رقص خون 1 - اینفو
طالع بینی

رقص خون 1


من از آنهایم .. آنها که حین دوست داشتن میمیرند ...

پارت ۱
با خوابی که دیدم از خواب پریدم ..
تموم بدنم خیس عرق شده بود ‌‌، سالها بود که خوابش رو‌ ندیده بودم ، با اون لباس سفید توی اون دشت سر سبز با چهره ی نورانیش بهم لبخند میزد .. چقد چهره ی شاد و خندانی داشت .. میخواستم برم طرفش که یکدفعه از خواب پریدم ..
چراغ ها خاموش بود ..
از پنجره ی اتاق بیرون رو نگاه میکردم ، هوا بارونی بود ، هوایی که من خیلی دوست‌ داشتم پنجره ی اتاق رو باز کردم ‌و یه نفس عمیق کشیدم و همونجا کنار پنجره نشستم ،
به آینه ی روبروم نگاه کردم دستی به موهام کشیدم موهای سفیدم نشون از گذر زمان و سختی هایی که کشیده بودم میداد ...
حال عجیبی داشتم باز هم خوابی که دیده بودم رو تو ذهنم مرور کردم ..
از اینکه چهره ی شاد و خندانی داشت خوشحال بودم حتما اونجا جاش خیلی بهتر از اینجا بود ..
سالها بود که خوابش رو ندیده بودم و امشب بعد از مدتها حس عجیبی داشتم ، سالها بود با کابوس از خواب میپریدم اما امشب آرامش خاصی داشتم ‌‌..
تموم اتفاقهای گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشام رد میشدن ..

اون روز هم هوا بارونی بود و مادرم اجازه نمیداد برم خونه مادربزرگ هر جوری بود دنبال یه بهونه میگشتم که برم و با صحرا بازی کنم ‌دلم براش میسوخت از وقتی مادرش رفته بود و طلاق گرفته بود خیلی ناراحت بود دوست داشتم همیشه کنارش باشم ..
اما مادرم زیاد اجازه نمیداد ، مادر کنار بخاری دراز کشید بود تموم حواسم بهش بود همین که صدای خر و پفش بلند شد پاورچین پاورچین از کنارش رد شدم و از در حیاط زدم بیرون ، اصلا برام مهم نبود که برگشتنی یه کتک مفصل میخوردم ، فعلا میخواستم برم پیش صحرا ..
از مغازه ی سر کوچه یه آب نبات برای صحرا خریدم و تا در خونه ی مادر بزرگ شروع کردم به دویدن خیس خیس شده بودم و منتظر بودم در رو باز کنن ..
، چند ثانیه بعد صحرا با لبی خندون درو باز کرد ، بهش سلام کردم و دستشو گرفتم و بدو بدو رفتیم تو خونه نمیخواستم بیشتر از این خیس بشیم ‌..
مادر بزرگ دراز کشیده بود و عمو خونه نبود .
صحرا با اون موهای بافته شدش خیلی با نمک شده بود‌ ، میدونستم موهای بافته شدش کار مادربزرگه ، از جلو هم موهاشو چتری کوتاه کرده بود که یه قسمتاش بلند و یه قسمتاش کوتاه بود آب نبات رو از جیبم در آوردم و دادم بهش نیشش تا بنا گوش باز شد و با دندونایی که بعضی هاشون افتاده بودن بهم لبخند زد و ازم تشکر کرد ..
رفتم کنار بخاری یکم خودم رو گرم کردم
نمیدونم چرا اینقد دلم برای صحرا میسوخت چهار سال ازش بزرگتر بودم و یه جورای خودم رو مرد میدونستم و میخواستم مراقب دختر عموم باشم ..
روزی که مادرش از این آبادی رفت صحرا یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد ، هیچ کس حواسش بهش نبود و همه در مورد مادرش حرف میزدن و نفرینش میکردن ‌‌..
میدونستم اینقد سنش قد نمیده که بفهمه مادرش چکار کرده و گریه هاش فقط‌ بخاطر دلتنگی برای نبود مادرش بود ، یک سال از رفتن مادرش میگذشت و صحرا دیگه به بودن کنار مادر بزرگ عادت کرده بود‌ ، حالا هم که عمو قرار بود زن بگیره و صحرا بیشتر از قبل تنها میشد برای همین اصلا دوست نداشتم تنهاش بزارم ..
روزها میگذشتن و من و صحرا بزرگتر میشدیم
مادرم همیشه سختگیری میکرد که زیاد با صحرا گرم نگیرم از همون اول مادرم و زن عموم با هم میونه ی خوبی نداشتن ..
زن عمو اون موقع ها خیلی به خودش میرسید و زیاد عمو رو تحویل نمیگرفت ، بعد از یه مدت عمو بهش مشکوک میشه و تعقیبش میکنه و سر چشمه مچش رو با یکی از پسرهای روستا میگیره ..
زن عمو و اون پسر رو از روستا بیرون میکنن و عمو هم طلاقش میده ، بعد از اون ماجرا کلی حرفهای بد پشت سر زن عمو میزدن ، من بیشتر از همه دلم برای صحرا میسوخت ، همه ی مردم روستا از ماجرای مادرش باخبر بودن و خیلی از دختر بچه های روستا باهاش بازی نمیکردن
برای همین خودم سعی میکردم برم و باهاش بازی کنم و ندارم تنها باشه ...
هر وقت از خونه میزدم بیرون مادرم میگفت : شهاب نبینم باز بری پیش اون دختر عموت ها کاری به کارش نداشته باش ..
میگفتم : آخه مادر من این دختر بچه گناه داره تنهاست تو بجای اینکه بیاریش خونه و بهش محبت کنی اینجوری میگی ..
هر دفعه هم عصبانی میشد و‌ میگفت : چقدر پرویی پسر ، من چیکار به اون دختر دارم ‌یادت رفته مادر عفریتش چقد اذیتم میکرد حالا برم مادری دخترش رو بکنم ؟؟

همیشه این حرفا رو میزد و گوشم از این حرفهاش پر بود ...
بزرگتر که شدم زیاد به حرفای مادرم گوش نمیدادم و کوچکترین فرصتی که پیدا میکردم میرفتم خونه ی مادربزرگ و صحرا رو میدیدم
طی این مدت عمو با دختری که چندین سال ازش کوچکتر بود ازدواج کرده بود ، خونه ش کنار خونه ی مادربزرگ بود و بعضی وقتها به صحرا و مادربزرگ سر میزد ..
من پانزده سالم شده بود و صحرا یازده سالش
روزها گوسفندها رو میبردم کوهپایه و برگشتنی از مسیر خونه ی مادربزرگ میومدم و بهشون سر میزدم ، به مادر بزرگ گفتم بعضی روزها اون و صحرا موقع بیرون بردن گوسفندها میتونن همراهم بیان اینجوری کمتر حوصلشون سر میرفت ، به صحرا که نگاه کردم بهم لبخند زد انگار از این پیشنهادم خوشحال شده بود معلوم بود حسابی از خونه بودن خسته شده ، قرار بود فردا همرام بیان و از اینکه میتونستم به صحرا کمکی کرده باشم خوشحال بودم ، صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه یکم خوراکی برداشتم و گوسفندها رو راه انداختم و رفتم طرف خونه ی مادربزرگ صحرا تو حیاط نشسته بود و‌ منتظرم بود ، چقدر مظلومانه نگاهم میکرد ، نمیدونم این چه حسی بود که بهش داشتم ، نمیدونم ...
با خودم میگفتم شاید چون خودم خواهر ندارم صحرا اینجور برام مهمه شایدم دلم براش میسوخت ، هر چی که بود دوست داشتم خیلی هواشو داشته باشم ، مادر بزرگ با یه بقچه تو دستش عصاشم دستش گرفت و گفت : بریم پسرم خدا خیرت بده من و این دختر پوسیدیم تو این خونه ...
از روستا زدیم بیرون و تا نزدیک رودخونه رفتیم هوا امروز خیلی خوب بود ، صحرا هر لحظه مینشست و به گل های رنگا رنگ نگاه میکرد و هر گلی که دوست داشت رو میچید ..
مادربزرگ هم آروم آروم خودشو رسوند و زیر سایه یه درخت نشست ، صحرا موهاشو از دو طرف بافته بود ، صورت زیبا و معصومی داشت با گوسفندها بازی میکرد و حرف میزد و بعضی وقتها با همون صورت بچگونش بهم لبخند میزد..
تا عصر کوه بودیم امروز اصلا خسته نشدم و برام کسل کننده نبود ،‌به مادربزرگ گفتم :‌ننه دوست دارم بیشتر وقتها باهام بیاین اینجوری حوصلم هم سر نمیره ، مادربزرگ بهم نگاه کرد و گفت :‌ خدا خیرت بده پسرم ، میدونم اینکارارو میکنی که به اون طفل معصوم کمک کنی ‌‌
بعد به صحرا نگاه کرد و گفت : این دختر خیلی تنهاست اگه تو هم نباشی از تنهایی دق میکنه ..
دستاشو گرفتم و کمکش کردم بلند بشه و گفتم : هر کاری از دستم بر بیاد براش انجام میدم گوسفندها رو راه انداختیم و صحرا دست مادربزرگ رو گرفت و با هم برگشتیم روستا ...
 


