رمان موژان من 10 - اینفو
طالع بینی

رمان موژان من 10


خواستم با دستم لباسم و درست کنم که رادمهر سریع کتش و در آورد و به دستم داد زیر لب تشكري کردم و سرم و پایین انداحتم . رادمهر گفت : 
- وقتي میگم لباس خوب بپوش براي همین وقتاست .
- میشه غر نزني ؟
انگار انتظار نداشت اینجوري باهاش حرف بزنم . اخماش و تو هم کرد و گفت :
- میشه توام از این به بعد جلوي همه بدنت و به نمایش نزاري ؟
خشمگین گفتم :
- هر چي که وادارم میكرد ازت به خاطر این جشن تشكر کنم الان با این حرفت باعث شد همه ي لذت تولد برام از بین بره . تبریک میگم امشب جز بدترین خاطره هام میمونه .
نگاهي به اطراف کردم کسي حواسش به ما نبود از جام بلند شدم کتش و روي صندلي انداختم و به سمت سرویس بهداشتي رفتم . واقعا هم امشب جز بدترین شبهاي زندگیم بود .
چند دقیقه اي همون جا موندم تا عصبانیتم کمتر شه نمیخواستم رفتارم با رادمهر جلوي بقیه جوري باشه که به بقیه ي شایعات در موردمون دامن بزنه .بیرون اومدم مثل اینكه مهمونا شامشون و خورده بودن . هر کس گوشه اي نشسته بود و با یكي دیگه حرف میزد . داشتم از گوشه ي سالن رد میشدم که صداي حرف زدن دو تا خانومي که نمیشناختم متوقفم کرد :
- دختره چه فیلمي هم بازي میكرد سر گردنبند دیدیش ؟ نمیدونم سیما از چي این دختره خوشش اومده .خیلي  نچسب و نگیره !
- فقط نچسب و نگیره ؟ بابا مگه کارش سر عروسي رو یادت نیست ؟ کدوم آدم عاقلي از عروسیش فرار میكنه آخه ؟ مطمئن باش یه عیب و ایرادي داره این دختر !
- از سیما پرسیدي که میخوان چیكار کنن دختره رو ؟ نمیخوان طلاقش بدن ؟
- والا من سعي کردم از زیر زبون سیما حرف بكشم ولي خوب سیما رو میشناسي که جواب درست و حسابي به آدم نمیده .
- این دختره انگار مهره مار داره اصلا ! باور کن این همه دختر خوب توي فامیل داریم . نمیدونم این سیما گیر به چیه این دختره داده . با این کاراش بازم حاضر نیست طلاقش بدن بره .
- انگار داره دستي دستي پسرشم بدبخت میكنه .
- همین و بگو .
با شنیدن این حرفا خونم به جوش اومد انگار هر چي روي خودم کار کرده بودم که عصبانیتم بخوابه فایده نداشت و با این حرفا بدتر شده بودم.دوست داشتم میرفتم جلو و مشتي محكمي توي دهن جفتشون میزدم ولي حیف که توانایي این کار و نداشتم . عصباني به سمت سوگند رفتم با سارا مشغول حرف زدن بود بدون هیچ حرفي دستش و کشیدم و با خودم به سمتي بردم گفت :
- چی شده باز ؟موژان وایسا بابا پام درد گرفت .

گوشه اي وایسادم سوگند نگاهي به صورت ناراحت من کرد و گفت :
- چي شده ؟
یهو بغضم ترکید . بالاخره بعد از این همه اتفاقا و حرفاي رنگ و وارنگ امشب کنترلم و از دست دادم . سوگند با دیدن اشكام نگاهي به اطراف کرد و من و به نزدیک ترین اتاق که اتاق رادمهر بود هل داد . در و بست و گفت :
- چي شده مُوژان ؟ چرا گریه میكني ؟ کسي حرفي بهت زده ؟
فقط اشک میریختم حتي نمیتونستم حرفي به سوگند بزنم . سوگند هم با گریه ي من دستپاچه شده بود گفت :
- وایسا من برم برات آب بیارم . انقدر گریه نكن .
سوگند رفت روي تخت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم . دیگه طاقتم طاق
شده بود . مگه چه گناهي کرده بودم ؟
صداي باز و بسته شدن در اومد . سرم و بلند نكردم حتما سوگند بود با صدایي که شنیدم شوکه شدم و سرم و بالا آوردم .
- مُوژان چیزي شده ؟
رادمهر بود . لحن نگرانش انگار بدتر باعث شد گریم بگیره .
دوباره سرم و پایین انداختم و بي صدا اشكام روي گونم جاري شد . اومد و کنارم نشست یه کلافگي خاصي توي صداش بود . هي با خودش کلنجار رفت آخرش گفت :
- از حرفایي که زدم ناراحت شدي ؟
عصباني نگاهش کردم و گفتم :
- نه براي چي باید ناراحت شم؟تو همیشه هر چي که دوست داري میگي. اصلا هم برات مهم نیست من ناراحت بشم یا نه ! انقدر خودخواهي که حتي بعدش ازم عذرخواهي هم نمیكني . هر وقتم دلت میخواد من و به سمت خودت میكشي و هر وقتم میخواي من و به امان خدا ول میكني . نه برام شوهري نه برام دوستي نه هیچ آشنایي خاصي باهات دارم . نمیدونم
داري توي زندگیم چیكار میكني . دیگه خسته شدم از حرفات . همش طعنه میزني همش تیكه میندازي . مگه چیكار کردم ؟ غیر از اینه که فقط عروسي رو به هم زدم ؟ تو چي ؟ واقعا دوست داشتي این ازدواج سر بگیره ؟ تا حالا از خودت پرسیدي که توام چقدر مقصري ؟
معلوم بود سعي میكنه که عصبانی نشه آروم بهم نزدیک شد و همینجوري که سعي میكرد دستام و بگیره گفت :
- مُوژان الان  عصباني هستی  وقت این حرفا نیست . کلي مهمون اون بیرونه . . .
نذاشتم حرفش تموم شه از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم :
- دست به من نزن . برو پیش مهمونا . نمیخوام ببینمت .
جمله ي آخر و توي چشماش خیره شدم و گفتم 


