دختر بس 1 - اینفو
طالع بینی

دختر بس 1


پسر کوچیکه زن عمو شهناز رو همینطور که خواب بود با چادر پشتم بسته بودم و مشغول سابیدن کف حوض بودم. ننجون دستور داده بود اب حوض رو بکشم و تمیزش کنم.
صدای خنده های ننه و زنعمو ها و ننجونم از توی بهار خواب به گوشم میرسید و دلم پیششون بود ولی جرات نداشتم تا وقتی که همه ی اهالی خونه خوابیدن دست از کار بکشم و برای خودم ازادانه توی خونه بتابم چون من تنها دختر اون خانواده ی پسر پرست بودم. هشت سالم بیشتر نبود ولی تمام کار های این خانواده ی بیست و چهار نفری رو من انجام میدادم. صبح کله سحر از خواب بیدار میشدم و بدو بدو سطل کنار حیاط رو برمیداشتم و به سمت خونه ی همسایه ها میدویدم تا ببینم اون روز از گاو کدومشون میتونم شیر بگیرم. شیر رو روی چراغ برای بچه های شیر خوار زن عمو ها گرم میکردم و از اون طرف حواسم بود اب کتری که جوش اومد زود چاییو دم کنم. بین همه ی این کار ها به زیر زمین سرد و نمور خونه میرفتم و از توی خمره ها پنیر بیرون می اوردم و با کره ی محلی کنار نون اقاجون میذاشتم. اقاجونم حاج رمضان که توی این هشت سال یکبار هم به صورتم نگاه نکرده بود و نگاه کردن به صورت دختر رو بدیمن و بدشگون میدونست صبح زود از خونه بیرون میرفت و من باید تا قبل از بیدار شدنش صبحانه اش رو اماده میکردم تا چشمش به من نیوفته و به قول خودش با دیدن صورت نحس من روزش خراب بشه. این فکر ها همش اعتقادات اقاجون بود که به مرور زمان بقیه هم معتقد شده بودن و حرف هاش رو قبول داشتن. یه بار از پشت دیوار شنیدم که ننجون برای ننم و زن عمو ها تعریف میکرد شبی که عمه ام به دنیا اومده همه دورش جمع بودن و یکی از همسایه ها که برای اوردن اب گرم به مطبخ میره از روی حواس پرتی چراغ رو میندازه و مطبخ اتیش میگیره راست میگفت هنوز بعد از این همه سال دیوار های مطبخ دوده گرفته و سیاه بود. اقاجون وقتی میفهمه بچه ای که به دنیا اومده دختره تمام اتفاقات اون


اتفاقات اون شب رو به بد قدمی عمه بتول ربط میده اخ عمه بتولی که من فقط اسمش رو شنیده بودم و توی این هشت سال حتی یکبار هم ندیده بودمش.البته فقط من نبودم حتی ننم و زن عمو ها هم ندیده بودنش و کسی جز تعریف های ننجون چیزی ازش نمیدونست. اقاجون اون شب بدون این که فکر کنه ننجون تازه زاییده و باید استراحت کنه فقط به جرم این که دختر زاییده حسابی کتکش میزنه و به همه اهالی خونه میگه نمیخوام حتی یکبار هم چشمم به این مایه ی ننگ بیوفته. ننجون تعریف میکرد که بتول رو تا یک سالگی دور از چشم اقاش بزرگ کردم توی یکی از اتاق ها زیر طاقچه قایم میشدم و شیرش میدادم و بقیه ی روز همونجا میخوابوندمش. اقاش گفته بود حق نداره توی این خونه بگرده که برامون بدیمنی میاره. میگفت گاهی از صبح توی اتاق می خوابوندمش و میرفتم سراغ کارام اگه بیدار میشد صداشو نمیشنیدم و این بچه اینقدر گریه میکرد که از خستگی هلاک بشه و دوباره خوابش ببره ولی خب تا اینجا قسمت خوب ماجرا بوده عمه بتول روز به روز بزرگتر و شیطون تر میشده و همون یک سالگی راه افتاده. ننجون میگفت دیگه نمیتونستم توی اتاق نگهش دارم و قایمش کنم کل روز دور خونه میتابید و سر و صدا میکرد خداروشکر ساعت اومدن اقاشو میدونستم و قبل این که به خونه بیاد مینداختمش توی اتاق و درو روش قفل میکردم که نتونه بیاد بیرون ولی گاهی وقت ها هم میشد که سر و کله ی اقاش زودتر پیدا بشه. اینجا ی قصه ننجون مثل همیشه دندون شکستشو نشون داد و گفت اینه ها اینم سندش اولین باری که اقا رمضون بتولو وسط حیاط دید یه جوری با مشت کوبید تو دهنم که این دندونم شکست. من که هیچی به اون بچه ی بیچاره هم رحم نکرد و تا میخورد زدش. بتول حسابی از اقاش ترسیده بود و خودش دیگه جرات نمیکرد پاشو از اتاق بیرون بذاره ولی خب شیطون بود و کم سن و سال چیز زیادی سرش نمیشد گاهی کتک هایی که خورده بود فراموش میکرد و به هوای من میدوید وسط خونه و کتکه رو میخورد. اقاجون تا نه سالگی اجازه نداده بود که عمه بتول از اتاق بیرون بیاد همین که نه سالش شده بود بدون جهیزیه و گرفتن هیچ مراسمی شوهرش داده بود البته ننجون میگفت یه پول زیادی هم بابت قبول کردن دختره به خانواده ی شوهرش داد چون فکر میکرد بقیه هم مثل خودش این دختر رو نمیخوان اونام با خودشون فکر کردن این پول جهیزیه ی بتوله و قبول کردن. دلم به حال عمه بتول میسوخت حداقل من حق بیرون اومدن از اتاق رو داشتم اون که رنگ افتابم تا نه سالگی ندیده بود. نگاهی به خورشید انداختم و گفتم ای کاش الان خوشبخت باشی عمه بتول.


با خودم گفتم خوب شد ننجون پسر زا بود و قبل و بعد عمه بتول دو تا پسر زاییده بود وگرنه اقاجون خودش و دختر هایی که میزایید مثل عمه بتول که بیست سال بود هیچکس ازش خبر نداشت بیچاره میکرد. ننجون گاهی وقت ها که دور از چشم اقاجون یه چیز هایی از عمه بتول تعریف میکرد بغضش میگرفت و میگفت آه دنیا بیست سالی میشه که دخترمو ندیدم ایشالا هر جا هست خوشش باشه و مثل خونه ی اقاش بهش بد نگذره.اقاجون بعد از این که عمه بتول رو زودتر از همه ی بچه هاش شوهر میده برای عمو قابوس هم زن میگیره. زن عمو عشرت همون سال اول یه پسر میزاد و این اتفاق باعث میشه که اقاجون اجازه بده زن عمو عشرت باهاشون دور یه سفره بشینه. ننجون میگفت اقا تاوقتی که عشرت رشید رو نزاییده بود اجازه نمیداد از اتاق بیرون بیاد و اگه چشمش بهش میوفتاد خونه رو روی سرش میذاشت و کلی اوقات تلخی میکرد. شانس با زن عمو یار بود و سال بعد هم صفر رو زاییده بود و اقاجون رو خوشحال تر از قبل کرده بود. وقتی زن عمو عشرت پسر دومی رو هم زایید اقاجون راضی شده که برای پسر دومیش هم زن بگیره و یه زن دیگه رو به این خونه راه بده و سال تولد صفر برای عمو مصیب هم زن میگیره و پای زن عمو عصمت به خونشون باز میشه. زن عمو عصمت زود با عشرت جور میشه و میفهمه که راه خوشبختی توی اون خونه پسر زاییدنه به همین خاطر دو ماه بعد از عروسیش حامله میشه و اونم فرخ رو میزاد. ننجون میگفت دیگه لبخند از روی لب اقا کنار نمیرفت و همیشه خوشحال بود البته ننجون کلی توی همسایه ها و دوست و اشنا گشته بود تا این عروس های پسر زا رو پیدا کنه که اقاجون روزگارشونو سیاه نکنه عروس بعدی ننه ی من بود همدم خانوم. اونم مثل دوتا عروس قبلی از خانواده ی پسر زا انتخاب شده بود و خداروشکر شش ماه بعد از عروسیش حامله میشه و برادرم خوش قدم رو به دنیا میاره همزمان با به دنیا اومدن خوش قدم زن عمو عصمت دوباره باردار میشه و جهان رو به دنیا میاره اقاجون که دیگه مطمئن بوده همه ی عروساش پسر زا هستن و اون خونه رو پر از پسر بچه کردن برای عمو غضنفر هم زن میگیره ولی یک سال بعد ننه ام حامله میشه و من رو به دنیا میاره. از شانس بدش اون روز که اوایل پاییز بوده و سوز خنکی میوزیده رشید و صفر لب حوض اب بازی کردن و به خاطر سوزی که بهشون خورده تا شب سینه پهلو میکنن اقاجون وقتی میفهمه بچه ی ننه ام دختره میگه به خاطر قدم بدشه که پسرام مریض شدن و این هم مثل بتول. به همین خاطر همه با هم تصمیم میگیرن اسم من رو دختر بس بذارن تا اخرین دختری باشم که توی اون خونه به دنیا میام.


