دختر بس 2 - اینفو
طالع بینی

دختر بس 2


شوهر عمه کلیدشو توی در چرخوند و بعد از این که با صدای بلند یا اللهی گفت به من تعارف کزد و گفت برو داخل دختر. خجالت کشیدم ولی بعد از تعلل کوتاهی وارد خونه شدم. زنی وسط حیاط ایستاده بود و همینطور که رخت هارو روی هوا میتکوند و روی بند می انداخت بدون این که به سمت ما برگرده گفت چقدر زود اومدی اقا نکنه اتفاقی افتاده؟ بعد از این که لباس بعدی رو روی بند رختی که بین دو تا درخت بسته بود انداخت به سمت لگن پشت سرش برگشت تا لباس بعدی رو برداره و چشمش به من افتاد. یک دفعه سر جاش ایستاد و گفت اقا مهمون داریم؟ این دختر کوچولو کیه با خودت اوردی؟ اروم زیر لب گفتم سلا عمه خانم. عمه بعد از این که چند لحظه ای به من خیره شده بود و حتی پلک هم نمیزد مشتی توی سینه اش زد و گفت اخ عمه قربونت بره دخترم که اینقدر شیرین سلام میکنی. لپ هام گل انداخت و سرمو پایین انداختم. عمه روی زانو هاش روی زمین نشست و دست هاشو برام باز کزد. اون رفتار ها برام بی معنا بود و اون لحظه نمیدونستم باید چیکار کنم تا شوهر عمه دسشتو پشت سرم زد و راهیم کرد. توی جام تکونی خوردم و بی اختیار به سمت عمه راه افتادم و خودمو توی بغلش انداختم. عمه محکم منو به خودش میفشرد و همینطور که دستشو پشت سرم میکشید قربون صدقه ام میرفت. بلاخره بعد از کلی وقت دست از گریه و زاری هاش برداشت و منو از خودش جدا کرد و گفت بذار ببینم تو شبیه کی هستی؟ یه کم به صورتم خیره شد و گفت ته چهرت شبیه ننجونمه اخ که چقدر دلم تنگشه بیا بشین ببینم دختر کلی حرف داریم که با هم بزنیم. خودمو عقب کشیدم عمه‌متعجب شد و گفت چیشد دخترم ناراحتت کردم انگار معذب شدی یک دفعه. گفتم اخه من... اخه باید برم. چونکه... شوهر عمه از پشت سرم گفت من میرم نون و سبزی خوردن برات بخرم تا توی این چند دقیقه یه کم با عمه ات تنها باشی. مردد بودم ولی خب چاره ای جز قبول کردن نداشم. کنار عمه لب ایوون خونشون نشستم و با انگشت هام بازی میکردم عمه تند تند توی موهام دست میکشید و ازم سوال میکرد. اینقدر پشت سر هم سوال میپرسید که نمیدونستم کدومشو جواب بدم اسم زن عمو ها و ننه رو میپرسید. تعداد بچه ها و اسماشونو میپرسید رفتارشون با منو میپرسید و من هم همه رو نصفه و نیمه جواب میدادم. همینطور که کنارش نشسته بودم یک دفعه چیزی یادم اومد. از جام بلند شدم و گفتم پسر عمه کجاست اصلا من اومده بودم حال اونو بپرسم اخه اون به خاطر من... یاد حرف شوهر عمه افتادم و ادامه ی حرفم رو خوردم. عمه از جاش بلند شد و گفت خوب با پسر عمه ات رفیق شدیا داخل اتاق خوابیده.


بی هوا سرکی به داخل اتاق کشیدم ولی خب شیشه های در اتاق بلند تر از قد من بود و نتونستم ببینمش. عمه گفت دورت بگردم که اینقدر نگرانی بیا ببرمت توی اتاق ببینبش. لبخندی روی لبم نشست و دنبال عمه به سمت اتاف راه افتادم عمه در رو به ازومی باز کرد و گفت بیداری پسرم؟ پاشو ببین کی اومده مهمون اومده برامون. وارد اتاق شدم و پسر عمه با دیدن من چشم هاش چهار تا شد. یک دفعه بلند شد سر جاش نشست و گفت دختر تو اینجا یکار میکنی؟ سرمو پایین انداختم و عمه به جای من جواب داد قربون دل مهربونش نگران تو بوده اومده عیادتت. همون موقع بود که صدای شوهر عمه از حیاط بلند شد و گقت دختر جان کجایی بیا برات نون و سبزی گرفتم دیرت میشه ها. نگاه دیگه ای به پسر عمه انداختم و با صدای کمی گفتم من برم دیگه. پسر عمه لبخندی زد و گفت برو گلی جان خدا به همراهت ممنونم که تا اینجا اومدی. هر چی باهات نامهربون بودن تو مهربونی کردنو بلدی و انگار به عمه بتولت رفتی. عمه لبخندی زد و دستشو پشت سرم زد و گفت برو دیگه دخترم فکر نکنی میخوام بیرونت کنما من از خدامه که یکی از اعضای خانوادم ساعت ها کنارم باشه برای خودت میگم میترسم اقاجونم اذیتت کنه. برام عجیب بود که عمه بعد از اون همه سال و اون همه بدی که دیده بود باز اون ادم هارو خانواده ی خودش میدونست و بهشون علاقه داشت ولی مهم تر از اون اسمی بود که پسر عمه منو باهاش صدا زد گلی جان اون اسم از ذهنم بیرون نمیرفت و با یاداوری لحن پسر عمه لبخند روی لبم نشسته بود. با خداحافظی کوتاهی از اتاق بیرون اومدم و همینطور که سرم پایین بود به دختری هم سن و سال خودم برخوردم. هر دومون جا خوردیم و همینطور که عقب عقب میرفتیم به همدیگه خیره شده بودیم. دختر نگاهی به عمه انداخت و گفت ننه بتول نگفته بودی مهمون داریم از دخترای همسایه هاست؟ عمه لبخند زد و گفت نه قربونت برم برات میگم که این دختر گل کیه. دختر کنجکاوی نکرد و با دیدن شوهر عمه شروع به دویدن کرد و با این که قدش به شوهر عمه نمیرسید پاهاشو بغل کرد و گفت خوش اومدین اقا این نونارو بدین به من رو دستتون سنگینی نکنه. شوهر عمه خم شد و روی موهای دخترک رو بوسید و گفت اقا قربونت بره طوطی جان این چه حرفیه این نون ها برای من سنگین نیست ولی برای تو که دختری ظریف و نحیفی سنگینه عزیزم. دلم گرفت از اون همه محبتی که بین این پدر و دختر بود اصلا باورم نمیشد که یه مرد بتونه دخترشو اینقدر دوست داشته باشه چون خودم توی این هشت نه سال حتی یکبار هم اقامو از نزدیک ندیده بودم چه برسه بخوام بغلش کنم و

