رقص خون 4 - اینفو
طالع بینی

رقص خون 4


ملیحه همینجور که حرف میزد
بعد به من نگاه کرد و گفت : چی شده همش صحرا صحرا میکنی ؟
باز خوبه عموت خونه نیست که بببنه صحرا گفتن از دهنت نمیفته ... صحرا دیگه شوهر داره خجالت بکش ..
میدونستم الکی خودشو نگران نشون میده و فقط اومده سرک بکشه ببینه چه خبره ،
ابنقد عصبانی بودم که رو سر اونم داد کشیدم و گفتم : به تو چه که اینجا چه خبره ؟ دوست دارم اسم صحرا رو بیارم اصلا تو چکاره ی صحرایی ؟ تا وقتی اینجا بود یه روز خوش پیش تو نداشت نذاشتی عمو یه روز براش پدری کنه همیش کاری میکردی یه چشمش خون باشه یه چشمش اشک ، حالا چی شده که نگران صحرا شدی ؟ این مسخره بازیاتو تموم کنه ملیحه هر کی تو رو نشناسه من خوب میشناسم ...
ملیحه با عصبانیت روسریشو جابجا کرد و گفت : وای خدا مرگم بده ، چقدر پسر تو پرو و بی شخصیتی به من چه که باباش از صحرا و مادرش خوشش نمیومد ، تو اگه خیلی عاشقش بودی مثل مرد میموندی و نمیذاشتی جلو چشمت عشقتو ببرن ‌‌..
مادرم که انگار ترسیده بود به ملیحه نزدیک شد و گفت : ناراحت نشو خواهر پسر من دیوونه شده معلوم نیست چشه و چی میخواد ..
ملیحه چشم غره ای بهم رفت و گفت : اتفاقا معلومه چشه فکر کرده ما خریم پسر تو عاشق اون دختری ولی اون شوهر داره دست از سرش بردار نکنه میخوای مثل مادرش تو روستا انگشت نماش کنی و بعد یه لبخند مسخره زد و گفت : من برم خونه اصلا به من چه همینجوری ادامه بدید تا کل روستا بفهمن تو و صحرا یه سَر و سِری بینتون هست ، اون وقت شوهر بیچاره ش هم میفهمه و یه خاکی میریزه رو سرش و بعد بدون اینکه خداحافظی کنه از خونه رفت بیرون ..
به مادرم نگاه کردم و گفتم : میبینی که هیچی برام مهم نیست پس تو هم برو و از امروز به بعد وقتایی که من خونه م اینجا نیا ‌‌‌‌دلم نمیخواد ببینمت ..
مادر بزرگ با یه دستش زد رو اون یکی دستش و گفت : خدا به خیر کنه این ملیحه چیا که از دهنش در نیومد فردا پیش در و همسایه ها چیزی نگه خوبه این زن اصلا از خدا نمیترسه و بعد به من نگاه کرد و گفت : کاش اینجوری باهاش حرف نمیزدی شهاب ،این زن از همون اول از اون صحرای طفل معصوم خوشش نمیومد الانم اگه براش مشکلی پیش نیاره خوبه .. خدا کنه چیزی پیش عموت نگه ..

ملیحه با یه حالتی که معلوم بود عصبی در رو محکم بست و رفت ..
مامان رو کرد به مادربزرگ و گفت : اره منم میترسم ازش ..کاش قلم پام میشکست و اینجا نمیومدم چی میدونستم شهاب اینجوری سر وصدا راه بندازه ..
گفتم :دیگه اینجا نیا تا سر وصدا راه نندازم ..فک نکن با یه ابغوره گرفتن میتونی ارومم کنی و دست گذاشتم رو قلبم و گفتم :قلبم و هزار تکه کردی الانم خوب بشو نیست و از کنارش رد شدم و از خونه رفتم بیرون ..پشت در وایسادم یه آه از ته دل کشیدم میخواستم برم طرف رودخونه ..که یدفعه
صدای مادربزرگ شنیدم که به مادرم میگفت از اینجا برو ..بیشتر از این شر درست نکن روزی که تو و شوهرت اومدین اینجا و سر اون دختر طفل معصوم داد زدی که از زندگی پسرت بره بیرون باید به فکر پسرت بودی ..چقد التماست کردم بزار این دوتا به هم برسن ..مگه اون صحرای بیچاره چه عیبی داشت خدا سر شاهد حتی روش نمیشد تو چشای شهاب نگاه کنه ..از خودش پاکتر فقط خودش بود ..اما تو اینقد اون روز ترسوندیش که حتی به حرف من هم گوش نداد و پا گذاشت رو قلب و عشقش و رفت سر خونه زندگیش ..خونه زندگی که معلوم نیست چجوری داره میگذره ..
این پسر بیچاره هم نه خواب داره نه خوراک الان اومدی اینجا بهش میگی براش دختر پیدا کردی ...
یه مدت بزارید تنها باشه دست از سرش بردارید ..
+اخه ننه شهاب اینجا بمونه خوبیت نداره .کم کم کل روستا میفهمن که چرا شهاب قهر کرده همه میفهمن بخاطر صحراس ..اگه شوهر اون دختر بفهمه براش بد میشه ..تو رو یه کاری بکن ..اصلا این ملیحه رو ندیدی چجوری حرف میزد و پوزخند میزد فردا تو در همسایه پخش مبکنه که این دوتا عاشق همن ..
مادربزرگ یه آهی کشید و گفت :قبل اون خط و نشانهات باید به الان فکر میکردی ..الانم برو خونت بزار این پسر با بدبختی و دل شکسته ی خودش کنار بیاد ..
این حرفها دلم و اتیش میزد مادربزرگ راست میگفت :زمانی که مادرم باید به فکرم بود که هیچی براش مهم نبود الان دلسوزیهاش برام مهم نیست ...