اقاجون همون شب قوانین جدید خونه رو وضع میکنه و حرف زدن با ننه ام رو قدغن میکنه. ننه به همون اتاقی که محل اسارت دختر های خونه بوده تبعید میشه و اقاجون میگه تا وقتی یه پسر دیگه برام نیورده نمیخوام چشمم بهش بیوفته. سفره ی ننه از بقیه جدا میشه و گاهی تا دو سه روز شوهرش اقا تیمور رو هم نمیدیده. ننه میگفت فقط برای رفتن به مستراح اجازه ی بیرون رفتن از اتاق رو داشتم و حتی غذامو پشت در اتاق میذاشتن و فرار میکردن. ننه همون روز اول به خاطر این تبعیضی که بین اون و بقیه ی جاری هاش قائل شده بودن از من متنفر میشه و تصمیم میگیره شیرم نده تا بمیرم. فکر میکرده وقتی من از دنیا برم قدم نحسم هم باهام میره و اقاجون دوباره بهش اجازه میده که از اتاق بیرون بیاد. اینجای داستان رو از زن عمو شهناز شنیده بودم،تازه عروس اون خونه که خیلی زود پسر زاییده بود و بچه اولیش عزیز چهل روز از من بزرگتر بود. یکی از روز هایی که زن عمو شهناز ناهار ننه رو میاره دم اتاق از پشت شیشه های رنگی پنجره چشمش به من که بی حال گوشه ی اتاق افتادم و رنگ و روم پریده میوفته. زن عمو شهناز یه نگاه به پشت سرش میندازه و وقتی کسی رو توی ایوون ها و پشت پنجره ی اتاق ها نمیبینه خودشو میذاره توی اتاق و رو به ننه ام میگه همدم این بچه رنگش پریده داره از حال میره چی شده مریض شده؟ ننه ام شونه هاشو بالا میندازه و میگه از صبح شیرش ندادم میخوام بمیره و این سایه ی نحسی که روی زندگیم انداخته دنبال خودش ببره. زن عمو شهناز حسابی دلش میسوزه و یه نگاه به اسمون میندازه وقتی میبینه ساعت اومدن اقاجون نیست منو بغل میکنه و به مطبخ میبره. یه کم اب قند درست میکنه و با قاشق چایخوری بهم میده تا حالم جا بیاد و همونجا گوشه ی مطبخ دور از چشم بقیه بهم شیر میده وقتی منو به اتاق برمیگردونه ننه از جاش بلند میشه و میگه رنگ و روی این بچه خوب شد چیکارش کردی؟ نکنه بهش شیر دادی؟ زن عمو انگشتشو روی دهنش میذاره و میگه صداتو بیار پایین همدم الان همه رو خبر میکنی اره شیرش دادم مگه من مثل تو دلم از سنگه که بذارم بچه ی دو سه روزه جلوی چشمم تلف بشه؟ ننه به سمت در میره و میگه به ننجون میگم که این کارو کردی. زن عمو شهناز خوب میدونسته که وارد شدن به اون اتاق هم قدغنه چه برسه بچه ای که بد قدم بوده رو از اون اتاق خارج کنه و بهش شیر بده. میپره جلوی ننه و میگه همدم توی این اتاق تنهایی حوصلت سر میره. اگه به کسی چیزی نگی روزی یک ساعت میام میشینم کنارت و باهات حرف میزنم ننه که حسابی حوصله اش توی اتاق سر میرفته قبول میکنه

که در ازای هم صحبتی با زن عمو شهناز سکوت کنه و چیزی از این ماجرا به کسی نگه. زن عمو روزی سه بار همراه با غذای ننه ام شیر گاو جوشیده میورده و به خورد من میداده غیر از اون وقت هایی که هر کی توی خونه سرش به کار خودش گرم بوده یواشکی به اتاق میومده و همینطور که کمی کنار ننه مینشسته و باهاش حرف میزده شیر خودش رو به من میداده. زن عمو شهناز روز به روز لاغر تر میشده و من عزیز تپل تر میشدیم. ننه همدم کامل منو کنار میذاره و فقط به عنوان یه هم اتاقی باهام توی یه اتاق زندگی میکرده زن عمو شهناز میگفت حال روحی ننه ات زیاد خوب نبود و گاهی که صدای گریه ات بلند میشد قنداقتو برمیداشت میذاشت لب پله اولی که صدات توی اتاق نپیچه. بار ها شده بود که منو قبل از این که از لب پله بیوفتم قاپیده بود و بعد از این که شکمم رو سیر کرده بود و زیرمو عوض کرده بود دوباره توی اتاق گذاشته بود. از طرفی اقام کاملا ننه همدم رو طرد کرده بود و همه میگفتن هفته ای یکبار هم بهش سر نمیزد ننه هم همش توی این فکر بوده که یه جوری با اقام همخواب بشه و دوباره پسر به دنیا بیاره تا بتونه از اون اتاق بیرون بیاد ولی خب هرکاری میکرده نمیتونسته به اقام نزدیک بشه و کنارش بخوابه. یک سال میگذره و ننه همدم فقط اسمی مادر من بوده و من کامل به زن عمو شهناز وابسته بودم‌ من و ننه ام هنوز توی اتاق زندانی بودیم و توی اون یک سال ننه همدم هیچ راهی برای نزدیک شدن به اقام پیدا نکرده بوده. ولی خب بعد از یک سال شانس باهاش یار میشه و اقام یه شب مست و پاتیل به خونه برمیگرده و در حالی که چیزی حالیش نبوده با ننه ام میخوابه و ننه حامله میشه و نه ماه بعد برادرم برخدا به دنیا میاد. اقاجون وقتی دوباره پسر دار میشه به ننه اجازه میده که از اتاق بیرون بیاد ولی من همچنان توی اتاق زندانی بودم و هیچ کدوم از اعضای خانواده حق نزدیک شدن بهم رو نداشتن. من با عزیز بچه ی زن عمو شهناز بزرگ میشدم و روزی نیم ساعت وقت هایی که زن عمو برای شیر دادن یا غذا دادنم به اتاق میومد با عزیز بازی میکردم. بقیه ی روز توی اتاق تنها بودم ک با تکه پارچه هایی که زن عمو شهناز برام می اورد بازی میکردم. یه کم که بزرگتر شدم و قدم بلند تر شد روز ها پشت در اتاق نوک انگشت های پام می ایستادم و ساعت ها به بازی کردن پسر ها توی حیاط نگاه میکردم. به اقاجونی که از در خونه وارد میشد و دستشو توی جیبش میکرد و یکی یه مشت نقل بهشون میداد. به ننه همدم که برادرم برخدا رو بغل میکرد و

