رمان نور جهان 1 - اینفو
طالع بینی

رمان نور جهان 1


گوشه ی خونه نشسته بودم و از روی قران قدیمی که رنگ و رویی براش نمونده بود قران میخوندم که صدای کوبه ی مردانه ی در بلند شد از جام بلند شدم و طبق گفته ی حاج اقا پدرم به خاطر این که مرد پشت در صدامو نشنوه و متوجه نشه دوشیزه ای داخل این خونه هست انگشتمو داخل دهانم انداختم و با صدای ضعیفی که حالا مردانه شده بود پرسیدم کیه؟ وقتی صدای حاج اقا به گوشم رسید نفس اسوده ای کشیدم و همینطور که از جلوی در کنار میرفتم در رو باز کردم....
حاج اقا پا توی خونه گذاشت و بعد از این که عمامه اش رو از سرش برداشت سطل ابی از چاه بالا کشید و به صورت برافروخته اش زد‌. منتظر به پدرم خیره شده بودم. پدر زیر لب چیز هایی میگفت و با خودم حدس میزدم که در حال ذکر گفتن باشه. چیزی نگذشت که مثل همیشه با خوش رویی به سمت من برگشت و گفت احوال شما جهان بانو؟ لبخندی به روی پدر زدم و گفتم من خوبم ولی شما انگار زیاد رو به راه نیستین. همون موقع ها بود که مادرم ابتهاج ملک خانم در ایوان رو باز کردن و از اتاق بیرون اومدن. حاج اقا مثل همیشه به احترام مادرم از جا بلند شدن و به هم سلام دادن. حاج اقا دوباره لب ایوان نشستن و گفتن چی بگم حرفی برای گفتن ندارم مردم دور تا دور شهر جمع شدن و چشم روشنی هایی برای نور چشمی اعلی حضرت جمع کردن. هر نوه و نتیجه ای که به دنیا میاد همین کار رو میکنن ولی روح یک نفر هم با خبر نیست که همسایشون هر شب گشنه سر روی بالشت میذاره. مادرم لیوانی که از خیار و سنکجبین پر شده بود دست حاج اقا داد و گفت چه فایده حاج اقا؟ این همه سال حرص خوردین هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی باز هم ادامه میدین. پدرم لیوان شربت رو سر کشید و بعد از این که نفسی تازه کرد گفت دنیا همینطور نمیمونه. روحانیون مبارز روز به روز بیشتر میشن و با زیاد شدن تعدادشون قدرتشون هم بیشتر میشه و بلاخره جلوی این همه ولخرجی های بیهوده رو میگیرن. سکوت کرده بودم و به حرف هایی که بینشون رد و بدل میشد گوش میدادم که دوباره صدای در بلند شد. باز هم کوبه ی مردانه بود ولی حالا که پدرم خونه بود کسی جز ایشون به سمت در نمیرفت. حاج اقا در رو باز کرد و بعد از این که یا الله بلندی گفت مادرم رو بنده اش رو پایین انداخت و به من هم اشاره کرد روبنده ام رو بزنم. بعد از این که روبنده ان رو از بالای سرم پایین انداختم به سمت اتاق ها راه افتادم چون حدس میزدم که چه کسی وارد حیاط میشه. چیزی نگذشت که صدای یار محمد داخل حیاط خونه پیچید. یار محمد پسر عمو خانَم بود پسر بزرگش.


یار محمد حسابی با حاج اقا جور بود و حاج اقا مثل بچه های خودش دوستش داشت مادرم به یارمحمد خوش امد گفت و داخل اتاق اومد تا برای اون هم شربت خیار سکنجبین ببره. اعلی حضرت بیشتر زمین های شهر رو به کاشت خیار و گرمک اختصاص داده بود و اون فصل خونه ی اهالی شهر پر از شربت خیار سکنجبین و فالوده گرمک بود. کارگاه گلدوزیم رو دستم گرفته بودم و با نخ های رنگی مشغول بودم و میخواستم هرجور شده اون روز طرحی که مادرم کشیده رو به اتمام برسونم. مادرم سینی به دست همینطور که با قاشق شربت رو هم میزد نگاهی بهم انداخت و گفت نور جهان پسر خان عموت یار محمد اومده نمیخواستی یه سلام و علیک بکنی؟ نگاهی به مادرم انداختم و همینطور که کارگاهم رو بالا می اوردم گفتم خیلی از طرحم مونده باید امروز تمومش کنم. مادرم بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. با بیرون رفتن مادرم توی فکر فرو رفتم. از قدیم الایام شمس خاتون خانم جانم همیشه میگفتن ناف نور جهان رو به اسم یار محمد بریدن اوایل معنی این حرفشون رو متوجه نمیشدم ولی هر چی بزرگتر شدم و عقلم بیشتر رسید معنی این حرف رو هم بیشتر متوجه شدم. خانم جانم تعریف میکرد روزی که به دنیا اومدی خان عموت توی گوشت اذان گفت و همون روز با پدر و مادرت قول و قرار گذاشت که این دختر چشم و ابرو مشکی که ابرو های کمون و موهای پرپشت مشکی داره رو برای پسر بزرگش بگیره. یار محمد هم از این موضوع با خبر بود و فقط من میفهمیدم که این همه رفت و امدش به خونه ی ما بی دلیل نیست. اوایل فقط برای پرسیدن سوال های کوچیک میومد. اخه پدرم بهش خوندن نوشتن یاد داده بود یار محمد هم هر روز هر روز یه کتابچه دستش میگرفت و بدو بدو به خونمون میومد و سوال های بی مورد میپرسید ولی بزرگتر که شد تصمیم گرفت پیش پدرم درس بخونه و اونم روحانی بشه. از اون روز بود که یه پاش خونه ی ما بود و یه پاش خونه ی خودشون بیشتر شام و ناهار هاشو هم خونه ی ما میخورد و برای دست پخت مادرم به به و چه چه میکرد. یار محمد حسابی سر و زبون داشت و از زمانی که بچه بود حسابی خودشو توی دل همه جا کرده بود. مادرم خیلی دوستش داشت و گاهی بعد از این که شامش رو میخورد با اصرار همونجا نگهش میداشت و میگفت کنار حاج اقا روی پشت بام بخواب. یارمحمد هم از خدا خواسته قبول میکرد و پشت سر پدرم از نردبان بلند چوبی بالا میرفت و شب هم همونجا میموند. هر روز که بزرگتر میشدم حرف و نقل ها بیشتر میشد و این اواخر شمس خاتون چند باری با مادرم صحبت کرده بود و گفته بود که نور جهان بزرگ شده ...

 باید براش استین بالا بزنیم. از نظر شمس خاتون منی که چهارد سال بیشتر نداشتم پیر دختر و ترشیده بودم چون خودش عمه خانم هامو زیر دوازده سال شوهر داده بود و همیشه میگفت عمه خانمات همسن تو که بودن دو سه تا بچه داشتن و شکم هاشونم بالا بود همشونم از این وضعیت راضی بودن و با جاری هاشون توی رقابت بودن که مسر بیشتری به دنیا بیارن. همیشه میدونستم که خان عموم منو برای یارمحمد خواستگاری میکنه و پدرم جواب مثبت رو میدن. از بچگی بهمون یاد داده بودن که توی کار بزرگتر ها دخالت نکنیم و جرات حرف زدن روی حرف بزرگترمون رو نداشتیم. شاید دلم نمیخواست زن یار محمد بشم ولی اینقدر این حرف رو بهم زده بودن که توی ذهنم جا افتاده بود من حق حرف زدن روی حرف پدرم رو ندارم و باید به خواسته هاش تن بدم. اینقدر از بچگی توی سرم تکرار کرده بودن یارمحمد یه روزی میاد خواستگاریم و باید زنش بشم که این مسئله هم توی ذهنم جا افتاده بود و سال ها خودم رو قسمت یارمحمد میدونستم اون روز هم مادرم مثل همیشه یار محمد رو برای ناهار نگه داشت. البته ما زیاد همدیگه رو نمیدیدم و اون روز ها حتی با برادر خودمون هم سر یک سفره ناهار و شام نمیخوردیم. یار محمد هم به اداب و رسوم این خانواده عادت داشت و خودش یک راست به اتاق پدرم که کنار اب انبار بود میرفت و اونجا درس و مشقش رو یاد میگرفت. مادرم موقع ناهار غذاشون رو داخل مجمع مسی میچید و بعد از این که لب پله ها میذاشت حاج اقا رو صدا میزد تا بیاد و غذاشون رو ببره و خودش داخل مطبخ برمیگشت تا با هم ناهار بخوریم. اون زمان ها حتی پدر و مادرم کنار هم نمیخوابیدن. تابستون ها که جای پدر و برادرام روی پشت بام بود و زمستون ها هم توی یکی از اتاق ها کرسی جداگونه ای برای خودشون داشتن.اون روز گذشت و شب در حالی که مشغول گلدوزی روی کارگاهم بودم و هر طوری بود میخواستم تا شب تمومش کنم سر و کله ی مادرم پیدا شد و گفت دیروز با شمس خاتون صحبت میکردم گفت زن عمو زینت خانمت پیغام فرستاده که میخوان بیان خواستگاری. با سوزنی که توی دستم فرو رفت بالا پریدم ولی خب حرفی نمیتونستم بزنم و دوباره سرم رو پایین انداختم. مادرم همینطور که جوراب هاشو از پاش در می اورد ادامه داد از وقتی به دنیا اومدی جهیزیتو اماده کردم خداروشکر مشکلی برای شوهر دادنت نداریم شاید همون شب خواستگاری خطبه رو بخونیم و عقد کنین و برین خونه ی زن عمو جانت. باید با شمس خاتون صحبت کنم و ببینن کی میان تا قبل از اون جهازت رو بفرستم.


