر لحظه سعی داشت که خودشو رو آزاد کنه آهی آهسته کشیدم و به دختر گل فروشی که داشت به پسری گل میفروخت خیره شدم.
-هنوز هم دیدن منظره رو از ارتفاع دوست داری؟
با وحشت برگشتم سمتش و ناخودآگاه جیغ کوتاهی زدم
-چیه چرا جیغ میزنی؟
-آقای محبی منو ترسوندید کارتون...
-شرمنده نمیخواستم بترسونمت دیدم همچین محو تماشایی که چند بار صدات زدم نشنیدی
از اینکه هنوز به راحتی لفظ تو رو به کار میبرد حرصم در اومد هنوز هم پرو بود و عوض نشده بود با حرص برگشتم و رفتم روی صندلیم نشستم و گفتم:
-بفرمایید سوالتون رو
-باورم نمیشه که بعد از هفت سال دارم از این اتاق و از این پنجره به بیرون نگاه میکنم
داشت با حرفهاش آزارم میداد از جام بلند شدم و با عصبانیتی که کاملاً در صدام هویدا بود گفتم:
-این شما و این هم پنجره
و از اتاق بیرون رفتم
توی راهرو به شیما برخوردم و با عصبانیت گفتم:
-پسره پرو خجالت نمیکشه
-چی شده
-هیچی آقا فیلش یاد هندستون کرده
خندید و گفت:
-مگه چی کار کرده؟
-هیچی دیگه چی کار میخواستی بکنه رفتم پروژه رو براش اجرا کردم تا نگاه کنه اونوقت خودم رفتم لب پنجره ایستادم اومده پرو پرو میگه هنوز دوست داری از ارتفاع بیرون رو تماشا کنی ؟
شیما در حالی که از عصبانیت من خنده اش گرفته بود سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره و بعد گفت:
-تو چی کار کردی
-اومدم بیرون تا آقا بیرون رو تماشا کنه آخه میگفت فکر نمیکردم دیگه بتونم از این اتاق بیرون رو تماشا کنم.دلم میخواست میزدم سرش رو میشکوندم
شیما دستم رو گرفت و گفت:
-بابا بیخیال تو باید عادت کنی یادت نرفته که این جنگ تو.تو باید کاری کنی که اون فکر کنه که سالهاست که بهش فکر نمیکنی نه اینکه با یادآوری خاطرات این حرکات رو انجام بدی
دیگه زده بودم به سیم آخر من دوستش داشتم و هیچ کسی حرفهام رو باور نداشت
-شیما چرا درک نمیکنی من هنوز اون رو دوست دارم
-شیدا آرومتر صدات رو میشنوه
-اه به درک بزار بشنوه خسته شدم از بس توی این هفت سال بهم گفتید فراموشش کنم حالا هم که اومده باید تو خودم بریزم همه این شکایتها رو همه درد و دلهام رو ای کاش میتونستم برم بهش بگم که چقدر نامرده که منو تنهام گذاشته و حالا برگشته و داره با حرفهاش آتیش به قلب بیقرار من میکشه ای کاش میتونستم برم بهش بگم که به دلم آتیش زدی حتماً دلش خنک شده
آره خودش بود باورم نمیشد که اومده به سراغم حالا اینجا دوست نداشتم که بیاد اما آروم و بیصدا قدم بین ما گذاشت و با اولین حرکتش صورتم به گرمی نشست همون همدم تنهایی ها و همون همدم رویاهام بود آره اشک بود
شیما بغلم کرد و گفت:
-الهی من بمیرم برای اون چشمات که بیقراری میکنه
اشکامو پاک کردم و آروم وارد اتاقم شدم.روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود هنوز هم موهاش افشون و بلند و زیبا بود گفتم:
-ببخشید مزاحمتون شدم اما من وقت اداریم داره تموم میشه اگه میشه زودتر بریم سر اصل مطلب
سرشو بلند کرده بود و داشت به من نگاه میکرد چشمای عسلیش برق میزد سرش رو تکون داد و گفت:
-ممنون از اینکه بهم فرصت دادی تا تنها باشم
لبخند مزحکی زدم و فتم سر جام نشستم و پروژه رو باز کردم و بدون اینکه منتظر اعلام نظرش باشم شروع کردم به توضیح دادن
بی اختیار باهاش هم کلام شده بودم و آروم و بیخیال به سوالهاش جواب میدادم
صدای زنگ موبایلش باعث شد تا برنامه رو در حالت مکث قرار دادم و خودمو مشغول نشون دادم خیلی سعی میکردم به حرفهاش گوش ندم اما همین که گفت:
-عزیزم منم همین طور
انگار دنیا دور سرم چرخید ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم
-چرا برگشتی پیشم دیگه طاقت نگاهاتو ندارم آخه جز غصه و غم تو دلم از تو دیگه یادی ندارم
سرش رو برگردوند سمتم و گفتم:
-چیزی گفتی
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-نه
سرم رو انداختم پایین و با بغضی که در گلو داشتم کلنجار رفتم ای کاش میتونستم بغضم رو فرو بدم
اومد روی صندلی نشست و گفت:
-خوب ادامه میدیم
وقتی دستم رو بردم جلو تا برنامه رو اجرا کنم گرمی دستش رو روی دستم حس کردم.گرمی دستی که سالها بود فقط توی رویاهام حسش میکردم سرم رو بلند کردم و با قیافه متعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و معذرت خواهی کرد
برنامه رو اجرا کرد و من دیگه ساکت شدم گرمای دستش تا اعماق قلبم نفوذ کرد اگر تا به این لحظه سعی کرده بودم با احساسم بجنگم دیگه نمیتونستم اون داشت بی خیال برنامه رو نگاه میکرد و من در سکوت سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم فکر میکردم یهو پرسید
-راستی از فرهاد شنیدم نامزد کردی گفتم من هم تبریک بگم
سرم رو بلند کردم و لبخند تلخی زدم و تشکر کردم اون همچنان داشت به برنامه نگاه میکرد میدونستم که از قصد این کار رو کرده بود تا عکس العمل من رو ببینه اما اونقدر از این حرفی که زد بدم اومد که دلم میخواست همونجا سرش داد میزدم و باهاش دعوا میکردم
وقتی پروژه تموم شد گفتم:
-خوب فکر میکنم برای تصمیم گیریتون کافی باشه من باید برم خونه امشب مهمون دارم
همونطور که مشتاقانه نگاهم میکرد و لبخندی به لب داشت گفت:
-بله فکر کنم کافی باشه
-پس....
-من میخوام کمی داخل این اتاق بمونم
با تعجب گفتم:
-برای چی؟
از جامون بلند شده بودیم و روبروی هم ایستاده بودیم دستش رو به سمتم دراز کرد و من هم بی اختیار دستش رو گرفتم و اون فشار خفیفی به دستم وارد کرد و گفت:
-برای جبران گذشته هام میخوام دنبال مقصر بگردم
لبخند مذخرفی زدم و دستم رو به شدت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-امیدوارم موفق باشید آقای محبی
از پشت میز اومدم اینور و ازجلوش رد شدم و به سمت در رفتم که با شنیدن اسمم از زبونش در جا خشکم زد
-شیدا
نای برگشتن نداشتم و دلم میخواست زمان در همون لحظه متوقف بشه و نگذره چقدر سالها آرزوی شنیدن اسمم رو از زبونش داشتم چقدر سالها مشتاق اون نگاههاش بودم ای خدا چرا برگشت؟ برگشت که من رو دیونه کنه؟
-من ازت یه خواهشی دارم لطفاً خواهشم رو رد نکن
هنوز پشتم بهش بود اهسته دستم رو به سمت صورتم بردم تا اشکهایی که پهنای صورتم رو پوشونده بود رو پاک کنم اه خدایا چرا اینقدر من ضعیف بودم دوست نداشتم جوابش رو بدم دلم میخواست مثل اونموقع ها وقتی قهر میکردم بیاد و نازم رو بکشه و نوک انگشتش صورتم رو نوازش کنه و آهسته روی لبم رو ببوسه و در گوشم بگه چقدر دوستم داره و من هم لبخند بزنم و اون رو ببخشم
اما اینها دیگه محال بود. هنوز نمیتونستم حرفی بزنم دوباره گفت:
-جوابم رو ندادی؟
دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم و بگم عزیزم هر چیزی که باشه با جون و دلم قبول میکنم. همون طور که پشتم بهش بود گفتم:
-البته اگه خواسته معقولی داشته باشید
-لطفاً اینقدر با من رسمی صحبت نکن
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم برگشتم و با عصبانیت گفتم:
-برای چی باید باهات صمیمی حرف بزنم؟ باید بگم؟ عزیزم؟ مهربونم؟ دلم برات یه ذره شده بود؟ باید بگم یار وفادارم چقدر طول کشید تا برگردی؟ باید بگم با وجود بیمعرفتیت من همه این سالها منتظرت بودم؟
