رمان موژان من 15 - اینفو
طالع بینی

رمان موژان من 15


رادمهر که انگار کم کم داشت موضوع رو متوجه میشد سعي کرد آرومم کنه : 
  -  باشه موژان گریه  نكن . آروم آروم بهم بگو چي گفت .
با پشت دستم اشكام و پاك کردم و گفتم :
- نمیخوام دیگه حرفاش یادم بیاد . من زندگیم و دوست دارم . این خونه رو دوست دارم . نمیخوام دیگه احسان وارد زندگیم شه رادمهر نمیخوام !
رادمهر دستاش و دورم حلقه کرد و سرم و به سینش چسبوند آروم کنار گوشم گفت :
- میدونم عزیزم . آروم باش من کنارتم . از چي نگراني ؟
- گرماي آغوشش آرومم کرد :
- تو که فكر نمیكني من اون و دوست دارم . هان ؟
- نه من همچین فكري نمیكنم . صداش مثل آرامبخش قوي بود . گفتم :
- میترسم احسان کاري بكنه . میترسم همه چي خراب بشه .
- احسان هیچ کاري نمیتونه بكنه . تو آروم باش . باشه موژان؟
سرم و بالا آوردم نگاهي تو چشماش کردم و گفتم :
- من حرفاش و باور نكردم . میگفت دوستم داره ولي من باورم نمیشه . من احسان و توي قلبم دفن کردم رادمهر . بهت قول میدم که دیگه دوستش ندارم . باور میكني حرفامو ؟
- آره عزیزم همشو باور میكنم . نگران هیچي نباش . زندگیمون و نمیذاریم خراب کنه . 
دوباره سرم و به سینش تكیه دادم و چشمام و بستم . الان رادمهر پیشم بود و همین برام بس بود . هیچ کسي نمیتونست وارد خلوتمون بشه . بالاخره بهش گفته بودم که میخوام باهاش بمونم . صداي مردونه و جذاب رادمهر و شنیدم :
- موژان مطمئني که میخواي به این زندگي ادامه بدي ؟ پشیمون نمیشي ؟
با چشماي بسته گفتم :
- نه پشیمون نمیشم . میخوام با تو بمونم رادمهر . رادمهر سرم و بالا آورد چشمام و باز کردم لبخند زده بود گفت :
- منم دوست دارم با تو بمونم .
لبخندي زدم این بار با لحن شیطون گفت :
- گفتي این زندگي و دوست داري این خونه رو هم دوست داري ولي اصل کاري رو یادت رفت بگي . منتظر نگاهم میكرد .
لبخندي زدم این بار با لحن شیطون گفت :
- گفتي این زندگي و دوست داري این خونه رو هم دوست داري ولي اصل کاري رو یادت رفت بگي . منتظر نگاهم میكرد . میدونستم که میخواد از زبونم بشنوه که دوستش دارم .
خجالت زده سرم و پایین انداختم و گفتم :
- چي باید بگم ؟
خندید گفت :
-دوستت دارم موژان من   . خیلي دوستت دارم.
هیجان زده بودم . از توي بغلش اومدم بیرون و نگاهش کردم . از این حرکتم جا خورد نگران گفت :
- چي شد ؟
- دوباره بگو .
یه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- چي و دوباره بگم ؟
میخواست سر به سرم بذاره گفتم :
- همیني که الان گفتي .
- زرنگي ؟ چرا تو بهم نمیگي ؟
سرم و پایین انداختم . خجالت معني نداشت ولي من نمیتونستم توي چشماش نگاه کنم و بهش بگم همون طوري با سر به زیر افتاده گفتم :
- دوستت دارم .
دوباره گفت :
- چي ؟ نشنیدم ؟
با کمي مكث گفتم :
- دوستت دارم .
- کي و دوست داري ؟
نگاهم و بهش دوختم با شیطنت داشت نگاهم میكرد گفتم :
- رادمهر دوستت دارم .
لبخندش عمیق تر شد دستام و تو دستش گرفت و گفت :
- منم خیلي دوستت دارم خانومم . 
هیچ وقت فكر نمیكردم این کلمه رو از دهن رادمهر بشنوم . توي چشماي هم خیره شده بودیم . داشت بهم نزدیک و نزدیک تر میشد یهو از جام بلند شدم با ا عتراض گفت :
- کجا میري ؟
- گشنمه .
اخماش و تو هم کرد و گفت :
- الان وقت این حرفاست ؟
مثل بچه ها شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
- گشنگي که وقت سرش نمیشه .امشب مهمون جیب جنابعالي هستیم .
لبخند زد و گفت :
- ولي من دوست دارم امشب تمام مدت توي خونه باشم .
اخم ظریفي کردم و گفتم :
- پاشو خسیس باید شام بهم بدي .
لبخند زد از جاش بلند شد و رو به روم وایساد گفت :
- اگه بهت شام بدم چي به من میرسه ؟ سرم و خجالت زده پایین انداختم و گفتم : - گرو کشي میخواي بكني ؟
چونم و گرفت و آروم بالا آورد گفت :
- انقدر خجالت نكش از من . مگه شوهرت نیستم ؟  
لبخند زدم .روي نوك پنجه بلند شدم و ب*و*سه اي روي گونش گذاشتم و سریع ازش دور شدم توي همون حالت گفتم :
- اینم از سهم تو من میرم حاضر شم .

