رقص خون 3 - اینفو
طالع بینی

رقص خون 3

شوهرش پسر مش کاظمه میشناسیش که ...
متعجب گفتم : نکنه احمد رو میگی اون که سنش بالا بود اونکه بیشتر از ده سال از صحرا بزرگتره ، خدای من دارم دیونه میشم تو رو خدا بگید که دارم خواب میبینم .. یعنی چی که صحرا راضی شده همچین کاری رو در حق خودش بکنه ، احمد که تازه از زنش جدا شده بود .. چرا اینقدر برای ازدواج عجله داشت
اصلا صحرا هیچی شماها چطوری دلتون اومد همچین ظلمی رو در حقش بکنید ‌..
اعصابم خیلی خراب بود دست و‌ پاهام از شدت عصبانیت می لرزید نمیدونستم چیکار کنم دستای مادربزرگ رو گرفتم و گفتم : تو رو خدا بگید که عروسی نکردن .. شاید هنوز امیدی باشه ..
مادربزرگ که اشکاش سرازیر شده بود تو چشمام نگاه کرد و‌ گفت : صحرا دوهفته س عروسی کرده و زن احمد شده و تو‌ خونه ی اونه ،
شهاب دیگه صحرا یه زن شوهر داره و درست نیست تو اسمشو بیاری ازت خواهش میکنم کاری نکنی که کسی پشت سر اون دختر حرفی بزنه ..
دیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرم به پشتی تکیه دادم و دستم رو گذاشتم روصورتم و با صدای بلند شروع کردم گریه کردن ...
بغض بهم اجازه نمیداد به راحتی حرف بزنم به سختی و با صدایی که همراه با گریه و زاری بود گفتم : مادربزرگ من التماست کردم کمکم کنی من که بهت گفتم چقدر صحرا رو دوست دارم .. تو بزرگ ما بودی باید کمکمون میکردی نباید میذاشتی صحرا این کارو با خودش و من بکنه اونم منو دوست داشت اون از لج و‌ از ترس اینکارو کرده .. چرا کمکمون نکردی ...
+ مادربزرگ گفت : بخدا خیلی با صحرا صحبت کردم اما قبول نکرد ، میگفت نمیخوام برای شهاب درد سر درست کنم .. نمیتونم یک عمر حرفها و طعنه های زن عمو و بقیه رو تحمل کنم .. میگفت : اینجوری راحت ترم ، منم که دیدم خودش راضیه دیگه نمیتونستم کاری بکنم ...
گریه امونم نمیداد ، از همه دلگیر بودم از مادرم از پدرم .. از صحرا از همه ..
دوست داشتم میمردم و این روزا رو نمیدیدم ساکم رو برداشتم و بی تفاوت به صدای مادربزرگ که میگفت : شهاب کجا میری بمون پسرم یه چیزی بخور بعد برو از خونه زدم بیرون ...
جلوی در با ملیحه روبرو شدم ، حالم از اونم به هم میخورد با اون لبخند روی لبش بیشتر اعصابم رو خراب میکرد شانس آورد چیزی نگفت و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرش بیارم ...
با اخم بهش نگاه کردم و از کنارش رد شد میخواستم برم و به مادر و پدرم بگم چرا این بلا رو سرم آوردن .. سرگردان بودم دوست داشتم برم در خونه ی صحرا و داد بزنم و بگم چرا تنهام گذاشتی اما دلم نمیومد براش حرف درست بشه .. نفسم به سختی بالا میمود ...

با حالی داغون و آشفته از کوچه پس کوچه های روستا میگذشتم ، انگار تموم غم های دنیا رو قلبم سنگینی میکرد ..
با خودم میگفتم : یعنی صحرا الان کنار یه مرد دیگه به جز منه ..
صحرای مظلوم و دوستداشتنی من چطور میتونه کنار اون مرد زندگی کنه .. کنار کسی که دوستش نداشت ..
از همه بدم‌ میومد حتی از خودم ..
من فقط میخواستم خوشبختش کنم اما باعث بدبختیش شدم ، شاید اگه من تو زندگیش نبودم مجبور نمیشد به این زودیها ازدواج کنه ..
میدونم از این همه حرف و‌ حدیث خسته شده بود ، اما با تموم اینها ازش دلگیر بودم ، نباید باهام این کارو میکرد نباید به این زودی جا میزد ساکمو انداختم روی شونه م ، با نفرت به لباسهای سربازیم نگاه میکردم ، شاید اگه سربازی نمیرفتم و اینجا بودم اگه میمردم هم اجازه نمیدادم این کارو بکنن اما الان چکار باید بکنم ...
صحرا یه زن شوهر داره ، تو روستا نمیشه حتی تو چشم زن شوهردار نگاه کرد و اگه کسی کاری بخواد بکنه مثل مادر صحرا از این روستا بیرونش میکنن تازه اگه شانس بیاره و فرار کنه و‌ نکشنش ، انگار به بن بست رسیده بودم کاش خواب بودم از خواب بیدار میشدم و میدیدم همه چیز کابوسه ، اما اینجوری نبود همه چیز واقعیت داشت و من خودمو بیچاره ترین آدم دنیا میدیدم ..
با صدای پیرزن همسایه به خودم اومدم ..
بهم سلام میکرد .. به سختی بهش لبخند زدم و‌ گفتم‌ : سلام مادر جان .. دستاشو پشتش گذاشته و‌ گفت : قربونت برم پسرم خوش اومدی حتما مادرت خیلی از دیدنت خوشحال میشه ..
آهی کشید و با حسرت گفت : خدا حفظت کنه پسرم کاش یه روز پسر منم مثل تو از دور میومد و‌ من قبل از مردنم یکبار دیگه میدیدمش نمیدونم زنده ست یا مرده .. داغ نبودش پیرم کرده ... پسرم هیچ چیز نمیتونه به اندازه ی بی خبری از فرزند یه مادر رو از پا در بیاره ..
دستی به لباسم کشید و گفت : محمد وقتی آخرین بار رفت اینجور لباسی پوشیده بود ..
_ خوب پسرم برو برو پیش مادرت که چشم به راهته منم برم به کارام برسم .
کوکب خانم رفت سالها بود پسرش مفقود شده بود و هر روز براش اشک میریخت ..
پیر شده بود و‌کمرش خم و آروم راه میرفت ..
دلم براش سوخت ، به در خونه مون نگاه کردم یاد مادر و‌کاری که باهام کرده بود افتادم کاش منم گم میشدم و هیچ وقت بر نمیگشتم اینجا چقدر راحت تونستن دلمو بشکنن و زندگیم رو نابود کنن از دستشون دلگیر بودم اینقد که دوست نداشتم ببینمشون ...
 