 اون روی موهای منو ببوسه. مه و مات مونده بودم و همینطور که به عشق بین اون پدر و دختر خیره بودم نون ها و سبزی خوردن هارو از دست شوهر عمه گرفتم و بعد از این که تشکر کردم از خونه بیرون رفتم. اونا هم فهمیده بودن که یه چیزی منو ناراحت کرده که دیگه اون شوق و ذوقی که وقتی اومدم رو ندارم. چیز دیگه ای نگفتن که بیشتر از این ناراحت نشم و تا دم‌در همراهیم کردن. همین که از خونه بیرون اومدم زدم زیر گریه و گفتم خدایا این چه اقبال بدیه که من دارم؟ چی میشد منم توی خانواده ی عمه به دنیا میومدم و خواهر طوطی میشدم که اینطوری دوستم داشته باشن و نذارن حتی دست به سیاه و سفید بزنم اخه مگه طوطی چقدر از من کوچیکتر بود که اقاش گفت نونا برای تو سنگینه پس من مگه ادم نیستم که باید بیام بیرون از خونه نون بخرم ببرم خونه و تا توی سفره هم ببرم که همه بشینن دور سفره بخورن و همینطوری بلند بشن برن؟ اروم اروم تا خونه میرفتم و اشک میریختم اصلا به فکر این که دیر کردم نبودم. به خونه که رسیدم زن عمو شهناز همینطور که چادرشو به دندونش گرفته بود دم در ایستاده بود و این طرف و اون طرفش رو نگاه میکرد همین که چشمش به من افتاد اخم هاشو توی هم‌کشید و از جلوی در کنار رفت. اشک هامو با استینم پاک کردم و اروم گفتم سلام زن عمو. دنبالم راه افتاد و گفت هیچ معلوم هست کجایی دختر؟ از وقتی رفتی دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه هی با خودم میگم‌ نکنه دختره گم شده نکنه بلایی سرش اومده. سرمو پایین انداختم تا متوجه ی دروغی که میگم نشه و گفتم نه زن عمو دیگه راهو یاد گرفتم صف نونوایی شلوغ بود منم که ریزه میزه زیر دست و پا میموندم هی میزدن جلوم به خاطر همین دیر کردم. زن عمو گفت سبزی هم خریدی؟ سرمو تکون دادم. مجمع رو جلوم گذاشت و گفت بشین پاک کن دختر قربون دستت الان اقا و پسراش میان ناهار میخوان بوی قیمه ریزه توی خونه پیچیده بود و بدجوری دهنمو اب انداخته بود. سبزی هارو توی مجمع ریختم و همینطوری که عطر خوش غذا مستم کرده بود شروع به پاک کردن کردم. دست و دلم به کار‌ نمیرفت و اروم اروم برگ های ریحون رو میکندم و گوشه ای مینداختم زن عمو دست هاشو به کمرش زد و گفت اوووه این چه وضع کار کردنه اخه اینا که تا فردا صبحم تموم نمیشه؟ تو که اینطوری نبودی دختر چیزی شده؟ دوباره کسی ناراحتت کرده؟ ابرو هامو بالا انداختم و نچی گفتم زن عمو خودش کنارم نشست و تند تند سبزی هارو پاک میکرد که زودتر تموم بشه. اون روز هم گذشت و بعد از این که سفره رو انداختم به مطبخ برگشتم و

دو سه تا دونه قیمه ریزه ای که مونده بود رو خوردم سیر نشدم ولی خب چاره ای نبود و هیچوقت چیز زیادی برای من نمیموند. تصمیم گرفتم اون فکر های بد رو از سرم بیرون کنم دوباره یاد پسر عمه افتادم که گلی جان صدام کرد جالب بود که هیچکدومشون به من دختربس نمیگفتن ولی خب تا حالا کسی گلی جان هم صدام نزده بود و اون اسم حسابی به دلم نشسته بود اون روز حتی از اسمم هم بوم اومده بود و یه جورایی از همه چیز ناراضی بودم. توی دلم میگفتم اگه یه کم دیگه این رفت و امد هارو ادامه بدم توقعم بالا تر میره و دیگه زندگی کردن توی این خونه برام سخت میشه. اون شب با همین فکر ها خوابیدم ولی زود به زود دلتنگ میشدم و همش دنبال بهونه ای بودم که از خونه بیرون برم ولی خب با خودم میگفتم از خونه هم بیرون برم دیگه به چه بهونه ای برم خونه ی عمه مغازه هم بخوام برم که پسر عمه نیست یه دفعه با خودم گفتم من حتی اسمشم نمیدونم و هنوز دارم میگم پسر عمه.
پسر عمو ها هر روز بزرگ و بزرگ تر میشدن و اقاجون هیچوقت نمیشد که دست خالی بیاد خونه مدام برای همشون رخت و لباس و کفش نو میخرید و هر بار در خونه رو باز میکرد کیسه های خوراکی که براشون خریده بود وسط حیاط میذاشت و بینشون تقسیم میکرد و من که کفش های پاره ی زن عمو شهناز رو میپوشیدم با حسرت نگاهشون میکردم. من هیچوقت لباس نو نداشتم اون اوایل که خیلی کوچیک بودم یه بار زن عمو شهناز رفت خونه ی ننش اینا و لباس های بچه خواهراش که کهنه شده بود برداشت برام اورد بعد از اون هم هرچی بزرگتر شدم قیچی و نخ و سوزن میورد و لباس های خودشو تنگ و کوتاه میکرد تا من بپوشم. با خودم میگفتم اگه زن عمو شهناز نبود باید لخت مادرزاد توی خونه میگشتم چون هیچکس نگاهمم نمیکرد که بخواد بفهمه من به لباس احتیاج دارم یا نه. انبار و زیر زمین خونه از خوراکی پر بود و یک هفته گذشته بود و هرچی سعی کرده بودم نتونسته بودم از خونه بیرون برم. بدجوری دلم برای خونه ی عمه بتول پر میکشید و به سرم زده بود که جریان رو با زن عمو شهناز در میون بذارم تا اون به یه بهونه ای منو از خونه بیرون بفرسته ولی میترسیدم این کارم نتیجه ی برعکس بده و زن عمو جلوی رفت و امدمو بگیره. البته اون هیچوقت کاری رو از روی بدی نمیکرد و هرکاری میکرد از روی خیرخواهی بود چون همیشه نگرانم بود و میترسید که اتفاقی برام بیوفته. بعد از یکی دو هفته ننجون فرستادم تا سبزی اش بخرم. بدون هیچ فکری به سمت بقالی شوهر عمه راه افتادم توی راه تصمیم‌گرفتم که از شوهر عمه بپرسم گاری سبزی محلشون کجاست

تند تند راه میرفتم و اون روز عجیب نگران بودم مدام بر میگشتم پشت سرمو نگاه میکردم ببینم کسی دنبالم میاد یا نه چون دلم خیلی شور میزد. بلاخره به بقالی شوهر عمه رسیدم و همین که وارد شدم با دیدن پسر عمه جا خوردم. فکر نمیکردم به مغازه اومده باشه اخه شکسته بند ها به این زودی گچ رو باز نمیکردن و همونطور که حدس زده بودم دستش هنوز توی گچ بود. شکستگی سرش بهتر شده بود و کبودی های صورتش مثل کبودی های صورت و بدن من خوب شده بود. با دیدنش جا خوردم و با لکنت گفتم س..لا..م پسر عمه سرش رو از دخل و شمردن پول ها بالا اورد و اون هم با دیدن من جا خورد و گفت گلی جان تو اینجا چیکار میکنی؟ لپ هام از شنیدن اون اسم گل انداخت و چون هول شده بودم دوباره گفتم سلام پسر عمه. اومدم به شوهر عمه یه سر بزنم فکر نمیکردم شمام اینجا باشی. اخه میخواستم ادرس گاری سبزی فروش محلتونو ازش بپرسم اخه من...اخه گاری سبزی فروشی محله خودمونو پیدا نکردم یاد اون روز افتادم که شوهر عمه برام سبزی خرید برای همین.... بین همین حرف هام بود که پسرم عمه گفت هیس هیس گوش کن صدای سبزی فروشه که داره میگه ریحون تازه نعنای خوش عطر دارم همین نزدیکیه حالا میرم برات سبزی میخرم. گفتم نه نه خودم میرم و بیرون اومدنموم از مغازه با هم یکی شد. دوتامون نمیتونستیم از در رد بشیم و همونجا گیر کرده بودیم که یک دفعه سایه ای جلومون پدیدار شد. پسر عمه خودشو عقب کشید تا من ازاد بشم و بتونم از در بیرون برم من هم سرمو بالا اوردم تا ببینم جسمی که جلوی نور خورشید رو گرفته چیه که یک دفعه با اقام تیمور خان چشم تو چشم شدم. یکباره رنگم پرید و دست و پاهام شروع به لرزیدن کرد. اقام ابرو های پر پشتش رو توی هم کشیده بود و در حالی که دست هاشو پشتش قفل کرده بود و با پاشنه ی کفش نوک تیزش روی زمین ضرب‌ گرفته بود به من خیره بود. اب دهنمو محکم و با صدا قورت دادم و گفتم اقا به خدا اومده بودم سبزی... اقام دستی زیر سبیلش کشید و گفت از بقالی سبزی بخری؟ پسر عمه که فهمیده بود این مرد اقای منه جلو اومد و گفت اقا راست میگه به خدا اومده بود ادرس گاری سبزی رو بپرسه اخه گاری محل خودتون رو پیدا نکرده. اقام گفت که اینطور... بعد همینطور که به پسر عمه خیره بود گفت وایسا ببینم تو همون پسری نیستی که اون روز جلوی در خونه این دختر رو از زیر دست و پای اقاجون بیرون کشید و خودش هم یه کتک درست و حسابی خورد؟ انگار اون کتکی که خوردی به دهنت مزه کرده که باز خودت رو کنار نکشیدی و با دختر ما