با بغضی که تو چشماش کاملاً معلوم بود نگاهم کرد سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-اما باید بهت بگم من سالهاست که تو رو از یادم بردم هم تو، هم بیمعرفتیت رو. برای همین هم تو برای من یه غریبه هستی همین
روم رو برگردوندم و سریع دستگیره در رو چرخوندم و از در خارج شدم در حالی که با عجله راه میرفتم و سعی میکردم اشکهام رو پاک کنم یهو پنان دری توی پام احساس کردم که حتی توان جیغ زدن رو ازم گرفت و چنان محکم خوردم زمین که درد رو در تمام سلولهای بدنم حس کردم
اه مردشورت رو ببرن اونقدر اشک توی چشمام جمع شده بود که همه جا رو تار میدیدم هی پلک میزدم که بتونم راحت ببینم اما نتونستم
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم برگشتم و دوباره تار میدیدم
پلک زدم و وقتی چشمام رو باز کردم این کامران بود که جلوم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد دوباره بغض اومد به سراغم با نوک انگشتش اشکهام رو پاک میکرد و نگاهم میکرد اونقدر نگاهم کرد که بی اختیار شدم اونقدر با اون چشمای جادویش بهم خیره شد که توانم رو از دست دادم دلم میخواست فریاد بزنم اما دیگه نه اشکی میریختم و نه فریادی میزدم
بیاختیار بی اختیار شده بودم دوست داشتم زمان در همون دقایق بمونه و تکون نخوره اما اما بی فایده بود و من نمیتونستم یه همچین کاری بکنم.
-شیدا چی شده؟
سرم رو به طرف صدا برگردوندم که دیدم شیما ایستاده و با کمال تعجب به ما زل زده کامران از جاش بلند شد و به جای من جواب داد
-پاش پیچ خورد و افتاد زمین و من چون پشت سرش بودم اومدم تا کمکش کنم
شیما انگار که حرفهای کامران رو باور نکرد و برگشت و به من نگاه کرد و من برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:
-آره پام پیچ خورد و ایشون لطف کردن و کمک کردند
-پس اگه ایشون لطف کردند چرا شما هنوز نشستی؟
لبخند زدم و از جام بلند شدم و حالا دیگه شیما به ما نزدیک شده بود برگشت رو به من پرسید
-حالا دیگه حالت خوبه؟
-آره فقط پام یه کمی درد میکنه
-چطوری چی شد
-نمیدونم یهو پام پیچ خورد و افتادم دیگه
-خیل خوب بریم؟
-آره بریم
کامران به شیما نگاه کرد و گفت:
-راستی شیما خانوم میخواستم نامزدیتون رو با فرهاد تبریک بگم خیلی دلم میخواست در چشنتون حضور داشتم
انگار که به شیما برق دو هزار وات وصل کردند و با تعجب به کامران زل زده بود و بعد با عصبانیت گفت:
-کی یه همچین حرفی زده؟
من که میدونستم چرا فرهاد یه همچین دروغی گفته میونجیگری کردم و گفتم:
-آقای محبی شیما اصلاً انتظار نداشت که شما از این موضوع خبر داشته باشید انگار شیما فراموش کرده که شما با فرهاد دوست هستید
شیما برگشت و نگاهم کرد و انگار که منظورم رو درک کرده بود لبخندی زد و گفت:
-راستش فکر نمیکردم شما اطلاع داشته باشید برای همین تعجب کردم در هر صورت ممنونم
کامران با قیافه متعجب سرش را تکان داد
-باورم نمیشه چرا باید فرهاد یه همچین دروغی گفته باشه
با کلافه گی و از درد پا توی ماشین نشستم و گفتم:
-مگه خودت نگفتی حتماً برای این کارش دلیل قانع کننده ای داشته؟
-اما آخه
-آخه و اما اگه نداره اون مجبور بود این دروغ رو بگه چون نمیدونست واقعاً در باره ارتباطش با ما چیز دیگه ای بگه
-امیدوارم اینطور که تو میگی باشه وگرنه من میدونم و اون
سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم
-شیدا