بالاخره به در خونمون رسیدم ، قبلنا خیلی پدر و‌ مادرمو دوست داشتم ولی الان اینقدر ازشون دلگیر بودم که حتی دوست نداشتم ببینمشون ...
در خونه باز بود با اکراه وارد شدم ، مامان سر حوض نشسته بود و لباس میشست
با دیدنم فوری از جاش بلند شد ، دستاشو با دامنش پاک کرد و با ذوق گفت :
خدای من دارم خواب میبینم ...
قربونت برم پسرم ، چقد چشم‌ به در بودم تا بیای و بعد اومد طرفم میخواست بغلم کنه خودمو‌کنار کشیدم اصلا تو حالی نبودم که حتی بخوام نقش بازی کنم و با مامان خوب رفتار کنم ..
میدونستم اخمام حسابی تو همه و از چهره م میفهمید که اعصاب درست و حسابی ندارم ولی نمیخواست به روی خودش بیاره ، دستاش رو که میخواست دور گردنم حلقه کنه رو آورد پایین و گفت : خوش آومدی پسرم خوش اومدی بیا تو .. و خودش جلوتر ازم راه میرفت
بدون حرفی ساکمو جلوی در گذاشتم و نشستم و بند پوتین هام رو باز کردم .
بغضی لعنتی که تو گلوم داشتم نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود .. نمیخواستم دس دس کنم باید حرف میزدم ‌، مامان فوری رفت و سماور روشن کرد و گفت : قربون پسر خوش قیافه م برم .. بابات بفهمه اومدی خیلی خوشحال میشه دوماهه ندیدیمت نگفتی یجوری مرخصی بگیری بیای مردیم اینقد چشممون به در بود ..
مامان حرف میزد و‌ من هنوز یه کلمه نگفته بودم .. به پشتی تکیه دادم ..
آهی کشیدم و به سختی دهن باز کردم و گفتم : چرا باهام این کارو کردی ؟
چطوری دلت اومد دلمو بشکنی ؟
الان خیلی خیالت راحته ؟
عذاب وجدان نداری ؟
دلت برای اون دختره بیچاره نمیسوزه ؟
چطوری از خدا نمیترسی ؟
حالا من بدون صحرا چکار کنم ؟
به تو هم‌ میگن مادر !؟
مامان چیزی نمیگفت و همینحور خودش رو با قوری و سماور مشغول کرده بود‌
یکم صدام و بردم بالا و‌ گفتم :حرف بزن مادر : چرا این بلا رو سرم آوردی ؟
حالا من چکار کنم ..حالا چطوری زندگی کنم ؟
مامان که انگار یکم رنگش پریده بود بهم نگاه کرد نمیدونم شاید ترسیده بود
اما این ها برا من مهم نبود اینقد از دستش عصبانی بودم که میتونستم‌ کل خونه رو به هم بریزم ..
مامان آب دهنش رو قورت داد و روسریش رو باز و بسته کرد و گفت :
چه خبرته شهاب هنوز نرسیده داری اینجوری رو سرم داد میزنی ، من چکار کنم اون دختر خودش قبول کرد و ازدواج کرد اصلا از کجا معلوم که از اول اون رو دوست نداشته ؟
یه چیزی بود تموم شد رفت الانم صحرا سر خونه زندگیشه و حسابی سرگرم شوهرشه ...
مامان یه چای برام ریخت و با لبخند کجی که گوشه ی لبش نشسته بود گفت : این حرفها رو تموم کن شهاب ، به یاری خدا چند وقت دیگه سربازیت تموم بشه تو هم مثل صحرا باید سر و سامان بگیری ، کلی دختر تو این روستا هست که آرزوشونه تو فقط لب تر کنی تا زنت بشن پس دیگه غصه ی چیزای بی ارزش رو نخور...
مامان که اینجوری حرف میزد بیشتر اعصابم به هم میریخت چقد زدن این حرفها براش راحت بود ..چای رو گذاشت جلو دستم .. با حرص گفتم :چرا فکر میکنی همه چیز به این راحتیه ؟
پس عشقی که بهش داشتم چی ؟
خیال اینکه یه وقت من بخوام زن بگیرم و از سرت بیرون کن ، مردنم رو شاید ببینی ولی هیچ وقت دامادی من رو نمیبینی .. به خاطر این کارت هیچ وقت نمیبخشمت .. من نمیبخشم خدا هم نمیبخشده تو دل من و صحرا رو شکستی ما میتونستیم یه زندگی بی دردسر کنار هم داشته باشیم ولی تو و پدر بهمون ظلم کردین .. دیگه بغضم ترکیده بود اسم صحرا که میومد اشک از چشمام جاری میشد ... چای رو پس زدم و سرمو‌ گذاشتم روی زانوهام دوست داشتم اینقد با صدای بلند داد بزنم تا نفسم بند بیاد ...
مامان اما انگار زیاد هم ناراحت نبود شاید فکر میکرد یه مدت اینجوری ناراحتم و تموم‌ میشه ..
انگار از اینکه صحرا ازدواج کرده بود خیالش راحت بود ..
از جام بلند شدم شروع کردم راه رفتن تو حیاط .. کلافه بودم دلم برای صحرا تنگ شده بود چقدر برای دیدنش لحظه شماری کرده بودم ..حالا میدونستم‌ فاصله ی زیادی باهاش ندارم ولی نمیتونستم‌ ببینمش ...
میخواستم ساکم رو بر دارم و برگردم پادگان ولی بدون دیدن صحرا نمیتونستم
تو همین فکر و‌خیال ها بودم که در باز شد و پدر وارد حیاط شد ..
گوسفندها رو وارد طویله کرد و بعد یه دفعه سرشو برگردوند و متوجه حضور من شد .. از اونم بدم‌ میومد همشون بهم ظلم کرده بودن و نمیتونستم‌ ببخشمشون ..
بابا خندید و با ذوق گفت : تویی شهاب دارم درست میبینم ؟ و بعد اومد طرفم روی سکو‌ نشسته بودم از جام تکون نخوردم ، بابا روبروم وایساده بود انگار از این بی محلیم تعجب کرده بود ، متعجب دستشو آورد جلو و گفت : سلام پسر .. دستهای زبرش رو‌ تو‌ دستم گرفتم و بهش سلام کردم .. دوست نداشتم زیاد باهاش حرف بزنم دستشو گذاشت رو شونه م و گفت : این دفعه دیر اومدی خیلی نگرانت شدیم ولی خوب خدا رو شکر که الان اینجایی ...

سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم
تو‌ چشام نگاه میکرد میدونستم به خاطر گریه قرمز شده بودن ..
سرشو آروم تکون داد و‌ گفت : چی شده ؟ نکنه گریه کردی ؟
بعد یه دستی به سیبیلش کشید و گفت : نه بابا گریه چیه مرد که گریه نمیکنه .. بگو‌ببینم کی اومدی !؟
چیزی نگفتم مادر که اومده بود تو حیاط رو به بابا گفت : یک ساعتی میشه که اومده ولی انگار اعصاب درست حسابی نداره ..
انگار ما صحرا رو به زور شوهر دادیم اون دختر براش خواستگار اومده و با رضایت خودش ازدواج کرده اصلا شاید اون دختر اون مرد رو دوست داشته .. گناه ما چیه نمیدونم والا ...
پدر بعد از کمی مکث گفت : ای بابا باز نرسیده میخواد شروع کنه ، اون دختر الان سر خونه زندگیشه دست از سرش بردار ، اعصاب ما رو هم خراب نکن .. بعد پوزخندی زد و گفت : نکنه واسه اون گریه کردی ؟!
صحرا با رضایت خودش ازدواج کرد الانم خیلی خوشحاله و سر خونه زندگی خودشه تو هم دیگه حق نداری دوربرش بچرخی ، بچسپ به زندگی خودت و بعد رفت کنار حوض کوچک کنار شیر آب و دست و صورت و پاهاش رو شست و گفت : زن برو سفره رو بچین که از گشنگی روده کوچکه روده بزرگه رو خورد .. مامان رفت تو خونه بابا هم کار خودش رو انجام میداد انگار خیلی از اتفاقی که افتاده بود خوشحال بودن ..
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و لباس هامو گذاشتم تو یه گونی و ساکم رو برداشتم ، مامان با چهره ای ترسیده جلو درو گرفت و گفت : کجا شهاب .؟
+ دستشو پس زدم و گفتم برو کنار ..
_ گفت : کجا میری ؟
پدر که پشت در بود و‌ گفت : چه خبره کجا داری میری ؟
لبخند کجی زدم و‌ گفتم : مگه براتون مهمه ؟
مگه من و بود و نبودنم مهمیم ؟
اگه براتون ارزش داشتم این کارو باهام نمیکردین ، مادر ساکمو گرفت و گفت : آخه تو تازه اومدی دوباره میخوای بر گردی پادگان ؟
+ ابرویی بالا انداختم و گفتم : نه پادگان نمیرم ، ولی تو این خونه هم نمیمونم ‌دیگه باهاتون کاری ندارم من فک میکنم نه پدر دارم نه مادر .. دست مامان رو گرفتم و از جلو در زدمش کنار حالا پدر بود که جلوم وایساده بود ..
اینقد عصبانی بودم که اصلا از پدرم نمیترسیدم .. سرمو تکون دادم و گفتم : برو کنار ..
بابا داد زد چته ؟ پرو‌شدی ..
پوزخندی زدم و گفتم : اگه پرو بودم و بهتون بی احترامی میکردم که این بلا رو سرم نمیاوردید ‌...

