دختر بس 8 - اینفو
طالع بینی

دختر بس 8

مگه از اول تا حالا اون بزرگش کرده؟ طوطی ای بابایی گفت و ادامه داد انگار هر چی بگم‌ بدتر میشه من حرف نزنم بهتره و دنبال کار خودش رفت. عمه یه کم اخم هاش توی هم رفته بود ولی ادمی نبود که زیاد خودشو درگیر این حرف ها کنه و میدونستم که روز بعد تمام این حرف و نقل هارو فراموش میکنه. بلاخره صبح روز بعد همراه عیسی به سمت ده راه افتادیم انگار هر چی که نزدیک تر میشدیم دلم بیشتر برای احد پرمیکشید و دیگه بی طاقت شده بودم و دلم میخواست زودتر به ده برسم. تکون های گاری توی اون جاده ی خاکی که تکه به تکه اش سنگ‌های کوچیک و بزرگی بود حالم رو بد میکرد و گه گاهی اینقدر حالم بد میشد که از عیسی میخواستم حیوون رو نگه داره تا از گاری پیاده بشم. طوطی مدام شونه هامو میمالید و عمه اب سرد دستم میداد تا بخورم و حالم جا بیاد ولی هیچ کدوم حالم رو خوب نمیکرد و دلم میخواست که فقط یه جای ثابت دراز بکشم و اینقدر تکون نخورم. از نیمه های راه چشمامو بستم و تا وقتی که بوی جنگل رو حس نکردم چشم هامو باز نکردم. اون جنگل خاطرات زیادی رو توی ذهنم زنده میکرد ولی هر‌چی بود گذشته بود و فکر کردن بهش مشکلی از من حل نمیکرد. بلاخره از جنگل هم گذشتیم و وارد ده شدیم. به خونه سنگی ها که رسیدیم عیسی با تعجب به سمتمون برگشت و گفت اینجا جه خبر شده؟ ما هم بیشتر از اون هول کردیم و عمه اصلا نفهمید چطور از گاری پایین پرید و بدو بدو با پاهایی که درد میکرد از پله های مرتفع خونه سنگی ها بالا رفت. طوطی اونجا هم منو فراموش نکرد و کمک کرد از گاری پایین بیام و ما هم به دنبال عمه از پله ها بالا رفتیم. عمه در خونه رو با شتاب باز کرد و وقتی کسی رو داخل خونه ی قبلیشون ندید همینطور بدو بدو از روی پله ها و ایوون خونه های مردم به سمت خونه های ما و عسگر دوید. هر چی به خونمون نزدیک تر میشدیم صدای گریه و جیغ و شیون بالاتر میرفت و دل من بیشتر شور میخورد. دیگه به یه جایی رسیدیم‌ که پاهام سست شد و نمیتونستم جلوتر برم. دستمو به سنگ هایی که کنارم بود گرفتم و روی زانو هام دولا شدم و رو به طوطی که جلوی در خونه بود و اشک میریخت گفتم‌ احد؟ احد چیزی شده؟ طوطی با گریه به سمتم اومد و با هق هق گفت احد خوبه حالش خوبه. یه کم پاهام جون گرفت و دوباره به سختی به سمت خونه ی عسگر راه افتادم. بالای خیلی از خونه های ده پارچه ی مشکی زده بودن و صدای گریه از خیلی از خونه ها به گوش میرسید ولی بیشترین صدا از خونه ی عسگر بود و مردم زیادی اونجا جمع شده بودن. حالا صدای عمه و طوطی و من هم به بقیه ی زن ها

که شیون میکشیدن اضافه شده بود. احد توی اون شلوغی جلو اومد و منو طوطی و عمه بتول رو از خونه بیرون فرستاد و گفت اینجا نمونید مریض میشین. ما هاج و واج مونده بودیم که باز هم مارو عقب فرستاد و گفت توی ده وبا اومده این همه مردم توی یک هفته ای که شما نبودین از بین رفتن میگن مریضی سرایت میکنه نمیخوام به شما هم سرایت کنه بهتره برگردین خونه ی اقام. عمه نمیتونست دل بکنه و هر طوری بود از زیر دست احد در رفت و دوباره خودش رو به خونه رسوند عروسش رو بغل کرده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت جوری که انگار خودش بچشو از دست داده بود. زن عسگر توی این یک هفته ای که نبودیم حسابی پیر شده بود و قشنگ مشخص بود که برای از دست دادن بچه اش اینطوری شکسته شده. مردم یکی یکی تسلیت میگفتن و از خونه بیرون میرفتن و کم کم خونه رو خلوت کردن. بعد از رفتن مردم بلاخره احد از جلوی ما کنار رفت و تونستیم وارد خونه بشیم. تا اون روز اشک ریختن عسگر رو ندیده بودم و با اشک هایی که اون میریخت حسابی دلم شکست و دیگه انگار نفسم بالا نمیومد. عمه تمام فکر و ذکرش دختر کوچولوی عسگر که حالا دیگه بین ما نبود، بود و از بس توی اون مدت کم گریه کرده بود چشم هاش جایی رو نمیدید. احد هم خیلی ناراحت بود ولی مشخص بود که دلش حسابی برای من تنگ شده و لحظه ای از کنارم تکون نمیخورد. کمی کنار زن عسگر نشستم و بغلش کردم و دلداریش دادم. ولی هر حرفی که ما میزدیم داغ دلش تازه تر میشد و بیشتر از قبل اشک میریخت. بعد از اون عمه که یه کم حالش جا اومده بود رو به احد کرد و گفت پسر زنتو بردار ببر خونه این دختر باید استراحت کنه. تا این مریضی ریشه کن نشده نذار از خونه بیاد بیرون حواستون باشه اب رو بجوشونید و دهنی کسی رو نخورید باید خیلی مراقب باشین. احد نمیفهمید ننه اش چی میگه و دنبال حرف های ننه اش رو به من کرد و گفت پاشو بریم خونه. دلم نمیخواست تنهاشون بذارم ولی با اون همه ادمی که مرده بودن حسابی ترسیده بودم و بیشتر از خودم نگران بچه ای که توی شکمم بود بودم. از جام بلند شدم و بعد از عذر خواهی دنبال احد از خونه بیرون رفتم. بیشتر از همه نگران اقا صفدر بودم و همین که پامونو از خونه ی عسگر بیرون گذاشتیم خطاب به احد گفتم اقات کجاست توی خونه ی عسگر ندیدمش. احد دماغش رو بالا کشید و گفت خودت که میدونستی اقام چقدر زمرد رو دوست داشت. وقتی خبر مرگ زمرد رو شنید انگار دنیا روی سرش خراب شد خودش رو توی خونه حبس کرده....