صداي خندش و شنیدم پشت سرم . تازه وقتي به اتاق رسیدم متوجه هیجانم شدم . دستم و روي قلبم گذاشتم . خدا خدا میكردم که از هیجان واینسته !
به سمت کمد لباسم رفتم . پالتوي شیري رنگم و با شلوار لي لوله تفنگي و شال سرمه اي رنگم پوشیدم . کیف و بوت پاشنه بلند شیري رنگمم در آوردم . حسابي به خودم رسیدم . آرایش صورتي رنگ ملیحي کردم و از اتاق اومدم بیرون . رادمهر انگار هنوز توي اتاقش بود کنار اتاقش رفتم و صداش زدم :
- رادمهر هنوز آماده نشدي ؟
در و باز کرد و نگاهي بهم انداخت .لبخندي زد . دستم و گرفت :
- من هي میگم امشب خونه بمونیم تو گوش نكن .
- تنبل نشو .
- به خاطر تنبلي نیست باور کن . چیز دیگه اي وادارم میكنه خونه بمونم .
دستم و از توي دستش بیرون کشیدم و با خنده گفتم :
- زود بیا گشنمه .
لبخندي زد و گفت :
- من حاضر خانوم . تیپم چطوره ؟   نگاهی بهش کردم توي کت و شلوار نوك مدادیش فوق العاده شده بود . ولي بي تفاوت گفتم :
- اي بدك نشدي ولي هر کي ببینتمون میتونه تشخیص بده که کي سر تره .
با انگشتش آروم روي بینیم زد و گفت :
- بیا بریم شیطون کوچولو .
اولین بار بود که اینجوري صدام میكرد لبخندم عمیق تر شد . دستم و دور بازوش حلقه کردم و با هم از خونه بیرون رفتیم .
توي ماشین غرق فكر بودم . صبح توي چه فكري بودم و الان چه فكري ! حالا بدون هیچ استرس و نگراني کنار رادمهر نشسته بودم . اصلا دیگه به احسان فكر نمیكردم . ولي شاید یه جورایي باید ممنون احسان میبودم ! احساسي که اون زمان بهش داشتم باعث شده بود شناخت خوبي نسبت به رادمهر پیدا کنم و حتي عاشقش بشم . شاید اگه همینجوري با هم ازدواج میكردیم این احساسي که الان داشتم و پیدا نمیكردم .
نگاهي به نیم رخش انداختم . انگار سنگیني نگاهم و حس کرد چون برگشت سمتم وقتي نگاه خیرم و دید خندید و گفت :
- به چي نگاه میكني ؟
- به تو !
- انقدر خوشتیپم ؟!
خندیدم چشم ازش گرفتم و گفتم :
- خود شیفته .


