رمان آفتاب 8 - اینفو
طالع بینی

رمان آفتاب 8

ملوک خانوم هم اینجا میمونه تا مریم برگرده چون هیچکس نمیتونه مثل اون از مریم مراقبت کنه مسعود که دید کارهای مریم تمومی نداره بلند شد و به طرف طبقه بالا رفت منم پشت سرش رفتم در اتاق رو که باز کرد صدای مریم قطع شد و با اخم نگاهمون کرد مسعود اشاره ای به کمدش کرد و خطاب به ملوک خانوم گفت وسایل مریم رو جمع کنین فردا ببرمش پیش مادرش مریم که این حرف رو شنید چشماش از خوشحالی برق زد و شروع به بالا و پایین پریدن کرد بعد از چند لحظه به طرف مسعود اومد گفت بابا میخوام ملوک خانوم هم باهام بیاد مسعود اخماش توی هم کرد گفت لازم نکرده ملوک خانوم باید اینجا باشه و تو کارها کمک دست خاله آفتاب باشه ولی مریم بود و زور گفتناش پاهاش رو روی زمین کوبید گفت نه من میخوام باهم بریم خاله آفتاب تنها نیست مامان‌بزرگ کنارشه میدیدم که مسعود هر لحظه عصبانی تر میشه قبل اینکه حرفی بزنه من گفتم باشه اگه ملوک خانوم راضیه مشکلی نیست مسعود با تعجب نگاهم کرد که چرا اجازه دادی ولی دیگه نمیخواستم مریم با داد و بیدادهاش بیشتر از این اعصاب همه رو خرد کنه شاید اینطوری بهتر بود و برای مدتی کوتاه مثل قبل با آرامش زندگی می‌کردیم ملوک خانوم با اینکه مشخص بود دلش نمیخواد بره ولی به خاطر مریم کوتاه اومد وسایلشون رو جمع کرد شب موقع خواب خوشحال بودم که هر چقدر کم از دست مریم راحت میشم تحمل کردنش خیلی کار سختی بود و اصلا بچه حرف گوش کنی نبود صبح زود بیدار شدم و قبل رفتن مسعود اینا براشون صبحانه آماده کردم فقط نمیدونم چرا کمی ناراحت بودم دوست داشتم مسعود اونارو نبره نمیخواستم مسعود با اون زن رو به رو بشه ولی همچین چیزی غیرممکن بود بعد رفتنشون وارد خونه شدم مامان که قیافه گرفته ام رو دید گفت دخترم چرا ناراحتی چیزی شده نکنه باز مریم حرفی زده سرم رو تکون دادم گفتم نه فقط رفتن مسعود پیش زن اولش نتونستم حرفم رو کامل کنم من به مسعود اعتماد داشتم ولی به اون زن نه مامان که متوجه منظورم شده بود سرم رو تو بغلش گرفت زمزمه کرد دخترم من قبلا هم بهت گفتم مسعود و اون زن یه بچه دارن و بخاطر بچشون مجبور میشن هم رو ببینن الانم نمیخواد ناراحت بشی شوهرت تورو از چشماش بیشتر دوست داره و جز تو کسی رو نمیبینه زود برمیگرده دلداری های مامان کمی حالم رو بهتر کرد ولی هنوزم دلشوره داشتم و تا مسعود برگرده یه چشمم به در بود تنها چیزی که حالم رو خوب می‌کرد....
 آرامش حاکم تو خونه بود نه بهونه گیری های مریم بود و نه داد و بیدادهاش دروغ چرا اگه به گذشته برمیگشتم هیچوقت این کار رو نمیکردم و از مسعود نمیخواستم دخترش رو بیاره بزرگ کنیم از روزی که مریم وارد زندگیمون شده بود یه روز نفس راحت نکشیده بود بچم حسین هم آرامش نداشت ولی این چند روز فرصت خوبی بود تا شر مریم از سرمون کم شده بود کنار خانواده ام باشم برگشتن مسعود تا عصر طول کشید و من بی قرارتر از همیشه شده بودم و مدام ساعت رفت و برگشتش رو حساب می‌کردم تا بفهمم دیر نکرده در خونه که باز شد نفس راحتی کشیدم به استقبالش رفتم ولی با دیدن صورت ناراحت و عصبی مسعود متوجه شدم اتفاقی افتاده سلام دادم و کمک کردم کتش رو از تنش در بیاره حسین رو از بغل مامانم گرفت و بوسش کرد سکوتش که طولانی شد نتونستم طاقت بیارم و پرسیدم چطور شد مریم مادرش رو دید خوشحال شد؟ مسعود پوزخندی زد و گفت نپرس آفتاب هنوزم تو بهت رفتار مریمم زنه رو که دید یجوری پرید بغلش مامان جون مامان جون می‌کرد انگار چند سال بالای سرش بوده و براش مادری کرده حالا خوبه حتی قیافه مامانش رو هم یادش نمی اومد با تعجب زمزمه کردم مشخص نیست از بچه چرا اینطوری میکنه مسعود شاید هم میخواد حرص ما رو در بیاره پوفی کشید و زیر لب گفت نمیدونم من که سر از کارهای این بچه در نمیارم فعلا تا نیست بهتره از آرامش و سکوت خونه استفاده کنیم چون مطمینم که زیاد نمیمونه و مادرش هم امکاناتی نداره که بتونه زیاد نگهش داره خیلی زود برمیگرده. حسین رو بغلم داد و به طرف سرویس بهداشتی رفت بعد رفتن مسعود مامانم به طرفم اومد و گفت دخترم یه سر به غذا میزنی من پاهام درد میکنه زیاد سر پا نمیتونم بمونم چشمی گفتم و بلند شدم ولی همون لحظه تلفن خونه زنگ خورد نگاهی به مامان انداختم که گفت جواب بده ببین کیه مادر حسین رو داخل گهواره اش گذاشتم و به طرف تلفن رفتم جواب دادم بفرمایید صدای جیغ زدن های ناهید که به گوشم رسید از جواب دادنم پشیمون شدم این زن حیا سرش نمیشد چرا دست از سرمون برنمی‌داشت اونقدر صداش بلند بود که به زور متوجه حرفهاش میشدم خدا لعنتت کنه زنیکه خونه خراب کن الهی دستت بشکنه بدترش سر اون بچه ات بیاد چطور دلت اومده دست رو بچه من بلند کنی زندگیمو ازم گرفتی بس نبود که حالا بچم رو هم زجر دادی از خدا میخوام خیر تو زندگیت نبینی که من و دخترم رو آواره کردی...

