آبروی رفته 4 - اینفو
طالع بینی

آبروی رفته 4


_تو و ايمان با هم كجا بوديد ؟ ها تو با ايمان كدوم گورب بودی كه ايمان به دست زده هااا
فهميدم كه شهين اومده برای سالار تعريف كرده و حتی حقيقتم نگفته و ساخته ی ذهن خودشو تحويل سالار داده ..
از درد به خودم ميپيچيدم و حال بدی داشتم
از شدت درد نفسم ميرفت و به سختی ميتونستم حرف بزنم ، سالار اونقدر منو کتک زد كه خودش به نفس نفس افتاده بود ، پاشو روی مچ پای بی جونم گذاشت و تا جايی كه توان داشت فشار داد و گفت : ببين من چه بلايی سر تو بيارم
و با حرص و خشم از خونه زد بيرون ..
من موندم و بدنی گرفته و صورتی زخمی
زير لب شهين رو نفرين ميكردم بابت دروغایی كه اومده بود گفته بود و روزگارم رو سياه كرده بود ، از سالارم متنفر بودم و ازش خوشم نميومد و مجبور بودم به تحمل كردنش ..
سالار بدون توجه به حال بد من از خونه زد بيرون و من موندم و بدنی كوفته كه معلوم نبود كی قراره رو به راه بشه ، به اينکه نميتونستم با اين سر و وضع برم آرايشگاه داشتم فكر ميكردم
لرزون و لنگون با بدنی كوفته و كبود از تو حياط خودمو كشونده بودم تو خونه كه سالار دوباره برگشت و يه قفل بزرگ به دستش بود
از تو پنجره داشتم نگاهش ميكردم اما ترسيدم متوجه قايمكی نگاه كردنم بشه برای همين به پتو پناه بردم ..
كه سالار منو با صدای بلندی صدا زد و گفت :
_فررررريبا
انگار نه انگار كه الان تا جايی كه در توانش بوده و جون داشته منو كتك زده ، وقتی ديد من جواب نميدم ، با همون خشم لگدی تو در خونه زد و وارد شد ..
من رو زمین نشسته بودم و از درد به خودم ميناليدم كه گفت : در اين خراب شده رو قفل كردم ..
منظورشو نفهميدم كجا كه يه دفعه يادم افتاد داره آرايشگاه رو ميگه عصبی شدم و جيغ زدم سالار فكر كرده بود من كم ميارم و حالا كه منو كتك زده آروم ميگيرم
جيغ زدم و با داد گفتم : كتك زدی هيچی نگفتم اما حق نداری در آرايشگاهم رو ببندی
يه خنده ی طعنه آميز كرد و گفت : اين حقو تو به من نميدی ؟؟
خیلی عصبانی شده بودم با حرص زيادی گفتم :
_ببين سالار اينو بكن تو اون كله ی پوكت من فريبای سابق نيستم نه بچه هام برام مهمن ، نه تو ..
بچه هام جون من بودن اما براي اينكه سالار كمتر اذيتم كنه محبور بودم جوری رفتار كنم كه انگار برام اهميتی ندارن برای همين ادامه دادم و گفتم : ديگه نيازی به حمايت تو و اون سعيد و خانواده و هيچ كسم ندارم ، تك و تنها بلند ميشم ميرم دادگاه درخواست طلاقم رو ميدم و خلاص ميفهمی ؟ .
هم تو رو هم بچه هاتو ميذارم و ميرم الان دیگه ميتونم خودم از پس زندگيم بر بيام یا میری اون قفل رو باز ميكنی یا به خداوندی خدا با همين ريخت و قيافه ميرم پزشكی قانونی حتی اگه تو قفسم بکنیم ميرم بعدم شكايتتو ميكنم و خيانتاتو رو ميكنم و مهريه ام رو ميذارم اجرا
همه جا آبروتو ميبرم اما اگه همين الان درو باز كنی ، كمربندایی كه به خاطر چهار تا حرف چرت و پرت که شهين پتياره بهت زده و باور كردی و ناديده ميگيرم ... تصمیم با توعه سالار وگرنه خدا سر شاهده يك رويی از خودم نشونت ميدم كه بيا و ببين ...
سالار ديگه خيلی منو ساده و احمق فرض کرده بود و هر جوری كه دلش ميخواست با من رفتار ميكرد ، اما مگه من چقدر توان داشتم ، خوب خودمو خالی كردم و بهش فهموندم ديگه برای ادامه دادن زندگيم نياز به هيچ مردی ندارم اونم حساب كار دستش اومد چون كليدِ قفل رو انداخت رو زمین و گفت : هر غلطی كه دلت ميخواد بكن اما خیال نكن اجازه ميدم آب خوش از گلوت بره پايين..
_ با نیش خندی گفتم : منم مجبور نيستم اينجا بمونم ..
با خشم برگشت به سمتم و گفت : كجا ميری ها؟
_ جواب دادم: هر قبرستونی ميرم اما اينجا نميمونم خودتم ميدونی كه ديگه نيازی به هيچ مردی ندارم ، خواست قدمی سمتم برداره اما پشيمون شد و از در با سرعت زد بيرون
و صدای كوبيده شدن در كوچه اومد و چند دقيقه بعد در خونه كوبيده شد جون نداشتم برم ، اما اينقدر در زد كه مجبور شدم برم وقتی رفتم شكوه رو پشت ديدم ..
شكوه نگران نگاهی به سر و وضعم انداخت و در حالی كه به صورتش چنگ مینداخت میگفت : خاك عالم به سرم خدا مرگم بده اين چه سر و وضعيه ؟؟ با اين حرف شكوه بغضم تركيد و نشستم رو زمين و با درموندگی گفتم : خدا لعنت كنه شهينو درسته خواهرته اما زندگی برام نذاشته اومده تو گوش سالار بدی منو گفته سالار بی شرفم كه داری ميبينی چی به روزم آورده..
همون لحظه شروع كردم به عق زدن و محتوای تو معده ام هر چی كه بود ...
و نبود رو بالا آوردم...
اونقدر بالا آوردم كه ته گلوم شروع كرد به سوختن ، شكوه هم كنارم بود و مدام دلداريم ميداد و ميگفت : به امید خدا همه چیز درست ميشه ...
به اصرار شكوه رفتيم درمونگاه و بعد از معاينه گفتن كه بايد آزمايش بدم و حدود يك ساعتی منتظر مونديم كه پرستار با روی خندون اومد و گفت :
_ تبريك ميگم !
با اين حرف پرستار من و شكوه با تعجب همو نگاه كرديم كه پرستار گفت : جواب آزمايشت مثبت بود داری مادر ميشی !
اين حرف رو ده بار برای خودم تكرار كردم
دارم مادر ميشم ؟ اونم تو اين وضعيت ؟
حالم به اندازه ی تمام دنيا بد بود و غم تو دلم لونه کرده بود ، دو دستی كوبيدم رو سرمو شروع كردم به هق هق ...
پرستار از حركات من ترسيده بود رو به شكوه كرد و با نگرانی گفت : بسم الله مگه خبر بدی دادم ؟
شكوه در حالی كه سعی ميكرد خونسرد باشه گفت : خانم پرستار مطمئنی ؟
آروم زير لب گفتم : مصيبت از اين بيشتر خدا ؟ خدايا داری چكار ميكنی با زندگيم ؟ من زندگی خوبی داشتم كه یه بچه ی دیگه هم انداختی تو دامنم ؟ خدايا چرا امروز سالار وقتی منو زد اين بچه از بار نرفت ..
شكوه سمتم اومد و با مهربونی دستمو فشرد و گفت : هييش كفر نعمت نكن ، خدا قهرش ميگيره
با گریه گفتم :والا خدا قهرش گرفته كه من الان اينجام كاش دست دوستی بده با من كه بلكه بچشم طعم خوش زندگيمو ، محكم ميزدم رو سر خودمو ناله ميكردم و خدا رو صدا ميزدم و ازش ميپرسيدم اين چه مصيبتی بود كه سر من آوار شده ..
شكوه ملتسمانه جلو اومد و دستمو محكم گرفت و گفت : نزن نزن توروخدا اينجوری خودتو ميكشی دختر ..
اما من پريشون بودم و حال خودم نمیفهمیدم ميزدم روی پاهام و ناله ميكردم : آخه منی كه روزگارم روزگارِ سگه چراااا بايد باز بچه پس بندازم ..