و دور حیاط راه میرفت و میگفت پسر پسر قند و عسل البته من متوجه نمیشدم که همدم ننه منه و فکر میکردم زن عمو شهناز ننه ی منه ولی اون انگار از عمد میومد جلوی اتاقی که من بودم و پسر هاشو بغل میکرد و به من پزشونو میداد به خاطر همین همدم همیشه بیشتر از همه توی چشمم بود. تا پنج سالگی توی اون اتاق زندانی بودم و بعد از به دنیا اومدن من هیچ کدوم از زن عمو ها جرات نکرده بودن دیگه حامله بشن و بچه بزان چون منو توی اون اتاق میدیدن که ساعت ها پشت در و پنجره می ایستادم و گریه میکردم ولی نمیتونستن کاری برام بکنن و با خودشون میگفتن اگه بچه ی ما دختر بشه اقاجون هم روزگار خودمونو سیاه میکنه هم اون دختر بیچاره رو. فقط ننه همدم بود که یه پسر زاییده بود تا از اون اتاق ازاد بشه. زن عمو شهناز گاهی وسط روز دلش برام میسوخت و یواشکی منو دنبال خودش به مطبخ میبرد بقیه ی زن عمو ها هم سنگدل نبودن و اگه منو اونجا میدیدن چیزی به ننجون نمیگفتن و میذاشتن یه کم بیرون اتاق باشم هوا بخورم و با عزیز بازی کنم ولی ننه همدم چند باری دیده بود و سریع خودشو پیش ننجون گذشته بود و چغلی زن عمو شهناز رو کرده بود با این وجود هیچ کس به اندازه ی ننه همدم کینه توز و دل چرکین نبود و ننجون هم چیزی به شهناز نمیگفت و اجازه داده بود منو بیرون بیاره تا توی اون اتاق نپوسم. از بچگی یاد گرفته بودم با صدای اروم حرف بزنم جوری که فقط از فاصله ی دو سانتی صدام به طرف مقابلم برسه چون هر بار صدام بلند میشد زن عمو شهناز دعوام میکرد و میگفت ساکت باش دختر کسی صداتو بشنوه بیچاره میشم منم به مرور زمان عادت کردم و صدام از یه تنی بالا تر نمیرفت. کم کم از حرف های اطرافیان متوجه شدم که همدم ننه ی منه و شهناز زن عموم ولی نمیتونستم بهش نزدیک بشم دلم میخواستا ولی اون پسم میزد و وقتی میخواستم به سمتش برم دو تا پسرشو به خودش میچسبوند و قربون صدقشون میرفت و جلوی چشمم میگفت دختر که نشد اولاد دختر نحسه بد قدمه باعث بیچارگیه ادمه ولی پسر ادمو سرافراز میکنه برای ادم میمونه و من بودم که با گریه به سمت شهناز برمیگشتم. از وقتی فهمیده بودم شهناز زن عمومه و چه سختی هایی رو به جون خریده تا منو به اینجا برسونه منم دلم خواست کمکی بهش بکنم. کار های پخت و پز و تمیز کردن مطبخ وظیفه ی عروس کوچیکه خونه بود و من روز هایی که توی مطبخ کنار زن عمو شهناز بودم توی کارها کمکش میکردم توی همون پنج سالگی برنج و حبوبات پاک کردن و سیب زمینیو پیاز خرد کردن و پوست کندن رو یاد گرفتم

بماند که بین کار چقدر دستم رو میبریدم و به خاطر این که سیب زمینی هارو خونی میکردم زن عمو شهناز دعوام میکرد و سرم داد و بیداد میکرد ولی اون هرکاری هم میکرد من ازش دلخور نمیشدم چون اون بهترین ادم اون خونه بود. بقیه ی افراد خونه مثل جزامی ها باهام رفتار میکردن از کنارم که رد میشدن خودشون رو جمع و جور میکردن که یه وقت حتی لباسشون به من نخوره کسی نزدیکم نمیشد و باهام حرف نمیزد اگه میدونستن من به چیزی دست زدم چندین بار میشستنش تا نجاستش پاک بشه و بعد استفاده میکردن. بار ها شده بود که متوجه بشن اون روز من توی پخت غذا دخالتی داشتم و غیر از شهناز کسی غذا نخورده بود. گرسنگی و نون و پنیر خوردن رو به جون میخریدن تا غذایی که من پیازش رو خرد کردم نخورن که یه وقت به گناه الوده نشن چون اقاجون یه کاری کرده بود که همه باور کنن من نجسم و عامل بدبختی. یکی از روز هایی که توی مطبخ روی کیسه ی برنج نشسته بودم و دست هامو زیر چونه ام زده بودم و به شهناز خیره بودم اقاجون در خونه رو باز کرد و توی کسری از ثانیه تا وسط خونه اومد. توی مطبخ گیر افتاده بودم و نه راه پس داشتم نه راه پیش. همون موقع از شانس بدم عطسه ام گرفت و اقاجون که داشت به سمت اتاقش میرفت متوجه شد که این صدا صدای یه دختر بچه اس. ناگهان روی پاشنه ی کفشش چرخید و داخل مطبخ سرکی کشید من از ترس پشت سر شهناز قایم شده بودم و اون هم بدتر از من از ترس میلرزید. دستی زیر سبیلش کشید و گفت عروس بیا بیرون ببینم نکنه سرمایی چیزی خوردی صدات اینقدر عوض شده. شهنار با ترس و لرز پاشو از مطبخ بیرون گذاشته بود و منی که دامنش رو محکم توی دست هام گرفته بودم هم دنبالش راه افتادم. اقاجون با دیدن من چهره اش برزخی شد و انگار از صورتش اتیش میبارید. زن عمو شهناز دست به گریه گذاشت و گفت اقا به خدا اورده بودمش کار کنه منم دل خوشی از این دختر ندارم میدونم نحسه بده بدیمنه بدشگونه باعث بدبختی ماست ولی خب کار که میشه ازش کشید. با این حرف زن عمو چهره ی اقاجون عوض شد و گفت بد هم نمیگی چرا بندازیمش توی اتاق و بذاریم به حال خودش باشه وقتی میتونه کار های خونه رو بکنه اصلا چرا این فکر به ذهن خودم نرسیده بود. دلم حسابی شکست اون روز سنم کم بود و نفهمیدم گه زن عمو شهناز به خاطر مصلحت خودم و خودش اون حرف هارو زد و نسبت بهش بد دل شدم. حالا که بزرگ شده بودم و یه چیز هایی بیشتر از قبل سرم میشد توی دلم گفتم مگه زن عمو ها و ننه همدم و ننجون خودشون یه روزی دختر نبودن پس چرا فقط من رو بدقدم میدونستن.

اقاجون از بالا نگاهی بهم انداخت و گفت باید بلاخره به یه دردی بخوری از این به بعد کار های این خونه با توعه این عروس پسر زاییده برای من شاخ شمشاد اورده دلیلی نداره اینقدر کار کنه توی نحس بد شگون باید کار کنی. خیلی ازش میترسیدم و با چشم های پر از اشک بهش نگاه میکردم و زیر لب چشمی گفتم. جالب بود که تمام افراد خونه به خاطر حرف های اقاجون منو نجس و بدیمن میدونستن و به هرچی دست میزدم چند بار اب میکشیدن و خاک مالی میکردن تا نجاستش برطرف بشه ولی خودش به من گفته بود که کار کن و با کار کردنم مشکلی نداشت. در استانه ی شش سالگی بودم که تمام کار های خونه رو به من سپردن. شهناز خیلی دلش میسوخت و لحظه ای تنهام نمیذاشت البته یکی دو بار که اقاجون دید داره به من کمک میکنه کتکش زد و شهناز هم کم کم کار رو کمتر کرد و فقط وقت هایی که اقاجون نبود کمکم میکرد اونم با هزار و یک چاپلوسی و خواهش و التماس از بقیه ی زن عمو ها و ننجون که چیزی به کسی نگن. اون روزی که من غذا رو درست کردم زن عمو ها ظرف هایی که دست من بهش خورده بود با پارچه گرفتن و سر سفره بردن تا نجس نشن و همگی دور سفره منتظر نشستن و به هم دیگه چشم دوختن اقا جون بسم الله رو گفت و شروع به خوردن غذاش کرد و بعد از دو سه تا قاشق به بقیه نگاهی انداخت و گفت من شروع کردم بفرمایید دوباره همه منتظر نگاهش کردن تا بلاخره ننه همدمم گفت ناهار رو دختر بس درست کرده ما که نمیخوریم این غذا حلال نیست. اقاجون همینطور که قاشق بعدی رو دهنش گذاشته بود با دهن پر گفت عروس یعنی میگی من حلال و حروم سرم نمیشه و حروم خورم؟ ننه همدم زد روی لپش و گفت خدا مرگم بده اقا من لال بشم اگه همچین حرفی بزنم به خداوندی خدا همچین منظوری نداشتم. اقاجون گفت نجاست اون دختر بدیمن رو برطرف کردم دلم نمیخواد عروس های پسر زام توی خونه زیاد کار کنن و خسته باشن شما ها فقط باید حواستون به پسر های شاخ شمسادتون باشه این پسر ها تاج سر ما هستن باید کنار شوهراتون باشین و برام پسر های بیشتری بیارین حواسم هست که چند سالی هیچکدومتون یه پسر برام نزاییدین به همین خاطر نجاست اون دختر رو برطرف کردم تا توی اون اتاق بیکار نمونه و به یه دردی بخوره از این به بعد تمام کار های خونه با اون دختره نبینم کسی دیگه دست به سیاه و سفید بزنه که کلامون میره تو هم. زن عمو ها نگاهی به هم انداختن و لبخند روی لب همشون نشست. فقط شهناز بود که سرش توی کار خودش بود و به جای چشم و ابرو اومدن به این و اون مشغول غذا خوردنش شد. از پشت در اتاق ناهارخوری که طبقه ی بالای