بود و میگفت گلمون رفت دختر عزیزمون از بینمون رفت خونمون بی برکت شد حالا با گذشت چند روز باز هم اقام به همون حالت قبل برنگشته و حسابی توی خودشه و غصه ی مرگ زمرد رو میخوره. دلم برای اقا صفدر میسوخت دل خیلی مهربونی داشت و مشخص بود که حسابی دختر دوسته از محبتی که به من و طوطی داشت و بعد از اون زمرد کاملا مشخص بود که چقدر دختر هارو دوست داره. احد کمی بهم خیره شد و گفت این اتفاقات حسابی همه رو بهم ریخته لحظه ای نیست که نگرانی ولم کنه این روز ها مدام با خودم میگفتم کاش شماها برنگردین ده تا شر این مریضی کنده بشه ولی مگه به این زودی ریشه کن میشه؟ نمیدونی زن و بچه های مردم چجوری دارن از بین میرن. وبا به هچکس رحم نمیکنه پیر و جوون زن و مرد هر‌کس که سر راهش باشه با خودش میبره. با نگرانی رو به احد کردم و گفتم نکنه ما هم بگیریم اگه من مریض بشم بچه ام چی میشه؟ خودم نفهمیدم چی گفته بودم ولی ابرو های احد بالا پرید و گفت بچه ات؟ کدوم بچه؟ دستمو روی دهنم گذاشتم و هین بلندی کشیدم و ادامه دادم چند روزه دارم فکر میکنم این خبر رو چجوری بهت بدم حالا اینطوری از دهنم پرید. احد چند باری پلک زد و دوباره تکرار کرد بچه؟ بعد به خودش اومد و یک دفعه منو بغل کرد و همینطور که بلند بلند میخندید گفت تو حامله ای؟ حامله ای گلی؟ خجالت کشیده بودم ولی از ذوق احد خنده ام گرفته بود و و چند بار سرمو تکون دادم و گفتم اره اره باردارم داری بابا میشی. احد از روی زمین بلندم کرد و چند دوری منو چرخوند با این کارش دوباره حالم به هم خورد و گفتم چیکار میکنی احد دل و روده ام اومد توی دهنم احد منو روی زمین گذاشت و گفت اخ اخ ببخشید خیلی ذوق زده شدم باید به ده شیرینی بدم توی این وضعیت هیچ چیز بیشتر از این خبر خوش نمیتونست حالم رو اینقدر خوب کنه. بعد از این حرفش سریع به سمت در راه افتاد و خواست از خونه بیرون بره که دستش رو روی هوا گرفتم و گفتم احد یه لحظه صبر کن چرا اینقدر عجله میکنی توی این وضعیت که بیشتر مردم ده عذا دارن درسته تو شیرینی پخش کنی؟ ما باید توی غم اونا شریک باشیم مخصوصا الان که دختر برادرت از دنیا رفته اون وقت تو میخوای بری شیرینی بدی و برای پدر شدنت خوشحالی کنی. اشتباهه احد نکن چنین کاری رو. اصلا من دلم نمیخواد کسی موضوع بارداریم رو بدونه با خودم میگم مبادا زن عسگر حالا که دختر کوچولوشو از دست داده غصه بخوره و دلش بشکنه... باید به طوطی و عمه‌ بتولم بگم فعلا دست نگه دارن و چیزی به کسی نگن تا اوضاع ده یه کم بهتر بشه.

احد یه کم به خودش اومد و گفت راست میگی نمیخوام دل کسی رو بشکنم تا خدایی نکرده تقاصشو با بچمون پس بدیم. لبخندی به روش زدم و گفتم درستش هم همینه. روز ها میگذشت و عشق و علاقه ی احد هر روز بهم بیشتر میشد. ساعت ها سرش رو روی پام میذاشت و با بچه ای که اندازه ی یه نخود بود حرف میزد و درد و دل میکرد تمام این مدت دست منو توی دستش میگرفت و اتفاقات روزش رو برامون تعریف میکرد. من هم خداروشکر میکردم که احد اینقدر سر به راه شده و خانواده دوسته. وضعیت وبا بهتر که نمیشد هیچ هر روز بدتر و بدتر میشد. دکتری توی ده نداشتیم و طبیب ها فقط بلد بودن چند تا دارو گیاهی بهمون بدن و با این دارو ها هیچکس از مرگ نجات پیدا نمیکرد. بعد از یه مدت مردم به این فکر افتادن برای دوا و درمان به شهر برن ولی مسیر زیاد بود و بیمار ها توی مسیر تلف میشدن و هیچکدومشون به شهر نمیرسیدن. به عمه سفارش کرده بودم که خبر بارداریمو به کسی نده و اونم خداروشکر حسابی حواسشو جمع کرده بود تا از دهنش نپره ولی خودش هر روز بهم سر میزد و همونجا دم در خونه یه خوراکی دستم میداد و کلی سفارش میکرد که مراقب خودم باشم. مردم ده مثل قبل نمیتونستن کار کنن و دست و دلشون به کار نمیرفت بدتر از همه شوهر عمه بود که هنوز از فکر زمرد بیرون نیومده بود و ساعت ها گوشه ی خونه غصه میخورد. احد خیلی به خورد و خوراک خودش و من دقت میکرد و مجبورم میکرد چند بار اب رو بجوشونم تا مریض نشیم با این همه مراقبت باز هم لحظه ای نبود که از نگرانی در بیام و گاهی از شدت ترس نفسم میگرفت و به سختی نفس میکشیدم. کم کم خبر مریضی به شهر رسید و زن عمو شهنازم با خبر شده بود. چیزی نگدشت که سر و کله ی گاریچیش با یکی از خدمتکار ها پیدا شد و بعد از کلی پرس و جو خونه ی مارو پیدا کرده بودن و به خونمون اومدن. با این که از شهر اومده بودن ولی میترسیدم اونارو هم به خونه راه بدم و یه جوری انگار عادت کرده بودم با کسی رفت و امد نداشته باشم. خدمتکار برام پیغامی اورده بود و گفته های زن عمو رو برام بازگو کرد. زن عمو خواسته بود به شهر برم و تا ریشه کن شدن مریضی اونجا بمونم تا بلایی سر خودم و بچه ام نیاد. ولی دلم امن نبود و نمیخواستم احد رو توی ده تنها بذارم بلاخره نگرانش بودم و همونقدر که برای خودم میترسیدم سر اونم میترسیدم که خدایی نکرده بلایی سرش بیاد. پیغامی به خدمتکار دادم تا به عمه برسونه و راهیشون کردم به شهر برگردن. بعد از رفتنشون با خودم گفتم‌ اگه قرار باشه بریم شهر هممون باید با هم بریم.