دست پدر رو هم زدم کنار و گفتم : من با شما دیگه کاری ندارم از این به بعد با مادربزرگ زندگی میکنم اینجوری اونم دیگه تنها نیست .. شماهم که دیگه خیالتون راحته صحرایی وجود نداره که بخواد عروستون بشه ..
پس با منم کاری نداشته باشید ، فکر کنید اصلا من مردم کفشهامو پوشیدم و لباسهام رو برداشتم و با دلی پر از غم از خونه زدم بیرون .. به خونه یه نگاه انداختم با خودم عهد کردم که هیچ وقت دیگه پامو تو این خونه نذارم ‌...
از کوچه پس کوچه های روستا گذشتم ، به سختی جلوی اشکامو گرفته بودم ، نمیخواستم مردمی که از کنارم رد میشدن اشکامو ببینن .. همه همدیگه رو میشناختیم اگه با چشمای اشکی میدیدنم کلی سوال پیچم میکردن که چه اتفاقی افتاده .. رسیدم در خونه ی مادربزرگ .. عمو جلوی در بود ، ساک و لباسهام رو گذاشتم زمین و بهش سلام کردم .. عمو بهم دست داد و نگاهی به ساک و گونی دستم انداخت و گفت : چیشده شهاب ؟
دوباره که برگشتی اتفاقی افتاده ؟
ملیحه هم بچه به بغل از در آومد بیرون و با خنده گفت :
به به آقا شهاب خوش اومدی ..
از ملیحه هم متنفر بود انگار همه از اینکه من و صحرا به هم نرسیده بودیم خوشحال بودن ..
با اکراه بهش سلام کردم و به یه لبخند زورکی اکتفا کردم ..
عمو گفت : حتما ننه دوباره از دیدنت خوشحال میشه از وقتی صحرا رفته خیلی تنها شده ..
با اومدن اسم صحرا باز یادم افتاد چه بلایی سرم اومده ..
با صدای ملیحه به خودم اومدم ..
+اره دیگه صحرا که رفته اینجا سوت و کور شده حیف شد نبودی تو مراسمش ..
خیلی خوشگل و خانم شده بود ..
انگار ملیحه میخواست نمک رو زخمم بپاشه ..
عمو چشم غره ی رفت و گفت : حالا ول کن ملیحه الان شهاب چیکار کنه که صحرا خوشگل بوده یا نه و بعد به من گفت :‌برو شهاب برو که ننه خیلی خوشحال میشه ..
با خودم گفتم : ننه رو چند ساعت پیش دیدم ، کاش صحرا هم بود و اونم از دیدنم خوشحال میشد . از عمو خداحافظی کردم و وارد خونه ی مادربزرگ شدم ..
هنوزم چشمام دنبال صحرا میگشت به هر جا نگاه میکردم صحرا رو‌میدیدم جلوی در آشپزخونه وایسادم ، یاد روزایی که صحرا رو‌ اینجا میدیدم افتادم ...
 


دیگه باورم شده بود که همه چیز بین من و صحرا تموم شده ..
هر چند سخت تر از سخت بود ولی باید این وضعیت رو تحمل میکردم باید میسوختم و میساختم ..
به خودم قول دادم که دیگه به کسی دل نبندم و عشق صحرا رو تا همیشه تو قلبم نگه دارم ...
فقط دلم میخواست یک ثانیه دیگه ببینمش ، اگه اینجا بودم نمیذاشتم حتی کسی اسم صحرا رو بیاره حتی اگه از روی جنازم رد میشدن نمیذاشتم صحرا ازدواج کنه ولی الان دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیومد تو این روستا که همه همدیگرو میشناختن نمیتونستم حرفی بزنم که یه وقت برای صحرا بد نشه ...
الان دیگه صحرا شوهر داشت و نمیتونستم اسمشو بیارم ..
صحرا خودشم از اینکه کسی حرفی پشت سرش بزنه میترسید من که نتونستم خوشبختش کنم حداقل نباید باعث بدبختیش میشدم ، کاری که مامانش کرد و حرفهای که پشت سرش زده شد این سالها زندگیشو تلخ کرده بود دیگه من نباید بخاطر دل خودم کاری میکردم که براش مشکلی پیش بیاد ..
شب شده بود ، من و‌ مادربزرگ توی حیاط نشسته بودیم و به آسمون پر ستاره نگاه میکردم و نفس عمیق میکشیدم ، تو خونه احساس خفگی میکردم مادربزرگ هم کنارم نشسته بود دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم : امروز سخت ترین روز زندگیم بود ، امروز برای اولین بار آرزوی مرگ کردم ..
مرگ برام راحت تر از دوریه صحراس ..
ولی دیگه مجبورم تحمل کنم ، شاید سرنوشت من و صحرا اینجوری بود
تا دیر وقت من و‌ مادربزرگ در مورد صحرا با هم حرف زدیم و رفتیم که بخوابیم .. بعد از چند دقیقه صدای خروپف مادربزرگ شنیده میشد اما من با اینکه امروز کلی خسته شده بودم بی خواب بودم و تا نیمه های شب بیدار بودم کلی فکر و خیال تو‌ ذهنم بود .. شبها توی پادگان موقعه‌ی خواب صحرا رو تو بغلم تصور میکردم دلخوشیم اون تصورات و رسیدن بهشون بود اما الان به این فکر میکردم که صحرا کنار یه نفر دیگه خوابیده و این برام دردناک بود ..
اینقد بی صدا اشک ریختم که نمیدونم‌ کی چشام سنگین شده بود و خوابم رفته بود ...
صبح با خوردن نور خورشیدی که از پنجره به صورتم میخورد از خواب پریدم ، مادربزرگ کنار سماورش نشسته بود یه لحظه فکر کردم تمام اتفاقهایی که افتاده کابوس بوده اما زود متوجه شدم همه چیز واقعیت داشت ..

به مادربزرگ سلام‌ کردم و با بی میلی از جام بلند شدم رفتم تو حیاط و یه آبی به دست و صورتم زدم ...
از کنارِ آشپزخونه رد شدم دیگه نگاه کردن و تصور کردن گذشته دردی رو برام درمون نمیکرد ،‌ دستی به موهام کشیدم و با خودم گفتم : خوب شهاب از امروز باید یه زندگی جدید رو شروع کنی سخته ولی باید کنار بیای ، بعد از خوردن صبحونه از خونه و روستا زدم بیرون و رفتم طرف کوهپایه و بالای کوه زیر یه درخت نشستم از این بالا کل روستا رو میدیدم ، میدونستم خونه ی صحرا و شوهرش کجاست حتما الان مشغول پختن نهار بود .
به گوسفندایی که از کنارم رد میشدن نگاه میکردم برای مش عباس یکی از اهالی روستا دست تکون دادم دوست داشتم تنها باشم اما داشت میومد طرفم باهاش احوالپرسی کردم خوبی یا بدی روستا این بود که همه همدیگرو میشناختن ، از همه چیز حرف زدیم اما من دوست داشتم با کسی درد دل کنم و از عشقم به صحرا بگم ولی حتی نمیشد پیش کسی در موردش حرف بزنم ، همینجور که با سنگهای روی زمین بازی میکردم ،‌مش عباس گفت : آقا شهاب چرا تو مراسم دختر عموت نبودی ، خدا رو شکر رفت سر خونه زندگیش بیچاره خیلی سختی کشید با اون کاری که مادرش کرد خیلی شکسته شده بود ، باز خوبه مادرش خودش رو کشت و این ننگ رو تموم‌ کرد ولا خدای نکرده اگه زن من بود خودم با دستهای خودم میکشتمش باز عموت خیلی دلش بزرگ بود که این کارو نکرد ..
حالا خدا کنه دخترش زندگی خوبی داشته باشه و خانواده ی شوهرش اذیتش نکنن بیچاره سنی هم نداره ..
مش عباس حرف میزد و من چیزی نداشتم که بگم بجز اینکه ، آره خدا کنه خوشبخت بشه صحرا خیلی دختر خوبیه ..
+مش عباس در جوابم گفت: آره خودش دختر خوبیه ولی خوب مادرش اصلا معلوم نبود چرا اون کارو کرد ..
انگار بعد از مرگش هم مردم روستا دست از سرش بر نمیداشتن با حرص گفتم : اون زن خوب یا بد دستش از دنیا کوتاه شده دیگه در موردش حرف نزنیم بهتره ..
مش عباس که انگار متوجه شده بود که زیاد دوست ندارم در این مورد حرف بزنه گفت : آره حالا دیگه از دنیا رفته خودش و خداش میدونن و بعد یه نگاه به گوسفندها انداخت و از جاش بلند شد و گفت : من برم به گوسفندها برسم به پدرت و عموت سلام منو برسون ..