بعضی شبها پدر و مادرم یه سر میرفتن خونه ی مادربزرگ امشب هم قرار بود بهشون سر بزنن منم از خدا خواسته همراهشون رفتم ..
مادرم یه قابلمه کوچیک از شام امشب رو برداشت و رفتیم خونه ی مادربزرگ ، من و داداشم علی مادربزرگ رو‌ خیلی دوست داشتیم اما مادرم اصلا میونه ی خوبی باهاش نداشت و چون پدرم اصرار میکرد ، گه گداری ناچار میرفت بهش سر میزد ، اخلاق مادرم رو اصلاً دوست نداشتم خیلی نامهربون بود ، حتی به صحرا که یه دختر بی مادر بود هم محبت نمیکرد ..
رفتیم خونه ی مادربزرگ‌، صحرا با اون دستهای کوچکش برامون چای آورد ، دوست داشتم برم خودم چای بیارم اما از مادرم میترسیدم ..
مادربزرگ پاهاش رو دراز کرد و از علی خواست یکم ماساژش بده و بعد رو کرد به من و گفت : خدا خیرت بده پسرم امروز خیلی دلمون باز شد وقتی برگشتیم خونه ، صحرا اینقد خسته بود که چند ساعت گرفت خوابید ..
مادرم رو کرد بهم و با تعجب نگاهم کرد و گفت : شهاب ؟؟ مگه کجا رفتین ؟؟
مادربزرگ گفت : من و صحرا امروز همراه شهاب رفتیم تا کنار رودخونه ، قرارِ چند وقت یبار همراهش بریم ، بابا دستی به سیبیل هاش کشید و گفت : کار خوبی کردی ننه اینجوری روحیتون عوض میشه ‌، از اخمهای مامان معلوم بود از شنیدن این حرفها اصلا راضی نیست ..
صحرا یه گوشه بی صدا نشسته بود و هیچکس بهش توجه نمیکرد و باز این من بودم که دلم براش میسوخت ، عموم‌که سرگرم زنش بود فقط میتونست برای صحرا صداش رو ببره بالا ..
کمی بعد برگشتیم خونه تو راه غر زدنهای مادر شروع شد ..
با اخم بهم نگاه کرد و‌ گفت : مگه بهت نگفتم زیاد دور و بر این دختر نباش ؟ اون مادر عفریتش و پدرش بیخیالش شدن تو ول کنش نیستی ؟
چند تا سنگ کوچک دستم بود و دونه دونه میکوبیدم رو زمین و راه میرفتم ، مادر هم همینجور داشت حرف میزد ..
+دیگه نبینم این دختر رو راه بندازی دنبال خودت تو کوهپایه ..
نفسم رو زدم بیرون و‌ گفتم :چه خبرته مادر چیزی نشده که ننه و صحرا تو‌خونه حوصلشون سر رفته بود ، یه سر اومدن که هوا بخورن ..
باز مادر بود که با اخم نگاهم میکرد اصلا نمیتونستم درکش کنم چقد میتونست سنگدل باشه ...

هر چی بزرگتر میشدم سخت گیری های مادرم بیشتر میشد ، ولی من دیگه زیاد بهش گوش نمیدادم و به بهونه ی سر زدن به مادر بزرگ میرفتم صحرا رو میدیم ..
صحرا یه دختر سیزده ساله شده بود خیلی هم خوشگل بود ، هنوزم چهره ی معصومش دلم رو آتیش میزد همه میگفتن خوشگلیش به مامانش رفته ‌...
مادرم وقتی این حرف رو میشنید کاسه ی داغتر از آش میشد و میگفت : آره دیگه قیافه ش که شبیه مادرشه خدا میدونه اخلاق و ذاتش هم مثل اونه یا نه ..
هر وقت مادر در مورد صحرا اینجوری میگفت عصبانی میشدم و از خونه میزدم بیرون نمیدونم‌ چرا اینقد روی این دختر حساس بودم ..
به پشتی تکیه داده بودم و مادرم داشت سیب زمینی هاش رو پوست میکند که باز شروع کرد از مادر صحرا صحبت کردن : زنیکه ی بی چشم و رو با اون سنش دنبال عشق و عشقبازی بود همون بهتر که از اینجا رفت ولی چه فایده کاش دخترش رو هم با خودش میبرد دیگه خیالمون راحت میشد ...
باز اخم هام رفت تو هم و گفتم : مادر تو رو خدا باز شروع نکن آخه اون دختر بیچاره چه بدی به تو کرده که دست ازسرش بر نمیداری ..
مادر تو چشام نگاه کرد و با یه حالت عصبی گفت : والا نمیدونم تو‌ چرا شدی وکیل وصی این دختر تا دهن باز میکنیم یقه ی آدم رو میگیری ، اصلا به تو چه من چی میگم و چی نمیگم .
چند ساله بهت میگم کم دور و بر این دختر بگرد ، گوش که نمیدی .. دیگه اون دختر بزرگ شده بهتره دست از کارات برداری و باهاش کاری نداشته باشی به فکر کار و زندگی خودت باش ، کم کم باید بری سربازی و یه کار دست و پا کنی زن بگیری و بری سر خونه زندگی خودت .. اون دخترم پدر داره و مراقبشه تو به فکر خودت باش ، و بعد آهی کشید و رفت تو آشپزخونه ...
این حرف مادر انگار یه تلنگر بود برام ، یعنی اینقدر بزرگ شده بودم که برم سربازی و بعدش زن بگیرم ..
اگه وقت زن گرفتنم بود کی بهتر از صحرا ، یه لحظه چهره ی زیبا و معصوم صحرا اومد جلو‌ چشمام ، آره کی بهتر از صحرا یه لحظه حس کردم چقد دوستشدارم و میتونم اینجوری خوشبختش کنم و تا همیشه مراقبش باشم و کسی جلوم رو نگیره .. با این فکر و خیال ها یه لبخند روی لب هام نشست چرا تا حالا خودم بهش فکر نکرده بودم یه حس عجیبی داشتم با صدای پدر به خودم آومدم و‌ نیشم بسته شد .. شهاب به جای اینکه مثل دیونه ها با خودت بخندی بیا کمک کن این گوسفندها رو
ببریم تو طویله...
از جام بلند شدم و رفتم کمک پدر ، اما حسابی ذهنم مشغول شده بود ، بعد از تموم شدن کارم ، سریع لباسهام رو عوض کردم و یه آبی به سر و صورتم زدم ، همین که میخواستم از خونه برم بیرون مادر از در آشپزخونه که تو حیاط بود نگاهی بهم انداخت و‌‌گفت :کجا شال و کلاه کردی ؟
عصبانی گفتم : مادر دست بردار تو رو خدا یبار میگی بزرگ شدم و یبار مثل بچه ها جلومو میگیری که کجا میرم کجا نمیرم ؟ میخوام برم پیش دوستام ، این دفعه صدای بابام بو‌د که شنیده میشد ..
راست میگه زن چه خبرته ..مگه این پسر بچه ست ..
لبخند کجی زدم و کفشم رو کشیدم رو پام‌ مادر زیر لب یکم قور زد و‌‌ من بی توجه بهش از خونه زدم بیرون ...
میدونستم نگران چیه ، انگار نمیخواست دست از سر صحرا برداره‌ همه ی نگرانیش برای این بود که میترسید برم خونه ی مادربزرگ ..
تازه فهمیده بودم ترسش برای چیه میترسید من از صحرا خوشم بیاد .. دستامو کردم تو جیب کاپشنم و به آسمون پر ستاره نگاه کردم و گفتم : بی خیال مادر چیزی که ازش میترسیدی اتفاق افتاد من صحرا رو دوست دارم و بزودی عروست میشه ... و بعد به راهم ادامه دادم این دفعه بیشتر از قبل برای رفتن به خونه ی مادربزرگ ذوق داشتم تا حالا از سر دلسوزی میومدم دیدنشون اما الان انگار دلم برای دیدن صحرا لک میزد ...
رسیدم در خونه یه نفس عمیق کشیدم و چند ضربه به در زدم ، با شنیدن صدای نازک و آروم صحرا قلبم شروع کرد به تپیدن ...
+منم شهاب درو باز کن ..
صحرا در رو باز کرد و با دیدنش جلو در تپش قلبم بود که بیشتر میشد .. بهم لبخند میزد چقدر چهره ش زیبا و دوست داشتنی بود ..
تو چشماش نگاه کردم ، اونم بهم نگاه میکرد آروم گفت : نمیای تو ..
با لبخند گفتم : اگه اجازه بدی چرا که نه ! جلوتر از من راه میرفت ، دختر تپلی بود و‌ قدش هم داشت بلند میشد برای همین زیاد بچه نشون نمیداد و این خوشحالم میکرد اینجوری میتونستم به این زودیا دستش رو بگیرم و‌ ببرم تو خونه ی خودم ...
مادر بزرگ با دیدنم مثل همیشه کلی قربون صدقم رفت ، کنارشون نشستم هنوزم همون حس عجیب رو داشتم حسی که تا قبل از الان نداشتم .. دوست داشتم ساعت ها بشینم و به صحرا نگاه کنم ، به چشمم خیلی زیباتر از همیشه بود هر لحظه بهش نگاه میکردم و بهش لبخند میزدم ...
دیگه باورم شده بود که عاشق صحرا شده بودم و بیشتر از قبل میرفتم دیدنش ..
عمو توی حیاط خونشون قصابی میکرد همیشه بی اعصاب و بد اخلاق بود ‌‌زنشم تو کاراش بهش کمک میکرد ، منم هر از گاهی میرفتم بهش کمک میکردم باید خودمو بهش نشون میدادم به هر حال قرار بود دامادش بشم .. باید یه خودی نشون میدادم ، برای همین بیشتر وقتها تو کارهاش کمکش میکردم ‌.زن عمو حامله بود و پا به ماه اما عمو زیاد اهل محبت و این حرفها نبود و حسابی از این زن کار میکشید برای همین سعی میکردم بیشتر کارها رو خودم انجام بدم که زن عمو استراحت کنه ..با دیدن این اخلاق عمو و بی محبتیش به زنش با خودم میگفتم شاید اگه عمو به مادر صحرا محبت میکرد اینجوری عاشق یکی دیگه نمیشد البته زنش شیشه خورده زیاد داشت و بدجنسی های خودشو داشت .. نمیدونم بعضی وقتها هم از دست زن عمو ناراحت میشدم باید به صحرا فکر میکرد و این کارو نمیکرد که اینجوری آبروی یه خانواده رو ببره ...
کارهای عمو رو انجام دادم و رفتم خونه ی مادر بزرگ..
مادربزرگ خوابیده بود و صحرا داشت غذا درست میکرد رفتم در آشپزخونه و گفتم :دیگه حسابی بزرگ شدی صحرا واسه خودت خانمی شدی ..
لبخند زد و مثل همیشه سرشو انداخت پایین .. قبلنا که بچه تر بود بیشتر باهام حرف میزد اما از وقتی بزرگتر شده بود خیلی با حیا شده بود و وقتایی که باهام حرف میزد سرش رو می انداخت پایین ..
همینحور که غذا درست میکرد گهگاهی یه نگاهی بهم مینداخت و فوری سرش رو برمیگردوند ‌..همین نگاههاش کافی بود تا دلم رو بلرزونه ..دوست داشتم بهش بگم دوستش دارم ..دلم میخواست بغلش کنم و ساعت ها ببوسمش ، میدونم خیلی سختی کشیده بود و الان که بزرگتر شده بود بیشتر میفهمید که مادرش چکار کرده ..
اما من به خودم قول داده بودم اینقد خوشبختش کنم که هیچ وقت به گذشته ها فکر نکنه ..
اون روز هم چیزی از دوست داشتنم بهش نگفتم روم نمیشد چیزی بگم برای همین ازش خداحافظی کردم ... هر چند قبل از رفتم اروم گفت : نهار بمون اینجا ، دوست داشتم بمونم ولی حوصله ی غر زدنهای مادرم رو‌ نداشتم ‌.ازش خداحافظی کردم و رفتم طرف خونه دیگه تموم فکر و ذکرم شده بود صحرا ، هر لحظه اونو کنار خودم میدیدم .. به شبهایی که تا قرار بود تا صبح کنارم باشه فکر میکردم و همه ی اینها حس خیلی خوبی بهم میداد و به زندگیم امید داده بود ...

هر روز که میگذشت عشقم نسبت به صحرا بیشتر میشد ، حتی نمیتونستم برای سربازی اقدام کنم میدونستم طاقت دوریشو ندارم ،
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم با صحرا حرف بزنم و حرف دلم رو بهش بگم و بعد از اون با مادربزرگ صحبت کنم ..
تو خونه همش چهره ی صحرا جلوی چشمام بود به مادر نگاه میکردم که داشت قند میشکست و روبروم نشسته بود ، به این فکر میکردم اگه یه روز موضوع رو بفهمه چکار میکنه ..
یه لحظه یه لبخند تلخی رو لبهام نشست میدونستم مخالفت میکنه ، تو دلم دعا کردم که یه وقت مشکلی برام پیش نیاره و بذاره من و صحرا به راحتی به هم برسیم و بعد به پدر نگاه کردم اونم همچین میونه ی خوبی با عمو نداشت نمیدونم مخالف بود یا نه اما من کارم از این حرفها گذشته بود و اینقدر صحرا رو دوست داشتم که یه لحظه نمیتونستم تصور کنم که بهش نرسم ..
همینجور دراز کشیده بودم و تو فکر و خیال بودم که با صدای پدرم به خودم آومدم ...
+شهاب دیگه باید کم کم بری دنبال کارهای خدمتت ‌، سربازیت رو بری نصف راه رو‌ رفتی بعد اون راحت میتونی سر و سامان بگیری ..
از شنبه همین هفته میری دنبال کارهاش ..
چقد دوست داشتم میتونستم در مورد عشقم به صحرا بگم و ازشون بخوام قبل از رفتنم به سربازی اجازه بدن من و صحرا نامزد بشیم ، اینجوری دیگه با خیال راحت میتونستیم برم سربازی و به عشق صحرا کارام رو انجام بدم ، اما میترسیدم عصبانی بشن ..
تازه هنوزم با صحرا حرف نزده بودم ..
صدای پدر بود که باز شنیده میشد ..
شهاب چته شنیدی چی گفتم یا نه ..؟؟!!
آره ای گفتم و بعد ادامه دادم .. چشم میرم دنبال کاراش ببینم چی میشه پناه بر خدا ..
بازم دلم هوای صحرا رو کرده بود ، غروب بود و دلگیر ، کاپشنم رو برداشتم و زدم بیرون یه چرخی تو روستا خوردم و یکم پیش دوستام نشستم و دیگه تاب نیاوردم و رفتم طرف خونه ی مادربزرگ ، بازم صحرا درو باز کرد و باز من بودم که از دیدنش ذوق میکردم ..
رفتم تو مادربزرگ یکم حالش خوب نبود و یه پتو کشیده بود روش و خوابیده بود و صحرا مشغول شستن ظرفها بود شاید الان بهترین موقعیت بود باید از عشقم میگفتم ..
باید میدونست چقدر دوستش دارم ، به موهای بلندش که هنوزم مثل بچگی هاش مادر بزرگ صبح قبل هر کاری براش میبافت نگاه کردم ..