من تنهایی نمیتونم ول کنم برم حالا مثلا احدو با خودم ببرم دلم پیش عمه طوطی اقا صفدر عسگر و زن و بچه اش میمونه تازه اگه احدو بخوام ببرم که عمه اشوب به پا میکنه اونم هر روز هر روز میخواد نگران پسرش بشه و همه رو راه بندازه شهر تا از سالم بودن من و احد مطمئن بشه. از جام بلند شدم و گفتم باید برم با عمه صحبت کنم شاید راضی بشن برگردیم شهر اخه حالا که اونجا دیگه کسی کاری به کارمون نداره. خیلی میترسیدم از خونه بیرون برم مدت ها بود درست و حسابی رنگ افتاب رو ندیده بودم ولی خوب چاره ای نداشتم. توی راه مدام از مردم فاصله میگرفتم و حتی سلام و احوال پرسی هم با زن های ده نمیکردم. بلاخره با کلی هول و ولا به خونه ی عمه رسیدم و در رو زدم. مثل همیشه طوطی بدو بدو به سمت در اومد‌ و بلند پرسید کیه؟ جواب دادم منم گلی. طوطی با ترس درو باز کرد و گفت اینجا چیکار میکنی گلی؟ اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟ احد کجاست؟ بچتون خوبه. با دستم کنارش زدم و با شوخی گفتم ای بابا نمیتونم بیام خونه ی عمه ام؟ مگه حتما باید اتفاقی افتاده باشه؟ طوطی گفت اخه... ولی عمه با بیرون اومدنش از مطبخ حرفش رو قطع کرد و اون هم همین سوال های تکراری رو پرسید. بعد از این که به تک تک سوال هاشون جواب دادم و از نگرانی درشون اوردم گفتم اومدم اینجا باهاتون حرف بزنم میخواستم به اقا صفدر بگین برگردیم شهر شاید حالا که ده به این حال و روز افتاده قبول کنه. عمه اهی کشید و گفت اخ دختر قشنگم میدونم تو هم مثل من دلتنگ شهری ولی خب اگه بخوایم بریم باید هممون با هم بریم. گفتم میدونم برای همین اومدم با شما صحبت کنم من که تنها نمیتونم برم و احدو اینجا به امان خدا ولش کنم بخوامم ببرمش شما دل نگرانین پس با اقا صفدر حرف بزنین که هممون برگردیم شهر. طوطی از اون طرف گفت پس این همه ملک و املاک و زمین چی میشه؟ اربابی ده چی میشه؟ اقام مگه میتونه این مردم رو به امان خدا ول کنه و برگرده شهر؟ عمه جواب داد همین حالا هم بیخیال ده و مردمش شده از وقتی زمرد از پیشمون رفته دست و دلش به هیچ کاری نمیره. حرف های عمه رو تایید کردم و خواستم بلند شم برگردم خونه که گفت بشین دختر کجا به این زودی بعد مدت ها از خونه اومدی بیرون حداقل ناهار رو پیشمون بمون. تشکر کردم و گفتم اخه احد برگرده خونه ببینه نیستم نگران میشه. عمه دستشو روی دستم گذاشت و گفت یه نفرو میفرستم بهش خبر بده اونم بیاد اینجا دور هم باشیم. قبول کردم و اون روز ناهار رو دور هم خونه ی عمه خوردیم.

و بعد از ناهار توی یکی از اتاق ها کنار هم نشسته بودیم که طوطی با سینی چایی وارد اتاق شد و یکی یکی جلومون گرفت. بعد از این که همه چایی هاشون رو برداشتن طوطی هم یه گوشه نشست و عمه شروع به حرف زدن کرد. عمه زن باهوش و زرنگی بود و اول کار سر اصل مطلب نرفت و گفت وضعیت این ده خیلی بد شده مردم اصلا رعایت نمیکنن و این مریضی اخر جون همه رو میگیره اقا صفدر حرف عمه رو تایید کرد و ادامه داد اره والا هزار بار مردم رو سر زمین ها جمع کردم و روی بلندی ایستادم گفتم اب رو بجوشونین از دهنی هم نخورین ولی کو گوش شنوا این همه حرف زدم اخر امروز میبینم کارگر ها یه تشت اب گذاشتن و یک کاسه و همشون از اون تشت اب میخورن. سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم بعد تازه خانواده هاشون گله دارن که چرا ارباب هیچ کاری برامون نمیکنه خب چی میخوان دیگه مگه اقا صفدر خداست که مریضیشون رو شفا بده. اقا صفدر اهی کشید و گفت چی بگم والا. عمه بیشتر از این وقت رو تلف نکرد و گفت من فکر میکنم این ده دیگه جای ما نیست بهتره هرچی زودتر زمین هامون رو بفروشیم و برگردیم شهر کم زمین نداریم با پول همینا خونه ی خوبی توی شهر میتونیم بخریم. هیچ کدوممون فکر‌ نمیکردیم که شوهر عمه موافقت کنه ولی در کمال ناباوری گفت منم از این همه مسولیت خسته شدم. بیشتر کارهارو این دوتا پسر انجام میدن ولی خب هرچی باشه اسم ارباب روی منه و همه خواسته هاشون رو به من میگن و حلال مشکلاتشون رو از من میخوان. نگاهی به عمه انداختم و به خاطر این که بهش دلگرمی بدم چشم هامو باز و بسته کردم. عمه ادامه داد اینجا که فکر نکنم کسی مخالف باشه باید با عسگر و زنش هم صحبت کنیم بلاخره اونا به خاطر ما خونه و زندگیشون رو ول کردن اومدن ده. احد گفت کسی نظر منو نخواست که به این نتیجه رسیدین همه موافقن. من دلم میخواد اینجا بمونم اینجا ارامش داریم این مریضی هم بلاخره میگذره یه روزی تموم میشه اونوقت دیگه مشکلی نیست که به خاطرش مال و منالمون رو ول کنیم بریم شهر. عمه جواب داد پسرم ولی زنت میخواو بره شهر اون بیشتر از همه از زندگی توی ده خسته شده. احد که از ماجرا خبر نداشت رو به من کرد و گفت حقیقت داره گلی؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم حق با عمه است اینطوری به زن عموم هم نزدیک ترم و دلتنگش نمیشم ولی خب من دلم نمیخواد تنها برم میخوام بقیه ی خانواده هم کنارم باشن. احد شونه هاشو بالا انداخت و گفت من نمیدونم هرچی اقام بگه بلاخره اون بزرگتر ماست. اقا صفدر گفت باید با عسگر حرف بزنم