بدنم شروع به لرزیدن کرده بود و نفرین هایی که به پسرم می‌کرد رو شنیدم حالم بدتر شد زبونم بند اومده بود و حتی نمیتونستم جوابش رو بدم دستم رو روی سرم گذاشتم و بغضم شکست از خودم بدم اومد که نمیتونم از حقم دفاع کنم و نذارم بچم رو نفرین کنه هنوزم حرفهاش تمومی نداشت و صدای بلندش توی سرم بود مامان که حالم رو دید چنگی به صورتش زد و گفت خدا مرگم بده آفتاب چی شده دخترم کیه دستش رو دور بدنم حلقه کرد که گوشی از دستم افتاد چشمام سیاهی میرفت که همون لحظه مسعود رسید حالم رو که دید قدم هاش رو سریع به طرفم برداشت پرسید چی شده مامان با ناراحتی گفت پسرم ببین این کیه زنگ زده آفتاب که باهاش حرف زد حالش بد شد مامان کمک کرد روی مبل بشینم و برام آب آورد مسعود که فهمید ناهیده زنگ زده و انگار بد و بیراه گفتناش رو شنیده بود که سرش داد زد خفه شو احمق چیه تازه یادت افتاده بچه داری دخترم دخترم میکنی به قرآن مجید اگه فقط یه بار یه بار دیگه به خونه من زنگ بزنی بشنوم زن و بچه منو ناراحت کردی روزگارت رو سیاه میکنم دخترت رو برات آوردم که شرت از سرمون کم بشه به کارهات ادامه بدی کاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن فکر نکن چندسال قبل ولت کردم و ابروت رو نبردم از بی دست و پاییم بود نه همش از آقایی من بود که کاری نکردم نتونی سرت رو بالا بگیری ولی پا روی دم من بذاری بدجور پشیمونت میکنم مسعود محکم تلفن رو سرجاش گذاشت و با ناراحتی به طرفم اومد اشکهای روی صورتم رو پاک کرد و گفت گفت چرا جواب آدم عوضی مثل این رو ندادی آفتاب. وقتی مقابلش سکوت میکنی فکر میکنه کیه سرم رو پایین انداختم و در حالی که صدای هق هقم اوج گرفته بود زمزمه کردم مسعود بخدا من این کار رو نکردم من مریم رو کتک نزدم حتی نوک انگشتم هم بهش نخورده باور کن من دلم نمیاد کسی رو اذیت کنم چه برسه به مریم که مثل دختر خودم میدونمش مسعود خودش رو به طرفم کشیدو بغلم کرد با اینکه جلو مامانم خجالت می‌کشیدم ولی تنها چیزی که الان بهش احتیاج داشتم همین بود در حالی که موهام رو نوازش می‌کرد گفت آروم باش عزیزم من همه چیز رو میدونم خبر دارم که مریم رفته اونجا این حرفهارو زده ناهید هم که بهونه ای برای به هم زدن آرامشمون پیدا نکرده اینو بهونه کرده زنگ بزنه اینجا اعصابمون رو خرد کنه تو خودت رو ناراحت نکن اونروز کمی مسعود با حرفهاش آرومم کرد و....
بخاطر اینکه کمی از اتفاقات این مدت دور بشیم شام رو به یکی از رستوران های معروف شهر بردمون و بعد مدت ها کمی دلم شاد شد همینکه جیغ و دادهای مریم و بهونه گیری هاش نبود باید تا نبود یه نفس راحت میکشیدم بچم حسین هم با تمام بچگیش احساس کرده بود خانوادش خوشحالن مدام دست و پا میزد و می‌خندید اون شب که گذشت صبح فردا سر میز صبحانه نشسته بودیم و مسعود از کارهاش برای مامان میگفت که این مدت خیلی عقب افتاده و باید بره سر و سامون بده که دوباره تلفن خونه زنگ خورد هر بار که این تلفن زنگ می‌خورد تن و بدن من میلرزید به دلم افتاده بود که دوباره ناهیده فقط نمیدونستم اینبار حرفش چیه مسعود پوفی از سر عصبانیت کشید و بلند شد نگاه نگرانی به مامان انداختم که زیر لب گفت آروم باش دخترم توکل به خدا مسعود که تلفن رو برداشت صدای جیغ های زنی حتی تا سر میز هم به گوش می‌رسید ولی متوجه حرفهاش نبودم و از صداش میشد فهمید کسی نیست جز ناهید مسعود که دید دوباره ناهیدِ عصبانی شد و بهش گفت تو چقدر زن نفهمی هستی مگه نگفتم به اینجا زنگ نزن نمیدونم از اونور چی گفت که مسعود پوزخندی زد و گفت چیه تو که هی دخترم دخترم میکردی نتونستی یه روز از پسش بر بیای با کنجکاوی به صورت مسعود زل زده بودم که بعد چند لحظه داد زد مریم چش شده چرا همچین میکنه چیکارش کردی مسعود کمی مکث کرد و ادامه داد دیگه چی انگار شدم غلام حلقه به گوش شما دوتا مادر و دختر کار و زندگی دارم بیکار که نیستم مریم هم اگه خیلی دلش میخواد میتونه برگرده خونه بهش بگو من محاله پام رو اونجا بذارم توام دخترته خب هی میگفتی من مادرشم خودت آرومش کن و محکم تلفن رو سرجاش کوبید توی دلم انگار رخت میشستن از حرفهای مسعود کم و بیش پی برده بودم که ناهید برای چی زنگ زده و همین هم حالم رو بد می‌کرد مسعود طول پذیرایی قدم میزد و ناهید رو فحش میداد خیلی عصبانی بود زیر لب زمزمه کرد لعنت به روزی که پای این زن به زندگیمون باز شد بعد گذشت چند دقیقه وقتی دیدم مسعود آروم نمیگیره براش یه لیوان آب پر کردم به طرفش رفتم آب رو تا ته سر کشید و نگاه شرمنده اش رو بهم دوخت آروم پرسیدم باز چی میگفت مسعود مگه تو نگفته بودی زنگ نزنه اینجا دخترش رو هم که بهش دادیم دیگه چی از جونمون میخواد چرا نمیذاره یه آب خوش از گلومون پایین بره مسعود آهی کشید و گفت هیچی مریم بیچارشون کرده که بابام بیاد...
 

 من میخوام بابام رو ببینم اینا هم نمیتونن آرومش کنن رومو ازش گرفتم گفتم خب اگه میخواست تورو ببینه اصلا چرا رفت به این زودی از مادرش سیر شد و پشیمون شد از رفتن پوزخندی زدم و آرومتر ادامه دادم معلوم نیست چی به سرش آورده که میخواد برگرده صدای مسعود که تو گوشم پیچید دست و پام یخ کرد نمیخواد برگرده میخواد من برم اونجا به طرفش چرخیدم و گفتم چی تو بری اونجا سرش رو که تکون داد نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم و زیر لب گفتم خدا خودت بهم صبر بده خطاب به مسعود گفتم تو که نمیخوای بری اونجا مگه نه مسعود بهم نزدیک شد و گفت نه آفتاب جان نگران نباش من اون طرفا نمیرم خودشون باید باهاش بسازن ولی این تمام ماجرا نبود و بعد گذشت یکساعت دوباره تلفن زنگ خورد مسعود لا اله الا اللهی زمزمه کرد و به تندی تلفن رو برداشت و غرید باز چیه چرا دست از سر من و خانوادم بر نمیدارین مسعود پوفی کشید و تلفن رو از خودش دور کرد به طرف من گرفت لب زد بیا خودت جواب بده ملوک خانومه من حالم خوش نیست حسین رو بغل مامان دادم و به طرف تلفن رفتم ملوک خانوم که مشخص بود خیلی ناراحته سلام داد و در حالی که گریه میکرد گفت خانوم توروخدا یه کاری کنین خودتون به دادم برسین این بچه از دست رفت سیاه و کبود شده از بس گریه کرده همه موهاش کنده مدام به صورتش چنگ میزنه پوفی کشیدم و گفتم ملوک خانوم مگه مادرش اونجا نیست پس چرا کاری نمیکنه زمزمه کرد خانوم جان بچه حرف حالیش نمیشه توروخدا به آقا بگین یه دقیقه بیان ببینن این چشه من دیگه از پسش بر نمیام قلبم درد گرفته از بس اذیت کرده دیگه نمیدونم باید چیکار کنم لرزش صدای ملوک خانوم و حال بدش باعث شد دلم به رحم بیاد ملوک خانوم زنی نبود که دروغ بگه و بخواد از روی بدجنسی کاری انجام بده آهی کشیدم و زمزمه کردم باشه ملوک خانوم آروم باش الان راهیش میکنم بیاد مسعود با تعجب به طرفم چرخید و دستش رو تو هوا تکون داد لب زد کجا برم چی داری میگی آفتاب دستم رو به معنای صبر کن بالا بردم و بعد قطع کردن تلفن به طرفش رفتم و گفتم مریم خیلی داره بی تابی میکنه ملوک خانم رو به گریه انداخته ببین دیگه چی به روزشون اورده که اون زن بیچاره داشت اشک میریخت مادرش که چیزی حالیش نیست اخلاق این بچه دستش نیست که بخواد کاری براش بکنه خودت برو ببین چرا داره اذیت میکنه. مسعود گفت آفتاب مادرش شیرش کرده که منو بکشونه اونجا....
 