چند دقیقه اي به سكوت گذشت هنوزم توي فكراي خودم غرق بودم که صداش از فكر بیرونم آورد :
- به چي فكر میكني ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
- به اینكه صبح چه احساسي داشتیم و الان چه احساسي داریم .
- خوب ؟ چه احساسي داري ؟
لبخند زدم و گفتم :
- خیلي حس خوبي دارم . خوشحالم که همه ي اتفاقاي بد و با هم پشت سر گذاشتیم .
نفس عمیقي کشید و گفت :
- منم خیلي خوشحالم .
نگاهم رنگ غم گرفت و چشمام به اشک نشست.
نگاهي بهم کرد و گفت :
- چي شد دوباره ؟
لبخند تلخي زدم و گفتم :
- کاش مامان و بابا پیشم بودن . حتما خیلي از تصمیمم خوشحال میشدن . قدرشون و ندونستم . الان که ندارمشون میفهمم .
دستم و توي دستاي مردونش گرفت و گفت :
- موژان انقدر خودت ناراحت نكن عزیزم . اونا هر جا که باشن دارن نگات میكنن . مطمئن باش خوشحالن برات .
- امیدوارم . 
رادمهر گفت :
- گریه بسه. امشب شب منه . هر کاري میگم باید بكني .
خندیدم . اشكام و با پشت دست پاك کردم و گفتم :
- اونوقت چرا باید شب تو باشه ؟
- چون زورم بیشتره .
- این خیلي ناعادلانست .
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- ما اینیم دیگه .
نیشگوني از بازوش گرفتم که آخش به هوا رفت.
گفتم :
- حالا کي قوي تره ؟
- آخ آخ نیشگونات یادم رفته بود . تو قوي تري .
خندیدیم و دیگه چیزي نگفتیم . رادمهر پخش ماشین و روشن کرد تا یه آهنگ عاشقانه شبمون و رمانتیک تر کنه : آغوشت و به غیر من به روي هیچ کي وا نكن
من و از این دلخوشي و آرامشم جدا نكن من براي با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میكشم
من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
ب*و*سیدنت براي من تولد ی نفسه چشماي مهربون تو من و به آتیش میكشه نوازش دستاي تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هات و جا بزار
به پاي عشق من بمون هیچ کس و جاي من نیار
مهر لبات و رو تن و روي لب کسي نزن
فقط به من ب*و*سه بزن به رو و جسم و تن من

کنار رستوران شیكي ماشین و پارك کرد در ماشین و برام باز کرد و کمک کرد تا پیاده بشم . دستم و دوباره دور بازوش حلقه کردم و با هم به سمت رستوران قدم برداشتیم .

میزي رو انتخاب کردیم و نشستیم . رادمهر مثل آدمایي که هول باشه خودش سریع غذا رو سفارش داد و گارسن رفت . با تعجب نگاهي بهش انداختم و گفتم :
- میخواستم خودم غذا انتخاب کنم .
- بعدا انقدر خودت غذ انتخاب کن که خسته بشي . الان وقت واسه این کارا نداریم .
یه لنگه ي ابروم و بالا انداختم و گفتم :
- مثلا چه کار مهمي داریم که الان وقت نداریم ؟
دستام و تو دستش گرفت . نگاه عاشقانه اي بهم انداخت و گفت :
- مثلا من الان میخوام برات حرف بزنم . حالا دوست داري من حرف بزنم یا غذات و خودت انتخاب کني ؟
لبخندي زدم و گفتم :
- گوش میدم .
با لبخندگفت گوشم میخواد از زبونت بشنوه که دوستش دارم .
خجالت زده سرم و پایین انداختم و گفتم :
- چي باید بگم ؟
لبخند زد و گفت :
- تو سوالي نداري از من بپرسي ؟
یكمي فكر کردم و بعد گفتم :
- از کي فهمیدي دوستم داري ؟
- زماني که دیگه نسبت به علاقم مطمئن شدم روزي بود که از لواسون به سمت تهران میخواستیم حرکت کنیم .
با تعجب و ايگخم گفتم :
- انقدر دیر ؟
رادمهر خندید و گفت :
- اون زمان تازه فهمیدم که دوستت دارم . ولي قبلش دوستت داشتم . مثلا شب تولدت وقتي با اون لباس وارد سالن شدي میخواستم چشم تک تک مردایي که اونجا بودن و در بیارم !
یا وقتي کمه پدر و مادرت فوت کردن از ناراحتیت ناراحت و کلافه بودم . برات عجیب بود که چرا یهو مهربون شدم . اون موقع خودمم نمیدونستم ولي این و میدونستم که بهت ترحم ندارم . وقتي که از تنهایي رنج میبردي احساس میكردم 100 برابرش و من دارم رنج میبرم . وقتي که بعد از 1روز سوگند بهم زنگ زد و گفت که بیام ویلای لواسون نمیدوني چطوري داشتم بال در مي آوردم . دلم خیلي برات تنگ شده بود و همه ي اینارو خودم میذاشتم پاي عادت .