 گرچه قطعا اون و زنش دلشون نمیخواد اینجا بمونن چون این ده جون دختر‌ کوچولوشون رو گرفت و اونو از پیششون برده. عمه گفت خیلی خب اقا همین حالا پاشو برو باهاشون حرف بزن ببین چی میگن. شوهر عمه جواب داد ای بابا بتول خانم‌ انگار خیلی عجله داری حالا عسگرم قبول کنه بریم همین امشب که نمیتونیم راه بیوفتیم برگردیم شهر اونم توی این اوضاع و احوال ده. باید زمین هامونو بفروشیم تا بتونیم خونه بخریم و اونجا یه کاری برای پسر ها راه بندازیم من که دیگه حال و حوصله ی کار ندارم و این چند سال که از عمرم مونده از پول زمین ها میخورم و با همون ها زندگی میکنم. طوطی گفت اقا این چه حرفیه میزنی مگه شما چند سالته که اینطوری میگی عمه هم حرف طوطی رو تایید کرد. صدای احد از اون طرف بلند شد و گفت پس بعد از رفتن ما کی ده رو اداره میکنه؟ ده که بی ارباب نمیشه؟ اینطوری هر کی هرکاری دلش میخواد میکنه. شوهر عمه جواب داد اداره ی ده رو به دست یکی از بزرگای ده میسپاریم بلاخره یکی باید باشه که با تجربه و دنیا دیده باشه که برای هر مشکلی چاره ای پیدا کنه. زمین هارو هم به هر کی تونست بخره میفروشیم‌ مگه ما خودمون چطور این زمین هارو خریدیم پول که از اسمون جلوی پامون نیوفتاد با کار کردن پول در اوردیم و زمین هامون رو زیاد کردیم. احد کمی فکر کرد و گفت ولی اقا نمیخواد همه ی زمین هارو بفروشی. شما که میگی میخوام با پول زمین هام زندگیمو بگذرونم یه چندتاشو بذار باشه هم یه سری از مردم کار میکنن هم پولی که در میاد رو برات میفرستن. عمه‌ گفت بد فکری نیست اینجوری مردمم بیکار نمیشن از کجا معلوم بعد ما هرکی زمین هارو بخره باز هم به کارگر ها کار بده؟ شوهر عمه گفت فعلا باید با احد حرف بزنم درباره ی این چیز ها بعدا هم میشه حرف زد. من و احد کم کم بلند شدیم خداحافظی کردیم تا به خونمون برگردیم و عمه تا دم در بدرقمون کرد. خیلی ذوق داشتم و باورم نمیشد که شوهر عمه به این راحتی قبول کنه به شهر برگردیم ولی هر چی من ذوق داشتم احد توی خودش بود و حرفی نمیزد تا بلاخره به سمتش برگشتم و گفتم چرا ساکتی نکنه ناراحتی میخوای برگردیم شهر؟ احد شونه هاشو بالا انداخت و گفت چی بگم والا نظر من که مهم نبود. تو و ننه بتولم برای خودتون بریدین و دوختین و تن ما کردین. گفتم ای بابا این چه حرفیه خب همه حرفشونو زدن تو هم میزدی همین که عمه گفت گلی میخواد برگرده شهر گفتی باشه. حالا غر غر هاتو برای من اوردی. احد نگاه گذرایی بهم‌ انداخت و گفت چه خبره اخه شهر؟

 که اینقدر اصرار داری برگردی؟ اصلا از لحنش خوشم نیمد و گفتم چرا اینطوری باهام حرف میزنی مگه من چیکار کردم که بازخواستم میکنی؟ فقط دلم خواسته برم شهر چون خسته شدم از زندگی توی این خونه های سنگی و تاریک که نور خورشید به زور به داخل خونه میرسه. خسته شدم از سر چشمه رفتن و برگشتن اونم برای شستن یه استکان یه تکه لباس. درسته من بچگی بدی داشتم توی خونه ی بدی بزرگ شدم و از نه سالگی کارهای یه ایل ادم رو کردم ولی حداقلش این بود که خونمون نور داشت اب داشت و اینقدر رفت و امد نمیکردم. احد حسابی بهش برخورده بود و گفت یعنی میگی‌ من زندگی بدی برات ساختم اونقدر بد که به زندگی خونه ی اقاجونت راضی هستی؟ دستمو به نشونه ی برو بابا روی هوا تکون دادم و گفتم معلوم نیست از کی و کجا دلخوری الکی داری سر من خالی میکنی اگه نمیخوای بیای شهر نیا مگه کسی مجبورت کرده؟ اتفاقا معلوم نیست تو اینجا با کی کار داری و دلت پیش کیه که نمیخوای بیای. احد وسط ده شروع به داد و بیداد کرد و بلند بلند میگفت اره بزن تو سر من اتفاقات گذشته رو یاداوری کن و نذار یه اب خوش از گلومون پایین بره. من برای این‌که توجه مردم بیشتر از این جلب نشه جلوتر راه افتادم و به سمت خونه رفتم ولی احد همینطور که دنبالم میومد داد و بیدادش رو ادامه میداد و ول کن نبود. خودمو توی مطبخ انداختم و شروع به گریه کردم. باورم نمیشد که سر این مسئله دعوامون شده باشه و اینقدر دلخوری بینمون پیش اومده باشه. احد همین که به خونه رسید سکوت کرد و حرف دیگه ای نزد ولی من خیلی دلم شکسته بود و تا ساعت ها اشک هام بند نمیومد. بعد از یکی دو ساعت دست از گریه برداشتم و یاد بچه ای که توی شکمم بود افتادم. دستم رو روی شکمم کشیدم و گفتم منو ببخش که با این همه گریه تورو هم اذیت کردم. احد از خونه بیرون رفته بود و حدس میزدم سر زمین باشه.من خودمو توی مطبخ مشغول کرده بودم ولی هر کاری میکردم از فکر احد و این اوقات تلخی که راه انداخته بود بیرون نمیومدم. فکر اتفاقات گذشته یک لحظه هم از سرم بیرون نمیرفت و با خودم میگفتم‌ اگه احد مثل قبل شده باشه چی؟ اگه دوباره هوای اون کارها به سرش زده باشه چی؟ من احمق که همیشه توی این خونه نشستم‌ از کجا بفهمم زیر سرش بلند نشده؟ نکنه روز ها به جای سر زمین راهشو سمت جنگل کج میکنه و کسی رو اونجا میبینه؟ دلم خیلی شور میزد و میخواستم‌ همون موقع از خونه بیرون برم و دنبال احد بگردم تا ببینم واقعا سر زمینه یا نه ولی پاهام واقعا یاریم نمیکرد

و با خودم میگفتم‌ اگه برم‌ و چیزی که نبایدو ببینم چی؟ خاکم‌ بر سر میشه زندگیم میره روی هوا این بچه ای که توی شکممه چیکار کنم؟‌ بچه ام بی پدر میشه باید تنهایی بزرگش کنم ولی از طرفی با خودم فکر میکردم عمه و خانواده اش هیچوقت پشت من رو خالی نمیکنن و تنهام بذارن. توی این فکر ها بودم که صدای قیژ لولا های در خونه بلند شد. زیر چشمی از کنار پرده ی مطبخ نگاهی انداختم و دیدم که احد وارد خونه شد خودم رو مشغول کردم و نخواستم اهمیتی بدم ولی احد وارد مطبخ شد و از پشت سر بغلم کرد گونه ام رو بوسید و گفت اشتباه کردم گلی چیکار کنم که ببخشیم؟ خودم رو کنار کشیدم و به سمتش برگشتم احد گل های زرد رنگ ریزی که از دشت چیده بود به سمتم گرفت و گفت اینم به عنوان معذرت خواهی. سرمو پایین انداختم و گفتم ولی من بیشتر از این که ناراحت باشم‌ نگرانم. نگران زندگیمون نگران این که تو چرا اینقدر اصرار داری توی این ده بمونیم مگه اینجا چیکار داری. احد دستش رو پایین اورد و گفت ای بابا گلی نمیخوای فراموش کنی؟ من اشتباه کردم کاری توی این ده ندارم میدونم فکرت رفته سمت فهیمه ولی اشتباه میکنی. به جون خودت که از همه برام با ارزش تری از اون سالی که توی جنگل دیدمش و فرار کرد تا امروز حتی یکبار دیگه هم از ذهنم رد نشده دیگه چه برسه بخوام ببینمش. من فقط به این خاطر گفتم توی ده بمونیم که اینجا زندگی خوبی داریم ارباب دهیم پول خوبی در میاریم این مریضی هم ریشه کن میشه و به حالت عادی برمیگردیم باور کن دلیل دیگه ای نداشت ولی خب مثل این که غیر من همه دلشون میخواد برگردن شهر شاید من چون خاطرات خوبی از اونجا ندارم نخواستم برگردم بلاخره. بلاخره کم از اقاجون و اقات و دایی ها کتک نخوردم کم دست و پام نشکست. خجالت زده شدم و سرم رو پایین انداختم احد حق داشت کم به خاطر من کتک نخورده بود که حالا بخواد برگرده و اونجا زندگی کنه. بعد از مکث کوتاهی سرم رو بالا اوردم و همینطور که دستم رو کنار صورت احد میذاشتم گفتم ولی الان دیگه هیچکدومشون نیستن که بخوان اذیتمون کنن باور کن اونجا با ارامش بیشتری زندگی میکنیم. احد دوباره گل هارو بالا اورد و گفت حالا اشتی؟ با لبخندی گل هارو از دستش گرفتم و گفتم اشتی. یه کم از فکر فهیمه و رابطه ی دوباره اش با احد بیرون اومده بودم ولی چند روز گه گاهی این فکر ها به مغزم هجوم می اورد و حالم رو میگرفت. چند روز بعد عمه خبر داد که عسگر و زنش با رفتن از ده موافقت کردن و شوهر عمه توی همین چند روز حدود یک سوم از زمین هاشو فروخته.