پوفی کشیدم و گفتم حالا هر چی مسعود بچه توام هست نمیشه که بخاطر اینکه به مادرش اعتماد نداریم بذاریم اونجا گریه کنه حالا برو ببین حرفشون چیه زیاد طول نمی‌کشه ولی مسعود راضی نبود و یه ساعت باهاش صحبت کردم تا حاضر شد بره و با اون زن رو به رو بشه هر چند خودم هم بدم می اومد ولی چاره ای نبود و نمیتونستم وجدانم رو زیر پا بذارم به خصوص که ملوک خانوم هم حالش خوب نبود میدونستم که برای مسئله پیش پا افتاده ای اون زن ناراحت نمیشه بعد راهی کردن مسعود مقابل پنجره ایستادم و به رفتنش چشم دوختم مسعود رو با اصرار های خودم فرستاده بودم ولی از لحظه ای که پاش رو از خونه بیرون گذاشته بود انگار که تو دلم رخت میشستن مامان دستش رو روی شونه ام گذاشت و زمزمه کرد چیه مادر حالت خوبه سرم رو تکون دادم و گفتم نه مامان کاش پشت این کارشون نقشه دیگه ای نباشه خیلی میترسم... مامان آهی کشید و گفت چه نقشه ای دخترم بعدشم تنها نیستن که ملوک خانوم هم اونجاست به اون که اعتماد داریم سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم فقط از این میترسم که نقشه کشیده باشن مسعود رو از من دور کنن وگرنه ملوک خانوم زنی نیست که دروغ بگه خودم خوب میدونم که مریم اذیتش کرده که آخر سر مجبور شده زنگ بزنه اشک زن بیچاره رو در آورده مامان که میدید حالم خوش نیست سعی کرد با دلداری دادن آرومم کنه و مدام از خوبی های مسعود میگفت که چقدر منو زندگیشو دوست داره و به این زودی وا نمیده زن قبلیش رو خوب میشناسه که چه زنیه و در حقش کم بدی نکرده با حرفهای مامان کمی حالم بهتر شد و تا زمانی که مسعود برگرده خودم رو با کارهای خونه مشغول کردم تا فکرم سمت چیزهای دیگه نره همین که صدای باز شدن در حیاط اومد کاری که دستم بود رو رها کردم و بدو بدو به طرف حیاط رفتم مسعود در حال پارک کردن ماشین بود در ماشین رو که باز کردم مسعود با چهره ناراحتی پیاده شد و بی‌حال جواب سلامم رو داد سریع پرسیدم مسعود حال مریم چطوره خوب شد پوفی کرد و در حالی که سرش رو تکون میداد گفت نه آفتاب چه خوبی آخر سر این بچه ما رو به کشتن میده با نگرانی پرسیدم چطور مگه چی شده بود زیر لب گفت تا من برم برسم اونجا اونقدر خودش رو زده بود موهاش رو کشیده بود سر و صورتش زخمی کرده بود که آخر از حال رفت ضربه آرومی روی صورتم زدم و گفتم خدا مرگم بده چی شد پس الان کجاست جواب داد هیچی بردیمش درمونگاه بهش دوا اینا دادن حالش خوب شد...
 


رسوندمشون خونه اومدم با ناراحتی گفتم آخه مسعود اینطوری که نمیشه این بچه حالش عادی نیست ببین این بار چندمه اینطوری میکنه باید یه فکری به حالش بکنیم وگرنه دیر میشه خدای نکرده دکتری چیزی نمیشناسی ببریمش نفس عمیقی کشید گفت اتفاقا خودمم تو فکرشم مریم باید درمان بشه مشکلات این بچه زیاده مطمئنم حالا که اونجاست و زیر دست مادری بزرگ میشه که اصلا با روحیاتش آشنا نیست بیشتر هم میشه اون روز که گذشت تا شب روز بعد خبری ازشون نبود و تا حدودی خیالم راحت شده بود و فکر میکردم زود قضاوت کردم ولی نزدیک های آخر شب بود که دوباره ملوک خانوم تماس گرفت و خبر حال بد مریم رو داد مسعود هم که روز قبل حالش رو دیده بود و متوجه شده بود دروغ نمیگه سریع لباس پوشید و رفت با اینکه ازش خواستم منم برم ولی قبول نکرد و گفت نمیخوام با ناهید رو به رو بشی مبادا حرفی بزنه ناراحتت کنه ولی اون آخر ماجرا نبود یه روز که مسعود از اونجا برگشت با دیدن زخم روی صورتش هینی کشیدم و پرسیدم مسعود چی به سرت اومده با عصبانیت کتش رو از تنش در آورد و گفت فکر میکنی کار کی باشه به جز مریم این بچه دیگه قابل کنترل نیست زده به سرش به هیچ چیزی توی خونه رحم نمیکنه همه چیز رو میشکونه الانم که پاشدم بیام یه قشقرقی به پا کرد بیا و ببین تا نشستم کنارش آروم گرفت منتظر موندم بخوابه تا بیام دستی روی زخمش که مشخص بود جای ناخن های مریمه کشیدم و گفتم خب اگه میخواد تو پیشش باشی چرا برنمیگرده خونه جواب داد خب مادرش رو هم میخواد کنارش باشه نه اینکه خیلی براش مادری کرده اخمی کردم و گفتم مگه اینطوری میشه مسعود مریم درسته حالش خوب نیست ولی فقط فکر خودشه پدر حسن هم تویی این بچه هم بهت احتیاج داره نمیشه که همیشه فقط خواسته های مریم رو قبول کنیم مسعود که متوجه شده بود از این رفت و آمدش به اونجا ناراحتم بوسه ای روی صورتم زد و گفت ناراحت نشو خانوم میبینی که اینجام کنارتم من نوکر تو و حسن هم هستم الان بخند تا من خندت رو ببینم به روش لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه ولی اداهای مریم تمومی نداشت و هر روز با بهونه ای مسعود رو به اونجا میکشوندن و اکثر ساعات مسعود خونه نبود و پیش مریم و ناهید بود دیگه صبرم لبریز شده بود مسعود که خونه نبود می‌نشستم غصه میخوردم و حرفهای مامان هم تاثیری نداشت با مامان که درد و دل میکردم بهش میگفتم مامان ناهید و مریم به هدفشون رسیدن ...
 