نگاه کردم ، موهای خرمایی رنگ شبیه ابریشمش رو خیلی دوست داشتم .. به در آشپزخونه تکیه دادم روشو رو برگردوند طرفم و با همون حیای همیشگیش گفت : شهاب چرا نمیری تو ؟ برو‌ تو خونه بشین اینجا سرده ...
نفس عمیقی کشیدم .. قلبم تند تند میزد و بیقرار بودم ، دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم آروم باش پسر چه خبرته ..
تموم توانم و جمع کردم و‌ گفتم : صحرا میخوام باهات حرف بزنم ..ظرفاش تموم شده بود دستاش رو با دو طرف دامنش خشک کرد و یکم رو سریش رو سفت کرد و متعجب بهم نگاه کرد !
انگار منتظر بود حرف بزنم ، نفسمو زدم بیرون و همینجور تو چشاش نگاه میکردم ، یه حسی بهم میگفت صحرا هم منو دوست داره و اونم عاشقمه .
و این خوشحالم میکرد ...
آب دهنمو قورت دادم فکر نمیکردم حرف زدن اینقد برام سخت باشه تمام توانم رو جمع کردم تا حرف بزنم ، از گفتن حرفام تردید داشتم .. بالاخره شروع کردم به حرف زدن ..
+ صحرا باید یه چیزی رو بهت بگم ..
من ... یکم مکث کردم نمیدونم چم شده بود بارها این حرفها رو با خودم تکرار کرده بودم اما الان زبونم بند آومده بود ..
من منکنان گفتم : من دوست دارم صحرا ..
خیلی دوست دارم ..
میخوام زنم بشی ..
میخوام خوشبختت کنم ..
دیگه دوست ندارم غمگین ببینمت ..
حرفهام رو که زدم یه نفس راحت کشیدم ...
صحرا همینجور نگاهم میکرد چشماش پر از اشک شده بود ، یه لحظه ترسیدم نکنه ناراحت شده باشه .. بهش نزدیکتر شدم و گفتم :
چی شد ناراحت شدی ؟
بدون حرفی اشکهاش سرازیر شد ...
گفتم : معذرت میخوام صحرا .. تو اگه نخوای من همین الان این حرف رو اینجا تموم میکنم من نمیخوام تو ناراحت بشی و غصه بخوری ..
اشکهاش رو با گوشه ی روسریش پاک کرد و آروم گفت : نه شهاب ناراحت نشدم ...
لبخندی روی لب هام نشست پس از خوشحالی گریه میکرد ..خدای من چقد خوشحال بودم نگاهمون به نگاه هم افتاد و لبخند روی لب های صحرا نشست آروم گفتم : قبول میکنی زن من بشی ؟؟
سرش رو به طرف پایین تکون داد ، همین یعنی جوابش بله بود ، میدونستم بیشتر از این روش نمیشه که حرف بزنه ..
همین اشک شوقش و جواب دادنش برام کافی بود ..از خوشحالی دوست داشتم بغلش کنم ، اما فعلا نمیخواستم بهش دست بزنم صحرا رو پاک میخواستم ...

حالا که حرفهامو به صحرا زده بودم انگار سبک تر شده شده بودم .. قبل از بیدار شدن مادربزرگ از خونه زدم بیرون ..
نیم ساعتی رو زیر یه درختی نشستم و به آینده ی خودم و صحرا فکر میکردم به روزی که صحرا رو ببرم پیش خودم ، به خودم قول دادم خیلی بهش محبت کنم و غرق خوشبختیش کنم .. صحرا رو تو لباس عروسی محلی تصور کردم با اون صورت خوشگل و‌چشمهای درشت و سیاه رنگش و پوست سفیدش حتما خیلی زیبا میشد ..
تو دلم کلی قربون صدقش رفتم و از جام بلند شدم و رفتم طرف خونه ، حالم خیلی خوب بود یه حس عالی داشتم ، که با دیدن مادر و اخمهاش و غر زنداش باز حالم گرفته شد .
دستشو گذاشت رو کمرش و‌ گفت : کجا بودی .؟باز رفتی خونه ی مادربزرگت ....خدایا تو تا یه کاری دست ما ندی ول کن نیستی ..
نیست عموت اخلاق درست حسابی داره تو هم راه به راه برو و دخترش رو ببین فردا پس فردا که صد تا حرف برات در آوردن بعد میفهمی کی دوستته که دشمنت.. میخواستم داد بزنم دست از سرم بردار من اون دخترو دوست دارم ولی ترسیدم عصبانی بشه همین الان به اندازه ی کافی بی اعصاب بود برای همین تصمیم گرفتم بذارم برای بعدا ..
فعلا که از طرف صحرا خیالم راحت شده بود بقیه ش هم درست میشدن ، به علی داداشم نگاه میکردم اونم اصلا اخلاقش مثل من نبود و اصلا براش مهم نبود دختر عمویی داره یا نداره این مدت اصلا حالشم نپرسیده بود ..
نمیدونم شایدم من از همون بچگی عاشق صحرا بودم و خودم نمیدونستم ‌..
چند روزی گذشته بود بعد از اون روزی که با صحرا حرف زده بودم دیگه ندیده بودمش باید به یه بهونه ای میرفتم دیدنش ، انگار بعد از زدن اون حرفها ازش خجالت میکشیدم ..
یکم تو زمین به پدر کمک کردم و برگشتم طرف روستا و در خونه ی مادربزرگ وایسادم ، در خونه ی عمو باز بود و داشت قصابی میکرد رفتم‌ کمکش ، با اون چاقویی که دستش بود و سیبیل های بلند و لباس خونیش آدم ازش میترسید شبیه آدم های فیلم ترسناکها بود ..
بیچاره صحرا همیشه ازش میترسید ، الان که بزرگتر شده بود ترسش بیشترم شده بود‌ ..
عمو همیشه میگه باید اون زنمو با این چاقو میکشتم ، باز دوباره میگه همون بهتر نکشتمش وگرنه الان گوشه ی زندان بودم ..
همین که از این روستا بیرونش کردیم براش کافیه ...
هنوز تکلیفش با خودش معلوم نبود ، یه لحظه روی سر زن عمو داد کشید و ازش خواست فوری همه جا رو تمیز کنه ، اینجوری که داد میزد منم میترسیدم ...
عمو حسابی مشغول کار بود ، بعد از کمک کردن بهش رفتم خونه ی مادربزرگ ، نمیدونستم چجوری با صحرا روبرو بشم این دیدار برام فرق داشت دیگه میدونست دوستش دارم و قرارِ زنم بشه .. صدای ننه میومد که میگفت آومدم ...
با ننه احوالپرسی کردم چشمام دنبال صحرا میگشت سریع وارد خونه شدم و گفتم :
ننه چیزی لازم ندارین ؟ اگه کم و کاستی دارین بگین براتون بیارم ..
ننه ازم تشکر کرد و گفت : ننه قربونت بره پسرم ‌چیزی لازم نداریم ... صحرا اومد تو حیاط بازم این قلبم بود که تپیدنش از دست من خارج شده بود و هر لحظه که میخواست شروع میکرد به تند زدن ‌ ... بهش لبخند زدم و سلام کردم زیاد نمیخواستم بهش زل بزنم میترسیدم‌ مادر بزرگ حواسش باشه همونجا تو حیاط نشستیم ..
صحرا رفت و با چای برگشت ‌، روبروم وایساده بود و چای رو بهم تعارف میکرد فاصلمون خیلی کم بود به دور از چشم مادر بزرگ بهش یه لبخند زدم و‌چشمام رو باز و بسته کردم ..
یه ساعتی رو آونجا موندم همونجا تو حیاط کنار مادر بزرگ نشسته بود و با گوشه ی روسریش بازی میکرد ...
مادربزرگ گفت : پسرم با سربازیت چکار کردی دیروز پدرت اینحا بود گفت قرار بری سربازی ؟
صحرا با شنیدن این حرف سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد ، یعنی براش مهم بود ، یا شاید میدونست اگه برم دلم براش تنگ میشد ..
نگاهم رو بردم طرف مادربزرگ و‌ گفتم : آره ننه باید برم دنبال کاراش و سربازیم رو تموم کنم و بعد اون برم سر خونه و زندگیم ..
ننه گفت انشالله پسرم به امید خدا دامادیت رو ببینم ‌‌..با شنیدن این حرف نیشم تا بنا گوش باز شد و یه انشالله ی زیر لب گفتم ..
هر چند دوست داشتم ساعت ها اینجا بشینم و به صحرا نگاه کنم اما کار داشتم و باید میرفتم به مادربزرگ گفتم صبح میرم دنبال کارهای سربازیم ، البته اینجوری میگفتم تا صحرا بشنوه خلاصه اینکه به در میگفتم دیوار بشنوه...
از خونه زدم بیرون ..
صبح زود رفتم سراغ کارهام و قرار شد چند وقت دیگه مشخص بشه که کدوم شهر باید میرفتم دعا کردم زیاد از اینجا دور نشم که بتونم زود به زود صحرا رو ببینم ... تا سربازیم تموم میشد صحرا شانزده سالش میشد و اینجوری راحت میتونستیم با هم عروسی کنیم توی روستامون دخترها تو همین سن ازدواج میکردن ..