صبح روز بعد مادرم به اب انبار رفت و با وسایلی که از قدیم برای من از دست فروش ها خریده بود و جمع کرده بود برگشت. بیشترش ظرف و ظروف مسی و کوزه ها و خمره های سفالی بود و خودش میگفت باید برات رخت خواب اماده کنیم. اون موقع ها چون بیشتر عروس ها خونه ی مادرشوهرشون زندگی میکردن به وسایل زیادی نیاز نداشتن ولی خب هر کی بیشتر با خودش جهیزیه میبرد ارج و قربش بیشتر بود و احترامش رو بیشتر نگه میداشتن. مخصوصا که من قرار بود عروس زن عمو جانم بشم و مادرم نمیخواست چیزی برام کم بذاره. قبل از ظهر بود که چادر مشکی هامون رو سر کردیم و روبنده هامون رو زدیم و به سمت بازار راه افتادیم. مرد ها گاری هاشون رو دور خیابون چیده بودن و با گونی های تکه پاره برای خودشون سایه بان درست کرده بودن. بعضی ها بالای گاری هاشون ایستاده بودن و با داد جنس هاشون رو معرفی میکردن. مادرم به سمت گاری پنبه فروش رفت و بدون هیچ حرفی دستش رو زیر پنبه ها کرد. پنبه فروش که به سکوت زن های اون زمان به خاطر این که کسی صداشون رو نشنوه عادت داشت قیمت رو گفت و مادرم مشغول جمع کردن پنبه ها شد. شاگرد پنبه فروش که پسر کم سن و سالی بود پنبه هارو داخل کیسه ریخت و مرد دوباره بدون این که ما سوالی بپرسیم قیمت رو گفت. مادرم چند سکه لب گاری گذاشت و بدون هیچ حرفی با کیسه پنبه ای که روی سرش گذاشته بود راه افتاد. بعد از اون نوبت پارچه فروش بود و اونجا هم‌تمام این اتفاقات تکرار شد و ما با طاقه ی پارچه و کیسه های پنبه به خونه برگشتیم. مادرم پنبه هارو روی پارچه ای داخل حیاط پهن کرد و با چوب مشغول زدنشون شد. پنبه ها کهنه نبود ولی خب میگفت ممکنه شپش بینش تخم گذاشته باشه باید توی افتاب پهن کنیم که جانور ها ازش بیرون بیان. اون روز تا شب کنار هم بیشتر پارچه هارو کوک زدیم و رخت خواب هارو اماده کردیم. فقط پنبه هارو باید داخلش میذاشتیم و بالشت هارو با پَر پُر میکردیم. باورم نمیشد که اینقدر برای عروس شدنم تلاش میکنم. پدرم هیچ حرفی نمیزد و اروم میرفت و میومد. برادرهام زیاد خونه نبودن و هر کدوم با طلوع خورشید برای شاگردی از خونه بیرون میرفتن و خورشید که پایین میرفت برمیگشتن. دو روز بعد سر و کله ی زن عمو جانم پیدا شد و بعد از این که مادرم براش چایی اورد به من اشاره کرد از اتاق بیرون برم. من پشت در نشسته بودم ولی حرف هاشون رو میشنیدم. زن عموم مشغول حرف زدن درباره ی خواستگاری بود و میگفت شب میخواد با خان عموم صحبت کنه.


مادرم هم با خوشحالی از حرفش استقبال کرد و گفت هرچی باشه این دوتا بچه از وقتی به دنیا اومدن قسمت هم بودن هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم بهتره منم امشب با حاج اقا صحبت میکنم تا برای اومدن شما اماده بشیم. نمیتونستم چیزی بگم و چاره ای جز شنیدن حرف هاشون نداشتم. زن عمو جانم قبل از رفتن یه نگاه خریداری بهم انداخت و بعد از این که خداحافظی کرد رفت. شب که شد مادرم با حاج اقا صحبت کرد و اون بیشتر از همه استقبال کرد بلاخره هر چی بود یارمحمد هم شاگردش بود و هم‌ پسر برادر عزیزگرونیش پسری که مثل بچه های خودش دوستش داشت و هیچی براش کم نذاشته بود. حاج اقا حسابی به به و چه چه کرد و گفت بی صبرانه منتظرم که یارمحمد به جز پسرم دامادم هم باشه. ته دلم غصه میخوردم که هیچ کس نظر من رو نمیخواد ولی اون زمان همین رفتار و بریدن و دوختن ها برای دختر مرسوم بود و ما چیزی جز این ندیده بودیم ولی همیشه با خودم فکر میکردم مگه من نمیخوام شوهر کنم چرا کسی از من سوالی نمیپرسه. باز هم بدون هیچ چاره ای منتظر شب خواستگاری شدم. خواستگاری ای که اجازه ی حضور داخلش رو نداشتم. روز بعد از عصر مادرم منو داخل اتاق فرستاد و گفت تا رفتن خان عموت اینا از اتاق بیرون نمیای. در قفل و بستی نداشت ولی یه جوری توی ذهنم جا افتاده بود که اون اتاق رو زندان میدیدم و میدونستم که اگه مرگ رو جلوی چشمام ببینم هم نباید از اتاق بیرون بیام. از سر و صدا هایی که از بیرون اتاق میومد متوجه ی اومدن خان عموم اینا شدم. صدای یار محمد هم به گوش میرسید ولی خب نمیدونستم زن‌عمو جانمم اومده یا نه چون نه مادرم نه زن عمو جانم جلوی برادرشوهرهاشون صحبت نمیکردن. باز مادرم از بقیه ی زن ها بهتر بود و حسابی اداب و رسوم و دین و اعتقاداتش رو کنار گذاشته بود که با یارمحمد یه سلام و علیک با صدای ضعیف میکرد و به من هم اجازه ی سلام کردن رو میداد البته این به خانواده ی پدریش برمیگشت. اونا مثل خانواده ی حاج اقا تا این حد درگیر دین و مذهب نبودن. ولی خب مسلمان بودن و از مذهب شیعه پیروی میکردن ولی نه با این همه‌ تعصب که حاج اقا روی دین و ایمانش داشت. پدر جد مادرم از رجل اعیون بود و با سلطان میرزا مسعود خان ظل السلطان، خان قاجار نسبت خونی داشت. حاج اقا خیلی سعی میکرد مادرم رو محدود تر از چیزی که هست بکنه ولی به خاطر مرتبه و خون اعیونی که توی رگ های مادرم بود قدرت اون همه تحمیل رو بهش نداشت و گاهی وقت ها مجبور میشد کوتاه بیاد. گوشام رو تیز میکردم ...