عصبي و مغرور از جاش بلند شد و از در رفت بیرون . چرا انقدر احمقم و همیشه فكر میكنم که منت کشي میكنه ازم ؟! مغرور لعنتي !
در اتاق بار دیگه باز شد و سوگند با لیوان آبي که تو دستش بود وارد شد .
عصبانیتم و سر اون خالي کردم و گفتم :
- معلومه 1ساعته تو کجایي؟
سوگند مات و مبهوت به من خیره شد و گفت :
- رفتم آب بیارم . بیا این و بخور یكم آروم میشي .
دستش و پس زدم دوباره لیوان و جلوم گرفت و گفت :
- میگم بخور الان سكته میكنیا آخه چي شده ؟
لیوان و ازش گرفتم و یكم خوردم . دوباره روي تخت خودم و انداختم . هرچي که از اون دو تا زن شنیده بودم و براي سوگند گفتم . کنارم نشست و دستش و دور شونم حلقه کرد با هق هق گفتم :
- سوگند من خیلي مقصرم ؟ من واقعا انقدر بدم ؟
سرش و به سرم چسبوند و با مهربوني گفت :
- معلومه که تو بد نیستي عزیزم . تو از سر رادمهرم زیادي . گریه نكن قربونت برم همه ي آرایشت پاك شد .
دوباره از بیرون صداي تند موسیقي اومد با کلافگي گفتم :
- واي دیگه اعصاب سر و صدا ندارم چرا نمیرن ؟
- آروم باش عزیزم . اگه تو نخواي نمیریم بیرون .
محكم گفتم :
- نه بیا بریم . من محكم تر از این حرفام .
سوگند لبخندي به روم زد و گفت :
- پس حداقل برو چشمات و پاك کن صورتت سیاه شده همه ي ریملت ریخته .
سریع از جام بلند شدم و توي آینه ي اتاق نگاهي به صورتم انداختم.عجب افتضاحي شده بود . از فكر اینكه اینجوري جلوي رادمهر وایساده بودم و اون حرفارو بهش میزدم خندم گرفت .
سریع صورتم و پاك کردم و خودم و مرتب کردم و با سوگند از اتاق اومدیم بیرون .
نگاه خیره و نگران رادمهر و روي در اتاق دیدم ولي با دیدن من سریع رفت توي جلد مغرور بودنش !
بي اعتنا بهش به سمت جایي که مامان و بابا نشسته بودن رفتم . انگار مامان برام منبع آرامش بود . نگاهم و دور اتاق چرخوندم ولي احسان و ندیدم کنارگوش سوگند آروم گفتم :
- پس احسان کو ؟
- تو رفته بودي تو اتاق رفت . گفت از طرفش خداحافظي کنم . زیاد رو بهراه نبود . انگارعصبي بود .
- چرا ؟
- نمیدونم . ولي یه بسته ي کادویي بهم داد گفت این و یه جوري که کسي نبینه بدمش به تو . حالا یا آخر تولد بهت میدمش یا اینكه بعدا بیا خونمون ازم بگیر .

کنجكاو شدم یعني چي توش بود ؟ دیگه دلم نمیخواست نه با احسان نه با رادمهر حتي حرف بزنم . جفتشون عصبیم میكردن . احسان با اون قیافه ي به ظاهر مظلومش تا الان هر بلایي که خواسته بود سرم آورده بود و حالا که همه چي تموم شده بود قیافه ي عاشقاي دل خسته رو به خودش میگرفت .
از این طرف هم رادمهر با خودخواهیاش و غرورش عصبیم میكرد .
انگار اون شب دیگه از همه بریده بودم . دلم میخواست تنهاي تنها به یه جایي پناه ببرم . خسته بودم واقعا خسته بودم !
به سوگند گفتم :
- فعلا پیش خودت باشه . دلم نمیخواد فعلا دست به کادوش بزنم .
سوگند با تعجب گفت :
- مطمئني مُوژان ؟
- آره مطمئنم .
- باشه هر جور که خودت بخواي .
کم کم مهمونا خسته شدن و عزم رفتن کردن . با سیما جون و مامان و رادمهر کنار در ورودي خونه وایساده بودیم و با مهمونا تک تک خداحافظي میكردیم. من بین مامان و سیما جون وایساده بودم . اصلا دوست نداشتم لحظه اي حتي برخورد کوچیكي با رادمهر داشته باشم . شبي که قرار بود برام بهترین شب زندگیم باشه و خاطره ي خوبي برام به جا بذاره رو تبدیل به یه مجلس پر تنش و اضطراب کرده بود هم رادمهر و هم احسان !
همینجوري که مهمونارو بدرقه میكردیم مامان گفت :
- مُوژان عزیزم با ما میاي دیگه ؟ بمونیم تا با هم بریم ؟ آخه بابات خسته بود گفت بریم .
تا خواستم حرفي بزنم رادمهر گفت :
- مامان شما و بابا برین . وقتي همه مهمونا رفتن من آخر شب مُوژان و میارم خونه .
با التماس به چشماي مامان نگاه کردم که قبول نكنه . ولي مامان با اطمینان خاطر به رادمهر گفت :
- مرسي پسرم لطف میكني . زحمتت نمیشه ؟
سیما جون با لبخند همیشگیش گفت :
- مونس خانوم این چه حرفیه . هیچ زحمتي نیست شما بفرمایید . سیاوشم کم کم صداش داره در میاد ما هم باید بریم .
جلوي مهمونا و مخصوصا سیما جون نمیتونستم حرفي بزنم یا مخالفتي کنم . همون جا وایسادم و دندونام و از حرص به هم فشار میدادم . سیما جون و مامان اینا هم خداحافظي کردن و رفتن . من و رادمهر توي سكوت کنار هم وایساده بودیم و هنوزم داشتیم تک و توك مهموني که مونده بودن و بدرقه میكردیم .

خانواده ي خاله ي رادمهر به سمتمون اومدن . سها جون بوسه اي روي گونم زد و با مهربوني گفت :
- ایشاله 100 ساله شي مُوژان خانوم گل . ممنون از این همه زحمتي هم که کشیدین .
لبخندي زدم و گفتم :
- خواهش میكنم . ممنون از شما که تشریف آوردین خیلي لطف کردین .
رادمهر هم با لبخند اضافه کرد :
- مهموني مارو گرمتر کردین با حضورتون خاله جون . ممنون .
توي دلم پوزخندي به این حرف رادمهر زدم ! کسي که مهموني و گرم کرده بود افسانه بود با اون رقصش و لباسي که پوشیده بود ! نه خاله جونت !
- الهي به پاي هم پیر شین خاله .
خاله و شوهر خاله ي رادمهر خداحافظي کردن و رفتن حالا نوبت به مجلس گرم کن و داداشش رسیده بود ! ارسلان با لبخند نگاهي به من کرد و گفت :
- مُوژان خانوم بازم تبریک میگم . واقعا مهموني خوبي بود .
- خواهش میكنم لطف کردین اومدین آقا ارسلان .
رادمهر هم دست ارسلان و فشرد و ازش تشكر کرد . افسانه جلو رفت و گونه ي رادمهر و بوسید و گفت :
- واي رادمهر مهموني فوق العاده اي بود . مخصوصا رقصش ! میدوني چند وقت بود با هم اینجوري نر*ق*صیده بودیم ؟ به من که خیلي خوش گذشت .
با لبخند به رادمهر خیره شد . حیف الان توي وضعیت خنثی گیر کرده بودم وگرنه چشماش و حتما از کاسه در مي آوردم . یكي نبود بهش بگه که تولد من بود نه رادمهر جونت . تازه از صدقه سري من بود که باهات خیلي گرم گرفت و ر*ق*صید ! اگه حرص من و نمیخواست در بیاره که یه نگاهم بهت نمینداخت ! نگاهي به صورت رادمهر کردم با لبخند نگاهي به افسانه کرد و گفت :
- شب خوبي بود ممنون که اومدین .
افسانه سرسري ب*و*سه اي روي گونم کاشت و گفت :
- تولدت مبارك دوباره مُوژان خانوم .
سعي کردم خونسرد تر از هر موقعي باشم . لبخندي زدم و گفتم :
- مرسي .
بالاخره دل کندن و رفتن .