بود کنار رفتم و اروم اروم پله های چوبی که قیژ قیژ میکرد رو پایین اومدم و کف مطبخ سرد نشستم و کمی از غذا که ته قابلمه مونده بود برای خودم کشیدم و خوردم. حالا به این فکر میکردم که اقاجون خوب احمق هایی رو دور خودش جمع کرده بود چون اگه تو روز روشن خورشید رو نشون میداد و میگفت این خورشید نیست ماهه همه باور میکردن و به خاطر اگاهی احمقانه ای که بهشون داده بود به به و چه چه میکردن. خود اقاجون خوب میدونست که من نه نجسم و نه بدیمن و بدشگون عامل بدبختی این خانواده هم نیستم. حتی میدونست همونطوری که اتش سوزی شب تولد عمه تقصیر همسایه بود سینه پهلو کردن پسر ها هم شب تولد من تقصیر من نبود ولی به خاطر حس تنفری که به دختر ها داشت این تفکر رو بین همه جا انداخته بود تا کسی دل به دل دختر های بیچاره نده و همه طردشون کنن. ناهارم رو خوردم و ظرف هایی که زن عمو ها پشت در مطبخ گذاشته بودن تا چشمشون به من نیوفته با خاکستر شستم و خشک کردم. خیلی کوچیک بودم و قدم به قفسه های بالایی مطبخ نمیرسید روز های اول نمیدونستم باید چیکار کنم و ظرف هارو چجوری سر جاشون بذارم ولی به مرور زمان یاد گرفتم گونی برنج رو زیر پام بذارم تا قدم بلند تر بشه و بتونم همه ی کار هارو انجام بدم. تمام روز هام اینطوری میگذشت و توی اون دو سال زن عمو ها دوباره باردار شدن و همشون پسر زاییدن. زن عمو عشرت میراقا رو زایید و زن عمو عصمت اسکندر رو اخر از همه هم زن عمو شهناز باردار شد و نور علی رو به دنیا اوردم ننه همدم دیگه حامله نشده بود و یه جورایی چشمش ترسیده بود و فکر میکرد ممکنه دوباره دختر بزاد و اقاجون روزگارشو سیاه کنه. هر روز به نه سالگی نزدیک میشدم و تمام فکر و ذکرم این بود که وقتی وارد نه سال بشم چی به روزم میاد و منو به کی شوهر میدن میدونستم که اگه از این خونه برم مثل عمه هیچ راه برگشتی ندارم و دیگه به کل همه فراموشم میکنن و از دستم خلاص میشن.بیشتر از همه دلم برای زن عمو شهناز و نور علی که لحظه ای ازم جدا نمیشد تنگ میشدم نورعلی رو همیشه با روسری پشتم میبستم و کار های خونه رو انجام میدادم این کار رو برای جبران زحماتی که زن عمو شهناز برام کشیده بود انجام میدادم چون اون بدون هیچ چشم داشتی از بچگی بزرگم کرده بود کاری که ننه ی خودم برام نکرده بود. اون زمان دختر ها و زن ها زیاد برای خرید از خونه بیرون نمیرفتن و خرید هارو مرد خونه انجام میداد. زن ها یه چیز هایی از گاریچی میخریدن و رخت و لباسشونو خودشون میدوختن یا خیاطو صدا میزدن

تا با بقچه ی پارچش بیاد و همونجا اندازه هاشونو بگیره و با پارچه ای که انتخاب کرده بودن رخت تنشونو بدوزه. اونایی که وضعشون خوب بود و پادو داشتن هم که خودشون دست به سیاه و سفید نمیزدن و خریدارو پادوی خونشون انجام میداد. وضع مالی اقاجون بد نبود و عمو ها و اقامم دنباله روی اون شده بودن و کار میکردن و پول خوبی در میوردن ولی خب اونقدر پولدار نبودیم که بخوایم پادو داشته باشیم. اقام و عمو ها گه گاهی یه چیز هایی میخریدن ولی خب مقدار زیاد میخریدن چون هم تعدادمون زیاد بود و همه هم ماشاالله مرد بودن و زیاد میخوردن ولی خب یه روز هایی هم میشد که یه چیزی برای غذا کم میومد و من به چه کنم چه می افتادم چند بار اول شهناز رفت و سیب و پیازی که کم اومده بود رو خرید ولی یه روز که ننجون دستور داده بود ابگوشت بپزم هر چی کیسه های داخل زیر زمین رو گشتم و بالا پایین کردم هیچی نخود پیدا نکردم. از پله های زیر زمین تاریک و ترسناک خونه بالا اومدم و نگاهی دور حیاط انداختم خونمون خیلی با صفا بود و بیشتر از ده تا اتاق دور حیاط بود یکیش مطبخ بود و بقیه اش هر کدوم مال یکی از عمو ها و زن عمو ها بود البته بیشترش تحت تصرف خود ننجون بود و در یه سری هاشو قفل میکرد که کسی وارد اتاق ها نشه. طلا ها و عتیقه هاشو اونجا نگه میداشت و گه گاهی خودش به اتاق میرفت یه کم چراغ های گرون قیمتش رو ناز و نوازش میکرد و بیرون میومد. ولی خب اتاق های خونه به همون ده تا منتهی نمیشد و دو طرف خونه پله داشت و پله ها به سمت طبقه ی دوم میرفت. بیشتر طبقه ی دوم ایوون و بهار خواب بود و زن عمو ها و ننجون و ننه همدم توی ایوون دور هم جمع میشدن میگفتن و میخندیدن و دور هم کاهو و سکنجبین میخوردن. بچه هاشون طبقه ی پایین دور حوض ابی رنگ که داخلش همیشه پر از میوه بود و دور تا دورش با گلدون های شمعدونی پر شده بود میچرخیدن و با هم هفت سنگ و گرگم به هوا بازی میکردن. اقا جون به خاطر این که حسابی سر نوه هاش میترسید روزی چند بار به ننه همدم و زن عمو ها تاکید میکرد که حق ندارین بذارین پسرام از خونه بیرون برن. خودشون تعدادشون زیاده و میتونن با هم بازی کنن. عروس ها هم که کاری جز اطاعت بلد نبودن و وقتی مرد ها از خونه بیرون میرفتن پشت در رو مینداختن که بچه ها بیرون نرن و همونجا بازی کنن. نگاهم رو از پسر ها که هیچکدومشون حتی اسم من رو هم نمیدونستن انداختم و سعی کردم گوشم رو از صداشون خالی کنم و ببینم صدای شهناز از کجا میاد. حدسم درست بود شهنار با بقیه ی زن عمو ها طبقه ی بالا توی