 تا صداهاشون رو بهتر بشنوم و متوجه ی اتفاقاتی که بیرون از اتاق میوفته بشم ولی فایده ای نداشت چون فاصله زیاد بود و صداشون درست به گوشم نمیرسید گرچه مهم هم نبود چون من از نتیجه ای این صحبت ها با خبر بودم. چند ساعتی طول کشید دیگه اون اتاق برام کوچیک شده بود و احساس میکردم در و دیوار های اتاق بهم نزدیک میشن. دلم میخواست بلند بشم لای پنجره یا در اتاق رو باز کتم تا یه کم هوای اتاق عوض بشه ولی جرات نمیکردم و با خودم میگفتم اگه مادرم یا حاج اقا متوجه بشن چی؟ سرم رو روی زانو هام گذاشته بودم و چشم هامو بسته بودم و توی دلم خدا خدا میکردم‌ زمان زودتر بگذره و خان عموم اینا برن. نمیدونستم چقدر گذشته بود که در اتاق اروم باز شد و مادرم گفت میتونی بیای بیرون. با خوشحالی از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. چند باری نفس عمیق کشیدم تا نفسم حال بیاد و بعد خودم رو جمع و جور کردم تا مادرم فکر نکنه این جست و خیز هام به خاطر خوشحالی از عروس شدنمه. مادرم به مطبخ رفت و همینطور که با مجمع مسی برمیگشت تا لب پله های اب انبار بذاره برادر بزرگم رو صدا زد و گفت بیاد شامشون رو ببره. برادرهام غذاشون رو با حاج اقا میخوردن و من و مادرم جدا. در راه برگشت به مطبخ با دستش به من اشاره ای کرد و وقتی بهش نزدیک شدم جوری که انگار میخواست درباره ی جرم بزرگی حرف بزنه اروم در گوشم گفت زن عمو جانت خواست قبل عقد بریم حمام عمومی تا بدنتو ببینه لکی سوختگی سیاهی چیزی نداشته باشه. والا هر چی‌ من بگم دخترم مثل برگ‌ گل میمونه باورش نمیشه. یادش نمیاد که وقتی نوپا بودی چشم ازت برنمیداشتم که خدایی نکرده زمین نخوری و دست و پات کبود نشه. فراموش کرده از همون روزی که به دنیا اومدی ذره ای موهاتو کوتاه نکردم و مدام بپپشت سرت مینشستم و خرمن موهاتو شونه میکردم و روغن میزدم که حالا تا زیر زانوهات برسه. حالا هرچی دختر من که عیب و ایرادی نداره بذار ببینه تا مطمئن بشه. مادرم بعد از این که حرف هاشو زد ازم فاصله گرفت و من توی این فکر فرو رفتم که این کار حسابی خجالت زده ام میکنه چطور میتونستم تحمل کنم زن عمو جانم بدنم رو بررسی کنه و جیک نزنم. اون شب شاممون رو خوردیم و با مادرم داخل اتاقمون خوابیدیم. نمیدونستم چه روزی قرار عقدمون رو گذاشتن ولی میدونستم هر روز بریم حمام روز بعدش عروس میشم و میرم خونه ی خان عموم. دو سه روز گذشت و یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مادرم بقچه ی حمام بسته و همین که چشمش به من افتاد گفت

زن عمو جانت امروز دوست و اشنارو دعوت کرده حموم عمومی میخوان تورو ببینن و دوباره شروع به تعریف کردن از من کرد که خداروشکر دخترم مثل دسته گل میمونه پوستش مثل برف سفیده موهاش خرمن مشکیه هیچ لک و سیاهی نداره و این حرف ها. منم دوباره به فکر این افتادم که دوست ندارم زن عمو جانم بیاد بدنم رو بررسی کنه و خجالت زده ام کنه. دلم میخواست با مادرم در میون بذارم ولی میدونستم که نتیجه ای نداره و چیزی جز این که رسم و رسومه جواب نمیگیرم. روبنده هامون رو زدیم و بعد از این که مادرم بقچه رو روی سرش گذاشت به سمت حمام راه افتادیم. این رسم هم برای عروس انجام میشد و هم داماد با این تفاوت که دوست و اشنا داماد رو با ساز و دهل از در خونشون تا حمام عمومی همراهی میکردن و داخل حمام هم ساز میزدن و میرقصیدن ولی خب ما زن بودیم و از بچگی هزار بار بهمون گفتن صداتونو هیچ مرد نامحرمی نباید بشنوه به همین خاطر با سکوت کامل تا حمام رفتیم. حمام حسابی شلوغ بود و زن عمو جانم نصف شهر رو خبر کرده بود با ورود من و مادرم همه شروع به کل کشیدن کردن و تنبک زدن رو شروع کردن. چند تا از دختر ها وسط حمام میرقصیدن و بقیه با شربت هایی که زن عمو درست کرده بود مشغول بودن. سینی های میوه گوشه به گوشه ی حمام بود و زن ها از خودشون پذیرایی میکردن و با هم میگفتن و میخندیدن. حمام خیلی شلوغ شده بود و دیگه صدا به صدا نمیرسید. دلاک ها پشت زن هارو با سفیداب کیسه میکشیدن و زن عمو که زن مقتدری بود مثل همیشه سینه اش رو سپر کرده بود و بین بقیه راه میرفت و میگفت کیفشو ببرین امروز رو مهمون من هستین چون میخوام یه عروس دسته گل بیارم. دل و روده ام به هم‌مبپبچید و هر چی‌ زن عمو بهم نزدیک تر میشد حالم بدتر میشد. زن عمو کنارم نشست و دستی روی موهام کشید و بعد خطاب به مادرم گفت ماشاالله چه خرمن موی مشکی داره. مادرم لبخندی از روی رضایت زد و برای زن عمو توضیح داد که از بچگی موهامو میبافته و روغن میزده. بعد از اون زن عمو دستی به پام که از لنگ بیرون مونده بود کشید و گفت پوستشم سفیده. بهم اشاره ای کرد و گفت از جام بلند بشم و چرخی دور خودم‌ بزنم. زیر نگاهش خیلی اذیت میشدم ولی خب کاری بود که باید انجام میشد. تمام قسمت های بدنم رو نگاه کرد و بعد رو به مادرم گفت دستت درد نکنه یه لکه‌هم روی بدنش نداشت حتما یار‌محمد از این همه زیبایی عروسم لذت میبره. اصلا از حرف های زن عمو خوشم نمیومد و یه جوری میشدم. توی اون حمامی که حسابی بخار گرفته بود 

عرق سرد از روی شرم و خجالت روی بدنم نشسته بود ولی خب هر چی بود گذشت و اون عذاب خیلی زود تموم شد. دختر هایی که وسط حمام میرقصیدن اروم اروم به سمتم اکمدن و دست منو هم گرفتن بلند کردن من زیاد بلد نبودم چون نه دیده بودم و نه توی خونه ی ما که زن و مرد جدا از هم غذا میخوردن از این کار ها کرده بودم. یه کم الکی خودم رو تکون دادن و سریع پیش مادرم برگشتم و کنارش نشستم. مادرم با به لبخندی از روی رضایت نگاهم میکرد و انگار خیلی راضی بود که داره من رو شوهر میده. کمی گذشت و دوباره زن عمو سراغمون اومد‌و کنارمون نشست گرم حرف زدن با مادرم شد درباره ی خرید جهیزیه و حرف میزد و مدام تکرار میکرد توی خونمون همه چیز هست لازم نیست چیزی به دخترت بدی مشخص بود که میخواد به مادرم فخر بفروشه. زن عمو هام با این که از خانواده های خوب و با اصالتی بودن همیشه به مادرم به خاطر خون اعیونی که توی رگ هاش بود حسادت میکردن و از هر فرصتی استفاده میکردن تا بهمون فخر فروشی کنن. البته بیشتر وقت ها هم موفق میشدن چون ما به خاطر اعتقادات و عقاید پدرم زندگی ساده ای داشتیم و هیچ تجملاتی روی در و دیوار های خونمون نبود. اما مادرم بیدی نبود که با این باد ها بلرزه اینقدر چشم و دل سیر بود که حرف هیچکدوم از زن عمو هام روش تاثیر نداشت و زندگی خودش رو میکرد. مادرم در جواب زن عمو جانم گفت من از زمانی که نور جهان به دنیا اومد تکه تکه جهیزیش رو خریدم و توی اب انبار کنار گذاشتم این اواخر هم که صحبت خواستگاری پیش اومد با هم رفتیم‌ ملحفه و پنبه خریدیم و رخت خواب هاشو اماده کردیم. زن عمو جانم ابروشو بالا انداخت و گفت خیلی خب پس جهیزیش که اماده اس بهتره همین روز ها عقدشون کنیم که این دو تا جوان بیشتر از این از هم دور نباشن. مادرم لبخند دلنشینی زد و خیلی با احترام جواب داد هر چی شما بگین. دلهره ام بیشتر و بیشتر میشد و نمیدونستم که چی در انتظارمه از طرفی بیشتر از هر چیزی ناراحت این بودم که هیچ حس خوبی به یار محمد ندارم و مجبورم تا اخر عمر باهاش زندگی کنم. خداروشکر مراسم توی حمام تمام شد و یکی یکی به خونه هامون برگشتیم. مادرم از همون روز مشغول تمیز کردن خونه شد تا برای مراسم عقد اماده باشیم. منم حسابی کمک میکردم و این مدت خیلی خسته میشدم.صبح روزی که قرار بود عقد کنیم سر و کله ی زن عمو جانم و دختر هاش پیدا شد خیلی تا ساعتی که برای عقد مشخص کرده بودیم مونده بود و من از دیدنشون حسابی متعجب شدم. خانم دیگه ای هم همراهشون بود