_ شکوه گفت : مگه خودت دست تنها بودی ؟ چرا اينقدر خودتو سرزنش ميكنی ؟
خيره شدم تو چشماشو گفتم : فكر كردی سالار بدش مياد سالار از خداشه من هر روز بزام براش
اونقدر حرص خورده بودم كه فشارم افتاد و مجبور شدن بستريم كنن ..
سكوت كردم و فقط فكر كردم و بعد از اينكه سرمم تموم شد رفتیم به سمت خونه ، سالار جلوی در بود و به محض ديدنم جلو اومد و بدون اينكه نگاهی به شكوه بندازه دست منو از تو دست شكوه كشيد بيرون و با غيظ رو به شكوه گفت : دست شما درد نكنه و بدون مراعات كردن حالم منو به سرعت برد سمت خونه و گفت : زن تو آبرو نداری ؟
از سالار بدم ميومد و كوچكترين حرف و رفتارش باعث ميشد ازش زده تر بشم ، حمله كردم بهش و محكم زدم روی سینه اش و گفتم : خدا ازت نگذره خداا ازت نگذره ...
بدبختم كردی از روزی كه باهات ازدواج كردم يه روز خوشم نديدم
سالار مدام ميگفت :
_هيس همسايه ها صداتو ميشنون
_ با حرص گفتم : يك ساعت پيش كه منو وسط حياط كتک زدی نميگفتی همسايه ها صدامون رو ميشنون ؟
دستاشو جلو دهنم گذاشت و منو برد تو خونه و گفت : پاشدی رفتی دنبال شکوه گفتی بيا منو ببر دکتر شوهرم كتكم زده خاك تو سرت که اينقدر حقيری ..
_ بلند گفتم ؛ چرا حرف مفت ميزنی شكوه اومد اينجا منو برد درمونگاه كه كاش قلم پام خورد ميشد و نميرفتم كه نميفهميدم تو يك عتيقه ديگه پس انداختی روی دستم و بدبختم كردی
سالار از حرفم متعجب شد و همينجور نگاهم كرد..
دوباره حمله كردم بهش و باعث شدم كه يقه لباسش پاره بشه و اشک ميريختم و ميگفتم :
_حالا من با سه تا بچه چه خاكی به سرم بريزم من خوشبخت بودم خدااااا كه تو يكی ديگه ام آوردی تو دنيام ؟
خدارو صدا ميردم كه سالار در حالی كه تو سینش ضربه ميزدم منو محكم بغل گرفت و گفت : _آروم باش آروم باش
وقتی اينقدر نزديكم ميشد نفسم تنگ ميشد پسش زدم و گفتم : حالم ازت بهم ميخوره من اين بچه رو نميخوام بايد بندازيمش
همين و بس
سالار عصبی شد و با داد گفت :
_چيو بندازيم ؟ مگه شهر هرته ، اگه بلايی سر اين بچه بياد من ميدونم و تو
عصبی بودم و داشتم خودمو ميزدم
محكم ميزدم تو شكمم و ميگفتم : من اين بچه رو نميخوام من اينو نميخوام من خودم تو زندگيم موندم ، من اين بچه رو نميخوام
سالار جلو اومد و دستمو با حرص تو دستش گرفت و گفت : فريبا حواست به كارايی كه ميكنی باشه اگه بخوای بلايی سر بچه ی من بياری ، و يا كاری كنی كه عواقبی داشته باشه روز خوش كه برات نميذارم هيچ كاری ميكنم نه خودت نه خانوادت جاتون تو اين آبادی نباشه
عصبی بودم و ناراحت به زمين و زمان فحش ميدادم كه سالار از مقابل چشمم رد شد و رفت بيرون از خونه ..
چند وقتی گذشته بود و بر خلاف دوتا بارداری قبلم نميتونستم راحت به كارام برسم چون جفتم پايين بود و برام سخت بود راه رفتن و كار كردن تو همين اوضاع داغون سالارم رابطه ميخواست و من هر جوری كه بلد بودم بهش ميگفتم رابطه چه خطراتی ميتونه برای بچمون داشته باشه ولی سالار بهانه ميگرفت
نميدونم در مورد من چه فكری ميكرد ، فكر ميكرد من كی هستم ؟ و از عهده چه كارایی بر ميام ؟
افسردگی گرفته بودم چون نميتونستم زياد برم آرايشگاه و به زور ، روزی دو سه ساعت ميرفتم كه اونم نوری جان و بقيه ميگفتن كه بوی رنگ و ... برام مضره ، وقتی هم كه ميرفتم آرايشگاه كمر برام نمی موند و از كمر درد نميتونستم خم بشم
 برای همين زودتر كارمو تموم ميكردم و برميگشتم خونه ..
يه روز نوری جان زنگ زد و ازم خواست كه پياده روی كنم و برم سمت خونشون ، تا برای عصرونه آش درست کنه اما من گفتم كه نميتونم و حالشو ندارم اونم گفت حالا كه من‌ نمیرم اونم ميره سر خاك پدر سالار ، دم غروب بود كه از سر و صدا و بازی های پدرام خسته شده بودم و دلمم گرفته بود برای همین نتونستم بيشتر از اين تو خونه بمونم و تصميم گرفتم
آروم آروم برم سمت خونه ی نوری جان ، شايد هنوز نرفته بود و اگرم كه رفته بود من ميرفتم پيش شكوه ، هر چند پياده روی زياد برام خوب نبود ، اما تصميم داشتم كمی راه برم تا آروم‌ بشم و دل گرفتگيم رفع بشه ، وقتی رسیدم بدون اینکه در بزنم كليد خونه نوری جان رو که از قديم داشتم ، انداختم و وارد شدم
اما وقتی وارد شدم از تو اتاق ، اتاق قديمی من و سالار صدای ناله می اومد ..
ترسيده بودم ..
قدم برداشتم سمت صدا ..
صدای يه زن بود نميتونستم به خوبی تشخيص بدم كه صدای تاله يا چيزی غير از اينه
با قدم های لرزون رفتم به سمت در و درو باز كردم صحنه ای رو ديدم كه از شدت عصبانیت سريع درو بستم و از اتاق زدم بيرون..
زير دلم درد گرفته بود و شوكه شده بودم
خدا خدا ميكردم كه اين خواب باشه
سالار همچين مردی نبود ، خيانت كار بود ، اما اينقدر پست نبود كه با زن شوهر دار بخواد رابطه داشته باشه ..
صحنه ای كه سميه تو بغل سالار بود و در حال رابطه بودن هزار بار از پس چشم هام گذشت
كه چند دقيقه بعد سالار در حالی كه لباسشو ميپوشيد و دنبال من ميگشت و صدام ميزد وارد حياط شد و به محض ديدنم نشست کنارم و
با چشم های پريشونش منو برانداز كرد و گفت :
_فريبا غلط كردم
خيلی آروم باهاش حرف زدم درد روی سينه ام اونقدر سنگين بود كه اجازه نداد داد بزنم و حتی غم و رنجم رو تخليه كنم ..
بهش گفتم :
_سالار تو وجدان نداری ؟
_دوباره تکرار کرد .. فريبا غلط كردم
_غلط كردنت يا نكردنت ديگه دردی رو از من دوا ميكنه ؟ سالار خدا ازت نگذره تو داری چند تا زندگی رو پای هوست به گند ميكشی اون زن شوهر داره بچه داره خدا ازت نگذره بترس از روزی كه خدا جواب اين كارتو بده بترس سالار
همون لحظه سميه در حالی كه روشو از من ميپوشوند از در اتاق زد بيرون و به سرعت سمت در رفت و خواست از در بره بيرون كه صداش زدم و بدون اينكه كه برگرده سمتم موند جلوی در تا حرفم تموم بشه
_سُميه ؟
_تنها چيزی كه ميدونم اينه كه محمود بدبخت هر كاری ميكنه كه تو خوشحال باشی برای تولد تو دستش تنگ بود و اومد جلو همین نامرد ..
دست دراز كرد كه خنده رو لبت بياره ، برای خوشی تو از خوشی و جوونيش گذشت ، اگر مَردت مَرد نبود ميگفتم طاقتت طاق شده اما ايشالله كه خدا نبخشه به خاطر محمود آقايی كه از جون خودش داد تا تو اينقدر كثيف باشی كه امروز تو بغل شوهر من ناله سر بدی خدا ازت نگذره ..