قبل از اینکه مادرم از در بره بیرون از اونجا دور شدم ..
هر وقت اسم صحرا میومد بیشتر از قبل دلتنگش میشدم و دلم برای دیدنش لک میزد ، نا خوداگاه از کوچه هایی که نزدیک خونه ی صحرا بود رد شدم ، توی دلم خدا خدا میکردم که صحرا بیرون باشه و برای یه لحظه هم که شده ببینمش ..
به در خونه ش رسیدم درشون بسته بود میدونستم کارم اشتباهه و نباید میومدم اینجا اما دست خودم خودم نبود دلم خیلی گرفته بود .. به همسایه ها که جلوی در بودن سلام کردم و فوری از اونجا رد شدم ، نا امید راه افتادم طرف رودخونه و یه ساعتی رو کنار رودخونه نشستم هوا داشت تاریک میشد یه آبی به صورتم زدم و برگشتم طرف خونه ..
مادربزرگ کنار چراغ نشسته بود که با دیدنم گفت : کجا بودی شهاب نگرانت شدم بیا بیا بشین تا برات غذا بکشم ..
و بعد به چشمام نگاه کرد و گفت :گریه کردی !!
مگه مرد هم گریه میکنه ؟!
دستشو گذاشت رو دستم و گفت : قوی باش پسرم ، یه چیزی بود تموم شد بهش فکر نکن و بچسپ به زندگیت ..
همینجور که حرف میزد برام غذا کشید .. با بی میلی شروع کردم به غذا خوردن .. این حرفها رو خودمم میدونستم ولی چیکار میتونستم بکنم انگار این قلب شکسته م نمیخواست آروم بگیره ، بغضم رو فرو بردم و به سختی لقمه ی غذا رو قورت میدادم
دلم آتیش میگرفت وقتی میدیدم با صحرا فاصله ی زیادی ندارم ولی نمیتونستم ببینمش ...
بعد از خوردن غذا یه گوشه دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم ...
باید منتظر میموندم تا صحرا میومد دیدن مادربزرگ ، شاید اگه یه بار دیگه میدیدمش دلم آروم میشد ..
مادربزرگ هم سفره رو جمع کرد و یه گوشه دراز کشید ...
یاد زنجیر و پلاکی که برای صحرا خریدم افتادم از جام بلند شدم و رفتم سراغ ساکم ، گذاشته بودمش ته کیفم که کسی نبینه ، زنجیر رو دستم گرفتم با چه ذوقی براش خریده بودمش ، اما نشد که بهش بدم ، زنجیر رو بوسیدم و دستمو مشت کردم و یه نفس عمیق کشیدم دوست داشتم اینو روی گردنش میدیم و از ته دل میبوسیدمش ..
خدای من چه آرزوهایی داشتم و حالا چی شده بود ..‌

با حسرت به آسمون پر ستاره نگاه میکردم شاید الان صحرا هم داشت به آسمون نگاه میکرد ..
دوباره با خودم گفتم : شایدم نه و الان تو آغوش شوهرش آروم گرفته و اصلا به من فکر نمیکنه ... نمیدونم هر جوری که بود من عاشقش بودم و هر کاری میکردم یه لحظه نمیتونستم بهش فکر نکنم ...
اشکهام سرازیر شده بود ، بی صدا اشک ریختم و از پنجره ی اتاق به آسمون زل زده بودم دلم میخواست نفسم قطع بشه زیر لب و آروم گفتم : خواهش میکنم صحرا بیا .. بیا حداقل ببینمت دارم دیونه میشم ..
اشکهامو پاک کردم و جام رو انداختم و یه پتو هم کشیدم روی مادر بزرگ و گرفتم خوابیدم .. پتو ها رو بو میکردم حتما روزی صحرا این پتوها رو روی خودش کشیده بود ..
ساعت ها به صحرا فکر میکردم اینقد که نمیدونم کی و چه وقت خوابم میبرد ..
صبح بعد ازخوردن صبحونه مثل هر روز گله رو راه انداختم طرف کوهپایه ، از کنار رودخونه رد میشدم بعضی وقتها زن های روستا میومدن اینجا و پتو و فرشاشون رو میشستن ، به همه جا چشم میدوختم که شاید صحرا رو ببینم پوزخندی زدم و با خودم گفتم : شهاب دیوونه شدیا آخه اول صبح صحرا اینجا چیکار میکنه ‌... اما خوب من دل خودمو خوش میکردم به رویاهایی که داشتم ‌.
موقعه ی برگشت دل و دماغ زیادی نداشتم من باید وقتی بر میگشتم خونه به این امید میرفتم که صحرا منتظرم باشه اما الان چی ،، با بی میلی گوسفندها رو انداختم توی طویله و کنار شیر آب نشستم و دست و صورت و بعد پاهام رو شستم ، همینجور که داشتم صورت کفیم رو آب میزدم با صدای آشنایی خشکم زد ...
خدای من داشتم درست میشنیدم یا توهم زده بودم ، سریع سرمو برگردوندم با دیدن صحرا که کنار در آشپزخونه وایساده بود حس کردم تموم بدنم بی حس شده ...صحرا آروم گفت سلام آقا شهاب خسته نباشید ..
یه آبی به صورتم زدم و من منکنان گفتم : خودتی صحرا یا دارم خواب میبینم ..صحرا مثل همیشه سرش رو انداخت پایین و گفت : صبح اومدم به مادربزرگ سر بزنم دیشب خوابشو دیدم نگرانش شدم ...
الانم مادربزرگ رفته خونه همسایه و گفت زود بر میگردم ...
با شنیدن حرفاش خودمو لعنت کردم که صحرا از صبح تا الان اینجا بود و من بی خبر بودم ‌...

با تردید بهش نزدیک شدم و روبروش ایستادم .. اینبار با دفعه های قبل فرق داشت ، قلبم تو چشماش که نگاه میکردم قلبم میلرزید دست و پاهام یخ کرده بودن و می لرزیدن ...
چقد دلتنگش بودم همینجوری تو چشماش نگاه میکردم و اشکام از گوشه ی چشمم سرازیر شده بود ...
صورتش زیباتر شده بود ابروهاش رو نازک کرده بود اما چهره ش همون معصومیت دخترونه رو داشت ‌‌، یکم خودش رو عقب تر کشید و گفت : برو بشین خسته ای تا برات چای بیارم ، الانه که مادربزرگ برگرده...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : میدونستی دیشب از ته دل آرزو کردم بیای تا ببینمت ؟ صحرا من حالم خوب نیست خیلی بیقرارتم .. چرا این کارو با من کردی ...
صحرا آروم گفت : شهاب خواهش میکنم دیگه از این حرفها نزن هر چی بین من و تو بود تموم شده .. بچسب به زندگیت ‌‌تو دیگه برای من مثل برادر نداشته می اومدم اینجا تا حالتونو بپرسم همین ، اگه بخوای از این حرفها بزنی مجبورم دیگه اینجا نیام و اینجوری خیلی برام سخت میشه میدونی که من چقد به مادربزرگ وابسته م اگه نیام ببینمش خیلی اذیت میشم ‌...حرفش رو قطع کردم و گفتم : یعنی دیگه دوستم نداری به این زودی فراموشم کردی ؟
آهی کشید و گفت : دوست داشته باشم یا نداشته باشم دیگه چه فرقی با حالت میکنه سرنوشت من از همون بچگی خوب رقم نخورد محکومم به تحمل زندگی که هیچ وقت به میلم نبوده ..
+ سرمو پایین انداختم و گفتم پس تو بگو پس من چکار کنم ..
_ جواب داد : منو فراموش کن شاید اگه کسی بیاد تو زندگیت همه چیزو فراموش کنی ..
صحرا این حرف و گفت ، اما با گفتنش بغض کرد و اشک تو چشاش جمع شد ‌‌..
با صدای مادربزرگ حرفامون قطع شد .‌
+ شهاب پسرم برگشتی ؟
خسته نباشی .. و بهمون نزدیک شد رو کرد به صحرا و گفت : ببخش دخترم تنهات گذشتم اسکینه همسایه حالش خوب نبود رفتم حالشو بپرسم ..
مادر بزرگ و صحرا با‌هم حرف میزدن من اما محو تماشای صحرا بودم نمیتونستم ازش چشم بردارم ..
 