که نه من نه مادرم نمی شناختیمش زن عمو جانم و دختر عمو هام که شریفه و شاهپسند بود اسمشون جلو اومدن و باهام دست و رو بوسی کردن و بعد از اون زن عمو جانم به زن اشاره کرد و گفت مشاطه (ارایشگر) اوردم صورت عروسم رو اصلاح کنه. ابروهای مادرم بالا پرید و گفت حاج اقا نمیپسنده دخترش دست به صورتش بزنه. زن عمو جان دلخور شد و گفت ای بابا امروز عقدشه باید ترگل ورگل باشه که یارمحمد بپسنده. نور جهان که دیگه دختر خونه نیست از این به بعد باید حرف شنوی شوهرش باشه نه حاج اقا. کم کم داشت بهم برمیخورد مگه من چی کم داشتم که زن عمو مدام دنبال عیب و ایراد گذاشتن روی من بود. مادرم شونه هاشو بالا انداخت و گفت حداقل به ابروهاش دست نزنین. زن عمو نگاهی به مشاطه انداخت و گفت خیلی خب فقط صورتش رو بند بنداز. تا به حال بند ننداخته بودم مادرم هم زیاد از این کار ها نمیکرد و زیاد توی خونه ندیده بودم و تصوری ازش نداشتم. مشاطه ساک دستیش که حصیری بود رو باز کرد و نخی ازش بیرون اورد. نخش مثل نخ کوک هایی بود که باهاش لحاف و تشک کوک میزدیم. نخ رو دور گردنش انداخت و چند تا گره زد و دور دستش بست و بقیه ی نخ رو با دندوش جدا کرد. کمی خودش رو جلو کشید و همین که نخ رو پشت لبم انداخت اشک از چشمم راه افتاد و یک دفعه بالا پریدم. با بالا پریدن من زن عموم شروع به کل کشیدن کرد و دختر عمو ها هم در حالی که همراهیش میکردن مبارکه مبارکه گفتن. مادرم با این که زیاد با این کارشون موافق نبود تبریک گفت و مقداری نقل روی سرم ریخت. بند انداختن و اصلاح صورت خیلی کار سختی و زجر اوری بود انگار که کلی سوزن توی پوست صورتم پشت سر هم فرو میکردن و صورتم حسابی جز میزد. کار مشاطه که تموم شد زن عمو جلوش نشست تا صورت و ابرو های اونم اصلاح کرد و بعد رو به شاهپسند دختر بزرگش گفت دختر با زن عمو خانمت برو مطبخ یه کم اب شیرین کن بیار. نگاهی به دور و برم انداختم و با خودم گفتم کسی از حال نرفته اب شیرین میخواد برای چی؟ شاهپسند کمی بعد با طاره(ظرف سفالی) ای پر از اب شیرین برگشت و جلوی دست مشاطه گذاشت. مشاطه دستش رو توی اب شیرین زد و همین که به سمت موهای من اورد خودم رو عقب کشیدم. زن عمو جانم پشتم زد و گفت ای بابا دختر چیکار میکنی صاف بشین دیگه میخواد موهاتو فر کنه. گفتم اخه مگس و زنبور دور سرم جمع میشه چسبناک میشه که. زن عمو گفت خب میگی با چی حالت بدیم؟ و بعد به مشاطه اشره کرد تا موهامو فر کنه. مشاطه دست چسبناکش رو به موهام میکشید و بعد ...

 یه تکه از موهام رو دور انگشتش میپیچید و میچرخوند و چند دقیقه که نگه میداشت موهام تاب دار میشد خیلی کیف کرده بودم برام جالب بود ولی چیزی نگذشت که سر و کله ی مگس ها که دور سرم میچرخیدن پیدا شد. کم کم زمان میگذشت و دختر عموهام کمک زن عمو جانم ایینه و شمعدان و قران روی پارچه ی سفیدی که مادرم انداخته بود گذاشتن و کمی نقل داخل ظرف مسی ریختن و جلوی قران گذاشتن. چیز زیادی داخل سفره عقدم نچیده بودیم و بعد از اون مادرم سر صندوقچه ای که گوشه ی اب انبار داشت رفت و با چادر سفیدی برگشت. دوباره همه شروع به کل کشیدن کردن و کلی شادی کردن مادرم چادر رو روی سرم انداخت و بعد از این که پیشونیم رو بوسید گفت خوشبخت بشی. کم کم سر و کله ی مهمون ها پیدا شد و زن ها داخل اتاقی که سفره عقد بود رفتن و مرد ها داخل یکی دیگه از اتاق ها
سر و کله ی یارمحمد که نگاهش رو بالا نمیورد و فقط نوک انگشت های پاش رو نگاه میکرد پیدا شد و با فاصله از من سر سفره ی عقد نشست. زن عمو جانم مشخص بود که از پشت روبنده اش حسابی ذوق میکنه و من لبخند همیشگی مادرم رو هم از پشت روبنده اش میدیدم. حاج اقا پدرم وارد اتاق شد و کنار سفره عقد نشست. اتاق خیلی شلوغ بود و ازدحام جمعیت حسابی هوارو گرم کرده بود. حالم زیاد خوش نبود و تند تند اب دهنمو قورت میدادم و لب هامو تر میکردم که به خاطر اون همه خشکی ترک نخورن. دلم دوباره اشوب شده بود و صداهایی که ازش بیرون میومد به گوشم میرسید نفسم رو تند تند بیرون میدادم و صدای قلبم رو کامل میشنیدم. احساس میکردم اتاق دور سرم میچرخه و دلیل این همه حال بد رو نمیفهمیدم. اتاق حسابی ساکت بود و صدای نفس های یارمحمد که فاصله زیادی باهام داشت به گوشم میرسید. دل و روده ام حسابی به هم ریخته بود و کم مونده بود حالم به هم بخوره. بی هیج فکری از جام بلند شدم و تند تند خواستم به سمت حیاط برم که یک دفعه چشم هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم. چشم هامو بسته بودم و روی هم فشار میدادم تا حالم به هم نخوره جایی رو نمیدیدم ولی صدا هارو میشنیدم و بیشتر از همه صدای زن عمو جانم به گوش میرسید. حاج اقا از اتاق بیرون رفته بود که زن ها اینطوری همهمه به راه انداخته بودن و اخرین چیزی که شنیدم صدای زن عموم بود که گفت دخترشون مریضه ما عروس عیب دار‌ نمیخوایم خوب شد که قبل عقد دستتون رو شد این دختر عیب دار رو به ما ننداختین.
چشم هامو که باز کردم توی رخت خوابم‌ داخل اتاقی که با مادرم میموندیم خوابیده بودم....