مسعود رو از ما دور کردن همین رو میخواستن دیدی مسعود دیگه خونه پیداش نمیشه فقط پیش اوناست. اون روزها اینقدر گریه میکردم که سویی برای چشمام نمونده بود ولی گاهی اوقات هم دلم به حال مریم میسوخت چون میدونستم واقعا مریضه و شاید حق داشت بخواد پدر و مادرش کنارش باشن مسعود هم بیگناه بود و وظیفش بود حواسش به مریم باشه ولی من چه گناهی داشتم که باید توی روزایی که به مسعود بیشتر از همیشه احتیاج داشتم تنها بمونم... این روال تا یکی دو ماه بعد ادامه داشت و روز به روز شدت می‌گرفت مسعود رو خونه نمیشد پیدا کرد و من تنهاتر از همیشه شده بودم تنها دلخوشی من مسعود و پسرم بودند ولی در نبود مسعود حال و حوصله هیچ چیزی رو نداشتم زندگیم بهم ریخته بود و دلم میخواست فقط بخوابم تا نبینم مسعود تمام وقتش رو خونه اون زن سپری میکنه هر چقدر مامان نصیحتم می‌کرد فایده نداشت و هر روز حالم بدتر میشد تماس های ملوک خانوم تمومی نداشت بعضی وقتا از دست اون هم عصبی میشدم ولی میدونستم اون گناهی نداره و مجبوره به ما زنگ بزنه مسعود پدر مریم بود و باید بهش رسیدگی می‌کرد هر بار ملوک خانوم زنگ میزد دلش از دست مریم پر بود و از بس گریه کرده بود به نفس نفس می افتاد مسعود که از من و بچم دور شد گوشه گیر شده بودم و روحیه هیچ کاری رو نداشتم حتی دیگه دوست نداشتم پسرم حسین رو بغل بگیرم خداروشکر مامان بود تا بهش رسیدگی کنه وگرنه بچم میون مشکلات ما از بین میرفت اونقدر روحیه ام حساس شده بود که حتی وقتی شوهرم یکی دو ساعت پیداش میشد روم رو ازش میگرفتم و به اتاقم پناه می‌بردم ازش ناراحت بودم که نمیتونست زمانش رو تقسیم کنه و کنار ما هم باشه اون که میدونست من جز خودش کسی رو ندارم گذشت تا اینکه یه روز که مسعود خونه بود به اجبار مامان به خودم رسیدم و لباس پوشیدم مامان میگفت باید جلوی چشم شوهرم باشم تا کی باهاش بدخلقی کنم میگفت اونموقع شوهرت ازت دلزده میشه مسعود داخل آشپزخونه بود و منم به حسین خیره بودم که روی مبل بازی می‌کرد با صدای زنگ تلفن نگاه کوتاهی بهش انداختم و بخاطر اینکه من نزدیکتر بودم جواب دادم ملوک خانوم بود ولی صداش مضطرب تر از همیشه بود با این حال فکر کردم دوباره تماس گرفته حال بد مریم رو خبر بده ولی گفت خانوم جان ببخشید آقا هستن نگاهی به مسعود که منتظر بهم چشم دوخته بود انداختم و زمزمه کردم...
کاری داری به من بگو ملوک خانوم چی شده با ناراحتی جواب داد نه خانوم اگه میشه بدین با خودشون باید حرف بزنم پوفی کردم و تلفن رو به طرف مسعود گرفتم لب زدم ملوک خانومه با شما کار داره مسعود که تلفن رو گرفت کنارش ایستادم ولی نمیدونم چی گفت که رنگ از روی مسعود پرید سریع پرسید چند وقته مسعود آهی کشید گفت باشه قطع کن الان میام فقط حواست به مریم باشه تلفن رو که قطع کرد پرسیدم مسعود چی شده با عصبانیت مشتش رو روی مبل کوبید و گفت زنیکه احمق باز گم و گور شده باید برم ببینم کجاست بهت زده گفتم چی مسعود زیر لب آروم جواب داد ملوک خانوم میگه از پریروز که من اومدم رفته پیداش نیست ترسیده گفتم نکنه بلایی سرش اومده باشه مسعود با حرص زیر لب گفت کاش بلایی سرش اومده باشه و اون چیزی که فکر میکنم به سرمون نیومده باشه آفتاب... به طرف اتاقمون رفت تا لباسش رو بپوشه که پشت سرش رفتم و گفتم مسعود حالا که ناهید خونه نیست تنها نرو منم باهات میام نمیخوام تنها باشی مسعود کمی نگاهم کرد و بعد مکث کوتاهی گفت باشه پس آماده شو سریع کتم رو تنم کردم و بعد اینکه حسین رو به مامان سپردم از خونه بیرون اومدیم مسعود طول راه کلمه ای حرف نمیزد و به فکر فرو رفته بود دستش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود بعد از چند دقیقهش مسعود داخل کوچه قدیمی پیچید و مقابل خونه قدیمی ایستاد مسعود اشاره کرد و گفت اینجاست پیاده شو وارد خونه که شدیم ملوک خانوم هول کرده مقابلمون اومد و گفت آقا توروخدا یه کاری کنین مسعود گفت آروم باش ملوک خانوم مریم کجاست روی دستش زد و گفت بمیرم براش از دیروز خیلی نا آرومی می‌کرد چپ و راست سراغ مادرش رو میگرفت دیگه نمیدونستم باید چطوری دست به سرش کنم منم داروهاش رو دادم که بخوابه و نخوام مزاحم شما بشم ولی امروز که دیدم خبری ازشون نیست و برنگشتن دیگه نگران شدم و گفتم باهاتون تماس بگیرم مسعود سرش رو تکون داد گفت خیلی ممنون ملوک خانوم به سمت اتاقی که مریم خواب بود رفت منم خواستم دنبالش برم که ملوک خانوم دستم رو گرفت و اشاره کرد بایستم بعد اینکه مسعود رفت ملوک خانوم آروم طوری که کسی نشنوه گفت خانوم باید یه چیزی بهتون بگم منتظر نگاهش کردم که ادامه داد خانوم این زن خودش باعث مریضی بچش شده از بس که این مدت حرف تو مغزش کرد چندبار شنیدم دور از چشم من به مریم رو مجبور می‌کرد جیغ و داد راه بندازه....
 