سميه بدون اينكه جواب منو بده از در زد بيرون و خارج شد ...
سالار دستشو گذاشت روی پام دلم ميخواست دستشو پس بزنم اما اونقدر خسته بودم و درد داشتم كه توان پس زدن دستشم نداشتم ..
سميه همسايه ی شهين بود ، دو سه سالی با من اختلاف سنی داشت و يه دختر بچه دو سه ساله هم داشت دختر خوش بر و رويی بود كه با عشق و عاشقی به شوهرش رسيده بود ، البته محمود كم تلاش نكرده بود برای رسيدنش به اين دختر
ظاهرشو كه ميديدی نميتونستی تو روياهاتم تصور كنی همچين زنه پست و نامردی باشه
دختر سرسنگينی كه به زور دو تا تاره مو مينداخت بيرون ، اما حالا من فهميده بودم زير اين چارقدِ كيپ يه هيولاست كه عشق به هر*زگی داره ..
سالار شياد جزو كثيف ترين آدمهايی بود كه تو زندگيم ديده بودم نه ميلی بهش داشتم و نه دلم ميخواست ديگه تو زندگيم حضور داشته باشه
اما چه كنم كه با دو تا بچه قد و نیم قد و يکی تو شكمم بند بودم به اين زندگی كه زندگی نبود
از سوختن و ساختن خسته شده بودم ، دلم یه زندگی با آرامش و عشق میخواست...
بعد از رفتن سميه سالار افتاد به دست و پام كه قضيه امروز رو جايی نگم
تنها چيزی كه باعث ميشد بخوام سكوت كنم و ماجرای امروز رو تو دلم چال كنم محمود آقا بود
رو به سالار كردم و گفتم : اين زن جيك تو جيك شهينه اونوقت تو پاشدی رفتی با اين خوابيدی ؟ نميگی صبح بره بذاره كف دست شهين ؟

سالار در حالی كه پايين پام نشسته بود نگاهی بهم انداخت و گفت : خود شهين گفت كه سميه چشمش دنبالمه ..
از اين چيزی كه شنيدم برق از سرم پريد
چنگی به صورتم انداختم و گفتم : خدا نگذره از جفتتون ، خدا به زمين گرم بزنتون خدا خيری و خوشی رو از در خونتون ببره ..
من اشك ميريختم سالارم التماس ميكرد كه امروز رو فراموش كنم ..
داد زدم و گفتم : برو گمشو بيرون ، نميخوام ريختت رو ببينم ، شبم خونه نيا ، وقتی من از اينجا رفتم تو برگرد اینجا ..
_ آروم گفت : مگه ميشه فريبا جواب نوری جان رو چی بدم ؟
_ با حرص گفتم : خودتو نزن به مظلومی دلم برات نميسوزه خدا لعنتت كنه ..
مدام زير لب ميگفتم خدا لعنتت كنه خدا لعنتت كنه که بالاخره از خونه زد بيرون..
حالم خوب نبود و پر از حرص بودم با اينكه ميدونستم چه دردی ممكنه به سراغم بياد
رفتم دره خونه شهين و ...
و درو با خشم كوبيدم ..
شهين كه درو باز كرد از ديدن من تعجب كرد
بدون حرفی هلش دادم و وارد خونه شدم
كه شهين با صدای بلندی گفت :
_هوی سر آوردی ؟
اكرمم اونجا نشسته بود و با دخترای شهين بساط هندوانه و ميوه اشون به راه بود كه از ديدن من متعحب شد ..
بهترين موقعيت بود برای تخريب شهين
جلوی اكرم‌ داد زدم و گفتم :
_خدا ازت نگذره تو خودت دختر جوون داری تو خودت پسر داری ، اونوقت به خاطر لجبازی با من پا ميشی سميه كه شوهر داره رو ميندازی به گردن سالار ؟ خدا ازت نگذره ..
اكرم بعد از شنيدن حرفم دستشو جلوی دهنش گذاشت و شروع كرد به نچ نچ كردن و شهين با وجود تمام سليتگيش هيچ جوابی نداشت به من بده و فهميدم حتی به سختی هم داره نفس ميكشه ...
همينجوری كه خيره شده بودم به شهين گفتم :
_خدا بدی هايی كه به من كردی ظلم های كه در حق اين و اون كردی رو شايد ببخشه اما اين كارو نميبخشه از چشم خودت و كس و كارت درش مياره حالا ببين ، ببين كه خدا چكار ميكنه باهات بشين و ببين اه مظلوم چطوری زندگی همه كس و كارتون رو به سياهی ميكشونه بشين و تماشا كن كه چوب خدا صدا نداره ، امروز با ديدن سالار تو بغل سميه درد خيانت نكشيدم ، درد زندگی با نامرد نكشيدم فقط از خدا ترسيدم كه مجازات حرومزادگی سالارو بچه هام ندن
اكرم در حال نچ نچ كردن بود و دخترای شهين متعجب مارو برنداز ميكرد با خشم از خونه شهين زدم بيرون و بعد از چند دقيقه اكرم نفس نفس زنون منو صدا كرد
_فريبا فريبا
برگشتم كه ديدم اكرم با بدو داره مياد سمتم منتظر موندم وقتی كه رسيد گفت :
_دختر اين حرفها چی بود بار شهين كردی ؟
_ جواب دادم : من حرفی بارش نكردم
_ گفت : اينكه زن شوهر دار انداخته تو دامن سالار چی بود پس ؟
_ گفتم : حقيقت بود ..
دوباره چنگی به صورتش انداخت و گفت :
خدا مرگم بده ..
درسته كه قول داده بودم اين قضيه رو جايی نگم اما شهين كه خودش سر دسته ی اين جريان بود و اكرمم بايد ميفهميد كه جيره خوره كيه
نفسی از سر كلافگی و عصبانيت كشيدم و گفتم : آره اكرم جان ، اينجورياست وقتی كه ميشی ماله كش شهين و به خاطر حرفهای دو هزاری شهين رو از من برميگردونی بايد بفهمی كه كيه ، بعد انگشت اشاره ام رو به نشانه ی تهديد بالا آوردم و گفتم : من مثله اون شهين حرومزاده نيستم ، بچه دارم ، خودم زنم كار با آبرو و زندگی هيچ زن گناهكار و قديسق ندارم اما اگه بخوای چيزايی كه امروز شنيدی رو يك كلاغ و چهل كلاغ كنی از چشمای پر سياستت درش ميارم ، چون اون شهین ...
طرف اصلی اين بازی كثيفه نم پس نميده و اگه حرفی تو آبادی بپيچه يعنی كار تو بوده ..
اكرم تو جلد غمگينی فرو رفت و گفت :
_حالا تو ميخوای چكار كنی ؟
_ متعجب گفتم : چیو چكار كنم ؟
بهترين موقعيت بود برای اينكه بخوام به اكرم نزديك بشم و بيشتر از اين حرص شهين رو در بيارم برای همين بهش گفتم
:
_ ببين من زير دلم داغِ از درد دارم از دست و پا ميفتم ، نميتونم بمونم ميخوای بيا بريم خونه من اونجا حرف بزنيم؟
دستشو زير بازوم گرفت و گفت : آخه انگار وضعيتت خوب نيست منم بيام ؟
_ گفتم : بيا عيب نداره سالار نمياد ..
_ پرسید : چرا نمياد ؟
_ جواب دادم : ميخواد بره پيش شهين جونش يا قبرستون ورِ دل آقاش به من ربطی نداره فقط بهش گفتم غلط ميكنه بياد خونه ..
وقتی كه رفتيم خونه اكرم ازم اجازه خواست و رفت چايی دم كرد و بعد اومد کنارم نشست و گفت : ميخوای چكار كنی ؟ با آقا سالار ميمونی ؟
_ کلافه گفتم : مگه چاره ای غير از اينم دارم ؟
_ صداشو نازک کرد و گفت : يعنی ناراحت نيستي ؟
_ مظلوم گفتم : تو ميدونی چه عذابایی سالار و شهين يَمانزده به من دادن ؟ من اونقدر از اونا بلا و درد بهم رسيده كه سالار زنده و مرده اش برام مهم نباشه ...
_اگرم گفت : خوب طلاقتو بگير ..
_ پوفی کشیدم و گفتم : آخه با اين بچه توی شكم كدوم قاضی حكم طلاق به من ميده ؟
_ با تردید گفت : به قاضی بگو زنا كاره ..