چند باری پلک زدم تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاده و با یاداوری حرف های زن عمو جانم بغض گلومو گرفت. دور و برمو نگاه کردم نمیدونستم چه ساعتی از روزه تا بلاخره چشمم به پنجره افتاد و وقتی دیدم هوا تاریکه متوجه شدم که خیلی وقت گذشته و من تمام این مدت رو خواب بودم. کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم و اروم اروم از اتاق بیرون رفتم صدای فین فین مادرم که حسابی اشک ریخته بود به گوشم رسید و از گوشه ی چشمم حاج اقا که حیاط رو با قدم هاش متر میکرد دیدم. برادر هام خونه نبودن و میدونستم اگه اونا هم خونه بودن الان حسابی همه جارو به هم میریختن. مادرم همین که چشمش به من افتاد گریه اش شدت گرفت و همینطور روی پاش میزد و میگفت بدبخت شدیم بیچاره شدیم دخترم سیاه بخت شد. حالم از حرف های مادرم بد میشد و دوباره همون حس و حال ها به سراغم اومده بود و دل و روده ام به هم میپیچید. پدرم‌ سریع خودشو توی اتاق گذاشت و گفت زن چیکار میکنی دل این دختر رو بیشتر از این خون نکن خودش حسابی غصه خورده. مادرم مشت هاشو روی پاش میکوبید و میگفت روی دخترم عیب و ایراد گذاشتن مگه کسی دیگه خواستگاری این دختر میاد روی دستم میترشه با حرف هایی که پشت سرش زدن جلوی این همه ادم بی ابرو شدیم. حاج اقا لا اله الا اللهی زیر لب گفت و از اتاق بیرون رفت. نفسم بالا نمیومد و منم کم کم گریه ام گرفته بود ولی من ذره ای به خاطر حرف ها و رفتار زن عموم ناراحت نبودم و چیز هایی که مادرم میگفت بیشتر ازارم میداد به همین خاطر دنبال پدرم از اتاق بیرون رفتم و لب حوض نشستم. پدرم لب تخت نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود و به پاهاش نگاه میکرد بعد از مکث کوتاهی سرش رو بالا اورد و گفت دختر جون نورِ جهانم این دنیا ارزش اشک هاتو نداره چرا خودتو ناراحت میکنی. دماغمو بالا کشیدم و گفتم ناراحت نیستم حاج اقا. پدرم لبخندی پر از ارامش به روم زد و گفت حتما صلاح نبوده شاید قسمتت بهتر از این ها باشه مادرت زن حساسیه به همین خاطر که اینقدر ناراحت شده ولی تو قوی باش خودت رو مثل اون اذیت نکن. بعد نگاهشو به اسمون انداخت و گفت خدایا هرچی به صلاحشه انجام بشه و از پله های اب انبار پایین رفت. بعد از رفتن پدرم چند تا نفس عمیق کشیدم و انگار که من هم سبک شدم و خیالم راحت شد. پدرم خیلی بهم ارامش میداد و همیشه توی چنین مواقعی ارومم میکرد. کمی دیگه بیرون نشستم و بعد داخل اتاق برگشتم مادرم هنوز گریه میکرد و انگار اشک هاش تمومی نداشت. نخواستم دیگه باهاش حرفی بزنم و به مطبخ رفتم تا لیوانی اب بخورم.


اون شب مادرم جدا از من خوابید و جوری رفتار میکرد که انگار من عمدا غش کرده بودم و خودم باعث و بانی تما این اتفاقات بودم. رفتاراش خیلی ناراحتم میکرد و با خودم میگفتم نکنه من توی این خونه اضافیم که مادرم میخواد هرطوری شده بیرونم کنه و اینقدر از به هم خوردن عقدم ناراحت شده ولی یاد حرف های پدرم که میوفتادم اروم میشدم و میگفتم هرچی باشه اونه که خرج زندگیم رو میده و اون دوست داره من توی خونه اش بمونم. دروغ نگم از به هم خوردن عقد حسابی خوشحال بودم و اصلا ناراحت نشده بودم فقط انتظار چنین حرف هایی از زن عمو جانم که همه‌میگفتن زن با کمالات و فهمیده ای هست رو نداشتم و از حرف هاش حسابی شوکه شده بودم و جا خورده بودم. بعد از اون هم مادرم ناراحتم کرده بود ولی چون دلم با یار محمد نبود خوشحال بودم که باهاش عقد نکردم. چند روز گذشت و دیگه یارمحمد به اونجا نمیومد البته چیزیم جز این انتظار نمیرفت ولی پدرم ناراحت بود و میگفت الکی الکی درسش رو ول کرده و نصف کاره گذاشته رفته کاش همه چیز رو با هم قاطی نمیکرد و میومد درسش رو میخوند. از طرفی مادرم حرص میخورد و میگفت بعد از اون همه‌حرفی که مادرش بار دخترم کرد مگه رویی هم براش میمونه که دوباره بیاد اینجا؟ طرز تفکر پدر و مادرم خیلی با هم تفاوت داشت البته طبیعی بود به خاطر تفاوت فرهنگ و خانواده هاشون بود. پدرم خیلی چشم انتظار یار محمد بود ولی خبری ازش نشد و بعد از یک هفته سر و کله ی خان عموم پیدا شد. خان عموم اخلاقش مثل پدرم بود و همه چیز رو به فال نیک میگرفت و اونم بر این باور بود که حتما حکمت و مصلحتی توش بوده ولی در واقع اومده بود به خاطر حرف ها و رفتار های زن عمو جانم از پدر و مادرم عذر خواهی کنه. اون روز با خودم گفتم خان عموم چه مرد فهمیده ایه چون با اینکه از پدر و مادرم بزرگتر بود از روی ادب و احترام برای عذر خواهی اومده بود.
هدایایی هم با خودش اورده بود که کامل از دلمون در بیاره مادرم هم چند کلمه ای حرف زد و گفت چیزی توی دلش نیست خان عموم همین که خیالش راحت شد خداحافظی کرد و رفت و اصلا به پدرم اجازه نداد که سراغ یارمحمد رو بگیره. مادرم حسابی از این کار خان عموم خوشحال شده بود و میگفت بازم به ادب و احترامی که سرش میشه زن عموت که فقط بلده حرف بزنه و به بقیه فخر بفروشه. اون روز مادرم با خودش فکر میکرد که دیگه همه چیز ختم به خیر شده و همه ی این حرف و نقل ها تموم میشه میره ولی دقیقا همون روز ظهر بود که صدای کوبه ی زنونه ی در بلند شد و وقتی در رو باز کردم....

مهین بانو همسایمون رو پشت در دیدم مثل همیشه با روی خوش ازش استقبال کردم و دعوت کردم بیاد داخل. مهین بانو چند باری براندازم کرد و از نوک انگشت های پام تا بالای پیشونیم رو نگاه کرد و بعد از این که چشم غره ای بهم رفت بدون هیچ حرفی راهشو کشید و به سمت اتاق راه افتاد و مادرم رو صدا زد. مادرم سریع خودش رو از مطبخ بیرون گذاشت و همینطور که دست هاشو با پارچه ای خشک میکرد جلو اومد و گفت خوش اومدین مهین خانم. مهین خانم دوباره نگاهی به من انداخت و گفت خوش باشی البته با این کارهایی که دخترت کرده بعید میدونم بتونی خوش باشی. تعجب کردم اینجا دیدمش مردم فکر‌ میکنن اقاش سرش رو بریده و توی باغچه چالش کرده ابرو های مادرم بالا پرید و همینطور که چشم هاش گرد شده بود گفت مگه چیکار کرده که اقاش سرشو ببره؟ مهین بانو لبش رو گزید و گفت والا روم نمیشه بگم.بعد نگاهی بهم‌انداخت و گفت فکر‌ نمیکنم خیلی هم گذشته باشه شکمش هنوز بالا نیومده. نفسم بالا نمیومد خوب منظور مهین بانو رو فهمیدم ولی مادرم اینقدر پرت بود که متوجه ی حرفش نشد و گفت شکمش؟ مهین خانم دستشو کنار دهنش گذاشت و اروم‌گفت مگه ابستن نیست؟ مادرم محکم روی صورتش زد جوری که وقتی سرش گیج رفت و کف حیاط افتاد جای چهار تا انگشتش روی لپش قرمز شده بود. دو دستی توی سرم زدم و گفتم خدا مرگم بده سریع به سمت مطبخ دویدم تا اب شیرین بیارم بدم مادرم بخوره و حالش بهتر بشه در همون حین مهین بانو همینطور که میگفت وا مگه دروغ میگم به سمت در رفت و بدون خداحافظی یا حتی این ک نگاهی به مادرم بندازه از خونه بیرون رفت. اشک هام تند تند میریخت و اب شیرین رو هم میزدم. بالای سر مادرم رسیدم و کمی از اب رو توی دهنش ریختم و کمی اب توی صورتش پاشیدم ولی حالش جا نمیومد. به سمت اتاق برگشتم و مهری که اقام روش نماز میخوند با خودم اوردم و توی حوض خیس کردم همین که زیر دماغ مادرم گرفتم توی جاش تکونی خورد و چشم هاشو باز کرد. سر مادرم رو روی پام گذاشته بودم و همینطور که صورتش رو نوازش میکردم اشک میریختم. اشک هام روی صورت اون میریخت و با اشکی که از چشم هاش میومد قاطی شده بود. هنوز صدای مهین خانم توی گوشم بود و مثل یه زنگ توی سرم تکرار میشد.مادرم بعد از چند دقیقه بلاخره از جاش بلند شد و همینطور که نشسته بود توی سرش زد و گفت بی ابرو شدیم این حرف و نقل ها دیگه هیچوقت تموم نمیشه اینقدر ناراحت بود که مثل دفعه های قبل شیون نمیکرد و توی سر و صورتش بزنه و همینطور اروم اروم برای خودش اشک میریخت.