مش عباس رفت ..
اومده بودم اینجا که یکم روحیه م بهتر بشه اما با این حرفها بیشتر حالم گرفته شد ، صحرای بیچاره حتما روز عروسیش مردم روستا کلی از این حرفها مستقیم یا غیر مستقین بهش زده بودن ، خدا به دادش برسه امیدوارم خونه ی پدر شوهرش هر روز این کار مادرش رو به رخش نکشن ..
با حالی آشفته و در هم برگشتم طرف خونه وقتی رسیدم بابا و مامان خونه مادربزرگ بودن نمیخواستم برم تو و باهاشون رو به رو شم میخواستم از خونه بزنم بیرون که مادربزرگ صدام زد ..
+ کجا شهاب خواهش میکنم بیا تو ..
_ آخه ...
+آخه نداره بیا تو اینا که غریبه نیستن .
رفتم و بدون اینکه بهشون سلام کنم کنار مادربزرگ نشستم ..
همه ساکت بودن ، پدر یه چرخی به تسبیحش زد و گفت : این مسخره بازیا چیه شهاب ؟
قهر کردی اومدی اینجا که چیو ثابت کنی میخوای تا کی اینجا باشی ؟
بعد مادرم گفت : شهاب بسه دیگه ما رو انگشت نمای مردم نکن ، نمیگم نیا به مادربزرگت سر بزن ولی اینکه قهر کردی اومدی اینجا کار درستی نیست فردا در و همسایه ها چی میگن ؟
نمیخواستم باهاشون حرف بزنم ولی نمیتونستم حرفهاشونو تحمل کنم ..
آهی از دل کشیدم و گفتم : درو همسایه هر چی میخوان بگن .. تا کی باید بخاطر حرف بقیه نتونیم کاری که دوست داریم رو انجام بدیم ، بخاطر همین حرفها زندگی منو نابود کردین حالا هم دست از سرم بردارید ، من دیگه با شما کاری ندارم شما با یه غریبه برام فرقی ندارید اگه بخواید ادامه بدید و اذیتم کنید از این روستا میرم و هیچ وقت برنمیگردم ..
پدرم که مشخص بود خیلی عصبانی شده گفت : یعنی چی از این روستا میری مگه دست خودته ؟
انگار دیگه از کسی نمیترسیدم خودم رو آخر خط میدیدم ، یکم صدامو بلند کردم و گفتم : آره از اینجا میرم اگه بخواید بیشتر از این زجرم بدید میرم و هیچ وقت برنمیگردم ..
مادر و مادربزرگ انگار از این حرفم ترسیده بودن مادربزرگ گفت : این حرفو نزن پسرم نمیدونی من اگه نبینمت دق میکنم .. دستمو گذاشتم رو شونه ی مادربزرگ و گفتم : اگه اینجام فقط به خاطر شماست دلخوشیم فقط شمایید وگرنه من اینجا دیگه چیزی واسه ی موندن ندارم ..

بعد رو کردم به پدر و‌ مادرم و گفتم : من دیگه با شما حرفی ندارم ، از این ساعت به بعدم باهاتون حرف نمیزنم ، ظلمی که در حقم کردید رو نه میتونم فراموش کنم نه میتونم ببخشم حالا هم از اینجا برید این چند روز که اینجام میخوام‌ تنها باشم و بعد بر میگردم پادگان ..
بابام انگار زیادی بهش بر خورده بود نمیخواست کوتاه بیاد با صدایی که همراه با عصبانیت بود گفت : حرف نمیزنی که نزن به جهنم ..فکر کرده‌ کیه پسره ی پرو .. به جای اینکه رو‌ حرفمون حرف نزنی داری اینجوری خط و نشون برامون میکشی .. مامان دستهای پدر رو‌ گرفته بود و میگفت : خواهش میکنم تمومش کن ، بذار همینجا پیش مادربزرگش بمونه خونه ی غریبه که نیست ..
پوزخندی زدم و‌ رو بهش گفتم : چیه الان دیگه برات مهم نیست که بیام اینجا یا نه تموم مشکلت اون دختر بیچاره بود حالا که نیست خیالت راحت شده ؟
پدر بدون حرفی رفت بیرون و مادر هم پشت سرش ‌‌..
من موندم و کلی غم که باعثش همینها بودن ..
مادربزرگ از جاش بلند شد و‌‌ گفت : من برم نون بپزم تو‌ هم استراحت کن بعد غذا میخوریم .
بالشتی که گوشه ی اتاق بود رو آوردم و‌ یه گوشه دراز کشیدم ..‌.
چقد دلم برای صحرا تنگ شده بود دعا میکردم قبل از رفتنم‌ بتونم ببینمش ، دلم برای نگاههای مظلومش .. برای چشماش ...
برای خنده هاش تنگ شده بود ..
چند روز از اومدنم گذشته بود ، هر روز میرفتم روی کوه اونجا مینشستم و با خودم حرف میزدم به جز خودم‌ حوصله ی هیچکس رو‌ نداشتم ..
فردا قرار بود برگردم پادگان ، بعضی وقتها به سرم میزد که سربازی رو‌ول کنم ، شاید اگه سربازی نبودم این بلا سرم نمیومد اما باز پشیمون میشدم با اینکه دلت تنگ صحرا بودم ولی حس میکردم از اینجا دور بشم برام‌ بهتره ...
از کوهپایه اومدم پایین و برگشتم خونه با
بی حوصله گی وارد حیاط شدم ، نزدیک خونه که شدم با شنیدن یه صدا سر جام میخکوب شدم ، بیشتر گوشهامو تیز کردم ..
خدای من داشتم درست میشنیدم ..
نکنه خواب میدیدم ..
آره صدای خودش بود ...
از خوشحالی دوست داشتم داد بزنم ..
فوری رفتم نزدیک در و با چشمهایی پر از اشک
توی چهار چوب در وایسادم ..
آره خودش بود ..
همینجور بهش زل زده بودم ..
صحرا سرشو بلند کرد و‌ تو‌چشام نگاه کرد دستمو به چهارچوب در تکیه دادم و همینجور به هم نگاه میکردیم ..
صحرا هم از جاش تکون نمیخورد ..
با صدای مادربزرگ که میگفت : بیا تو شهاب ، صحرا اومده یه سر به من بزنه و بره ..
شاید مادربزرگ این حرف رو زد تا بازم بفهمم که صحرا موندنی نیست ..
خودمو جمع جور کردم و ..