_گفتم : ای بابا دلم برای شوهر اون زنه ه*ر*ز*ه ميسوزه خدا شاهده اگه يكی ديگه غير از اونا بود رسوای آباديشون ميكردم ..
اكرم لحظه ای فكر كرد و بعد از چند لحظه انگار كه چيزی يادش اومده باشه كمی جلو اومد و گفت : نميدونم در جريانی يا نه اما من برادرم اكبر دعا نويسه ، ميخوای دعا بنويسی كه سالار سر عقل بياد ؟
از حرفای اکرم شوکه شده بودم چطور به این راحتی میتونست اعتراف کنه شایدم افتخار میکرد که برادرش دعا نویسه ..
تکونی به خودم دادم و کفتم : نه بابا من سمت دعا نرفته اینجوری زندگیم از هم پاشیده ، اگه سمت دعا میرفتم چطور میشد ؟
_ اکرم گفت : والا شهین گرفته بود از داداشم هی میگفت خیلی راضیم خیلی راضیم گفتم اگه میخوای تو هم بری پیش داداشم ..
رومو ازش گرفتم و گفتم :
_شهین باید بره سمت دعا نو....
یهو حرفم تموم نشده بود که ترسی نشست روی دلم ، نفسم بالا نمی اومد و نفس نفس میزدم اکرم نگران نگاهی بهم انداخت و گفت :
_چته تو دختر ؟
_ بدبخت شدم اکرم .‌.
_ چرا بدبخت ؟ مگه چیزی شده ؟ خیانت آقا سالار باز یادت افتاد ؟
_شهین نکنه برای من دعا گرفته که اینقدر تو زندگیم کم میارم ؟
 اکرم به خدا به این نون و نمک ..
به قندون اشاره کردم و ادامه دادم
_سالار مثل مردای دیگه زیاد عادت نداشت روی زن دست بلند کنه دعوا داشتیم اما اهل کتک و زدن نبود ، الان مدتیه که عادتش شده ، راحت میزنه و راحت با این قضیه کنار اومده نکنه اون شهین عفریته پاشده برای زندگی من دعا گرفته
اکرم از جاش کنده شد و گفت : پاشو پاشو همین الان میریم پیش آقا داداشم ..
_ بریم چکار ؟
_بریم که بفهمیم طلسم رو زندگیته یا نه
خم شد تا دستم رو بکشه دستم رو پس زدم و گفتم : نه بابا من نمیام بخدا اگر بفهمم طلسمی در کاره دلم آشوب میشه ..
_ اکرم گفت : چه آشوبی ؟ اگر بفهمی طلسم روی زندگیته همونجا داداشم برات باطلش میکنه و میای با خیال راحت میشینی سر خونه زندگیت و بلاش میفته به زندگی اونی که خواسته طلسمت کنه ...
مردد بودم ، دلم میخواست که بفهممم آیا طلسمی در کار هست یا نه‌‌ ...
زیر دلم خیلی درد میکرد حتی جون نداشتم تا توی آشپزخونه برم رو به اکرم کردم و گفتم : خداشاهده جون ندارم از جام تکون بخورم اول برو یه چایی بیار این همه زحمت کشیدی چای دم کردی بعدم بیا بشین ببینم زیر این دل لامصب من آروم میگیره به خدا امانمو بریده
اکرم نگاهی بهم انداخت و گفت : دختر تو که شرایط زندگیت اینجوری بوده اخیراً هم میگی که آقا سالار دست بزن پیدا کرده بچه سوم خواستی چیکار ؟
هوفی کشیدمو گفتم : دلم خونِ اکرم تو چی میدونی از دردای من بخدا روزگاری ندارم ..
اون روز اکرم هر چقدر اصرار کرد که بریم پیش برادرش قبول نکردم ، دلم نمیخواست برم بیفتم تو دعا و جادو هر چقدر که میدونستم اون دعایی که شهین گرفته برای منه ، چون سالار هر جوری که بود تا حد کثیف نبود ...
اگرم یه روزی میخواستم برم پیش دعا نویس پیشه برادر اکرم نمیرفتم چون ، همونجور که راز شهینو پیش من گفت : راز منم پیش شهین میگفت ‌‌
زیر دلم خیلی درد میکرد ، از دعوا و آشوب خسته شده بودم ٫ میخواستم این بار که سالار اومد از در خوشی وارد بشم ..
بلند شدم با حال بدم شامی درست کردم که اگه سالار اومد مثله آدم بشینیم حرف بزنیم
وقتی که اومد حتی روش نمیشد با من حرفم بزنه مستقیم رفت نشست گوشه ای ...
یه استکان چایی ریختم برای خودم و رفتم کنارش نشستم نگاه سالار روی استکان من موند توقع داشته مثله ایام قبل برای اون هم چایی بیارم ، در حالی که چاییمو سر میکشیدم
رو به سالار کردم و شروع کردم به حرف زدن و گفتم : هربار که خطایی کردی اومدم جلوت ایستادم و گفتم نکن گفتم بیا مثل آدم زندگی کنیم ...
 هر بار که خیانت کردی بخشیدم و به خاطر بچه هام چشمامو روی خطاهات بستم گفتم عیب نداره اما خطای امروزت خطای کوچیکی نبود تو اونقدر خدانشناس شدی که با زن متاهل با زنی که مردش رفیق دوران سربازی و زندگی خودت بوده رابطه برقرار کردی ، الان تو بگو من به چه امیدی بمونم تو این زندگی ؟
سالار خیره شده بود به انگشتای دستش و از شرمندگی نمیتونست سر بلند کنه
اما هر جوری که بود سعی کردم باهاش حرف بزنم و قانعش کنم
گفتم : من نمیتونم با این بچه ی توی شکمم طلاق بگیرم وگرنه تا الان رفته بودم اگر موندم به اجبار بوده اما با وجود این اجبار بهت یه فرصت میدم ...
سالار بر خلاف همیشه تکونی خورد و گفت :
_غلامتم فریبا چشم هر چی که تو بگی بگو هر چی که تو بخوای
گفتم : عصری ماشین یکیو میگیری میای میریم زمین کنار خونه شکوه رو میبینیم و اگه خوب بود میخریمش‌ ...
سالار مخالفتی نکرد و خوب به حرفهام گوش داد و گفت : چشم عصر ماشین ایوب مکانیک رو میگیرم و میریم ‌..
_ لبخندی زدم و گفنم : دلم میخوام خونه بسازیم ..
_چشمی زیر لب گفت و روشو ازم برگردوند ..
به این چسم گفتنای سالار اعتمادی نداشتم اما میدونستم وقتی که کارش گیره و از یه چیزی ترس داره مثله غلام حلقه به گوش میشه
برای همین بهترین فرصت برای تازوندن بود
عصر که سالار با ماشین ایوب مکانیکی اومد دنبالم به سمت خونه شکوه ...
خونه ی شهین کوچه کناری شکوه بود وقتی داشتیم از کوچه ی شهین رد میشدیم چشمم به دختر دومی شهین افتاد که با پسر غریبه ای حرف میزد بدون اینکه چیزی به سالار بگم خوب نگاهشون کردم تا ازشون دور شدیم ..
به کوچه ی شکوه که رسیدیم چشمم به شهین افتاد .. انگار نه انگار من صبح آبرو و حیثیتش را برده بودم جلوی در خونه شکوه با همسایه‌ هاشون در حال سبزی پاک کردن و غیبت کردن بود که به محض دیدن من اونم کنار سالار رنگ از رخش پرید ..
بدون اینکه تحویلش بگیرم رو به زن همسایه که زمین مالشون بود گفتم : خواهر شما میخواین زمینتون رو بفروشین ؟
زن اول نگاهی به من و بعد نگاهی به شهین انداخت و سری برای شهین تکون داد انگار برای جواب دادن به من داشت از شهین اجازه میگرفت
با خشم گفتم : اگه زمینتو نمیفروشی بگو بریم جای دیگه ماشالله تو این آبادی چیزی که زیاده زمینه ، اگه هم میخوای بفروشی پس چرا نگاه می کنی و کسب رضایت می کنی ؟
زن به سختی با تکیه بر زانوهاش از جاش بلند شد و به سمت من و سالاری که از شرمندگی یه گوشه ایستاده بود اومد و گفت : بله فروشیه حالا واقعاً خریدارید ؟
نمیخواستم با لحن بدی جوابشو ندم برای همین
 با روی خوش گفتم : بله خواهر خریداریم ایشالا خدا قسمت کنه اینجا خونه بسازیم و اگر قسمتمون بود همسایگی کنیم باهاتون ..