به صحرا نگاه میکردم
میدونستم کارم درست نیست
میدونستم الان اون یه زن شوهرداره ولی خوب چکار باید میکردم حریف دلم نمیشدم ، مادربزرگ و صحرا مشغول غذا پختن بودن صداشون رو میشنیدم ..
مادربزرگ به صحرا کفت : دخترم از زندگیت راضی هستی ‌احمد و خانواده ش اذیتت که نمیکنن ؟!
گوشام رو تیز کردم که بشنوم چی میگه ..
صحرا چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت : احمد مرد خوبیه اذیتم نمیکنه
من از این دنیا فقط میخوام با آبرو یه لقمه نون بخورم و یه نفس راحت بکشم اگه اذیتمم کنه برام مهم نیست ، مادرش و خواهرش هر از گاهی باهام لج میکنن و سرکوب مامانمو میدن ولی احمد مرد خوبیه ...
وقتی اسم احمد رو میبرد حالم بد میشد ولی خوب باز خدا رو شکر کردم که اذیتش نمیکرد .. مادربزرگ صداشو آرومتر کرد و گفت : حامله که نیستی ؟
با شنیدن حرف مادربزرگ دنیا رو سرم خراب شد ، هیچ جمله ای نمیتونست به اندازه این حرف حالمو بد کنه ..
من هنوزم باورم نشده بود که صحرا ازدواج کرده اگه حامله میشد چیکار باید میکردم ... با شنیدن حرفهای صحرا یه نفس راحت کشیدم ‌‌..
+ نه مادربزرگ حامله کجا بود هنوز زوده ...
آهی کشیدم و زیر لب گفتم : خدایا کاش میشد صحرام رو از اون مرد پس میگرفتم ، عشقمو جلو چشام ازم گرفتن و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم ..
رفتم تو اتاق و اون زنجیر پلاک رو گذاشتم تو جیبم ...
میخواستم دور از چشم مادر بزرگ بهش بدم ...
کمی بعد مادر بزرگ رفت که نماز بخونه ، صحرا هم تو آشپزخونه بود ، همون آشپزخونه ای که بارها با صحرا اونجا از عشقم بهش حرف زده بودم ...
زنجیر رو گرفتم جلوش و گفتم : این مال توئه ، صحرا همینجور با تعجب به من و بعد به زنجیر نگاه کرد و گفت : مال من ؟!
با تکون دادن سر بهش فهموندم که اره مال اونه ، یکم دس دس کرد و زنجیر رو ازم گرفت ..
لبخندی زدم و بهش گفتم : اینو دفعه ی آخر که از سربازی برگشتم از شهر برات گرفته بودم ، که نشد بهت بدم ..
با خجالت نگاهم کرد و گفت : آخه ...
فوری گفتم آخه نداره مگه خودت نگفتی من برادرتم پس این کادو رو از برادرت قبول کن من کاریت ندارم صحرا فقط تو رو خدا زود به زود بیا اینجا تا ببینمت ...

صحرا زنجیرو ازم گرفت و گفت : خیلی قشنگه شهاب ازت ممنونم ... یه لحظه با صدای ملیحه رومو برگردوندم طرف در آشپزخونه ..
+ که میگفت : ببینمش صحرا شهاب چی بهت داده که میگی قشنگه ‌،ببینمش ببینمش .. به صحرا نگاه کردم از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود ، البته منم دست کمی از صحرا نداشتم ...
شبیه برق گرفته ها شده بودیم
هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم آب دهنمو قورت دادم و گفتم : خوبی ملیحه کی اومدی ؟ چیزی نیست به صحرا کادوی عروسی نداده بودم آخه من که روز عروسیش نبودم پولم که نداشتم یه کادوی ناقابل بهش دادم ‌صحرا هم انگار از این جواب من خوشش اومده بود و زنحیر رو بهش نشون داد و گفت : اره دستش درد نکنه داداش شهاب همیشه به من لطف داشت الانم زحمت کشیده اینو برام خریده ...
ملیحه با نگاه پر از حیله تش زنجیر و دستش گرفت و گفت : چیز قشنگیه اره دستش درد نکنه داداشت و بعد یه پوزخندی زد که میشد از پوزخندش خیلی چیزا رو فهمید ‌..
ملیحه یه بو کشید و‌ گفت : به به بوی غذای خوشمزه ت هم که تو حیاط پخش شده از وقتی تو رفتی خبری از این بوهای خوش نبود ، راستی مادربزرگ کجاس خوب شما رو تنها گذاشته ‌‌
صحرا فوری گفت نه تنها نذاشته همینجاست نماز میخونه کاریش داری الان صداش میزنم .. ننه ..
هنوز حرفش تموم نشده بود که ملیحه گفت : نه کاریش ندارم برگردم خونه دخترم تنهاست ‌و خداحافظی کرد و رفت ..
اعصابم خراب شد با مشت چند بار کوبیدم تو دیوار و گفتم : این در لعنتی چرا باز بود .‌
صحرا هم مثل من ناراحت بود و گفت : همیشه از این زنیکه میترسیدم خدا به خیر کنه ‌... همش تو فکر بودم ..
وقت شام شوهر صحرا اومد دورادور میشناختمش ، مرد خوبی بود ، سنش از من و صحرا چند سالی بیشتر بود و چهره اش درست اینو نشون میداد
حتی موهای کنار پیشونیش سفید شده بود ، انگار بعد از مردن زنش از اینکه زن جوون گرفته بود خیلی ذوق داشت
حق هم داشت با این سن و سالش صحرای دوست داشتنی من کنارش بود باید هم ذوق داشته باشه ...
سر سفره نشسته بودیم صحرا و احمد کنار هم نشسته بودن اصلا به هم نمیومدن ، با خودم فکر میکردم اگه احمد بچه دار بشه بچه اش تفاوت سنی زیاری با صحرا نداره ...
🌹
احمد و صحرا بعد از خوردن شام رفتن خونه شون ...دیدن صحرا کنارش برام دردناک بود اما دیگه کار از کار گذشته بود باید میسوختم و میساختم ..
بعد از رفتنشون رفتم تو اتاق و جامو اونجا انداختم ، دوست نداشتم مادربزرگ بفهمه که دارم گریه میکنم یدفعه یاد امروز افتادم و یاد نگاههای مرموز ملیحه میترسیدم
مشکللی پیش بیاره ، اصلا دلم نمیخواست حرفی بزنه که برای صحرا مشکلی پیش بیاد ، نباید دیگه باهاش لج میکردم همینجور دنبال لج کردن با من بود ..
روزها میگذشت اما حال من هیچ تغییری نمیکرد بغض همیشگی توی گلوم بود ‌‌اما بخاطر صحرا و آبروش مجبور بودم همه چیز رو تو قلبم دفن کنم ...
این روزها انگار تنها همدمم این گوسفندهای بود که داشتم ...
کنار در خونه ی مادربزرگ ملیحه رو دیدم ‌، بهم سلام کرد و گفت : چه خبر انگار یه مدته از صحرا خبری نیست چرا نمیاد بهتون سر بزنه ؟
گفتم : صحرا سر خونه زندگیشه ، بعضی وقتها که بتونه میاد یه سر به مادربزرگ میزنه ، روسریشو درست کرد و گفت : اون دختر بیشتر به تو میومد تا اون مرد .. خدا از اون مادرت نگذره ...
ملیحه یه جوری حرف میزد حس میکردم میخواد از من حرف بکشه شاید منتطر بود از زبونم بشنوه که من عاشق صحرام و هنوزم بهش فکر میکنم اما من دستش رو خونده بودم لبخندی زدم و مگفتم : من با صحرا کاری ندارم اصلا میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم تو هم بهتره به جای این سوال جوابا بچسپی به زندگی و به شوهر و دخترت و بعد از کنارش رد شدم ‌..
یا خدا این زن انگار دست بردار نبود
چند روز گذشته بود صحرا باز اومد که بهمون سر بزنه ، زیاد خونه ی باباش نمیرفت ، عمو اومد جلو در و صداش زد و گفت : صحرا خانم اصلا احوال پدرتو نمیپرسی ‌‌میای و میری یه سر به خونه ی پدرت نمیزنی ؟
صحرا رفت پیش باباش و گفت : اختیار داری پدر فقط میگم مزاحمتون نشم وگرنه چرا دوست نداشته باشم بیام پشت سرش ملیحه هم اومد تو حیاط و گفت : چه مزاحمتی مگه دختر بیاد خونه ی پدرش باید اجازه بگیره ؟