بقیه ی زمین ها مال احد و عسگر و عیسی بود و شوهر عمه با همون پولی که از فروش چند تا زمینش به دست اورده بود میتونست خونه ی بزرگی بخره. احد و عسگر هم چند تا از زمین هاشون رو فروختن تا کسب و کاری راه بندازن و عمه تصمیم گرفته بود که هممون توی یه خونه زندگی کنیم و کسی مخالفتی نداشت چون هممون عمه رو از ته دل دوست داشتیم اصلا مگه میشد زن با این با محبتی رو دوست نداشت؟ عمه فقط با من که دختر برادرش بودم مثل دخترش رفتار نمیکرد و زن های عسگر و عیسی رو هم روی چشم هاش میذاشت. خیلی پیش میومد که زن و شوهر دعواشون بشه و امکان نداشت که عمه طرف پسر هاشو بگیره و همیشه حق رو به عروس هاش میداد. اون روز ها که احد میخواست باهاش ازدواج کنم و عمه هم باهاش موافقت میکرد ازش دلخور میشدم ولی بعد ها هزار باز خداروشکر کروم که عروس چنین ادم هایی شدم که اینقدر دوستم داشته باشن و هر کاری به خاطرم بکنن. تقریبا یک هفته از پیغام زن عمو گذشته بود که شوهر عمه همه ی اهالی ده رو جمع کرد و یکی از ریش سفید های ده که مرد با تجربه و عاقلی بود رو صدا زد و گفت از این به بعد ارباب ده مشتی محمده حرف اون حرف منه حلال مشکلاتتون پیش اونه و مطمئنم که اون خیلی بهتر از من میتونه ده رو اداره کنه. مردم به خاطر فروش زمین ها متوجه ی یه چیزهایی شده بودن ولی خب خیلی ها هم خبر نداشتن و چون اقا صفدر رو خیلی دوست داشتن حسابی دلخور شدن و اصرار میکردن که از اونجا نریم ولی خب هر طوری بود شوهر عمه‌ تک تک با همه ی اهالی خداحافظی کرد و به سمت خونه راه افتادیم تا وسایلمون رو توی گاری بذاریم و صبح روز بعد به سمت شهر راه بیوفتیم. اون شب دل توی دلم نبود و از خوشحالی خوابم نمیبرد بیشتر ذوق دیدن زن عموم رو داشتم و خوشحال بودم که از این به بعد بهش نزدیکم و میتونم بیشتر از قبل ببینمش. هنوز افتاب نزده بود که عمه یکی یکی صدامون زد و پشت سر هم تکرار میکرد زود باشین دیر میشه هوا داره روشن میشه. من که خیلی کم خوابیده بودم به سختی از جام بلند شدم و همین که رخت خوابم رو جمع کردم حالت تهوع هام شروع شد. عمه رخت خواب هارو داخل بقچه ای پیچید و دست عسگر داد تا توی گاری بذاره و بعد از این که نون پنیر چایی شیرینی خوردیم ما هم سوار گاری شدیم و به سمت شهر راه افتادیم‌. مردم سر کوچه باغ منتظر ایستاده بودن و تا نزدیک های جنگل با سر و صدای زیادی همراهیمون کردن و بعد از این که مارو به خدا سپردن به سمت ده برگشتن. تکون های گاری دوباره حالم رو بد کرده بود و چشم هامو بسته بودم تا کمی حالم جا بیاد.


مثل زمانی که به ده میومدیم وسط های جنگل ایستادیم و کمی خوراکی خوردیم. هممون دو دل بودیم و بین دو راهی گیر کرده بودیم اون ده و جنگل و چشمه اش زیبایی های خودشو داشت ولی شهر هم مزایایی داشت که ده نداشت. برای اخرین بار توی اون جنگل و علف هایی که حسابی بلند شده بودن قدم زدم و چند باری نفس عمیق کشیدم و ریه ام رو پر از هوای تازه کردم و دوباره سوار گاری شدیم. تا شهر راه زیاد بود و پاهامون خشک میشد. نوبتی پاهامون رو دراز میکردیم و کمی تکون میدادیم تا درد نگیره تا بلاخره نزدیک غروب بود که به شهر رسیدیم. عمه گل از گلش شکفته بود و مشخص بود که حسابی خوشحاله ولی خب خوشحالی اون بیشتر به خاطر دیدن پسر و عروس و نوه هاش بود.به شهر که رسیدیم شوهر عمه گفت یکی دو شب رو باید خونه ی عیسی بمونیم تا خونه پیدا کنیم. عسگر جواب داد اقا مگه خونه ی داداش چقدره که این همه ادم دو سه روز سرشون خراب بشیم. عمه هم تایید کرد و گفت کاش میشد بریم مسافرخونه. توی جام تکونی خوردم و گفتم من و احد میریم خونه ی زن عمو شهنازم طوطی هم بیاد بقیه هم اگه میخوان بیان درست نیست یک دفعه هممون بریم خونه ی عیسی بنده خدا عمه گفت بد فکری نیست ولی خب برای زن عموت زحمت نشه؟ گفتم چه زحمتی خودش بود که این فکر رو توی سر من انداخت و این همه ادم رو به شهر کشوند. همه خندیدن و به سمت خونه ی زن عمو راه افتادیم. در خونه طوطی هم به ما پیوست و بقیه عقب تر ایستاده بودن تا بعد از یه سلام و احوال پرسی به سمت خونه ی عیسی راه بیوفتن. مثل دفعه های قبل خدمتکار زن عمو در رو باز کرد و با دیدن من لبخندی روی لبش نشست و بعد از این که خوش امد گفت تند تند به سمت اتاق ها پا تند کرد و همینطور که قدم برمیداشت گفت اگه خانم جان بفهمن شما اومدین وای که خدا میدونه چقدر خوشحال میشن. من هم دنبال پیشخدمت راه افتادم تا خودم عکس العمل زن عمو رو ببینم. زن عمو روی مبلی نشسته بود و مشغول نوشیدن چایی از فنجونش بود. با وارد شدن پیشخدمت سرش رو بالا اورد و همین که چشمش به من افتاد از جا پرید و گفت گلی؟ خودتی دختر؟ بلاخره اومدی؟ به سمتش پا تند کردم و بغلش کردم و گفتم اومدم زن عمو اومدم. بعد از من احد و طوطی وارد شدن و زن عمو احد رو حسابی برانداز کرد چون تا اون روز درست و حسابی ندیده بودش. با طوطی خوش و بشی کرد و گفت تنهایین؟ طوطی گفت ننه اینام دم درن میخوان سلام علیکی بکنن و برن خونه ی برادرم عیسی. زن عمو به سمت در راه افتاد و تک تک با همه سلام و احوال پرسی کرد و هر طوری بود عمه اینارو راضی کرد بیان داخل