ولي وقتی که دیدمت مثل بچه هاي اخمو یه گوشه نشستي فهمیدم این حس نمیتونه عادت باشه . وقتي احسان اون روز تو ویلا اون حرفا رو زد میخواستم بكشمش. و مطمئنم اگه جلوم ونگرفته بودین حتما میكشتمش. توموژان من بودی .نمیخواستم بذارم کسي نگاهش بهت بیفته . انقدر ساده و دوست داشتني بودي که آدم ناخودآگاه دوست داشت ازت حمایت کنه . دوست داشتم ساعتها تو بغلم بگیرمت .
نفس عمیقي کشیدم. از حرفایي که شنیده بودم به وجد اومدم دوباره گفتم :
- پس چرا هیچي بهم نگفتي ؟
- چي و میگفتم ؟ وقتي فكر میكردم تو هنوزم احسان و دوست داري . داشتم خودم و کم کم آماده میكردم واسه اینكه ترکم کني . فكر میكردم فقط 1 % امكان داره که تو من و انتخاب کني . تازه اون موقع دیگه میدونستي حس احسان بهت چیه . برگ برنده دست احسان بود .
به دستاش فشار خفیفي وارد کردم و گفتم :
- ولي من خیلي وقته که دیگه به احسان فكر نمیكنم . وقتي تو اومدي تو زندگیم خیلي از احسان و اون عشق کورکورانه و بچگانه اي که داشتم دور شدم . حالا با چشماي باز انتخاب کردم .
رادمهر خندید و گفت :
-وای موژان خیلي خوشحالم .
منم با لبخندي حرفش و تایید کردم .
شام و برامون آوردن . رادمهر خیلي خوشحال بود .
مدام حرف میزد و حتي براي 1 ثانیه هم لبخند از روي لبش کنار نمیرفت . منم با جون و دل به حرفاش گوش میدادم . بعد از این همه مشكل و بحث و جدل بالاخره تونسته بودیم با همدیگه همه رو پشت سر بذاریم . الان احساس تنهایي نمیكردم چون رادمهر و کنار خودم داشتم و میدونستم که مال همدیگه ایم .
بعد از خوردن شام دوباره با رادمهر به سمت ماشین رفتیم . رادمهر کمي توي خیابونا چرخ زد در همون حال گفت :
- کي جشن عروسیمون و بگیریم ؟
با تعجب گفتم :
- جشن ؟ لازمه ؟
اخماش و تو هم کرد و گفت :
- معلومه که لازمه .

- ولي من که الان دارم با تو زندگي میكنم . جشن یكم بي معني میشه .
- اصلا هم بي معني نمیشه . همیني که من گفتم . جشن میگیریم . تو فقط تاریخ بگو .
لبخندي زدم و گفتم :
- تا سال مامان و بابا که نمیتونیم جشني بگیریم . رادمهر متفكر گفت :
- خوب بعدش میگیریم .
- تا 1 سال میخواي صبر کني ؟
- آره چه اشكالي داره ؟
وقتي رادمهر و مصمم دیدم لبخندي زدم وگفتم :
- باشه من حرفي ندارم .
رادمهر با این حرفم خوشحال شد و تند تند در مورد عروسي حرف میزد .
بالاخره به خونه رسیدیم و شب رویاییمون تموم شد . داشتم با خودم فكر میكردم حالا روابطم باید با رادمهر چطوري باشه ؟! دو دل بودم که رادمهر به طرفم اومد و ب*و*سه اي به روي پیشونیم گذاشت و گفت :
- شب بخیر خوب بخوابي .
با تعجب نگاهي بهش کردم انگار سوال و از توي چشمم خوند گفت :
- تا عروسي میتونیم صبر کنیم .
با این حرف به سمت اتاقش رفت . برام جاي تعجب داشت . 1 سال میخواست صبر کنه ؟! گنگ و گیج برگشتم توي اتاقم . ولي از طرفي هم خوشحال بودم که انقدر بهم احترام میذاشت و فقط من و به خاطر جسمم نمیخواست . زیر پتو خزیدم و با آرامش خوابیدم .
************
1 سال از اتفاقاتي که افتاده میگذره حالا من شرعا قانونا قلبا همسر رادمهرم . 1 سال بعد از فوت مامان و بابا قرار شد جشن عروسیمون و راه بندازیم . هیچ وقت چهره ي سیما جون و سوگند و یادم نمیره وقتي داشتم تصمیممون و بهشون میگفتم .
وقتي گفتم قصد داریم جشن بگیریم و نمیخوایم از هم جدا بشیم . سیما جون از خوشحالي اشک میریخت و سوگند پرید بغلم و مدام زیر گوشم میگفت :
- موژان میدونستم . میدونستم که عاقلی.
همون شب رادمهر همه ي خانواده ي عمو و مامان و باباي خودش و شام مهمون کرد . بعد از اون گفتگویي که با احسان توي خونمون داشتم دیگه ندیدمش . سوگند میگفت از احسان شنیده که رادمهر حسابي باهاش حرف زده و بهش توپیده.
یه جورایي پاش و از زندگیمون برید ! ولي رادمهر هیچی در این مورد به من نگفت و منم هیچ سوالي نپرسیدم . چیزي که مهم بود برام رادمهر بود که کنارم بود . دیگه خیالم از بابت احسان راحت شده بود . بعد از یه مدت هم کاراشو کرد و براي همیشه از ایران رفت . هنوزم که هنوزه فقط گه گاه با عمو تلفني حرف میزنه.

عروسیم و هیچ وقت فراموش نمیكنم . صبح وقتي رادمهر ماشین و جلوي آرایشگاه نگه داشت تو چشمام نگاه کرد و با خنده و شوخي گفت :
- موژان من آبرو دارما واسه دومین بار جلو مردم خیطم نكنیا . من میام دنبالت تو آرایشگاه باشیا .
خندیدم و گفتم :
- لوس نشو .
- چي چي و لوس نشو ؟ مار گزیده از ریسون سیاه و سفیدم میترسه ! والا !
گفتم :
- راس ساعت اینجا باش تا فرار نكنم .
خندید ب*و*سه اي روي دستم زد و گفت : - راس ساعت اینجام .
ازش خداحافظي کردم و به سمت آرایشگاه رفتم . وقتي که کار آرایشگر تموم شد خودم و توي آینه ي قدي نگاه کردم . درست مثل رویا بود همه چي . با خودم گفتم " خوب شد دفعه ي قبل فرار کردم این دفعه خوشگل تر شدم ! " با این فكر خنده ام گرفت . بیچاره آرایشگره فكر کرد عروس یه تختش کمه . ولي اهمیتي نداشت . توي آرایشگاه نشسته و منتظر رادمهر بودم بالاخره سر و کلش پیدا شد . شنلم و روي دوشم انداختم و از در بیرون رفتم .
رادمهر لحظه اي مات و مبهوت نگاهم کرد گفتم :
- رادمهر خوبي ؟ کبود شدي نفس بكش .
خندید و گفت :
- خیلي ناز شدي .
- بودم .
- ناز تر شدي ! خود شیفته .
- اینا همه کمال هم نشینه . خندید دستم و گرفت و گفت :
- من تا شب دووم میارم ؟
اخمي کردم و گفتم :
- باید بیاري . لبخند زد و گفت : 
- چشم عزیزم . سعي میكنم ولي قول نمیدم .
با لبخند از در آرایشگاه بیرون اومدیم . دوربین فیلم برداري آماده ي فیلم گرفتن ازمون بود . بعد از گرفتن عكس و فیلم بالاخره راهي باغي شدیم که محل برگزاري عروسي بود . وقتي وارد باغ شدیم حس کردم که همه ي مهمونا و مخصوصا سیما جون یه نفس عمیق کشیدن . خوب سابقه ام خراب بود حق داشتن بنده خداها ! تک تک با همه احوال پرسي کردیم . زن عمو به سمتم اومد و مثل مادر مهربون من و تو آغوش گرفت . برام آرزوي خوشبختي کرد .