قرار مدار میذاری. این بار پسر عمه از دهنش پرید و گفت این چه حرفیه دایی جان اخه کدوم قرار مدار... اقام حرفشو قطع کرد و گفت کدوم دایی پسره ی بی کس و کار الکی زود پسر خاله نشو خودتو به ما بچسبونی ما چشممون به ناموس مردم نیست اونم دختر به این‌ کم سن و سالی که بخوایم توی روز روشن باهاش قرار مدار بذاریم. میدونستم که هیچ دفاعی نمیتونم بکنم و مرغ اقام یه پا داره گسی نمیتونه روی حرفش حرفی بزنه و حتی یه جوری بهش بفهمونه که داره اشتباه میکنه از طرفی نگران پسر عمه بودم که اقا تیمورم بلایی سرش نیاره و به خاطر اشتباه من اذیتش نکنه. توی همین فکر ها بودم که اقام گوشمو گرفت و همینطور که میکشید گفت بعدا به حساب تو پسره ی نفهم میرسم ولی فعلا باید سر این دختر رو ببرم که فکر بی ابرویی درشت کردن از سر همه ی دختز ها بیرون بره رنگ از روی پسر عمه پرسد و این بار با احتیاط بیشتر گفت چی؟ سرشو ببرید؟ مگه گوسفند قربونیه؟ گناه داره دختره بیچاره اون که کاری نکرده ما اصلا همو نمیشناسیم اومده بود فقط ادرس گاریچی رو بگیره قضیه ی اون روزم اتفاقی بود خب ما محله هامون نزدیکه داشتم از اونجا رد میشدم و دیدم که این دختز بدجوری داره کتک میخوره دلم به رحم اومد گفتم یه کمکی کرده باشم که نشد. اقام گفت در هر صورت این دختر نباید با پسر غریبه حرف میزد و حالا باید به خاطر این اشتباهش ادب بشه. همینطور که گوشم رو گرفته بود دنبال خودش میکشید و اشک بود که توی چشم های من جمع شده بود. نمیخواستم جلوی پسر عمه گریه کنم که ابروم بیشتر از این بره ولی همین که از جلوی چشم اون دور شدیم زدم‌زیر گریه و گفتم اقا توروخدا ولم کن غلط کردم شکر خوردم من فقط میخواستم ادرسو بپرسم به جان خودم هیچ زنی توی اون‌ کوچه نبود که رفتم‌سراغ بقالی وگرنه هیچ وقت این کار رو نمیکردم. اقام گوشش بدهکار نبود و همینطور که جای دستش رو بین موهام و گوشم و بالای بازوم عوض میکرد منو تا خونه برد و وسط حیاط پرت کرد. زن عمو شهناز از مطبخ بیرون دوید و گفت وا خاک به سرم اقا تیمور چیشده دوباره چرا دختر بیچارو رو کتک میزنی. اقام داد کشید ما بیچاره ایم که مسخره ی دست این دختره شدیم اینقدر احمقیم که هممونو دور میزنه و به بهونه ی سبزی میره با پسر های مردم هم صحبت میشه. بقیه ی زن عمو ها و ننجون و ننه همدم‌که لب ایوون بالا بودن محکم پشت دستاشون و روی لپ هاشو میزدن و پشت سر هم میگفتن وای خدا مرگم بده بی ابرو شدیم. ابرومون رفت خدا منو بکشه که این دختر این کارو با خانواده ی سرشناس ما کرد.


بین حرف های اقا تیمورم بود که سر و کله ی اقاجون هم‌ پیدا شد و میدونستم که با اومدن اون روزگارم سیاه میشه توی دلم به حال خودم غصه میخوردم که اقام تا به اون روز اصلا به من نگاه هم نکرده بود و یه جورایی نمیدونست که یه دختر هم داره ولی حالا که منو در مغازه ی پسر عمه دیده بود رگ غیرتش باد کرده بود و به این فکر افتاده بود که من بی ابروش کردم. اقاجون با دیدن وضعیت ما وسط حیاط و سرخ و سفید شدن زن های خونه صداشو صاف کرد و گفت چه خبر شده دوباره توی این خونه نکنه این دختره ی شوم و بدیمن بلایی سر پسرام اورده؟ ننه همدم صداشو بلند کرد و گفت نچ نچ نچ اقتجون نپرسین که سر خودمون سوت کشیده اینفدر تعجب کردیم که دود از سرمون بلند شده اخه کی فکر میکرد این دختره که اینقدر خودشو بی دست و پا نشون میده همچین ادمی باشه. والا من که باورم نمیشه این همون دختر باشه چقدر مارمولکی تو اخه دختر. زن عمو شهناز چشم غره ای بهش رفت و همینطور که لا اله الا اللهی زیر لب میگفت روشو ازش گرفتگ اقاجون به اقام چشم دوخت و گفت تیمور من که نمیفهمم این زن ها چی‌میگن تو به من میگی چه خبر شده یا نه؟ اقام جواب داد مچ دختره رو توی مغازه با یه پسره گرفتم حالا بگو پسره کی بود اقاجون. همون لاجونی که اون روز خواست دختره رو از زیر دست و پای تو بیرون بکشه و خودشم یه کتک سیر خورد و شروع به خندیدن کرد. از حرص دندون هامو به هم فشار میدادم تا صدایی ازم در نیاد و اقام اینا بیشتر از این عصبانی نشن. اقاجون که چشم هاش چهار تا شده بود گفت یعنی میگی با کسی قرار مدار گذشته؟ اقام شونه هاشو بالا انداخت و گفت چی بگم والا شواهد که اینو نشون میده. اقاجون لگدی به من زد و گفت رو نکرده بود که غیر از شوم و نحس و بدیمن بودن هرزه هم هستی! دوباره صدای ننه همدم به گوشم رسید که گفت والا همینو بگو اقا ما توی این سن و سال اصلا زن و مرد سرمون نمیشد فکر میکردیم همه از یه جنسن تا شوهرمون دادن و فهمیدیم نه ادما با هم فرق دارن اونوقت خانم ده سالشم نشده برای ما قرار مدار میذاره. اقاجون گفت خیر اینطوری نمیشه یه فکر اساسی باید برای این دختره بکنیم فعلا نذارین از خونه بیرون بره تا من ببینم جطور باید این ابرو ریزی رو جمع کنم. این حرفو زد و از خونه بیرون رفت. ننه همدم و زن عمو ها نگاهی به هم انداختن و اخر یکیشون به حرف اومد و گفت خدا به دادش برسه اقاجون هیچکاریش نداشت حتی فحششم نداد معلوم نیست چه نقشه ای تو سرشه که ایتطوری دختره رو به امان خدا ول کرد و رفت. دلم با این حرف هاشون میلرزید و ترسم بیشتر میشد