که بابامو میخوام تا آقا مسعود بیان اینجا بمونن به مرور زمان اونقدر این کار رو تکرار کرد مغز بچه مریض شد و عادت موند روش وگرنه که مریم زیاد اینطوری نمیکرد حالا به خاطر این زن به این روز افتاده من چندین بار میخواستم بهتون بگم ولی از واکنش ناهید خانوم ترسیدم الان که دیگه فکر نمی‌کنم برگرده برای همین با شما در میون گذاشتم که حواستون به زندگیتون باشه این زن از شیطان هم بدتره این اواخر به چشم دیدم با کسی نامه نگاری می‌کرد احتمالا باز رفته پی همون مریم رو هم هیچوقت به خاطر خودش نمی‌خواست هدفش برگردوندن آقا مسعود بود ولی وقتی دید موفق نمیشه دوباره ول کرده رفته الهی خدا بگم چیکارش نکنه که دوباره این بچه رو هوایی کرد الان هر وقت بیدار بشه دوباره ورد زبونش اسم مادرشه دیگه نمیدونم باید چی جوابش رو بدم آهی کشیدم و گفتم خدا بزرگه بلکه پشیمون شد برگشت همون لحظه مسعود از اتاق بیرون اومد و گفت من میرم کلانتری باید هر چه زودتر خبر بدم که ناهید گم و گور شده نگاهی به ملوک خانوم انداختم که هیچ حرفی نزد منم ترجیح دادم الان که مسعود عصبیه حرفی نزنم تا عصبی تر نشه بعد از رفتن مسعود چند بار رفتم به مریم سر زدم هنوزم خواب بود دلم به حالش میسوخت که همچین مادری نصیبش شده که فقط فکر منافع خودشه روی مبل رنگ و رو رفته ای که گوشه اتاق بود کنار ملوک خانوم نشستم که سرش رو به دستش تکیه داده بود هر چند لحظه یکبار آهی از ته دل می‌کشید زمزمه کردم تا الان هر وقت مسعود از ناهید بد میگفت زیاد باورم نمیشد که اینقدر سنگدل باشه فکر میکردم شاید فقط مسعود براش مهم نباشه و دخترش رو دوست داشته باشه ولی الان میبینم که بی وجدان تر از این زن وجود نداره آدم چطور میتونه به خاطر خواسته های خودش از دخترش استفاده کنه خوبه مسعود بهش گفته بود دخترت مریضه و این بلا رو هم سرش آورد سرش رو تکون داد زیر لب گفت نگو خانوم جان این بچه مگه دیگه بچه سابق میشه روزای سختمون تازه از این به بعد شروع میشه مخصوصا زمانی که بفهمه مادرش دوباره رفته و تنهاش گذاشته ضربه بدی بهش میخوره کمی فکر کردم و گفتم ملوک خانوم نظرت چیه این قضیه ای که به من گفتی رو به مسعود هم بگیم تا الکی دنبالش نگرده هر چند احساس میکنم مسعود هم یه حدسایی زده ولی مطمئن نیست ملوک خانوم دو دل نگاهم کرد و ترسیده گفت ....
نمیدونم خانوم ولی توروخدا اگه بهشون گفتین یه وقت نفهمن از من شنیدین سرم رو تکون دادم گفتم باشه نگران نباش ناهید دیگه بر نمیگرده که بخواد کاری باهات بکنه برگشتن مسعود چند ساعتی طول کشید و مریم هنوز بیدار نشده بود و ما هم نگران بودیم تا بیاد ببینیم چه خبر شده بالاخره بعد گذشت چند ساعت پیداش شد با بی حوصلگی نشست و گفت به کلانتری ها خبر دادم بیمارستان‌ها رو هم سر زدم ولی خبری ازش نیست مشخص نیست چه بلایی سرش اومده چهره نگرانش باعث شد دستش رو بگیرم لب زدم مسعود من باید یه چیزی رو بهت بگم کنجکاو نگاهم کرد و پرسید در چه مورده سرم رو پایین انداختم جواب دادم ناهید مسعود که تعجب کرده بود پرسید نکنه خبری شده به من نمیگین گفتم نه مسعود ولی واقعیتش انگار این اواخر ناهید با کسی نامه نگاری میکرده با دیدن صورت عصبانی مسعود کمی پشیمون شدم ولی سریع ادامه دادم ولی بازم نمیدونم همون مردی باشه که باهاش زندگی می‌کرده یا یکی دیگه ولی فکر نکنم با این اوصاف بلایی سرش اومده باشه مسعود شوکه شده بود آب دهنش رو قورت داد و گفت چی داری میگی آفتاب مطمئنی آروم سرم رو تکون دادم که دستش رو از دستم بیرون کشید و بلند شد به طرف اتاقی که ناهید میموند رفت و ملوک خانوم رو هم صدا زد پشت سرشون رفتم تا ببینم چیکار دارن میکنن مسعود در کمد رو باز کرد و خطاب به ملوک خانوم گفت نگاه کن ببین از وسایلش چیزی کم شده ملوک خانوم جلو رفت و نگاهی به وسایل انداخت و بعد چند لحظه سرش رو بالا آورد گفت بله آقا چمدونشون و یه سری از لباس هاشون نیست مسعود زیر لب لعنتی به ناهید فرستاد و در حالی که سعی می‌کرد صداش از اتاق بیرون گفت خدا لعنتت کنه زن که زندگی من و دخترم رو خراب کردی بچم گوشه خونه افتاده مریضش کردی و بعد اینکه کارت تموم شد ول کردی رفتی بعد از چند لحظه سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد گفت یادته روزی که پیداش شد اصرار کردین مریم ببینتش ولی من قبول نکردم بخاطر همین بود من ذات کثیفش رو می‌شناختم میدونستم یه قصدی از برگشتن داره و بخاطر این طفل معصوم نیست الان با این بلایی که سرم اومده باید چیکار کنم با ناراحتی سرم رو پایین انداختم حق داشت من خیلی اصرار کردم فکر می‌کردم مریم مادرش رو ببینه آروم میگیره ولی بدتر شده بود.... چند روزی از رفتنمون به خونه ناهید سپری شد ولی هیچ خبری ازش نشد منم مجبور شده بودم...
 

 برگردم خونه خودمون چون حسین وقتی نبودم بیقراری می‌کرد ولی مسعود هر روز میرفت بهشون سر میزد میگفت مریم کل روز رو تقریبا بخاطر داروها خوابه و متوجه چیزی نیست ولی زمانی هم که بیدار ورد زبونش اسم مادرشه مسعود بخاطر اینکه شاید ناهید پشیمون بشه و برگرده گذاشته بود ملوک خانوم و مریم اونجا بمونن ولی بعد که دید خبری از این زن نیست و قصد برگشت نداره دنبالشون رفت چون اون زن بیچاره هم اونجا دست تنها بود و اگه یه وقت خدایی نکرده حال مریم نصفه شب بد میشد نمیتونست کاری کنه اوردشون خونه ی خودمون. مریم رو که آوردن با دیدن دختر بچه بی‌حال روی دستهای مسعود که به طرف طبقه بالا و اتاق خودش بردن خشکم زد از بس دارو می‌خورد حال برداشتن یه قدم رو هم نداشت با هر بار دیدن مریم که بی‌حال به گوشه ای چشم می‌دوخت و حرفی نمیزد غصم می‌گرفت انگار همون بچه سابق نبود مسعود با هر بار دیدن مریم بیشتر تو خودش فرو میرفت و ناراحت میشد حتی دیگه مدرسه هم نمی‌رفت و درس رو ول کرده بود در طول روز به زور یک کلمه هم صحبت نمی‌کرد بعد از گذشت مدتی مسعود که دید اینطوری فایده نداره به ملوک خانوم گفت داروهاش رو نده میگفت باید مدرسش رو ادامه بده زندگی کنه مگه چندسالشه که اینطوری تو خونه گوشه گیر بشه ملوک خانوم غمگین سرش رو پایین انداخت گفت آخه آقا اگه داروهارو ندیم خیلی ناارومی میکنه میترسم حالش بدتر بشه مسعود آهی کشید و زمزمه کرد اون با من فکرش رو نکن از روز بعد که داروهای مریم قطع شد دوباره عصبانیت هاش شروع شد و حتی بدتر از قبل شده بود ولی قطع کردن داروهای مریم بزرگترین اشتباه بود چون توی خونه همه رو عذاب میداد و حرف هیچکس رو گوش نمی‌داد از ترسمون تمام وسایل شکستنی رو برداشته بودم مسعود اجازه نمی‌داد بهش دارو بدیم و مریم هم لحظه ای نبود که صدای دادش تو خونه نباشه حتی چند بار متوجه شدم که حسین رو هم اذیت میکنه بخاطر همین دیگه حتی یه لحظه هم حسین رو از خودم جدا نمیکردم مسعود که سر کار میرفت مریم بدتر از قبل میشد دیگه تحملم تموم شده بود و کم مونده بود سر به بیابون بزارم مامان که میدید ناراحتم زن بیچاره تلاش می‌کرد کمی حالم رو عوض کنه ولی موفق نمیشد تا اینکه بعد از مدتی اعصاب خوردی که مسعود هم واقعا صبرش تموم شده بود از طرفی هم میدید بچش روز به روز بدتر میشه و به خاطر این مسئله خیلی ناراحت بود...
 


از طریق یکی از دوست هاش اسم دکتری که خیلی تعریفش رو شنیده بود پرسید و روز بعد درست زمانی که مریم بی قراری می‌کرد به بیمارستانی که دکتر اونجا بود بردیمش حسین رو پیش مامان گذاشته بودم و همراه ملوک خانوم و مسعود رفتیم بیمارستا. دکتر که صورت رنگ پریده و حال مریم رو دید از مسعود خواست سریع روی تخت بخوابونتش و ما رو از اتاق بیرون کرد مسعود نااروم بود و طول سالن رو قدم میزد هر چند دقیقه یکبار به طرف پرستار میرفت و حال مریم رو می‌پرسید ولی کسی جواب درست و حسابی بهمون نمی‌داد تا اینکه دکتر بعد گذشت نیم ساعت از اتاق بیرون اومد چهره اش ناراحت بود مسعود با قدم هایی بلند خودش رو بهش رسوند منم همراهش رفتم که دکتر پرسید پدر و مادر این بچه کیه مسعود هول کرده گفت آقای دکتر من پدرشم بفرمایید دکتر پوفی کشید و گفت آقا این چه وضیه چی به سر این بچه اومده که با این سن به این حال و روز افتاده مریض دارم پاش لب گوره ولی اینطوری حواس پرتی نداره که این بچه حتی اسم خودشم نمیدونه چیه. مسعود با ناراحتی سرش رو پایین انداخت زمزمه کرد چی بگن آقای دکتر داغ دلم رو تازه نکنید خدا از مادرش نگذره که این بلارو سر این طفل معصوم آورد دکتر نفس عمیقی کشید آروم گفت آقای محترم هر چیزی که شده الان وضعیت دخترتون اصلا خوب نیست نگهداریش داخل خونه خیلی سخته هم برای خودش و هم برای شما دخترتون توی حال طبیعی خودش نیست حتی ممکنه به خودش هم آسیب بزنه و جون خودش رو بگیره اتفاق یه بار میوفته شما که بیست و چهار ساعت بالای سر بچتون نمیتونین بشینین یه سهل انگاری میتونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه. مسعود که از ترس رنگ به روش نمونده بود پرسید آقای دکتر باید چیکار کرد خواهش میکنم یه کاری بکنین دکتر جواب داد بهتره که بستری بشه و تحت نظر باشه اینجا ما میتونیم دست و ماشو به تخت ببندیم که کار اشتباهی نکنه ولی شما توی خونه قطعا ول این کارو با بچه ی خودتون ندارین اینطوری خیلی براش بهتره ما اینجا مریض هایی تو شرایط دختر شما زیاد داریم که با گذشت زمان بهتر شدن و برگشتن خونشون بهتره شما هم تصمیم عاقلانه ای بگیرین تا شرایط بدتر از این نشده مسعود که شوکه شده بود در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود به طرف من چرخید و گفت آفتاب دیدی چه بلایی سرم اومد من چه گناهی به درگاه خدا کردم که باید اینطوری با بچه ام تقاص پس بدم....
 