روزها میگذشتن و تا رسیدن روز اعزامم از هر فرصتی استفاده میکردم که برم دیدن صحرا ‌..
مادربزرگ هر وقت جاییش درد میکرد دراز میکشید و خوابش میبرد و اینجوری من میتونستم با صحرا تنها بشم و حرف بزنم هر چند صحرا خیلی کم رو بود ،، و همش سرش پایین بود و چیزی نمیگفت ..
روبرورش ایستادم و بهش گفتم :
وقتایی که من اینجا نیستم حسابی مراقب خودت باش اگه برم خدمت هر فرصتی باشه مرخصی می گیرم و میام بهت سر میزنم ، بذار چند وقت از سربازیم بگذره به پدر و مادرم میگم که تو رو میخوام ‌‌..
آهی کشید و یکم با گوشه ی روسریش بازی کرد و گفت : زن عمو اصلا از من خوشش نمیاد ‌میترسم اگه بفهمه خیلی ناراحت بشه و قبول نکنه ...
چی میتونستم بگم با رفتارهای که مادرم داشت حق داشت این حرف روبزنه خودم هم میترسیدم میدونستم مخالفه و کاری میکنه که پدر هم قبول نکنه اما چکار میشه کرد باید تموم تلاشم رو میکردم تا بتونم به صحرا برسم ‌‌، بهش نزدیکتر شدم و بهش گفتم : من تموم سعیم رو میکنم تو باید مال من باشی صحرا نگران نباش تو فقط این مدت که من نیستم مراقب خودت باش سرشو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد چقد نگاهش مظلومانه بود..
میدونستم همین که از اینجا دور بشم دلم برای این نگاهها لک میزنه ..
از صحرا خداحافظی کردم و از در خونه ی مادربزرگ زدم بیرون ، هوا ابری بود و دلگیر یه لحظه به در خونه ی عمو نگاه کردم ناماداری صحرا جلو در وایساده بود و داشت بهم نگاه میکرد ‌‌کنجکاوانه نگاه میکرد ، اصلا از این رفتارش خوشم نمیومد ‌‌...
بدون توجه بهش از کنارش رد شدم ، به خاطر باردار بودنش سعی میکردم بهش کمک کنم
و گرنه زیاد دل خوشی ازش نداشتم چون ننه بهم گفته بود که این زن میونه ی خوبی با صحرا نداره ...
دستام تو جیبم بود انگار از هر کی که از صحرا بدش میومد دل خوشی نداشتم ،، بعضی وقتها از دست مادر خودمم حسابی اعصابم به هم میریخت و دوست داشتم کل خونه رو به هم بزنم ، دلم میشکست وقتی از صحرا بد میگفت بارها ازش شنیده بودم که میگفت صحرا یکی عین مادرشه ..
این حرف خیلی دلم رو میشکست صحرا حتی روش نمیشد به راحتی تو چشای منی که دوستم داشت نگاه کنه خیلی معصوم و پاک بود برای همین هر حرف بدی در مورد صحرا حسابی اعصابمو به هم میریخت ...