نوبت به خانواده ي عمو رسید . عمو و زن عمو گونم و ب*و*سیدن و با تبریک گفتن بهم و تشكر از رادمهر به خاطر مهموني از خونه بیرون رفتن .
سارا هم تبریک گفت و سریع به دنبالشون رفت . سوگند دستام و گرفت و
مهربون توي چشمام نگاه کرد و گفت :
- خوبي ؟
لبخند مصنوعي زدم و گفتم :
- آره !
- دیگه واسه هر کي خالی میبندي واسه من نبند .
خندم گرفت همیشه حال خودم و از خودم بهتر میفهمید . بوسیدمش دوباره گفت :
- تو با کي میري خونه ؟
اشاره ي نامحسوسي با چشم به رادمهر کردم اونم فهمید و گفت :
- فعلا عصبانی هستي حرفي نزن که بدتر دعوا نشه . باشه ؟ خودت و کنترل کن .
چشمام و روي هم گذاشتم و بهش اطمینان دادم . واقعا هم حوصله ي دعوا و جر و بحث و دیگه نداشتم .
چشمام و روي هم گذاشتم و بهش اطمینان دادم . واقعا هم حوصله ي دعوا و جر و بحث و دیگه نداشتم .
بالاخره سوگند هم خداحافظی کرد و رفت .
همه ي مهمونا رفته بودن و به جز 3 تا خدمه اي که براي پذیرایي و کاراي دیگه اومده بودن کسي توي سالن نبود .
حالا باید با رادمهر چیكار میكردم ؟
رادمهر بدون اینكه نیم نگاهي بهم بندازه به سمت خدمه ها رفت و چیزي رو بهشون گوشزد کرد روي یكي از صندلي ها نشستم . منتظر بودم که رادمهر بهم بگه تا با هم بریم .
رادمهر دوباره به سمتم برگشت و گفت :
- باید وایسیم کار خدمه ها تموم شه بعد بریم . اشكال که نداره ؟
اصلا حوصله ي صبر کردن نداشتم . سرم به شدت درد میكرد سري تكون دادم و همینجوري که از جام بلند میشدم گفتم :
- پس من میرم توي اتاق یكم دراز بكشم وقتي رفتن صدام کن بریم .
اونم سري تكون داد و دوباره به سمت خدمه ها رفت .
به اتاق رفتم و روي تخت ولو شدم . چقدر خوابم میومد . از صبح تا حالا همش در حال فعالیت بودم . با این همه دعوا و جر و بحث هم که دیگه اعصابي برام نمونده بود . چشمام و بستم و سعي کردم به هیچ اتفاقي فكر نكنم !

از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود نگاه به پتویي که روم بود انداختم .
دنبال ساعت گشتم روي عسلي ساعت و دیدم 3 صبح و نشون میداد . یهو از جام پریدم . هنوزم لباساي مهموني تنم بود . پتو رو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم . همه ي چراغا خاموش بود . فقط نور تلویزیون بود که پذیرایي و روشن میكرد . به سمت صداي آروم تلویزیون کشیده شدم . رادمهر و دیدم که روي راحتي لم داده و چشمش به تلویزیونه . نگاهم به سیگاري که بین انگشتاش بود افتاد . نمیدونستم سیگار میكشه ! نگاهي به همه ي جاي خونه کردم . تمیز و مرتب مثل روز اولش بود . با صداي رادمهر سرم و دوباره به سمتش برگردوندم :
- بیدار شدي ؟
فقط نگاهش کردم . سیگارش و خاموش کرد و از جاش بلند شد . تاپ و شلوارك کرم رنگ تنش بود . به سمتم اومد و دوباره گفت :
- چرا بیدار شدي ؟
بدون اینكه جواب سوالش و بدم با اخماي تو هم گفتم :
- چرا بیدارم نكردي ؟
- خدمه ها همین الان رفتن . اومدم تو اتاق دیدم خوابي .
- اگر خوابم بودم باید بیدارم میكردي .
کلافه دستي به موهاش کشید و گفت :
- چرا انقدر عصباني هستي ؟ یعني نمیتونیم مثل دو تا آدم عاقل بشینیم و سو تفاهمارو رفع کنیم ؟
- سو تفاهم ؟ هر وقت تونستي ایني که الان هستي نباشي اونوقت مشكلمون و میتونیم با هم حل کنیم !
نیشخندي زد و گفت :
- آها تو مشكلت اخلاق منه ؟ مثل چجوري باشم خوبه ؟ مثل احسان باشم و دوست داري ؟
عصبانی شدم . انگار کل اتفاقایي که افتاده بود امشب دوباره جلوي چشمام اومد :
- از همتون متنفرم . ولي از تو که انقدر با حرفات دلم و میسوزوني بیشتر متنفرم .
به طرف اتاق برگشتم و در و محكم به هم کوبیدم . روي تخت نشستم و زانوهام و توي بغل گرفتم دوباره اشکام به روي گونه هام راه باز کرد . اصلا
انگار هیچ احساسي نداشت . انگار هیچ جوري نمیخواست همه چي رو درست کنیم با هم .
بعد از چند دقیقه صداي تقه اي به در و بعد صداي رادمهر اومد :
- میشه بیام تو ؟ باید حرف بزنیم .
میون هق هق گفتم :
- نمیخوام ببینمت . برو .