دستش رو گرفتم کمک کردم روی صندلی بشینه گفتم مسعود عزیزم توروخدا خودت رو ناراحت نکن ببین باید الان به حرف دکتر گوش بدیم شاید مریم اینطوری حالش بهتر بشه اونموقع خیلی زود به خونه برمیگرده میبینی که دکتر میگه خیلیا مثل مریم بودن که حالشون خوب شده سرش رو میون دستهاش گرفت و نفس عمیقی کشید ملوک خانوم کنارمون نشست و در حالی که با گوشه روسریش اشکش رو پاک می‌کرد با صدای گرفته ای گفت آقا من هر چقدر لازم باشه اینجا بالای سرش می ایستم تا سر پا بشه مریم مثل بچه خودمه یه لحظه چشم ازش برنمیدارم اصلا تقصیر من بود و زیر گریه زد نمیدونستم باید چیکار کنم حال مسعود از طرفی بد بود و گریه های ملوک خانوم هم باعث شد بغضم بشکنه کنارش نشستم گفتم ملوک خانوم تو گناهی نداری خودت رو مقصر ندون با صدای آرومی زمزمه کرد نه خانوم جان من نباید میگذاشتم ناهید خانوم این کارهارو بکنه اگه نمیترسیدم و همون روز اول به شما گفته بودم این بچه اینطوری نمیشد مسعود بعد کمی صحبت کردن راضی شد مریم رو بستری کنن با اینکه نای راه رفتن نداشت ولی خودش همه کارها رو انجام داد مریم هنوز هم خواب بود و دکترش میگفت اینطوری براش بهتره و جو بد اطرافش رو احساس نمیکنه به دکتر گفته بودیم که مادرش ولش کرده و بخاطر همین اینطوری شده دکتر بهمون قول داد که به زودی مریم با حال خوب از بیمارستان به خونه برگرده تا شب اونجا بودیم و از طرفی دلمون نمیومد مریم رو تنها بذاریم اخرای شب بود که ملوک خانوم در حالی که چشمام بخاطر گریه به زور باز می‌شد گفت آقا شما بهتره با خانوم برید خونه اینجا موندنتون بی فایدست من اینجام خانوم هم خودش بچه کوچیک داره مسعود اخمی کرد گفت نه من آفتاب رو میبرم خونه و خودم برمیگردم اینجا شاید مریم بیدار بشه بترسه ملوک خانوم گفت آقا نگران نباشین بخدا تنهاش نمی‌ذارم شما برین یکم استراحت کنید صبح بیاید مسعود دو دل به ملوک خانوم نگاه کرد و گفت باشه پس ولی اگه چیزی شد شماره خونه رو که داری اوندفعه تو کاغذ نوشتم بهت دادم حتما بهم زنگ بزن خودم رو میرسونم ملوک خانوم چشمی گفت و بعد از سر زدن به مریمی که خواب بود از بیمارستان بیرون اومدیم مسعود اصلا حالش خوب نبود و توی خودش بود به خونه که رسیدیم حسین خواب بود و مامان فقط بیدار بود شرایط مریم رو که بهش گفتیم اونم خیلی ناراحت شد و کلی دعا کرد که سالم برگرده...
 


تا خود صبح هیچکدوم نتونستیم چشم روی هم بذاریم و آفتاب طلوع نکرده مسعود به بیمارستان رفت تا مریم رو ببینه تو خونه آروم و قرار نداشت... چند روزی از بستری شدن مریم می‌گذشت و کار هر روزمون رفتن به بیمارستان و سر زدن به مریم بود ولی خالش هیچ فرقی نکرده بود ملوک خانوم بینوا هم یکسره بیمارستان بود و اجازه نمی‌داد من یا مامان به جاش بمونیم تا اینکه یه روز که برای ملاقات رفته بودیم راضیش کردم بره خونه و من کنار مریم بمونم هر بار که مریم رو روی تخت بیمارستان میدیدم دلم براش میسوخت درسته مریم کم اذیتم نکرده بود ولی بچه مردی بود که دوست داشتن رو مردونگی رو ازش دیده بودم مریم هر چقدر هم در حقم بدی می‌کرد گوشه دلم دوسش داشتم و فکر میکردم بچه خودمه اینطوری حس بدی نداشتم دوست داشتم هر چه زودتر خوب بشه تا مثل تمام هم سن های خودش درس بخونه بازی کنه به زندگیش ادامه بده هر بار که مسعود به ملاقات میومد با دیدن اشک توی چشم‌هاش قلبم به درد میومد مطمئن بودم برای اون خیلی سخت تر بود پاره تنش دخترش جلوی چشماش روز به روز ضعیف تر میشد هر راز و نیازی که به ذهنمون می‌رسید انجام می‌دادیم تا حالش بهتر بشه یه شب که پیش مریم مونده بودم مسعود با هر سختی از نگهبانی اجازه گرفته بود و بالا اومده بود در اتاق که باز شد بلند شدم با دیدن مسعود تو چارچوب در آروم باتعجب گفتم مسعود تو اینجا چیکار میکنی وارد اتاق شد در رو بست زمزمه کرد نتونستم تو خونه طاقت بیارم یه لحظه صورت مریم جلو چشمم سبز شد گفتم هر جور شده باید بیام ببینمش به طرف تخت رفت و بوسه ای روی پیشونی مریم زد به طرف من برگشت که نگاهش میکردم فاصله بینمون رو با قدم هایی بلند پر کرد مقابلم قرار گرفت دستام رو گرفت و صورتم رو نوازش کرد گفت آفتاب چطوری باید این زحماتت رو جبران کنم لبخندی زدم گفتم مسعود من که کاری نکردم چه زحمتی گفت چند روزه بالای سر بچه من وایستادی بیشتر از مادرش براش مادری کردی زحمت هایی که تو براش میکشی رو مادرش براش نکشیده هر روز از انتخابی که کردم مطمئن تر میشم هر روز بیشتر از قبل عاشق این مهربونی هات میشم آفتاب ممنون که کنارمی من رو تو بغلش کشید و به خودش فشرد دستام رو دورش حلقه کردم زیر گوشش لب زدم منم دوست دارم مسعود مریم هم مثل دختر خودمه کاری نمیکنم ... مسعود تا خود صبح کنارمون موند دم دمای صبح مریم چشماش رو باز کرد آب میخواست ....
 