ملیحه همینجور خودشیرینی میکرد و‌ به صحرا میگفت : چرا نمیای خونمون دلمون خیلی برات تنگ میشه .. و بعدش یه نگاه به من انداخت و رو به صحرا گفت : شایدم دلت برای ما تنگ نمیشه و دلتنگ کسی دیگه هستی و میای بهش سر میزنی ..
صحرا دستپاچه گفت : این چه حرفیه ملیحه خانم مگه میشه دلتنگ بابام نشم ولی خوب چون از بچگی پیش مادر بزرگ بودم اینجا رو مثل خونه ی خودم میدونم ‌.. عمو گفت : خوب حالا ملیحه نمیخواد اینقدر این دخترو سوال جواب کنی ..حتما اینجا راحت تره .
ملیحه عشوه ی برای عمو رفت و با لحن طعنه آمیزی گفت : بله مشخصه که اینجا راحت تره ‌‌..
دوست داشتم با دستام خفه ش کنم اما نمیشد کاری کنم .. عمو سرفه ی کرد و‌ گفت : خیلی خوب من برم سراغ قصابیم مشتری منتظره .. جایی نری صحرا که امشب میخوام واسه دختر و دامادم کباب بزنم ...
عمو رفت ، ملیحه اما مونده بود و بهمون زل زده بود ، صحرا گفت : بفرما تو بشین اینجوری سر پا درست نیست چای هم آماده ست ...
ملیحه دامنش رو یکم بالا کشید و‌‌ گفت : نه دیگه برم مزاحم شما نشم بیچاره ها همش چند ساعت میتونین همدیگه رو ببینن اونوقت من مزاحمتون بشم ..
صحرا فوری گفت : این چه حرفیه مزاحم یعنی چی چرا اینجوری صحبت میکنی ؟ ملیحه نیشش رو باز کرد و گفت : ای بابا چرا با من غریبی میکنید و بعد صداش رو آرومتر کرد و گفت : من که میدونم شما دو تا هنوز همدیگه رو دوست دارید چرا از من قایمش میکنید و بعد دستشو گذاشت رو دهنش و گفت : بیا این دهن من بسته میمونه اصلا ناراحت نباشید ..‌
دیگه داشت اعصابمو به هم میریخت : بهش نزدیک شدم و گفتم : تمومش کن ملیحه این حرفها چیه از خودت در میاری چرا میخوای شر به پا کنی ‌من و صحرا شاید یه روزی میخواستیم با هم ازدواج کنیم ولی قسمت نبود و حالا دیگه هیچی بین ما نیست و بعد گوشه ی لباسشو گرفتم و گفتم : زن عمو بهتره دست از سر ما برداری ..
ملیحه هولم داد و گفت : دستتو بکش پسره ی پرو نذار دهنم باز بشه و مزحکه ی عام و خاصت کنم ، فکر کردی من خرم با چشمای خودم دیدم اون زنجیر رو بهش دادی قبلنا هم چند بار دوتاتون رو با هم دیده بودم ...