-هوم
-کامران بهت چی گفت
-کی؟
-توی راهرو
-هیچی
-هیچی؟
-آره باور نمیکنی؟
-چی بگم والا
-حتماً آدما نباید با کلامشون چزی بگن که
-وا
لبخندی به لبم اوردم و به یاد چشمای جادویش افتادم باورم نمیشد که در اون لحظه هنوز عشق رو تو چشمش دیدم
روزها از پس هم میگذشت و دو هفته از آمدن کامران و فاخته به ایران میگذشت که کامران و فرهاد قرار داد رو بستند و جشنی در هتل بزرگی گرفتند
باورم نمیشد که به این راحتی یک هفته رو هر لحظه در کنارش گذرونده بودم و بیخیال با فاخته رابطه ای صمیمی برقرار کرده باشم اما نمیتونم از این موضوع چشم پوشی کنم که هر وقت فاخته و کامران با هم رابطه برقرار میکردند سعی میکردم من اون جا نباشم چون نمیتونستم جلوی حسدم رو بگیرم و این برای من دردناکترین لحظه بود با اینکه در تمام مدت این دو هفته خیلی سعی کردم که کامران رو فراموش کنم اما هر بار چیزی که نصیبم شد این بود که دیوانه وار تر از پیش میپرستیدمش
کامران در طول این دو هفته حتی یک بار هم سعی نکرد به من نزدیک شود و من در تمام ظول این دو هفته به موضوع فکر میکردم که اون چه چیزی رو میخواست به من بگه که نتونست بگه و این موضوع من رو شدیداً عذاب میداد
-خوب به به به به میبینم که حسابی تر گل ور گل کردی و آماده ای!
-بله دیگه مگه امشب جشن نداریم
-البته خواهر گلم راستی ه چرخ بزن ببینم
لبخندی زدم و دو طرف دامنم رو گرفتم و چرخیدم و چرخیدم و با صدای بلند به همراه شیما خندیدیم
-چتونه سر اوردید به چی میخندید؟
ایستادم و با اینکه سرم گیج میریفت دستم رو به دیوار زدم و با لبخندی که هنوز به لب داشتم به مامان نگاه کردم و گفتم:هیچی مامان خل شدیم.
دستشو تکون داد و گفت:
-از دست شما دیونه ها
وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت:
-شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم
-چی؟
-کامران فردا برمیگرده آلمان
خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی به لبم اوردم و گفتم:
-بالاخره باید میرفت چه فردا چه یه ماه دیگه
-خوشحالم که با این قضیه کنار اومدی
-ممنونم اما باور کن که کار دیگه ای از دستم برنمیومد
شیما نزدیکم شد و دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:
-یادت نره که امروز روز آخره
-روز آخر؟
سرش رو تکون داد و از اتاقم بیرون رفت
روز آخر یعنی اینکه من باید با رفتن کامران همه چیز رو فراموش کنم و به زندگی عادی برگردم ای کاش اون روز به مادر قول نداده بودم که با رفتن کامران من هم برگردم به سمت زندگی خودم و دیگه حتی به اون فکر نکنم اما من نمیتونستم چون هنوز نتونسته بودم اون رو فراموش کنم مگه من میتونستم این کار رو کنم؟
تمامی کارمندان شرکت توی هتل جمع بودند و جشن شادی رو برگزار کرده بودند معاون امور مالی شرکت آقای مهندس پرهام رادپور نزدیکم شد و در حالی که دستش لیوانی مملو از نوشابه بود نگاهم کرد و گفت:
-اجازه میدید؟
-البته
-امروز روز شادیه
-البته چرا که نه
سعی میکرد از چیزهایی حرف بزنه که من هیچ علاقه ای به شنیدنش نداشتم و سعی میکردم از دستش راحت بشم که صدای موسیقی داخل سالن پر شد که رادپور گفت:
-این افتخار رو به بنده میدید؟
با تعجب نگاهش کردم و بعد به سالن خیره شدم که یه لحظه کامران رو در حالی که فاخته رو در آغوش داشت و با هم میرقصیدند دیدم انگار حسادت در تک تک اعضای وجودم رخنه کرد لبخندی زدم و دستم رو به سمت رادپور دراز کردم و اون هم آروم بوسه ای به روی دستم زد و گفت:
-ممنونم