ولی هنوز هوشیاریش کامل نبود سرش رو کمی بلند کردم و لیوان رو به لبش تکیه دادم تا اب خورد.هوا که روشن شد کنار مسعود روی صندلی نشسته بودم که پرستاری که از وقتی اینجا بودیم ما رو می‌شناخت به طرفمون اومد گفت آفتاب خانوم تماس گرفتن با شما کار دارن مسعود نگاهم کرد گفتم تو بشین من بریم ببینم کیه حتما حسین بی قراری میکنه تلفن رو که جواب دادم صدای مامانم رو شنیدم ولی صدای گریه های حسین هم میومد با اینکه این چند روز مدام بهش سر زده بودم ولی مامان گفت آفتاب دخترم یه سر بیا خونه حسین دلتنگت شده و اصلا آروم نمیشه با مسعود که کنارم ایستاده بود و می‌پرسید چی شده لب زدم حسین گریه میکنه آروم نمیشه به مامان گفتم باشه الان میام و تلفن رو قطع کردم مسعود منو به خونه رسوند و ملوک خانوم به جام رفت چند روزی که گذشت ملوک خانوم گفت دکترش گفته داروهاش رو کم کردم تا یه زمان هایی بیدار باشه و نتیجه درمان رو ببینن این وسط بیچاره مسعود نمی‌دونست باید به کدوم کار رسیدگی کنه و خیلی خسته شده بود یه مدتی بود که مریم کم و بیش بیدار بود ولی من بخاطر حسین که کمی مریض شده بود نمیتونستم برم بهش سر بزنم و هر بار از ملوک خانوم درباره حالش می‌پرسیدم میگفت خوبه خانوم تا اینکه بعد ده روز از مسعود خواستم منو ببره تا ببینمش فقط نمیدونم چرا این اواخر با اینکه میگفتن حال مریم خوب شده مسعود خیلی ناراحت تر بود و تو فکر بود به بیمارستان که رسیدیم به طرف اتاق مریم رفتم ملوک خانوم تو سالن بود ولی مشخص بود گریه کرده هر چقدر ازش پرسیدم چی شده جواب نداد دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم روی مریم به طرف پنجره بود صداش زدم مریم دخترم آروم به طرفم برگشت و گنگ بهم نگاه کرد و حرفی نزد جلو رفتم دستش رو گرفتم و در حالی که موهاش نوازش میکردم پرسیدم خوبی عزیزم تو چشمام زل زد و لبخندی زد حرف نمیزد گفتم میدونی داداش حسین چقدر دلتنگته زودتر برگرد خونه باشه اخماش تو هم کرد گفت داداش حسین؟ مگه من داداش دارم دستام از حرکت ایستاد متعجب گفتم یعنی یادت نیست مریم تو یه داداش کوچیک داری دستام رو پس زد گفت دروغ نگو من داداش ندارم بلند شد و به بالشت تکیه داد نشست سرش رو به طرف مخالف چرخوند باورم نمیشد ولی مگه نگفته بودن مریم خوب شده بعد از چند لحظه صدای قهقهه اش بلند شد شوکه و ناراحت بهش خیره بودم زیر لب حرفهایی تکرار می‌کرد که...
 

اصلا متوجه نمی‌شدم با خودش حرف می‌زد و می‌خندید قیافش توی هم میرفت و لحظه ای شاد بود بلند شدم ازش دور شدم انگار اصلا من رو نمی‌دید و توی حال خودش بود سریع از اتاق خارج شدم به طرف ملوک خانوم رفتم مسعود نبود گفتم ملوک خانوم مگه شما نمیگفتی خوب شده مریم کجا خوب شده بدتر دیوونه شده الکی میخنده بعضی چیزارو فراموش کرده سرش رو پایین انداخت و بغض کرد گفت خانوم جان آقای دکتر با من صحبت کرد که شما و آقا بیاین باهاتون صحبت کنه آقا مسعود نذاشت بهتون بگم نمی‌خواست بیشتر ناراحت بشین پرسیدم الان مسعود کجاست ته راهرو رو نشون داد گفت رفتن اتاق دکتر به طرفی که اشاره کرده بود رفتم در باز بود و مسعود روی صندلی نشسته بود و دکتر باهاش صحبت می‌کرد من رو که دید از من هم خواست بشینم به حرفهاش گوش بدم خیلی نگران بودم و نمیدونستم باید خودمون رو برای چه چیزی آماده کنیم دکتر دستاش رو توی هم قلاب کرد و گفت خانوم من الان داشتم برای همسرتون هم توضیح می‌دادم از این به بعد لزومی نداره مریم اینجا بمونه میتونید ببریدش خونه گفتم ولی آقای دکتر مریم که خوب نشده رفتارهای عجیب از خودش نشون میده جواب داد بله درسته ولی من قبلا به همسرتون هم گفتم حال بد گذشته مریم به احتمال زیاد تاثیر بدی از خودش به جا میذاره ولی دیگه مثل قبل کسی رو اذیت نمیکنه ساکت شده و فکراش فکرای یه بچه هست متاسفانه برای درمان مریم خیلی دیر اقدام کردید و از روزی که ما درمان رو شروع کردیم متوجه وخامت موضوع شدیم خیلی تلاش کردیم کامل خوب بشه ولی متاسفانه ممکن نبود الان هم بهتره با اینجا موندن اذیتش نکنیم به خونه بره بهتره و اینکه نمیتونه به درسش ادامه بده و باید خیلی مراقبش باشید خیلی روحیه حساسی داره شاید رفتارهای عجیب از خودش نشون بده و یا شما فکر کنید حواسش به شما نیست ولی کامل متوجه رفتار و حرفهاتون هست مسعود که این حرفهای دکتر رو شنید خیلی غصه خورد حق داشت زندگی دخترش نابود شده بود و دیگه مثل بقیه بچه ها نمیتونست زندگی عادی داشته باشه مسعود فقط به یک دکتر اکتفا نکرد و با چند نفر مشورت کرد ولی همه یک حرف رو میزدن و امیدی به خوب شدن مریم نداشتند بعد چند روز بدو بدو مریم رو از بیمارستان مرخص کردیم به خونه بردیم روز قبل همراه مامان اتاقش رو آماده کرده بودیم وارد خونه که شد مامان به استقبالش اومد و بغلش کرد....
 


ولی مریم هیچ واکنشی نمیتونست نشون بده کمک کردیم تا اتاقش بره براش کادو خریده بودیم و روی تختش گذاشته بودیم وارد اتاق که شد بهش نشونشون دادم کاغذ کادوهارو که باز کرد گفتم نگاه مریم اینو داداشی برات خریده قشنگ نیست کمی نگاه کرد و زیر گریه زد ترسیده بهش نگاه کردم که مسعود اشاره کرد ازش فاصله بگیرم و خودش کنارش نشست بغلش کرد وقتی دیدم کمی آروم گرفته از اتاق بیرون رفتم تا تنها بمونن مامان روی دستش زد و گفت بمیرم الهی بچه طفلی به چه روزی افتاده خدابا خودت کمکش کن. از اونروز به بعد توجهمون به مریم چند برابر شده بود و هر کاری که از دستمون بر میومد انجام می‌دادیم تا ذره ای خوشحال بشه ولی اصلا نمیتونست خوشحالی یا ناراحتیش رو نشون بده اکثر اوقات داخل اتاقش بود ولی ملوک خانوم تنهاش نمیذاشت و به تمام کارهاش رسیدگی میکرد مدتی که گذشت مسعود پیشنهاد داد یه معلم برای مریم بگیره تا زمانی که به مدرسه نمیره تو خونه کمی خوندن و نوشتن یاد بگیره با اینکه زیاد امید نداشتم که مریم بتونه با معلم کنار بیاد قبول کردم هر چه زمان می‌گذشت تازه متوجه می‌شدیم که مریم بیشتر چیزها رو فراموش کرده مسعود کمتر از قبل به سر کار میرفت و سعی می‌کرد بیشتر زمانش رو خونه باشه می‌ترسید که دوباره حالش بد بشه و ما نتونیم کاری بکنیم معلمی که مسعود براش گرفته بود چند روزی بود که کارش رو شروع کرده بود دختر جوونی بود که روز اول با دیدن شرایط مریم کمی جا خورد و انگار انتظار نداشت ولی در کمال تعجب که فکر می‌کردیم قبول نکنه راضی شد باهاش کار کنه مریم هم روزای اول بی تابی می‌کرد و حرفهاش رو گوش نمی‌داد ولی کم کم معلمش مجابش کرد و باهاش راه اومد چند روزی از برگشت مریم به خونه می‌گذشت تا یه روز که مسعود هم خونه نبود در خونه رو زدن مامان مشغول غذا پختن بود و منم لباس های حسین رو عوض میکردم ملوک خانوم گفت من میرم ببینم کیه از در که بیرون رفت برگشتنش طول کشید نگاهی به مامان کردم گفتم ملوک خانوم کجا موند مامان از پنجره نگاهی به حیاط انداخت گفت آفتاب انگار یه خانوم اومده داره با اون صحبت میکنه اخمامو تو هم کشیدم و با تعجب گفتم ولی ما که اینجا کسی رو نمی‌شناسیم جواب داد حتما از فک و فامیلاشه حسین رو بغلش دادم گفتم ملوک خانوم کسی رو نداره بزار برم ببینم یوقت دوباره مثل دفعه قبل دردسر درست نشه برامون کتم رو روی شونه هام انداختم و....
 