خودمو جمع و جور کردم و سلام کردم ..
صحرا با اون صدای زیبای همیشگیش بهم سلام کرد ..
با قدم هایی آهسته رفتم رو به روش نشستم نمیدونستم‌ چی بگم ، فقط همینجور بهش نگاه میکردم ...
مادر بزرگ یه چای بهم داد و گفت : بخور شهاب جان ..
چاییم رو برداشتم ، حس کردم صحرا از نگاههام معذب شده ، یه لحظه بازم‌ نگاهش کردم ابروهاش رو مرتب کرده بود و موهاش رو رنگ زده بود عین بقیه تازه عروسها ..
خیلی خوشگلتر شده بود ...
دوست داشتم برم بغلش کنم و به اندازه ی زجری که این چند روز کشیدم‌ تو بغلش گریه کنم دیگه تحمل نکردم اشک گوشه ی چشممو پاک کردم و گفتم : نباید باهام این کارو میکردی باید منتظرم میموندی تو میدونستی چقدر دوست دارم ..
مادربزرگ گفت : شهاب مگه نگفته م همه چیز رو فراموش کن ،مگه نگفتم هر چی بین تو صحرا بوده تموم‌ شده ، این دختر دیگه شوهر داره زدن این حرفها درست نیست ..
رومو برگردوندم طرف مادربزرگ و گفتم :
چیکار کنم اگه حرف نزنم دق میکنم ..
اشک های صحرا سرازیر شد و آروم گفت : شهاب اینجوری برای دوتامون بهتر بود ، بخاطر دوتامون این کارو کردم زندگی من از همون بچگی نابود شده بود نمیخواستم تو هم یک عمر با من زجر بکشی بچسپ به زندگیت و منو فراموش کن ، اینجوری خیلی بهتره
کسی هم پشت سر من چیزی نمیگه ، میدونی که اصلا حوصله ی نگاه های پر معنی مردم رو ندارم ...
با صدایی آروم گفتم : نمیتونم صحرا شاید تو دوستم نداشتی که اینقدر همه چیز برات راحته این حرفو که زدم صدای گریه ی صحرا بلند شد کیف سفید رنگ پر از نگینش رو برداشت صدای النگوهای طلاش تو گوشم بود از جاش بلند شد و همونجور با صدای همراه با بغض گفت : کاش همینجوری بود که تو میگی ..
اینو گفت و رو کرد به مادربزرگ و گفت : من باید برگردم خونه گفتم که زود بر میگردم ..
صحرا رفت حتی نموند که یه خداحافظی درست حسابی باهاش داشته بودم غم رو تو نگاهش میفهمیدم .. از وقتی که بچه بود تا الان همیشه کنارش بودم دیگه میدونستم کی ناراحت کی خوشحال ، انگار میترسید که یه وقت من چیزی بگم و زندگیش رو به هم بریزم ولی من اینجور آدمی نبودم همیشه دوست داشتم خوشحالش کنم کاش الانم میتونستم‌ اما کاری از دستم بر نمی اومد ..
مادربزرگ از بدرقه ی صحرا برگشت من همونجوری بهت زده سر جام نشسته بودم
به مادربزرگ گفتم : رفت ؟
کاش میموند هنوز کلی حرف داشتم باهاش ..
+ مادربزرگ گفت : رفتنش بهتر بود یدفعه سر و کله ی این ملیحه ی خدانشناس پیدا میشد اگه شما رو اینجوری ...

یدفعه سر و کله ی این ملیحه ی خدانشناس پیدا میشد اگه شما رو اینجوری گریون میدید صد تا حرف در میاورد میشناسیش که ..
خیلی خدانشناسه ..
اونروز بعد از رفتنت به سربازی پدر و مادرت اومدن اینجا اینقدر گوشاشو تیز کرد که ببینه چی میگن .. من نمیخواستم عموت از دوست داشتن تو و صحرا با خبر بشه ولی همه ی حرفها رو برد گذاشت کف دستش ، عموتم از دست بابات ناراحت شد میگفت : دلتونم بخواد دختر من عروستون بشه اصلا کی گفته من به شما دختر میدم .. بعدشم که اینقدر صحرا رو ترسوندن که اینجوری از عشق و عاشقی دست کشید .. مادربزرک دستامو گرفت و گفت : دیگه دوست ندارم وقتی صحرا رو میبینی از این حرفها بزنی کاری باهاش نداشته باش ، اون دختر بخت سیاه دیگه شوهر داره ، نمیخوام تو این روستا براش حرف در بیارن ، شانس آورده خونواده ی شوهرش آدم های ساده ای هستن بزار اون دختر زندگیشو بکنه همینجا بهم قول یده همه چیز تموم شد و دیگه مثل یه خواهر بهش نگاه کنی ؟
حرفهای مادربزرگ همشون منطقی بود و‌ خودم بارها بهشون فکر کرده بودم ، باید باور میکردم همه چیز تموم شده ...
دیگه باید بر میگشتم پادگان چند ماه بیشتر به پایان خدمتم نمونده بود چه آرزوهایی داشتم که میخواستم بعد از تموم شدن سربازیم بهشون برسم ولی الان چه حال و روزی داشتم ..
صبح زود از خواب بیدار شدم ‌مادربزرگ یه صبحونه حسابی درست کرده بود بعد از خوردن صبحونه ساکم رو برداشتم وقت رفتن بود این هفته هم گذشت و باید بر میگشتم
مادربزرگ تا بیرون همراهم اومد همدیگه رو بغل کردیم اشکش رو با گوشه ی روسریش پاک کرد و‌ بعد از کلی دعا خوندن پشت سرم ازم خواست خیلی مواظب خودم باشم ..
دستشو بوسیدم و گفتم :, تو هم مراقب خودت باش شاید تا پایان خدمتم بر نگردم نگرانم نباش از اینجا دور باشم خیلی برام بهتره ، بازم همدیگه رو بغل کردیم و راه افتادم طرف جاده ..
جاده ای که همیشه شاهد دلتنگی های من بود ..
از نزدیکی خونه ی صحرا رد شدم خوبی روستا این بود که میدونستی خونه ی هر کی کجاست همه جا خلوت بود به خونه ی صحرا چشم دوختم و آروم زیر لب گفتم : قربون اون صورت خوشگلت برم آخه چطوری فراموشت کنم چرا باهام این کارو کردی صبر میکردی تا برمیگشتم اگه میدونستم تو عروس شدی آرزو میکردم میمردم و هیچ وقت دیگه پامو اینجا نمیذاشتم .. ساکمو انداختم رو دوشم و با چشمای اشکبار رفتم‌ طرف جاده ..
نفسم تو اون هوای آزاد و خوب روستا به سختی بالا میومد ، یک‌ هفته پیش با کلی آرزو اینجا پیاده شده بودم ، اونروز برای دیدن صحرا ثانیه شماری میکردم ، اومده بودم این دفعه هر جوری شده همه رو راضی کنم و با صحرا نامزد بشیم و بعد برگردم پادگان ولی انگار همشون خواب و خیال بودن و دست روزگار نقشه های دیگه ی برام‌ کشیده بود و من بی خبر بودم ...
مینی بوس از راه رسید سوار شدم پرده ی سبز رنگ پنجره ی ماشین رو زدم کنار ، تا وقتی که دور شدم به روستا نگاه میکردم ...
حال عجیبی داشتم یعنی این حالم تا کی ادامه داشت ، اگه هیچ وقت نتونستم صحرا رو فراموش کنم چی !؟
تحمل این حال و روز خیلی برام سخت بود ،
بعد از چند ساعت رسیدم پادگان ...
همیشه سعی میکردم کاری نکنم که اضافه خدمت بخورم دوست داشتم زودتر تموم‌ بشه و برم سر خونه زندگیم اما الان باید دعا میکردم که تموم‌ نشه ، با دیدن محمد دوتامون همدیگرو حسابی بغل کردیم دلم براش تنگ شده بود دوست صمیمی و سنگ صبورم بود ..
همیشه از دلتنگی هام برای صحرا تعریف میکردم بهش گفته بودم که این دفعه میخوام نامزدش کنم ، محمد با لبی خندون زد رو شونه م و گفت : زود باش پسر اون شیرینی ها رو بده بیاد زود باش که دلم لک زده واسه شیرینی های محلی ..
پارت ۵۵
لبخند کجی زدم و گفتم : باشه مادربزرگم کلی کلوچه درست کرده و داده بهم همش مال تو .. خندید و گفت : دستت درد نکنه حالا اگه خواستی یه چندتای ازشون بهت میدم آخه این شیرینی ها خوردن داره ..
شیرینی نامزدی تو رو مگه میشه پس زد ، تازه دیگه از دست درد و دلات راحت میشم ..
پوزخندی زدم و‌ گفتم‌ : کاش اینجوری بود ..
و بدون حرفی رفتم طرف تختم ..
محمد اومد سمتم و گفت : چت شده پسر من منتظر بودم شاد و شنگول برگردی این قیافه چیه والا وقتی رفتی خیلی بهتر بودی ..
+ رو بهش گفتم: میشه بعدا حرف بزنم الان خیلی خسته م ..
_ باشه داداش ولی امیدوارم بهم خبر بد ندی ...
یه روز گذشته بود ولی هنوز چیزی به محمد نگفته بودم صبح رو تا شب نگهبانی داشتم
تنها بودم و ساعت ها به عشق و یاد صحرا اشک ریختم ،‌ بعضی وقتها از شدت دلتنگی و ناراحتی دوست داشتم با یه گلوله خودمو راحت کنم ..
این زندگی رو دیگه دوست نداشتم ..
نگهبانیم تموم شد و برگشتم پیش محمد ..
یه نگاه به صورتم انداخت و سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت : چت شده شهاب ؟
داری نگرانم میکنی برو یه نگاه به خودت بنداز چشمات عین خون شده ..
چرا گریه کردی ؟