ایوون نشسته بودن و با هم اختلاط میکردن. میدونستم که اگه از پله ها بالا برم و مزاحمشون بشم حتما یه چیزی بارم میکردن چون من کلا اجازه ی رفتن به اتاق های بالارو نداشتم و هر وقت کاری داشتم اروم شهناز رو صدا میزدم تا خودش بیاد پایین. چند باری از پایین پله ها صداش زدم ولی از بس سر و صداشون زیاد بود صدای من به گوشش نمیرسید. با ترس و لرز یکی یکی پله هارو بالا میرفتم و با هر قدم کلی دورمو میپاییدم تا ببینم کسی سر نرسه و کتکم بزنه یا دعوام کنه بلاخره به بالای پله ها رسیدم و اروم اروم پشت دیوار رفتم همونجا ایستادم و گفتم زن عمو، زن عمو شهناز ولی باز هم صدای کم من به گوشش نمیرسید یه کم صدامو بالا تر بردم که صدای ننجون بلند شد و گفت آی آی دخترا ساکت باشین ببینم این صدای کیه. لرز به تنم افتادم و اروم دوباره گفتم زن عمو شهناز... ننجون سرشو از پشت دیوار بیرون اورد و گفت چه غلطا تو برای چی تا اینجا اومدی؟ مگه بهت نگفته بودم که پاتو روی پله اولی بذاری قلم دوتا پاتو میشکنم. سرمو پایین انداختم و گفتم ننجون به خدا نمیخواستم بیام چند بار از پایین صدا زدم ولی کسی جوابمو نداد اخه سر و صدا زیاده ننجون بیشتر از قبل اخم هاشو توی هم کشید و گفت به کوری چشم تو که سر و صدامون زیاده حالا اینجا چیکار داری. زن عمو شهناز هم مثل ننجون از پش دیوار بیرون اومد و گفت چیه دختر کمک میخوای با من کاری داری؟ ننجون نگاه گذرایی بهش انداخت و گفت خودش باید کاراشو انجام بده دوباره با صدای کمی گفتم نخود نداریم توی زیرزمین پیدا نکردم. زن عمو عشرت خندید و گفت نخودا کور بودن تورو ندیدن دختره ی احمق. گفتم به خدا من چند بار گشتم نخود نداریم. زن عمو شهناز نخی که باهاش بند مینداخت از دور گردنش بیرون کشید و گفت حالا میرم میخرم دختر تو برو پایین حواست به مطبخ باشه. چشمی گفتم و به سمت پله ها راه افتادم که ننجون گفت کجا مگه من اجازه دادم که رفتی دلت میخواد به اقاجونت چغلیتو بکنم که چشم سفید بازی در میاری حرف گوش نمیکنی. جواب دادم نه نه ننجون توروخدا ببخشید دیگه بی اجازه از جام تکون نمیخورم. ننجون اسکناسی از توی لباسش بیرون اورد به سمتم انداخت و گفت میبینی که شهناز داره صورت همدمو بند میندازه خودت دست و پا داری بزرگ شدی دیگه برو بخر. گفتم اخه من که بقالیو بلد نیستم. ننجون جواب داد برو تا یاد بگیری. همینطور که پول رو برمیداشتم و اجازه میگرفتم که برم زن عمو شهناز گفت دختر سر کوچه به سمتی که در باز میشه از اون طرفی برو. چپ و راستمو بلد نبودم و

و زن عمو شهناز همیشه اینطوری بهم ادرس میداد و میگفت مثلا به سمتی که شیر ابو میچرخونه تا باز بشه یا به سمتی که در باز میشه و... وقتی ننجون بلاخره بهم اجازه داد دستمو به نرده ها گرفتم و اروم اروم از پله ها پایین اومدم چراغو کم کردم تا ابگوشت نسوزه و از خونه بیرون رفتم. اینقدر توی فکر حرف های ننجون و زن عمو عشرت که مسخره ام کرد بودم که حرف شهناز رو یادم رفت و همینطوری راهمو کشیدم و به یه سمتی رفتم هر چی جلوتر میرفتم محله برام نا اشنا تر میشد و بقالی که ادرسش رو داده بودن پیدا نمیکردم. به یه جایی رسیدم ک ترس برم داشت و بدجوری وحشت کردم خیلی از خونه دور شده بودم و هنوز بقالی رو پیدا نکرده بودم. یاد حرف زن عمو شهناز افتادم که گفت به سمتی که در باز میشه برو ولی من برعکس رفته بودم تصمیم گرفتم راهی که اومدم رو برگردم تا به خونه برسم و این بار مسیر درست رو طی کنم ولی هر چی جلو میرفتم خونه رو پیدا نمیکردم حتی این محله ی جدید هم برام اشنا نبود و فهمیدم که راهو دوباره اشتباه اومدم. دیگه نمیدونستم که باید چیکار کنم بد جایی گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم و نه راه پیش. با خودم فکر کردم که از اون خونه و ادماش راحت شدم و دیگه کسی تحقیرم نمیکنه بهم فحش نمیده و کتکم نمیزنه ولی با این فکر ها نمیتونستم دلمو راضی کنم چون من جاییو نداشتم که برم و اگه توی کوچه میموندم سگ ها بهم حمله میکردن. دست به گریه گذاشتم و همینطور که وسط کوچه دور خودم میچرخیدم بلند بلند گریه میکردم مردم از کنارم رد میشدن و بی تفاوت نگاهی بهم می انداختن و میگذشتن. روی این رو نداشتم که جلو برم و از کسی سوال بپرسم اینجا کجاست چون زیاد با کسی حرف نزده بودم و اداب معاشرت رو بلد نبودم از طرفی چون فقط با زن عمو شهناز در ارتباط بودم و همیشه همه تحقیرم کرده بودن خیلی خجالتی بودم. همونطوری که وسط کوچه ایستاده بودم و اشک میریختم پسر جوونی که پنج شش سالی از خودم بزرگتر بود به سمتم اومد و گفت دختر جون چرا اینطوری گریه میکنی چی شده مگه که اینقدر اشک میریزی؟ خودمو عقب کشیدم و به خاطر ترسی که از مرد ها داشتم توی خودم جمع شدم. پسر که متوجه ی حال غیر طبیعیم شد خودش رو عقب کشید و دوباره گفت دختر جون من که کاریت ندارم چرا میترسی فقط میخوام کمکت کنم. یه کم دلم امن شد و ترسم کمتر. با هق هق گفتم می..میخ..خوام بر..م خو..و..نمون.. پسر گفت خب برو. خونتون کجاست؟ بگو کجاست من ببرمت. دوباره وسط گریه هام گفتم اخ...خه گم ش..دم. پسر دستی پشت سرش کشید و گفت ای بابا

خیلی از خونتون دور شدی؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. پسر دوباره پرسید محلتون کجاست اسمشو بلدی؟ سرمو بالا انداختم و نچی گفتم. پسر پرسید حداقل بهم بگو چه شکلیه محلتون شاید نزدیک های همینجا باشه بتونم ببرمت. گقتم اخه من اولین باریه که از خونه بیرون اومدم از کجا بدونم محلمون چه شکلیه. پسر متعجب شد و گفت اولین بار؟ نکنه توی خونه زندان بودی؟ یعنی با ننه ات هم جایی نرفتی؟ ابرومو بالا انداختم و گفتم من که ننه ندارم که بخواد جایی منو ببره. اره تو خونه زندان بودم الانم منو فرستادن پی نخود ولی گم شدم. پسر فکری شد و گفت اسمت چیه دخترجون؟ گفتم دختر بس. ابروهاش بالا پرید و گفت دختر چیچی؟ گفتم دختر بس. یعنی دختر تموم بشه. این بار جلوی پاهام روی زانو هاش نشست و گفت بگو ببینم اسم اقاتو بلدی؟ گفتم اهوم اسمش تیموره. پسر دستی به چونه اش کشید و گفت اسم اقاجونت رمضونه اره؟ همون رمضونی که دختر هارو بدیمن و بدشگون میدونه ولی پسرهاشو روی چشم هاش میذاره و دختر هارو توی اتاقا زندانی میکنه تا شوهر کنن؟ متعجب شدم و گفتم تو از کجا میدونی. پسر خندید و گفت اسم عمتو میدونی؟ گفتم عممو ندیدم یعنی هیچکس ندیده اخه ننجون میگفت اقاجونم تو نه سالگی عمه رو شوهر داده و حالا بیست ساله که کسی اونو ندیده. گفت دختر جون من پرسیدم اسم عمتو میدونی یا نه؟ گفتم اره چند باری از زبون ننجونم شنیدم اسمش بتوله. پسر بشکنی روی هوا زد و گفت باریکلا حالا من پسر همون عمه بتولتم میشم پسر عمه ی تو. از جام بالا پریدم و گفتم پسر عمه بتول؟ راستکی میگی؟ پسر سرشو تکون داد و گفت دروغم چیه دختر؟ اره دیگه من پسر عمتم خدا رحمت کرد که تا اینجا اومدی و من پیدات کردم وگرنه خونتونو پیدا نمیکردی. البته یه جورایی هم برات بد شد چون ننه بتولم برام تعریف کرده که اون اقاجون از خدا بی خبرش چه به روز دختر های بیچاره میاره. با یاداوری وضعیت زندگیم توی اون خونه قیافم اویزون شد و گفتم اهوم ولی خب اگه پیدا نمیکردم که بدتر بود شب کجا میموندم؟ توی کوچه که سگ ها بیان منو بخورن؟ پسر قهقهه ای زد و گفت این حرفارو کی بهت زده؟ سگ مگه ادم میخوره؟ سگ شاید گاز بگیره ولی گرگ که نیست شکم ادمو پاره کنه این حرفارو زدن تورو بترسونن هر حرفی رو باور نکن دختر جون. بعد از جاش بلند شد و گفت خب حالا نخودتو خریدی؟ ابروهامو بالا انداختم و گفتم نچ بقالیو پیدا نکردم. پسر دستشو به سمتم گرفت و گفت بیا بریم از بقالی ما بخر. با تعلل و کمی فکر بعد از مکث کوتاهی دستمو توی دستش گذاشتم و دنبالش راه افتادم.