عمو هم ب*و*سه اي روي پیشونیم زد و گفت :
- کاش مونس و مهران اینجا بودن . اشكاي خودش جاري شد . سوگند که دید الانه بزنم زیر گریه گفت :
اِ بابا عروس به این خوشگلي و دلتون میادبه گریه بندازین ؟
- عمو ب*و*سه ي دیگه اي روي صورتم کاشت و رفت .
رادمهر با دیدن حلقه ي اشک توي چشمام با مهربوني گفت :
- موژان من چرا چشماش خیسه؟
- کاش مامان و بابا اینجا بودن . دلم براشون تنگ شده .
- عزیزم اونا همینجا هستن . درست کنار تو . بخند تا اونام خوشحال بشن . سعي کردم لبخند بزنم . چیزي طول نكشید که وسط باغ با آهنگ شادي که پخش میشد پر از جمعیت ر*ق*صنده شد . با چشم دنبال سوگند میگشتم که دوباره کنار سامان دیدمش . لبخندي روي لبم نشست به رادمهر گفتم :
- فكر کنم یه عروسي دیگه افتادیم .
- عروسي ؟
سري تكون دادم و به سمت سامان و سوگند اشاره کردم گفتم :
- اونارو نگاه کن . غلط نكنم یه خبرایي هست .
رادمهر خندید و گفت : - خیلي تیزي !
- ما اینیم دیگه . چند تا از مهمونا به سمت من و رادمهر اومدن و دستمون و کشیدن تا باهاشون بر*ق*صیم . من و رادمهر یكمي همراهیشون کردیم و دوباره سر جامون نشستیم . رادمهر تموم شب دستم و محكم گرفته بود و یه لحظه هم ازم جدا نمیشد . بالاخره جشن به آخرش رسید و بعد از صرف شام تک تک مهمونا عزم رفتن کردن . وقتي همه ازمون می پرسیدن که بعدش خونه ي عروس و داماد میریم یا نه رادمهر قاطع و جدي میگفت نه . هر چي هم بهش اشاره میكردم که اینجوري نگه گوش نمیداد آخر سر کنار گوشم گفت :
- تا اینجا هم بیشتر از ظرفیتم تحملشون کردم . نگاه با تعجبي بهش انداختم و گفتم : 
- رادمهر !
خندید و گفت :
-من زودتر میخوام اینا برن که برسیم خونه .
توي چشماي شیطونش نگاهي کردم و لبخند زدم . همه ي مهمونا رفتن تنها خانواده ي عمو و مامان و باباي رادمهر مونده بودن که مارو تا خونه همراهي کردن و اونجا عمو و بابا سیاوش دستاي ما دو تا رو تو دستاي هم قرار دادن و برامون آرزوي خوشبختي کردن . چیزي طول نكشید که همه چي تموم شد . دوباره من بودم و رادمهر و خونه ي آرزوهامون . تا صبح توي آغوش رادمهر غرق ب*و*سه وارد فصل جدیدي از زندگیم شدم .

1 سال بعد از عروسي من و رادمهر سوگند هم با سامان نامزد کرد . براش خیلي خوشحال بودم . از ته دلم آرزو میكردم که خوشبخت بشه .
امروز رادمهر از صبح خونه مونده و مشغول درست کردن جوجه کبابه . به قول خودش میگه میخواد وقتي بچه اش به دنیا اومد قوي باشه واسه همین هي غذاهای مختلف به خورد من میده .
راستش 5 ماهه که باردارم .
انقدر رادمهر مواظبمه که صداي اطرافیان و دیگه در آورده . ولي وقتي عشق و توي چشماش میبینم هر کاري که ازم میخواد
و بدون چون و چرا براش انجام میدم . روز به روز زندگیمون شیرین تر از روز قبل میشه . و مطمئنم با اومدن این بچه از ایني هم که هست شیرین تر میشه .
با صداي رادمهر به خودم میام : 
- موژان عزیزم بیا ناهار حاضره .
- اومدم .
برام صندلي رو بیرون میكشه و با لبخند میگه :
- فقط بخور ببین چه کبابي شده . کنارش میشینم و مشغول خوردن میشم . لبخندي بهش میزنم میگه :
- چي شده ؟ چرا میخندي ؟
- خیلي دوستت دارم رادمهر .
از ابراز احساسات یه دفعه ایم لبخندي روي لبش میشینه و میگه :
- موژان من . منم دوستت دارم . ..
پایان

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mozhaneman
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه rmgq چیست?