 تا یه چایی دور هم بخوریم تا چایی خستگی راه رو از تنشون بیرون ببره. زن عسگر که تا حالا اونجارو ندیده بود با تعجب به در و دیوار خونه نگاه میکرد و مدام با طوطی پچ پچ‌ میکرد و مشخص بود که سوال هایی میپرسه همون موقع ها بود که صدای در خونه بلند شد و شوهر زن عمو وارد خونه شد. با همه حسابی چاق سلامتی کرد و همه رو تحویل گرفت جوری رفتار میکرد که انگار سال هاست مارو میشناسه و باهامون در ارتباطه. چایی خوردن همانا و دو سه ساعت اونجا نشستن و بحث و گفت و گو با شوهر زن عمو همان اینقدر دیر شد که زن عمو شام برامون کشید و بعد از اون رخت خواب هارو کناز هم انداخت و کنار هم خوابیدیم عمه بتول دلش پیش عیسی بود ولی چاره ای نبود و قرار شد صبح روز بعد به دیدن عیسی بریم. زن عمو شهناز خودش صبح زود بیدار شده بود و بالای سر پیشخدمت هاش ایستاده بود تا همه ی کار هارو به دقت انجام بدن. ما که بیدار شدیم سفره ی صبحانه ی مفصلی و رنگارنگی انداخته بودن و سماور رو کنار سفره گذاشته بودن. منتظر ما بودن تا چایی نازه دم برامون بریزن. زن عمو با پذیراییش حسابی خجالت زدمون کرده بود و میدونستیم که هیچ جوره نمیتونیم براش جبران کنیم. چیزی که توجهم رو جلب کرده بود نگاه های خیره ی شوهر زن عمو روی طوطی بود و مشخص بود که حسابی داره براندازش میکنه سعی میکردم زیاد نگاه نکنم ولی خب بلاخره هر کی بود متوجه میشد و ناخوداگاه مثل من بهشون خیره میشد. بعد از صبحانه بود که عمه رو به هممون کرد و گفت بریم دیگه دلتنگ پسر و نوه هامم. زن عمو و شوهرش خیلی اصرار کردن اونجا بمونیم ولی خب باید به دیدن عیسی هم میرفتیم . قرار شد اون روز رو خونه ی عیسی بمونیم و تا وقتی که خونه پیدا کنیم من و طوطی و احد خونه ی زن عمو زندگی کنیم. به خونه ی عیسی رفتیم و اونا هم حسابی از دیدنمون متعجب شدن چون از هیچی خبر نداشتن و نمیدونستن قراره از این به بعد داخل شهر زندگی کنیم. زن عیسی حسابی هول شده بود و نمیدونست که باید به کدوم کارش برسه ولی خب هممون کمکش کردیم و اون روز تا شب رو به خوشی کنار هم بودیم. شب به خونه ی زن عمو برگشتیم و وقتی طوطی و احد خوابیدن زن عمو منو صدا زد و گفت باهات حرف دارم. حسابی کنجکاو شده بودم و زود به یکی از اتاق ها که خالی بود رفتم تا ببینم زن عمو باهام چیکار داره. زن عمو شهناز یه کم من و من کرد و گفت عمه بتولت نمیخواد طوطی رو شوهر بده؟ ابرو هام بالا پرید و گفتم چطور؟ گفت دفعه ی قبل که اینجا بودین شوهرم حسابی ازش خوشش اومده و....

و میخواد برای پسر برادر بزرگش خواستگاریش کنه. حسابی متعجب شده بودم و حالا دلیل اون همه‌ نگاه های خیره و پرس و جو از طوطی رو میفهمیدم. شونه هامو بالا انداختم و گفتم‌ من نمیدونم زن عمو، طوطی تا حالا خواستگار نداشته اخه سنیم نداره گرچه همسن و سال خودمه ولی خب غیر از این که چند تا از زن های ده توی کوچه ها با عمه صحبت کنن و بپرسن میخواد شوهرش بده یا نه چیز دیگه ای نبوده. که عمه هم اجازه نداد هیچ کدوم از اون پسر ها به خواستگاریش بیان و بعد از اونم اومدیم شهر. زن عمو گفت خیلی خب مثل این که باید با خود عمه ات حرف بزنم درستشم همینه فقط میخواستم قبلش از تو بپرسم که میخوان شوهرش بدن یا نه که تو نمیدونی. لبخندی به روی زن عمو زدم و گفتم طوطی مثل خواهرمه خیلی برام عزیزِ انشاالله که بهترین ها نصیبش بشه. زن عمو گفت میشه میشه مطمئن باش که اونم مثل تو خوشبخت میشه. بعد از اون به زن عمو شب بخیر گفتم و به اتاقی که احد خوابیده بود رفتم تا منم بخوابم. سه چهار روز گذشت و ما مثل کوچ نشین ها بین خونه ی عیسی و زن عمو رفت و امد میکردیم. زن عمو خیلی بهمون میرسید و همیشه سفره های رنگارنگ جلومون می انداخت. عیسی هم کم نمیداشت و هر چه در توانش بود برامون انجام میداد تا بلاخره شوهر عمه و عسگر خونه ی حیاط دار بزرگی پیدا کردن و هممون برای دیدن خونه اماده شدیم. خونه توی محله ی جدیدی بود و فاصله ی زیادی از خونه ی زن عموم نداشت. عمه توی این مدت عیسی رو هم راضی کرده بود که خونه اش رو بفروشه و با ما زندگی کنه و پولی که از فروش خونه اش به دست میاره با برادرهاش شریک بشه و کاری راه بندازه. عیسی هم قبول کرده بود و خونه اش رو برای فروش گذاشته بود. خونه ای که شوهر عمه میخواست بخره حسابی بزرگ بود و باغچه های زیادی داشت. وسط باغچه ها حوض مستطیل شکلی ساخته بودن و دور حوض پر از گلدون گل بود. ایوون با سه چهار تا پله از کف حیاط جدا شده بود و سر تا سر ایوون در های چوبی بود که با شیشه های رنگی زینت داده شده بودن. سالن خونه خیلی بزرگ بود و اتاق ها با راهرو از سالن جدا میشدن. مطبخ طبقه ی پایین بود و چند تا اتاق دیگه هم طبقه ی بالا بود که از داخل خونه پله میخورد. هیچ وسیله ای توی خونه نبود و صدای بچه های عسگر و عیسی که دنبال هم میدویدن و بازی میکردن توی خونه میپیچید. عمه نگاهی بهم انداخت و گفت چند وقت دیگه بچه ی تو هم با این بچه ها بازی میکنه و سر و صداش برامون دلنشین میشه. از اون طرف صدای شوهر عمه بلند شد و گفت...