اقا تیمورمم وقتی دید اقاجونم کاری به کارم نداشت یه کم بد و بیراه بهم گفت و بعد به سمت زن عمو شهناز رفت و گفت ضعیفه مبادا بذاری این دختره از خونه بیرون بره و هر غلطی دلش میخواد بکنه. پاشو از این خونه بیرون گذاشت من میدونم و تو. زن عمو سرشو بالا نیورد و مشخص بود که داره توی ولش فحش هایی نثار اقا تیمورم میکنه.کم کم‌زن های خونه که لب ایوون جمع شده بودن و دست هاشون رو زیر چونه هاشون زده بودن و مشغول تماشای ما بودن متفرق شدن و حیاط خالی شد.زن عمو شهنار وقتی موقعیت رو خوب دید تند تند به سمتم اومد و مچ دستمو توی دستس گرفت و گفت بیا اینجا ببینم معلوم هست چیکار میکنی تو دختر؟ تند تند منو به سمت مطبخ کشید و با دست دیگه اش در رو پشت سرش به هم زد و گفت چی میگفت اقات کدوم پسر قضیه چیه؟ اشک توی چشم هام‌جمع شده بود حس میکردم دیگه حمایت زن عمو شهناز رو هم ندارم و اونم بر علیه من شده. نمیدونستم باید جریان رو براش بگم یا نه ولی خب اگه سکوت میکردم بیشتر از این محکوم میشدم. بغضمو قورت دادم و گفتم زن عمو به خدا من قرار مداری نذاشتم گریه ام گرفته بود و ادامه ی حرف هام رو بریده بریده زدم از اون روزی که توی کوچه گم شدم شروع به تعریف کردم و گفتم همون پسره توی کوچه پیدام کرد و وقتی اسمم رو فهمید اسم اقاجونو پرسید و بعدش با تعجب گفت ننه اش عمه ی منه! زن عمو متعجب شد و گفت بتول خانم؟ همونی که ننجونت تعریفشو میکنه؟ سرمو بالا پایین کردم و گفتم اره خودشه اشتیاق زن عمو بیشتر شده بود و گفت خب تو دیدیش؟ گفتم اره دیدمش خیلی زن مهربونیه خیلی منو دوست داره میگه دخترا گلن مثل گل ظریف و نازکن اقاجون بد میکنه که با دختراش اینطوری رفتار میکنه یه موقعی قدر مارو میفهمه که دیگه دیر شده. راستی زن عمو عمه بتول میگفت دلش خیلی برای خانوادش مخصوصا ننجون تنگ شده ولی خب اونا دلشون نمیخواد ببیننش. زن عمو اهی کشید و گفت بتول خانم بیچاره چه دل مهربونی داره معلوم نیست به پدرش رفته یا مادرش اونا که هر دوشون سنگدلن. بعد انگار یاد موضوع اصلی حرفمون افتاد و گفت قضیه ی پسره چیه؟ گفتم کدوم قضیه اون پسری که ازش حرف میزنن پسر عمه بتوله دو سه باری رفتم بقالیشون و شوهر عمه خریدای خونه که به عهده ی من بوده رو انجام داده امروزم رفتم‌ که همین کارو کنه ولی اقام سر رسید و منو با پسر عمه دید. حرفم تموم نشده بود که صدای اقاجون از حیاط بلند شد منو صدا میزد و بدنم بدجوری میلرزید. زن عمو لای در مطبخ رو باز کرد و به بیرون سرکی کشید و گفت اوضاع خرابه دختر بیا برو بیرون

 خودتو نشون اقاجونت بده ببینیم چیکار داره میترسم قاطی کنه یه کاری دستت بده. با ترس و لرز پشت زن عمو از مطبخ بیرون رفتم و زن عمو به جای من حرف زد و گفت اینجاست اقا کارش دارین؟ اقاجون به سمت زن عمو برگشت و گفت شهناز یه چمدون رخت و لباس برای این دختره جمع کن میخوام بفرستمش بره. دوباره سر و کله ی زن ها از طبقه ی بالا پیدا شد و سر و صداشون بلند شد. ننجون صداشو بالا برد و گفت ای بابا چقدر شلوغش میکنین این خونه چه فرقی با حموم زنونه داره ساکت باشین ببینم اقاتون چی‌میگه. زن عمو ها و ننه همدم حیا کردن و ساکت شدن که ننجون پرسید خیر باشه اقا دختره رو کجا میبری؟ اقاجون جواب داد جاش دیگه توی این خونه نیست معلوم نیست چند بار به بهونه ی خرید از خونه بیرون رفته و با پسرا گشته ما نمیتونیم سر از کار این مارمولک در بیاریم یه کم دیگه توی خونه بمونه یه کاری دستمون میده میمونه روی دستمون باید شوهرش بدم. با شنیدن اسم شوهر دلم ریخت و بقیه هم کمتر از من تعجب نکردن. ننه همدم که از همه کنجکاو تر بود گفت به کی؟ اقاجون گفت یکی از رفقای قدیمیم یه پسر داره هم سن و سالای تیموره دو تا بچه داره زنشم به رحمت خدا رفته یکیو میخوان این بچه هارو جمع و جور کنه کی بهتر از این دختر؟ رفتم باهاش صحبت کردم امروز دختره رو میفرستیم خونشون عقدش کنن یه مقدار پولم دادم بهشون تا این مصیبت رو قبول کنن. اخه نمیخوام‌ کسی ازم دلگیر و ناراضی باشه پس فردا به خاطر قدم بد این دختر اینقدر بلا سرشون میاد که شاید نفرینم کنن. زن عمو شهناز پوزخندی زد و من‌هم توی دلم گفتم اونارو با پول راضی میکنی منو عمه بتولو کی راضی کنه؟ صدای زن عمو عصمت که میپرسید پس این دختره نباشه کی کار های خونه رو انجام بده از فکر بیرونم اورد. اقاجون جواب داد خودتون انجام بدین هیکل‌ گنده کردین که فقط بخورین و بخوابین چند ساله که هیچکدومتون یه پسر هم برام نیوردین پس شما زن ها به چه دردی میخورین؟ زن عمو ها سر هاشون رو پایین انداختن و یواشکی مشغول حرف زدن شدن مشخص بود که از این وضعیت راضی نیستن. من هیچ حسی نداشتم نمیدونیتم رفتن از این خونه به نفعمه راحت میشم یا میرم یه جای بدتر ولی فکرم همش پیش پسر عمه بود خیلی نگران بودم که اقام نره و بلایی سرش بیاره. میخواستم یه جوری به زن عمو شهناز بسپارم بره یه سراغی ازش بگیره ولی دورمون شلوغ بود و نمیتونستم حرفی بزنم. اقاجون دوباره با زن عمو شهناز سفارش کرد رخت و لباسامو جمع کنه و دوتایی به سمت اتاق راه افتادیم.

زن عمو شهناز گفت ببین دختر فقط ببین که چیکار کردی حالا چه خاکی به سرمون بریزیم میخواد تورو به یه مرد زن مرده همسن اقات بده بری مردی که دو تا وروجک داره که هیشکی حاضر نشده نگهشون داره اونوقت تورو میخوان بفرستن نگهشون داری خدا منو مرگ بده از دست این اقاجون زبون نفهمت شب و روز ندارم همش نگرانم ببینم چی به سر تو میاره اخر کابوس این همه سالم به واقعیت پیوست و میخواد بلایی که سر بتول اورد سر تو هم بیاره خدا ازش نگذره پیرمرد خرفتو. توی سینه اش مشت میزد و همینطور که گریه میکرد میگفت اخه نمیفهمه تو هنوز بچه ای مگه خودت چند سالته که بخوای دو تا دیگه هم نگه داری. اینقدر که زن عمو حرص و جوش میزد من حرص نمیخوردم و انگار خوشحال بودم که قراره از این خونه برم. توی دلم میگفتم اگه تا اخر عمرم اینجا بمونم اقاجون نمیذاره دیگه پامو از خونه بیرون بذارم و یکبار دیگه هم نمیتونم پسر عمه رو ببینم ولی اگه برم چی؟ کی میخواد بفهمه من از خونه بیرون میرم و پسر عمه رو میبینم. خودمو جلو کشیدم و دست زن عمورو توی دستم گرفتم و گفتم زن عمو از کجا معلوم شاید جایی که میرم ادماش خوب باشن شاید مثل اقاجون سنگدل نباشن و اینقدر اذیتم نکنن. زن عمو گفت حرفایی میزنی دختر اگه سنگدل نبودن حاضر میشدن دختر به این کوچیکی رو بگیرن؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم حالا هرچی به نظر من که گریه نکن من ناراحت نیستم خیلیم خوشحالم که از این خونه میرم. فقط.. فقط دلم برای تو تنگ میشه زن عمو منو توی بغلش کشید و گفت بمیرم برات دختره ی مادر مرده منم دلم برای تو تنگ میشه حالا پاشو رخت و لباساتو جمع کن اقاجونت بیاد ببینه اینجا نشستیم و هیچکاری نکردیم دوباره صداشو توی سرش میندازه. زن عمو چند دست لباسی که از قدیمای خودش بود و به من داده بود توی یه چمدون گذاشت و گفت حالا با این رخت های کهنه میری اونجا مردم چی میگن؟ میفهمن اقاجونت با این همه مال و منال چه ادم دیو صفتیه که یه دست رخت برای تو نخریده. من خیلی کوچیک بودم اصلا به این چیز هایی که زن عمو میگفت فکر‌ نمیکردم. نمیفهمیدم چی میگه و مثل اون نگران نبودم. فقط دلم پیش پسر عمه بود و به چیز دیگه ای فکر نمیکردم. بلاخره سر و کله ی اقاجون با مردی هم سن و سال خودش پیدا شد و بعد از کلی عزت و احترامی که بهش گذاشت تعارف کرد بیاد داخل پیرمرد وارد خونه شد و روی تخت گوشه ی حیاط نشست و گفت خب عروس ما کجاست؟ اقاجون زن عمو رو صدا زد و گفت دختره رو بیارش. زن عمو چمدونم رو دستم داد و بعد از این که با گریه ازم جدا شد گفت من هر کاری تونستم