چیزی نگدشت که سر و کله ی پدرمم پیدا شد و وقتی مادرم رو توی اون حال دید حسابی جا خورد و همینطور که با عجله جلو میومد رو به من کرد و پرسید چه اتفاقی افتاده. اتفاقاتی که از سر گذرونده بودیم رو هیچ جوره نمیتونستم برای پدرم توضیح بدم حتی مادرمم روی این رو نداشت که بخواد تعریف کنه و هر دو سرمون رو پایین انداختیم. پدرم خودش متوجه ی موضوع شد و گفت کسی ناراحتتون کرده؟ اب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم مهین خانم اومده بود. مادرم با ارنجش بهم‌ زد که ادامه ندم البته منم چیزی بیشتر از این نمیخواستم بگم و بعد از این مادرم دستش رو روی پای من گذاشت و بعد از این که یاعلی گفت از جاش بلند شد و بی صدا داخل اتاق رفت. پدرمم دنبالش رفت ولی من همونجا خشکم زده بود و باورم نمیشد که زن عموم محلمون رو با چنین حرفی پر کرده باشه دیگه حالا نه تنها خوشحال نبودم بلکه منم غصه میخوردم و با خودم میگفتم اون غشی که من کردم چی بود اون وسط. مادرم تا غروب حرفی نزده بود و انگار با تمام دنیا قهر بود البته حق داشت کم حرفی نبود و به قول خودش بی ابرو شده بودیم میدونستم که تنها نگرانیش اینه که به گوش برادرام برسه و اونا شر به پا کنن. البته پسرایی که زیر دست حاج اقا بزرگ شده بودن از این اخلاق ها نداشتن ولی هرچی بودن برادرام بودن. مادرم که دوباره منو مقصر میدونست چون بی موقع غش کرده بودم بعد از غروب صدام زد و گفت نشنوم چیزی از حرف های مهین خانم به کسی بگی و به یکی دیگه از اتاق ها رفت و دوباره منو تنها گذاشت. تا صبح خوابم نمیبرد و همین طور که روی کمرم خوابیده بودم به سقف اتاق خیره بودم و به زن عموم فکر میکردم. مدام با خودم تکرار میکردم مگه بدی از ما دیده بود مگه من بی احترامی بهش کرده بودم. چرا با خودش فکر نکرد که به خاطر گرما و اون شلوغی و ترس از شوهر کردن از حال رفتم چرا یه راست رفت سر بارداری و این حرف رو بین همه پیچوند. اصلا دلیل کار زن عموم رو نمیفهمیدم زن عمو جانی که اون روز اینقدر داخل حمام از من تعریف کرد و منو به تمام دوست و اشناهاش نشون داد و گفت تن عروسم مثل بلوره موهاش خرمنه مشکیه چرا با من این کارو کرد. تنها چیزی که به ذهنم میرسید حسادتی بود که نسبت به مادرم داشت حسادتی که هیچوقت تمومی نداشت و با این که زندگی زن عمو جانم خیلی از ما بهتر بود هر روز بیشتر و بیشتر میشد. بعد از اذان بود که خوابم برد و صبح زود دوباره از خواب بیدار شدم. از اتاق بیرون رفتم و لب حوض ابی به صورتم زدم خواستم به مطبخ برگردم که پدرم از اتاقش صدام زد و ...

گفت بیا میخوام باهات حرف بزنم. خیلی خجالت میکشیدم که پدرم متوجه ی چیزی شده باشه و بخواد در این باره باهام حرفی بزنه ولی پدرم با همون لبخند و متانت همیشگیش دست هاشو توی هم‌ققل کرده بود و همینطور که‌گوشه ای نشسته بود به من خیره بود. جلو رفتم و بعد از این که سلامی دادم رو به روش نشستم پدرم گلویی صاف کرد و گفت نبینم غصه بخوری نورِجهانم این دنیا ارزشش رو نداره. با مادرت صحبت کردم ولی چیزی دستگیرم نشد میدونم که تو هم دلت نمیخواد در این باره حرف بزنی ولی هرچی شنیدی و هر چی درباره ات گفته شده فقط به خدا بسپار شاید مصلحتت بوده. توی فکر فرو رفتم پدرم راست میگفت اگر اون روز غش نمیکردم الان عروس زن عمو شده بودم اونم زن عمویی که پشت سرم گفته بود ابستنم منی که شاید ماهی یکی دوبار اونم فقط برای حمام با مادرم از خونه بیرون میرفتم. پدرم ادامه داد منتطر بمون خودت میبینی که مصلحتت بوده خدا برای تو بهترین هارو میخواد خودتو ناراحت نکن دخترم. با حرف های پدرم دوباره دلم اروم گرفت. دلم میخواست مادرمم مثل من اروم میشد و اینقدر خودش رو اذیت نمیکرد. چند روزی گذشت مادرم خیلی غصه میخورد و با هیچکس حرفی نمیزد کارهای خودش رو میکرد ولی انگار جدا از ما زندگی میکرد و کاری با کسی نداشت. برادرهام ساعت زیادی خونه نبودن ولی همون چند ساعت هم به خاطر رفتار های مادرم حسابی کنجکاو شده بودن و مدام از پدرم سوال میکردن که چه اتفاقی افتاده گرچه اون خودش هم چیزی نمیدونست که بخواد جواب بده ولی دست به سرشون میکرد و بحث رو تمام میکرد. یکی دو هفته از روزی که به حمام رفته بودیم گذشته بود و مادرم خودش رو توی خونه حبس کرده بود حق داشت میترسید از خونه بیرون بره و مردم حرفی بزنن ولی واقعا دیگه گند از سرمون بلند شده بود و من یکی که طاقت این همه کثیفی رو نداشتم به همین خاطر یک روز پیش مادرم رفتم و گفتم باید بریم حمام دو هفته ای میشه که نرفتیم. مادرم نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت توی خونه حمام کن الان همه توی حمام منتظرن مارو ببینن و دهن هاشونو باز کنن هرچی میخوان بگن. فکری به سرم زد و گفتم اتفاقا بهتره منو ببینن مگه یادتون نیست مهین بانو به فکر شکم بالا اومده ی من بود وقتی ببینن چیزی نیست این حرف و نقل ها هم خاتمه پیدا میکنه. مادرم که به این مسئله فکر نکرده بود بعد سکوت کوتاهی گفت فکر بدی هم نیست شاید اینطوری بشه دهن مردم رو بست. همون روز بود که تا قبل از ظهر ناهارش رو اماده کرد و بقچه ی حماممون رو بستیم و...