میخواستم جوابشو بدم که صحرا گفت : خواهش میکنم تمومش کن شهاب و بعد رفت دستای ملیحه رو گرفت و گفت : ازت خواهش میکنم این حرفها رو جایی نزن بخدا بین من و شهاب هیچی نیست منو تو روستا انگشت نما نکن ..
ملیحه بدون اینکه چیزی بگه اخماشو در هم کشید و رو به من کرد و گفت : دفعه ی آخرت باشه که بخوای رو من دست بلند کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ‌‌...
و بعد‌ از حیاط رفت بیرون ..
حالم اصلا خوب نبود صحرا بیچاره دست و‌ پاهاش میلرزید ، مادربزرگ رفته بود فاتحه یکی از همسایه ها و خونه نبود که جلوی ملیحه وایسه دوتامون رو گیر آورد و هر چی از دهنش در اومد بهمون گفت ..
به صحرا نزدیک شدم دستاشو گرفتم و گفتم : خوبی ؟
بعد از چند ثانیه سکوت دستاشو از تو دستم بیرون کشید و گفت : خوب نیستم ..
شهاب کاش میمردم دیگه خسته م .. همینجوری دوری تو داره زجرم میده میخوام تنها و بی کس این عشق رو تو دلم حبس کنم ..
نمیخوام مثل مامانم حرف پشت سرم باشه ، مجبورم دیگه خیلی کم بیام اینجا تو هم بهتره دیگه دور و بر من نباشی صحرا میخواست از خونه بره بیرون بهش گفتم : تو بمون عمو گفت بمونی اگه بری بهت شک میکنه من میرم و از خونه زدم بیرون ...
خدای من این چه بلایی بود سرم اومد نه میتونستم صحرا رو به دست بیارم نه ترکش کنم به در خونه ی ملیحه چشم دوختم اگه این زن نبود شاید بیشتر میتونستم صحرا رو ببینم ...
راه افتادم و از روستا زدم بیرون به دستم نگاه کردم به دستی که چند لحظه پیش دستهای سرد و ظریف صحرا رو لمس کرده بود ..
تا آخر شب برنگشتم خونه ، میخواستم صحرا راحت باشه ، نمیخواستم‌ عمو بهم شک کنه همینجوری بارها ازم خواسته بود که برگردم خونه پیش پدر و مادرم و باهاشون آشتی کنم ...
همه جا تاریک شده بود روستا خلوت خلوت بود ، فقط سو سو چراغ ها و صدای سگ ها بود که دیده و شنیده میشد ، در خونه ی مادربزرگ نیمه باز بود میدونستم برای من درو باز گذاشته بود ، فکر کردم مادربزرگ خوابه برای همین بی صدا رفتم تو اما مادربزرک نشسته بود و‌ پتو رو کشیده بود رو پاهاش ، با دیدنم خوشحال شد و گفت : کجا رفتی پسرم نگرانت شدم ...

-بهش سلام کردم و‌گفتم:همین دوربرا بودم ببخشید نگران شدی..
مادربزرگ گفت:
صحرا همه چیز رو برام تعریف کرد خدا از این زنیکه نگذره تا صحرا اینجا بود نذاشت یه روز کنار پدرش باشه الانم‌ که هر دفعه سرک میکشه ببینه اینجا چه خبره..
بیچاره صحرا خیلی ترسیده بود.. امشب شام عموت و ملیحه اینجا بودن و احمد هم اومده بود ووصحرا میترسید ملیحه چیزی از دهنش بپره..
یه آه کشیدم و گفتم:نمیدونم این زن چی از جون من میخواد..
من دیگه با صحرا کاری ندارم درسته عاشقشم و دوستش دارم ولی نمیخوام براش مشکلی پیش بیاد!
چند روز گذشت..
گهکهای ملیحه رو میدیدم اما باهاش حرف نمیزدم..
یه روز عمو صدام زد و گفت:ببین شهاب بهتر برگردی پیش پدر و‌مادرت..
اینجوری بهتره و ببین پسر من میدونم چرا قهر کردی و چرا اینجای حالا دیگه قسمت نبود تو هم بهتر بچسپی به زندگیت برو دست یه دختر و بگیر و زندگیت رو شروع کن..
ملیحه پشت در وایساده بود و بهم نگاه میکرد..
حتما اون زنیکه چیزی پیش عمو گفته بود ..
.بدون اینکه بترسم گفتم:عمو من فقط بخاطر این اینجام چون مادربزرگ تنهاست میدونی که من چقد بهش وابسته‌م همین..
عمو یه دستی به سیلیلش کشید و گفت:خدا کنه همینجور باشه که میگی!
-چند ماه گذشت-
دیگه از سرک کشیدن های ملیحه خبری نبود..
صحرا خیلی کم میومد و بیشتر وقتها مادربزرگ میرفت پیشش..
خیلی کم میتونستم ببینمش..
وهنوز از علاقه ی که بهش داشتم ذره ی کم نشده بود..
‌وهنوزم بعد مدتها که میدیدمش قلبم شروع میکرد تند زدن..
مثل همون روزهای که از سربازی بر میگشتم و با دیدنش ذوق میکردم..
حالا که از ملیحه و حرف و حدیث هاش خبری نبود صحرا زود به زود میومد و بهمون سر میزد..
تازگیا یه آرایشی میکرد که صورتش رو خوشگل تر و خانمانه تر میکرد..
.هر ساعتی که میومد از جام تکون نمیخوردم و بهش زل میزدم..
بعضی وقتها نگاهمون به هم میخورد!عشق رو هنوز تو چشای صحرا میشد دید..

-یه روز کنار در طویله صحرا بهم گفت:شهاب ازت خواهش میکنم من و فراموش کن..
من و تو تا...
تا وقتی که زنده‌ایم همدیگرو میبینیم و نمیشه وجود هم رو انکار کنیم..
من اهل خیانت نیستم!
هیچ وقت نتوتستم مادرم رو ببخشم حالا هم نمیخوام بشم یکی عین مادرم..
از شانش بد ما همینجور که داشتیم حرف میزدیم یه لحظه نگاهم به ملیحه افتاد که دستاش رو گذاشته بود زیر بغلش و بهمون نگاه میکرد..
صحرا هم متوجه بودنش شد..
نمیخواست بهمون شک الکی کنه برای همین صحرا گفت:سلام ملیحه خانم بیاید اینجا داشتیم به گوسفندها نگاه میکردم..
ملیحه همینجور پوزخند میزد..
اعصابم بخاطر اون خنده های معنا دارش بهم می ریخت احمد اومد دنبال صحرا و با هم برگشتن خونه شون منم بیقرار بودم برای همین کافشنم و پوشیدم و از خونه زدم بیرون..
با صدای اروم ملیحه سر جام خشکم زد..
شهاب کجا..؟
برگشتم‌و‌بهش نگاه کردم..
با تعجب گفتم:یعنی چی کجا؟
نکنه باید از تو اجازه بگیریم..
یکم اطراف رو نگاه کرد همه جا تاریک بود..
تو چشام نگاه کرد و گفت:یعنی اینقد دوستش داری..
چون خوشگله ارهه؟
چشت فقط اونو میبینه..
هیچ وقت منو ندیدی که بخاطر این کارهات زندگیم رو به هم ریختی..
همینجور با تعحب بهش گوش میدادم..
نمیفهمیدم چی میگفت...
ملیحه ادامه داد و گفت:مگه من دل ندارم..
فک کردی من چند سالمه؟ که زن این غول بد اخلاق شدم..
از بی کسی و بدبختی زنش شدم..
وشبیه وحشی ها با هام رفتار میکنه..
همون سر شب کارش رو میکنه و میخوابه صدای خرو پفش تو‌خونه پخش میشه..
+چی میگی ملیحه این حرفها رو چرا به من میزنی...
دستم‌و‌گرفت و گفت:برای اینکه دوست دارم شب و روز فقط به تو فکر میکنم ..
وقتی تو رو کنار صحرا میبینم دنیا رو سرم خراب میشه..
اون دهخره رو ول کن شهاب..
اون کنار شوهرش خوشبخته..
هر چی بخوای خودم در اختیارت میزارم...
اصلا باورم نمیشد..
فکر میکردم دارم خواب میبینم خدای من این حرفها چی بود داشتم میشنیدم..
با عصبانیت گفتم:ملیحه میفهمی چی داری میگی.تو زن عموی منی این حرفها چیه داری میزنی..
خجالت بکش..