آروم در و باز کرد و اومد تو اتاق با عصبانیت گفتم :
- مگه نگفتم نمیخوام ببینمت ؟ همین الان برو بیرون .
دستاش و توي جیب شلوارکش کرد و گفت :
- الكي بشیني و اینجا گریه کني چیزي درست میشه ؟
آروم گفتم :
- من و برسون خونه .
- این موقع شب ؟
- آره همین الان میخوام برم خونه .
نگاهم کرد و گفت :
- تا باهام حرف نزني هیچ جایي نمیبرمت .
- نمیخوام حرف بزنم .
عصباني شد و گفت :
- فكر کردي دست خودته دختر لجباز ؟ بچه بازي و بذار کنار و مشكلت وبگو . چرا امروز داشتي گریه میكردي ؟ چي بهش میگفتم ؟ میگفتم که حرفاي فامیل تون و شنیدم ؟! یا مثلا میگفتم از رفتارا و نگاهاي احسان ناراحت شدم ؟ یا بگم که از برخورد خودش ناراحت شدم ؟ دوباره گفت :
- نمیخواي چیزي بگي ؟
- نه .
- باشه هر جور راحتي پس من حرف میزنم .
عصباني به نظر میومد ولي صداش آروم بود . گفت :
- اون چه لباسي بود که تو پوشیده بودي ؟ اصلا چطوري روت شد با اون لباس جلوي جمع ظاهر بشي ؟ اصلا وقتي دیدمت باورم نمیشد تو باشي !

نگاه هاي دیگرون و روي خودت حس نمیكردي ؟ حس خوبي داشتي اونوقت ؟
- هه ! پس حسودیت شده !
با تحكم گفت :
- مُوژان ! چرا انقدر بچه گانه فكر میكني ؟ اصلابه هر حسابي که دلت میخواد بذار . هیچ کس نمیگه من چطور شوهریم که اجازه دادم زنم همچین لباسي بپوشه ؟هان ؟
- تو فقط شوهر شناسنامه ایمي .
عصبانیت و میشد توي نگاهش خوند . چشماش قرمز شده بود . مشتش و محكم تو دیوار کوبید و این بار صداش و کمي بلند تر کرد و گفت :
- چرا حرف من و نمیفهمي ؟ چرا خوشت میاد باهام بحث کني ؟ دوست داري همش با هم جنگ داشته باشیم ؟ هان ؟ کي میخواي تمومش کني ؟
آخرش چي ؟ میخواي همه چي رو تموم کنیم ؟ قبل از اینكه بیشتر از این حرفا سوهان رو همدیگه بشیم ؟
حرفاش از روي عصبانیت بود ولي دلم گرفت . نمیخواستم ازش جدا شم .
" چرا مُوژان خانوم ؟ به خاطر همون عادت ؟! چقدر تو احمقي اعتراف کن که دوستش داري " دلم میخواست یكي پیدا میشد و این صداي موذي توي سرم و خفه میكرد از جام بلند شدم . نباید خودم و میباختم گفتم :
- چرا باهات بحث میكنم ؟ چرا سر جنگ دارم باهات ؟ واقعا نمیدوني یا خودت و به ندونستن میزني ؟ امشب و برام پر از تنش کردي . نگاه هاي عصبي و ناراحتت عین خوره داشت من و میخورد . تیكه هات که دیگه فاجعه بود ! از همه بدتر این بود که جلوي اون همه آدم انقدر ازم کناره گرفتي که شخصیت من و زیر سوال بردي . به جاي اینكه تو من و به فامیلت معرفي کني این کار و سیما جون کرد به جاي اینكه دست من و بگیري و براي ر*ق*ص بلند کني دست افسانه رو گرفتي . به جاي اینكه برام امشب یه شب پر از خاطره هاي خوب بسازي بدتر نابودم کردي امشب . بازم بگم؟ هر چند از مردي که به زنش میگه تو رو واسه نیازهام میخوام بیشتر از این
انتظار نمیره !

انگار عصبانیتش بدتر شد گفت :
- چرا کاراي خودت و نمیگي ؟ فكر کردي من خرم ؟ وقتي اومدي تو با نگات دنبال احسان بودي . وقتي خواستي بر*ق*صي با احسان ر*ق*صیدي . مدام داشتي با احسان حرف میزدي . از اتاق خوابمون که تو توشی احسان میاد بیرون . همش احسان احسان احسان . باید چیكار کنم دیگه ؟ بیام جلوت خم و راستم بشم ؟
عصباني تر گفتم :
- حداقل احسان دم به دقیقه بهم تیكه نمیندازه . انقدر آزارم نمیده . حرص نمیخورم از دستش .
عصباني تر از قبل سرم فریاد کشید :
- خفه شو مُوژان .
- امشب دوست داشتم با احسان حرف بزنم . دوست داشتم که اونجوري لباس بپوشم . دوست داشتم میفهمي ؟
دستش و بالا آورد ترسیدم قدمي به عقب برداشتم و چشمام و بستم منتظر سیلي جانانه اي بودم ولي خبري نشد چشمام و باز کردم دیدم دستش و مشت کرد و پایین آورد . از اتاق رفت بیرون و در و محكم به هم کوبید .
پاهام داشت میلرزید . میخواست چیكار کنه ؟ روي تخت نشستم . مغموم و سر خورده بودم . صداي کوبیده شدن در خونه رو شنیدم . یعني رفته بود ؟
چند دقیقه اي سر جام نشستم وقتي صدایي نشنیدم از اتاق اومدم بیرون .
واقعا رفته بود . چه حرفایي زده بودیم . واي خدا چرا این روزا تموم نمیشد ؟
چرا نمیفهمید که فقط و فقط چشمم امشب به خودش بود ؟ چرا سوء تفاهما رو نمیدید ؟
نگاهي به لباسام کردم از جایي که معلوم بود امشب اینجا موندگارم . با این لباسا چطوري بخوابم ؟
آروم آروم به سمت اتاق رادمهر رفتم یه جوري احتیاط میكردم که انگار هنوز
تو خونه بود . با این فكر حالت عادي به خودم گرفتم و به اتاقش رفتم . در
اتاق و محكم باز کردم همینجوري که نگاه به لباسا میكردم بلند بلند با خودم حرف میزدم :
- فكر کرده هر چي بگه من جوابي بهش نمیدم . میخواست من و بزنه ؟!
خجالت نمیكشه ! بد اخلاق از خود راضي .