دوتامون روی تخت من نشسته بودیم کم کم شروع کردم به حرف زدن همه چیزو به محمد گفتم .. محمد از شنیدن حرفام خیلی ناراحت شد .. دلداری های محمد از همون لحظه شروع شد .. دست گذاشت رو شونه م وگفت : شهابت قول بده قوی باشی ، باید مثل یه مرد این شرایطو تحمل کنی ..
سرمو توی دوتا دستام گرفتم و گفتم : سخته محمد خیلی سخته ، کاش هیچ وقت عاشقش نمیشدم .. محمد کلی باهام حرف زد یکم آروم شدم .. روزها میگذشت و محمد سنگ صبورم بود ، من تصمیم گرفته بودم تا تموم شدن سربازیم بر نگردم روستا ، محمد اما رفت شهرشون روزهایی که نبود دلتنگش میشدم ، تنها چیزی که اونروزا آرومم میکرد درد و دل کردن با اون بود ..
سه ماه گذشت سه ماه سخت ، پر از دلتنگی و
نا امیدی .. دیگه سربازیم تموم‌ شده بود ، دوست نداشتم برگردم روستا هر چند دلم برای صحرا لک میزد ولی وقتی نمیتونستم‌ ببینمش چه فایده داشت ، اما چاره ای جز برگشتن به روستا نداشتم ، با خودم گفتم کاش کلی خلاف میکردم‌ تا اضافه خدمت میخوردم ..
کارهای پایان خدمتم رو انجام دادم ، وسایلامم جمع کردم، باید از پادگان میزدم بیرون ، قبل از رفتنم من و محمد حسابی همو بغل کردیم و قبلش کلی با هم درد و دل کردیم ، محمد آدرس شهر و‌ خونه شون رو روی یه برگه نوشت و داد بهم ، بهش گفتم شاید یه روز رفتم دیدنش‌ ، خیلی با هم رفیق شده بودیم ..
دستشو گرفتم و گفتم : ازت ممنونم داداش نمیدونم اگه تو این روزهای سخت کنارم نبودی چه اتفاقی برام میفتاد ، من حتی به مرگ هم فکر کردم اما تو با حرف ها و دلداریهات بهم روحیه دادی ، هیچ وقت فراموشت نمیکنم تو بهترین رفیق منی ، محمد دستشو گذاشت رو شونه م و گفت : خیلی مراقب خودت باش ، حتما وقت کردی بیا بهم سر بزن .
آدرسش رو دقیق تو برگه نوشتم و تو ساکم گذاشتم ، با بغض از هم جدا شدیم ، جلو در پادگان وایسادم یه نگاه به همه جا انداختم روزی که اومدم اینجا کلی آرزو داشتم ، فکر میکردم روزی که سربازیم تموم بشه و از اینجا بیام بیرون کلی لحظه های قشنگ در انتظارمه اما الان با دلی پر از غم از اینجا اومدم بیرون میرفتم جایی که هیچ امیدی برای رفتن به اونجا نداشتم ، دوست داشتم الان مثل تموم کسایی که به عشقشون میرسیدن منم به تنها عشقم میرسیدم
🖤
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط ما نبود که با من تو این کنی
 و الان منتظر اومدنم بود ، ناامید راه افتادم به سمت ترمینال ..
چشمم به دستفروشهای کنار ترمینال افتاد ، به اونایی که شال و روسری میفروختن به یکی از شالهای قرمز چشم دوختم و چهره ی زیبای صحرا رو تصور کردم .. به اون دستفروشی که بدلیجات میفروخت نگاه کردم نتونستم زنجیری که برای صحرا خریدا بودم رو بهش بدم ، خیلی حالم بد بود خودخوری میکردم که چرا فراموش کردم زنجیر رو به عنوان هدیه ی عروسیش بهش ندادم ‌‌، با یادآوری اینکه صحرا عروس شده بود آهی از ته دل کشیدم و راه افتادم ..
ترمینال شلوغ بود و پر هیاهو من اما یه گوشه نشسته بودم ، یه لحظه با خودم گفتم : شهاب کاش بر نگردی روستا ، بیا از همینجا برو‌ یه جایی که هیچ کس پیدات نکنه تو که دیگه چیزی برای از دست دادن نداری .. میخواستم این کارو بکنم ولی یه لحظه با خودم گفتم :‌ تو که نمیتونی دوری صحرا رو‌ تحمل کنی همین که گهگاهی ببینیش و از حالش باخبر باشی بازم خوبه ، همینجوری مثل دیوونه ها با خودم حرف میزدم ، زیر لب میگفتم : تو نمیتونی بیشتر از این از صحرا دور باشی .. برگرد روستا و از دور نظاره گر زندگی عشقت باش شاید یه روز مثل بچه گی هاش به کمکت نیاز داشت باید باشی و بهش کمک کنی ..
از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرف مینی بوس و سوار شدم سرمو‌ به شیشه ی پنجره تکیه دادم و چشامو بستم خسته بودم و‌ خوابم برده بود ، وقتی از خواب پریدم فاصله ی زیادی تا روستا نمونده بود ..
کنار جاده پیاده شدم ، یه نگاه به روستا انداختم و‌ راه افتادم طرف خونه ی مادربزرگ ، تو دلم دعا میکردم الان که میرسیدم صحرا اونجا باشه دوست داشتم ببینمش ، رسیدم در خونه وارد حیاط شدم مادربزرگ یه گوشه نشسته بود و‌ پشم هایی که دور و برش بود رو از هم جدا میکرد ، سرش پایین بود و متوجه اومدنم نشده بود بهش نزدیک شدم یه سرفه ی کردم و گفتم : سلام بر بهترین مادربزرگ دنیا ..
فوری با شنیدن صدام سرش رو بالا آورد و گفت : یا خدا دارم خواب میبینم و از جاش بلند شد و اومد نزدیکم صورتمو توی دستهای زبرش گرفت و گفت : نه خواب نمیبینم خودتی دردت بجونم ..خوش اومدی ...
بغلش کردم و رو سرش رو بوسیدم و‌گفتم : خدا نکنه مادربزرگ ، آره من برگشتم ..
همینجور که گریه میکرد گفت : خیلی میترسیدم از اینکه دیگه بر نگردی .. کار خوبی کردی برگشتی همش اینجا مینشستم و منتظرت بودم سه ماه بیشتره که رفتی خیلی دلتنگت شده بودم و بعد یه تکونی به لباسهاش که پر از پشم بود داد و بعد لباس من رو تکوند و گفت : ..
🖤
اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی ...
🖤
 اینقدر از دیدنت خوشحال شدم که حواسم پرت شد لباسهام کثیفن ..
لبخندی زدم و گفتم اشکال نداره فدای سرت ...
اونشب من و مادربزرگ بعد از شام کلی با هم گپ زدیم مادربزرگ بهم گفت‌ : پسرم فردا برو‌ یه سر به پدر و مادرت بزن ..
هنوز حرفش تموم نشده بود که گفتم :خواهش میکنم اینو ازم نخواه من با اونا هیچ کاری ندارم در حقم خیلی بدی کردن من هیچ وقت نمیبخشمشون پس ازت خواهش میکنم دیگه در موردشون باهام حرف نزن ..
فکر میکنم پدر و‌ مادر ندارم ، الان کنار توام اگه میدونی اینجا اذیتت میکنم از اینجا میرم
مادربزرگ دستمو گرفت و گفت : آخه این چه حرفیه میزنی پسرم اینجا خونه ی خودته من از خدامه تو پیشم باشی تنهایی تو این خونه خیلی اذیتم میکرد ...
دستهای مادربزرگ رو تو دستم فشردم و گفتم :خودم همیشه کنارت میمونم نمیذارم تنها بمونی ...
دوست داشتم مادربزرگ از صحرا حرف بزنه اما هر چی منتظر موندم چیزی نگفت برای همین خودم شروع کردم حرف زدن ..خوب مادربزرگ از روستا چه خبر .. عمو و‌ ملیحه چطورن اذیتت که نمیکنن ؟
+خوبن مادر ولا من با اون ملیحه کاری ندارم حتی خونه ش هم خیلی کم میرم اصلا حوصله شو ندارم ..
با اون اخلاق بیخودش اعصاب آدمو خراب میکنه ، فقط صبح تا شب در خونه وای میسه ببینه کی چکار میکنه کی چکار نمیکنه کارش شده سرک کشیدن تو کار مردم برای همین من زیاد دور و برش نمیرم ..
عموت هم که با قصابی مشغوله ..
یکم من من کردم و ادامه دادم ..خودت چکار میکنی ..صحرا میاد بهت سر بزنه ؟
اسم صحرا رو که آوردم مادربزرگ یه نگاه بهم انداخت و گفت : صحرا هم خوبه سرش گرم زندگیشه یه وقتای هم میاد یه سری به من میزنه و تو کارها بهم کمک میکنه ..
اینو که شنیدم خوشحال شدم پس صحرا میومد اینجا و میتونستم ببینمش .. مادربزرک سر شب گرفت خوابید
منم جامو انداختم همون جای که صحرا تو این سالها میخوابید . شاید بیشتر شبها که اینجا دراز کشیده بود به من فکر میکرد ، شاید اونم دوست داشت شب رو تا صبح تو بغل من باشه ..همونجوری که بارها من این صحنه ها رو تصور کرده بودم ..دوست داشتم سرش رو میذاشتم روی بازوم و تا صبح تکون نمیخوردم و به صورتش نگاه میکردم .. پتو رو کشیدم روم و با خودم گفتم :تمومش کن شهاب حتی تو دیگه حق نداری از این تصورات داشته باشی اون الان یه زن شوهرداره و این فکر و خیال ها گناهه ..
تو این مدتی که از عشقم به صحرا گفته بودم اینقد پاک و معصوم بود که اجازه نداد بهش دست بزنم ..
صحرا برای من تموم‌شده بود و ..