من هر کاری تونستم کردم تا تورو بزرگ‌کنم و از دست نامهربونی های این ادم ها نجات بدم ولی انگار نتونستم کاری از پیش ببرم و اخر عاقبت توام مثل عمه ی بیچاره ات شد. امیدوارم که ادم های این خونه یه روز به سزای عملشون برسن و خدا خودش جواب کار هاشون رو بده مخصوصا اقاجون و اون ننه همدم از خدا بی خبرتو. یک بار دیگه پاهای زن عمورو بغل کردم و گفتم تو ننه ی من بودی نه همدم خانم اون از صد تا دشمن هم برام بدتر بود نگران من نباش وقتی توی این خونه دووم اوردم جای دیگه هم میارم و از اتاق بیرون رفتم. پامو که از اتاق بیرون گذاشتم چشمم به اقاجون و پیرمردی که کنارش نشسته بود و از لب نعلبکی چایی میخورد افتاد. اقاجون با انگشتش به من اشاره کرد و گفت اینم از عروست حاج اقا. پیرمرد نعلبکی رو پایین اورد و همین که به سمت من برگشت به سرفه افتاد. چند باری سرفه کرد تا چایی که به گلوش پریده بود بیرون بیاد و بعد با صدای گرفته رو به اقاجون گفت شوخیت گرفته حاج رمضون این که دختر بچه اس نوه های من یکی دو سالی هم ازش بزرگترن من اینو ببرم ننه ی اونا بشه؟ اقاجون گفت کی گفته دختر بچه اس نه سالش شده دیگه دختر نه ساله اصلا نباید توی خونه بمونه. پیرمرد از جاش بلند شد و گفت اخه از خدام نترسم این دخترو بگیرم برای پسر سی چهل ساله ام پس بچه هاش بر نمیاد که وقتی بفهمن ازشون کوچیک تره سرش شیر میشن و دوباره برای ما مکافات درست میکنن. اقاجون گفت این دختر یه چیزیه که دومی نداره خودش سر همه شیره حسابی از پس نوه هات برمیاد اصلا نگرانش نباش. پیرمرد مردد بود و انگار اصلا به دلش نبود که من رو با خودش ببره. یه نگاه دیگه به اقاجون و یه نگاه به من و زن عمو که پشت سرم اشک میریخت انداخت و گفت شرمنده حاجی من از خدا میترسم نمیتونم این کارو بکنم.اقاجون نفسشو با حرص بیرون داد و معلوم بود که حسابی عصبانی شده. پیرمرد نعلبکی رو روی تخت گذاشت و خواست بره که شروع به دویدن کردم و گفتم اقا اقا حاج اقا توروخدا یه دیقه وایسا. اقاجونم راست میگه من پس بچه ها برمیام بلدم باهاشون چجوری حرف بزنم که به حرفم گوش بدن. پیرمرد سر جاش خشکش زد و گفت دختر جون اخه تو که نوه های منو ندیدی یه سر و گردن از تو بزرگترن چجوری میخوای رامشون کنی اونا خیلی وروجکن. با چشم های پر از اشکم ملتمسانه بهش نگاه کردم و گفتم توروخدا من بلدم میتونم رامشون کنم. پیرمرد جلوم زانو زد بعد از این که یه نگاه به اقاجونم که دور تر از ما ایستاده بود انداخت ، اروم پرسید اذیتت میکنن؟ بدون هیچ حرفی سرمو بالا پایین کردم و گفتم

میخوام بیام. پیرمرد از روی زمین بلند شد و بعد از این که خاک سر زانوش رو تکوند گفت میخوام با مادر این دختر حرف بزنم. اقاجون نگاهش سمت ایوون بالا رفت و خواست ننه همدم رو صدا بزنه که زن عمو شهناز از اتاق بیرون اومد و همینطور که روشو با چادر گرفته بود با صدای ارومی گفت منم ننش حاج اقا بفرما. پیرمرد نگاهی به اقاجون انداخت و گفت حاج رمضون اجازه هست؟ اقاجون دلش نمیخواست که پیرمرد با زن عمو حرف بزنه ولی بدجایی گیر کرده بود و همینطور که دستشو بالا اورد گفت بفرما. پیرمرد به سمت اتاق راه افتاد و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و رو به من گفت بریم دخترم. این بار زن عمو خوشحال بود و اشک نمیریخت حتی چشم هاشم میخندید و با خوشحالی به من خیره بود. اقاجون چشم هاش چهار تا شده بود تند تند به سمت ما قدم برداشت و گفت چیشد حاجی تصمیمت عوض شد؟ پیرمرد سرشو تکون داد و گفت اره با ننه اش حرف زدم‌ فهمیدم دختر عاقلیه میتونه از پس بچه ها بر بیاد. اقاجون دستی زیر سبیلش کشید و قلمبه ای پول از توی جیبش در اورد و به سمت پیرمرد گرفت. پیرمرد سوالی اقاجون رو نگاه کرد و اقاجون گفت این به جای جهازش حاجی. پیرمرد دست اقاجون رو پس زد و گفت حاج رمضون دختر رو اینطوری عروس نمیکنن اگه قرار بود جهاز بدی خود جهاز رو میدادی پولو که ما هم داریم و بعد از خداحافظی از خونه بیرون رفت. نگاهی به اقاجون که دستش روی هوا خشک شده بود انداختم و بعد از این که لبخندی به روی زن عمو شهناز زدم از خونه بیرون دویدم. حتی دلم نمیخواست یک بار دیگه شکل و شمایل اون خونه رو نگاه کنم که توی خاطرم بمونه و فقط دلم میخواست که از اونجا برم. یه کم دویدم تا به پیرمرد برسم. قدم های بلندی برمیداشت و نفسش رو تند تند بیرون میداد و به جلوش خیره بود. مشخص بود که خیلی از دست اقاجون حرصی شده که اینقدر تند تند راه میره و دست هاشو مشت کرده. مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که کلیدش رو از جیبش در اورد و در خونه ی بزرگی رو باز کرد و گفت برو تو دخترم. سرکی کشیدم و وارد خونه شدم. زنی پایین حوض نشسته بود و مشغول شستن رخت ها توی لگن مسی بود. دور حیاط پر از بچه بود و دو تا زن دیگه هم لب ایوون نشسته بودن و نخود لوبیا پاک میکردن. با دیدن پیرمرد یکی از زن ها از سر جاش بلند شد و گفت خوش اومدین حاجی اقا. بچه ها هم با صدای زن به سمت پیرمرد برگشتن و یکباره همشون شروع به دویدن کردن. از ترس پشت سر پیرمرد ایستادم ولی بچه ها اصلا متوجه ی من نشده بودن و همشون اقاجونشون رو بغل کردن