توي کمد لباساش دنبال یه لباسي میگشتم که به من بخوره . ولي همش خیلي بزرگ بود . از بین لباساش بوي عطرش به مشمام می‌رسید ریه هام و از عطرش پر کردم .
- با این اخلاقش چقدر عطرش خوش بوئه !
یه تاپ و شلوارك جذب که از همش کوچیكتر بود و برداشتم . پیش خودم گفتم چه چایي نخورده زود باهاش فامیل شدم ! به اتاق برگشتم و لباسم و زود عوض کردم . سرم درد میكرد . کاش میشد امشب فراموشم بشه ! زیر پتو خزیدم و سعي کردم بخوابم ولي مدام به فكر رادمهر بودم . با اون حالش و عصبانیتش یعني کجا رفته بود ؟ نكنه تصادف کنه ؟ مدام توي نگراني و اضطراب بودم .
پتوم و برداشتم و رفتم روي یكي از راحتي هاي توي پذیرایي دراز کشیدم تا
هر وقت که اومد بتونم ببینمش .
چشمام و بسته بودم ولي توي سرم همش سر و صدا بود . چرا انقدر رادمهر
برام مهم شده بود ؟ کاش میشد احساسش و بفهمم . اگه دوستم نداشت که
به احسان حسادت نمیكرد میكرد ؟ ولي نه اینكه نشد دلیل ! اون از روي غیرتش یه حرفي زده نمیشه حساب دیگه اي روش کرد !
چشمام و باز کردم ساعت نزدیكاي 5 بود . چشمام آروم روي هم میومد ولي به زحمت باز نگهشون داشتم نمیخواستم بخوابم . ولي انگار مقابله کردن با خواب یه امر غیر ممكن بود . کم کم پلكام اومد روي هم و خوابم برد .
با صداي چرخش کلید توي قفل یهو چشمام و باز کردم . در خونه باز و
بسته شد . هنوزم خواب آلود بودم . با صداي آروم همونجور که چشمام
بسته بود گفتم :
- رادمهر تویي ؟
صدایي نیومد دوباره گفتم :
- رادمهر . . .
بوي عطرش و نزدیک خودم حس کردم و بعد صداي آرومش و شنیدم :
- اینجا چرا خوابیدي ؟
- همینجوري .
هنوزم چشمام بسته بود . صدایي اومد حدس زدم باید نشسته باشه بدون
اینكه چشمام و باز کنم گفتم :
- ساعت چنده ؟
- ساعت 8
با شنیدن ساعت یهو چشمام و باز کردم و گفتم :8؟

چشمام به صورت خسته و به هم ریخته ي رادمهر افتاد . نیم نگاهي بهم کرد و سرش و به راحتي تكیه داد و چشماش و بست . بلند شدم و نشستم.آروم گفتم :
- اگه خسته اي برو بخواب .
چند ثانیه اي مكث کرد و بعد بدون اینكه نگاهي بهم بندازه گفت :
- وقت ندارم بخوابم باید برم یه دوش بگیرم برم مطب . اگه میخواي بري خونه حاضر شو برسونمت .
لحنش بوي غم میداد . از حرفایي که بهش زده بودم پشیمون شده بودم . "مُوژان خدا بكشتت ببین با پسر مردم چیكار کردي . خوب میمیري کمتر اذیتش کني ؟ " ولي صداي دیگه اي توي مغزم میگفت :" خوب تقصیر خودشه میخواست انقدر عصبانیت من و تحریک نكنه . "
نمیدونم چه حسي بهم دست داد . ترحم بود یا علاقه یا هر چیز دیگه اي که
بشه اسمش و گذاشت یهو گفتم :
- نمیشه امروز نري مطب ؟
چشماش و باز کرد و گفت :
- چیه ؟ خیلي داغون به نظر میرسم ؟
سرم و پایین انداختم و حرفي نزدم . خیلي آروم بود . دوباره گفت :
- نه باید برم . موندن تو خونه فایده اي نداره .
با این حرف از جاش بلند شد که بره ولي نگاهش روي نیم تنه ي بالاي من افتاد و چند لحظه مكث کرد . نگاهش و دنبال کردم . انقدر لباساش برام گشاد بود که یقه اش شل و ول دور گردنم افتاده بود و یه کمي از بدنم معلوم بود . سریع با دست جمعش کردم و هول گفتم :
- نمیتونستم با اون لباسا بخوابم مجبور شدم از بین لباسات یه چیزي پیدا کنم و بپوشم .
هیچ عکس العملي از خودش نشون نداد . از کنارم رد شد و به سمت اتاقش رفت .
این با این حالش اگه بره مطب که بدتر دندوناي مریضارو داغون میكنه !
اصلا به من چه هر جا میخواد بره .
از جام بلند شدم پتو رو با خودم به اتاق بردم .

صداي شر شر آب از حموم میومد . سریع لباسام و عوض کردم و به آشپزخونه رفتم . کتري رو آب کردم تا جوش بیاد بعد خیلي سریع میز صبحونه رو آماده کردم . بالاخره بعد از اون همه جر و بحث یه صبحونه ي مفصل واسه ي این اعصاب له شدمون خوب بود !
رادمهر از حموم اومد و سریع به اتاقش رفت . کمتر از نیم ساعت حاضر شدنش طول کشید . این بین من چایي هم دم کردم و منتظر رادمهر موندم .
از اتاقش اومد بیرون و صدام زد :
- مُوژان کجایي ؟
- تو آشپزخونم .
بدون حرفي به سمت آشپزخونه اومد با دیدن میز صبحونه یكم تعجب کرد ولي به روي خودش نیاورد گفتم :
- بیا صبحونه بخور بعد برو .
بدون حرفي سر میز نشست . هیچ کدوممون هیچي نمیگفتیم . انگار آتش بس موقتي بینمون ایجاد شده بود . هر کسی غرق فكر خودش بود . وقتي صبحونه رو خوردیم میخواستم میز و جمع کنم که بدون نگاه کردن بهم گفت :
- بذار باشه خودم بعدا جمع میكنم بیا بریم .
یعني انقدر مشتاق بود که سریع از شرم خلاص بشه ؟ دلخور شدم ولي به حرفش گوش دادم و با هم از خونه اومدیم بیرون . میخواست کادوهارو هم بزاره توي ماشین که گفتم باشه پیشش بعدا میام ازش میگیرم اونم اصراري نكرد . صبح بود و خیابونا خلوت براي همین خیلي زود جلوي در خونه رسیدیم . خیلي دمغ بود . توي اون حالت که میدیدمش قلبم فشرده میشد .
از هر حرفي که زده بودم پشیمون شدم . البته اونم مقصر بود نباید چیزي
میگفت که من عصبانی بشم ولي با حرف آخري که بهش زده بودم خوردش
کرده بودم . خواستم چیزي بگم تا شاید جو و بهتر کنم ولي تا لب باز کردم بدون اینكه نگاهي بهم بكنه آروم گفت :
- خداحافظ .
حرصم گرفت گفتم :
- یعني نمیخواي هیچ حرفي بزنیم با هم ؟
چند لحظه اي پلكاش و روي هم گذاشت و بعد باز کرد دوباره با همون لحن آرومش گفت :
- باشه براي بعد الان بیشتر باید فكر کنیم به جاي اینكه حرف بزنیم . الانم من خیلي خستم .
- باشه . فعلا .