تو این مدتی که از عشقم به صحرا گفته بودم اینقد پاک و معصوم بود که اجازه نداده بود دستشو بگیرم ..
صحرا برای من تموم‌ شده بود و من اینقدر باید مردونگی داشتم که به یه زن شوهردار چشم نداشته باشم ، همه این ها رو روزی صدبار به خودم میگفتم ولی عشقی که من به صحرا داشتم چیزی بود که نمیتونستم‌ به این راحتی فراموشش کنم ..
روزها میگذشت ، چند روز از اومدنم‌ گذشته بود دیگه باید دنبال یه کاری میگشتم که خودم رو باهاش مشغول کنم کنار عمو نشسته بودم یه گوسفند رو آویزون کرده بود و با اون چاقوی تیزش داشت تکه تکه ش میکرد همینجور که کارش رو انجام میداد گفت : مادر و‌ پدرت فکر کردن صحرا رو دستم‌ میمونه که اونجوری رفتار کردن فکر کردن من منتشون رو میکشم که دخترم عروسشون بشه ، میبینی که الان کنار احمد خیلی هم خوشبخته ، هم خونه داره هم زمین هم کلی گله و گوسفند ..
ملیحه هم یه گوشه نشسته بود و داشت کله پاچه تمیز میکرد ، بوی خون و‌ گوشت همه جا رو گرفته بود عمو که با ضربه های محکمش به گوشت میزد آدم ازش میترسید ‌..
عمو ادامه داد .. خدا روشکر مسئله صحرا تموم شد و منم‌ خیالم دیگه راحته تو هم بچسپ به زندگیت و یه کاری واسه خودت دست و پا کن ببین پدر و‌ مادرت دست یه دختر رو میگیرن بذار تو دست تو هم سر و سامان بگیری ..
نمیخواستم عمو بفهمه که هنوز به صحرا فکر میکنم میدونستم بدش میاد برای همین خودمو بیخیال نشون دادم و گفتم : آره خدا رو شکر صحرا سر و سامان گرفت این ازدواج براش بهتر بود میبینی که من حتی یه کار درست حسابی هم ندارم ..
ملیحه همین جور بهم نگاه میکرد و‌ پوزخند میزد ، یدفعه گفت : حالا چرا خونه ی پدرت نمیری ؟
یعنی میخوای برای همیشه با مادربزرگت زندگی کنی ؟
سرمو برگردوندم طرفش میدونستم چرا داره این حرفو میزنه میخواد بگه اگه برات مهم نیست چرا با خانواده ت قهر کردی .. دوست داشتم از جام بلند شم و با دستام خفه ش کنم زنیکه ی بی چشم رو ، از اون پوزخندش میشد همه چیز رو فهمید ، به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم : من مادربزرگ رو خیلی دوست دارم از همون بچگی همیشه کنارش بودم الان که صحرا رفته و تنها شده نمیتونم تنهاش بذارم شاید اتفاقی براش بیفته مگه اینکه بیاد و با پسراش زندگی کنه ملیحه خانم شما که اتاقاتون زیاده کاش مادربزرگ بیاد با شما زندگی کنه اینجوری دیگه تنها نیست و منم پیشش نمیمونم !