پسر منو همراه خودش به اون سمت کوچه برد و وارد بقالی شد. به مردی که پشت ترازو و وزنه هایی که با وزن های مختلف روش گذاشته بود اشاره کرد و گفت اقا بیا ببین کیو اوردم. با خجالت و از پایین نگاهی به مرد انداختم و مرد جلوتر اومد و گفت کیه بابا جان ؟این دختریه که گم شده بود و وسط کوچه گریه میکرد. پسر جواب داد خود خودشه حالا حدس بزن کیه.؟ مرد پشت پیشخوان برگشت و گفت من از کجا بدونم بابا جان؟ یه کم روم باز تر شده بود یه قدم جلو رفتم و گفتم من دختر بسم. ابرو های مرد مثل پسرش بالا پرید و اون هم تکرار کرد دختر چیچی؟ گفتم دختر بس یعنی دختر تموم بشه. مرد نگاهی به پسرش انداخت و گفت نگو چیزی که فکر میکنم حقیقت داره. پسر سری تکون داد و گفت حقیقت داره اقا این دختر از همون خونه ای میاد که ننه بتولم توش بزرگ شده. مرد دوباره به سمتم راه افتاد جلوی پاهام زانو زد و گفت دخترم اسم اقات چیه؟ گفتم تیمور. گفت پس تو دختر برادر سومی هستی. سرمو تکون دادم و گفتم من دیگه باید برگردم خونه اگه دیر برم ننجون دعوام میکنه و به اقاجون چغلیمو میکنه تا کتکم بزنه. هر دو نگاهی به هم انداختن و سری از روی تاسف تکون دادن و مرد گفت هنوز هم همون قوانینی که رمضون بد ذات توی خونه گذاشته بود اجرا میشه این دختر هم مثل مادرت بتول معلوم نیست تا حالا چی کشیده و چی به سرش اوردن. دلم میخواست عمه بتولمو ببینم چه شکلیه چند سالشه مهربونه یا مثل اقام و عمو هامه... کلی سوال توی ذهنم بود که روی پرسیدن هیچکدومش رو نداشتم. پسر کیسه ای برداشت و دو تا چاره نخود داخلش ریخت. به پولم نگاهی انداختم و گفتم این که خیلی زیاده پولم بهش نمیرسه. پسر کیسه رو روی ترازو گذاشت و گفت فدای سرت این چه حرفیه مگه کسی از تو پول خواست اصلا؟ بعد به سمت قفسه ی خوراکی ها رفت یه مشت برداشت به سمتم اومد و گفت جیب داری؟ سرمو تکون دادم و جیب کنار پیراهنمو نشون دادم. با احتیاط طوری که دستش بهم نخوره خوراکی هارو توی جیبم ریخت و کیسه ی نخود رو برداشت و از مغازه بیرون رفت. از پدرش خداحافظی کردم و بدو بدو دنبالش رفتم. دستمو دراز کردم تا کیسه ی نخود رو بگیرم که گفت تو که راهو بلد نیستی خودم باید تا خونه ببرمت این کیسه نخود هم سنگینه برات میارمش. توی دلم خندیدم و گفتم این کیسه نخود سنگینه؟ کل کار های اون خونه رو من انجام میدم این کیسه نخود برای من مثل پر کاه میمونه. دنبالش راه افتادم و بین راه حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. پسر یه کوچه قبل از کوچه ی ما ایستاد

 و با انگشت اشاره اش در چوبی خونه رو بهم نشون داد از دیدن خونه ذوق زده شدم و گفتم وای بلاخره پیداش کردم. با این که اون خونه برام جهنم بود ولی خب چون کسی جز افراد اون خونه رو ندیده بودم جایی رو امن نمیدونستم و توی بدترین حالت ممکن خداروشکر میکردم که اون جهنم امن رو پیدا کردم. قبل از این که به سمت خونه بدوم نگاهی به صورت پسر انداختم تا چهره ی این فرشته ای که از وسط کوچه نجاتم داده بود یادم بمونه و با یه خداحافظی خشک و خالی به سمت خونه دویدم. به خونه که نزدیک شدم متوجه شدم در بازه و سر و صدای زن عمو ها بود که از خونه بیرون میومد. زن عمو عصمت با دیدن من من انگشتشو به سمت من گرفت و گفت اینه هاش خوده خودشه همون عفریته ای که باعث شد پسر شاخ شمشادم پاش به کوچه باز بشه. اقاجون با حرف زن عمو عصمت به سمت من برگشت و گفت این دختر بد قدم نجس دوباره هم کار دستمون داد اروم اروم به سمتم میومد و من عقب عقب میرفتم تا بلاخره پام به پله اولی لب در گیر کرد و از پشت روی زمین افتادم کیسه ی نخود از دستم روی زمین افتاد پاره شد و نخود ها پخش حیاط شد اقاجون به سمتم هجوم اورد و یکی زیر گوشم خوابوند. جیغم بلند شد و اصلا نمیفهمیدم که این کتک رو برای چی دارم میخورم. از اون طرف زن عمو شهناز جیغ و داد میکرد و میگفت اقا توروخدا اون بچه اس نمیفهمه اخه چطوری وقتی هیچ کس محلش نمیذاره مارو صدا میرد که بیاین پشت درو بندازین. به خدا اونقدری نیست که این چیز ها سرش بشه اشتباه از ما بوده توروخدا کتکش نزنین گناه داره ولی اقاجون گوشش بدهکار نبود و دست و پاش به هر جای بدنم بود میخورد. همینطور خودمو از زیر لگد های اقاجون بیرون کشیدم و داخل حیاط انداختم. همه ی مردم اخلاق های اقاجونم رو میدونستن و هیچکس جرات نمیکرد نزدیک بشه و منو از زیر دست و پاش بیرون بکشه دلم از ننه همدم که پسراش کنارش ایستاده بودن و سه تایی به من نگاه میکردن شکست از اقام تیمور که از کنارم گذشت و هیج کاری نکرد شکست از اون همه زن و مردی که شاهد کتک خوردنم بودن و یه قدم هم جلو نمیومدن شکست. به خاطر اشک هایی که میریختم دیدم تار شده بود ولی قبل از این که چشم هانم به خاطر دردی که بهم وارد شده بود بسته بشه چهره ی فرشته ی نجاتم رو رو به روم دیدم و بعد از اون دنیای جلوی چشم هام تیره و تار شد. نمیدونم چقدر گذشته بود ولی همین که چشمامو باز کردم خودمو توی یکی از اتاق های خونه دیدم. صدای گریه ی زن عمو شهناز از راه دوری به گوشم میرسید. سعی کردم گردنم رو بچرخونم