وقتی با رادپور به صحنه رقص رفتم اصلاً دوست نداشتم که باهاش برقصم اما وقتی نگاه پر از حسرت کامران رو دیدم مصمم شدم که این کار رو باهاش بکنم با اینکه بار اول بود که با رادپور اینقدر راحت داشتم ارتباط برقرار میکردم اما سعی کردم کمی نرمتر باهاش برخورد کنم وقتی نگاهش رو که اون طور عاشقونه بر روی چشمام ثابت میموند رو میدیدم دلم برای خودم میسوخت دلم برای تمام این سالهایی که میتونستم بهترین موقعیت ها رو داشته باشم و الکی از دستشون دادم میسوخت
-میدونم الان وقت مناسبی برای گفتن این حرفها نسیت اما شیدا خانوم من سالهاست که به شما علاقه خاصی دارم
وقتی داشت این حرفها رو در گوشم میگفت سرش رو برده بود نزدیک شونم تا صورتش رو نبینم و من هم راضی بودم
نمیدونستم باید بهش چی بگم برای همین سکوت که ادامه داد
-بارها خواستم ازتون خواستگاری کنم و حتی این موضوع رو با فرهاد خان هم در میون گذاشتم اما ایشون هر دفعه میگفتند که جواب شما منفیه
سرش رو اورد جلو و به چشمام نگاه کرد و گفت:
-اینبار خواستم که از خودتون جوابم رو بگیرم
صدای موزیک قطع شد و من دست رادپور رو رها کردم و گفتم:
-سعی میکنم راجع به این موضوع فکر کنم
لبخندی زد و سرش رو کمی برام خم کرد و من هم از کنارش رد شدم و در حالی که غرق افکارم بودم از مستخدمی که داشت پذیرایی میکرد یک لیوان آب خواستم و رفتم نزدیک پنجره و از اونجا به خیابون ذل زدم
-به چی فکر میکنی؟
سرم رو برگردوندم و به قیافه فاخته خیره شدم او آنقدر زیبا شده بود که لحظه ای از جواب دادن درنگ کردم و به صورتش خیره شدم چشمان طوسی رنگش که با آرایش دیوانه کننده شده بود و لبهای گوشی و زیبای اون که هنگام حرف زدن چنان برقی میزد که هر کسی رو به سمت خودش مجذوب میکرد در دلم شکست رو پذیرفتم و آهی از سر حسرت کشیدم و گفتم:
-نمیدونم
لبخند زیبایی زد و موهاش رو که ریخته بود جلوی صورتش رو به کنار زد و گفت:
-اینم شد جواب؟
جوابی نداشتم که بدم شونه هام رو بالا انداختم و به سمت خیابون خیره شدم و گفتم:
-معاون امور مالی شرکت ازم خواستگاری کرد
-جداً
-بله
همون طور که هنوز داشت من رو نگاه میکرد گفت:
-وقتی داشتی باهاش میرقصیدی کامران چند بار نگاهت کرد و من هم که کنجکاو شده بودم نگاهت کردم و به چهره پسره خیره شدم راستش باید به صراحت بگم یه کمی بهت حسودیم شد آدم زیبایی هست
برگشتم سمتش و در حالی که لبخند مزحکی گوشه لبم داشتم گفتم:
-راست میگی؟
-البته
-راستش آره قیافه اش زیباست و اون طور که خودش میگفت بارها ازم خواستگاری کرده اما...
-اما چی؟
-مگه تو نمیدونی که من نامزد دارم؟
-جداً؟
-آره
-من از این قضیه اطلاعی نداشتم
-یعنی محبی بهت نگفته؟
-ما زیاد باهم در رابطه با کسی صحبت نمیکنیم
لبخندی از روی حسادت زدم و گفتم:
-معلومه این جور عاشقا باید بیشتر راجع به خودشون صحبت کنند
با تعجب ابروهاش رو به سمت بالا برد و گفت:
-منظورت چیه؟
-منظورم؟
-آره از این که گفتی عاشقا
-وا دروغ میگم
-دیگه جلوی کسی این حرف رو نزنی ها
-چرا؟
-برای اینکه اون فقط برادر منه
انگار دنیا روی سرم خراب شد ضعف کردم فاخته داشت چی میگفت؟کامران برادرش بوئ اما نه تا به حال کامران راجع به این موضوع باهام حرفی نزده بود اون هیچ خواهری نداشته حتماً داره سر به سرم میزاره
-چی میگی فاخته؟
-من خواهر ناتنی کامرانم و نه عشقش
سرم رو برگردوندم به سمت کامران که پشت فاخته ایستاده بود و داشت با فرهاد صحبت میکرد
یه لحظه سرم گیج رفت
دستم رو به سرم گرفتم و چشمام رو بستم