با سالار زمین رو دیدیم و بدون اینکه به شهین توجهی کنیم به سمت ماشین رفتیم ، از نگاه خیره شهین متوجه شدم که تا چه اندازه حرصش دادم و همین منو خوشحال میکرد تو همین فکر و خیالا بودم که سالار صدام زد و گفت : فریبا تو مطمئنی که میخوای همسایه شکوه و شهین بشی؟
ناخودآگاه با طعنه گفتم : مگه برای تو بده؟
سالار بدون اینکه حرفی بزنه دستی به موهاش کشید و استغفرالله بلندی گفت ..
بعد از چند روز که زمین را خریدیم قرار شد با وام و قرض و قوله و به هر طریقی که می تونیم اون زمین رو بسازیم ...
سالار مدام تلاش می کرد به هر طریقی که میتونه منو منصرف کنه و از ساختن این خونه منصرفم کنه اما من خیلی مصمم بودم که این خونه رو بسازیم ، میدونستم همسایگی با شهین چه خطراتی داره ، اما میخواستم بسازمش ..
ارتباطم رو با شکوه حفظ کرده بودم و بیشتر از قبل باهاش در ارتباط بودم ، بهش گفته بودم که سالار رو با ۱ زن شوهردار که شهین براش پیدا کرده بود دیدم اما نگفتم که اون زن کیه که یوقت توی آبادی دهن به دهن بچرخه و آبروی محمود آقا ببره ..
دردهای من بیشتر شده بود و بچه ی سومم که آرزو میکردم دختر باشه تا پناه بی پناهی های من باشه ، اوایل ماه نهم با درد زیاد به دنیا اومد که پسره بود ، و اسمشو پویا گذاشتیم ، حالا من مادر سه تا پسر بودم آرش که بزرگ شده بود و پدرام و پویا ‌...
ساختمون نصفه و نیمه ساخته شده بود ، منم تا جایی که میتونستم میرفتم آرایشگاه و نیلوفرم میومد کمکم و پویا رو نگه میداشت ‌‌‌‌، وقتهایی هم که بچه بیقراری نمیکرد با هم میرفتن خونه
سالار از روزی که با سمیه دیده بودمش رامتر شده بود ، ارتباط منم با اکرم خوب شده بود و از اون طرف هم اکرم و شهین افتاده بودن به جون همدیگه ..
یک شب که اکرم و یزدان را برای شام دعوت کرده بودم یزدان اومد تو آشپزخونه و گفت :
_ زن داداش خیلی خوشحالم که رابطه ات با اکرم خوب شده و اکرم از شهین فاصله گرفته
خودت خیلی بهتر از من شهین رو میشناسی میدونی که شهین چه خونه خراب کنیه خبر نداری روز عروسیمون اومده در گوشه اکرم پچ پچ کرده و گفته که من و تو باهم رابطه داریم فکر کن روز عروسی این کارو کرده و همه ی تلاشش رو کرده تا عروسی منو به هم بزنه با اینکه خودش اکرم رو به من معرفی کرده اما بازم می خواسته آتیشی این وسط به پا کنه و زندگیمو خراب کنه ...
هوفی کشیدم و سعی کردم تا اکرم نیومده حرفی به یزدان بزنم اول دوروبرم رو خوب برانداز ..
کردم وقتی خیالم راحت شد که اکرم نیست سرمو جلو بردم و گفتم : میدونی که شهین رفته پیش برادر اکرم دعا گرفته ؟ اما نمیدونم اون دعا رو برای من گرفته یا نه اما از روزی که دعا گرفته زندگی من روزه خوش به خودش ندیده به خدا اونقدر روزگارم بده که نمیتونم به هیچ کس بگم
سالار کتکم میزنه بهم خیانت میکنه منو نادیده میگیره منم اینجا شدم دستگاه جوجه کشی فقط بچه به دنیا میارم از زندگی هم افتادم از زندگی با برادرت خسته شدم جونم به لبم رسیده راه نجاتی ندارم هیچ کس از من حمایت نمیکنه
یزدان با مهربونی و آروم گفت :
_یعنی میخوای ازش طلاق بگیری؟
به یزدان اعتماد داشتم میدونستم اون کاری نمیکنه که من توی درد سر بیفتم برای همین گفتم _ دلم میخواد اما هیچ مادری دلش نمیاد پاره‌ ی تنش رو رها کنه و بره یزدان تو از برادرمم در حقم بهتری من نه خانواده‌ای دارم نه کس و کاری که ازم حمایت کنه به خدا پشتم خیلی خالیه میخوتم اینو ازت بپرسم اگر بخوام از سالار طلاق بگیرم تو از من حمایت می کنی تا بچه هامو ببرم پیش خودم؟
همون لحظه اکرم وارد آشپزخونه شد و صحبت کردن من و یزدان نیمه تموم باقی مونده اکرم با نگاهی پر از حرف من و یزدان رو زیر نظر گرفت و نتونست خودش رو تحمل کنه و گفت:
_شما دو نفر چرا دور از همه آومدین یه گوشه و با هم پچ پچ می کنید ؟
برای اینکه دید اکرم بهم بد نشه اونم الان که داشتیم با هم کنار میومدیم گفتم : هیچی داداش یزدان اومده میگه چرا شهین رو دعوت نکردی آخه من با چه دلی اون زنو به خونه و زندگیم راه بدم ؟
اکرم که دروغ من را باور کرده بود ، سینی استکانهای چای رو که دستش بود رو گذاشت روی کابینت و در حالی که دستش رو به کمرش میگرفت کنار یزدان ایستاد و گفت "
_یزدان برادری شما جای خود اما به نظر منم درست و بهترش اینه که فریبا دیگه رابطه ای با این شهین خیر ندیده نداشته باشه ..
یزدان بعد از شنیدن حرف اکرم اخمی کرد و با نگاهی به من گفت:
_نکنه اتفاقی افتاده که شما با هم رفیق شدید و دشمن شهین شدین؟ اگه خبریه به منم بگید ...
اکرم پوفی کشید و گفت:
_ یزدان جان سختش نکن خدا شاهده خبری نیست ..
اون شب با اکرم خیلی صحبت کردم و دوباره ازم خواست که برم پیش برادرش و اگر دعایی هست باطل کنم اما من دلم رضا نمی‌داد که برم
از اتفاقات بعدش خیلی میترسیدم ..
اون شب بعد از رفتن اکرم و یزدان خیلی خسته بودم بچه رو به هزار زحمت و سختی خوابوندم و رفتم که خودم هم استراحت کنم که سالار اومد سر وقتم ...

مدتی بود که توی رابطه پسش نمی زدم و سعی میکردم تا جایی که در توانم هست همراهیش کنم اما زود از رابطه خسته میشد و خودشو کنار میکشید ، احساس میکردم مدتی هست که میخواد یه حرفی بزنه اما از گفتن حرفش میترسه ..
این شبم مثل شب‌های گذشته سالار که اومد سر وقتم اولش کمی من من کرد و در نهایت تصمیم گرفت که حرفشو نزنه اما من خیلی کنجکاو شده بودم که سالار چی‌ میخواد بگه که اینجوری از گفتنش امتناع میکنه ، تکونی به خودم دادم و نگاهمو به چشماش دوختم و گفتم:
_سالار احساس می کنم یه چیزی میخوای بگی اما میترسی بگی چیزی شده اگه اتفاقی افتاده مثل آدم بگو این اداها چیه آدم دلش هزار راه میره ؟
سالار به سختی بزاق دهنش رو قورت داد و گلویی تازه کرد و گفت: والا چطوری بگم مدتیه که احساس می کنم توی رابطه با تو...
نفس عمیقی کشید و حرفش رو نصفه و نیمه گذاشت و رفت تو جاش دراز کشید با پا ضربه آرومی بهش زدم و گفتم: این چه طرز صحبت کردنه نصفه و نیمه ؟؟ تو رابطه با من چی؟؟؟
سالار کمی این پا و اون پا کرد و در نهایت نیم خیز شد سمتم و گفت : فریبا من دلم میخواد رابطه دهانی رو تجربه کنم ..