بلاخره روز رفتنم به سربازی رسید ..
قرار بود صبح زود با مینی بوس از روستا راه بیفتم ‌شهر آموزشیم سه ساعت با روستا فاصله داشت و این خوشحالم میکرد ..
نگران بودم از اینکه جای دوری میرفتم و نمیتونستم زود به زود بیام صحرا رو ببینم ، قبل از رفتنم باید صحرا رو میدیدم ‌..
ساکم رو آماده گذاشته بودم یه گوشه مادرم کلی خوارکی و کلوچه ای که خودش درست کرده بود گذاشته بود کنار برام و یجورایی از رفتنم ناراحت بود ..
قبل از غروب رفتم طرف خونه ی مادربزرگ باز هم زن بابای صحرا جلوی در بود باهاش سلام و احوالپرسی کردم ..شکمش حسابی گنده شده. بود ، برخلاف مادر صحرا که خیلی زیبا بود این چهره ی نازییای داشت ، بهش یه لبخند زورکی زدم و رفتم طرف در خونه ی مادربزرگ ‌..
قبل از اینکه در بزنم نامادری صحرا که اسمش ملیحه بود با یه پوزخند گفت : خیلی خوبه که همیشه بهشون سر میزنی چند ساله که میای و هواشون رو داری .. با بی میلی گفتم : آره میترسم ننه کاری داشته باشه که بخواد براش انجام بدم ...
بازم نیشش شد و گفت : حالا جدی بخاطر ننه ت میای اینجا یا به خاطر یکی دیگه ؟
میدونستم منظورش چیه ‌... دیگه بزرگ شده بودم و رفت و آمدام به خانه ی مادربزرگ باعث میشد برام حرف در بیارن ‌، خودمم حسابی میترسیدم ‌، چیزی به ملیحه نگفتم و در خونه رو زدم دیگه تا اینجا آومده بودم باید صحرار رو‌ میدیدم ..
خوب بود که داشتم میرفتم سربازی اینجوری حرف و حدیث ها کمتر میشد ..
مادربزگ توی حیاط بود و به مرغ و خروس ها دونه میداد ، چشام دنبال صحرا بود ..
با صدای مادر بزرگم به خودم آومدم که گفت :
+صحرا رفته حموم ‌..
با تعجب بهش نگاه کردم ..از کجا فهمیده بود که دنبال صحرا میگردم ؟
رفت زیر تنها درخت تو حیاط نشست و گفت : بیا اینجا پسرم بیا بشین ‌.. رفتم و کنارش نشستم ... سطل دونه ها رو گذاشت کنارش و بهم نگاه کرد و گفت : شهاب تو از این دختر خوشت میاد ؟
تعجب کردم یعنی صحرا به مادر بزرگ چیزی گفته بود ..
ننه دستهاش رو به هم مالید و گفت : از نگاههای تو و صحرا فهمیدم همدیگرو دوست دارید ،
من نگاه آدمای عاشق رو میشناسم ط نگاهای تو مثل نگاهای حاج آقا خدابیامرزه اونم همینجوری بهم نگاه میکرد ... دیشب از صحرا پرسیدم ولی خوب اون دخترو که خوب میشناسی کم رو و خجالتیه چیزی نگفت ...
حالا میخوام حرف دل تو رو بشنوم ...
مادربزرگ همینجوری بهم زل زده بود و منتظر بود جوابشو بدم .. سوالش خیلی یهویی بود و نمیدونستم چی بهش بگم ..
نمیدونستم بهش میگفتم و از این موضوع با خبرش میکردم بهتر بود یا نمیگفتم ..
مادربزرگ سرش رو جلوتر و آورد و گفت :چیه نکنه تو هم مثل صحرا روت نمیشه چیزی بگی ؟ پسرم اگه از صحرا خوشت میاد بگو ..کی از تو بهتر من از خدامه صحرا زن تو بشه ..
با شنیدن این حرف نفس آسوده ای کشیدم ، انگار اینجوری راحت تر میتونستم حرف بزنم
کلافه دستی به موهام کشیدم و در حالی که از خجالت داشتم آب میشیدم گفتم : میخوام صحرا زنم بشه ، میخوام خوشبختش کنم ، این دختر خیلی دلش شکسته میخوام دیگه خنده رو لب هاش بشینه ، من داشتم حرف میزدم که ننه اشک از گوشه ی چشماش سرازیر شد ...
دستش رو گذاشت رو دستام و گفت : میخوام قبل از مردنم صحرا سر و سامان بگیره ..
خیلی تنهاست این ملیحه خدا نشناس نمیذاره پدرش یه ذره به این دختر محبت کنه ، چند بار رفت خونشون اینقدر حرفهای بد به این دختر بیچاره زده بود که با چش گریون برگشت خونه .. به صحرا گفته بود تو هم یکی هستی عین مادرت ..صحرا هم بهش حرف زده بود اونم شکایتشو کرده بود به باباش و بیچاره کلی کتک خورده بود ..
اینها رو که میشنیدم خیلی ناراحت میشدم دلم کباب میشد براش ..
مادر بزرگ دستمو فشرد و گفت : شهاب این دخترو خوشبخت کن ... بهش لبخند زدم و گفتم قول میدم خوشبختش کنم بذار یکم کارهای سربازیم درست بشه بعد ...
میخواستم حرف رو ادامه بدم که در حمومی که تو حیاط بود باز شد و صحرا با اون حوله ای که پیچیده بود دور موهاش از حموم آومد بیرون لپ هاش بخاطر آب گرم قرمز شده بود و این خیل جذابش کرده بود ، از مادربزرگ خجالت کشیدم ، نمیتونستم زیاد نگاش کنم ..
مادربزرگ گفت : صحرا دخترم شهاب صبح میخواد بره سربازی اومده خداحافظی کنه ... صحرا سرشو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد و به آرومی بهم لبخند زد ، میدونستم اونم مثل من دلتنگ میشه .. از نگاهش میفهمیدم که از رفتنم ناراحته ... رومو از صحرا گرفتم و به مادربزرگ نگاه کردم و گفتم : سعی میکنم زود برگردم شما فقط مواظب خودتون باشید .. یکم دیگه موندم و خداحافظی کردم ... از در خونه ی مادربزرگ که رفتم بیرون ، بغض جلو گلوم رو گرفته بود هنوز نرفته دلتنگ صحرا شده بودم خدایا چیکار باید میکردم ...
از سر بی حوصلکی یکم تو روستا چرخ خوردم ، میخواستم یکم حالم بهتر بشه و بغض گلوم کمتر بشه ، برام جالب بود اینجوری عاشق صحرا شده بودم .. شب رو تا دیر وقت نخوابیدم ، بیقرار بودم از اینکه فردا از این روستا و از صحرا دور میشدم بی خوابم کرده بود ‌..
نزدیکی های صبح خوابم برد ولی زود بیدار شدم نباید از مینی بوس جا میموندم ..
ساکمو برداشتم .. مادرم جلو در وایساده بود و گریه میکرد ، پدرم هم معلوم بود ناراحته اما غرورش اجازه نمیداد گریه کنه ط‌علی هم که مثل همیشه بدون احساس بود ... روبرو پدرم وایسادم و گفتم اگه میشه هر روز به مادربزرگ سر بزن شاید چیزی لازم داشته باشن ..
با گفتن این حرفها چشمم به اخم های مادر افتاد اشکشاشو پاک کرد و آب بینیش رو کشید بالا و گفت : الانم بیخیال اونها نمیشی پسرم به فکر خودت باش اونها جاشون امنه ...
دیگه نمیخواستم چیزی بگم ، میدونستم‌ مادر فوری شروع میکرد و بحث میکشوند به صحرای بیچاره .. ساکم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون ...
رفتم سر خیابون چند تا از پسرهای دیگه ی روستا هم بودن قرار بود با هم بریم ..
به عباس و هاشم دست دادم و احوالپرسی کردم و سوار مینی بوس شدیم و راه افتادیم ...
هر چی از روستا دورتر میشدیم بیشتر حالم گرفته میشد ... عباس و هاشم بر عکس من روحیه شون خوب بود ، لبخند کجی زدم و با خودم گفتم :حتما کسی رو از ته دل دوست ندارین که الان جاش گذاشته باشید ..
از پنجره ی مینی بوس بیرون رو نگاه میکردم همه جا سرسبز بود و قشنگ ،‌ داشتم میرفتم طرف شهر ، با خودم گفتم : بعد از اینکه نامزد کردیم حتما دست صحرا رو میگیرم و میارم شهر و همه جا رو بهش نشون میدم صحرا ، تا حالا نیومده بود شهر اگه میاوردمش حتما خیلی خوشحال میشد ...
با یادآوری چهره ی زیباش چشامو بستم و کم کم چشام گرم شد و خوابم برد .. دیشب رو اصلا نتونسته بودم بخوابم...
چند ساعتی گذشته بود که بلاخره رسیدیم ..
من و هاشم و عباس باهم رفتیم طرف پادگان اونجا شلوغ بود و کلی سرباز دیگه هم آومده بودن .
بلاخره کارمون شروع شد ، روز های آموزشیمون شروع شد ...
هر روز که میگذشت برام خوشایند بود و اینجوری میتونستم زودتر صحرا رو ببینم ، دلم براش یه ذره شده بود اما کاری نمیتونستم بکنم باید تحمل میکردم ...