پیر مرد که هه حاجی اقا صداش میزدن روی سرشون دست میکشید و به سرشون بوسه میزد و میگفت خیلی خب بابا جان برید کنار تا بهتون نقل بدم. بچه ها با هیاهو و خوشحالی دور حاجی اقارو خالی کردن و حاجی اقا یه مشت نقل از جیبش در اورد و کف دست هاشون ریخت بچه ها با جیغ و داد و هورا دوباره به سمت دیگه ای از حیاط دویدن و همشون لب پله های خونه نشستن و مشغول خوردن نقل ها شدن. باورم نمیشد که با دختر ها مثل پسر ها رفتار میکنه و همشون رو به یک اندازه دوس داره. از اون عجیب تر رابطه ی بین بچه ها و حاجی اقا بود من تا به حال همچین چیزی توی خونه ی اقاجون ندیده بودم و با این که خیلی به پسر ها محبت میکرد و حتی یک بار هم نشده بود که دست خالی به خونه بیاد اونا هیچوقت به استقبالش نمیرفتن و بهش اهمیتی نمیدادن. انگار با همون سن کمشون میفهمیدن که اقاجون چه روح پلیدی داره و چه مرد دیو صفتیه. بچه ها که از دور حاجی اقا کنار رفتن پیر زنی که چادر به کمرش بسته بود از در اتاق که شیشه های رنگی رنگی داشت بیرون اومد و گفت خوش اومدی حاجی اقا سایت همیشه بالای سرمون باشه بزرگ خان. حاجی اقا لبخندی زد و گفت خوش باشی حاج خانم. پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت رفته بودی عروسمون رو بیاری چیشد پس؟ پیرمرد نگاهی به دور و برش انداخت و رو به زن هایی که دور حیاط بودن گفت دخترا توی اتاق جمع بشید باید صحبت کنیم بعد به من نگاهی انداخت و گفت دخترم چرا نمیری پیش بچه ها؟ دستشو توی جیبش کرد و کمی نقل توی دست های کوچولوم ریخت و گفت توهم کنارشون بشبن و نقل هارو بخور. مردد بودم و چون کسیو نمیشناختم معذب شده بودم ولی اروم اروم به سمت بچه ها راه افتادم و کنارشون نشستم. اونا توی حال و هوای خودشون بودن و سن زیادی نداشتنن دو تا از دختر ها همسن و سال خودم بودن و همونجا فهمیدم که این دو تا همونایی هستن که من قرار بوده ننشون بشم. مشخص بود که با بقیه ی بچه ها فرق دارن مثل اونا خوشحال نبودن و اخم هاشون توی هم بود و با حرص نقل هارو میجویدن حق داشتن شاید چون توی سن کم ننشون مرده بود و به همین خاطر پرخاشگر شده بودن. زن هایی که لب ایوون نشسته بودن و زنی که رخت میشست بلند شدن و دنبال حاجی اقا به اتاق رفتن و کمی بعد بیرون اومدن. یکی از زن ها به سمتم اومد و گفت دختر خوشگلم خوش اومدی اسم من زهره است اسم تو چیه؟ خجالت کشیدم و با صدای ارومی گفتم دختر بس. ابرو های زن بالا پرید و با تعجب به سمت حاجی اقا برگشت. پیرمرد به سمتم راه افتاد و گفت چی گفتی؟ بلند تر تکرار کردم

 دختر بس اسمم دختر بس یعنی دختر تموم بشه. پیرمرد سرش رو از روی تاسف تکون داد و گفت حاج رمضوی هی حاج رمضون تو چه مرد سنگدلی بودی و ما خبر نداشتیم این اسم چیه روی این دختر گذاشتی اخه. این دختری که مثل گلبرگ میمونه. این بار پیرزن به سمتم راه افتاد و دستی روی سرم کشید و گفت پاشو دخترم پاشو بریم داخل اتاق ببینم چیزی خوردی گرسنته؟ سرمو تکون دادم و گفتم ممنون گرسنه نیستم. منتظر بودم ببینم تصمیمشون برای من چیه ولی کسی حرفی نمیزد نگران بودم و نمیدونستم که قراره چی به سرم بیاد. اخر بلند شدم و رو به پیرمرد گفتم حاجی اقا من باید چیکار کنم دوباره برمیگردم خونه ی اقاجونم یا باید ننه ی... اینجا ی حرفم که شد پیرمرد حرفمو قطع کرد و گفت نه نه دختر جون کدوم ننه تو خودت الان یه ننه میخوای بزرگت کنه بعدم مگه نگفتی دلم نمیخواد توی اون خونه بمونم میخوام باهاتون بیام. پس همینجا بمون. ابرو هام بالا‌پرید و گفت اینجا بمونم؟ به عنوان چی؟ همشون شروع به خندیدن کردن و یکی از زن ها گفت خب به عنوان دختر خونه مگه اینجا موندن عنوان هم میخواد. باورم نمیشد که اینقدر مهربون باشن و بی هیچ چشمداشتی بخوان منو نگه دارن. کم کم همشون متفرق شدن و من همونجا کنار بچه ها نشسته بودم یکی از دختر ها که از من کوچیک تر بود بهم‌گفت بیا بازی کنیم و این بار منم همراه بچه ها بلند شدم و شروع به بازی کردیم. دست های همدیگه رو میگرفتیم و دور حیاط بالا و پایین میپریدیم اولین بارم بود که بازی میکروم و پیش همسن و سالای خودم بودم و اون زمان همه چیز رو فراموش کرده بودم. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم. بین همون بازی هامون بود که دوباره چشمم به اون دوتا دختر افتاد اونا با بقیه بازی نمیکردن و همیشه دوتایی تنها برای خودشون یه گوشه ی دیگه ای از حیاط بودن. بزرگه داشت موهای کوچیکه رو میبافت و اون یکی با نخ هایی که دستش گرفته بود شکل هایی درست میکرد. بوی غذای دلچسبی توی حیاط پیچیده بود و شکمم شروع به قار و قور کرده بود. همون موقع ها بود که پیرزن با مجمع بزرگی به حیاط اومد و گفت بچه ها گرسنه نیستین؟ دوباره بچه ها هورا کشان به سمت پیرزن دویدن و دور مجمع نشستن. پیرزن تند تند لقمه ی نون و پنیر و خیار میگرفت و دستشون میداد. دست هامو زیر چونه ام زده بودم و بهش خیره بودم.لقمه رو که دستم داد گفتم مرسی خاله جون. پیرزن لبخند مهربونی زد و گفت بهم بگو ننه محترم خاله جون چیه دخترم منو مادر خودت بدون. با شنیدن اسم مادر یاد زن عمو شهنازم افتادم و بغض گلومو گرفت.


زن عمو فرشته ی نجات من بود و چیزی جز خوبی ازش ندیده بودم. حتی امروز هم برای اخرین بار نجاتم داده بود و معلوم نبود چی توی اتاق به حاجی اقا گفته بود که اینطوری با عجله منو از اون خونه بیرون اورد و توی خونه ی خودش بهم پناه داد. ننه محترم دو تا لقمه ی دیگه توی دستش گرفته بود و به دو تا دختری که توی حیاط نشسته بودن خیره بود ولی اونا اصلا نگاهشون رو سمت ننجونشون نمی اوردن تا بلاخره صداشون کرد و گفت صنم سمانه دخترا شما گرسنه نیستید؟ تا اقا و عمو هاتون نیان ناهار نمیخوریما یه نگاه به خورشید بندازید هنوز نیومده وسط اسمون تا اون موقع دلتون غش میره. دختر ها بیشتر پشتشون رو به ما کردن و مشغول کار خودشون شدن. پیرزن اهی از ته دل کشید و گفت خدایا به من صبر بده خدایا این دختر هارو سر به راه کن تا منو از حرص نکشتن. همینطور که لقمه ام رو گاز میزدم به اون دختر ها فکر میکردم به این که چرا اینقدر ناسازگارن. اگه جای من بودن میخواستن چیکار کنن! اونا فقط ننشون مرده بود و بقیه ی اهالی خونه هر طوری شده بود با دلشون راه میومدن ولی من چی؟ نه ننه داشتم و نه اقا و یه خونه دشمنم بودن. لقمه هارو از دست پیرزن گرفتم و اروم اروم به سمتشون راه افتادم. توی دلم خدا خدا میکردم که دست من رو پس نزنن و لقمه هارو از دستم بگیرن. دختر کوچیکه که جلوی خواهرش نشسته بود نگاهی سر تا پام انداخت و بدون درنگ محکم تخت سینه ام زد. چند قدم عقب عقب رفتم تا بلاخره پام به موزایکی که از جا کنده شده بود گیر کرد و از پشت روی زمین افتادم. زن های دور حیاط هین بلندی کشیدن و یکیشون تند تند به سمتم اومد. دستشو سمتم دراز کرد و رو به سمانه گفت دخترم عزیزم این چه کاری بود کردی این دختر مهمون ماست مهمون حبیب خداست نباید اینطوری اذیتش کنی که. بعدم نگاه کن این دختر بی نوا برای شما لقمه اورده اونوقت تو هولش میدی که بیوفته رو زمین؟ سمانه بیشتر از قبل اخم هاشو توی هم کشید و گفت مهمون بره به درک انشاالله فکر کردین ما بچه ایم نمیفهمیم این یه الف بچه رو اوردین ننه ی ما بشه؟ ما که از این گنده تریم این چطوری میخواد پس ما بر بیاد. بعد انگشت اشارشو به نشونه ی تهدید سمت من گرفت و گفت این فکرارو از سرت بیرون کن که دو تا لقمه دستت بگیری بیای و دل ما باهات صاف بشه ما هیشکی جز ننه ی خودمون رو قبول نمیکنیم چه تو باشی چه یه خر دیگه ای جز تو. زن لبش رو با دندون گزید و همینطور که محکم روی دستش میزد گفت خدا مرگم بده دخترم سمانه جان عیبه این چه طرز حرف زدنه تو دختری قشنگ نیست اینطوری حرف بزنی


