رمان نور جهان 9 - اینفو
طالع بینی

رمان نور جهان 9


ولی بچه های قباد ماشاالله زیادن پدرم گفت چه فرقی داره دخترم در هر صورت هرچی باشه بچه ی خودت نیست. اونم تازه با شوهری که تو داری بچه هایی که هیچ نسبتی با تو ندارن و از زن دیگه اش هستن ول کرده رفته به امان خدا این که دیگه بچه ی برادر زنشه. گفتم نمیدونم چی بگم والا نمیدونم چیکار کنم رفتم با مادر بزرگشون حرف زدم مادر مامان خدابیامرزشون هر طوری بود راضیش کردم این بچه هارو نگه داره. پدرم جواب داد اخه یه پیرزن چطور میخواد از پس این همه بچه بر بیاد گفتم توی خونه دختر داره گفت این دیگه شوهر نمیکنه پیردختر شده کسی نمیگیرتش همون بچه هارو بزرگ‌میکنه تنها مشکلش خرج بچه ها بودگفت باید کمکم کنی نمیدونم پول باید از کجا بیارم. پدرم‌گفت‌ نگران‌ نباش همه چیز خودش درست میشه چند وقتی هست که میخوام خونه رو بفروشم نشستم با خودم فکر کردم بشینم بچه هام سختی بکشن و من توی این خونه برای خودم راحت و اسوده زندگی کنم؟ بعد از مرگ‌ من از کجا معلوم که شما باز هم احتیاجی داشته باشین؟ با خودم تصمیم گرفتم خونه رو بفروشم و زودتر سهم همتون رو از خونه بدم. میدونم که چیز زیادی نمیشه ولی خب برادرهات میتونن باهاش کار کنن و گلیم خودشون رو از اب بالا بکشن تو هم بلاخره یه استفاده ای میکنی میدونم که پول ببکار نمیمونه چشم هام از خوشحالی برقی زد ولی راضی نبودم که پدر و مادرم بی خونه بمونن و من بخوام بچه های قباد رو دک کنم و برم سراغ فریدون. لبخدم رو جمع و جور کردم و گفتم ولی شما خونتون رو بفروشین خودتون میخواین چیکار کنین مگه میشه بدون خونه بعد هم برادر هام که توی خونه ان هنوز اونا کجا زندگی‌میکنن؟ پدرم گفت نگران این چیز ها نباش خاتون هست اون برامون این فکر هارو کرده خودش هم یه تصمیمی برای خونه میگیره. دیگه نمیتونستم خوشحالیم رو پنهان کنم همونطوری که پدرم میگفت مشکلات یکی یکی داشت حل میشد. پدرم بعد از مکث کوتاهی پرسید حالا تو بدون بچه ها میخوای چیکار کنی با اطلس تنهایی حوصله ات سر نمیره؟ گفتم نمیدونم باید چیکار کنم قباد رو که خیلی وقته ندیدم بعد از این هم فکر نمیکنم به خونه برگرده نمیدونم خبر دارین یا نه ولی رفنه زرین رو عقد کرده برای اولین بار بود که من خبر تازه ای به پدرم میدادم و از تعجب چشم هاش چهارتا شد و با حیرت پرسید زرین خودمون رو؟ گفتم اره زرین عمو رو عقد کرده و خیلی وقته که خونه ی اون میمونه مگه شما خبر نداشتین؟ پدرم دستی به روش کشید و گفت فکر میکردم قباد فقط به خونه نمیاد نمیدونستم سرت هوو 

اورده. پس به همین خاطر که خرج بچه هاشو نمیده همه رو خرج زرین میکنه‌ حتما گفتم نمیدونم والا چیکار میکنه من که اصلا خبری ازش ندارم ولی همونطور که گفتم من دیگه توی اون خونه جایی ندارم کسی من و اطلس رو نمیخواد حتی بچه های قباد رو هم نمیخوان چه برسه به من غریبه پدرم خیلی ناراحت شده بود و با سر زیر پرسید یعنی میخوای برگردی اینجا؟ سرم رو پایین انداختم روم نمیشد بگم‌ میخوام طلاق بگیرم و میترسیدم پدرم هم مثل مادرم رفتار کنه ولی هرطوری بود جواب دادم چاره ای جز طلاق گرفتن ندارم. پدرم حرفی نزد و فقط سکوت کرده بود هر لحظه منتظر بودم باهام برخورد بدی کنه ولی پدرم بعد از چند دقیقه سرش رو بالا اورد و گفت انشاالله دیگه سختی هات تموم بشه و خوشبخت بشی من دلم روشنه قبلا هم‌بهت گفته بودم رفتنت به اون خونه بی دلیل نیست درسته ادم سختی میکشه ولی خب با همین پستی بلندی هاست که انسان به یه جایی میرسه. با حرف های پدرم فقط فریدون به ذهنم میومد و با خودم میگفتم یعنی واقعا فریدون ارزش اون همه سختی که کشیدم رو داشت ارزش رفتن به اون خونه رو داشت؟ پدرم راست میگفت باید به اون خونه میرفتم تا با فریدون اشنا بشم ولی خب امیدوار بودم که با فریدون خوشبخت بشم و از این به بعد اینقدر سختی نکشم. بعد از چند دقیقه پدرم دستش رو سر شونه ام زد و گفت حالا دیگه پاشو بریم داخل اینقدر غصه نخور این دنیا ارزش نداره. اون روز باز هم با حرف هاش اروم شده بودم و خدارو به خاطر وجودش شکر میکردم که هست و اینطوری بهم ارامش میده. با خودم میگفتم چقدر بین پدرو مادرم فرق هست انگار مادرم اصلا به من فکر نمیکرد و نمیفهمیدم که چی توی سرش میگذره اصلا نمیدونستم خودش لحظه ای حاضره با این شرایط زندگی کنه که به من پیشنهاد زندگی با زرین رو داد یا نه؟ اون روز تا نزدیک های غروب خونه ی پدر مادرم بودم و بچه ها هم انگار اونجا خوشحال بودن و با هم بازی میکردن. قبل از تاریک شدن هوا بود که بچه هارو جمع و جور کردم و خواستم به خونه برگردم پدرم نگران بود و میگفت دیر وقته ولی هیچکدوم از برادرهام اصلا به فکر نبودن و حتی نگفتن که میخوای باهات بیایم یا نه. اون روز هم برادرم حتی یه نگاه به اطلس ننداخت و انگار‌که اصلا نمیدونست ابن بچه ی خودشه. از روزی که اطلس مرده بود هنوز عذا دار بود و با این که حدود یک سال میگذشت رخت عذا تنش بود و زیاد حال و حوصله نداشت ولی باز هم همه ی این اتفاقات باعث نمیشد که یه نگاه هم به دخترش نندازه.
 


بعد از خداحافظی با پدر و مادرم و قول دادن به پدرم که زود به زود میام بهشون سر میزنم به سختی دست بچه هارو گرفتم و از خونه بیرون اومدم به بزرگتر ها یاد داده بودم که کوچیکتر هارو کمکم بیارن. همشون محکم دست همدیگه رو گرفته بودن و از ترس این که یه وقت دست همو ول نکنن و جلوی گاری یا درشکه بپرن فرستاده بودمشون گوشه ی دیوار و خودم وسط کوچه راه میرفتم. کوچه ها حسابی خلوت بود و یه چشمم به اسمون بود که هوا کامل تاریک نشه و تند تند راه میرفتم ولی خب بچه ها کوچیک بودن و هر یک قدم من سه چهار تا قدمشون میشد و بهم نمیرسیدن و به خاطر این که زمین نخورن مجبور بودم اروم تر راه برم. اون زمان ها حتی مرد ها هم اون موقع شب از خونه ببرون نمیومدن و فقط پاسبان ها بودن که تنها یا با سگ هاشون توی کوچه ها کشیک میدادن و مرد هایی که از می خونه در اومده بودن و مست و پاتیل به در و دیوار میخوردن رو به سمت خونه هاشون هدایت میکردن. اون زمان ها تک و توک مردهایی که دنبال قابله و طبیب میگشتن تو کوچه ها دیده میشدن. سگ های ولگرد توی کوچه ها زیاد بودن ولی خب بیشترشون اهلی بودن و کاری به کار کسی نداشتن با این وجود بدجوری ترس برم داشته بود. هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که یک دفعه فریدون از پشت دیوار پرید بیرون و ترسم رو چندبرابر کرد. اخم هاشو توی هم کشیده بود و گفت این موقع شب برای چی تنها داری توی کوچه راه میری. مثل خودش جوابش رو دادم و گفتم چیکار کنم شوهر بالا سرمه که با اون برم و بیام یا برادرام خیلی به فکرمن که دنبالم بیان؟ پدرم بیچاره ام هم پیره نمیخواستم تا اونجا بکشونمش این موقع شب. فریدون کمی از اون حال و هواش در اومد و گفت خیلی خب حالا خوب شد خودم اومدم وگرنه تا اونجا میخواستی تنها با این بچه ها بیای. فریدون جواد و ملوک رو بغل کرد و خودم هم اطلس رو بغل کردم گه بتونیم تند تر خودمون رو به خونه برسیم. دلم میخواست حرف هایی که پدرم بهم زده بود با فریدون در میون بذارم ولی ملک لحظه ای ازم چشم برنمیداشت و دلم نمیخواست اون بدونه و یک دفعه جلوی کسی حرف از دهنش بپره با این که نه دیگه ننه بود و نه قباد ولی این ترس از گذشته باهام مونده بود و تمام طول مسیر رو هیچ حرفی با هم نزدیم به سر کوچمون که رسیدیم فریدون بچه هارو پایین گذاشت و گفت تو جلوتر برو نمیخوام دوباره ننم با هم ببینتمون و یه اعصاب خردی برامون درست کنه. خیلی خبی گفتم و جلوتر از فریدون به سمت خونه راه افتادم...
 

درو که باز کردم مادر فریدون رو به روی در ایستاده بود و خداروشکر کردم که جدا از هم وارد خونه شدیم وقتی من رو تنها دید به سمت مطبخ راه افتاد و چیزی نگذشت که فریدون وارد خونه شد. وجیهه خانم که فهمیده بود چه خبره و نگاهی بهم انداخت و همینطور که جلو میومد گفت باریکلا دختر انگار زرنگ شدی فهمیدی باید چیکار کنی که بهونه دست کسی ندی. لبخندی زدم و گفتم والا من که به ذهنم نمیرسه به عقل فریدون رسید اونم به خاطر این که مادرش اوقاتش رو تلخ نکنه. اون روز حسابی خسته بودم و تا اخر شب توی اتاقم کنار بچه ها استراحت میکردم ولی دل توی دلم نبود وه اخر شب بشه و از اتاق بیرون برم و جریان رو به فریدون بگم. بلاخره فانوس اتاق ها یکی یکی خاموش شد و فریدون زود از اتاقش بیرون اومد منم که از خواب بودن بچه ها مطمئن شدم از اتاق بیرون رفتم و از اول همون دالان گفتم فریدون نمیدونی چه خبر های خوبی برات دارم فریدون هم از ذوق من خوشحال شد و همینطور که جلو میومد گفت خوش خبر باشی نورجهان چیشده؟ گفتم پدرم میخواد ارثم رو بده میتونیم خرج بچه های قباد رو بدیم ولی بر خلاف تصورم فریدون اصلا خوشحال نشد و همینطور که قیافه اش توی هم رفته بود گفت چه نیازی بود بری به پدر و مادرت بگی که بخوان چنین کاری رو بکنن؟ حسابی جا خوردم و گفتم کی گفته من رفتم ازشون کمک خواستم پدرم قبل از این که‌من اونجا برم خودش این تصمیم رو گرفته بود بعدم مشکلش چیه اینطوری میتونیم مزد تورو برای خودمون نگه داریم ولی فریدون اصلا از این کارم خوشش نیومده بود و گفت مگه من بهت نگفتم بیشتر کار میکنم تا بتونم هم خرج اونا هم خودمون رو بدم ولی تو فکر‌میکنی از پسش بر نمیام که میری و این کار هارو میکنی نکنه به من و حرف هام اعتماد نداری؟ گفتم ای بابا این چه حرفیه فریدون اخه اصلا این تصمیم پدرم‌ربطی به من نداره خودش این تصمیم رو گرفته بود ولی فریدون بدون حرف مزدی که اون روز گرفته بود رو لب طاقچه ی دالان گذاشت و به سمت اتاقش راه افتاد. خیلی جا خورده بودم و بی اختیار اشک هام‌ شروع به ریختن کرد. نمیدونستم باید پول رو بردارم و برم با بذارم همونجا باشه میترسیدم فردا کسی اونجا ببینه و روز بعد دردسر بشه به همین خاطر پول هارو برداشتم و با چشم گریون به سمت اتاق راه افتادم. اون اولین دعوایی بود که بین من و فریدون پیش اومده و بود و این اتفاق خیلی برام جدید بود...
 

 تا به اون روز همه ی ناراحتی ها و دلخوری ها از سمت من شروع شده بود و فریدون بود که همیشه نازم رو میکشید ولی حالا اون بود که منو ول کرده بود و رفته بود نمیدونستم باید چیکار کنم و حسابی ترس برم داشته بود با خودم میگفتم اگه دیگه باهام اشتی نکنه چی اگه بزنه زیر همه چی و دیگه منو نخواد چی؟ چاره ای نداشتم جز این که تا صبح صبر کنم و ببینم چی پیش میاد ولی صبح با این که زودتر از بقیه از خواب بیدار شدم فریدون از خونه بیرون رفته بود و هیچ اثری ازش نبود. اون روز کل روز رو بی حوصله بودم و اصلا دست و دلم به کار نمیرفت فقط لب حوض نشسته بودم تا فریدون برگرده. به خاطر چند باری که ول کرده بود و رفته بود و قبادی که ترکم کرده بود خیلی ترس داشتم که دیگه برنگرده مادر فریدون هم از طرفی حواسش رو جمع کارهای من کرده بود و همیشه اماده بود که بهونه ای دستش بدم و دوباره به جون پسرش بیوفته. فریدون تا شب برنگشت ولی خداروشکر برای شام بود که سر و کله اش پیدا شد. مشخص بود که سر کار بوده و حسابی خسته اس ولی اون شب بر خلاف شب های گذشته که با دیدن من گل از گلش میشکفت و خنده روی لبش مینشست و به قول خودش انگار خستگی از تنش در میرفت با همون قیافه ی گرفته به سمت اتاقش راه افتاد. خیلی دلم گرفت دیگه کامل ناامید شده بودم و میگفتم باید تا اخر عمر زن قباد بمونم و توی همین خونه با بدبختی زندگی کنم ولی باز هم به خودم امیدواری میدادم و میگفتم هرچی باشه فریدون اخر شب برای دادن مزدش بهم میاد و اون موقع میتونم باهاش حرف بزنم. بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم و لحظه ای چشم از اتاق فریدون برنمیداشتم که تا بیرون اومد خودم رو بهش برسونم و باهاش حرف بزنم . خداروشکر درست فکر میکردم و فریدون سر همون ساعت همیشگی از اتاق بیرون اومد این بار حتی به بچه ها هم نگاه نکردم ببینم خوابن یا بیدار و بدو بدو از اتاق بیرون رفتم ولی همین که به سر دالان رسیدم فریدون داشت به سمت اتاقش برمیگشت بهت زده دنبالش دویدم و همینطور که سعی میکردم صدام به گوش کسی نرسه گفتم فریدون فریدون توروخدا یه دیقه صبر کن یه دیقه میخوام باهات حرف بزنم ولی فریدون همینطور به سمت اتاقش میرفت و اصلا بهم اهمیت نمیداد خودم رو به اتاقش رسوندم و قبل از این که وارد اتاق بشه دستش رو روی هوا گرفتم و گفتم تورو به خدا یه دیقه وایسا اخه چرا اینطوری میکنی مگه من جز تو کیو دارم که تو هم حالا باهام قهر کردی و جوابمو نمیدی.
 

بی اختیار صدام بالا رفته بود و اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنم همون موقع بود که از گوشه ی چشمم نور فانوسی رو دیدم و وقتی برگشتم با اتاق مادر و پدر فریدون که کامل روشن بود رو به رو شدم. فریدون هم مثل من یک دفعه چشمش به اتاق افتاد و همینطور که دستمون توی دست هم بود منو داخل اتاق کشید و در رو پشت سرش بست هر دومون پشت در اتاق نشسته بودیم و چیزی نگدشت که صدای باز شدن در اتاق دیگه ای به گوشمون خورد. قلبم مثل گنجشک میزد و اصلا دلم نمیخواست که کسی من رو توی اتاق فریدون ببینه. همه از عشق و عاشقی بینمون خبر داشتن ولی این دیگه خیلی زیاده روی بود و برای بار دوم ابروم پیش همه میرفت. تند تند نفس میکشیدم و فریدون زیر گوشم اروم اروم حرف میزد و میگفت نگران نباش الان برمیگرده توی اتاق ولی من اروم نمیشدم و بلند شدن صدای گریه ی اطلس حالم رو بدتر کرد. دو دستی توی سرم زدم و گفتم خاک بر سرم حالا کی اطلس رو اروم کنه همه میفهمن توی اتاق نیستم این بچه تا من دوباره خوابش نکنم اروم نمیگیره بیچاره شدیم فریدون. اونم مثل من کلافه شده بود و صدای گریه ی اطلس هر لحظه بالاتر و بالاتر میرفت. صدای پایی که به اتاق نزدیک میشد رو به وضوح میشنیدم و با چشم های پر از اشکم به فریدون نگاه میکردم و ازش میخواستم که کاری بکنه اون چند دقیقه برام مثل هزار سال گذشت و در کمال ناباوری صدای اطلس قطع شد. یه نفس راحت کشیدم ولی هنوز خیالم بابت کسی که بیرون بود جمع نشده بود حتی نمیدونستم پدر فریدونه یا مادرش اگه پدرش بود که همونجا سر دوتامونو میبرید ولی مادرش فقط جیغ و داد راه مینداخت و ابرومون رو میبرد. صدای اطلس که قطع شد کم کم نور فانوس هم دور شد و صدای پای کسی که به اتاق نزدیک شده بود دور شد و دوباره صدای در اتاق به گوشمون رسید. فریدون از خوشحالی و هیجان بی اختیار من رو بغل کرد و چند بار اروم گفت خداروشکر خداروشکر. وسط اون همه ترس و نگرانی خردومون خندمون گرفته بود و دعوا و ناراحتی که بینمون بود کامل از بین رفت. بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم که فریدون گفت صبر کن من اول برم یه سر و گوشی اب بدم و پول هایی که لب طاقچه گذاشتم بردارم کسی ببینه دردسر میشه. فریدون راست میگفت اون زمان اونم توی خونه هایی که چند تا خانواده زندگی میکردن هیچکس پول هاشو دم دست نمیذاشت و اصولا زن ها پول هارو توی لباس هاشون و مرد ها توی جوراب هاشون نگه میداشتن به همین خاطر فریدون رفت پول هارو از دالان برداشت و...
 

 و وقتی به اتاق برگشت کف دست من گذاشت و بعد از این گه دوباره بیرون یه سر و گوشی اب داد بهم اشاره کرد که برم با ترس و لرز بیرون رفتم و به سمت اتاقمون دویدم وقتی در رو باز کردم ملک رو دیدم که کف اتاق نشسته بود و اطلس رو روی پاش تکون میداد با دیدنش حسابی جا خوردم فکر نمیکردم اون اطلس رو ساکت کرده باشه. ملک با دیدن من کمی چشم هاشو مالید و گفت ابجی نورجهان کجا بودی. دست و پامو گم کرده بودم ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و با لکنت گفتم رفته بودم اب بخورم. ملک به پارچ اب سفالی که لب طاقچه بود نگاهی کرد و گفت ولی اب که توی اتاق بود. توی اون وضعیت از زرنگیش خنده ام گرفته بود ولی حالت جدی ای به خودم گرفتم و گفتم مورچه توی اون اب افتاده حواست باشه نخوری ازش تا فردا صبح ابش رو عوض کنم. ملک به اطلس که خوابش برده بود نگاهی انداخت و خیلی اروم پاهاشو باز کرد تا بچه روی زمین قرار بگیره و بلند شد رفت سر جاش خوابید‌. باورم نمیشد اینقدر بزرگ شده که بتونه یه بچه ی دیگه رو نگه داره و این اولین باری بود که ملک به جای بلبل زبونی و خبرچینی از بد مخمصه ای نجاتم داده بود. نفس اسوده ای کشیدم و بعد از این که اطلس رو سرجاش گذاشتم پول های فریدون رو سر همون جای همیشگی قرار دادم و سر جام خوابیدم. صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم ملک بالای سرم نشسته بود و از فاصله ی کمی صورتم رو نگاه میکرد ترسیدم و کمی بالا پریدم که ملک خودش رو عقب کشید و وقتی کامل سر جام نشستم گفت ابجی نورجهان دیشب یه رویا میدیدم. گلوم رو صاف کردم و گفتم بالای سر من نشسته بودی که بیدار بشم رویاتو بهم بگی؟ ملک سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که دوباره گفتم خب حالا بگو ببینم چی دیدی؟ ملک کمی فکر کرد و گفت من از خواب بیدار شده بودم و تو توی اتاق نبودی اطلس کوچولو گریه میکرد و من مثل تو روی پام میخواستم خوابش کنم که زن عمو چشم خوشگل اومد در اتاق و توی اتاق رو نگاه کرد ولی وقتی اطلس ساکت شد رفت و تو خیلی زود برگشتی گفتی مورچه توی اب بوده. با شنیدن اسم زن عمو چشم خوشگل جا خوردم و پرسیدم زن عموت اومد توی اتاق؟ ملک نوچی گفت و ادامه داد از پشت شیشه نگاه کرد گفتم تورو دید؟ دوباره نوچی کرد و گفت من که پشت پرده بودم جای خواب تورو نگاه کرد. نفس راحتی کشیدم و زیر لب تکرار کردم حتما با خودش فکر کرده اون طرف پرده بچه رو میخوابونم که برگشته بعد دستی روی سر ملک کشیدم و گفتم ...
 

 این رویات نشونه ی این بوده که تو دیگه بزرگ و خانوم شدی و میتونی از ابجی و داداش های کوچیکترت مراقبت کنی ملک لبخندی زد و دنبال بازی و شیطنت های خودش رفت. مادر فریدون حسابی حواسش رو جمعمون کرده بود و مشخص بود که فقط دنبال بهانه اس باید از اون به بعد بیشتر حواسمون رو جمع میکردیم که کسی چیزی متوجه نشه و بیشتر از این بی ابرو نشم. بعد از رفتن بچه ها پول های لب طاقچه رو برداشتم و یه حساب کتاب سرانگشتی کردم. خداروشکر برای یکی دو هفته ی بچه ها کافی بود ولی نمیدونستم که ببرمشون یا نه کمی ترس داشتم و با خودم میگفتم اگه قباد بعدا بیاد و طلبکار بشه که بچه هامو چیکار کردی چی بهش بگم؟ با این که اصلا به فکر نبود و سراغشون رو نمیگرفت ولی بهتر بود قبل از این که بخوام این کار رو بکنم یه بار دیگه از خودش بخوام که بچه هاشو نگه داره و با خودم تصمیم گرفتم که به خونه اش برم و باهاش صحبت کنم ولی اصلا دلم نمیخواست تنها برم اونجا و با زرین رو به رو بشم میدونستم که دنبال شر میگرده و حتما یه دردسری برامون درست میکنه به همین خاطر از اتاق بیرون رفتم و رو به وجیهه خانم گفتم اگه بخوام برم با قباد حرف بزنم شما باهام میای؟ اخه کم کم میخوام بچه هارو ببرم خونه ی مادر بزرگشون ولی میخوام قبلش به قباد بگم شاید سرش به سنگ خورد و خودش این طفل معصوم هارو نگه داشت الکی اون پیرزن بدبخت هم به دردسر نیوفتاد ولی میدونین نمیخوام تنها برم و با اون زرین افعی رو به رو بشم. وجیهه خانم گفت اره دختر جون کارهای مطبخ رو بکنم با هم میریم. با خوشحالی ازش تشکر کردم و رفتم بچه هارو اماده کنم یک ساعت بعد بود که سر و کله ی وجیهه خانم پیدا شد و با بچه ها از خونه بیرون رفتیم دلم خیلی شور میزد و خدا خدا میکردم قباد خونه باشه که نخوایم با زرین تنها بشیم و تیکه و کنایه هاش رو تحمل کنیم ولی خب در هر صورت کاری بود که باید انجام میدادم و چاره ای جز این نداشتم. به خونه که رسیدیم وجیهه خانم جلو تر از من رفت و چند بار کوبه ی زنانه ی در رو زد. چیزی طول نکشید که زرین در رو باز کرد و چون با روبنده درست نمیشناختمون با لحن طلبکارانه ای گفت چیه چی میخواین؟ با کی کار دارین؟ وجیهه خانم گفت با اقا قباد کار داشتیم. زرین چشم هاش چهارتا شد و گفت با قباد؟ چیکار داری اصلا تو کی هستی؟ دیدم وجیهه خانم تو بد شرایطی قرار گرفته به همین خاطر جلو تر رفتم و گفتم زنشم قباد خونست؟
 زرین پوزخندی زد و گفت نورجهان هرزه ای زن بی ابرو تو اینجا چیکار داری؟ وجیهه خانم لا اله الا الله ی زیر لب گفت و ادامه داد این چه طرز حرف زدن خانم خجالت بکش شوهرشو صاحب شدی بس نیست این حرف ها هم از دهنت بیرون میاد؟ زرین قری به گردنش داد و گفت مگه دروغه؟ یکی دو سال پیش مادرم به همه گفت این دختر هرزه است گفت چه کارهایی کرده ولی کسی باور نکرد باید همتون به چشم میدیدین که با برادر زاده ی شوهرش ریخته روی هم تا باورتون بشه نتونستم بیشتر از این تحمل کنم و بی اختیار با پشت دست توی دهنش زدم و گفتم خفه شو زنیکه خفه شو بدبختم کردی شوهرمو ازم گرفتی و منو با این همه بچه ول کردین اینجا با هم خوش خوشانتونه و من توی اون خونه باید هزار و یک بدبختی بکشم تازه دهنتو باز میکنی و هر چی ازش در میاد بهم میگی حیا نداری تو خجالت نمیکشی؟ چه انتظاری دارم توام دختر همون زنی که باعث همه ی بدبختی هام شد. زرین دستش رو روی صورتش گذاشته بود و ساکت بود ولی همین که حرف هام تموم شد به سمتم حمله کرد و وسط کوچه شروع کرد کتکم بزنه وجیهه خانم نمیدونست منو بگیره یا بچه هایی که جیغ میزدن و گریه میکردن ولی من حسابی خودمو سفت نگه داشته بودم و اونقدر که کتک زدم کتک نخوردم بین دعوا ها و گیس کشی هامون بود که صدای داد قباد که میگفت اینجا چه خبره توی گوشم پیچید و همون موقع بود که زرین دست از کتک و کتک کاریش کشید و من هم اروم شدم. قباد اخم هاشو توی هم کشیده بود و همینطور که زرین رو داخل خونه هول میداد گفت حیا ندارین من ابرو نداریم صدای جیغ و دادتون تا ده تا کوچه اون طرف تر میره. سرم رو پایین انداخم و چادر و چارقدم رو روی سرم درست کردم و گفتم من اومده بودم باهات حرف بزنم که این زن شروع کرد حرف های چرند زدن. قباد دستش رو بالا اورد و گفت خبه خبه اینقدر تو سر من حرف نزن منم کاری با تو ندارم برو رد کارت. وجیهه خانم گلویی صاف کرد و گفت داداش قباد شما یه کم کوتاه بیا نگاه کن همه ی مردم کوچه بهمون خیره شدن اجازه بده بیایم داخل این بچه هارو نگاه گناه دارن صداشون تا کجا داره میره نفسشون بالا نمیاد از بس گریه کردن بذار بیایم تو ببینیم باید چیکار کنیم. قباد نفسش رو با شتاب بیرون داد و واخل خونه رفت ما هم پشت سرش راه افتادیم و یکی یکی وارد خونه شدیم. اشک های بچه هارو پاک میکردم و بهشون میگفتم که گریه نکنن تا بلاخره یکی یکی اروم شدن و تونستم به سمت قباد که مثل طلبکار ها....
 لب ایوون نشسته بود و دست هاشو به کمرش زده بود رفتم و گفتم بچه هاتو اوردم. قباد تابی به سبیلش داد و گفت چیکارشون کنم مگه‌من بیکارم‌که بشینم بچه نگه دارم‌اینا به تو عادت کردن‌ بردار ببر الکی برای من دردسر درست نکن گفتم یعنی چی که به من عادت کردن خرجیشون رو از کجا بیارم بچه های توان چرا من نگه دارم تو اینجا با زنت خوش باشی قباد صداشو بالا برد و گفت مگه با تو نیستم میگم برشون دار ببر این که ننشون نیست که بخواد نگه داره تورو از اول گرفتم که اینارو جمع و جور کنی حالا هم بتمرگ سر جات بچه هارو بزرگ کن کار دیگه ای که جز هرزگی نداری توی همون خونه به اون کارت هم برس مشکلت چیه. از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم و دست و پاهام میلرزید. چند بار نفسم رو بیرون دادم و گفتم و خیلی خب این که ننشون نیست منم نیستم پس میبرم پیش کسایی که جای ننشون باشن توهم هر گلی میخوای به سرت بمال مردک به درد نخور. قباد از جاش بلند شد و گفت‌معلوم هست میخوای چه غلطی بکنی حق نداری بچه های منو جایی ببری بهت‌گفتم‌ بتمرگ نگهشون دار نکنه مزاحم عشق بازیت با فریدونن هان؟ توی اون عصبانیت از خجالت لپ هام‌گل انداخت ولی کم نیوردم و گفتم به تو ربطی نداره زندگی من از این به بعد به تو ربطی نداره میخواستم بچه هارو بدم ننشون بزرگ‌کنه گفتم اول بیام به تو که مثلا پدرشونی بگم‌شاید خودت دلت به رحم اومد زیر بال و پر این بچه هارو گرفتی ولی تو ادم بشو نیستی چهار تا بچه هم اینجا با این زن پس میندازین و اینم یا میکشی یا ول میکنی میری سراغ بعدی درضمن پدرم به زودی طلاقمو ازت میگیره تا از شرت خلاص بشم. قبل از این که قباد حرفی بزنه یا کاری بکنه دست بچه هارو گرفتم و به وجیهه خانم اشاره کردم از خونه بیرون بریم. اینقدر تند تند حرف زده بودم که نفسم بالا نمیومد و بیرون خونه دستم رو به دیوار گرفتم و همینطور که دولا شده بودم تند تند نفس میکشیدم دیگه دلم نمیخواست اشکم دم مشکم باشه بس بود هرچی سختی کشیده بودم باید روی پام می ایستادم و گلیمم رو از اب بالا میکشیدم اینطوری نمیتونستم تا ابد زندگی کنم و همش از دست این و اون بدبختی بکشم وجیهه خانم دستش رو روی کمرم کشید و گفت خوبی دخترم؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و سر جام ایستادم بعد از این که چند قطره اشکمو که روی گونه ام ریخته بود با پشت دستم پاک کردم گفتم بریم دیگه. به سمت خونه راه افتادیم و دیگه مطمئن شده بودم که...
ابی از قباد و زنش گرم‌نمیشه و اینا بچه نگه دار نیستن هر کاری بود باید خودم میکردم و بعد از این که نفسی گرفتم به سمت خونه راه افتادیم و همین که رسیدیم یک بار دیگه پول هارو شمردم و با خودم گفتم‌همین فردا بچه هارو میبرم میسپارم دست ننه شون. دیگه ترسی از قباد هم نداشتم حداقل خیالم راحت بود قبل از این که کاری کنم باهاش حرف زدم و خودش نخواسته بچه هاشو نگه داره. شب که شد با فریدون حرف زدم و از این که بدون اون به خونه ی قباد رفته بودم حسابی ناراحت شد ولی خب خودش هم میگفت اینقدر این مرد زبون نفهمه که اگه این بار با هم بحثمون میشد من کتکش میزدم به جای این که کتک بخورم. به خاطر رفتار های زرین خیلی غصه اش شده بود و مدام میگفت این زن عجب دل سنگی داره چطور مثل تو حاضر نشده بچه های قد و نیم قد شوهرش رو نگه داره ولی از ذات خرابش خبر نداشت و نمیدونست که زرین و مادرش چه ادم های پلیدی هستن. اون شب تا صبح خواب به چشمم نمیومد و مدام با خودم فکر میکردم این بچه هارو چطور باید از خودم جدا کنم‌اگه‌اونجا بی قراری میکردن چی؟ اگه غذا نمیخوردن و بهونه ی من رو میگرفتن چی؟ ولی مدام دل خودم رو راضی میکردم و میگفتم اخه تا کی میتونی اینجوری زندگی کنی یه کم هم به جای بقیه به فکر خودت باش. اون روز فریدون سر کار نرفت و همراه بچه ها و وجیهه خانم راهی خونه ی مادر بزرگ بچه ها شدیم بی اختیار بغض کرده بودم و انگار‌که قرار بود دیگه هیچوقت نبینمشون. به خونه که رسیدیم در زدیم و دوباره مثل دفعه ی قبل خود پیرزن در رو باز کرد و با روی باز ازمون استقبال کرد از دیدن نوه هاش خوشحال شده بود و یکی یکی بوسه ای روی سرهاشون میزد و ازشون احوال پرسی میکرد. بغض توی گلوم اصلا اجازه ی حرف زدن بهم رو نمیداد و وجیهه خانم بعد از این که چاییش رو خورد شروع به حرف زدن کرد و گفت نورجهان هر ماه پولی رو برای این بچه ها کنار میذاره و اول ماه پول رو براتون میاره الان هم توی این مدت یه مقداری جمع کرده که برای یک ماه بچه ها کافیه.پیرزن سرش رو پایبن انداخت و بعد از مکث کوتاهی دست هاشو بالا برد و گفت خدا خیرت بده دخترم تو از صد تا مادر برای این نوه های بی مادر من بهتر بودی کی حاضر میشد این کارهارو بکنه؟ مشخص بود که ننه ی بچه ها اصلا چشم داشتی نداره و از روی درماندگی و بی پولی این درخواست رو کرده و حسابی هم خجالت میکشه. بچه ها توی حیاط بودن و بعد از این که کمی دیگه حرف زدیم وجیهه خانم گفت...
 

خیلی خب بریم دیگه نورجهان زود به زود میاد به بچه ها سر میرنه که دلتنگش نشن. ادرس خونه ی مارو که بلدین اگه کاری داشتین دخترتون رو بفرستین اونجا نورجهانم نباشه من هستم... پیرزن دوباره کلی دعای خیر برامون کرد و یکی یکی از اتاق بیرون رفتیم. بچه ها همین که من رو دیدن دست از بازی کشیدن و اماده ی رفتن شدن. نمیدونستم چی باید بهشون بگم و چیزی نمونده بود که بغضم بترکه. دوباره وجیهه خانم به جای من شروع به حرف زدن کرد و همینطور که دست ملک رو توی دستش گرفته بود گفت دختر جون تو دیگه بزرگ شدی یادته ابجی نورجهانت بهت گفته بود که دیگه میتونی از خواهر و برادر کوچیکترت نگهداری کنی؟ ملک سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و وجیهه خانم ادامه داد ابجیتون یه چند روزی کار داره به همین خاطر میخواد شمارو پیش ننتون بذاره ولی زود زود بهتون سر میزنه و نمیذاره که دلتنگش بشین. حالت چهره ی ملک تغییر کرد و خیلی زود گفت من نمیخوام اینجا بمونم میخوام‌ پیش ابجی نورجهان باشم. این بار ننه شون بود که جلو اومد و یه نقل به سمتش گرفت و گفت ننه جون نکنه منو دوست نداری که نمیخوای پیش من بمونی؟ اینجا برات کلی غذای خوشمزه درست میکنم خالتون باهاتون بازی میکنی بهت گلدوزی و خیاطی یاد میده اینجا هم بهتون خوش میگذره. ملک اشک توی چشم هاش جمع شده بود و با این که مخالف بود دیگه حرفی نزد و بدو بدو به سمتم اومد و پاهام رو بغل کرد انگار که فقط اون فهمیده بود ماجرا چیه و تند تند پشت سر هم میگفت ابجی نورجهان توروخدا نرو توروخدا مارو هم با خودت ببر دیگه نمیتونستم گریه نکنم و همینطور که روی زمین نشسته بودم و توی بغلم گرفته بودمش منم اشک میریختم و پشت سر هم میگفتم میام زود به زود میام بهتون سر میزنم ولی ملک اروم نمیشد و هرطوری بود میخواست باهام به خونه برگرده. اون روز هزار بار از کاری که میخواستم بکنم منصرف شدم ولی فریدون دنبالم بود و هر بار نگاهم بهش می افتاد یاد زندگی خودم که تا حالا هم برای این و اون حروم شده بود میوفتادم و مصمم تر میشدم. کم کم اشک همه در اومده بود و بلاخره بعد از کلی گریه و زاری ننه ی بچه هه تونست ملک رو یه جوری گول بزنه و حواسش رو پرت کنه تا ما از خونه بیرون بریم. کل مسیر رو اشک میریختم و فریدون و وجیهه خانم دلداریم میدادن دیگه دورم اونقدر شلوغ نبود و فقط یه اطلس برام مونده بود که انگار اونم از دوری بچه ها ناراحت بود. به خونه که رسیدیم همه متعجب نگاهمون میکردن و....
 نمیدونستن که بچه ها کجان بلاخره یکی از جاری هام نتونست طاقت بیاره و گفت چیشد بلاخره تونستی بچه هارو دست قباد بیخیال بسپاری یا نه؟ دماغم رو بالا کشیدم و گفتم خوبه خودت میدونی قباد چقدر بیخیاله و ادمی نیست که بخواد بچه هارو نگه داره سپردمشون دست خانواده ی مادرشون حداقل اونا دلسوزن و مثل مادر خودشون از بچه ها نگهداری میکنن. پچ پچ هاشون شروع شد و یکی دیگشون پرسید عجب زن سرخودی هستی تو مگه این بچه ها پدر ندارن مگه دست تو امانت نبودن رفتی برای خودت ولشون کردی یه جای دیگه و اومدی؟ حتما مزاحم عشق و عاشقی کردنت بودن؟ لا اله الا اللهی گفتم و بدون این‌که جوابی بهش بدم به سمت اناقم راه افتادم دیگه حوصله ی جر و بحث با جاری های نادونم رو نداشتم گوشه ی اتاق نشستم و باورم‌ نمیشد که اتاقمون میتونه اینقدر خلوت باشه دیگه سر و صدای پسر ها و جیغ جیغ های ملوک و دقیق شدن های ملک روی رفتار ها و حرکاتم نبود و من مونده بودم و اطلس. با این که مدت ها پیش باید این کار رو میکردم ولی رفتن بچه ها غم بزرگی روی دلم گذاشته بود و عذاب وجدان ولم نمیکرد لحظه به لحظه فکرم پیششون بود و مدام نگران بودم نکنه اتفاقی براشون بیوفته نکنه ناارومی کنن؟ اینقدر دلم شور میزد که از اتاق بیرون رفتم و بی اختیار بدون هیچ هدفی دور حیاط راه میرفتم و نمیدونستم باید چیکار کنم. وجیهه خانم که از دور منو دیده بود سراغم اومد و گفت چیشده دخترم چرا اینقدر نگرانی؟ نکنه از قباد میترسی؟ اخه تو که باهاش حرف زدی بهش گفتی میخوای این کارو بکنی چرا الکی به حرف این و اون گوش میدی و برای خودت دلشوره درست میکنی؟ نفس عمیقی کشدم و گفتم نه بابا چیکار به قباد دارم دل نگران بچه ها هستم اگه ناارومی کنن چی؟ وجیهه خانم دستی به بازوم کشید و گفت یه کم صبوری کن دختر قشنگم صبوری کن تا کاری که کردی نتیجه بده میدونم دلتنگشون میشی ولی اکه به این زودی بخوای بری بچه ها هوایی میشن مگه ندیدی ننه ی بچه ها به چه مکافاتی ملک رو دست به سر کرد تا از خونه بیرون بیایم. نگاهی بهش انداختم و گفتم حق با شماست بهتره برم زودتر بخوابم که کمتر فکر و خیال کنم و از این حال و هوا در بیام. به اتاقم رفتم ولی خواب اصلا به چشم هام نمیومد و از فکر بچه ها بیرون نمیومدم تا بلاخره ساعتی شد که فریدون رو توی حیاط میدیدم. با فکر اون کمی لبخند روی لبم نشست و از اتاق بیرون رفتم فریدون داخل دالان منتظرم بود و ...
 

مثل همیشه با دیدنم لبخندی زد و سریع پول هارو از جیبش در اورد و همون موقع توی دستم گذاشت تشخیص میدادم که تعداد اسکناس ها بیشتره و گفتم حتما با خودش فکر کرده چون پول هارو به ننه ی بچه ها دادم حالا باید پول بیشتری بهم بده. ازش تشکر کردم که فریدون پرسید چیشده انگار گرفته ای؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم دلم پیش بچه ها مونده. فریدون با پشت دستش روی گونه ام کشید و گفت اینقدر غصه نخور از کجا معلوم شاید بچه ها اونجا خیلی خوشحال باشن تو که نمیدونی مشخص بود ننه و خالشون چقدر دوستشون دارن. گفتم اره میدونم خونواده ی خیلی خوبین ولی خب چون به من عادت کردن میگم. فریدون کمی دلداریم داد و هر دومون به اتاق هامون برگشتیم. توی فکر بودم که دیگه باید طلاقم رو از قباد بگیرم حالا که خیالم بابت بچه ها راحت شده بود دیگه موندنم توی این خونه دلیلی نداشت ولی اول از واکنش قباد و بعد ننه ی فریدون میترسیدم. باز برای قباد دلم به پدرم گرم بود ولی اگه‌ پدر مادر فریدون با ازدواجمون موافقت نمیکردن چی؟ البته فریدون همیشه میگفت من خودم برای خودم تصمیم میگیرم و کاری به بزرگتر ها ندارم ولی خب بلاخره من این نگرانی هارو داشتم. روز بعد انگار حالم بهتر شده بود و نگرانی هام کمتر شده بود قبل از ظهر بود که اطلس رو برداشتم و به سمت خونه ی مادرم راه افتادم میدونستم که حسابی میخواد سوال جوابم کنه و به خاطر نبودن بچه ها خیلی جا میخوره مخصوصا که خبر نداشت میخوام از قباد جدا بشم و میدونستم که اگه بفهمه حسابی میخواد بهم خرده بگیره ولی خب من بدتر از این هارو شنیده بودم و تحملش برام سخت نبود به جاش میدونستم که پدرم حسابی به زندگی امیدوارم میکنه و حرف های خوبی بهم میزنه. حدسم درست بود و مادرم همین که در رو باز کرد سرش رو بیرون اورد و گفت پس بقیه ی بچه هات کو؟ با وجیهه خانمن از شما عقب تر موندن؟جلو تر رفتم و گفتم نه مادر من نیومدن بچه هارو با خودم نیوردم مادرم با قیافه ای متعجب گفت وا پس بچه هارو کجا گذاشتی گفتم پیش مادر بزرگشون از این به بعد اونجا میمونن. مادرم دوباره سوال کرد چرا؟ گفتم چون بچه های من نبودن من برای چی نگهشون دارم‌ حداقل خانواده ی مادریشون که از خون خودشونن نگهشون دارن. مادرم اخم هاشو توی هم کشید و گفت من که از کارهای تو سر در نمیارم ولی میدونم با این تصمیم های اشتباهی که میگیری داری زندگیتو خراب میکنی. خنده ام گرفته بود و با خنده پرسیدم....
 

کدوم زندگیم رو میخوام خراب کنم نکنه باید نگران این باشم که شوهرم ولم کنه و بره یا بخواد روزگارمو سیاه کنه؟ اخه من توی این زندگی چی برای از دست دادن دارم‌که بخوام‌ نگرانش باشم؟ مادرم لبش رو گزید و گفت اینطوری نگو دختر ناشکری نکن همین که توی خونه نترشیدی و شوهر گیرت اومد باید خداروشکر کنی همین که یه سقفی بالای سرته یه نونی داری که بخوری یه بچه بغلته... از حرف هاش حسابی حرصی شده بودم و با این که قبل از اومدن تصمیم داشتم سکوت کنم نتونستم بیشتر از این تحمل کنم و گفتم احمق بودم احمق!فکر میکردم اینطوری اطلس رو نجات میدم و خوشبخت میشم مثلا فکر میکردم ننه اینقدر این بچه رو دوست داره که اگه زن پسرش نشم بچه رو ازم میگیره از کجا میدونستم اون زن با شیطان فرقی نداره از کجا میدونستم دختر خودش رو هم نمیخواسته که حالا بیاد نوه اش رو بخواد وگرنه همون موقع هم خوب میدونستم با حرف هایی که زن عمو پشت سرم زده شوهر برای من کم نیست اگه عقل الانم رو داشتم خودم رو به خاطر اطلس بدبخت نمیکردم حالا که عقلم اومده سر جاش بچه های قباد رو از سرم باز کردم و خیلی زود هم میخوام ازش طلاق بگیرم دیگه هم منتظر نمیمونم که یکی دیگه بیادبدبختم کنه خیلی زود با اونی که میخوام ازدواج میکنم. مادرم پس گردنی بهم زد و گفت دختره ی بی حیا خجالت بکش ناسلامتی هنوز شوهر داری از وقتی رفتی توی اون خونه خیلی بی حیا و بی بندو بار شدی تو کی جرات داشتی اینجا جواب کسی رو بدی کی اصلا جرات میکردی دهنتو باز کنی حرف بزنی که حالا جلوی من اینقدر بلبل زبونی میکنی درضمن همه ی این حرف هاتو به پدرت میگم تا خودش یه فکری برات بکنه فکر‌نکن ما به خاطر خوشی تو خودمون رو بعد از سال ها بین مردم بی ابرو میکنیم و اجازه میدیم طلاق بگیری پدرت اگه بفهمه همینجا سرت رو میبره دوباره خندیدم و گفتم مثل همون موقع ای که زن عمو پشتم هزار و یک حرف زده بود و هر بار میخواستم به پدرم بگم ترسوندیم گفتی نگو پدرت و برادرات سرت رو میبرن برادرام که ماشاالله به جو غیرت ندارن خواهرشون رو با اون همه بچه وقتی هوای تاریکه توی کوچه به امان خدا ول میکنن و میشینن اینجا به در و دیوار نگاه میکنن پدرمم که خداروشکر انگار توی این‌خونه عقلش از همه بیشتره همون موقع هم از تمام این اتفاقات خبر داشت و هیچی نگفت مثل الان که قبل از هرکسی به اون گفتم میخوام طلاق بگیرم و هیچ مخالفتی باهام نکرده چون من‌براش مهمم زندگیم براش ارزش داره....
 

فقط به فکر ابروش نیست که با طلاق من‌بره. مادرم محکم روی پاش میزد و منو نفرین میکرد و میگفت اخر منو میکشی اخر دقم میدی از همون اول این کارهارو میکردی اینقدر حرف پشت سرت بود حتما زن عموت یه چیزی میدونست این حرف هارو زده بود حتما یه چیزی دیده بود که بی ابرومون کرد و تورو برای پسرش نگرفت. لا اله الا اللهی گفتم و به سمت در راه افتادم که از خونه بیرون برم دیگه تحمل این حرف هارو نداشتم ولی همین که در رو باز کروم پدرم کلیدش رو پایین اورد و توی جیبش گذاشت. چند قدم عقب رفتم و بعداز این که سلام کردم پدرم وارد خونه شد و گفت خوش اومدی باباجان میبینم که به قولت عمل کردی داری زود به زود بهمون سر میزنی نگاه زیر چشمی به مادرم انداختم و گفتم ای کاش که نمیومدم. پدرم متوجه ی موضوع شد ولی همین که خواست حرفی بزنه مادرم شروع به غرغر کرد و گفت حاج اقا من از دست این دختر چیکار کنم بلند شده اومده اینجا بگه من میخوام طلاق بگیرم من اخر از حرص میمیرم مگه میشه دختر طلاق بگیره اخه شما کیو دیدین طلاق بگیره که دختر ما دومیش باشه؟ پدرم گفت ارومتر خانم یه نفسی هم بین حرف هات بکش من از ماجرا خبر داشتم خودش بهم گفته بود هنوز که تصمیمش قطعی نیست که شما اینطوری شلوغش کردی. پدرم نگاهی به من انداخت و چشم هاشو به ارومی روی هم فشرد تا حرفی نزنم بعد دستش رو پشت سرم گداشت وگفت حالا بیا بریم داخل با هم یه گلویی تازه کنیم بعد همگی تصمیم میگیریم که باید چیکار کنیم مادرم با حرص به سمت مطبخ رفت و خیلی زود با سینی چایی برگشت. هیچکس حرفی نمیزد و فقط مادرم بود که مدام به من چشم غره میرفت و مثلا میخواست برام خط و نشون بکشه. پدرم بعد از این که چاییش رو خورد استکان کمر باریک رو داخل نعلبکیش گذاشت و گفت برای خونمون مشتری پیدا شده به قیمت خوبی میخواد ازمون بخره. خوشحال شدم و پرسیدم واقعا؟ پدرم گفت اره دخترم همین امروز و فرداست که بیان و خونه رو تحویل بگیرن این بار پرسیدم پس شما کجا میمونین؟ به ارومی ابخندی زد و جواب داد خاتون یکی از خونه هاش رو بهمون داده یه مقدار پول در قبالش بهش دادم بقیش رو هم خورد خورد میدم دلم نمیخواد مفت و مجانی توی خونه ی کسی دیگه زندگی کنم. راست میگفت پدرم اولین کسی بود که از خونه ی پدریش جدا شده بود و برای خودش مستقل زندگی میکرد یادم بود که تا چند سال قبلش همه ی عمو ها و زن عمو هام با خاتون زندگی میکردن وچند سالی بود که ازهم جدا شده بودن و هر کدوم برای خودشون خونه گرفته بودن
 

راستش رو بگم با این که سهم من از برادرهام کمتر بود خیلی خوشحال شده بودم میدونستم که فریدون این پول رو برای بچه های قباد قبول نمیکنه و هرطوری هست میخواد خرجیشون رو از مزد خودش بده ولی خب بلاخره یه کارهایی میشد با این پول کرد. حرف پدرم که تموم شد مادرم دوباره چشم غره ای بهم رفت و گفت بریم سر اصل مطلب اون موضوع فراموش نشه. پدرم گلوش رو صاف کرد و گفت اره اصل مطلب خب دخترم بچه هارو چیکار کردی؟ جواب دادم سپردمشون دست مادربزرگشون زن خوبیه خرجی یک ماهشون رو هم دادم که یه وقت براشون کم نذاره حالا یه چند روزی بگذره بچه ها به اونجا عادت کنن میرم بهشون سر میزنم. پدرم دوباره پرسید به قباد گفتی؟ جواب دادم بله چند روز پیش رفتم در خونشون از رفتار های زشت و حرف های بد زرین و کتک کاری که کردیم بگذریم قباد که رسید گفت من وقت ندارم این بچه هارو نگه دارم زرین هم مادرشون نیست که بخواد نگه داره تو باید بزرگ کنی انگار‌ که من مادرشونم! پدرم دستی به صورتش کشید و گفت خب پس خوب کاری کردی بچه هارو بردی امشب خودم میرم با قباد حرف میزنم اینطوری نمیشه زندگی کرد. دلشوره گرفتم و میترسیدم که قباد چیزی از جریان من و فریدون به پدرم بگم میخواستم خودم بگم ولی روم نمیشد و میدونستم اگر جلوی مادرم این حرف هارو بزنم اونه که از حرص منو میکشه. سرمو پایین انداختم که مادرم گفت اره حاج اقا بهش بگو بیا دست این زنتم‌بگیر ببر پیش خودت اینطوری که نمیشه دو تا زن میگیری باید مساوات رو بینشون رعایت کنی بچه هاشم برداره بیاره دیگه نورجهان و زرین یه جوری با هم کنار میان بزرگشون کنن بیچاره ها اونجا غریبن تک و تنها. پدرم نفسش رو با شتاب بیرون داد و گفت چی میگی خانم جان میخام‌برم طلاق دخترم‌رو بگیرم با هم‌زندگی کنن چیه تو خودت از اول زندگیت تا حالا مستقل بودی من حتی نذاشتم توی یه خونه با مادرم بمونی که بهت سخت نگذره حالا این رسمشه که با جوونی این دختر این کارهارو بکنی؟ خودت حاضری اینطوری زندگی کنی که برای دخترت میخوای؟ مادرم جواب داد خداروشکر شوهر من مثل شوهر نورجهان نیست سرش میشه چیکار کنه ولی خب اون که شوهرش سرش نشده باید خودش زندگیشو جمع و جور کنه. دیگه از حرص نمیتونستم اونجا بمونم از جام بلند شدم و گفتم من میرم دیگه و از اتاق بیرون اومدم. پدرم دنبالم راه افتاد و همینطور که تند تند پشت سرم میومد زمزمه کرد دخترم ناراحت نباش خودم با قباد حرف میزنم طلاقتو میگیرم ولی من دیگه طاقت این که حتی برگردم ازش تشکر کنم..
 

 رو هم نداشتم و با گریه از خونه بیرون اومدم نمیفهمیدم مادرم طرف کیه انگار میخواست با من دشمنی کنه که اینطوری طرف قباد رو میگرفت و هرکاری میکرد که برگردم و با قباد زندگی کنم. به سمت خونه راه افتادم و بعد از این که کمی گریه کردم دیگه دلم پر نبود و با یاداوری اینکه پدرم کمکم میکنه از قباد طلاق بگیرم و میتونم زندگی خودم رو با فریدون بسازم لبخند روی لبم نشست به خونه که رسیدم اتفاقاتی که خونه ی پدرم افتاده بود رو برای وجیهه خانم تعریف کردم و مدام چشم انتطار بودم شب بشه و فریدون رو ببینم تا به اون‌ هم بگم. فریدون دیر وقت برای شام میومد و به خاطر این که بتونه بیشتر کار کنه و خرج بچه های قباد رو بده تا دیر وقت سر کار میموند چیزی از تاریک شدن هوا نگذشته بود که صدای در خونه بلند شد و چون کسی داخل حیاط نبود به سمت در رفتم تا در رو باز کنم در باز شد و هنوز سرم رو بالا نیورده بودم ببینم کی پشت در که مردی محکم زیر گوشم زد اینقدر شدت ضربه اش زیاد بود که تعادلم رو از دست دادم و سرم توی دیوار کناری دالان خورد. دستم رو روی صورتم گذاشتم و خواستم سرم رو بالا بیارم ببینم کیه که دومی رو خوردم و دیگه صدام بود که بلند شد از صدای داد و بیدادش فهمیدم که قباده و نمیدونستم که چرا اینطوری داره کتکم میزنه از صداها کم کم همه از اتاق هاشون و مطبخ بیرون اومدن و وجیهه خانم رو دیدم که به سمتم میدوید و میگفت داداش قباد توروخدا واش کن. چیزی نگذشت که صدای فریدون هم به گوشم رسید انگار تازه رسیده بود و وقتی اون با قباد درگیر شد دعوا بین اون دو تا بالا گرفت و دست از سر من برداشت کشون کشون خودم رو عقب کشیدم تا وجیهه خانم زیر بغلم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد فریدون با وحشی گری تمام قباد رو میزد و اصلا اجازه نمیداد قباد از سر جاش بلند بشه که بخواد پس بزنه تا بلاخره سر و کله ی پدر فریدون و بقیه ی برادر هاش پیدا شد و تونستن جداشون کنن قباد به زور از سر جاش بلند شد و همینطور که خودش رو عقب میکشید انگشتش رو به نشونه ی تهدید به سمت من بالا اورد و گفت من تورو به خاک سیاه میشونم غلط اضافی میکنی؟ اسم طلاق میاری ؟بچه های منو دست کسی دیگه میسپاری تو غلط کردی بدون اجازه ی‌من بچه هارو بردی خونه ی اون پیرزن دیگه ترسی ازش نداشتم نهایتش کتک بود چند قدم جلو رفتم و گفتم میخواستی ادم باشی بچه هاتو جمع و جور کنی که یکی دیگه نخواد بزرگ کنه و یکی دیگه خرجیشونو بده قباد دوباره میخواست به سمتم حمله کنه که برادرش جلوشو گرفت و...
گفت کافیه دیگه قباد چیکار میکنی محله رو به هم ریختی ولی قباد باز هم ساکت نشد و گفت درستت میکنم صبر کن الان میرم در خونه ی اون پیرزن که با تو همکاری کرده اونم درست میکنم که دیگه از این غلط ها نکنه با این حرفش رنگ از روم پرید نمیدونستم میخواد چیکار کنه ولی قطعا میرفت اونجا یه شری درست میکرد و دوباره باعث بدبختی من میشد. نگاهی به فریدون که خون دماغش رو پاک میکرد انداختم و خودش بهم اشاره کرد که دنبالش میره من نمیتونستم اونجا منتظر بمونم و با همون بدن درد دنبالش راه افتادم برم ولی پدر فریدون سر کوچه جلوم رو گرفت و گفت پسر منو که بدبخت کردی با عموش به جون هم افتادن و کاری از دست کسی ساخته نیست دیگه همین یه امشبو نرو نذار بیشتر از این دردسر درست بشه الان دوباره چشمش به تو بیوفته میخواد وحشی بازی در بیاره و با فریدون به جون هم بیوفتن وجیهه خانم هم از پشت سر بهم نزدیک شد و گفت راست میگه دخترم این موقع شب تو تک و تنها کجا میخوای بری حالا گیریمم که بری مگه چه کاری از دستت بر میاد میری اونجا دوباره قباد کتکت میزنه یا داد و بیداد راه میندازه اعصابت رو خرد میکنه. دیدم راست میگن و با حال زار یه سمت خونه راه افتادم دلم پیش فریدون مونده بود و نگران بودم بلایی سرش بیاد از طرفی فکرم پیش بچه ها بود میگفتم‌نکنه قباد بخواد اذیت کنه بچه هارو بترسونه یا به زور بخواد با خودش بیارتشون اذیت بشن؟ نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط خدا خدا میکردم اتفاقی نیوفته و همه چیز ختم به خیر بشه وجیهه خانم هم کنارم نشسته بود و با تسبیحی که دستش بود تند تند صلوات میفرستاد و دعا میکرد اتفاقی نیوفته. پدر فریدون وقتی دید از پسرش خبری نیست سمت ما اومد و وقتی نشونی خونه ی مادر بزرگ بچه هارو گرفت به سمت خونشون راه افتاد باز یه کم خیالم راحت شد که یه نفر هست جلوی قباد و فریدون رو بگیره. فکرم حسابی درگیر شده بود و میگفتم حالا قباد میره اونجا ابرو ریزی میکنه و ننه ی بچه ها اگه بخواد نگهشون داره هم با این کار های قباد دیگه بیخیال میشه و بچه هارو بهم پس میده. میدونستم که پدرم با قباد حرف زده که قباد به این حال و روز افتاده برام عجیب بود که با پررویی تمام میگفت باید بشینی بچه هامو نگه داری. خداروشکر اون شب هیچکس حق رو به قباد نداد و همه توی این همه پررویی که داشت مونده بودن. یکی دو ساعت گذشت و بعد سر و کله ی فریدون و پدرش پیدا شد خبری از قباد نبود و....
 بچه ها هم دنبالشون نبودن. بدو بدو به سمت در رفتم و گفتم چیشد قباد چیکار کرد بچه هارو که اذیت نکرد بلایی سر کسی نیورد؟ پدر فریدون شروع به حرف زدن کرد و گفت چیکار میخواد بکنه طبق معمول داد و بیداد میکنه و فقط صداشو بلند میکنه پسر های اون پیرزن خونه بودن و نذاشتن کاری از دست قباد بر بیاد ولی توی داد و بیداد های قباد و درگیری کوچیکش با پسر های پیرزن، زن بیچاره زمین خورد انشاالله که بلایی سرش نیومده باشه. سرم رو پایین انداختم و گفتم الهی خیر نبینی قباد که اینقدر بدبختی به بار میاری بعد دوباره سرم رو بالا بردم و گفتم بچه ها چیشدن؟ پدر فریدون جواب داد دایی هاشون حسابی پشتشون رو گرفتن و گفتن تو اگه ادم بودی به سال نکشیده که ابجی ما مرده بود نمیرفتی زن بگیری البته که نمیدونستن اگه زن نمیگرفت این بچه ها تا حالا از گشنگی و تشنگی هلاک شده بودن. بعدم گفتن تازه رفتی سر همون زنتم هوو اوردی و فقط بچه هارو انداختی به جونش خودت یه جو غیرت نداری بشینی سر زندگیت و زیر پر و بال این بچه هاتو بگیری. در اخر بهش گفتن که بچه هارو بهش نمیدن چون میدونن الان دوباره میره میندازتشون به جون یکی دیگه و خودش ادمی نیست که بخواد بشینه ازشون نگهداری کنه. گفتم خودمون بچه های ابجیمون رو روی چشممون میذاریم و بزرگشون میکنیم. توی اون حال و روز لبخندی زدم و چند باری گفتم خدایاشکرت. خدا خیرشون بده عجب ادم های با وجدانی هستن کاش زودتر به فکرم رسیده بود بچه هارو اونجا ببرم و از این خونه و از دست پدر دیوانشون نجاتشون بدم. خیالم بابت بچه ها راحت شده بود ولی دلم پیش پیرزن بیچاره مونده بود و با خودم گفتم حتما میرم بهش سر میزنم و جویای احوالش میشم. فریدون از این که قباد رو کتک زده بود بادی به غبعبش انداخته بود و برای خودش دور خونه راه میرفت. یه کم دلگرم شده بودم اون شب اهالی خونه بیشترشون طرف من رو گرفتن میدونستم که هدفشون برنگشتن بچه ها به این خونه است چون باید خرجشون رو میدادن ولی خب همین که پشت قباد رو نگرفته بودن برام کافی بود. صبح روز بعد با وجیهه خانم و اطلس به سمت خونه ی ننه ی بچه ها راه افتادیم و توی راه یه کم خوراکی از پول هایی که پدرم بهم داده بود خریدم تا دست خالی اونجا نرم به خونه که رسیدم پسری از خونه بیرون اومد و خیلی زود متوجه شدم که یکی از دایی های بچه هاس احتمالا به خاطر شلوغ بازی هایی که قباد شب قبل در اورده بود اونجا مونده بودن تا مادر و خواهرشون از دست...
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : noorjahan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه exdo چیست?