 تا زن عمو رو پیدا کنم و ازش بخوام مرهمی برای درد هام بشه ولی گردنم اینقدر درد میکرد که هیچ تکونی نمیخورد و مثل چوب خشک شده بود. به سختی از روی زمین بلند شدم و تونستم گوشه ی سر زن عمو رو از پشت شیشه ی در اتاق ببینم. زن عمو با دیدن من دست هاشو به شیشه زد و گفت دختر عزیزم بیدار شدی؟خدایا شکرت دور از جونت فکر کردم مردی میدونی چند ساعته اینجا نشستم و دارم خون گریه میکنم تا چشم هاتو باز کنی؟ کشون کشون خودمو به سمت در کشیدم و دستمو پشت شیشه به دست زن عمو چسبوندم و بعد از این که اب دهنمو به سختی قورت دادم گفتم زن عمو چه بلایی سرم اومد اقاجون برای چی کتکم زد؟ زن عمو صداشو پایین اورد و گفت بشکنه دستش مردک بی صفت خدا ازش نگذزه که تو گل تر و تازه رو به این حال و روز انداخته اونم فقط به خاطر این که در خونه باز مونده و یکی از پسراش از خونه بیرون رفته. تازه با فهمیدن دلیل اون همه کتکی که خوردم بغض کردم و گفتم زن‌عمو اخه مگه تقصیر منه؟ وقتی همه مسخره ام میکنن چطوری بگم بیاین پشت درو بندازین؟ اینقدر تو فکر حرف های زن عمو عشرت بودم که راه رو اشتباه رفتم و کلی توی کوچه ها گم شدم. چه برسه بخواد یادم بمونه که پشت در بازه. بعدم اون‌ پسرا مگه نمیدونم نباید از خونه بیرون برن؟ نکنه اونا هم عمدا این کارارو میکنن تا از کتک خوردن من لذت ببرن؟ زن‌عمو سرشو پایین انداخت و گفت چی بگم دختر چی بگم. تازه اون پسر بیچاره ای هم که جلو اومد تا تورو از زیر دست و پای اقاجونت بیرون بکشه هم یه کتک مفصل خورد. با یاداوری صحنه ی اخری که دیده بودم سر جام میخکوب شدم و گفتم کدوم پسر؟ زن‌عمو که از هیچی خبر نداشت مشخصات پسر عمه بتول رو داد. هزار بار تا نوک زبونم اومد که بگم این پسری که منو نجات داده پسر عممه ولی سکوت کردم و توی دلم گفتم وقتی هیچکس از وجود اون‌پسر خبر نداره بهتره منم چیزی نگم. زن عمو شهناز نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی ننجون رو لب ایوون دید گفت دختر من باید برم ببین ننجونت داره چپ‌چپ‌ نگاهم میکنه. ولی هر طوری هست کلید این اتاقو پیدا میکنم و یه مرهمی برات میارم تا دردات زودتر خوب بشه. ازش تشکر کردم و بعد از این که زن‌عمو رفت به همون دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم. چهره ی پسر عمه بتول لحظه ای از جلوی چشمم تکون نمیخورد و مدام با خودم میگفتم برای چی خودشو انداخت زیر دست و پای اقاجون تا منو نجات بده؟ هیچکس غیر از شهناز که جای ننه ام بود این کارو برام نمیکرد. اون پسر با همه ی مردایی که دور و برم دیده بودم فرق داشت

و تازه با دیدن اون معنی مردونگی رو فهمیده بودم. تازه فهمیده بودم که مردونگی به داد و بیداد کردن و وسط خونه هوار کشیدن و کتک زدن زن ها و دختر ها نیست. مردونگی به اینه که مراقب کسی باشی و نذاری اب توی دلش تکون بخوره ناراحتش نکنی و هر کی خواست ناراحت یا اذیتش کنه جلوشو بگیری. افسوس خوردم به خاطر تفکری که اقاجون باعث شده بود تو خونه ی ما جا بیوفته و همه اینقدر زن و دختر رو بی اررش بدونن. از گوشه ی پنجره چشمم به ننجون که بالای ایوون ایستاده بود و من رو میپایید بود. ننجون بعد از یکی دو ساعت خسته شد و به بهار خواب برگشت و چیزی نگذشت که سر و کله ی زن عمو شهناز پیدا شد. زن عمو با سنجاق سرش در اتاق رو باز کرد و بعد از این که پشت سرش رو پایید یه سینی غذا داخل اتاق گذاشت. نگاهش به پشت سرش بود و با من حرف میزد و میگفت دختر این غذارو بخور ابم برات اوردم بخور گلوت خشک شده سینی غذارو قایم کن اقاجونت بیاد ببینه منم زندانی میکنه. گوشه ی سینی برات مرهم گذاشتم بزن به زخم و کبودی هات خوب میشه. بین حرف هاش بود که درو بست و رفت. منم مثل اون چشمم به بیرون بود و تند تند قاشق های غذارو توی دهنم میذاشتم بعد از غذا همونطوری که شهنار گفته بود سینی رو قایم کردم و مرهم رو به زخم هام زدم. غروب نشده بود که اقاجون در اتاق رو باز کرد و گفت تن لشتو جمع کن بیا بیرون کلی کار مونده بکنی. با این که بهم فحش میداد و میگفت بیا کار کن باز هم خوشحال شدم که مجبور نیستم روز ها توی اون اتاق بمونم و در و دیوارو نگاه کنم چون فکرم پیش پسر عمه بتول بود و توی دلم خدا خدا میکردم یه چیزی توی انبار تموم شه و منو بفرستن دنبالش. البته با خودم میگفتم با گندی که اخرین بار زدم امکان نداره دیگه منو از خونه بیرون بفرستن ولی ته دلم امیدوار بودم. زن عمو عصمت با نفرت نگاهم میکرد و هر بار از کنارش رد میشدم زیر لب فحشی بهم میداد اینقدر این حرف هاشون برام تکراری شده بود که اعتنایی نمیکردم و کارم رو ادامه میدادم. بدنم خیلی درد میکرد ولی چاره ای نداشتم و از پیش از ظهر که توی اتاق افتاده بودم همه ی کار ها مونده بود. زن عمو ها و ننه همدم اینقدر تنبل شده بودن که نکرده بودن یه شام برای خودشون و بچه هاشون درست کنن ولی شهناز یه کارایی کرده بود و وقتی دید من وارد مطبخ شدم حسابی جا خورد و گفت چیکار کردی از اتاق فرار کردی؟ اگه اقا تورو ببینه همینجا سرتو میبره که. اقاجون از پشت دیوار بیرون اومد و گفت خیلی دخالت میکنی عروس.

مگه این دختر جرات میکنه بدون اجازه ی من اب بخوره که بخواد پاشو از اون اتاق بیرون بذاره؟ اینقدر فضولی نکن سرت توی کار خودت باشه اینطوری کار دست خودت میدیا. زن عمو شهناز سرش رو پایین انداخت و بعد از این که چشمی گفت به سمت سماور برگشت و با سماور رو با پارچ مسی پر از اب کرد. یه نگاه به دور و برم انداختم و در حالی که صورتم رو به خاطر درد بدنم جمع کرده بودم گفتم زن عمو فردا ناهار چی باید درست کنم؟ زن عمو گفت نمیدونم دختر ننجون هنوز چیزی نگفته هر چی میخوای خودت درست کن کمک هم خواستی صدام بزن. چشمی گفتم و همش توی این فکر بودم که یه چیزی درست کنم که موادشو کامل نداشته باشیم و به بهونه ی خرید از بقالی از خونه بیرون برم و یه سر به پسر عمه بتول که کتک خورده بود بزنم. اخر شب یه چراغ نفتی برداشتم و به سمت زیر زمین تاریک خونه راه افتادم یه کم کیسه هارو زیر رو کردم بعد سراغ سطل ها و خمره های کنار دیوار رفتم و دیدم همه چی داریم. خیلی توی ذوقم خورد و گفتم حالا به چه بهونه ای برم بیرون این همه برنج و حبوبات که تا اخر سال هم تموم نمیشه و من نمیتوم برای دیدن پسر عمه بتول به بقالیشون برم. تا صبح فکر میکردم تا بلاخره خوابم برد. روز بعد یه جورایی انگار شانس باهام یار بود و همین که بیدار شدم ننجون گفت امروز قیمه ریزه درست کن هوا داره سرد میشه با سبزی خوردن و نون تازه میچسبه. سرمو پایین انداختم و گفتم ولی ننجون کیه که نون تازه و سبزی خوردن بخره؟ ننجون جواب داد مگه تو مردی که این سوالو میپرسی بقیه ی کار هارو کی میکنه اینم گردن همون و بعد از این که پولی از توی لباسش در اورد و به سمتم گرفت گفت حواست باشه دوباره گند نزنی خواستی بری شهنازو صدا کن بیاد پشت درو بنداره. چشمی گفتم و از خوشحالی توی دلم غوغایی به پا بود. تند تند گوشت هارو با ارد نخودچی قاطی کردم و توی دستم گرد میکردم و داخل قابلمه می انداختم. همین که کارم تموم شد وسط حیاط رفتم و صدا زدم زن عمو زن عمو شهناز. بعد از چند دقیقه سر و کله ی زن عمو شهناز پیدا شد و گفت هان چیه؟ کمک میخوای دختر؟ گفتم اره زن عمو باید برم نون و سبزی بخرم میای پشت درو بندازی که پسرا نیان بیرون؟ زن عمو تند تند از پله ها پایین اومد چون اون هم دلش نمیخواست من بی دلیل یک بار دیگه کتک بخورم و مرگ رو جلوی چشم هام ببینم. لبخند از روی لبم کنار نمیرفت و هر چی سعی میکردم خودمو کنترل کنم و نیشم رو ببندم موفق نمیشدم. همینطور خوشحال و خندان از خونه بیرون اومدم اون روز دومین باری بود که کوچه و خیابون رو از نزدیک