از ماشین پیاده شدم . با احساساتم سر دو راهي بدي گیر افتاده بودم . انقدر وایسادم و نگاهش کردم تا اینكه از خم کوچه پیچید و از نظرم محو شد .
نفس عمیقي کشیدم تا قطره هاي اشک راهي به بیرون چشمم پیدا نكنن .
کلیدم و در آوردم و در خونه رو باز کردم . به مامان سلام کردم با لبخند جوابم و داد و من خسته و درمونده به اتاقم پناه بردم . دلم تنهایي میخواست یه جایي که بتونم به این احساسات ضد و نقیضم فكر کنم .
روي تختم نشسته بودم که زنگ گوشیم به صدا در اومد به طرف گوشي تقریبا پریدم فكر میكردم رادمهره ولي با دیدن اسم سوگند روي گوشي وا رفتم . چه خیال خامي ! همیشه از این نظر قابل پیش بیني بود . هیچیش مثل مرداي دیگه نبود .
- بگو سوگند
- سلامت کو ؟
- خوب نیستم سوگند سر به سرم نزار
صداي شیطونش رنگ دلسوزي گرفت گفت :
- چرا ؟ حتما با رادمهر یه دعواي حسابي کردي آره ؟ راستي الان کجایي ؟
- خونم . همین الان رادمهر من و رسوند خونه و رفت .
- یعني دیشب اونجا موندي ؟
- آره سوگند من بعدا باهات حرف میزنم الان نمیتونم .
- چرا عزیزم ؟ چیزي شده ؟
انگار لحن دلسوز و مهربونش بدتر آتیش به قلبم زد میون هق هق گریه گفتم:
- خداحافظ سوگند .
گوشی رو قطع کردم و اشک ریختم جدیدا زیادي لوس شده بودم سر هرچیزي اشكم در میومد . نمیدونستم براي چي گریه میكنم . همه ي حرفام و بهش زده بودم حالا نشسته بودم گریه میكردم ! این گریه مال چي بود خدا میدونست !
خیلي خونسرد و آروم باهام برخورد کرد کاش حداقل چیزي میگفت ! کاش میگفت داره به چي فكر میكنه . مُوژان گند زدي به آیندت با این حرفایي که گفتي بهش . اونم مرده بالاخره غرور داره . ولي آخه من چي ؟ من غرور ندارم ؟ چرا جلوي اون همه آدم این برخوردا رو باهام کرد ؟ کلافه و عصبي بودم حتي با مشت زدن به بالشم آروم نمیشدم .
من چه احساسي به رادمهر داشتم ؟ چرا انقدر ناراحتیش ناراحتم میكرد ؟
چرا با دیدن چهره ي خستش کلافه میشدم ؟ این احساسم اسمش چي بود؟ هر چي که بود دیگه نمیتونستم اسم عادت و روش بزارم . خودمم میدونستم که داره ازش خوشم میاد . از جذبه ي مردونش . از حمایت کردناش . براي اولین بار دلم خواست که کنارم بود و توي بغلش آروم میگرفتم صدایي بهم گفت " دوستش داري حداقل به خودت اعتراف کن ! "

انگار با این اعتراف بدتر گریم شدت گرفت . هق هقم بلند تر شد .
پس احسان چي بود این وسط؟ احساسم به اون چي بود ؟ هیچ وقت احساسایي که الان به رادمهر دارم و به احسان نداشتم . حتي میتونستم بگم که الانم احساساي قدیم و دیگه بهش ندارم . چرا شب مهموني از نگاهاش هیچ حسي بهم دست نمیداد ؟ خدایا من داشت چم میشد ؟ به خاطر یكي دیگه با زندگیم بازي کردم و حالا دارم تو عشق یكي دیگه اسیر میشم ؟
احساسم به رادمهر به مرور و با چشم باز اتفاق افتاد ولي از همون بچگي به احسان علاقه ي خاصی داشتم . برام هم بازي بود, دوست بود , پسر عمو بود, همیشه توي زندگیم احساسش میكردم . بعضي وقتا حتي نقش برادرمم بازي میكرد ! همیشه توي زندگیم بود . نقشي رو که هر دختري توي بچگي یا بزرگسالي از یه مرد میخواست برام ایفا میكرد . نمیدونم شاید چون فقط احسان توي زندگیم بود طبیعي بود که فكر کنم عاشقشم ! یعني عاشقش
نبودم ؟ پس این دیوونه بازیا چي بود ؟ انگار خودمم توي جواب دادم به
خودم مونده بودم .
ولي میدونستم که احساسم به رادمهر یه احساس خاصه . احساسم به
احسان مثل تب تندي بود که زود عرق کرد ! احساسم به رادمهر با آگاهي
بود . با رفت و آمد و شناخت بود . نمیدونستم هنوزم توي احساساتم عشق
داشتم . فقط دلم میخواسمت رادمهر الان پیشم بود . دوباره یاد چهره ي خسته و ناراحتش افتادم . قلبم فشرده شد . دلم میخواست باهاش حرف. بزنم ولي دستم به سمت تلفن نمیرفت . سعي کردم ذهنم و منحرف کنم براي همین از جام بلند شدم و پیش مامان رفتم . حرف زدن باهاش حداقل از فكر و خیالا من و در میاورد .
مشغول تلویزیون دیدن بود نگاهي بهم کرد و گفت :
- چه عجب از اتاقت اومدي بیرون .
- دراز کشیده بودم روي تختم دیشب خوب نخوابیدم .
مامان نگاهي به چشمام کرد و گفت :
- آره چشماتم قرمزه. خوب میخوابیدي .
مامان که نمیدونست چشماي قرمزم به خاطر گریست لبخندي به روش زدم
و گفتم :
- نه خوابم نمیبره یهو شب میخوابم .
- باشه میل خودته . دیشب تو و رادمهر توي مهموني با هم بحثتون شده بود؟
نگران نگاهي به مامان دوختم گفتم :
- نه چطور ؟
- آخه جفتتون کلافه بودین و نگاهاتون و از هم میگرفتین گفتم شاید چیزي
شده .