خانوم ها اقایون خونه رو پسند کردین؟ والا من که راضیم و خیلی از این خونه خوشم اومده. حیاطش بزرگه و زیاد باغچه داره میتونیم مثل ده درخت های میوه بکاریم و حیاط سرسبزی داشته باشیم از طرفی خونه خیلی دلبازه و اتاق های زیادی داره. پسر ها حرف اقاشون رو تایید کردن و عمه هم گفت منم این خونه رو خیلی دوست داشتم. همه با خرید خونه موافقت کردن و اقا صفدر و پسر ها دنبال کار ها رفتن تا خونه رو بخرن. ما وسایلمون جمع و جور بود ولی خونه به اون بزرگی با وسایلی که ما داشتیم پر نمیشد. پول شوهر عمه تقریبا با خرید خونه تموم شده بود و پسر ها مقداری از پولشون رو برای خرید وسایل خونه به عمه دادن و عمه با عروس هاش و طوطی برای خرید وسایل به بازار رفت. من خیلی خسته میشدم و زیاد باهاشون نمیرفتم بیشتر پیش زن عموم بودم و وقتم رو با بچه های اون میگذروندم ولی عمه اینا هر وقت از بازار برمیگشتن دنبالم میفرستادن تا به خونه ی عیسی برم و خرید هاشون رو ببینم. عمه میگفت خیلی دلم میخواد مثل شهناز خانم مبل و میز عسلی بخرم ولی خب فعلا پولمون نمیرسه و چاره ای هم نیست باید با همین بالشت و پتو ها سر کنیم. عمه خیلی برای هممون زحمت کشیده بود و من یکی که نتونستم نسبت به این حرفش بی تفاوت باشم و در نبود عمه با دو تا جاریم حرف زدم و قرار گذاشتیم یکی یه تکه طلاهامون رو بفروشیم تا عمه باهاش مبل و میز عسلی بخره. خداروشکر زن عیسی و عسگر هم دخترای خوبی بودن و بدجنسی نمیکردن چون عمه اونارو مثل دختراش دوست داشت اونا هم عمه رو مادر خودشون میدونستن و هر کاری از دستشون بر میومد انجام میدادن. روزی که پول طلاهارو به عمه دادیم از خوشحالی اشک توی چشم هاش جمع شد ولی بعد حسابی مارو دعوا کرد و گفت که چرا طلاهاتون رو فروختین شما حالا تازه اول زندگیتونه و این طلاها یه روزی یه جایی به دردتون میخوره حالا مبل خریدن من واجب نبود ما هم جواب دادیم خوشحالی شما از هر چیزی برامون با ارزش تره. توی مدت کمی وسایل خونه تکمیل شد و شوهر عمه گاری گرفت تا وسایل رو جا به جا کنیم. اون روز هممون ور تکاپو بودیم و هر کس کمکی میکرد تا وسایل خونه زودتر چیده بشه و هر چیزی سر جای خودش بره. زن عمو شهناز هم با یکی دو تا از پیشخدمت هاش به اونجا اومده بود تا کارمون رو زودتر راه بندازن و ما از اون حالت کوچ نشینی بیرون بیایم و یه جا ساکن بشیم. تا عصر همه کار میکردن و قبل از غروب بود که زن عمو در غیبت طوطی اونو از عمه خواستگاری کرد. عمه اول نمیدونست چه جوابی بده...

 و سکوت کرد اما بعد از چند ثانیه سکوت رو شکست و گفت والا من نمیدونم چی بگم شهناز خانم باید از اقاش بپرسم. زن عمو جواب داد پس سوال کنید و به من خبر بدین تا با جاریم صحبت کنم و هر چه زودتر برای خواستگاری رسمی برسیم خدمتتون. با ورود طوطی همه سکوت کردن و من جاری هام با چشم و ابرو اومدن حرف هایی بینمون رد و بدل شد. طوطی کنارم نشست و گفت چیشده چرا همه ساکتن؟ سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم بعدا بهت میگم. اون روز با کمک زن عمو و پیشخومت هاش بیشتر وسایل خونه‌رو سر جاش گذاشتیم و زن عمو اینا به سمت خونشون راه افتادن. طوطی سریع فرصت رو غنیمت شمرد و خودش رو به من که توی اتاق خواب جدیدمون مشغول چیدن لباس ها داخل صندوقچه بودم رسوند و گفت یه چیزی میخواستی بهم بگی. از اون همه کنجکاویش خندم گرفته بود و خیلی رک و راست گفتم قراره عروس بشی. چشم های طوطی گرد شد و گفت هان؟ عروس؟ چی‌ میگی؟ جواب دادم یکی از شب هایی که خونه ی زن عمو بودیم منو صدا زد و درباره ی این که میخوان تورو شوهر بدن یا نه پرسید من تا امروز که این مسئله علنی نشده بود و زن عمو شخصا با عمه بتول حرف نزده بود چیزی به کسی نگفتم ولی حالا که همه میدونن به تو هم میگم. اون نگاه های خیره ی شوهر زن عمو بی دلیل نبود و داشت تورو برانداز میکرد برای پسر برادرش. طوطی دهنش که باز مونده بود رو بست و گفت اره اره یادمه شب اولی که اونجا بودیم چقدر درباره ی من و خانوادم سوال کرد و میگفت درباره ی گلی یه چیز هایی میدونم. بار دوم هم از بس نگاهم میکرد معذب شده بودم و با این که سرم پایین بود سنگینی نگاهش رو حس میکردم. دستم رو با حالت نوازش روی بازوی طوطی کشیدم و گفتم خبر همین بود عروس خانم. طوطی مشتی اروم به بازوم زد و گفت ای بابا حالا توام هی عروس عروس نکن اصلا از کجا معلوم اقام اجازه بده؟ گفتم چرا اجازه نده مگه بدی از خانواده ی شوهر زن عمو دیدن؟ برادرشم که خداروشکر همه میشناسن میدونن چه مرد ابرومند و خوبیه. طوطی گفت حالا برای کدوم پسرشون میخوان؟ شروع به خندیدن کردم و گفتم ای ناقلا تو بودی که میگفتی عروس عروس نکن. برای پسر وسطیشون. طوطی سرش رو پایین انداخت و گفت قبلا خونه ی زن عموت دیدمش خیلی خوش قد و بالاست اونم کم براندازم نکرد اون روز داشت با نگاهش منو میخورد. هر دومون شروع به خندیدن کردیم و طوطی کمکم کرد لباس هارو داخل صندوقچه بچینم. صبح روز بعد عمه خبر داد که خصوصی با اقا صفدر حرف زده و جواب مثبت رو گرفته به همین خاطر کمی خوراکی از بقالی گرفت و ...