سمانه دستش رو روی هوا تکون داد و برو بابایی نثار حال زن کرد. زن گه حالا فهمیده بودم اسمش خاتونه دست منو توی دستش گرفت و گفت بیا بریم دخترم اینجا کنار اینا بمونی اسیبی بهت میزنن و منو به سمت ننه محترم برد. ننه محترم چند باری منو دور خودم چرخوند و گفت جاییت که درد نمیکنه؟ چیزیت که نشده؟ منم در جواب هر سوالش نچی میگفتم و ابرو هامو بالا مینداختم. ننه محترم دوباره اهی کشید و گفت این دخترا تمام اخلاقشون به مادر خدا بیامرزشون رفته اونم همینطوری اخمو و بد عنق بود با کسی نمیساخت و خودش رو خیلی بالا میدونست ولی خب هر طوری که بود ما دوستش داشتیم مگه نه خاتون جان؟ خاتون سرشو تکون داد و گفت اره ننه خدا رحمتش کنه کاش نمیذاشت بره و این دو تا بچه رو اینطوری اینجا ول کنه که به این حال و روز بیوفتن. از وقتی ننشون به رحمت خدا رفته اخلاقاشون خیلی بد شده خدا کمکمون کنه. بین حرف هامون بود که صنم و سمانه از کنارمون گذشتن و یکی یه تنه به بچه هایی که وسط حیاط بازی میکردن زدن و روی زمین انداختنشون. یکی دیگه از زن های خونه که مثل خاتون عروس این خونه بود با سینی چایی کنار ننه محترم نشست و گفت اگه حاجی اقا رخصت میداد اقا مرتضی خیلی وقت پیش این دو تا دخترو شوهر داده بود. ننه محترم به سمتش برگشت و گفت دخترم چند بار بهت بگم این حرفو نزن. این دو تا دختر هر چی باشن نور چشم های مان از گوشت و خونمونن مگه نمیبینی چطور به هم وابسته ان و از کنار هم تکون نمیخورن اخه من چجوری این دو تارو شوهر بدم از هم جداشون کنم. بعدم اینا که سنی ندارن یکی ده سالشه و اون یکی دوازده اونا هنوز خیلی بچه ان. چشم هام بینشون میچرخید و از حرف هاشون حسابی متعجب شده بودم. مدام این جمله که دختر نه ساله نباید تو خونه بمونه توی سرم تکرار میشد و با خودم میگفتم اقاجون عجب ادمیه دیگه. یه کم بعد سر و کله ی حاجی اقا پیدا شد و اول از همه سراغ منو گرفت. همین که صدام زد از جام بلند شدم و بدو بدو به سمتش رفتم. پیرمرد دستی روی سرم کشید و گفت خوبی دخترم؟ بهت که بد نگدشته؟ خونه ی مارو دوست داری؟ پشت سر هم گفتم بله بله اینجارو خیلی دوست دارم بعد سوالی که خیلی وقت بود نوک زبونم بود رو به زبون اوردم و گفتم حاجی اقا من دیگه نمیتونم زن عمو شهنازمو ببینم؟ پیرمرد کمی متعجب شد و گفت زن عموت؟ با زن عموت چیکار داری؟ گفتم همون زنیو میگم که باهاش حرف زدین توی اتاق گفت ننه ی منه. اون زن عمومه اخه من ننه ندارم. یعنی دارما ولی ننه ام از وقتی کوچیک بودم منو گذاشته روی پله ها و بهم شیر نداده تا بمیرم

همشون بهت زده شده بودن و هیچکدومشون باورشون نمیشد که دارم جدی جدی این حرف هارو میزنم. خاتون خندید و گفت دخترجون این قصه هارو کی برات تعریف کرده. بابا حاجی دستشو به نشونه ی سکوت به سمت خاتون بالا اورد و گفت کدوم قصه خاتون جان تو هم اگه به جای من به اون خونه رفته بودی حرف هاشو باور میکردی. اشک از چشم های ننه محترم جاری شد و گفت دختر گله نعمته برکت خونه است چطور این کارارو با این دختر کردن چطور مادر خودش دلش اومده این بلاهارو به سر دخترش بیاره. من اینقدر به این مسائل فکر کرده بودم و همه همیشه جلوم گفته بودن که اهمیت نمیدادم ولی برام عجیب بود که خاتون هم شروع به اشک ریختن کرد و منو به زور توی بغلش کشید و گفت بمیرم برات دختر قشنگم چی به روز تو اوردن توی اون خونه منو ببخش که فکر کردم این حرفایی که میزنی قصه اس از خودت تعریف میکنی اخه ما تا به حال نه توی خونه ی اقامون نه توی خونه ی شوهر که اینجا باشه چنین چیز هایی ندیدیم ولله من باورم نشد که یه زن بچه اش رو بذاره کنار و بهش شیر نده تا از گرسنگی بمیره. من از روی بچگی لبخندی زدم و گفتم اون ننه ی من نیست زن عمو شهنارم ننه ی منه اون بزرگم کرده خیلی دوستش دارم بعد به پیراهن کهنه و رنگ و رو رفتم اشاره کردم و گفتم ببین خاله خاتون اینم لباس زن عمومه خودش با نخ و سوزن کوچیکش کرده من بپوشم اخه برام لباس نمیخرن چون من نحسم. حاجی اقا سری از روی تاسف تکون داد و رو به ننه محترم گفت حاج خانم بلند شو بلند شو حال و هوای این دختر هارو عوض کن عصرم برو بازار دو سه دست لباس برای این دختر بخر هر چی دیگه هم احتیاج داشت بخر تا من ببینم چی به سر این حاج رمضون از خدا بی خبر میاد معلوم نیست عاقبتتش چی بشه با این همه بدی که به این دختر کرده و از روی عصبانیت بعد از این که مقداری پول کف دست ننه محترم گذاشت از خونه بیرون رفت. ظهر که شد پسر های خونه اومدن و قبل از هر چیزی با بچه هاشون خوش و بش کردن براشون دختر و پسر فرقی نداشت و انگار همشون خیلی با محبت بودن توی خونه ی ما اقام و عمو ها حتی با پسر هاشونم کاری نداشتن و غیر یه سلام و خداحافظی حرف دیگه ای با هم نمیزدن ولی انگار اونجا همه چیز با خونه ی ما فرق داشت انگار یه دنیای دیگه ای برای خودش بود دنیایی که من تا به اون روز ندیده بودمش و توش زندگی نکرده بودم. خاتون برای مرد های خونه جریان زندگی من و این که قراره از این به بعد توی این خونه و کنار اونا زندگی کنم رو توضیح داد. پسر های حاجی اقا هم مثل خودش مهربون بودن و از اونجا بودن من حسابی استقبال

کردن و بهم خوش امد گفتن. اون روز اولین باری بود که ناهارم رو کنار بقیه میخوردم تجربه ی جدیدی بود و عجیب به دلم چسبید.همینطور اولین باری بود که ته مونده ی غذای بقیه یا هر چیزی که ته دیگ میموند رو نمیخوردم و برای خودم بشقاب جدا داشتم و غذای خودم رو توش میکشیدن. با این وجود خجالت میکشیدم که زیاد بخورم چون یه جورایی عادت کرده بودم که مقدار کمی غذا بخورم و معدم جمع شده بود و گنجایش زیادی نداشت. بعد از ناهار تند تند از جام پاشدم سفره رو جمع کنم و ظرف هارو ببرم بشورم که خاتون مچ دستمو گرفت و گفت دختر جون چیکار میکنی عزیزم برو کنار‌تو چیکار به ظرف و ظروف داری این کار ها که کار تو نیست تو باید بری پیش بقیه ی بچه ها که دارن بازی میکنن. به عقب برگشتم و نگاهی به دختر ها و پسر ها انداختم که یه گوشه جمع شده بودن و با هم نون بیار کباب ببر بازی میکردن روم نمیشد اینقدر راحت از سر سفره بلند بشم اخه مگه میشد که ناهار بخوری و بکشی کنار ولی تا اومدم فکر کنم ببینم چیکار کنم خاتون و بقیه ی عروس ها که حسابی زرنگ بودن تند تند سفره رو جمع کردن عجیب بود که ننه محترم که بزرگتر از همه بود هم کمک میکرد. توی خونه ی ما ننجون دست به سیاه و سفید نمیزد و وقتی من کوچیک بودم تمام کار هارو به عروس هاش دستور میداد وقتی هم من بزرگتر شدم همه ی کار ها افتاد گردن من و هر کاری داشت به من میگفت طی این نه سالی که توی اون خونه بودم یک بار هم ندیده بودم کاری بکنه ولی ننه محترم اینطوری نبود و با وجود دست و پا دردش خیلی کار های خونه رو انجام میداد. به خاطر همکاری زیاد هم سفره زود جمع شد و هم ظرف ها زود شسته شد یک ربع هم طول نکشید که عروس ها ظرف هارو خاکستر مال کردن اب کشیدن و بعد از این که با پارچه خشک کردن سر جاهاش گذاشتن و با یه سینی چایی خوش رنگ که عطرش فضا رو پر کرده بود به اتاق برگشتن. همه دور هم چایی خوردن و بعد ننه محترم گفت دخترا کدومتون خونه میمونین کدومتون میاین بازار؟ عروس کوچیکه که اسمش فخری بود گفت ننه محترم من خونه میمونم مراقب بچه هام بعد رو به خاتون برگشت و گفت البته اگه خاتون جان حال و حوصله ی بازار اومدن داشته باشه به هر حال برای من فرقی نداره هرچی شما بگین. خاتون هم لبخندی به روش زد و گفت بمون فخری من میرم دنبال ننه محترم هرچی باشه سر و کله زدن با این بچه ها سخت تر از راه رفتن توی بازاره و دور از چشم مرد ها چشمکی به فخری زد. اون خونه پر از ادب و احترام و حس خوب بود. هیچکس با کس دیگه ای بد حرف نمیزد و بی احترامی نمیکرد