من حرف میزدم و ملیحه داشت با حرص نگاهم میکرد
میدونستم اصلا از مادربزرگ خوشش نمیاد ، ترسیده بود که عمو حرفم رو تایید کنه ، از اینکه اینجوری حرصش داده بودم خیلی خوشحال بودم ..شاید اینجوری میترسید و دیگه با بودنم کاری نداشت ..
لبخندی زدم و به عمو گفتم : اینجوری بهتر نیست ؟
و بعد به ملیحه نگاه کردم و مثل خودش یه پوزخند زدم‌ ، میشد عصبانیت رو از چشاش فهمید من دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم قبلاًً میترسیدم ملیحه رو عصبانی کنم و بخواد برای صحرا و من حرف در بیاره الان که دیگه صحرایی وجود نداشت هر چند یه لحظه از نگاههای ترسناک ملیحه ترسیدم ولی برام مهم نبود دیگه اگه میخواست باهام لج کنه منم حرصش میدادم ..
عمو یه تکه گوشت بهم داد و گفت : این سهمه ننه س با خودت ببر براش ، بعدش پسر میخوای چکار کنی میتونی چوپانی کنی و گله های کدخدا رو ببری اینجوری هم مشغول میشی هم یه چیزی گیرت میاد ، اگه خواستی خبرم کن تا ببرمت خونه شون ..
نمیدونم شاید فکر خوبی بود من که هیچ پولی نداشتم هیچی هم از بابام قبول نمیکردم باید یه کاری پیدا میکردم که روی پاهای خودم وایسم ..
از جام بلند شدم و به عمو نزدیکتر شدم و گفتم :انگار فکر خوبیه میشه زحمتش رو بکشی من که قبلا این کارو کردم الانم میتونم انجامش بدم ، عمو با پشت دست همونجور که چاقو دستش بود بینیش رو خاروند و گفت : یاشه فردا یه سر میریم پیش کدخدا ، خدا رو شکر آدم خوبیه و دوست داره دست جوان ها رو بگیره .. از عمو تشکر کردم باز صد رحمت به عمو با تموم بد اخلاقی هاش و بدی های که پدر و مادرم کردن باز به فکر من بود .. انگار بی وجدان تر از پدر و مادرم وجود نداشت ..
گوشت رو برداشتم و رفتم و پیش مادربزرگ و همه چیز رو براش توضیح دادم .. مادربزرگ هم خوشحال شد و گفت : فکر خوبیه پسرم اینجوری کم کم خودت میتونی برای خودت گوسفند بخری .. زمین های بابا بزرگت هم هست میتونی یه گوشش کشاورزی کنی ..
از اینکه یه کاری پیدا کرده بودم خوشحال بودم همین برای من خوب بود ، روزها رو با گله میگذروندم برام خیلی خوب بود ، اینجوری دیگه شاید کمتر فکر و خیال میکردم‌

عمو با کدخدا صحبت کرد و من شدم صاحب چند تا بز و گوسفند که باید ازشون مراقبت میکردم بجاش میتونستم از شیرشون استفاده کنم و کدخدا هم یه دونه گوسفند داد برای خودم تا دیگه حسابی حواسم به گله ش باشه ، من اما چیزی از کدخدا نمیخواستم همین که مشغول شده بودم برام کافی بود ‌، مادر بزرگ هم چند تا گوسفند داشت اونها رو هم همراه خودم میبردم و صبح زود میزدم به دل کوه و زیر درخت مینشستم و از بالا روستا رو نگاه میکردم ، به خونه ها چشم دوخته بودم بهتره بگم به مسیر خونه ی صحرا زل زده بودم ...
آه صحرا دوستداشتنی من ... چطوری باید دوریتو تحمل میکردم ، چطوری شبهای بدون تو رو به صبح میرسونم ..
شبهایی که میدونم یکی دیگه تو رو تو آغوشش گرفته دوست نداشتم هیچ آدمی دورو برم باشه ، همینجور تنها با اون درخت و گوسفندها درد دل میکردم برام بهتر بود ...
از اینجایی که بودم میتونستم خونه ی خودمون رو هم ببینم با یادآوری ظلمی که پدر و مادرم در حقم کرده بودن بیشتر از قبل ازشون متفر میشدم ..
روزها میگذشت و کار من فقط همین بود که صبح زود از خونه میزدم بیرون و غروب بر میگشتم ، نهارم رو هم تنهایی توی همون کوهپایه میخوردم ..
دم دمای غروب بود که گله رو راه انداختم طرف خونه ..
دو هفته بود که صحرا نیومده بود به مادربزرگ سر بزنه ، توی دلم دعا میکردم که بیاد تا ببینمش اینقد دلتنگش بودم که حس میکردم یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه ...
دلتنگی های الانم با دلتنگی های پادگان فرق داشت اونجا برای دیدن و داشتن صحرا امید داشتم اما الان صحرایی وجود نداشت که برای داشتنش به خودم امید بدم و خودمو دلداری بدم تا از دلتنگی هام کمتر بشه ‌..
توی همین فکر و خیالها رسیدم خونه و گوسفندها رو بردم طویله ...
کنار شیر آب نشستم و یه آبی به سر و صورتم زدم با شنیدن صدای مامان گوشم رو تیز تر کردم ...
_ با خودم گفتم اینا اینجا چکار میکنن اصلا دوست نداشتم ببینمشون از جام بلند شدم که از خونه برم بیرون که با صدای مامان سر جام وایسادم ..
+شهاب پسرم کجا میری ؟‌ حالت خوبه ..
دلم برات تنگ شده بود میخواستم برم که دوباره گفت : خواهش میکنم نرو .. بمون دلم برات تنگ شده پسرم ...
نیشخندی زدم و رومو برگردوندم طرفش ...
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم : من اومدم اینجا که از شما دور باشم و باهاتون چشم تو چشم نشم ، پس ازت خواهش میکنم وقت هایی که من نیستم بیا اینجا ، من صبح ها میرم بیرون تا این ساعت ...
مادر بهم نزدیک تر شد و با چشمای پر از اشک گفت : شهاب .. ولی من میخوام بیام که تو رو ببینم و بعد شروع کرد به گریه کردن ..
اما این اشک ها اصلا برای من مهم نبودن ،‌‌ اینقدر ازشون کینه داشته م که ا شده بودم یه تکه سنگ هیچ احساسی بهشون نداشتم ..
همینجور که با گوشه ی روسریش اشکهاشو پاک میکرد گفت : بیا برگرد خونه پسرم ، پدرت منو فرستاده بهت بگم برگردی تا اون مغازه رو برات راه بندازه خودمم یه دختر خوب برات پیدا کردم ...
نذاشتم حرفش تموم بشه داد زدم : تمومش کن نمیخواد برای من دنبال دختر بگردی .. نمیخواد بیای اشک بریزی روزهایی که اشک منو در آوردی چرا من برات مهم نبودم ؟ به اون شوهرت هم بگو‌ من نیازی به پول و مغازه ی اون ندارم ، با هر بدبختی شده خودم خرج خودمو در میارم ، اگه یبار دیگه بیای اینجا و از این حرف ها بزنی ساکمو برمیدارم و از اینجا میرم ، میرم یه جایی و خودم و گم و گور میکنم که ندونید مردم یا زنده ، حالا هم از اینجا برو .. فکر کن من مردم فکر کن فقط یه پسر داری نه دو تا من اگه پسر تو بودم اینجوری بهم ظلم نمیکردید شما
قلبمو شکستید و عشقم ازم گرفتید ...
مادربزرگ جلوی در نشسته بود و بدون حرفی دستهاشو دور زانوش قفل کرده بود و بهمون نگاه میکرد ...
مادر همینجور وایساده بود و اشک میریخت : گفت پسرم همه چی تموم شده برگرد سر زندگیت خواهش میکنم ..
یا عصبانیت داد زدم :‌ من زندگی ندارم زندگی من صحرا بود که تو و پدر ازم گرفتینش ، دیگه هیچی برام مهم نیست ... همبنجور که داشتم بلند حرف میزدم در حیاط که نیمه باز بود ، باز شد و ملیحه اومد تو ...
پوزخندی زدم و گفتم : فقط تو رو کم داشتیم ...
ملیحه بهمون نزدیک شد و یوری که انگار نگران باشه گفت : چیزی شده ؟!صداتون تا سر کوچه میاد در و‌ همسایه ها میشنون ..
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : raghsekhoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه sgefeo چیست?