یا منو رادمهر خیلي تابلو بودیم یا اینكه مامان زیادي تیز بود ! من مني کردم و گفتم :
- چیزي که نشده بود ولي جدي اینجوري به نظر میومد ؟
مامان که انگار تا ته قضیه رو خونده بود گفت :
- نه زیاد معلوم نبود منم چون مادرم فهمیدم . اگه نفهمم تو چت شده که دیگه مادرت نیستم . خودم بزرگت کردم .
به سمتش رفتم و توي آغوشش فرو رفتم . چقدر محتاج این آغوش پر مهر بودم . سرم و نوازش کرد و ب*و*سه اي روي موهام کاشت گفت :
- چي شده مُوژان مامان ؟ خوبي ؟
با کمي مكث سرم و از توي بغلش بیرون آوردم و با لبخندي روي لبم گفتم:
- هیچي فقط دلم گرفته همین .
- مطمئني ؟
- آره مامان . راستي شام امشب با من . میخوام شام بپزم شما و بابا انگشتاتون و بخورین .
مامان لبخندي روي لبش نشست و گفت :
- الان تازه باید ناهار بخوریم دختر هولي؟
خندیدم و گفتم :
- نه از الان براي شب نوبت گرفتم .
متوجه شدم که ناراحتیم از چشماي تیز بین مامان دور نموند ولي چیزي هم بهم نگفت .
شب با آشپزي و کاراي آشپزخونه خودم و سرگرم کردم . اون شب با شوخي و خنده شام و کنار مامان بابا خوردم . سعي کردم به رادمهر و احساسي که به تازگي توي قلبم به وجود اومده بود فكر نكنم . موفق هم شدم تقریبا ولي موقع خواب دوباره فكرا به سرم هجوم آورد . با هر سختي که بود خوابیدم ولي مدام فكرم پیش رادمهر بود .
دو روز بود که از رادمهر هیچ خبري نداشتم دلم براش پر میزد ولي غرورم اجازه نمیداد بهش زنگ بزنم . توي این دو روز با سوگند و سارا به بهانه ي خرید مدام توي پاساژا و مغازه هاي لباس فروشي بودیم با اینكه حوصله ي کاري رو نداشتم ولي براي اینكه کمتر به رادمهر فكر کنم باهاشون راهي
شده بودم .
عصر روز 5 شنبه بود که صداي زنگ خونمون اومد باز مثل همیشه فكر کردم سوگنده مامان به سمت آیفون رفت و بعد از چند دقیقه به اتاقم اومد و گفت :
- مُوژان رادمهر اومده .

از جا پریدم و گفتم :
- کجاست ؟
- دم در وایساده
- چرا نگفتین بیاد تو ؟
- گفت باهات کار داره تو بري پایین .
شال پشمیم و دورم گرفتم و از در خونه زدم بیرون صداي غر غر مامان و میشنیدم که به خاطر لباساي کمي که پوشیده بودم مدام توبیخم میكرد میگفت سرما میخورم ولي توجهي نكردم . بعد از این همه انتظار رادمهر اومده بود خودش با پاهاي خودش !
با هیجان در خونه رو باز کردم و دیدم تكیه به ماشینش زده و به در خونه خیره شده . قیافش مثل همیشه مرتب بود دیگه اثري از ناراحت و خستگي توي صورتش دیده نمیشد . انقدر محوش بودم که یادم رفت بهش سلام کنم .
سرش و انداخت پایین و زیر لب گفت :
- سلام .
تازه به خودم اومدم سریع گفتم :
- سلام . بیا تو چرا اینجا وایسادي .
- نه تو نمیام باهات کار دارم اگه میشه لباسات و بپوش و بیا من منتظرت میمونم .
نمیدونم چرا دلم به شور افتاده بود با شک پرسیدم :
- چیزي شده ؟
- اتفاق جدیدي نیفتاده ولي باید در مورد یه چیزایي با هم حرف بزنیم .
سریع گفتم :
- باشه منتظر باش الان حاضر میشم .
سري تكون داد و سوار ماشینش شد . قلبم داشت از جاش در میومد یعني چیكارم داشت ؟ خیلي مشكوك به نظر میومد . از قیافه ي جدي و نفوذ ناپذیرش هیچي نمیشد خوند .
سریع داخل خونه رفتم مامان با دیدنم گفت :
- پس رادمهر کو ؟
- نیومد تو ! گفت با هم بریم جایي کارم داره .
به سمت اتاقم رفتم مامان گفت :
- پس شام میزارم بیاین خونه با ما شام بخورین .
- مامان معلوم نیست راستش کي برگردیم .
- نگفت چیكار داره ؟
- نه هیچي نگفت .
مامان هیچي نگفت و ساکت و متفكر کنار چارچوب در وایساد منم سریع لباسام و پوشیدم و ب*و*سه اي روي گونش گذاشتم و از در بیرون اومدم .
سوار ماشینش شدم بدون هیچ حرفي ماشین و به حرکت در آورد . هیچ کدوممون حرفي نمیزدیم . اصلا حواسم به اطرافم نبود مدام توي این فكر
بودم که رادمهر چیكارم داره  زماني به خودم اومدم که رادمهر جلوي در خونش نگه داشت نگاهي بهش کردم و گفتم :
- اینجا چرا اومدي ؟
-پیاده شو یه جاي آروم میخوام که باهات حرف بزنم .
از ماشین پیاده شدم و با هم به سمت خونه رفتیم .

رادمهر در و باز کرد و کتش و روي یكي از راحتي ها انداخت و بعد هم خودش ولو شد روش .
بعد از چند ثانیه نگاهي به من کرد که همینجوري وایساده بودم گفت :
- بیا بشین تا آخر حرفام میخواي اونجا وایسي ؟
عین مسخ شده ها بودم نمیدونم چم شده بود . به خودم حرکتي دادم و روي مبل رو به روش نشستم دوباره سرش و انداخت پایین و با انگشتاش بازي کرد به نظرم کلافه میومد . بالاخره صبرم تموم شد و گفتم :
- چیزي شده ؟
چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره سرش و پایین انداخت گفت :
- یه راه حل واسه مشكلاتمون پیدا کردم .
- خوب ؟ میشنوم .
چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :
- به نظرم باید همه چي رو تموم کنیم .
وا رفتم این داشت چي میگفت ؟ حالا که من انقدر بهش وابستگي عاطفي پیدا کرده بودم ؟ وحشت زده به صورتش خیره شدم دوباره گفت :
- من خیلي توي این دو روز فكر کردم . اگه چیزي قرار بود درست بشه توي این مدت میشد . ما زمان دادیم به خودمون و رابطمون ولي باید قبول کنیم که شدني نیست . اگه تموم شه خیال جفتمون راحت تر میشه . هر کدوممونم میتونیم بریم سراغ زندگي خودمون .
سعي کردم گریم نگیره ولي وقتي شروع به حرف زدن کردم صدام میلرزید :
- ولي ما نمیتونیم جدا شیم .
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- نمیتونیم ؟ چرا ؟
دلم میخواست بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم و دوري ازش برام سخته ولي صدام و توي گلوم خفه کردم و چیزي نگفتم هنوزم با وحشت بهش خیره شده بودم دوباره گفت :
- مُوژان من و تو از اول همینو می‌خواستیم مگه غیر از اینه ؟ مگه به اصرار مامانامون نبود که قبول کردیم یه فرصت دیگه به هم بدیم ؟ تو خوشت میاد
هر روز من سوهان روحت بشم ؟ هان ؟ بهم بگو .
حلقه ي اشک بالاخره توي چشمام نشست . مات و مبهوت داشتم نگاهش میكردم و اونم با بي رحمي پیشنهاد طلاق بهم میداد و دلیل و برهان مي آورد سرم و انداختم پایین و گفتم :
- به مامانت گفتي ؟
- زندگي ماست ما باید ببینیم میتونیم با هم زندگي کنیم یا نه . تو میتوني با من زندگي کني مُوژان ؟ آره میتوني ؟ میتوني بدون اینكه دعوا با هم داشته باشیم کنار هم بشینیم و حرف بزنیم ؟