انگشتم و بردم طرفش..
و‌گفتم:دفعه ی اخرت باشه از این حرفها میزنی و گرنه همه چیز رو به عمو میگم..

-همینجور تو چشای ملیحه نگاه میکردم نفرتم دو چندان شده بود..
گفتم؛نکنه سر به سرم گذاشتی؟چی از جونم میخوای؟
یکم روسریش رو سفت کرد!
گفت:خودت رو میخوام!
باید مال من بشی!
نه اون دختره..
که چندماه منتظرت نموند و رفت شوهر کرد اگه من بودم سالها منتظرت میموندم..
اون دختر دوست نداره شهاب!
ازت خواهش میکنم بگو‌که پیشنهادم و قبول میکنی..
روزی که میرفتی پادگان دنیا رو سرم خراب میشد..
نه خواب داشتم و‌نه خوراک الانم که اینجای تموم حواست به اون دخترس..
شهاب کمکم کن من خیلی دوست دارم..
با عصبانیت گفتم:تمومش کن..
ملیحه برو‌خونه..
کسی میبینه رسوا میشیم انگار عقلت سر جاش نیست..
و بعد فوری برگشتم خونه و در رو محکم پشت سرم بستم..نفس نفس میزدم حالم داشت به هم میخورد..
هیچ‌وقت فکر نمیکردم این حرفها رو از ملیحه بشنوم هیچ وقت فکر نمیکردم اینجور حسی بهم داشته باشه..
تا دیر وقت بیدار بودم و بعدش اگه خوابم‌میبرد یهو از خواب میپریدم..
صبح رو چجوری میخواستم باهاش روبه رو بشم؟
شاید الان خودش هم از گفتن این حرفها پشیمون شده باشه..
مادربزرگ برای نماز بیدار شده بود و من هنوز خوابم نبرده بود نزدیکهای صبح خوابم برده بود..
وقتی بیدار شدم فکر میکردم دیشب کابوس دیده بودم اما بیشتر که رفتم تو فکر فهمیدم که همه چیز واقعیت داشت..
دغدغه ی صحرا کم بود حالا سر وکله ی ملیحه پیدا شده بود باید جوری رفتار میکردم که دیگه از این حرفها نزنه..
وباید بدونه که از شنیدن این حرفها خیلی به هم ریخته بودم..
بعد خوردن صبحونه غذام که مادرم گذاشته بود تو بقچه رو برداشتم و با گله از روستا زدم بیرون اصلا دوست نداشتم با ملیحه روبرو بشم..
توی کوهپایه تنها احساس ارامش میکردم کاش میشد همین جا زندگی کنم بدور از تموم کسای که میشناختم!
وقت برگشت عمو و ملیحه رو دیدم..
با دیدن ملیحه ویادآوری حرفهاش دست و پاهام یخ کرده بود..
ملیحه بهم زل زده بود و بهم لبخند میزد...
اصلا از این حرکاتش خوشم نمیومد..
چند روز گذشته بود بعد اون شب با ملیحه روبرو نشده بودم..
مادربزرگ خونه نبود و زیر درخت توی حیاط دراز کشیده بودم چشام و رو بستم و میخواستم استراحت کنم..
 


-با صدای ملیحه فوری چشام رو باز کردم صورتش رو بهم نزدیک کرده بود و گفت:بیداری شهاب‌‌...
نشستم سر جام و گفتم:تو اینجا چکار میکنی..
به دیوار حیاط اشاره کرد و‌گفت:از اونجا داشتم نگاهت میکردم نتونستم تحمل کنم آومدم پیشت شهاب به حرفهام فکر کردی..؟
شبها عموت زود میخوابه هر ساعتی که بخوای میتونی بیای پیشم..
یقه‌ش رو گرفتم و‌گفتم‌:چی میگی؟
تو‌ حیا نداری؟
یبار دیگه بخوای از این چرتیات بگی تو روستا رسوات میکنم..
با سختی دستم و زد کنار و گفتم:چه خبرته..
خفه‌م کردی نمیفهمی میگم دوست دارم شهاب تو باید مال من بشی..
من حالم از اون عموت و قیافه ش به هم میخوره..
من مدت هاس میدونم تو به صحرا چش داری ولی به کسی چیزی نگفتم میدونی شوهرش یا عموت بفهمن چی میشه..
من رازت رو پیش کسی نگفتم..
اما تو اینجوری برا من خط و نشون میکشی..
و بعد صداش رو آروم تر کرد.. وگفت:هر چی عصبانی بشی اشکال نداره فقط بگو که میای پیشم من خودم و هر جور بخوای در اختیارت میزارم..
اینبار داد زدم و گفتم تموم‌ش کن زنیکه ی هرزه..
دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت:ساکت باش همسایه ها میفهمن و گفت:باشه خودت خواستی وقتی مال من نباشی نمیزارم مال هیچکس دیگه باشی و بعد سریع از اونجا دور شد..
هنوزم تو شوک بودم..
حالا باید چکار میکردم..
خدای من..
جای رو هم نداشتم که برم به خودم قول داده بودم که خونه ی پدرم برنگردم اینجا هم میموندم میترسیدم ملیحه کاری دستم بده..
از یه طرفم اگه از اینجا میرفتم نمیتونستم صحرا رو ببینم..
دو راهی بدی قرار گرفته بودم..
باید کاری میکردم که زیاد باهاش روبرو نمیشدم..
کاش میتونستم از اینجا دور بشم نمیدونم شاید یه روز که تونستم دوری صحرا رو تحمل کنم ساعت ها از اینجا دور بشم..
-چند روز دیگه گذشت-
صبح ها زود گله رو میبردم بیرون عصری بر میگشتم..
هر روز به امید دیدن صحرا برمیگشتم که خوشبختانه امروز اومده بود..
و باز طبق روال همیشه این قلب بیقرار من بود که از دیدن عشقش بال بال میزد..