از چیزی که می شنیدم خیلی تعجب کرده بودم ناخودآگاه چهره م در هم رفت و با صورتی گرفته و در هم رفته رو به سالار کردم و با خشم و غضب که خیلی سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم : تو حالیته الان چی از من میخوای؟
_ با پرویی جواب داد : آره حالیمه زنمی چه عیبی داره برام انجام بدی ؟
با شنیدن این حرفش متکامو برداشتم و ضربه محکم زدم رو سرش و گفتم : هر غلطی کردی هیچی بهت نگفتم هر اشتباهی کردی بخشیدم هر وقت هر جا کمبودی داشتم چشمامو بستم همیشه تو جیبم یه فرصت داشتم و بعد از هر اشتباهت از جیبم در آوردم و تقدیمت کردم و با این کارم تو رو رو دار کردم و باعث شدم که فکر کنی هر غلطی بخوای بکنی من باید سکوت کنم اما اینم در نظر بگیر که من دیگه صبرم تموم شده ممکنه هر لحظه تو و این زندگی نکبت بارت رو رها کنم و خودمو از دسته تو و همه کس و کارت خلاص کنم ‌‌‌‌‌، اما الان دیگه از این خبرا نیست که بخوای غلط اضافه بکنی خدا سر شاهده چنان میذارم و میرم که خودتم بکشی نتونی پیدام کنی ...
_ سالار آروم گفت : بابا مگه من از تو چی خواستم تو زن منی باید منو تمکینم کنی من اینجوری دیگه تمکین نمیشم ..
_ با حرص گفتم، : این دیگه درد خودته برو به حال دردت بمیر ‌‌..
سالار از من توقع داشت که باهاش رابطه ی دهانی داشته باشم و من اونشب این موضوع رو زیاد جدی نگرفتم و با خودم گفتم مَرده دیگه امکان داره هوس کرده باشه !!!

چند روزی گذشت و سالار تا جایی که میتونست ازم فاصله میگرفت اما آخر شبا که میشد دوباره پیشنهادش رو مطرح میکرد ، رفتارش عجیب بود ، حالت بیمار گونه ای رفتار میکرد که باعث میشد من بترسم اون ازم چیزی رو میخواست که من هرگز نمیتونستم انجام بدم " شاید خیلیا بگین چیز غیر عادی نیست ولی سالار جوری شده بود که تنها چیزی که ارضاعش میکرد رابطه دهانی دو طرفه بود ‌‌‌‌‌..
بالاخره اصرار ها و تلاش های سالار باعث شد من تسلیم بشم و علی رغم میل باطنیم کاری رو انجام بدم که ازش فراری و بیزار بودم ..
چند ماهی گذشته بود و ما با گرفتن وام تونسته بودیم خونمون رو تا حدودی بسازیم ، خونمون فقط چند تا خونه با خونه ی شهین فاصله داشت سالار میگفت : اسبابمون رو جمع کنیم و بریم اونجا زندگی کنیم اما من دلم نمیخواست با شهین همسایگی کنم ، شهین با وجود این همه فاصله هنوزم تو زندگیم دخالت میکرد ، حالا فکر به اینکه همسایشم بشم تو دلم آشوب به پا کرده بود ،
چون تن به خواسته سالار داده بودم و دلش
نمیخواست ناراحتم کنه که مبادا دیگه به روشی که میخواد تمکینش نکنم ، هر چیزی که ازش میخواستم رو به خوبی انجام میداد منم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم :
_ این خونه رو کامل بسازیم و رهن بدیم و با پولش بریم جای دیگه یه خونه بزرگ تر و بهتر برای خودمون بگیریم ٫ من هزار سالم بگذره دلم راضی به همسایگی با شهین نمیشه ..
سالارم اول کمی مخالفت کرد و غر زد که چرا خودم خواستم اونجا خونه بسازیم و حالا پشیمون شدم ، ولی در نهایت راضی شد ..
وقتی این خبر به گوش شهین رسید شروع کرد به فتنه انداختن ، یه شب نوری جان ما رو به خونش دعوت کرد وقتی رفتم دیدم همه هستن
نوری جان خیلی با من سرسنگین بود و مدام ازم رو میگرفت از حرکاتش تعجب کرده بودم آخه عادت نداشت اینجوری با من رفتار کنه هر اتفاقی هم که می‌افتاد اینجوری تغییر رفتار
نمیداد و همیشه ازم حمایت میکرد ، اما انگار امشب با همیشه فرق داشت ..
بعد از شام همه رو دور هم نشوند و گفت :
_ می خوام یه نصیحت شاید هم وصیت براتون بکنم من نمیدونم تا کی زندم هر شب رو به قبله جامو میندازم و میخوابم ...
همه با هم گفتن دور از جون ..
منم هرگز دلم نمیخواست که نوری جان نباشه
دلچرکین بودم از پسرش اما خودش رو دوست داشتم ..
نوری جان مدام نگاهش رو ازم میدزدید و همین حرکاتش باعث جا خوش کردن لبخندی گوشه ی لب شهین میشد ..
نوری جان بعد از اینکه گفت مرگ حقه گلویی صاف کرد و بحث رو ادامه داد ..
_داشتم میگفتم این وصیت من به شما هر وقت توی این دنیا ...
که طمع داره شما رو از خانواده و قوم و خویشتون دور میکنه و باعث میشه که برادری میونتون از بین بره همونجا تو رو به خدا به خاطر منه پیرزن چشمتون رو به روی اون طمع ببندید و دست برادرتون رو محکم تر بگیرید هیچ چیز تو این دنیا ارزش نداره ..
بعد از پایان حرفش رو به من کرد و گفت:
_دخترم باید قانع بود تو این زندگی ...
من نمیفهمم که تو ده تا خونه میخوای چیکار؟ مگه تازه خونه نساختید پس چرا نمیخوای بری اونجا زندگی کنی و میخوای دوباره اسبابت رو از این خونه به اون خونه آلاخون والاخون کنی مگه فکر کردی وسایلت تا کی نو میمونن که بخوای هر سال از این خونه به اون خونه ببری نابود میشن همگی تو به خاطر اینکه با شهین رفت و آمد نداشته باشی میخوای خونه زندگی خودت رو خراب کنی ؟
از اینکه نوری جان این حرف رو میون جمع زده بود خیلی ناراحت شدم برای همین سعی نکردم که ناراحتیمو مخفی کنم و خیلی خونسرد ناراحتیمو بروز دادم و گفتم : نه نوری جان اتفاقاً برای این که خونه و زندگیم رو حفظ کنم برای اینکه آرامش داشته باشیم که کارمون به طلاق و و دادگاه کشیده نشه حاضرم که از این خونه به اون خونه حیرون بشم من قسم خوردم که در دهنم بسته باشه اما اگه تو بدونی که شهین چه ظلمی به من تنها که نه ٫ که خیلی های دیگه کرده همین الان یک دقیقه دیگه هم اینجا تحملش نمیکنی رنگ سالار و شهین پرید ، داداش ساتیار نگاهی عصبی سمت من و بعد شهین انداخت ...
استرس و ترس از نگاه شهین و سالار میبارید سالار نگاهی مظلوم و پر از خواهش به سمت من انداخت اما من بدون توجه به سالار به صحبت کردنم ادامه دادم و گفتم : نوری جان عروسته درست دوسش داری درست منم بهت نمیگم که دوستش نداشته باش و منو بیشتر از همه دوست داشته باش ولی تو رو خدا چشماتو باز کن ببین کیو میزنی تو سر کی ...
هنوز حرفم کامل نشده بود که داداش ساتیار با لحن بدی رو به من کرد و گفت :
_ هوی فریبا انگار خودتو خیلی میبینی که با یه حقوق بخور نمیره آرایشگری دم درآوردی و
بی احترامی می کنی چه خبره ؟
و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشه رو به سالار کرد و گفت : سالار اگه تو نمیتونی دم زنتو بچینی من بلدما به زنت بگو درست صحبت کنه که کلاهمون تو هم نره یک ساعته رفته بالا منبر اما من سکوت کردم و حرفی نزدم ..
سالار دوباره مثل سابق میخواست چاپلوسی برادرش رو بکنه ‌، اما من پشت چشمی براش نازک کردم و با چشم براش خط و نشون کشیدم و سالار کمی خودشو جمع و جور کرد و گلویی صاف کرد و ...