چند وقتی گذشته بود ... بالاخره بعد از یه مدت بهمون مرخصی دادن .. دل تو دلم نبود ..از اینکه قرار بود برم روستا خیلی خوشحال بودم ، صبح بعد از گرفتن مرخصی از پادگان زدم بیرون جلو ترمینال به دست فروشها نگاه میکردم ..چشمم به شال قرمزی افتاد که روی دست فروشنده بود و داشت داد میرد .. شال و روسری های ارزون بیاین ببرین برای خانمتون دست خالی نرید ...
همینجوری به دستفروش زل زده بودم و به حرفهاش گوش میدادم .. یاد صحرا افتادم و اون رو با اون شال قرمز رنگ تصور کردم ..حتما خیلی بهش میومد
..ساکم رو برداشتم و رفتم پیش دستفروش ، شال رو خریدم یه لبخند زدم و توی ساکم جاش دادم جایی که کسی نبینه .‌‌
حس خیلی خوبی داشتم ، با ذوق سوار مینی بوس شدم و رفتم طرف روستا ..میدونستم صحرا هم از دیدنم خوشحال میشه ، نمیتونستم بخوابم از ذوق دیدن صحرا خواب به چشام نمیومد ..همینجور از پنجره به جاده نگاه میکردم ..
به روزهایی که بتونم صحرا رو با خودم بیارم شهر فکر میکردم .. با همین فکر و خیال ها مسافت رو طی کردم ..
بعد از سه ساعت رسیدیم ..سر جاده پیاده شدم حالا باید یکم راه رو پیاده میرفتم .
کوله ام رو گذاشتم رو پشتم ...تو تنم لباس سربازی بود دوست داشتم صحرا منو با این لباس ببینه برای همین قبل از رفتن به خونه ی خودمون میخواستم برم خونه ی مادربزرگ ، تو مسیر خیلی از آشناها رو می دیدم و احوالپرسی میکردم ..دعا میکردم ملیحه جلو در نباشه حتما تا الان بچه ش به دنیا آومده بود ..
رسیدم در خونه ی مادربزرگ خدا رو شکر خبری از عمو و زنش نبود ... چقد برای رسیدن به این لحظه روز شماری کرده بودم ..
چند ثانیه بعد مادربزرگ درو باز کرد .. با دیدنم آغوشش رو باز کرد و بغلم کرد و شروع کرد قربون صدقم رفتن ..منم حسابی بغلش کردم دلم براش خیلی تنگ شده بود ...
همینجور که مادربزرگ رو بغل کرده بودم یه لحظه صحرا رو دیدم که سریع از در اومد بیرون انگار صدای قربون صدقه های ننه رو شنیده بود .. همینحور بهش نگاه میکردم لبخند روی لب هاش نشسته بود و با ذوق نگاهم میکرد ...
چقد دلم براش تنگ شده بود ..از مادربزرگ جدا شدم ..صحرا اومد طرفم ‌، دوست داشتم اون رو هم مثل ننه حسابی بغل کنم اما خوب شرایطش نبود ..صحرا روبروم وایساده بود بهش سلام کردم و اونم با همون حیای همیشگی که لپ هاش بخاطر ش قرمز میشد بهم سلام کرد و یه نگاه از سر تا پا بهم انداخت ‌.‌. داشت به لباسهام نگاه میکرد ...

به هم نگاه میکردیم ، با شنیدن صدای ننه که میگفت : نکنه میخواین تا صبح اینجوری به هم نگاه کنید ؟ به فکر من پیرزن باشید با این پا درد نمیتونم سر پا وایسم ..خندم گرفته بود صحرا هم به سختی جلو خندش رو گرفته بود...
رفتیم تو خونه نشستیم ..صحرا برام چای و کلوچه آورد ...گهگاهی به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم .. دیگه ننه از حال و روزمون خبر داشت ..
دوست داشتم شالی که براش خریده بودم رو بهش بدم ولی از ننه خجالت میکشیدم ..
یکم دیگه موندم .. دل کندن سخت بود ولی باید میرفتم خونه .. پوتین هام رو پوشیدم و بندشون رو سفت کردم ‌..
صحرا گوشه ی در وایساده بود و بهم نگاه میکرد .. لبخندی زدم و گفتم : ننه یه هفته اینجام بازم میام بهتون سر میزنم میخواستم صحرا بشنوه .. یبار دیگه بهش نگاه کردم نیشش حسابی باز بود معلوم بود از شنیدن این حرف خوشحال شده بود ... از اینکه اینجوری از دیدن و بودنم خوشحال بود خیلی حس خوبی بهم میداد ..
خداحافظی کردم و از در زدم بیرون ،،
وقتی رسیدم تو کوچمون مادر جلو در پیش زن همسایه نشسته بود ‌‌با دیدنم از جاش بلند شد و با گریه اومد سمتم و بغلم کرد .. انگار همه دلتنگم بودن ...
پدر و علی هم از دیدنم خوشحال شدن ‌مادر یه شام درست و حسابی برام درست کرد و هر چی داشت میذاشت جلو دستم تا بخورم ...
بعد از خوردن شام پدر گفت : یه سر بریم خونه ی ننه از دیدنت خوشحال میشه ..نمیدونستم چجوری بگم که قبل از اومدن به اینجا رفتم و بهشون سر زدم میدونستم مادر بدش میاد ‌ولی چاره ی نبود مادر باید کم کم میفهمید که من صحرا رو دوس دارم و قراره عروسش بشه باید از این سخت گیری هاش دست برمیداشت ...
به پدر گفتم :,من سر راه که اومدم خونه ی ننه تو مسیرم بود یه سر زدم بهشون ...پدر سرش رو به علامت تحسین تکون داد و گفت :کار خوبی کردی پسر ..مادرم خیلی دلتنگت و دلواپست بود ..
نگاهم به مادر بود که تو چشام نگاه میکرد و حرص میخورد اما انگار از پدر ترسید و چیزی نگفت ,,
خدا روشکر به خیر گذشت ‌‌... یه حموم کردم و رفتم سراغ ساکم با دیدن شال قرمز رنگ لبخند رو لب هام نشست فردا حتما یه راهی پیدا میکردم و شال رو بهش میدادم .. تموم فکر و ذکرم شده بود صحرا .. تا دیر وقت بهش فکر میکردم ‌‌هر لحظه دوست داشتم کنارم باشه و بغلش کنم ... با فکر کردن بهش کم کم چشام سنگین میشد و ‌‌..
و خوابم میبرد ..
صبح زود از خواب بیدار شدم ، اگه از غرغرای مادر نمیترسیدم همون لحظه میرفتم خونه ننه اما نمیشد .. علی کوسفندها رو راه انداخت که ببره صحرا ، پدر هم رفت سر زمین من موندم و مادر ‌کاش باهاش حرف میزدم ‌‌دوست داشتم از صحرا براش بگم اونم با جون و دل قبول کنه ... همینحور تو حال نشسته بودم .. یه دستی به موهای تراشیدم کشیدم ، قیافم با اون سر کچل خیلی خنده دار شده بود ..
مادر خونه رو جمع میکرد و بعد با جارو دستی شروع کرد جارو کردن خونه ، با نیش باز بهم نگاه کرد و گفت : پس بیشتر دلتنگ ننه ت شدی تا من ؟؟
با خودم گفتم ای بابا : شروع شد دیشب پیش پدر نتونسته بود حرف بزنه حالا تنها گیرم آورد پوزخندی زدم و گفتم : خدا بهت رحم کنه شهاب ‌‌
رو به مادرم گفتم : این چه حرفیه مادر خونشون سر راه بود یه سر بهشون زدم ..
جاروش رو ادامه داد و گفت : پسرم یکم به فکر خودت باش ..تو اون ملیحه رو نمیشناسی ، یه هفت خطیه که نگو فردا پس فردا صدتا حرف در میاره برات ، کسی نمیدونه تو بخاطر ننه ت میری اونجا ‌‌، دختر عموت بزرگ شده دیگه اونجا نری بهتره ، بذار اون دختر شوهر کنه بعد هر چی دلت خواست برو به ننه ت سر بزن و بعد یه لبخند کجی زد و کفت : البته اگه کسی پیدا بشه اون دختره رو بگیره ..خدا کنه زودتر بره سر زندگیش تا من یکی خیالم راحت بشه ‌..
شنیدن این حرف مادر حسابی اعصابم رو به هم ریخت ، این چه حرفهای بود که میزد دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با عصبانیت گفتم : مادر تو نمیخوای دست از سر اون دختر بیچاره برداری ؟؟ اصلا نمیگی این حرفهای که میزنی گناهه ؟ اون دختر به اون پاکی چرا اینجوری پشت سرش حرف میزنی ..
مادر دستی به روسریش کشید و گفت :وای خدای من باز این پسر پیداش شد و دوبار وکیل این دختر شد ، اخه پسر من تو چیکار به این دختر داری قضیه مادرش رو که همه میدونن به نظرت کی حاضر میشه دختر اون مادرو بگیره ؟
با عصبانیت گفتم : چرا نگیره ؟ اون دختر چیکار داره به مادرش مهم اینه که صحرا خودش پاک و با حیاس ..
بعد از خوردن نهار یکم استراحت کردم ، مادر هم گرفت خوابید ‌، همین که دیدم مادر خوابه رفتم سراغ ساکم و شال رو تا کردم و‌ گذاشتم تو لباسم و از خونه زدم بیرون .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، حسابی دلتنک صحرا بودم ..
با دیدن ملیحه جلو در سر جام میخکوب شدم ولی فوری خودم رو جمع و جور کردم نمیخواستم بفهمه از دیدنش ترسیدم اینجوری بیشتر بهم شک میکرد ‌، نفس حبس شدم رو زدم بیرون و رفتم طرفش بهش لبخند زدم و‌ گفتم سلام زن عمو و بعد باهاش احوالپرسی کردم ...
با خوش رویی جوابم رو داد .. به شکمش نگاه کردم خبری از اون شکم بزرگش نبود ‌‌.. گفتم بسلامتی بچه تون به دنیا اومد ‌‌؟
دست گذاشت رو شکمش و گفت : آره دو هفته س نمیخوای دختر عموت رو ببینی ؟ این دختر عموی کوچکت از صحرا خیلی قشنگتره و بعد یه لبخند معنا داری زد که اصلا خوشم نیومد ‌‌..
به حرفهاش ادامه داد و گفت : اومدی به ننه ت سر بزنی برو حتما از دیدنت خوشحال میشن این مدت که نبودی دوتاشون اصلا روحیشون خوب نبود ...
میدونستم یه چیزهای فهمیده و داشت تیکه
می نداخت ، ولی چیزی بهش نگفتم نمی‌خواستم سر لج بیفته ، ملیحه گفت : بچه م گریه میکنه برم خونه تو هم به کارهات برس ‌، با این اخلاق بدش و قیافه ی اخموش از اینکه بهش کمک میکردم پشیمون شدم همون عمو با بداخلاقی باهاش رفتار کنه حقش بود ..
در خونه نیمه باز بود در زدم و یه یا الله ی گفتم و رفتم تو حیاط ..
صحرا از در آشپزخونه اومد بیرون با اون دستای کفیش معلوم بود داشت ظرف میشست ..
با دیدنش حرفهای ملیحه یادم رفت ، انگار دیدن صحرا هر جوری باشه می ارزید ..
مادربزرگ خواب بود و این خیلی خوشحالم میکرد ، به صحرا نزدیک شدم ولی صحرا خودش رو عقب کشید ‌‌بهش گفتم :‌ ازم میترسی ؟؟
سرش رو به دو طرف تکون داد .
+پس چی ؟ حس میکنم منو میبینی راحت نیستی ..
_با همون چهره ی مظلومش تو چشام نگاه کرد آب دهنش رو قورت داد میخواست حرف بزنه اما چیزی نمیتونست‌ بگه ..
میدونستم روش نمیشه چیزی بگه سن زیادی هم نداشت نمیخواستم اذیتش منم ..
دست کردم تو جیبم و شالی که براش خریده بودم رو گرفتم جلوش و آروم گفتم : برای تو خریدم میدونم بهت میاد ...لبخند رو لب هاش نشست لبخندی که حسابی زیباش میکرد و شبهای که تو پادگان بودم این لبخند و‌چهره ش خواب رو از چشام میربود ...
 