-مادربزرگ و صحرا گرم صحبت بودن..
یه لحظه چشمم به گردن صحرا افتاد و به گردنبدی که روی گردنش بود..
وقتی که اون رو براش خریدم خیلی دوست داشتم رو گردنش ببینمش..
اما نشد...
ولی الان شالش رفته بود کنار و چشمم بهش افتاده بود..
همونجور که تصور کردم به اون گردن سفیدش میومد...
یه لحظه صحرا متوجه نگاهام شد و فوری شالش رو روی گردنش درست کرد..
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم نفسم بند اومده بود و به سختی جلوی بغضم رو گرفته بودم ..اومدم تو حیاط میخواستم از خونه بزنم بیرون اما دلم نمیومد صحرا رو‌تنها بزارم..
یکم تو حیاط راه میرفتم..
شروع کردم حرف زدن با خودم..
چه خبرته شهاب..
تا کی میخوای اینجوری ادامه بدی..
یه عمر که نمیشه صحرا رو ببینی و همینجوری حالت بد بشه..
به خودت بیا..
بارها این حرف ها رو به خودم زده بودم..
اما انگار عشقی که به صحرا داشتم قرار نبود به همین راحتی ها دست از سرم برداره..
وقتی یادم می افتاد که اگه سربازی نمیرفتم این اتفاق نمی افتاد بارها خودم و نفرین میکردم..
نمیدونم ولی ته دلم حس میکردم صحرا هم دلتنگ من میشد اونم میومد که من رو ببینه اما زیاد به روی خودش نمی آورد...
با شنیدن صدای در رفتم و در رو باز کردم احمد بودبا اینکه مرد خوبی بود اما من ازش بدم میومد وقتی تصور میکردم صحرای من رو بغل میکرد و میبوسید دوست داشتم با دستای خودم خفه‌ش کنم..
احمد تعارف کردم رفت و کنار صحرا نشست بهش لبخند زد و گفت اومدم دنبالت.
.انگار من نیام دوست داری همش اینجا باشی و بعد رو کرد به مادربزرگ و گفت:بیشتر شبها گریه میکنه و من به سختی آرومش میکنم همش میگه دلم برای مادربزرگم تنگ میشه..
یعنی واقعا اینقد بهتون وابسته‌س که هر شب بخاطرتون گریه کنه..
بعضی شب ها بی صدا گریه میکنه که من متوجه نشم ولی خب من دیگه عادت کردم..
احمد که اینجوری میگفت بیشتر از قبل دلم آتیش میگرفت پس صحرا هم زیاد خوشحال نیست..
اونم مثل من بیقرار بود..
ساعتهای که فکر میکردم بهش خوش میگذره در حال اشک ریختن بود....

-احمد از گریه های شبانه‌ی صحرا حرف میزد و ما همه ساکت بودیم..
مطمعنم مادر بزرگ هم دلیل گریه های صحرا رو فهمیده بود..
صحرا سرش رو بالا گرفت و تو چشام نگاه کرد از این فاصله ی که بودم دیدم چشاش پر اشک‌شده بود..
مطمعن بودم اشک هاش برای مادربزرگ نبود..
و اون رو بهونه کرده تو دلم گفتم:پس تو هم دلتنگمی صحرا..
اه خدا لعنت کنه کسایی که این بلارو سر دوتامون اوردن..
توی همین فکر و خیال ها بودم که با صدای احمد به خودم اومدم..
+اقا شهاب جریان اینکه اینجا زندگی میکنی چیه؟
چجور خونه ی پدرت نیستی..
یکم مکث کردم..
تا فوری یه جمله های رو سر وته کنم..
انگار باز مادربزرگ بود که باید بداد منم میرسید گفتم:میبینی که مادربزرگ تنهاست من و صحرا از همون بچگی بهش وابسته بودیم نمیتونم بزارم تنها باشه..
ترسیدم احمد بوی برده باشه که اینجور سوالی پرسید اخه تو روستا زود همه چیز پخش میشد..
احمد با همون مهربونی گفت:افرین..
کار خوبی میکنی..
بعد دست گذاشت روی دست صحرا و گفت :بریم خانم..
یکم کار دارم..
صحرا به دستش و بعد به من نگاه کرد..
انگار میدونست دیدن این صحنه ها قلبم و اتیش میزنه..
دستش رو از دستهای احمد کشید بیرون و شالش رو درست کرد و‌گفت:باشه بریم..
و از جاش بلند شد..
مادربزرگ تعارف کرد که بمونن اما احمد عجله داشت..
کنار در وایساده بود دوتاشون خداحافظی کردن و رفتن..
صحرا دوش به دوش احمد راه میرفت..
صحرای ظریف و دوست داشتنی من کنار اون مرد اصلا به هم نمی‌اومدن.. از همه متنفر بودم از خودم بیشتر شاید اگه من نبودم صحرا مجبور نبود با اون مرد ازدواج کنه..
مادربزرگ یه آه کشید وگفت:بمیرم برای دلت صحرا..
باز خدا روشکر که این احمد مرد خوبیه و بد اخلاق نیست..
مدتها بود خواب و‌خوراکم گرفته شده بود امشب هم بی خواب بودم..
آرزو میکردم کاش بلای سر احمد بیاد تا ما بتونیم به هم برسیم..
اینقدر بدجنس شده بودم که آرزوی مرگ دیگران رو میکردم انگار تو این دنیا بجز صحرا هیچی برام مهم نبود..

-صبح زود با گله از خونه زدم بیرون..
در خونه ی عمو باز بود..
سریع از اونجا رد شدم..
با گوسفندها مشغول بودم..
یه لحظه با دیدن ملیحه بچه به بغل کنارم میخواستم سکته کنم..
از جام بلند شدم..
و گفتم: ت..تو اینجا چکار میکنی..
+اومدم تو رو ببینم..
شهاب خواهش میکنم منو پس نزن..
دست گذاشت رو قلبش و ادامه داد:عشق تو و دوری تو داره من رو از پا در میاره..
شب و روز ندارم..
ماه هاست به فکر کردن به تو میگذره..
+ملیحه ازت خواهش کردم تمومش کن..
میدونی کسی این حرفها رو بشنوه چه بلای سرمون میاد..
و بعد به همه جا نگاه کردم که یه وقتی کسی اون دوربر نباشه..
_نکران نباش هیچکی اینجا نیست کسی هم باشه بهمون شک نمیکنه..
تو با من باشی نمیزارم هیچکی بفهمه..
شب‌ها فقط چند ساعت بیای پیشم کافیه..
اون عموت روزا اینقد خسته میشه که وقتی سرش و بزار زمین هیچی نمیفهمه..
و بعد دستم و گرفت و گفت:شهاب خواهش میکنم نجاتم بده..
دستم و از دستش کشیدم‌و گفتم:خجالت بکش من اصلا هیچ وقت به تو فکر نکردم..
هیچ وقت هم به عموم خیانت نمیکنم..
_به عموت یا دختر عموت؟
همش بخاطر اون دخترس..
چون بر و رو داره بهش دل بستی منم مثل اون خوشگل بودم اینجوری پسم نمیزدی..
پلی مگه به خوشگلی و بدشگلیه مگه من دل ندارم..
شهاب من بیشتر از اون دختر دوست دارم تو‌روخدا پسم نزن..
+من چکار به خوشگلی و بدشگلی تو دارم..
من اهل این خیانت ها نیستم بچسپ به دخترت به زندگیت تو‌که همیشه کا مادر صحرا رو میزدی تو سرش حالا چی شد..
تو هم که داری همون کار رو میکنی..
_عاشقی بد دردیه..
+ببین من با اینکه این همه صحرا رو دوست دارم اما چون شوهر داره باهاش کاری ندارم..
اون دختر هم که تو همش ازش بد میگفتی..
بخاطر اینکه شوهر داره با تموم عشقی که به من داره به شوهرش خیانت نمیکنه اما تو داری اینجوری به شوهرت خیانت میکنی..
شاید تو اهل خیانت باشی اما من نیستم..
من به عموم خیانت نمیکنم..
تو هم بهتر از اینجا بری و دیگه از این حرفها نزنی..
منم به کسی چیزی نمیگم..
نمیگم که یه وقت ابروت نره و به دخترش اشاره کردم و گفتم:کاری نکن این دختر هم مثل صحرا بازیچه بشه..