به سمت حمام عمومی محلمون راه افتادیم. خداروشکر روبنده داشتیم و کسی زیاد توی کوچه نمیشناختمون ولی از خونه که بیرون اومدیم چند تا از همسایه ها که دم در بودن با تعجب نگاهم کردن و نگاه همه بیشتر سمت شکمم بود که ببینن بالا اومده یا نه مادرم لا اله الا اللهی زیر لب گفت و راهش رو ادامه داد. دلشوره ی بدی داشتم میترسیدم داخل حمام کسی چیزی بگه و مادرم غصه دار بشه. بلاخره به حمام رسیدیم و وقتی داخل رفتیم چشمم به زن عمو افتاد که اون طرف حمام نشسته بود. مادرم ندیدش ولی زن عمو هم متوجه ی ما شده بود و داشت با کسایی که دورش نشسته بودن حرف میزد و با گوشه ی چشمش به ما اشاره میکرد. مادرم رو پشت یکی از ستون های حمام راهنمایی کردم تا چشمش به زن عمو نیوفته و خودم هم کنارش نشستم. کاسه ی مسی رو پر از اب کردم و روی بدنم ریختم مادرم هم مشغول کیسه کشیدن بدنش بود که سر و کله ی زنی پیدا شد. نمیشناختمش ولی چهره اش برام اشنا بود و بعد از این‌که فکر کردم یادم اومد داخل مهمانی که زن عمو قبل از عقدم گرفته بود دیدمش. زن کمی براندازم کرد و بعد رو به مادرم گفت ماشاالله به غیرت حاج اقا و پسراش. این دختر بدکاره ات هنوز زنده است؟ عجیبه که همون شب سرش رو نبریدن و چالش نکردن. مادرم نفسی کشید و گفت چی میگی‌ زن برای خودتون یک کلاغ چهل کلاغ کردین این حرف ها چیه برای دختر افتاب مهتاب ندیده ی من در اوردین. زن عمو از پشت ستون بیرون اومد‌و همینطور که به من خیره بود گفت حالا شده افتاب مهتاب ندیده؟ بچه اش رو پیش کدوم قابله سقط کردی؟ معلوم نیست چقدر بهش پول دادین که دهنش رو بسته و لام تا کام حرف نمیزنه. با حرف های زن عمو انگار سطلی اب یخ روی سرم ریختن زن زرنگی بود و فکر همه چیز رو میکرد. مادرم نگاهی به من انداخت و از حرص دندون هاشو روی هم فشار داد زن عمو دست هاشو بالا گرفت و بلند گفت خدایا خداوندا شکرت که به موقع بی ابرویی این دختر ثابت شد و پسر عزیز گرونی من بدبخت و بیچاره نشد. معلوم نیست اگه این دختر رو براش میگرفتم پس فردا باید بچه ی کیو بزرگ میکرد. ابروهاشو بالا انداخت و خطاب به مادرم گفت این همه سال این دختر ناف بریده ی پسرم بود عجیبه که زمانی که ابستن بود با عقدشون مخالفت نکردی و سریع قرارمدار خواستگاری گذاشتی میخواستی دختر ابستنتو بندازی به ما؟ ولله که زشته برای تویی که خون اعیونی توی رگ هاته زشته. مادرم سرش رو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد.‌ زن عمو همین که حرف هاش تموم شد...

به زن هایی که دورش بودن با چشم اشاره کرد و گفت بریم. زن ها که با زن عمو گروه تشکیل دادن چیلیک چیلیک دنبالش راه افتادن و به سمت سکو هایی که قبلا نشسته بودن رفتن. مادرم بعد از رفتنشون سرش رو بالا اورد و دیدم که‌ تمام صورتش از اشک هایی که ریخته خیسه. حسابی به خاطر حرف های زن عمو به هم ریخته بودم و دلم میخواست همونجا بمیرم و چالم کنن. مادرم سریع با چند تا کاسه اب خودش رو اب کشید و به پهلوی من زد و گفت بریم. از جامون که بلند شدیم دوباره پچ پچ ها و نوچ و نیچ های زن ها شروع شد. خیلی خجالت زده شده بودم فکر نمیکردم که همه حرف های زن عمو رو باور کرده باشن و اینطوری پشتش رو گرفته باشن. نفهمیدیم چطوری لباس پوشیدیم و خودمون رو از حمام عمومی بیرون انداختیم‌ تا از نیش و کنایه ها و نگاه های چپ‌چپ‌ مردم در امان بمونیم. مادرم زیر رو بنده اش اشک میریخت و مسیری غیر از خونه رو میرفت اول با خودم فکر کردم که به خاطر اشک ها که جلوی دیدش رو گرفته مسیر اشتباهی رو میره ولی بعد از این که کمی دقت کردم اون کوچه ها به چشمم اشنا اومد و فهمیدم که به سمت خونه ی شمس خاتون مادربزرگم میریم. نمیدونستم مادرم میخواد چیکار کنه ولی صبرش تموم شده بود که راهشو سمت خونه ی اونا کج کرده بود. به خونه که رسیدیم مادرم کوبه ی زنونه رو زد و پشت در منتظر موند. دختر یکی از همسایه های شمس خاتون که اونجا بود در رو به رومون باز کرد و مادرم وقتی دید مردی داخل خونه نیست روبنده اش رو بالا زد. شمس خاتون و مهموناش داخل حیاط لب ایوون نشسته بودن و دور هم انگور میخوردن ولی همین که چشمشون به چشم های مادرم که قلوه ی خون شده بود افتاد همشون خودشون رو جمع و جور کردن و شمس خاتون از جاش بلند شد. بعد از این که خاک پشتش رو تکوند رو به مادرم کرد و گفت خیر باشه طوبی خانوم گریه کردی؟ مادرم دماغش رو بالا کشید و دوباره زیر گریه زد بعد به سمت شمس خاتون راه افتاد و گفت چی بگم خاتون دلم خونه ابرو برام نمونده جایی نیست که تو شهر حرف دخترم رو نزنن. شمس خاتون دستش رو روی دماغش گذاشت و به مهمون هاش اشاره کرد و به مادرم فهموند که سکوت کنه. مادرم حرف دیگه ای نزد و مهمون های شمس خاتون که متوجه شده بودن حرف هاشون خصوصیه خداحافظی کردن و رفتن. مادرم اشک میریخت و جریان رو برای شمس خاتون تعریف میکرد این اتفاق ها بعد روز عقد افتاده بود و انتظار داشتیم که اون چیزی ندونه ولی شمس خاتون هیچ تعجبی نکرد و مشخص بود که به گوش اون هم رسیده.


بعد از این که مادرم تمام حرف هاش رو زد شمس خاتون نگاه گذرایی به من انداخت و بعد رو به مادرم گفت طوبی تو از دخترت مطمئنی؟ مادرم چند باری سرش رو بالا و پایین کرد و گفت معلومه که مطمئنم این دختر افتاب مهتاب ندیده اس خودتون که میدونین حاج اقا چقدر سخت گیره این دختر حتی با برادر های خودش هم توی یه اتاق نمیشینه و بلند بشه. غیر از حمام عمومی تا حالا جایی نرفته. یک بار هم نذاشتم تنها حتی در خونه هم بره بعد بهش اطمینان نداشته باشم. شمس خاتون دستش رو روی زانوش گذاشت و گفت خیلی خب پس قابله رو خبر میکنیم یه نگاهی بندازه تا تمام این حرف و نقل ها تمام بشه. با شنیدن اسم قابله لرز به تنم افتاد همون دفعه ی قبل که زن عمو بدنم رو به خاطر جای سوختگی و سیاهی نگاه کرده بود حسابی خجالت زده شده بودم دیگه تحمل قابله رو که اصلا نداشتم. مادرم نگاهی به من انداخت و وقتی چشم های نگرانم رو دید رو به خاتون گفت ولی دختر من کاری نکرده که بخوام‌ براش قابله صدا بزنم. خاتون شونه هاشو بالا انداخت و گفت هرطور میدونی این حرف ها تا اخر عمر پشت سر دخترت میمونه چه کاری کرده باشه چه نکرده باشه. درضمن حالا به گوش پدر و برادرهاش نرسیده هنوز ولی اینطوری که این حرف تند تند بین دهن مردم میچرخه به زودی اونا هم خبردار میشن. مادرم وقتی این حرف خاتون رو شنید بدون این که از من سوالی بپرسه سریع گفت خیلی خب قابله رو خبر کنین. خاتون کنیزی که داخل خونه داشت رو صدا زد و گفت سلیمه برو در خونه قابله و بگو خاتون تورو خواسته با خودت بیارش. کنیز بعد از این که دستش رو روی چشمش گذاشت بدو بدو چادر سر کرد و از خونه بیرون رفت. اون حال های بد دوباره به سراغم اومده بود و با خودم میگفتم اگه دوباره غش کنم قابله بدون این که نگاهی بهم بندازه میگه ابستنه و بی ابروم میکنه به همین خاطر خودم‌رو به چاه رسوندم و از ابی که توی سطل بود به صورتم زد بعد سریع لب ایوون رفتن از تشت ابی که لب ایوون بود یه کاسه داخل لیوان ریختم و سر کشیدم تا حالم جا بیاد. دل و روده ام به هم‌میپیچید و توی دلم خدا خدا میکردم قابله خونه نباشه ولی چیزی نگدشت که کنیز در خونه رو باز کرد و با قابله وارد شد. با دیدنش دلم ریخت و اشک توی چشم هام جمع شد. مادرم خودش رو بهم نزدیک کرد و گفت والا منم راضی نبودم این کارو بکنیم ولی تو که نمیخوای تا اخر عمر این حرف ها پشت سرت بمونه و توی خونه بترشی؟ قابله نذاشت جواب مادرم رو بدم و رو به خاتون گفت کیو باید نگاه کنم؟ خاتون گفت نوه ام رو باید نگاه کنی بهش انگ زدن..