و من هیج کدوم از این رفتار هارو تا به حال ندیده بودم غیر از اون باری که چند دقیقه ای رو خونه ی عمه سپری کردم. واقعا نمیفهمیدم که ادمای خونه ی ما از یه دنیای دیگه اومدن یا ادمای بیرون اون خونه مال یه دنیا دیگن. اقاجون و اهل و عیالش با همه فرق داشتن و تافته ی جدا بافته بودن. با یاداوری خونه ی عمه یاد پسر عمه افتادم و بدجوری دلم گرفت. حالا چجوری از این خونه بیرون میرفتم و پسر عمه ای که حتی اسمش رو هم نمیدونستم میدیدم؟ قبل از این که از خونه ی اقاجون بیرون بیام با خودم فکر کرده بودم که همه مثل اونان و اگه خونه ی کس دیگه ای هم برم خرید ها با منه ولی سخت در اشتباه بودم چون اینجا حتی نمیذاشتن یه کاسه و بشقاب رو جا به جا کنم و میگفتن تو بچه ای باید بازی کنی. صدای ننه محترم منو به خودم اورد و از جام بلند شدم که همراهشون به بازار برم. چند دقیقه بعد من و ننه محترم و خاتون و دو تا از دختر هاش به سمت بازار راه افتادیم. من تا اون روز بازار نرفته بودم و اصلا نمیدونستم بازار چه شکلی هست گه گاهی میشد که ننجون زن عمو هارو برمیداشت میرفت بازار و یه صبح تا ظهر توی بازار بودن و منو توی خونه تنها میذاشتن. وقتی برمیگشتن هم یکی دو سه تا زنبیل دستشون بود و کلی طاقه پارچه خریده بودن که لباس بدوزن ولی حتی یه سر سوزن از اون وسایل هم مال من نبود و کسی برای من خرید نکرده بود. یادمه یکی از روز هایی که رفتن بازار زن عمو شهناز با چشم گریون زودتر از بقیه برگشت. خیلی ازش سوال کردم ببینم چرا گریه میکنه ولی اول حرفی نمیزد تا بلاخره بعد از اصرار های من گفت برات از پول تو جیبی خودم پارچه خریده بودم پیراهن بدوزم ولی ننه همدمت فهمید و زود به گوش ننجون رسوند اونم وسط بازار بی ابروم کرد و شروع به داد و هوار کشیدن کرد و اخر سر هم پارچه رو از دستم گرفت و وسط بازار جلوی چشم همه ی مردم که دورمون جمع شده بودن و نگاهمون میکردن جر واجرش کرد. اون روز بیشتر از این که دلم به حال خودم و بیچارگیم بسوزه دلم به حال زن عمو و مهربونیاش سوخت. اونم بدجایی گیر کرده بود و هر کاری میخواست بکنه ننه همدم یه جوری به گوش ننجون و اقاجون میرسوند و اونام حسابی به خدمتش میرسیدن. بازار خیلی پر هیاهو بود و هر کسی یه گوشه ای داد میزد و جنس هایی که داشت تبلیغ میکرد. بچه های خاتون سرشون تو کار خودشون بود و نون هایی که توی دستشون بود رو میخوردن ولی من با ذوق و شوق به دور و برم نگاه میکردم و از رنگ و وارنگ بودن حجره ها لذت میبردم. ننه محترم کمی ادویه خرید و بعد به سراغ پارچه فروشی رفت.

من پشت سر خاتون ایستاده بودم و همینطور که انگشت به دهن برده بودم هاج و واج دور و برمو نگاه میکردم ننه محترم سرکی کشید و گفت دخترم عزیزم پس تو کجایی من که نمیخوام پیراهن برای خودم بدوزم میخوایم برای تو دو سه دست لباس بدوزیم بیا خودت بگو از کدوم پارچه میخوای. با تعجب پرسیدم من انتخاب کنم؟ خاتون گفت اره دیگه لباس توعه پس کی انتخاب کنه. اروم اروم جلو رفتم و پارچه ای قرمز با گل های ریز سفید و زرد انتخاب کردم و گفتم همین کافیه. خاتون خندید و گفت دختر نمیشه که سه تا لباس یه شکل داشته باشی پارچه های دیگه ای هم انتخاب کن روم نمیشد و حسابی خجالت میکشیدم ولی خیلی اصرار میکردن و بلاخره به اجبار دو تا پارچه ی دیگه هم انتخاب کردم و از پارچه فروشی بیرون اومدیم. بعد از اون به سمت کفاشی راه افتادیم و ننه محترم داد کفاش پامو اندازه بگیره و برام کفش بدوزه. انگار که میخواست سر تا پامو نو نوار کنه. بلاخره بعد از کلی خستگی از بازار بیرون اومدیم و یه سر هم به خونه ی خیاط زدیم. ننه محترم پارچه هارو جلوش گذاشت و گفت اندازه هاشو بگیر. خیاط منو دور خودم میچرخوند و با متری که دور گردنش انداخته بود اندازه هامو میگرفت. ننه محترم چند باری سفارش کرد که لباس هارو زود اماده کنه چون من چیز زیادی برای پوشیدن نداشتم و لباس هام خیلی کهنه بود. بعد از غروب بود که بلاخره به خونه برگشتیم. محترم برای تموم نوه هاش و عروساش که توی خونه بودن یکی یه تیکه چیز کوچیک خریده بود که دلشون نشکنه بازار نیومدن و همشون خیلی ازش تشکر کردن. اون شب من کنار بچه های خاتون که بیشتر از بقیه باهام دوست شده بودن خوابیدم ولی با اون همه خستگی خوابم نمیبرد. یه گوشه ی ذهنم زن عمو شهناز بود و گوشه ی دیگه اش پسر عمه. هر طوری بود باید زن عمورو میدیدم و بهش میگفتم که یه فکری بکنه تا من بتونم به خونه ی عمه برم. توی همین فکر ها بودم که خوابم برد. صبح روز بعد خیلی کلافه بودم و همش دنبال راه فراری بودم که از اون خونه بیرون برم. همه ی زن های خونه دورم میگشتن و هر چیزی احتیاج داشتم برام فراهم میکردن و نمیذاشتن لحظه ای بهم بد بگذره ولی من دلم جای دیگه ای بود و هرچی هم بهم خوبی میکردن دلم اروم نمیگرفت. نزدیک های ظهر بود که دیگه طاقت نیوردم و پیش ننه محترم رفتم. اول یه کم من من کردم و گفتم من دیروز میخواستم از حاجی اقا بپرسم ولی حرف تو حرف اومد و یادم رفت میشه شما ازشون بپرسین من چجوری میتونم زن عموم رو ببینم؟ ننه محترم گفت عموت میذاره شهناز خانم از خونه بیرون بره؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : dokhtarbas
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه zuoxpe چیست?