- شیدا حالت خوبه؟
سکوت کردم و چشمام رو محکمتر بهم فشردم باورم نمیشد
- شیدا با تو ام
چشمام رو باز کردم و گفتم:
- آره خوبم
- چی شد یهو؟
- هیچی سرم یهو درد گرفت ببخشید نگرانت کردم؟
- آره ترسیدم الان خوبی؟
- آره خوبم خوب چی میگفتی؟
- چه میدونم یادم رفت
- داشتی میگفتی که تو خواهر ناتنی محبی هستی ما تا الان فکر میکردیم نامزدشی
فاخته با صدای دلنشینش خندید و گفت:
- نه بابا راستش پدر کامران سالها پیش با مادر من ازدواج کرد اما تا وقتی که پدرمون فت کنه خانواده کامران از این موضوع اطلاعی نداشتند تا اینکه وقتی وصیت نامه رو میخونند میبینند که یه سری از ملک و املاک پدر به نام من و مادرمه و همین طور شرکتی که الان تاسیس کردیم هر دومون توش سهیمیم برای همینه که من هم همراهش اومدم
احساس میکردم قلبم داره تیر میکشه خیلی دلم میخواست ازش میپرسیدم که همسر کامران کجاست اما از پرسیدنش واهمه داشتم برای همین به سختی دلم رو به دریا زدم پرسیدم
- پس همسر کامران چی؟
- همسرش؟
- آره
- کامران هنوز ازدواج نکرده
دیگه نمیتونستم اینهمه حرف رو قبول کنم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
- چرا؟
- من اطلاع زیادی راجع به این موضوع ندارم اما مثل اینکه با مادرش سر موضوعی اختلاف داره برای همین هنوز ازدواج نکرده اما من باهاش دارم صحبت میکنم که ازدواج کنه و حتی شخص خاصی هم براش در نظر گرفتم که خیلی....
- ببخشید خانومها مزاحم که نشدم؟
سرم رو به طرف صدا برگردوندم که یکی از مهندسهای شرکت که پسر فوق العاده زیبایی بود داشت با ما حرف میزد اسمش مهرداد راد بود که چشمای زیبای سبزی داشت که بسیار صریح بود نگاهش کردم و لبخندی زدم که فاخته گفت:
- اختیار دارید چه مزاحمتی
- من راستش...
وقتی دیدم رو به فاخته داره صحبت میکنه فرصت رو غنیمت شمردم و آهسته دست فاخته رو فشردم و معذرت خواهی کردم و اومدم اینور
سرم به شدت داشت گیج میرفت باورم نمیشد که کامران هنوز ازدواج نکرده باشه پس هنوز با مادرش اختلاف داره باورم نمشه یعنی اون هنوز به من علاقه داره؟
- ورپریده خشگل شدی تحویل نمیگیری؟
لبخندی زدم و رو به شیما که ماکسی زیبایی به تن داشت خیره شدم و به چشمای زیباش نگاه کردم و گفتم:
- از شما که خشگل تر نشدم
- گمشو دلبری میکنی دیگه
- کی؟ منو دلبری؟
- آره
- چطور مگه؟
- تا الان دو تا خواستگار واست پیدا شده
- برو گمشو تو هم حوصله داری؟
- به جون تو راست میگم حتی یه بار نزدیک بود جلو کامران صوتی بدیم اگه بدونی با چه مکافاتی راست و ریسش کرده بودیم حسابی شک کرده بود
- شیما
- جانم؟
- میدونی فاخته خواهر کامرانه نه زنش
انگار که شیما هیچ تعجبی نکرده بود اما لحن شادش برگشت و سرش رو انداخت پایین و گفت:
- کی بهت گفت؟
- فاخته
- من میدونستم
- اینم میدونستی که کامران هنوز ازدواج نکرده؟
شیما سرش رو بالا اورد و با حرص گفت:
- به درک که ازدواج نکرده بیا بریم شیدا کی به کامران اهمیت میده؟
دستشو کشیدم و گفتم:
- من به کامران اهمیت میدم من
ابروش رو بالا انداخت و بعد دستم رو محکم فشرد و گفت:
- این جنگ تو نه من
با کلافه گی سرم رو تکون دادم و گفتم:
- اه چه جنگی چه کشکی مگه ما با هم دعوا داریم که این جنگ منه؟
- شیدا یادت نره که تو به مامان قول دادی از فردا دیگه به کامران فکر نکنی
از دست شیما کلافه شده بودم دستشو ول کردم و گفتم
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : shayda
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه nhwwh چیست?