 ابستنه مادرش میگه تا حالا بدون من پاشو از خونه بیرون نذاشته و حتی با برادرهاش هم توی یک اتاق نمیشینه و بلند بشه. زن عموش گفته بچه اش رو پیش یکی از قابله های شهر انداخته میخوام ببینی صحت داره؟ قابله استین هاشو بالا زد و کنیز شمس خاتون با پارچ مسی روی دست هاش اب ریخت و قابله دستش رو داخل تشت مسی شست. بعد به من اشاره کرد و گفت برو بخواب ببینم.نگاه نگرانی به مادرم انداختم و به ناچار به سمت اتاق ها رفتم. این دنیا برام جهنم شده و از خجالت عرق شرم روی پیشونیم نشسته بود چشم هامو بسته بودم که با قابله چشم تو چشم نشم ولی اون اصلا براش مهم نبود و مشغول کارش بود وقتی کارش تموم شد بلند گفت بیاین داخل. من مثل فنر از جام پریدم و دامنم رو روی پام انداختم و مادرم و شمس خاتون بدو بدو با چهره هایی نگران وارد اتاق شدن. مادرم سوالی سرش رو تکون داد و قابله شونه هاشو بالا انداخت و گفت من که نفهمیدم په خبره. شمس خاتون محکم روی دستش زد و گفت معلوم هست چی میگی زن؟ بعد با حالت بازجویی به سمت مادرم برگشت و گفت تو مگه نگفتی از دخترت مطمئنی همین بود اطمینانت؟ فقط بلدی موهاشو شونه کنی که تا زانوش بلند بشه حواست بهش نبود که بی ابرومون کنه؟ مادرم هول کرده بود و با لکنت میگفت به خدا راست گفتم من ازش مطمئنم این دختر هیچکاری نکرده. خودمم حسابی شوکه شده بودم و نمیفهمیدم قابله چی میگه. شمس خاتون پشت شونه ی قابله زد و گفت دوباره نگاه کن. قابله گفت چیو نگاه کنم خاتون مگه چیزی عوض میشه من نمیفهمم. شمس خاتون دوباره محکم تر زد و گفت اون زن تورو خریده؟ از من بیشتر بهت پول داده که ابروی نوه ام رو نمیخری؟ قابله سرش رو پایین انداخت و گفت خیر خاتون کدوم خریدن. حساب کار دست شمس خاتون اومد و به کنیزش اشاره کرد که قابله رو بیرون کنه و پشت سر قابله مقداری پول از لباسش دراورد و به کنیز داد تا مزد قابله رو بده. بعد از رفتن قابله دور اتاق راه میرفت و میگفت زن عجوبه فکر همه جارو هم کرده. پسرم این همه سال جون کنده به یه جایی رسیده که این زن پول هاشو برداره و ببن قابله های شهر تقسیم کنه تا ابروی نوه ام رو ببرن. کمی راه رفت و گفت اینطوری نمیشه. کنیزش رو صدا زد و گفت فلان قابله رو صدا بزن. کنیز دوباره رفت و با قابله ای برگشت و این اتفاق سه چهار بار دیگه تا ظهر افتاد و خاتون تمام قابله های شهر رو صدا زد ولی هیچکدوم جواب درستی نمیدادن و مشخص بود که زن عموم پول خوبی به همشون داده.


دوباره با چشم گریون یه خونمون برگشتیم ولی حالا این بدبختی فقط به سر من و مادرم نیومده بود و شمس خاتون هم وارد جریان شده بود. میگفت میخوام با پسر بزرگم حرف بزنم به زنش بگه دست از این کارها برداره ما هممون از یک خانواده ایم اگه نورجهان بی ابرو بشه یعنی من و اون هم شدیم ولی حیف که این زن اینقدر کینه به دل داره که این حرف ها سرش نمیشه از طرفی میترسم با حاج اقا صحبت کنه و اون متوجه ی این حرف هایی که پشت سر نورچشمش هست بشه و بین دوتا برادر به هم بخوره. خاتون حق داشت عمو خانم دخیل نبود و حسن نیتش رو هم با عذرخواهی که کرده بود ثابت کرد در واقع اصلا خبر نداشت که زنش دست به همچین کاری زده وگرنه مردی نبود که بینه تا زنش هرکاری میخواد بکنه و حرف نزنه. خاتون گفت چند روزی دست روی دست بذارین تا این سر و صدا ها خود به خود بخوابه بعد از اون یه فکری میکنیم. دو سه روز گذشت و خداروشکر هنوز پدرم چیزی نفهمیده بود تا یک روز عصر که از پله های اب انبار بالا اومد و مادرم رو صدا زد گفت باهات حرف دارم. دلمون مثل سیر و سرکه میجوشید و بعد از نگاه هایی که بینمون رد و بدل شد مادرم به اتاق پدرم رفت. حسابی کنجکاو بودم ولی ادم نبودم که بخوام فال گوش بایستم و چنین چیزی تا به حال ندیده بودم و پدرم همیشه سفارش میکرد که کار درستی نیست به خاطر همین داخل اتاق نشستم تا مادرم برگشت و همین که سرش رو داخل خیاط دیدم از جا پریدم و یواش پرسیدم پدرم چی میگفتن؟ وقتی چهره ی مادرم با اون خیال اسوده را دیدم کمی خیالم راحت شد. مادرم روی زمین نشست و گفت هنوز خبردار نشده میگه برای محمد علی زن بگیریم. محمد علی برادر بزرگم بود که حالا هفده سال رو رد کرده بود و جوان رعنایی شده بود. متعجب شدم و گفتم خودش خواسته؟ مادرم شونه هاشو بالا انداخت و گفت خودش که نخواسته ولی حاج اقا میگه دلش پیش دختر فلانی مونده بریم خواستگاری. لبخند روی لبم نشست با این که ارتباط خاصی با برادرهام نداشتم ولی از شادیشون شاد میشدم. مادرم گفت فردا صبح باید برم از ننه اش اجازه بگیرم ببینم راهمون میدن یا نه. گفتم دختری که محمد علی بهش دل باخته خوشگله؟ مادرم گفت خبر ندارم من اصلا این خانواده رو نمیشناسم فردا میرم ببینم کی هستن. اون شب کمی هم غصه خوردم دختر های همسن من دیگه یکی دو تا بچه رو داشتن و من هنوز توی خونه مونده بودم قبل از یارمحمد اصلا دلم نمیخواست شوهر کن ولی با این تفکر که دیگه هیچوقت کسی خواستگاریم نمیاد غصه میخوردم و میگفتم‌ اگه من هیچوقت نتونم بچه ام‌رو بغل بگیرم چی؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : noorjahan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (14 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه hziuw چیست?