و به حیاط رفتم از همونجا صداش زدم ملوک خانوم کیه اومده به طرفم برگشت از همون فاصله نگاه نگرانش رو احساس کردم سریع گفت الان میام خانوم بعد یکی دو دقیقه ازش خداحافظی کرد در رو بست به طرفم اومد سریع پرسیدم کی بود سرش رو پایین انداخت با ناراحتی گفت چی بگم آخه خانوم با عصبانیت گفتم نکنه دوباره این زنیکه ناهید سر و کلش پیدا شده آدم فرستاده آروم گفت نه خانوم از همسایه های خونه قبلی بود اومده بود یه خبری رو بده اخمام تو هم کردم پرسیدم چه خبری ملوک خانوم نگاهش رو ازم دزدید زمزمه کرد خانوم ببخشید این حرف رو میزنم بهتون ولی انگار پدرتون و برادرتون رفتن سراغ خونه قبلی و کلی سروصدا راه انداختن با حرفی که از دهنش بیرون اومد خشکم زد حتی پلک زدن رو هم فراموش کردم مات صورت ملوک خانوم شده بودم که با نگرانی صدام میزد و تکونم میداد برای لحظه ای احساس کردم چشمام سیاهی رفت و زیر پام خالی شد لحظه آخر صدای جیغ ملوک خانوم رو شنیدم که مامانم رو صدا میزد و بعد متوجه چیزی نشدم نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که با صدای پچ پچ هایی اطرافم آروم لای چشمام رو باز کردم ولی همه چیز رو تار میدیدم صدای نگران مامانم رو شنیدم که گفت آفتاب دخترم بیدار شدی مادر با صدای ناله مانندی گفتم مامان پیدامون کردن بدبخت شدیم الان باید چیکار کنیم دستش رو روی موهام کشید گفت نگران نباش خدا بزرگه دخترم فعلا که اینجارو پیدا نکردن کمی خودم رو بالا کشیدم و به ملوک خانوم که گوشه ای نشسته بود گفتم ملوک خانوم خواهش میکنم همه چیز رو بهم بگو اون زن اومد چی گفت نکنه آدرس اینجارو هم کسی بهشون داده باشه مامان دستش رو روی شونه ام گذاشت گفت دخترم الان بهتره نشنوی حالت دوباره بد میشه خدای نکرده. سرم رو تکون دادم لب زدم نه مامان میخوام بشنوم خواهش میکنم. ملوک خانوم کمی نزدیک تر اومد گفت خانوم جان این زن که اومده بود اسمش نسرینه میگفت انگار دیروز حوالی ظهر شنیدن صدای داد و بیداد از کوچه میاد همه ریختن بیرون دیدن دو تا پسر جوون با یه مرد مسن یکی یکی در خونه ها رو میزنن میگفت صداشون کل محل رو برداشته بوده و مادرتون رو صدا میزدن نگاه نگرانی به مامان انداختم که سرش رو پایین انداخت تک به تک خونه ها رو میگشتن ببینن کجاست هیچ کس جوابی بهشون نداده چون اصلا به جز نسرین کسی آدرس اینجا رو نداره ولی زمانی که دیدن آروم نمیگیرن...
 

 چند تا از مردای همسایه رفتن ارومشون کنن که با اونا دست به یقه شدن و زد و خورد پیش اومده چنگی به صورتم زدم زمزمه کردم خدا مرگم بده ابرو برامون نذاشتن ای خدا ملوک خانوم توروخدا حرف دیگه ای نزد سرش رو تکون داد گفت نه بخدا خانوم هیچی نگفت فقط این بیچاره ها هم تعجب کرده بودن میگفت ما هم آفتاب خانوم می‌شناسیم هم مادرش رو این بیچاره ها آدمای خوبین اینا بهشون نمیومد پدر و برادرای آفتاب خانوم باشن به گریه افتاده بودم و کل خونه دور سرم میچرخید مامان برام آب قند آورد و از طرفی حسین گریه میکرد و با دیدن حال من ترسیده بود تا عصر بشه و مسعود بیاد هزار بار مردم و زنده شدم وقتی رسید و من رو روی مبل توی اون شرایط دید سریع با قدم هایی بلند به طرفم اومد پرسید آفتاب چی شده چرا اینطوری شدی خوبی ؟مامان اومد جواب داد آقا مسعود یکم فقط بدنش ضعیف شده بخاطر همون حالا بعدا با هم حرف میزنین مامان نمی‌خواست دوباره بحث باز بشه و من حالم بد بشه ولی طاقت نداشتم ازش مخفی کنم در حالی که از بغض لبم میلرزید گفتم مسعود یه اتفاق خیلی بدی افتاده با تعجب گفت چی شده آفتاب مریم خوبه؟ حسین کجاست؟ حرف بزن جون به لبم کردی با صدایی که به زور به گوش می‌رسید زمزمه کردم بابا اینا آدرس خونه قبلیمون رو پیدا کردن با شنیدن این حرف مسعود جا خورد و بهت زده بهم گفت چی میگی آفتاب؟ همه چیز رو که براش توضیح دادم به فکر فرو رفت و بعد چند لحظه ضربه آرومی روی پیشونیش زد و گفت وای الان یادم افتاد من پولشون رو یادم رفته بفرستم بخاطر همین افتادن دنبال ما بلند شد و دستم رو گرفت لب زد نگران نباش آفتاب هر چه زودتر پولشون رو میدم هیچ کاری نمیتونن بکنن با حرفهای مسعود کمی دلگرم شدم. مسعود از خونه بیرون رفت و تا چند ساعت برنگشت زمانی که برگشت به سراغم اومد و گفت آفتاب دیگه بهتره ناراحت نباشی پول رو فرستادم براشون از این به بعد دیگه صداشون در نمیاد چون قصدشون هم همین پول بود نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و از مسعود تشکر کردم میدونستم مامان هم خیلی تو فکره و از صبح تو اتاقش بود و بیرون نیومده بود مقابل اتاقش قرار گرفتم و تقه آرومی به در زدم. گفت بیا تو در رو باز کردم پرسیدم مامان خوبی از روی تخت بلند شد جواب داد آره دخترم بیا تو در رو پشت سرم بستم و کنارش روی تخت نشستم دست های چروکیده اش رو میون دستهام گرفتم...
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : aftab
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.30/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.3   از  5 (10 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه fsfus چیست?