جواب من سکوت بود و اشک که حالا روي گونه هام میریخت . سرم و بالا گرفتم با دیدن اشکام کلافه دستي توي موهاي پرپشتش کشید و از جا بلند شد . گفت :
- براي چي گریه میكني ؟
با پشت دست اشكام و پاك کردم و سعي کردم یه قیافه ي خونسرد به خودم بگیرم و جوابشو بدم ولي براي اینكه اشكم در نیاد مدام لبام و روي هم فشار میدادم مطمئن بودم اگه کلمه اي بگم اشكم سرازیر میشه . دوباره گفت : مُوژان توام حرف بزن . با پیشنهادم موافقي ؟
انگار جرقه اي توي ذهنم زده باشه اشكام و به سختي پس زدم و از جام بلند شدم با اخماي تو هم گفتم :شاید براي تو مشكلي پیش نیاد ولي من یه دخترم اگه از هم جدا شیم بعدا معلوم نیست چه حرفایي پشتم زده بشه . من میخوام بیشتر فكر کنم تا بتونم تصمیم بگیرم .
نیشخندي زد و گفت :دختري که عروسیش و به هم میزنه نباید ترسي از حرفاي پشت سرش داشته باشه . راستش و بگو جریان این فكر کردن و وقفه اي که میخواي براي تصمیم گرفتن بندازي چیه ؟
راست میگفت حرفي نداشتم بزنم ولي بازم حق به جانب گفتم : بالاخره حق منه که بخوام فكر کنم بعد تصمیم بگیرم مگه نه ؟
دوباره دستش و توي موهاش کشید و اخم کرد :مُوژان به خدا اگه توي این مدت بازیم بدي یا یه نقشه ي جدیدي برام بكشي . . .
حرفش و نصفه رها کرد و پشتش و به من کرد . بعد از چند ثانیه دوباره برگشت هنوزم اخم روي پیشونیش بود گفت :
- باشه چقدر وقت میخواي؟ 1 هفته بسه ؟
1 هفته ؟ این نامردي بود . ازم میخواست توي 1 هفته چه تصمیمي بگیرم ؟
راه برگشت نداشت  من زندگیم و میخواستم . این چه بازي بود که راه انداختم ؟ خودم شدم بازنده ! خدایا این چه تقدیري بود ؟ هي میگن ناشكري نكنین ولي چرا به موقعش دستم و نگرفتي ؟ از فكر و خیال بیرون اومدم و به چهره ي منتظر رادمهر خیره شدم کاش جراتش و داشتم تا بهش همه چي و بگم ولي به جاي اینكه در مورد احساسم حرفي باهاش بزنم گفتم :- تو دوست داري طلاق بگیریم ؟
- من دوست دارم از این وضعیت خلاص بشم . از این جر و بحثا . از اینكه الان نه مجردم نه متاهل . از این دو راهي احمقانه اي که توي زندگیمه .میفهمي مُوژان ؟
آره میفهمیدم چون منم توي همین دو راهي احمقانه گیر کرده بودم . سرم و پایین انداختم و گفتم :1 هفته بهم وقت بده
نفس عمیقي کشید و گفت :باشه 1 هفته فكر کن . وقتي جوابت حتمي شد به همه میگیم باشه ؟
فقط سرم و تكون دادم . چون نمیتونستم حرفي بزنم . دوباره گفت :میرسونمت خونتون .
خودم و کنترل کردم و گفتم : نه خودم میرم میخوام قدم بزنم .
اصراري نكرد منم با یه خداحافظی سرسري از خونه اومدم بیرون.

صداي بسته شدن در خونه تلنگري بود تا دوباره اشكام سرازیر بشه . نمیدونستم حق با کدوممونه ولي میدونستم رادمهر خیلي داره بي انصافي میكنه . یعني هیچ لحظه ي خوبي با هم نداشتیم ؟ پس همه ي اون
ب*و*سه ها واقعا الكي بود ؟ " واقعا هنوز باورت نمیشه که داشته
احساساتت و بازي میداده ؟ " دلم میخواست سرم و به یه جایي بكوبم . فكر کردي همیشه اینجوري میمونه آقا رادمهر ؟! دلم میخواست انقدر فریاد بزنم تا دیگه صدام در نیاد .
از همه ي عالم و آدم شاکي بودم . کاش میشد زمان و برگردوند به عقب .
خدایا یعني هیچ احساسي بهم نداشت ؟ این خیلي نا عادلانست . چرا باید به کسایي دل ببندم که دلشون با من نیست ؟ مگه من چه گ*ن*ا*هي کردم آخه ؟ چرا انقدر سنگ دل و سرد بود ؟ یعني هیچ احساسي به من نداشت ؟ من تو زندگیش چي بودم ؟
پاهام دیگه جوني نداشت راه برم بقیه ي مسیر برگشت تا خونه رو تاکسي گرفتم . توي ماشین مرد راننده همش نگاهش به چشماي خیس از اشكم بود معذب بودم ولي دست خودم نبود همینجوري اشكام روي گونم میریخت . حتي نمیتونستم از رادمهر متنفر باشم . این دیگه چه مرضي بود به جونم افتاده بود ؟
پشت در خونه اشكام و پاك کردم و به خودم مسلط شدم . مطمئن بودم مامان با دیدن چشماي قرمزم همه چي رو میفهمه . ولي دل و به دریا زدم و کلیدم و توي قفل چرخوندم . داخل خونه شدم و مامان و صدا زدم :
- مامان کجایي ؟
صداش و از توي اتاق خوابشون شنیدم :
- من اینجام مُوژان چه زود برگشتي .
- آره حرفامون زود تموم شد .
توي اتاقشون رفتم اولین چیزي که نظرم و جلب کرد چمدون بزرگي بود که روي تخت بود و مامان تند تند لباس توش میچید. با تعجب گفتم :
- این چمدون براي چیه؟
مامان تا اومد حرفي بزنه نگاهش به صورت من افتاد نگران گفت :
- گریه کردي ؟ چشمات چرا انقدر قرمزه ؟
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
- نه گریه نكردم هوا سرد بود باد سرد خورده بهم اینجوري شدم .
معلوم بود مامان قانع نشده گفت :
- مگه با رادمهر نیومدي ؟
اسم رادمهر انگار دوباره داغ دلم و تازه کرد گفتم :
- نه رادمهر جایي کار داشت منم گفتم خودم میرم . نگفتین این چمدون براي چیه ؟
مامان قیافه ي ناراحتي به خودش گرفت و گفت :
- چند دقیقه پیش بابات زنگ زد گفت که عموت خبر داده داداش سروناز مرد .
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mozhaneman
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.20/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.2   از  5 (10 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه ousp چیست?