میدیدم و مثل دفعه ی قبل گیج بازی در نیوردم حسابی حواسم رو جمع کردم تا راه رو اشتباه نرم. راهی که از بقالی برگشته بودیم رو خوب به خاطرم سپرده بودم تا فراموشم نشه و همون نشونه هایی که توی راه برای خودم گذاشته بودم یکی یکی دنبال کردم تا به کوچه ای که گم شده بودم و گریه میکردم رسیدم. یه نگاهی به بقالی انداختم و گفتم اخه من اینجا چیکار میکنم بقالی سبزی خوردن میفروشه با نون که الکی بلند شدم و اومدم اینجا؟ برم داخل چی بگم؟ بگم اومدم ببینم اقاجونم چقدر کتکت زده؟ یا اومدم ببینم زنده از زیر دست و پاش بیرون اومری یا نه؟ بلد نبودم باید چیکار کنم من همون حرف زدن عادیمم به زور توی دو سه سالگی از زن عمو شهناز تنها کسی که باهام حرف میزد یاد گرفته بودم چه برسه بخوام دروغ گفتن و تعارف کردن بلد باشم. دلمو به دریا زدم و بعد از این که طبق عادت نگاهی به پشت سرم انداختم به سمت بقالی راه افتادم. نور خورشید توی شیشه ها بود و از بیرون نمیتونستم ببینم‌ که کی داخله وارد که شدم شوهر عمه رو پشت دخل مغازه دیدم. شوهر عمه با صدای پای من سرشو بالا اورد و با دیدن صورت کبود من گفت آخ آخ بشکنه دست اون مردک خدا نشناس ببین چه به روز صورت دختره اورده. دختری که نباید از گل بهش نازک تر گفت. با این حرفش فکرم منحرف شد و توی دلم گفتم از گل نازک تر نگفتن دیگه چه صیغه ایه؟! با صدای شوهر عمه که بهم میگفت دخترم به خودم اومدم و گفتم سلام. جواب سلاممو داد و گفت تو دوباره اینجا چیکار میکنی نکنه راهتو گم کردی؟ ابرو هامو بالا انداختم و گفتم خودمم نمیدونم اینجا چیکار میکنم فقط میخواستم ببینم حال پسر عمه بتول خوبه یا نه؟ اخه زن عمو شهنازم گفت یه پسری اومد تورو از زیر دست و پای اقا بیرون بکشه که اقا بدجوری کتکش زد. من از حال رفته بودم ولی اخرین بار چهره ی پسر شما جلوی صورتم نقش بست حالا نمیدونم رویا بود یا واقعا اون بوده که منو نجات داده و کتکارو خودش خورده. مرد چند باری سرشو تکون داد و گفت اره خودش بود اگه اقاجونت بفهمه اون پسری که اینطوری کتکش زده نوه اش بوده تا عمر داره خودشو نمیبخشه گرچه پسر من نوه ی دختریشه ولی خب برای اون پس پسره دیگه خودت که میدونی. سرمو تکونی دادم و گفتم حالا کجاست حالش خوبه؟ مرد جواب داد عمه خانمت نذاشت از خونه بیرون بیاد گفت باید استراحت کنه اخه یه دستش و گوشه ی ابروش شکسته بدنش هم خیلی درد میکنه. دستمو محکم به صورتم زدم و گفتم خدا منو مرگ بده دستش شکسته؟ ابرو های شوهر عمه بالا پرید و

و گفت این چه حرفیه دختر جون زبونتو گاز بگیر برای چی خدا تورو مرگ بده پسرا همینطورین از بچگی تا وقتی عقلشون میرسه هزار بار این دست و پاشونو میشکنن و بازم سر عقل نمیان حالا هم چیزی نشده مثل دفعه های قبل دستش شکسته زود خوب میشه. خیلی ناراحت شده بودم چون پسر عمه به خاطر این که منو نجات بده اینطوری شده بود دلم میخواست ببینمش و حالشو بپرسم ولی نمیدونستم باید چطوری ببینمش. همینطور که فکر میکردم فکرمو به زبون اوردم و زیر لب گفتم کاش میشد ببینمش و حالشو بپرسم. شوهر عمه که گوش های تیزی داشت گفت قدمت روی چشم دخترجون اتفاقا جریان اون روز رو برای عمه خانمت تعریف کردیم اونم خیلی دلش میخواد تورو ببینه نمیدونی که چطور یک شبانه روز به خاطر تو گریه میکرد یادش افتاده بود که اقاجون خدا نشناسش اون روز ها چه به روزش اورده و همش تکرار میکرد بمیرم برای اون دختر که باید با اون دیو صفت ها توی یه خونه زندگی کنه. تازه عمه خانمت خبر نداره که اقاجونت وسط کوچه کتکت زده و دست پسر ما هم وسط همون دعوا شکسته اگه این جریان به گوشش برسه که دیگه خودشو برات میکشه. اهی کشیدم و گفتم کاش میشد با عمه رفت و امد کنیم فکر کنم زن مهربونی باشه. شوهر عمه دسته کلیدش رو از توی دخل برداشت و گفت اینقدر این پا اون پا نکن دختر جون به جای این که اینجا وایسادی و الکی وقتتو تلف میکنی بیا بریم خونه ی ما و عمتو ببین. گفتم اخه.. گفت اخه چی خونمون که زیاد دور نیست این سه تا دهنه مغازه رو میبینی که یه خونه بهش چسبیده؟ سرمو از مغازه بیرون اوردم و سرکی کشیدم شوهر عمه ادامه داد همونه. اون خونه خونه ی ماست. فکری کردم و گفتم نونوایی اینجا هست؟ اخه من باید برای خونه نونو و سبزی خوردن بخرم. شوهر عمه گفت غصه نخور برای اون هم یه فکری میکنیم و بعد از مغازه بیرون اومد و در مغازه رو پایین کشید و قفلی بهش زد. دنبالش به سمت خونه ای که در چوبی نویی داشت راه افتادم. شوهر عمه توی همون مسیر دو قدمی شروع به حرف زدن کرد و گفت ما خیلی وقت نیست که به این محله اومدیم خونمون قبلا یه جای دیگه بود خیلی دور تر از اینجا ولی خب مغازمون اینجاست و برای رفت و امد اذیت میشدیم به همین خاطره که این خونه رو خریدیم. البته عمه خانمت مخالف بود نه این که نخواد خونوادشو ببینه ها اون خیلی دلتنگشونه مخصوصا دلتنگ ننجونش ولی خب میترسه اونا توی محله ببیننش و یه شری به پا بشه. توی دلم گفتم ننجونم به روش نمیاره ولی حسابی دلتنگ عمه س حیف که به خاطر اقاجون نمیتونن همدیگه رو ببینن.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : dokhtarbas
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.25/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.3   از  5 (8 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه zbfl چیست?