به خوبی متوجه شدم که قصد داره تموم شجاعتشو جمع کنه و ساتیار و مخاطب قرار بده
در حالی که نگاهش به قالی بود گفت : داداش برادر بزرگترمی احترامت واجبه ولی تو از من بی احترامی به خانمت دیدی ؟ نه ندیدی پس درستش نیست تو هم اینجوری با خانم من صحبت کنی ..
از حمایت سالار خیلی ذوق کردم اما بروز ندادم
ایمان گوشه ی سالن نشسته بود و با گوشیش بازی میکرد ، میدونستم چقدر حرص شهین در میاد وقتی که با ایمان حرف میزدم برای همین در مقابل نگاه شاهین بلند شدم و به سمت ایمان رفتم جلوش ایستادم و با صدای بلندی که همه بشنون گفتم : آقا ایمان از گوشیت راضی ؟
من میخوام گوشی بخرم ولی نمیدونم چی بخرم که خوب باشه ، ایمان اول نگاهی به من و بعد نگاهی به مامانش انداخت و تو جاش تکونی خورد و صاف و صوف نشست و گفت : والا خوبه من که راضیم ٫ صدا خوب میره و میاد مثله همین تلفن هامونه دیگه خوبه خداروشکر
دستمو جلو بردم و گفتم : میشه گوشیتو بدی ببینم ؟
ایمان به هزار زحمت آب دهنشو قورت داد و گفت : بله زن عمو بفرمایید ..
تا خواستم گوشیشو بگیرم سالار صدام زد و گفت : فریبا بیا ..
_ جواب دادم : میخوام گوشی ایمان رو ببینم چون میخوام بخرم گفتم حساب کار دستم بیاد
_ سالار گفت : بیا فعلا بعد میری میبینی ..
با غیظ رفتم سمتش که مچ دستمو گرفت و به آرومی دم گوشم گفت : چرا اینقدر میپلکی دور و بر ایمان ؟
_ متعجب گفتم : وا این چه حرفیه ؟
یهو با صدای شهین صحبت من و سالار نصفه نیمه موند ..
_ فریبا توگوشی میخوای چیکار کنی؟
از این حجم از گستاخی شهین واقعاً شوکه شده بودم با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :
_ به تو چه ؟ نه واقعاً به تو چه‌‌ تو چیکار داری؟ سرت تو کار خودت باشه همش سرک میکشی تو زندگی این و اون بعد از اون رسوایی که تو به بار آوردی هر کس که جای تو بود دیگه حرف نمیزد تو چطور اینقدر زبون داری واقعا من در عجبم
روبه سالار کردم و در حالی که نچ نچ میکردم گفتم : این همه رو ٫ رو تو به این دادی که حالا اینقدر مستقیم بخواد تو زندگیم دخالت کنه
شهین که مونده بود و منو بر انداز میکرد نگاهشو ازم گرفت و دوخت به سالار و قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت : داداش تو خودت میدونی که من چقدر دوست دارم و خاطرت برام عزیزه اما این فریبا میخواد گوشی بخره که راحت باشه و با هر کس که دلش میخواد پیام بازی کنه اصلا چه معنی میده که زن گوشی داشته باشه مگه زن به غیر از آقاش و بچه هاش کس دیگه ای هم داره ؟
...آقاشم بعد از اینکه کارش تموم بشه میاد خونه بچه هاشم که همش کنارشن گوشی به چه درد زن میخوره ؟
خیلی عصبی شده بودم هوفی کشیدم و گفتم :
_ ای خدا من از دست این زن چکار کنم چقدر سرتقه ...
شهین شونه ای بالا انداخت و از پیش ما رفت
رو به سالار کردم و گفتم : تو چرا هیچی به این نمیگی ؟
_ کلافه گفت : آخه چی بگم بزرگتره مثلا ؟
_اصلا مگه تو قراره گوشی بخری ؟
دستمو به کمرم زدم و کمی چشمامو تنگ کردم و گفتم : آره قراره بخرم ..
_ اخماشو در هم کشید و گفت به چه دردت میخوره ؟
_ متعجب گفتم : وا این چه حرفیه برای تلفن کردنه مشتریام دیگه ..
_ لازم نکرده ای گفت و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه خواست از کنارم رد بشه که مچ دستشو گرفتم و گفتم : مگه از تو اجازه خواستم که میگی لازم نکرده ؟
اون شبم با وجود تمام بحث ها گذشت ..
اعتیاد سالار به رابطه ی دهانی بیشتر از قبل شده بود و این منو میترسوند در هیچ حالت دیگه ای از رابطه رضایت پیدا نمیکرد و فقط با رابطه ی دهانی به رضایت میرسید و اعتیادش به این قضیه اونقدر زیاد شده بود که منو میترسوند
یه روز که با شکوه در مورد این موضوع صحبت میکردم گفت باید بریم دکتر و این مشکل رو به دکتر بگیم چون از حالت عادی خارج شده
سالار در روز چند بار به رابطه ی دهانی نیاز داشت و این منو به شدت تحت فشار قرار میداد مثلا روزایی که آرایشگاه بودم زنگ میزد و به هزار مصیبت منو میکشوند خونه ، با کارای زشت سالار وضعیت زندگیم خیلی بد شده بود و از طرفی هم تحت فشار بودم ، هم نمیخواستم مستاجری بکشم هم نمیخواستم با شهین همسایگی کنم ، اما اصرار های شکوهم برای اینکه برم تو اون خونه بی تاثیر نبود ، بالاخره اصرار های شکوه باعث شد که قبول کنم برم به اون خونه و با رفتنم میدونستم که ماجراهای جدیدی برای خودم و زندگیم درست میشه اما اینم آخرین راهی بود که داشتم ، چون نمیخواستم مستاجر باشم و از طرفی هم خونه رو اونجوری که دلم میخواست ساخته بودم
وقتی به سالار گفتم بریم به همون خونه
از تعجب چشمهاش گرد شده بود و نمیدونست باور کنه یا باور نکنه ، چون محال بود که من راضی بشم برم همسایه شهین بشم ، ناگفته نماند منم اولش برای چشم و هم چشمی با شهین تلاش کردم اون زمین رو بخریم و بسازیم ..
کمی نگاهش کردم و در نهایت گفتم : شکوه منو راضی کرد که بریم اونجا ، سالار تکونی به قد و بالاش داد و گفت : ما این همه راه اومدیم التماس خانم کردیم آخرم گفت نه اون وقت شکوه خانم با یه اشاره تو رو کشوند اونجا تو رو خدا زن مارو نگا ...

نمیخواستم سر به سرش بذارم چون میدونستم اگه سر به سرش بذارم دیگه راضی به دکتر رفتن نمیشه ، کنترل رابطه دهانی از دستش خارج شده بود و هر لحظه و هر دقیقه منو میکشوند گوشه ای و میگفت : باید به این روش تمکینم کنی ..
برای اینکه کمی گولش زده باشم براش کمی ناز کردم و گفتم: راستشو بخوای حرفای تو بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد حرف شکوه سندیت حرفای تو بود حقیقتش به حرف های تو که فکر کردم هشتاد درصد دلم راضی شده بود که بریم خونه خودمون راست میگفتی بیراه که نمیگفتی از اون طرفم معلوم نبود مستاجر چی به روز خونه تازه ساز و مثله دسته گلم میاره از اون طرف هم دوباره و همچنان ما مستاجر بودیم
سالار لبخندی گوشه لبش نشست و گفت :
میبینم که خیلی خانم خوبی شدی و به حرفام گوش میدی !!
حرفی نزدم و فقط کنارش مشغول تماشای تلوزیون شدم ، چند روزی به همین منوال گذشت و من ذره ای مخالفت با سالار نمیکردم و منتظر فرصت مناسب میگشتم تا جریان دکتر رفتن رو بهش بگم ، میدونستم که با این موضوع خیلی بد برخورد میکنه و جبهه میگیره و میگه من مریض نیستم و من هیچ جوره نمیتونستم اینو بهش بفهمونم که وقتی تا این اندازه نسبت به این روش رابطه اعتیاد پیدا کرده و اگر در روز چند بار انجام نده احساس سرخوردگی و عذاب و اذیت بهش دست میده خودش به نوبه خودش نوعی بیماریه ..