با اخم بهش نگاه کردم و گفتم :
در حق این بچه ظلم نکن ..شاید یه وقت بخوای بری دوربر یه مرد دیگه ولی به این دختر فکر کن...شاید اگه مادر صحرا پا روی دلش میزاشت و‌خیانت نمیکردن الان اون دخترش خوشبخت بود ...چرا فقط به خودتون فکر میکنین ..
__شهاب تو مگه خودت عاشق نیستی چرا درکم نمیکنی ..من وقتی تو رو میبینم تموم بدنم آتیش میگیره ..دوست دارم بغلت کنم دوست دارم تو نوازشم کنی ..من کنار عموت هیچکدوم از این ها رو درک نکردم ..
+صدام و بلند کردم و گفتم :این عشق نیست این هوس جلوی خودت رو بگیر زن ..تو هر کاری بکنی من نه باهات کاری دارم نه بهت دست میزنم ...اگه بخوای ادامه بدی به عمو میگم ..فهمیدی .
ملیحه با اخم بهم نگاه کرد و گفت :این حرف آخرته .
با تکون دادن سرم بهش فهموندم که آره ...
ملیحه یه تکونی به بچه داد و بیشتر تو بغلش جاش داد و گفت :باشه ...خودت خواستی و بعد رفت ..زیاد دور نشده بود که گفت :,شهاب هنوزم میتونی به پیشنهادم فکر کنی ...
حالم از خودش و حرفهاش به هم میخورد ،
صلا دوست نداشتم ببینمش.
زیر درخت دراز کشیدم و دستام و زیر سرم گذاشتم و گفتم :,من اگه اهل خیانت بودم صحرای خودم رو بغل میکردم.
فقط خدا میدونست چقد دلتنگ آغوش گرفتن و بوسیدن صحرا بودم.
چشام رو بسته م و به روزهای بودن با صحرا فکر میکردم به بچه گی هاش که وقتی گریه میکرد فقط من میتونستم ارومش کنم ..حالا شبها گریه میکرد و‌من پیشش نبودم. که آرومش کنم ..
وقت رفتن بود گله رو راه انداختم نمیدونم چم شده بود گله رو از مسیر خونه ی صحرا رد کردم ..یه لحظه با دیدن صحرا جلوی در که داشت با دوتا زن همسایه حرف میزد از خوشحالی میخواستم داد بزنم .ا
از کنارشون رد شدم به صحرا سلام کردم انگار اونم از دیدنم خیلی خوشحال شده بود ..کلی بهم تعارف کرد که برم خونشون خیلی دوست داشتم برم اما خوب با اون همه گوسفند نمیشد.


-چقد از دیدن صحرا خوشحال شده بودم..
چقدر مظلومانه بهم نگاه میکرد..
دوتامون باهم احوالپرسی میکردیم و
زن های همسایه شون بهمون نگاه میکردن..
دوست داشتم بیشتر پیشش بمونم و به اون چهره ی زیبا و مظلومش نگاه کنم..
اما میترسیدم اون زن ها یه وقت حرف در بیارن..
اگه یکیشون اخلاقی مثل ملیحه داشته باشه...
هیچی بعید نیس..
با بی میلی از صحرا خداحافظی کردم..
قبل اینکه ازش جدا بشم تو چشاش یه نگاه کوتاه کردم..
اشک تو چشاش پر شده بود..
بغضم رو توی گلوم قورت دادم..
بغضی که مدتها بود سر راه گلوم رو گرفته بود..
خوندم رسوندم خونه..
به بابای صحرا که با اون چکمه های بلند مشکیش و لباسی که خونی بود داشت خونی که از قصابی گوسفند تو حیاط بود و آب و جارو میکرد سلام کردم..
میخواستم برم که با صدای ملیحه سر جام وایسادم..
سلام آقا شهاب خسته نباشید بیا یه چای بخور پسرم..
با گفتن کلمه ی پسرم خنده‌م گرفته بود..
همین چن ساعت میشد داشت در مورد چی حرف میزد و الان چی میگفت..
برای اینکه عمو شک نکنه یه تشکر خشک و خالی کردم..
سرم پایین بود..
اصلا نمیخواستم تو‌صورت ملیحه نگاه کنم هر چند سنگینی نگاهش اذیتم میکرد..
باید هر چی زودتر از اونجا دور میشدم..
چند روز گذشت نگاههای ملیحه سر جاش بود اما نمیخواستم به روی خودم میارم و بهش توجه کنم..
وفک میکردم یه مدت گیر بده و من بی محلی کنم دس ازسرم برمیداره برای همین از خونه ی مادربزرگ نرفتم..
غرورم اجازه نمیداد برگردم خونه ی پدرم..
هنوز نبخشیده بودمشون برای همین نمیتونستم از خونه ی مادربزرگ برم که ای کاش میرفتم اونجا نمیموندم..
میرفتم یه شهر دور..
نه بخاطر خودم بخاطر صحرا..
یه مدت بود شب ها خواب های وحشتناک میدیدم..
بعضی وقتها با یه کابوس وحشتناک از خواب میپریدم..
امشب هم مثل همیشه یه خواب ترسناک دیدم و هراسان از خواب پریدم..
مادربزرگ هم با صدای من از خواب پرید و یکم زیر لب ورد خوند و برام دعا کرد..
سرم و گذاشتم روی پاهای مادربزرگ پتو رو دور خودم پیچیدم نیمه شب یه حال عجیبی داشتم..
مادر بزرگ موهام و نوازش میکرد نمیدونم که چشام دوباره سنگین شده بود و خوابم گرفته بود..
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : raghsekhoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ofszb چیست?