با ذوق شال رو ازم گرفت و تو چشام نگاه کرد اشک تو چشاش جمع شده بود ..
معلوم بود حسابی ذوق کرده ، میدونستم این سالها بجز من و ننه کسی بهش محبت نکرده بود اینجوری که میدیدمش بیشتر دلم براش میسوخت ‌..‌ بهم نگاه کرد و ازم تشکر کرد ‌
آروم گفتم میشه سرت کنی ؟
میخوام ببینم ..
بدون اینکه چیزی بگه شال رو باز کرد و انداخت روی سرش ، با اینکه روسری خودش زیرش بود ولی خیلی بهش میومد ، صورت سفیدش با اون شال خیلی زیبا شده بود‌‌ ، به سختی جلو خودم رو گرفتم که بغلش نکنم آخه از عقب کشیدنهاش میدونستم دلش نمیخواد بهش دست بزنم ..
شاید بخاطر کارهای مادرش میترسید برای همین منم جلو ی خودم رو میگرفتم ..
صدای ننه میومد که صحرا رو صدا میزد ..
سریع از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم پیشش ...
باز هم با روی باز بهم لبخند زد و دعام میکرد
یک ساعتی رو‌ اونجا موندم میخواستم برم که صدای عمو میومد ، جلو آشپزخونه با صحرا حرف زد و بعد آومد تو خونه ...
باهام احوالپرسی کرد ،‌شانش آوردم پیش صحرا نبودم یکم ازش میترسیدم اخلاقش زیاد خوب نبود ..‌
ولی خوب از اینکه میومدم دیدن ننه چیزی نمیگفت ، انگار شک نمیکرد که صحرا رو دوست دارم ..
قبل رفتن عمو‌‌ بدون اینکه به صحرا نگاه کنم خداحافظی کردم و رفتم خونه ...
...کم کم مرخصیم داشت تموم میشد تو این هفته هر روز میرفتم و صحرا رو و میدیدم ، صبح زود راه افتادم طرف پادگان دیگه نتونستم برم و به صحرا سر بزنم ....
روزهای سربازیم میگذشتن و هر چند وقت یبار میومدم چند روز می موندم ...‌ هر روز بیشتر از قبل عاشق صحرا میشدم ، صحرا هم عاشقم بود و از دلتنگی هاش میگفت ...
بعضی وقتها از ملیحه حرف میزد از اینکه نمیذاشت عمو به صحرا محبت کنه و میخواست عمو همیشه دور و بر دختر خودش باشه ، منم از صحرا میخواستم تحمل کنه ...
وقتی میرفتیم سر خونه زندگی خودمون دیگه نمیذاشتم کسی صحرا رو اذیت کنه ، وقتی اینجوری حرف میزدم آرامش رو تو چشای صحرا میدیدم و این خیلی خوشحالم میکرد ..
یه سال از سربازی رفتنم گذشته بود ..
سعی میکردم کاری نکنم که یه وقت اضافه خدمت بخورم .. میخواستم زود تموم بشه که کنار صحرا زندگیم رو شروع کنم ..
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : raghsekhoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

1 کامنت

  1. نویسنده نظر
    سونيا
    به نظر من شهاب در اين داستان يعني رقص خون خودشو به مظلوم بازي زده و باعث كشته شدن صحرا شده ...
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه zczvrx چیست?