با شکوه مشورت کردم و شکوه بهم راه کار خوبی داد و تصمیم گرفتم شب که سالار از من رابطه خواست کاری که شکوه گفته بود رو انجام بدم
نوری جان شب اومده بود کمکمون و داشتیم اسباب و اثاثیه مون رو بسته بندی میکردم تا همین یکی دو روزه دیگه بریم خونه خودمون که سالار صدام زد و گفت : فریبا کارت دارم میای تو اتاق ؟
از صورت پریشون و چشمای مضطربش کاملا مشخص بود که ازم چی میخواد ، برای همین کار رو به نوری جان سپردم و بهش گفتم تا چند دقیقه دیگه برمیگردم رفتم توی اتاق ، وقتی وارد اتاق شدم سالار شلوارش رو پایین کشید بود و متلسمانه نگاهم میکرد و میگفت :
_فریبا بدو تا نوری جان نیومده با این که دیگه حالم از این مدل رابطه به هم میخورد اما حرفی نزدم و کاری که سالار میخواست رو براش انجام دادم و خشم و عصبانیتی که درونم پنهان کرده بودم رو کنترل کردم ، اما قبل از اینکه از اتاق بزنم بیرون یه دستمو به سرم گرفتم و دست دیگه ام رو به دیوار و حالت غش کردن به خودم گرفتم ..
سالار نگران جلو اومد و منو نشوند روی دو سه تا متکایی که گوشه اتاق انداخته بودم و گفت:
_فربیا خوبی ؟
با بی جونی لبامو به هم زدم اما صدایی ...
 ازم در نیومد انگار داشتم کارمو خیلی خوب انجام میدادم ، چون سالار حسابی ترسیده بود
با ترس سرشو جلو آورد و گفت :
_بذار برم نوری جان رو صدا بزنم بیاد
خواست بلند بشه بره که مچ دستش رو گرفتم و گفتم : نرو
_چرا ؟ بذار بگم آب قند برات بیاره
_خیلی وقته اینجور میشم
_چرا ؟؟؟ چند وقته ؟ نکنه که مریض شدی ؟
_از وقتی که در روز زیاد ازم میخوای
حرفمو نصفه و نیمه گذاشتم چون میخواستم بهش نشون بدم که خیلی حالم بده
و اصلا توان صحبت کردن ندارم
سالار خودش کل مطلب رو گرفته بود تکونی به خودش داد و گفت : چرا تا حالا نگفتی پس ؟
_ جواب دادم : چی میگفتم ؟ اگه میگفتم تو توجهی میکردی؟
_گفت : معلومه که توجه میکردم ..
انقدر درد به دلم بود که هر وقت میخواستم میتونستم براحتی گریه کنم و اشک تمساح بریزم برای همین سرمو توی سینه سالار فرو بردم
و شروع کردم به گریه کردن و شونه هام هم از شدت اشک ریختن میلرزید ..
سالار هم که حسابی شوکه شده بود دستی روی شونه هام انداخت و گفت: فریبا تورو خدا اینجوری نکن به خدا داری منو میترسونی
_ بخدا حالم چند روزه خیلی بده
_خب چرا زودتر نگفتی ؟
چهره ی مظلومانه ای به خودم گرفتم و سرمو از از بغلش بیرون کشیدم و گفتم : به خاطر تو چون ترسیدم اگر بهت بگم بهم بگی حالا که تو نمیتونی تمکینم کنی من میرم با زنای دیگه مگه من چقدر توان دارم که تو هر روز با یک نفر دیگه بهم خیانت کنی ؟
سالار که از شنیدن حرف های من غم زده شده بود گفت : بخدا دست خودم نیست ، خودمم خوشم نمیاد ..
بحث دکتر رفتن رو پیش کشیدم و توقع داشتم که بپذیره اما یکدفعه از جا کنده شد و گفت:
_ برو بابا ولم کن مگه من مریضم ؟ منو با خانواده مریضت اشتباه گرفتی ؟ نه از این خبر ها نیست من دکتر مکتر سرم نمیشه نه جایی میام نه چیزی...
ترجیح دادم دیگه باهاش بحث نکنم اما همونجور حال خودم رو بد نشون بدم و از اتاق خارج شدم و رفتم پیش نوری جان و کمک کردم و اسباب اثاثیه رو جمع کردیم و آماده رفتن به خونه جدیدمون شدیم سالار هم از اتاق بیرون زده بود و مدام با چشم و ابرو برای من خط و نشون می‌کشید و با بدترین نگاهی که ازش سراغ داشتم براندازم میکرد ..
یکی دو روز گذشته بوده که سالار دیگه اصلا از من رابطه دهانی طلب نکرده بود و تا جایی که می تونست ازم فاصله میگرفت اما از پریشونی و سردرگمی و عرق کردنش مشخص بود
که چقدر نیاز داره منم که نمی تونستم براش کاری کنم حالا که خودش میخواست سمت من نیاد منم از خدا خواسته اصلاً چیزی نمیگفتم
به روی خودم نمی آوردم ..
بالاخره به خونه ی جدید رفتیم و اسباب و اثاثیه ام رو در عرض دو روز دست تنها چیدم ، تا خواستم نفسی بکشم بعد از این همه خستگی و
استراحت کنم ، شهین که حالا همسایه اش شده بودیم وقت و بی وقت برای تبریک و کمک میومد و دیگه واقعا داشت منو کلافه میکرد ، وقتی برای کمک میومد کلی مدت الکی خودشو سرگرم یه کاری میکرد که بگه منم‌ کمک کردم جلوی سالار عرض اندام میکرد و مدام جویای حالش بود و ازش میپرسید : داداش خوبی داداش به خدا احساس میکنم رنگ و روت پریده چی شده نکنه خدایی نکرده مریض شدی نکنه خدای ناکرده بلایی سرت اومده ؟
دیگه عصبیم کرده بود که با خشم برگشتم سمتشو گفتم : شهین مگه تو دکتری که افتادی پشت سر سالار هی حالشو میپرسی ؟
_ با کمال پرویی گفت : وا بخیلی ؟ چشم نداری نگران حال داداشم باشم ؟ تو که براش کاری نمیکنی گناه داره طفلک
با شنیدن حرفاش بلند خندیدم .. واقعا از حرفاش خنده ام گرفته بود یه سیب از تو ظرف روی اپن برداشتم و در حالی که گازش میزدم رفتم نزدیکش نشستم و گفتم :
_آره حالش بده ٫ روش درمانیت سنتیه ؟
و شروع کردم به خندیدن ...
شهین کاملا متوجه شده بود که قصد دارم حرصشو در بیارم ، تکونی به خودش داد و حالت قهر کردن به خودش گرفت و گفت : داداش اینجا انگار کسی دلش نمیخواد من باشم منم برم خونه خودمون کم خودمو سبک کنم
سالار اونقدر حال و روزش بد بود که نمیتونست حرفی بزنه ..
منم با صدای بلند پدرام و پویا که مشغول بازی بودن رو صدا زدم و گفتم : بیاید با زن عموتون خداحافظی کنید ...
شهین که منظور منو خوب گرفته بود
اخمی به ابروش انداخت گفت : من که خودم داشتم میرفتم تو چرا داری بیرونم میکنی ؟
_ جواب دادم : نفرمایید شهین خانم این چه حرفیه ؟ برای احترام گفتم بچه ها بیان خداحافظی کنن ، شهین رفت و منم با سالار نشسته بودم و در سکوت تلویزیون میدیدیم
که آرش از راه رسید سریع به استقبالش رفتم و کتش رو ازش گرفتم ، آرش هم یک بسته ای و گرفت جلوم و چشمکی بهم زد و گفت : مامان بازش کن ببین همون گوشیه که می خواستی ؟
این حرف تا از دهن آرش بیرون اومد از خوشحالی پریدم هوا و گوشی رو از دستش قاپیدم در حالی که داشتم روزنامه‌هایی که دور پاکت گوشی پیچیده شده بود رو با اشتیاق باز میکردم ، سالار کش و قوسی به خودش داد و گفت : آخه من نمی فهمم این زن گوشی میخواد چیکار کنه ؟ که توام که پسرشی رفتی براش گوشی خریدی نمیگی صبح در و همسایه برامون حرف در میارن ؟
آرش اخمی به ابروش انداخت و تعجب کرد و بعد نگاهی به من انداخت و با ایما ..
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : aberooyerafte
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه pyiqay چیست?