اینفو : رمان پرنسس

تاریخ انتشار :

رمان پرنسس

من ژیلا یکی یه دونه بابام هستم.

قسمت اول
شاید همین اول کار بگین یکی یه دونه ها لوسن.
اما تنها خصوصیتی که ندارم همینه یه روز جدیم یه روز شوخم یه روز ارومم یه روز سگم،
گلم،خانومم خلاصه خودمم نمیدونم واقعاً کی هستم تا دلتون بخواد دوست ورفیق دارم ولی با هیچ کس صمیمی نیستم.
8ساله ورزشکاره رزمیم در حد تیم ملی .
کسی جرات نداره نگاه چپ بهم کنه جالب اینجاست پدرومادرم خبر ندارن رزمی کارم.
همیشه به بهونه ی کلاسای شنا پام تو کلاسای تکواندو بود عاشق رقصیدنم همه جورشم بلدم از جوادی بگیر تا هیپ هاپ.صدا اهنگ که بیاد از خود بی خودم .قیافه ای هم ابروهای هشتی خیلی مشکی،چشمای قهوه ای روشن که دم به دقیقه رنگش عوض میشه،بینی هم خدادادی عملیه(بچه راست میگه من دیدم)ولبای متوسط .همه از قیافم تعریف می کنن به نظر خودم که معمولیم (خوب من حرف زیاد میزنم ماشالله ماشالله چه جواهری)از قشر متوسط رو به بالای جامعه ایم ویه جورایی دستمون به دهنمون میرسه. دو تا عموی باحال دارم به اسم فرشادو مهرشاد که 2قلوان 32سالشونه متاهلن 
عمو فرشاد یه دختر 2ساله به اسم پارمیس داره مهرشادم 1ساله ازدواج کرده بچه می خواد چی کار.1دایی 28ساله هم دارم (میثم)بچم تازه داماده 3ماهه که مزدوج شده.همیشه میگن هر که از هر چیز بدش اید سرش میاد نقله منه.
دوست ندارم ازدواج کنم نه بخاطر اینکه بگم میخوام مستقل باشم ازدواج زندگی رو از ادم میگیره یا خیلی دلیلای الکی دیگه دوست ندارم ازدواج کنم چون:1به خاطر اشپزی(بلدم ولی اصلا عصابشو ندارم)2کارای خونه(متنفرم ازش)3نصف بیشتر روزم تو باشگاهم(دیگه شوهره منو کی ببینه،کی بریم بیرون،خرید،سیتی صفا پس ازدواج برام معنی نمی ده کسی هم مغز خر نخورده بیاد منو بگیره نمیدونم چرا این بابا بزرگم (پدری)گیر داده ما رو زود شوهر بده
انگار میخواد تلافی دختره نداشتشو سر من در بیاره 2روز پیش زنگ زده واسه خودش سر خود خیلی شیک میگه جمعه جایی قرار نزارین خانواده دوستم برا نوش میخوان بیان خاستگاری برای ژیلا این وسط منم که سیرابی ادمم حساب نکردن فردام قراره تشریف بیارن یه بلایی سرش بیارم....8.30 شب اومدم خونه بابامم هنوز نیومده بود
خونه هم ماشالاش باشه از تمیزی برق میزد بله دیگه ناسلامتی شوورم داره میاد
پاتوق اصلی مامانم پای تلفنه از در که وارد شدم دیدم بلههههه خانوم کجاست؟
-سلام عشقم تلفن سوخت یه ذره نفس بکش هوا کم نیاری؟
مامان-عزیزم گوشی دستت دستشو گذاشت دهنه ی گوشی یه نگاه خبیثانه بهم کردو.....
-سلامو درد صداتو بیار پایین مهناز(دوسته مامانم)میشنوه صدا که نیست انگار سیستم ماشین رو حنجرش بستن 
-خو تن صدام بالاس مگه دسته منه 
+سریع رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم اومدم تو حال رو کاناپه دراز کشیدم کنترل تی وی رو برداشتم شروع کردم به زیرورو کردن ماهواره
بعد نیم ساعت مامان رضایت دادو تلفنو قطع کرد 
-خب چه خبرا مهنازی خوب بود؟
مامان-100 دفعه گفتم نگو مهنازی مگه هم سنته این جوری صداش می کنی؟
-اون خودش حرفی نمی زنه شما جاش ناراحت می شی؟حالا مگه چی گفتم؟
مامان-یه خاله مهنازی،مهناز جونی،جهنمو ضرر مهناز خانومی والا کشمشم دم داره
-باشه بابا دیگه نمی گم گاهی یه گیرای بنی اسراییلی میدی که شک میکنم واقعا فقط 19سال ازم بزرگتری این افکاره بزرگونت منو کشته
+ما بین کل کلای ما یک اهنگ شاد قر دار پخش شد منم بی جنبه.....مامان داشت میرفت wcطبق عادت خودمو از رو کاناپه انداختم زمین یه جیغ زدم 
-ماماننننننننن
+طفلی چنان از جاش پرید که دلم براش سوخت
مامان-وای خدا مرگم ننننده چی شد؟؟؟؟
-هاااااان؟؟؟هیچی خواستم بگم تو دست بزن من برقصم(قیافمنو مظلوم کردمو سرمو انداختم پایین)
مامان- ای درد نگیری بچه منو کشتی تو
+سریع اومد سمتم گفتم الانه که بکوبه تو گوشم به فاصله ی 1 قدمیم وایساد شروع کرد به رقصیدن 
-عاشقه این اهنگم یالا دست بزن برا مادرت دارم میرقصم
خندم گرفته بود منم کم نیاوردمو پابه پاش رقصیدم
-هه فکرکردی وایمیستم نگات میکم؟؟؟
+از شانسه ما 3تا اهنگه شاد پشت سرهم پخش شد اهنگ اخرم رفتیم تو کاره جوادی مامانم کلیپس موهاشو باز کردو...
مامان-به قوله خردادیان باید از موهات استفاده کنی موهات باید وحشی باشه
+هی موهاشو تکون میدادو جوادی میومد حالا نه من ول کن بودم نه مامان انقدر تو حاله خودمون بودیم که صدای در اتاقو نشنیدیم ویدفعه صدای شلیکه خنده رفت هوا برگشتیم دیدیم باباو دایی میثم دارن هر هر به ریش ما میخندن


نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : رمان
برچسب ها : هیچ

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه vsce چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید