رمان نور جهان 12 - اینفو
طالع بینی

رمان نور جهان 12


جواب سلام فریدون رو درست و حسابی نداد و قبل از این که من بهش سلام کنم با اخم گفت این چیه به این بچه یاد دادی مگه فریدون پدرشه که این حرفو میزنی لا اله الا اللهی زیر لب گفتم و ادامه دادم علیک سلام مادر بذار برسم بعد شروع کن مادرم بیخیال نشد و گفت این مسئله ای نیست که راحت بشه ازش گذشت برادرت بشنوه ناراحت میشه این بچه پدرش نمرده که بخواد کسی دیگه را بابا صدا بزنه از حرف هاش حسابی حرصی شدم و گفتم اون بابایی که اطلس داره مرده و زنده اش فرقی نداره یه بار حتی صورت بچشو ندیده که حالا بخواد از این که شوهر منو بابا صدا میزنه ناراحت بشه الانم اگه میخوای این حرف هارو ادامه بدی من برگردم خونمون. مادرم پشت چشمی برام نازک کرد و به سمت مطبخ‌ رفت و همینطور که راهشو میرفت گفت شوهرت برای ناهار میاد یا نه خیری گفتم و به سمت اتاق ها راه افتادم خداروشکر پدرم اون روز زود به خونه برگشت و اطلس که بزرگتر شده بود و رابطش با بقیه خوب شده بود بدو بدو به سمت پدرم دوید و اون هم اغوشش رو براش باز کرد. من هم از جام بلند شدم و با پدرم دست و روبوسی کردم. پدرم اون روز چشم هاش از خوشحالی میخندید و دیگه هیچ غمی توی وجودش نبود. مدام از این حرف میزد که باید خونه رو بفروشم و سهم شماهارو بدم دلم نمیخواست نگران این مسئله باشه فکر خودش رو درگیر کنه به همین خاطر گفتم پدرجان ما که احتیاجی نداریم فریدون خودش کار میکنه خداروشکر کار و بارش خوبه خرج بچه های قبادم میده پدرم سرش رو پایین انداخت و گفت من نگران پسر هامم باید دستشونو یه جایی بند کنن باید زندگی خودشونو بسازن اون روز حسابی پدرم رو دلداری دادم و مادرم اصلا سمتمون نمیومد و خودشو توی مطبخ سرگرم کرده بود هرچی هم میخواستم برم کمکش اینقدر بی محلی میکرد که منصرف میشدم و دوباره به سالن برمیگشتم. ناهار رو کنار هم خوردیم و نزدیک های غروب بود که سر و کله ی فریدون پیدا شد برای این که دست خالی به خونه ی پدرم نیاد کلی خوراکی گرفته بود و پدرم با روی باز ازش استقبال کرد و به خاطر خوراکی ها ازش تشکر کرد ولی مادرم یه سلام خشک و خالی کرد و دنبال کار خودش رفت دلم نمیخواست فریدون از دست مادرم ناراحت بشه ولی نمیتونستم هم حرفی بزنم. برای فریدون چایی اوردم و با پدرم کنار همدیگه نشسته بودن گل میگفتن و گل میشنفتن. اطلس هم روی پای فریدون نشسته بود مادرم که از مطبخ بیرون اومد پشت چشمی به روی اطلس نازک کرد و همینطور که مینشست گفت...
 

 اطلس دختر جون کی بهت یاد داده به اقا فریدون بگی بابا؟ با حرف مادرم برق از سرم پرید و فریدون هم چشم هاش چهارتا شد و گفت چه اشکالی داره خودش تصمیم گرفته منو بابا صدا بزنه. مادرم چادرش رو زیر چونه اش محکم تر کرد و گفت اشکال داره دیگه مگه شما پدرشی که به شما بگه این بچه باباش زنده اس. فریدون گیج شده بود و نمیدونست در جواب مادرم چی باید بگه‌نمیخواست بی احترامی کنه و به همین خاطر سکوت کرد. پدرم رو به مادرم کرد و گفت الکی اوقات همدیگه رو تلخ نکنیم این بچه پدرش رو نمیشناسه که بخواد بابا صداش بزنه خدا اقا فریدونو خیر بده مطمئنم اگه بچه ی خودش بود هم همینقدر براش زحمت میکشید. حالا چه اشکالی داره اطلس جواب این زحماتش رو با یه بابا گفتن بده. مادرم اخم کرد و گفت پسرم ناراحت میشه. نفسم رو با شتاب بیرون دادم و همینطور که به فریدون اشاره میکردم از جام بلند شدم و گفتم ما دیگه رفع زحمت کنیم دیر وقته از صبح هم اینجا بودیم حتما شمارو خسته کردیم. پدرم سری از روی ناراحتی تکون داد و گفت میموندین دختر اقا فریدون یه لقمه شام بخوره تشکر کردم و درحالی که چادرم رو سرم میکردم گفتم خونه یه چیزی میخوره و خیلی زود خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم. فریدون حسابی توی خودش رفته بود و نمیدونستم چطوری باید این دلخوری رو از دلش در بیارم بی اختیار لب زدم معذرت میخوام با صدای من اونم به خودش اومد و گفت چی؟ گفتم معذرت میخوام که مادرم این حرف هارو زد به خدا... فریدون با بالا اوردن دستش حرفم رو قطع کرد و گفت تو نزدی که بخوای معذرت خواهی کنی بعدم شاید برادرت خواسته بچه اش رو پس بگیره و حرف هایی بینشون رد و بدل شده که مادرت اینطوری میگه. سرمو تکون دادم و گفتم اون هیچوقت نمیخواد بچه اش رو پس بگیره مادرم به خاطر مشکلی که با من داره این کارهارو میکنه. فریدون ابروهاشو بالا برد و گفت کدوم مشکل اصلا مگه مادر با دخترش به مشکل میخوره شونه هامو بالا انداختم و گفتم نمیدونم والا مدام میگه تو با کارهات بی ابرومون کردی نمیدونم کی میخواد دست از این حرف ها برداره فریدون سری با تاسف تکون داد و گفت انشاالله که حل بشه. اون شب تا نزدیک های صبح با فریدون حرف میزدم و هر طوری بود از دلش دراوردم که با ناراحتی نخوابه مردی که اینقدر بهم خوبی کرده بود حقش نبود که ذره ای ناراحت بشه. صبح روز بعد تصمیم گرفتم دیگه به خونه ی مادرم نرم تا این مشکلات پیش نیاد


میدونستم که دلتنگی پدرم حسابی ازارم میده ولی چاره ای نداشتم و باید اون رو جایی دیگه میدیدم. یک هفته ای گذشت و هنوز از فکر اون شب بیرون نیومده بودم نمیتونستم اینطوری به بیخیالی طی کنم و حتما باید با یکی درموردش حرف میزدم تا خالی شم به همین خاطر به سمت خونه ی خاتون راه افتادم. خاتون حسابی تحویلم میگرفت و از اول همیشه هوامو داشت با این که زن خوش اخلاقی نبود و حوصله ی بچه هارو نداشت حتی اطلس رو هم دوست داشت و همیشه میگفت تو و این دختر زیاد سختی کشیدین این حقتون نبوده. کمی نشستم و کلفت های خاتون مدام در حال رفت و امد بودن و پذیرایی میکردن تا بلاخره خاتون دهن باز کرد و گفت چی تورو به اینجا کشونده خیلی وقت بود که به این خونه نیومده بودی. لبخندی زدم و گفتم از کم سعادتیم بوده ولی دلتنگی زیاد برای پدرم منو به اینجا کشونده خاتون با تعجب پرسید چرا نمیری خونتون ببینیش سرمو پایین انداختم و گفتم چی بگم والا به خاطر مادرم دلم نمیخواد اونجا برم. خاتون دستشو روی پاش زد و گفت خدایا منو میخوای با این عروس ها امتحان کنی اره؟ این یکی که دیگه از خونواده ی اعیونی بود این چه کاریه که با این دختر میکنه خدا میدونه. رو به خاتون گفتم خاتون میشه یکی از نوکر هاتونو بفرستین دنبال پدرم خبرش کنه بیاد اینجا ببینمش خاتون سرش رو تکون داد و خیلی زود کاری که گفته بودم رو انجام داد و بعد از این که نوکرش از اتاق بیرون رفت پرسید از شوهر قبلیت خبر داری؟ با یاداوری قباد چینی به دماغم دادم و گفتم چرا از اون مرد بی غیرت خبر داشته باشم معلوم نیست دوباره رفته کیو بدبخت کنه. خاتون گفت اخرین نفری که بدبخت کرده خودش بوده مردک فراریه. چشم هام از تعجب گرد شد و گفتم فراری؟ خاتون سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت بد بلایی سر زرین اورده خودت هم میدونی که زن عموت نمیشینه و سکوت کنه. تعجبم هر لحظه بیشتر میشد و پرسیدم چه بلایی سر زرین اومده حالش خوبه؟ خاتون گفت چی بگم والا اخرین باری که دیده بودمش نه میتونست تکون بخوره و نه حرفی بزنه بماند که چقدر طبیب بالای سرش رفته و اومده تا از مرگ نجات پیدا کرده ولی اینطور که پیدا بود یک دور مرده و زنده شده. گفتم چطور ممکنه چطور چنین اتفاقی افتاده خاتون گفت قباد کتکش زده اینقدر توی سرش و کمرش زده که طبیب میگفت کله اش اسیب دیده و یه سری قسمت های بدنش از کار افتاده دست و پا و زبونش هم از همون قسمت هاست. مو به تنم سیخ شده بود و باورم نمیشد که...
 

زرین به این حال و روز افتاده باشه با این که بد بلاهایی سرم اورده بودن ولی دلم به حالش سوخت و گفتم انشاالله که بهتر بشه خدا شفاش بده خاتون گفت من که چشمم اب نمیخوره این دختر دیگه ادم بشه زمین گرده بدی های مادرش اینطوری زندگی این دختر رو نابود کرد. سری تکون دادم و گفتم قباد چیشد اون چرا فراری شد؟ خاتون جواب داد بعد از این که این بلارو سر زرین اورد و زن عموت اینا از اون خونه نجاتش دادن با پسر عموت رفتن سراغ قباد و گفته بودن که تحویل قانونش میدن اونم حسابی باهاشون کتک کاری کرده بود و در نهایت فراری شده بود. گفتم پس زنش چی؟ گفت اون زن بدبخت بارداره نمیدونم با این همه درد و بدبختی بچه چطور بارش نرفته اونم ول کرده و رفته تک و تنها مونده توی خونه ی زرین. اشک توی چشم هام‌جمع شده بود باورم نمیشد که یه مرد چطور میتونه این همه ادم رو بدبخت کنه و عین خیالش هم نباشه. اون روز حسابی با خاتون حرف زدم و درد و دل کردم و تا اومدن‌پدرم از زرین و قباد و بلاهایی که سر خونواده ی زن عمو میومد حرف میزدیم. پدرم که به خونه ی خاتون رسید حسابی از دیدنم خوشحال شد و برای این که به خونه ی خودشون نرفتم ایرادی نگرفت اون روز بهم خبر داد که خونه رو فروخته و خیلی زود به یکی از خونه های خاتون میرن. خودش گفت که سهم من رو از خونه برام میاره و با این که خیلی اصرار کردم سهمی نمیخوام و همشو به برادرهام بده قبول نکرد و گفت خودم پول رو براتون میارم. شب با فریدون حرف زدم و تمام اتفاقات اون روز رو براش تعریف کردم اونم مثل من افسوس خورد که زن عموم اینطوری خودش و خانوادش رو بدبخت کرده و به خاطر بدی هایی که به من کرده این بلاها سرش میاد. در مورد پول پدرم خیلی خوشحال نشد و گفت ما احتیاجی نداریم ولی وقتی اصرار های پدرم رو بهش توضیح دادم حرف دیگه ای نزد و گفت پول رو برای خودت پس انداز کن لازم نیست خرج زندگی کنی. اون روز ها برای خاله ی بچه ها خواستگار پیدا شده بود ولی نمیخواست قبول کنه و میگفت هیچکس من رو با این همه بچه نمیخواد هرچی بهش میگفتم همه تورو با این بچه ها دیدن و قطعا میدونن که این بچه ها با تو هستن ولی قبول نمیکرد و میگفت هیچکس چنین شرایطی رو قبول نمیکنه و بعد ها باعث دلخوری میشه. خواسنگار ها حتی چندباری به خونشون رفت و امد هم کردن و همه میدونستن که باید این بچه هارو نگه داره ولی باز هم جواب رد داد و گفت دلم نمیخواد شوهر کنم.
عذاب وجدان گرفته بودم و حتی با خودم تصمیم گرفتم بچه هارو بیارم پیش خودم تا اون بتونه به زندگیش برسه چون من بودم که این دردسر رو براش درست کرده بودم و مسولیت نگهداری بچه هارو گردن اون انداخته بودم ولی من دیگه به تنهایی نمیتونستم برای زندگیم تصمیم بگیرم و هرکاری دلم میخواد بکنم من یه زندگی مشترک با مردی داشتم که هر روز عشقم بهش بیشتر میشد و هر بار چنین تصمیمی میگرفتم به خاطر فریدون منصرف میشدم. دورادور از اتفاقات خونه ی زن عمو خبر داشتم طبق گفته ی خاتون حال زرین خوب نشده بود و مثل یه تکه گوشت قربونی گوشه ی خونه افتاده بود و زن عمو صبح تا شب دورش میگشت و کارهاشو میکرد اونم مثل مادر بزرگ بچه های قباد بدنش پر از زخم شده بود و حال و روز خوشی نداشت حتی نمیتونست یک کلمه حرف بزنه و فقط چشم هاش بود که به اطراف میچرخید و میتونست دور و برش رو ببینه خان عموم طبیب های زیادی بالای سرش اورده بود ولی هیچکدوم حرف های خوبی نمیزدن و حتی یکیشون هم نگفته بودن که حال زرین خوب میشه یا بهتر میشه بعد از گذشت چند ماه قباد هنوز فراری بود و هیچکس ازش خبری نداشت همه میگفتن از این شهر رفته چون برادرهاش که از طریق ما با خبر شده بدن هرچی گشته بودن پیداش نکرده بودن و دیگه دست از گشتن کشیده بودن. از یه طرف خوشحال بودیم که دیگه توی این شهر نیست کسی رو بدبخت کنه و ناراحتیش برای ما بمونه ولی از طرفی زن عمو و خانواده ی زن اخریش دنبالش میگشتن تا حقشون رو ازش بگیرن. بچه ی زن اخری قباد به دنیا اومده بود و اونم مجبور شده بود به خونه ی پدرش برگرده و خونه ی زرین رو ول کرده بود و رفته بود ولی دیگه زرینی نبود که بخواد خونه ی عزیزش که قباد از چنگش دراورده بود پس بگیره و به خاطرش خوشحالی کنه. افسوس میخوردم که یه بچه ی دیگه هم به خاطر هوس باز بودن قباد بی پدر شده بود و نمیتونست هیچکس رو بابا صدا بزنه. شش ماه از ازدواجون گذشته بود و پدرم اینا توی خونه ی جدیدشون زندگی میکردن برادرهام با پولی که پدرم بهشون داده بود با هم کار و باری راه انداخته بودن و حسابی پول در میوردن من پولم رو نگه داشته بودم و هیچ استفاده ای ازش نمیکردم فریدون خودش بهم خرجی میداد و اول هر هفته سهم بچه های قباد رو هم میداد که من دست به پولم نزنم. همون موقع ها بود که چند روز صبح با حال بد از خواب بیدار شدم مثل وقت هایی که دلشوره میگرفتم شده بودم دل و روده ام به هم میپیچید و رنگ و روم میپرید ....
 

 دو سه روز اول با خودم فکر میکردم که از نگرانیه دوباره ولی اون روز ها اروم ترین روز های زندگیم بود و هیچ نگرانی نداشتم که به خاطرش بخوام‌به این حال و روز بیوفتم بعد با خودم گفتم حتما سردی خوردم که اینطوری شدم ولی دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم و ممکنه که باردار باشم به همین خاطر سراغ وجیهه خانم رفتم و موضوع رو دور از چشم مادر فریدون بهش گفتم نمیخواستم تا مطمئن نشدم چیزی بفهمه و الکی خوشحال بشه وجیهه خانم شروع به خندیدن کرد و گفت دفعه ی قبل هم همین حرف هارو زدی دلشوره دارم و سردیم شده با حرفش یاد بچه ای که از دست داده بودم افتادم و جواب دادم یعنی میگین باردارم؟ وجیهه خانم گفت بلند شو بریم پیش قابله تا اون بهمون بگه بارداری یا نه همون موقع دوباره شال و کلاه کردیم و به سمت خونه ی قابله راه افتادیم دیدن اون زن برام خوشایند نبود چون منو یاد روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم مینداخت ولی چاره ای نبود و فقط همین قابله رو میشناختیم و بهش اطمینان داشتیم. قابله معاینم کرد و خیلی زود خبر بارداریم رو داد و گفت تو چطور زودتر متوجه نشدی چند هفته است که این بچه توی شکمته. کمی فکر کردم به ماه های گذشته اینقدر درگیر خونه و زندگیم بودم که اصلا متوجه نشده بودم حق با قابله بود و کم کمش شش هفت هفته ای میشد که بچه توی شکمم بود. وجیهه خانم خیلی خوشحال شده بود و میگفت باید زودتر این خبر رو به مادرشوهرت بدی از وقتی عروسی کردین اون چشم به راه نوشه ولی من میخواستم اول به فریدون بگم و بعد از این که مژدگانی قابله رو دادم رو به وجیهه خانم گفتم چیزی به مادرشوهرم نگین فردا خودم با فریدون با شیرینی میام بهش خبر میدم. تا شب دل توی دلم نبود که فریدون بیاد و این خبر رو بهش بدم مدام چشم به راه بودم تا بلاخره در رو باز کرد و وارد خونه شد نگاهی به خودم توی ایینه ی روی طاقچه انداختم و دستی روی موهام کشیدم به صورتم یرخاب سفیداب زده بودم تا یه فرقی بکنم فریدون که وارد اتاق شد از دیدن من توی اون شکل و شمایل ابروهاش بالا پرید و همینطور که اطلس رو بغل میکرد و بوسه ای روی سرش میزد گفت خیر باشه خانم.
خندیدم و گفتم خیره خیره اطلسمون از این به بعد تنها نیست فریدون متوجه ی حرفم نشده بود و همینطور که جلو میومد خواست سوالی بپرسه که بهش اجازه ندادم و دستش رو گرفتم روی شکمم گذاشتم و گفتم فریدون من باردارم....
 فریدون با شنیدن حرفم گل از گلش شکفت و چشم هاش از خوشحالی پر از اشک شد همینطور که اطلس رو بغل کرده بود منم بغل کرد و شروع به گریه کرد شونه هاش میلرزید و همینطور که هق هق میکرد اشک میریخت باورم نمیشد که اینطوری گریه میکنه سعی میکردم ارومش کنم ولی فایده ای نداشت فقط مدام پشت سر هم تکرار میکرد اشک شوقه و تند تند خدارو شکر میکرد. اون شب تا صبح خواب به چشم هاش نمیومد و توی اتاق دیگه ای نشسته بود مناجات میکرد و نماز شکر میخوند منم باید به خاطر داشتن چنین مردی نماز شکر میخوندم ولی حال زیاد خوبی نداشتم و شب تا صبح همش حالم میخواست بهم بخوره. صبح روز بعد زودتر بیدار شدم و به فریدون گفتم به دیدن خانواده اش بریم و این خبر رو بهشون بدیم فریدون قبول کرد و با هم از خونه بیرون رفتیم زمانی که داشت شیرینی میخرید گفت دو تا بسته بخریم دیدن پدرت اینا هم بریم خبر رو بهشون بدیم نمیخواستم با مادرم رو به رو بشم ولی نمیتونستم با فریدون مخالفت کنم به همین خاطر گفتم‌بریم خونه ی خاتون هم بزرگتره هم بشنوه خوشحال میشه فریدون سوالی نپرسید و فقط موافقت کرد به خونه ی مادرشوهرم که رسیدیم وجیهه خانم رو هم صدا کردم و با هم به اتاقشون رفتیم خبر رو که بهش دادیم اونم مثل پسرش شروع به اشک ریختن کرد و با دوتامون دست و روبوسی کرد خیلی خوشحال شده بود و میگفت وقتی نوه ام رو ببینم دیگه هیچی از خدا نمیخوام همون موقع سه تا از النگو هایی که دستش بود در اورد و به زور دستم کرد گفت اگه میدونستم از قبل برات هدیه میخریدم ولی فعلا همینو ازم قبول کن تا بعد که نوه ام به دنیا اومد یه هدیه ی بهتر برات بگیرم ازش تشکر کردم و دستشو بوسیدم زن خیلی مهربون و دلسوزی بود بعد از کمی که نشستیم اطلس رو به زور از وجیهه خانم جدا کردم و همینطور که گریه میکرد با فریدون از خونه بیرون اومدیم و به سمت خونه ی خاتون راه افتادیم. دم در‌ که نوکرش در رو باز کرد سرم رو بهش نزدیک کردم و گفتم برو پدرم رو پیدا کن بگو بیاد خونه ی خاتون چشم به راهشم اونم اطاعت کرد و از خونه بیرون رفت. خاتون هم از دیدنمون خوشحال شده بود و حسابی فریدون رو تحویل گرفت و به خاطر شیرینی ها ازش تشکر کرد بعد رو به من کرد و گفت خیر باشه شیرینی خریدین؟ لبخند زدم و گفتم تو راهی دارم فریدون گفت شما هم دهنتون رو شیرین کنین خاتون ابروش بالا پرید و گفت ماشاالله به این پسر که اینقدر عاقله حالا هرکی دیگه بود میذاشت بچه به دنیا بیاد و بعد به خانواده ات خبر میداد.
فریدون با تعریفی که ازش کرده بود لبخندی زد و خاتون بعد از اون بهم تبریک گفت و سکه ای بهم هدیه داد جالب بود که همه قبل از زایمانم بهم هدیه میدادن شاید به خاطر زندگی سختی که در گذشته داشتم دلشون به حالم میسوخت و میخواستن اینطوری خوشحالم کنن خیلی زود سر و کله ی پدرم پیدا شد روی این که خبر رو بهش بدم نداشتم و میدونستم که خاتون زیر زیرکی بهش میگه پدرم هم چیزی به روی خودش نیورد و فقط لبخند از روی لبش کنار نمیرفت رابطشون با فریدون خیلی خوب بود و حتی باهاش صمیمی تر از برادرهام برخورد میکرد اونا مثل مادرم سرد و بی روح بودن و زیاد با کسی گرم نمیگرفتن ولی خاتون همیشه میگفت تو شبیه ما شده اخلاقت خوش بر و رو و مهربون. نمیدونستم که پدرم این موضوع رو به مادرم میگه یا نه ولی فرقی هم به حالم نمیکرد چون میدونستن که مادرم توی هیچ کدوم از مراحل بارداری و زایمانم بهم سر نمیزنه و منم خیلی دلم نمیخواست ببینمش. روز ها میگذشت و یه روز حالم خوب بود یه روز بد وقتایی که ویار داشتم اطلس مدام گریه میکرد و فکر میکرد اتفاق بدی برام میوفته خیلی وابسته بود و توی اون سن کم همه چیز را میفهمید و اینطوری نگرانم بود. ولی خداروشکر اون روز ها هم گذشت و شکمم هر روز بزرگ و بزرگتر میشد. مادرشوهرم هیچی برام کم نمیذاشت هفته ای چند بار برامون غذا درست میکرد میورد یا میفرستاد میگفت تو حالت خوب نیست با یه بچه ی کوچیک سختته من ناهارتونو درست میکنم یا هر خوراکی نوبرونه ای توی بازار بود برام میخرید میورد و میگفت بارداری گفتم یه هو بشنوی یا ببینی دلت بخواد جای مادرم رو گرفته بود مادری که توی نه ماه بارداری یک بار هم سراغمو نگرفت از طرفی وجیهه خانم هم هفته ای چندبار بهم سر میزد یه جوری رفتار میکردن که انگار لای پر قو بزرگ شده بودم و هیچ کاری بلد نبودم هرچی بهشون میگفتم من خودم از پس کارهام برمیام دست تنها هم نیستم خاله ی بچه ها نزدیکمه گوششون بدهکار نبود. شکمم که بالا اومد مشغول اماده کردن سیسمونی شدن،وظیفه ی مادرم بود ولی چون از بیخیالی و دل سنگ اون خبر داشتن اونا دست به کار شدن و خرید هارو مادرشوهرم کرده بود و دوخت و دوز هارو به وجیهه خانم سپرده بود اواخر بارداریم وزنم خیلی زیاد شده بود و به زور از سرجام بلند میشدم کارهای اطلس و خونه رو میکردم بیشتر وقت ها ملک پیشم بود و مثل دختر خودم کمکم میکرد مدام میگفت ابجی نورجهان تو بشین کارهای اطلس رو به من بسپار و من از این همه مسولیت پذیریش ذوق میکردم
 

فریدون هرچی به روزهای اخر نزدیک میشدیم ساعت بیشتری خونه میموند هرچی بهش میگفتم نگران نباش ملک کنار دستمه چیزی بشه میگم‌بره خالشو صدا بزنه ولی گوش نمیداد و همون چند ساعتی که سر کار میرفت هم قبلش هزار و یک سفارش به همسایه ها و خاله ی بچه ها میکرد. بلاخره یکی از همین روز هایی که فریدون خونه نبود درد هام شروع شد خیلی درد بدی بود و نفسم هم بالا نمیومد خداروشکر ملک توی حیاط داشت رخت هارو میشست صداش زدم و گفتم بره خالش و قابله رو خبر کنه دردم گرفته اونم با هول و نگرانی دست هاشو اب کشید و از خونه بیرون دوید خالش خیلی زود سراغم اومد و ملک رو دنبال قابله فرستاده بود تا اومدن قابله اب گرم کرده بود و پارچه ی تمیز اورده بود. من که صدام تا اون روز بالا نرفته بود از درد به خودم میپیچیدم و صدای جیغم تا هفت تا خونه اون طرف تر میرفت اون روز هایی که بچه ی قبلیم رو از دست داده بودم هم همینقدر درد داشتم ولی از شدت کتک هایی که خورده بودم نفسم هم بالا نمیومد چه برسه بخوام جیغ و داد کنم. از پنجره میدیدم که خورشید وسط اسمونه و نزدیک ظهر بود چیزی نگذشت که قابله رسید مدام بهم میگفت زور بزنم و خودش دستشو بالا ی شکمم فشار میداد ولی به مرور زمان بی جون شده بودم و چندباری از حال رفتم تا به زور اب و گلاب و مهر خیس دوباره حالم رو سر جاش اوردن دیگه تا اون موقع فریدون هم خبر کرده بودن و صداش که میخواست پشت سر هم از داخل اتاق خبر بگیره رو میشنویدم. هوا تاریک شده بود و هنوز خبری از بچه نبود دیگه نمیفهمیدم چقدر گذشته ولی کل تنم عرق کرده بود و قابله هنوز میگفت زور بزن چیزی دیگه نمونده تا بلاخره صدای گریه ی بچه ام توی گوشم پیچید قابله پشت سر هم ماشاالله ماشاالله میگفت و ادامه میداد عجب شیر پسریه ببین چقدر درشته خدا به پدر و مادرش ببخشه. دست هامو بالا بردم ک قابله بچه رو روی سینه ام گذاشت مشخص بود که گرسنه اس و همون موقع شروع به شیر خوردن کرد. توی اون حال بد همینطور که اشک میریختم از خوشحالی میخندیدم و تند تند به سر خیس پسرم بوسه میزدم قابله خیلی زود دست و پاشو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت و پشت سرش خاله ی بچه ها هم رفت و چیزی نگذشت که فریدون وارد اتاق شد به اندازه ی قدش اشک میریخت و خودش پشت سر هم میگفت اشک شوقه اشک شوقه. اطلس بغلش بود و دوتایی بالای سرم نشستن فریدون یه بوسه روی سر من میزد یکی روی سر پسرش و بعدی نوبت اطلس بود...
توی تمام این سال ها هیچوقت اینقدر اروم نبودم و ارامش نداشتم خانواده ام دور هم‌ جمع شده بودن و من با این همه خوشبختی هیچی دیگه از خدا نمیخواستم خیلی طول نکشید که خورشید طلوع کرد و اهالی خونه که تا صبح به خاطر من بیدار بودن به اتاق هاشون رفتن تا استراحت کنن خیلی زود سر و کله ی مادرشوهرم و وجیهه خانم پیدا شد فریدون کلی خرید کرده بود و اونا مشغول پخت و پز بودن و دستی به سر و روی خونه ام کشیده بودن بین اون همه شادی و دلگرمی به اطرافیانم غصه ام شده بود میدونستم که توی این شرایط مادرم باید کنارم باشه و این کارهارو کمکم کنه نه مادرشوهرم و جاریش ولی مگه کاری از دستم برمیومد؟ اطلس از بالای سر پسرم بلند نمیشد و بچه های قباد هم مثل پروانه دورش میچرخیدن و میگفتن داداشمونه با این که اونارو دست خالشون سپرده بودم بازم خودشون رو بچه های من میدونستن و همونطور مثل قبل دوستم داشتن. تا ظهر خونه شلوغ شد خاتون اومد زن عمو های فریدون اومدن چند تا از اقوام مادرش و چند تا از همسایه های کوچمون و اخر کار سر و کله ی پدرم پیدا شد مشخص بود که مادرم رو به زور همراه خودش اورده از قیافه اش معلوم بود که دلش نمیخواست اونجا باشه. با دیدنش دوباره داغ دلم تازه شد و فقط دعا میکردم حرف نامربوطی نزنه. فریدون از کنارم تکون نمیخورد و مدام موهام رو نوازش میکرد و قربون صدقه ی پسرش میرفت اطلس از توی بغل اون‌تکون نمیخورد و فریدون میگفت خوبه اینطوری بین بچه هام‌فرق نذاشتم. مادرشوهرم اون روز ناهار مفصلی درست کرده بود و قبل از این که سفرو رو بندازن با میوه و شیرینی و چایی از همه پذیرایی کرد. اونم دور خونه راه میرفت و قربون صدقه ی نوه اش میرفت مشخص بود که پسرم هنوز نیومده خیلی برای همه عزیزه و همه خیلی دوستش دارن. بعد از ناهار پدرم‌رو به فریدون کرد و گفت پسرم اسمی برای بچه انتخاب کردین فریدون هم به خاطر این که به پدرم احترام گذاشته باشه گفت هرچی صلاح دونستین توی گوشش بخونین و پدرم بعد از این که اذان توی گوش بچه گفت اسمش رو عباس گذاشت.تا شب همه خونمون بودت و قبل رفتن نوبت کادوهاشون شد همشون طلا خریده بودن و هم به خودم هدیه میدادن و هم به پسرم مادرشوهرم و وجیهه خانم برای اطلس هم هدیه خریده بودن که حسودی نکنه و یه وقت دلش نشکنه مادرم خیلی سرد و بی روح بالای سرم اومد و بعد از این که تبریک گفت سکه ای بالای سر عباس گذاشت و رفت و بقیه ی هدیه هارو پدرم داد اون هم برای اطلس طلا خریده بود

و اطلس که حسابی بابایی بود علاقه اش به پدرم هم بیشتر شد. دو سه روزی از زایمانم گذشته بود عباس خیلی اروم بود حتی شب ها بیدار نمیشد شیر بخوره و خودم به زور بیدارش میکردم چند بار و بهش شیر میدادم که تا صبح گرسنه نمونه. مادرشوهرم هنوز خونمون بود و وجیهه خانم هم صبح ها میومد و شب ها به خونه اش بر میگشت. چند روز بعد از زایمانم سر و کله ی پدرم پیدا شد و گفت میخواد باهام تنها صحبت کنه فکر میکردم سیسمونی پسرم رو خودم خریدم و میخواست هزینه ای که کردم رو بهم بده ولی وقتی بهش گفتم مادرشوهرم و وجیهه خانم اماده کردن از قبل ناراحت تر شد و گفت خیلی زشت شد اینطوری جلوی خانواده ی شوهرت بی ابرو شدیم ولی من بهش دلگرمی دادم و گفتم همه از وضعیت مادرم خبر دارن و هیچکس مشکلی با این مسئله نداره پدرم بیشتر از قبل غصه اش شد وگفت نمیدونم مادرت چرا به این حال و روز افتاده از وقتی تو نیومدی صد پله بدتر شده دیگه حتی با برادرهات هم حرف نمیزنه زنی که اینقدر پسر دوست بود اصلا به فکر پسرهاش هم نیست نزدیک یک ساله که سراغ هیچکدومشون رو نگرفته اصلا به فکر کارهای خونه نیست و شب تا صبح الکی دور خودش میچرخه و هیچکاری نمیکنه خاتون چندباری باهاش حرف زده ولی جوابی نمیده و نمیگه دردش چیه. منم مثل پدرم ناراحت شدم که مادرم به این حال و روز افتاده و گفتم حالا باید چیکار کنیم؟ پدرم گفت نمیدونم ولله خاتون کلفت هاشو میفرسته کارهای خونمون رو بکنن مادرتم که سرش توی کار خودشه. توی فکر فرو رفتم تا اون روز فکر میکردم فقط با من مشکل داره ولی حالا فهمیده بودم که یه بلایی سر خودش اومده رو به پدرم کردم و گفتم میخواین من بیام باهاش صحبت کنم شاید چیزی به من گفت ولی پدرم مخالفت کرد و گفت با هیچکس حرف نمیزنه بهتره خودتو با دو تا بچه ی کوچیک خسته نکنی. پدرم با تمام مخالفت های من پولی برای سیسمونی داد و گفت اگه مادرشوهرت هم قبول نکرد خودت نگه دار ولی حتما بهشون بگو اینطوری من راحت نیستم چون وظیفه ی من و مادرت بوده. پدرم دیگه اون ادم سابق نبود و مشخص بود که حسابی از وضعیت زندگیش خسته شده. مدتی گذشت و من سرگرم بچه هام بودم عباس روز به روز بزرگتر میشد و خداروشکر به خاطر رفتار اطرافیان اطلس هم باهاش رابطه ی خوبی داشت دورادور از خانوادم و خانواوه ی زن عمو خبر میگرفتم و با خانواده و فامیل فریدون هم در ارتباط بودیم. زرین روز به روز حالش بدتر میشد و زن عمو اینقدر بالای سرش گریه کرده بود که میگفتن
 

 چشم هاش کم سو شده و دیگه درست و حسابی جایی رو نمیبینه و دخترای دیگه اش کمکش میکنن روزی چند بار باید زرین رو این پهلو و اون پهلو میکردن که بدنش بیشتر از این زخم نشه و خونه ای که اینقدر ارزوی پس گرفتنش رو داشت همونطوری بدون سکنه مونده بود و خاک میخورد. از زن اخری قباد هم خبرمیگرفتم بچه اش به دنیا اومد و بود و دختر بیچاره بچشو تنهایی بزرگ میکرد البته اون موقعی که اومد هووی زرین شد باید فکر اینجاشو هم میکرد میفهمید که این مرد ادم زندگی کردن نیست و زندگی یه زن دیگه رو هم خراب نمیکرد خبری از قباد نبود و هیچکس نتونسته بود پیداش کنه حتی نمیدونستیم که زنده اس یا مرده پسر های قباد دیگه بزرگ شده بودن و خودشون سر کار میرفتن فریدون خیلی بهشون اصرار میکرد که توی خونه بمونن و به جای کار کردن به مکتب برن ولی گوش نمیکردن و میگفتن میخوایم روی پای خودمون بایستیم حق داشتن پسر بودن غرور داشتن و بهشون برمیخورد یکی دیگه بیاد خرجشون رو بده نمیخواستن به خالشون هم سخت بگذره و میگفتن به جای این که دایی هامون و عمو فریدون خرجمون رو بدن خودمون هم یه کمکی میکنیم. اونا به مکتب نرفتن ولی ملک رو هرطوری بود به مکتب فرستادیم تا درس بخونه و به یه دردی بخوره اونم زیاد علاقه نداشت و بیشتر دوست داشت توی خونه کنار دست خالش باشه و به اون کمک کنه یا گلدوزی و خیاطی یاد بگیره به همین خاطر چند کلاس بیشتر نخوند ولی همین که سواد خوندن و نوشتن یاد گرفته بود هم خوب بود. عباس یک سالش شده بود و خیلی زود به حرف افتاده بود هم راه میرفت و هم شیرین زبونی میکرد خداروشکر اطلس مراقبش بود و همیشه هواشو داشت. یکی از روز هایی که پدرم به دیدنم اومده بود خبر از حال بد مادرم داد و دیگه طاقت نیوردم که ازش دور بمونم و بذارم تنها باشه میدونستم که برادرهام سراغی ازش نمیگیرن و عروسیم نداشت که بخواد ازش مراقبت کنه به همین خاطر همون موقع با پدرم به سمت خونمون راه افتادم و بچه هارو پیش خاله ی بچه های قباد گذاشتم و بهش گفتم اگه فریدون اومد بهش خبر بده نگرانم نشه. به خونه ی پدرم که رسیدیم مادرم رو توی بستر بیماری دیدم حال خوشی نداشت و مثل اخرین باری که دیده بودمش به کنج دیوار خیره بود و حرفی نمیزد بالای سرش نشستم و در حالی که اشک توی چشم هام جمع شده بود دستی روی سرش کشیدم و گفتم مادر من اومدم نورجهان حتی برنگشت نگاهی به صورتم بندازه و....
کار خودش که نگاه کردن به سه گوش دیوار بود رو ادامه داد نگاهی به پدرم انداختم که سرش رو با تاسف تکون داد و از اتاق بیرون رفت. گریه ام گرفته بود و از دست خودم حسابی شاکی بودم این همه وقت مادرم مریض بود و از غصه ی زیاد اینطوری شده بود و هیچکدوم ما نفهمیده بودیم من همیشه انتظار داشتم اون هوای منو داشته باشه ولی خودم چی یک بار هم بهش سر نزدم یکبار ازش نپرسیدم چته چرا به این حال و روز افتادی پدرم هم ناراحت و گرفته بود لب ایوون کنارش نشستم و گفتم طبیب خبر کنیم پدرم جواب داد این همه وقت فکر میکنی طبیب بالای سرش نیوردم؟ هیچکس نمیدونه چشه هیچکدوم نمیدونن دوای این درد چیه. چیزی نگذشت که سر و کله ی خاتون پیدا شد با کلفتش اومده بود و برای پدرم غذا اورده بود منو که اونجا دید سراغ بچه هارو گرفت و از حال و روزم فهمید که چقدر برای مادرم ناراحتم اونم فهمیده بود که مادرم حال و روز خوشی نداره وگرنه زنی نبود که به عروسش خرده نگیره و راحتش بذاره. خاتون رفت و من رو به پدرم گفتم خاتون حسابی توی زحمت افتاده بهتره از این به بعد خودم اینجا بمونم و کارهاتون رو انجام بدم ولی قبول نکرد و گفت تو زندگی خودت رو داری خاتون کاری نمیکنه کلفت هاش انجام میدن هرچی اصرار کردم و گفتم فریدون مردی نیست که بخواد به من ایراد بگیره قبول نکرد و گفت برگرد خونه ات خواستی سر بزنی بیا ولی نمیتونی مدام اینجا بمونی و دست از زندگی خودت بکشی اون روز فریدون خودش اومد دنبالم و با دل خون به خونمون برگشتم توی راه جریان رو براش گفتم و اونم حسابی غصه اش شد از اون روز مدام به مادرم سر میزدم و یه سری کارهاشون رو انجام میدادم مادرم سرپا بود و کارهای شخصیش رو انجام میداد فقط کاری به بقیه نداشت و اگه هیچی بهش نمیگفتی فقط توی رخت خوابش میخوابید خاتون مدتی بود که یکی از خدمت کارهاش رو شبانه روزی در اختیار پدرم گذاشته بود تا کارهای اونجا رو انجام بدن وگرنه گند از سر خونشون بالا میرفت و دیگه نمیشد اونجا زندگی کرد. مادرشوهرم و وجیهه خانم که حالا رفیق شفیق همدیگه شده بودن وقتی خبر رو شنیدن دیدن مادرم اومدن ولی حال اونا هم خراب شد و حسابی ناراحت شدن. هر شبی که میخواستم بخوام با نگرانی این که روز بعد نتونم دیگه مادرم رو ببینم چشم هامو میبستم و بعد از چند ماه متاسفانه چیزی که همش نگرانش بودم اتفاق افتاد و یه روز وقتی به خونشون رفتم مادرم رو زیر ملحفه ی سفید دیدم ....
پدرم بالای سرش نشسته بود و اروم اروم گریه میکرد و دل من هم از دیدن اون وضعیت خون شد مادرم خیلی مظلوم از دنیا رفت مدت ها بود که کسی صداش رو نشنیده بود و بیشتر ناراحتی من به خاطر این بود که اون همه وقت هیچکدوممون دردش رو نفهمیدیم و فکر کردیم از روی بدجنسی و بدقلبی این کارهارو میکنه در صورتی که مریض شده بود و هیچ کس سرش نمیشد این مریضی رو درمان کنه یا علتش رو بفهمه پدرم میگفت روز قبل دوباره طبیب بالای سرش اورده ولی طبیب حرف های خوبی نزده و گفته نهایتا دق میکنه از این دنیا میره. چند ساعتی همینطور بالای سر مادرم نشسته بودیم و کاری جز گریه نمیکردیم تا بلاخره پدرم فرستاد دنبال برادرهام و گفت به فریدون خبر بدن و به خاتون هم بگن بیاد فریدون هم به فامیل های خودش خبر داده بود و وجیهه خانم و مادرشوهرم و چند تا دیگه از جاری هاش و خاله ی بچه های قباد و بچه ها هم اومدن از طرف پدرم هم چند تا اقوام اومدن و فامیل های مادرم هم اومده بودن و خیلی زود خونه شلوغ شد. همون روز تا دیر نشده بود همگی به سمت قبرستون راه افتادیم و پدرم خودش کار های کفن و دفن مادرم رو انجام داد. اون روز اصلا حال خوشی نداشتم و مدام از هوش میرفتم و اگه وجیهه خانم و مادرشوهرم نبودن زیر بغلم رو نمیگرفتن نمیتونستم تنهایی راه برم. خیلی از خودم ناراحت بودم که اون همه سال مادرم رو تنها گذاشتم که به این حال و روز بیوفته و مدام با خودم میگفتم حالا دیگه خیلی دیر شده هیج کاری از دستت برنمیاد. کلفت های خاتون توی خونه ناهار روز خاکسپاری رو اماده کرده بودن و وقتی به خونه ی پدرم برگشتیم از همه پذیرایی کردن. مراسم های مادرم خیلی ابرومندانه برگذار شد ولی من میل به هیچی نداشتم و همونجایی که مادرم یه مدت رخت خوابش رو مینداخت نشسته بودم و برای خودم اروم اروم گریه میکردم. تا هفتم مادرم خونه ی پدرم موندم و هر روز مراسم داشتیم و خونه شلوغ بود و مهمون میرفت و میومد فریدون تمام این مدت کنارم بود و نمیذاشت اب تو دلم تکون بخوره ولی هرچی بود مادرم مرده بود و عزادار بودم. اون چند روز از بچه های بیچاره ام هم غافل شده بودم ولی خداروشکر دست تنها نبودم و بودن کسایی که هوای بچه هام رو داشته باشن. بعد از یک هفته برام خیلی سخت بود که پدرم رو توی اون حال و روز تنها ول کنم و به خونه ام برگردم مخصوصا که برادرهام زیاد خونه نبودن و فقط برای خواب به خونه میومدن به همین خاطر خیلی بهش اصرار کردم که با من به خونمون بیاد
 

ولی هیچ جوره قبول نکرد و گفت خونه ی خودمون میمونم من و فریدون و بچه ها به خونمون برگشتیم و توی همین یک هفته ای که نبودم حسابی گند از سر خونه بلند شده بود و همون روز مشغول تمیزکاری و مرتب کردن خونه شدم خداروشکر ملک همیشه توی همه کاری کمکم میکرد و خیلی خانم بود اون روز هم با کمک های ملک کارم خیلی زود تموم شد. چند روزی گذشت و دیگه هرطوری بود باید با غم از دست دادن مادرم کنار میومدم. یه روز تو حال و هوای خودم بودم که در خونه رو زدن و وقتی در رو باز کردم خاتون رو پشت در دیدم هراسون بود و پشت اون همه هراسش غمی پنهان شده بود سریع ازش پرسیدم که چه اتفاقی افتاده و دل نگرانی هام سمت کسی جز پدرم نمیرفت خاتون لب ایوون نشست و گفت زرین ... زرین به رحمت خدا رفت اتفاق دور از ذهنی نبود و با اون همه زخمی که رو تنش بود مشخص بود خیلی زود به رحمت خدا میره. هرچی بدی بهم کرده بود فراموش کردم و خدا بیامرزی گفتم. خاتون میگفت زن عمو خیلی بی تابی میکنه و خودش رو مقصر میدونه چیزی جز این نبود و اون بود که باعث شده بود پای قباد به زندگیشون باز بشه و دخترشو بکشه. با این که از طرف خانواده ی فریدون مدام از قباد خبر میگرفتیم ولی چیزی به روی خودم نیوردم و رو به خاتون گفتم قباد هنوز هم پیدا نشده؟ خاتون ابروهاشو بالا انداخت و گفت اب شده رفته توی زمین حالا پیدا هم بشه چه فایده همون روز بهت گفتم زرین دیگه هیچوقت ادم نمیشه حالا هم که دیگه زیر خاکه. خاتون خبر رو داد و رفت و شب که به فریدون گفتم گفت مراسم هاشو برای احترام به خان عموت شرکت میکنیم. منم باهاش موافق بودم و خوشحال شدم که فریدون هم با من هم نظر حتی مادرشوهرمم به خاطر احترام به خانواده ی من توی مراسم ها شرکت کرد. زن عمو اصلا حال و روز درستی نداشت و بیناییش رو به خاطر اون همه گریه از دست داده بود و اقوامش راهنماییش میکردن تا بتونه راه بره و زمین نخوره. همه به حالش دلسوزی میکردن ولی من دلم به حالش نسوخت و باز هم توی دلم گفتم عاقبت کارهایی بود که با من کرد پدرم روز به روز شکسته تر میشد و من از قبل بیشتر بهش سر‌میزدم ولی هر بار که میدیدمش دلم هزار تکه میشد تصور این که یه روزی بخوام پدر به اون مهربونی که همیشه حمایتم کرد و کنارم بود رو از دست بدم برام سخت بود و همیشه با خدا خودم میگفتم کاش من هیچوقت مرگ پدرم رو نبینم. خداروشکر خاتون بود که هوای پدرم رو داشته باشه و تند تند بهش رسیدگی کنه....
خاتون زیاد با پدرم تفاوت سنی نداشت و اینقدر به خودش رسیده بود و حواسش جمع خودش بود که از پدرم سر حال تر بود البته این که خودش رو زیاد درگیر مشکلات دیگران نمیکرد هم باعث میشد که اینطور شاد و سرزنده باشه کلا زنی نبود که زیاد حرص و جوش بزنه و فقط سعی میکرد به دیگران کمک کنه تا مشکلاتشون رو حل کنن بچه هام بزرگ میشدن و همبازی بچه های قباد بودن مخصوصا جواد و ملوک که همسن و سال خودشون بودن با هم عشق میکردن و روز ها اینقدر توی حیاط بازی میکردن که شب ها از خستگی یه گوشه ی اتاق همینطوری خوابشون میبرد. وجیهه خانم هر بار بهم سر میزد نگاهی به عباس که حالا دیگه یک سالش شده بود مینداخت و میگفت تا بزرگ نشده یه بچه ی دیگه بیار تا با هم بزرگ بشن دیگه یه باره راحت بشی. ولی من و فریدون تصمیم‌گرفته بودیم که فعلا بچه دار نشیم به خاطر بچه های قباد دورمون خیلی شلوغ بود و دیگه اینطوری نبود که اونا فقط خونه ی خالشون بمونن خیلی وقت ها دو سه روزی رو خونه ی ما میموندن و میگفتن دوست داریم بیشتر پیش تو باشیم. منم دوستشون داشتم چون بچه های با معرفتی بودن یکبار نمیشد که پسر ها دست خالی به خونم بیان ولی برای این که خالشون احساس تنهایی نکنه بعد چند روز میفرستادمشون همونجا. با فریدون خیلی جور بودن و اینا همش به خاطر اخلاق خوب فریدون بود که با همه راحت بود و هرکاری میتونست براشون میکرد. دو تا پسر قباد بزرگ شده بودن و توی بازار شاگردی میکردن ولی هر بار متوجه میشدیم که اوستاشون اذیتشون میکنه دلم نمیخواست اینطوری اواره باشن حق اون بچه ها نبود که اینطوری اذیت بشن برای در اوردن یه لقمه نون حلال. اتفاقا همون روز ها هم اوستای قدیمی فریدون که حسابی پیر و از کار افتاده بود تصمیم گرفت سه چهار تا دهنه ی مغازه که توی اون راسته داشت رو بفروشه. فریدون تونست سه تاشو بخره و چند تا شاگرد گرفت که روی مغازه ها کار کنن ولی یکیش مونده بود و دیگه پس اندازی نداشت که بخواد اون یکی رو هم بخره. اون روز بود که پولی که پدرم بهم داده بود رو اوردم و گفتم اون یکی مغازه رو هم بخر فریدون قبول نکرد و گفت از قبل بهت گفته بودم این پول رو توی زندگیمون خرج نمیکنیم برای خودت نگه دار گفتم الانم نمیخوام برای زندگیمون خرج کنیم مغازه رو به اسم من بخر میدم بچه ها روش کار کنن دیگه اوستای خودشون بشن که دیگه کسی نتونه اذیتشون کنه تا بلاخره فریدون قبول کرد و اون یکی مغازه رو هم از اوستاش خرید و...
 

پسر ها همون فردا صبحش توی مغازه ی خودشون مشغول به کار شدن خیالم راحت بود که فریدون بالا سرشونه و حسابی هواشون رو داره و دیگه کسی نمیتونه به خاطر کم کاری هایی که مطمئن بودم نمیکردن تنبیهشون کنه یا مزدشون رو نده یادم نمیره که اون روز پسر های قباد چند بار دستم رو بوسیدن حتی دولا شده بودن که پام رو ببوسن ولی اجازه ندادم از اون روز به بعد خاله ی بچه ها نه پولی از فریدون میگرفت و نه از برادرهاش یعنی پسر ها اجازه نمیدادن و خودشون دیگه خرج خونه رو میدادن سر ماه که شد سراغ فریدون اومدن و خواستن کرایه ی مغازه رو بدن فریدون هم گفت مغازه ی من نیست ابجی نورجهانتون خریده و اونا تا چشم های من رو دیدن دیگه حرفی از کرایه نزدن. هر روز که چشم هامو باز میکردم و خانوادمو دور هم میدیدم خداروشکر میکردم از این همه لطفی که بهم کرده بود بچه های صالحی که بهم داده بود بچه ها یکی یکی بزرگ میشدن و هر روزمون مشغول کار های عقد و عروسی و خواستگاری هاشون بودیم اول از همه ابجی فریدون رو عروس کردیم و بعد نوبت ملک بود که دیگه حسابی خانم شده بود برادرهاش تنهایی همه ی جهیزیش رو خریدن و حسابی ابرو داری کردن و هیچی برای ابجیشون کم نذاشتن.ملک بعد از این که عروس شد هم تند تند بهم سر میزد و توی کارهام کمکم میکرد همیشه میگفت ما تا عمر داریم به تو مدیونیم اگه تو نبودی هیچ کدوممون جون سالم به در نمیبردیم پسر های قباد برعکس خودش حسابی غیرت داشتن و حواسشون به خواهرا و برادرشون بود. وجیهه خانم و مادرشوهرم با نوه هاشون سرگرم شده بودت و روز هاشون رو با هم میگذروندن اینقدر مهربون بودن که برای مراسم های بچه های قباد هم کلی کمک میکردن و توی دوخت و دوز جهیزیه ی ملک سنگ تموم گذاشتن. دورادور از زن عموم خبر داشتم هیچوقت بیناییش برنگشت و نتونست یک بار دیگه دنیا رو ببینه از طرفی نمیتونست تنهایی کارهاشو انجام بده و چند روز یک بار خبر میرسید که زمین خورده و یه جاییش شکسته ولی من هیچوقت دلم به حالش نسوخت و همیشه با خودم میگفتم تقاص بدی هایی که به من کرده رو میده. تنها نگرانی اون روز هام پدرم بود که روز به روز پیرتر میشد و با هر بار دیدن مو ها و ریش های سفیدش دلم ریش میشد. یک سالی بود که گوشه گیر شده بود و دیگه زیاد با کسی حرف نمیزد. خیلی نگرانش بودم و اون موقع دیگه هرطوری بود راضیش کردم بیاد پیش من زندگی کنه و به زور پیش خودم اوردمش....
از روزی که با فریدون ازدواج کرده بودم و مادرم به اون حال و روز افتاده بود دیگه چشم های اروم پدرم رو ندیده بودم ولی اون روز ها دوباره به چشم هاش که نگاه میکردم اروم میشدم و دلم گرم میشد. پدرم بعد از مدت کوتاهی به علت کهولت سن توی بستر بیماری افتاد و من تمام وقتم رو صرف نگهداری از اون میکردم از خانواده ام کسی بهم خرده نمیگرفت و بچه ها سعی میکردن توی کارهای خونه کمکم کنن فریدونم که اینقدر اقا و با درک و فهم بود که اصلا چنین کاری ازش بعید بود و خودش هم حسابی هوای پدرم رو داشت. یه شب که میخواستم بخوابم حال و هوام زیاد خوب نبود و احساس میکردم که اون شب اتفاق بدی میوفته به همین خاطر بالای سر پدرم نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم پدرم اون شب تا صبح باهام حرف میزد و از اینده ی روشن خودم و بچه هام برام میگفت از این که هیچوقت نباید ناامید بشم و پستی و بلندی های زندگی رو بپذیرم پدرم تا صبح بیشتر دوام نیورد و اخرین جمله ای که بهم گفت این بود که گاهی توی مسیری میوفتی که باعث خوشبختیت میشه درسته سختی میکشی ولی اخرش به نور میرسی. بعد از مرگ پدرم من دیگه هیچوقت اون ادم سابق نشدم و انگار چیزی رو توی زندگیم گم کرده بودم ولی خداروشکر که فریدون کنارم بود و نمیذاشت خم به ابروم بیاد. برادر بزرگم پدر اطلس هیچوقت دیگه ازدواج نکرد و تا اخر عمر تنها موند ولی اون دو تای دیگه پس از مدتی صاحب خانواده شدن و زندگی خودشون رو داشتن. خاتون چند سال بعد از پدرم به رحمت خدا رفت و همیشه به خوبی اسمش یاد میشد. فریدون هرطوری بود بچه هامون و دو تا بچه کوچک تر قباد رو به مدرسه فرستاد تا درس بخونن و اینده ی خوبی داشته باشن. تمام این سال ها که زندگیم پر از پستی و بلندی بود و خدا هر بار با مرگ یکی از عزیزانمون امتحانمون میکرد حرف های پدرم رو به یاد میوردم و با فریدونی که کنارم بود دلم رو اروم میکردم.
پایان
عزیزان دلم ممنونم که در طول داستان کنارم بودین. داستان خیلی قدیمیه و راوی نداشت برای من دست نوشته فرستادن تمام چیز هایی که داخل دست نوشته بود رو براتون نوشتم با این وجود اگر سوالی بود کامنت بذارید تمام کامنت هارو جواب میدم.
دست نوشته توسط ملک نوشته شده واز طریق خانواده اش به دستم رسیده.
به خاطر این که داستان خیلی قدیمیه بیشتر اعضای داستان در قید حیات نیستن و به رحمت خدا رفتن انشااالله که داستان زندگیشون درس عبرتی برای ما بازماندگان باشه.
 پایان

نویسنده:هلیا

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : noorjahan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.80/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.8   از  5 (10 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه mixut چیست?