به منظور تشکر با ‌هم به سمت خونه ی زن عمو راه افتادیم. عمه میگفت این مدت خیلی به شهناز خانم زحمت دادیم اگه اون نبود نمیدونستم باید دست تنها چیکار کنم. اون زن عروس خانوادم بود و حالا که هیچکس از خاحوادم برام نمونده اون توی هرکاری یه دستی کنار دستم میذاره خدا خیرش بده. به خونه ی زن عمو که رسیدیم عمه خوراکی هارو به پیشخدمت داد و بعد از اون جواب مثبت اقا صفدر رو به گوش زن عمو رسوند. زن‌عمو خیلی خوشحال شد جوری که انگار قرار بود پسر خودشو داماد کنه و بعد از این که لبخند ملیحی زد گفت بتول خانم به خدا اگه پسر های خودم‌ کمی بزرگتر بودن طوطی رو برای یکیشون و گلی رو برای اون یکی میگرفتم‌ و شروع به خندیدن کرد. زن عمو ادامه داد میدونستم جوابتون مثبته و قبل از این خبر رو به جاریم داده بودم اونا خیلی عجله دارن که زودتر برای خواستگاری بیان انگار طوطی جان بدجوری دل پسرشون رو برده ولی خب من بهشون گفتم تازه جا به جا شدین و فعلا خسته این. عمه گفت والا همه ی کار ها که رو دوش شما بود کدوم خستگی. زن عمو جواب داد نزنین این حرفو بتول خانم بلاخره اسباب کشی خستگی رو تن ادم میذاره که با یک هفته خوابیدن هم از تن ادم بیرون نمیره. زن عمو با عمه قرار گذاشت که سه روز دیگه برای خواستگاری بیان و توی راه برگشت یه خونه به سمت بازار رفتیم‌ و عمه چند تا طاقه پارچه خرید و گفت عروس هام باید لباس نو نوار بپوشن. به خونه که رسیدیم شاگرد پارچه فروش طاقه های پارچه رو لب ایوون گذاشت و بعد از رفتنش عمه عروس ها و طوطی رو صدا زد و گفت دخترا بیاین انتخاب کنین ببینم با کدوم پارچه میخواین برای شب خواستگاری رخت بدوزین. طوطی خیلی خجالت میکشید و بیشتر وقت ها لپ هاش گل انداخته بود و سرش پایین بود. عمه به خاطر این که طوطی رو از اون وضعیت نجات بده اونو به خونه ی خیاطی که اهالی محله معرفی کرده بودن فرستاد و گفت خیاطو صدا بزن بگو بیاد اندازه هامون رو بگریه و بعد از رفتن طوطی ماجرارو برای دو تا عروس دیگه اش تعریف کرد. طوطی کمی بعد با خیاط برگشت و خیاط خیلی زود با متری که گردنش انداخته بود مشغول گرفتن اندازه هامون شد. به من که رسید دستی روی شکمم کشید و گفت ماشاالله چند ماهته؟ عمه‌ جواب داد چهار پنج ماهش بیشتر نیست. خیاط دوباره ماشااللهی گفت و ادامه داد بچه اش درشته شکمش خوب بالا اومده. بعد رو به من کرد و گفت بچه ی اولته. جواب دادم بله. خیاط گفت پس حسابی ذوق داری منم برات یه لباس بارداری میدوزم که شکمت بیشتر خودشو نشون بده و ....

و اقای این بچه ذوق دوتاتونو بکنه. لبخندی به روی خیاط زدم و گفتم نیازی نیست اقای بچه ام همینطوری هم خیلی ذوق داره عمه هم حرف من رو ادامه داد و گفت راست میگه شکمش توی چشم باشه یه وقت چشمش میزنن ساده بدوز. خیاط یکی یکی اندازه هامون رو گرفت و مدلی که جاری هام سفارش دادن به خاطر سپرد و چند باری تکرار کرد با کدوم طاقه کدوم مدل رو بدوزه و بعد از خونه بیرون رفت. عمه رو به جاری هام کرد و گفت امروز این دختر رو برای خرید پارچه بردم بقیه ی خرید هارو شما باید بیاین همراهم. جاری هام قبول کردن و اون روز عصر و فردا صبح برای خرید ها دنبال عمه رفتن. بعد از اون مشغول تمیز کردن خونه شدن .عمه نمیذاشت من کار کنم میگفت خسته میشی نوه ام‌ گناه داره. همه خیلی چشم به راه بچه ای که توی شکمم بود بودن و بیشتر از همه شوهر عمه بود که کل حواسش رو جمع من کرده بود و نمیداشت اب توی دلم تکون بخوره هر وقت از بیرون میومد برای خوراکی ای میگرفت و میگفت عروسمون حامله اس با خودم گفتم نکنه دلش بخواد. اون روز ها خوشبختی رو با تمام وجودم حس میکردم احد از مهر و محبت چیزی برام کم نمیذاشت و شبی نبود که ساعت ها قربون صدقه ی من و بچه ای که توی شکمم بود نره. بلاخره روز خواستگاری فرا رسید. طوطی خیلی دلهره داشت و از صبح زود عرق سرد روی بدنش مینشست و مدام دلپیچه میگرفت عمه کلی باهاش حرف زد و گفت غریبه که نیستن فکر کن مهمونیه خونوادگیه لازم نیست اینقدر خودتو اذیت کنی. اون زمان رسم نبود خانواده ی داماد از همون اول عروس رو ببینن و عروس توی اتاق میموند ولی خب ما چون فامیل بودیم و همه ی خونواده ی شوهر زن عمو طوطی رو دیده بودن عمه‌ گفت لازم نیست طوطی توی اتاق بمونه و چایی خواستگاری رو خودش بیاره. نزدیک های عصر بود که در خونه رو زدن و زن و عمو شوهرش با جاری و برادر شوهرش و پسرشون که اسمش اسد بود وارد شدن. هیچکدوم از بچه هاشون رو نیورده بودن و هر کدوم هدیه ای توی دستشون داشتن. برای خونه ی جدیدمون کلی هدیه خریده بودن و برای بار هزارم شرمندمون کردن. شوهر زن عمو مثل همیشه خوش روییشو بهمون نشون داد و با روی باز سلام و احوال پرسی کرد برادرش از خودش مهربون تر بود و یه جوری گرم و صمیمی برخورد کرد که تمام دلهره های طوطی از بین رفت. مادر اسد زن پاک و نجیبی بود و چشماش از مهربونی پر بود. عمه همیشه میگفت این خانواده انگار که فرشته های خدا هستن. مهمون ها کمی نشستن و طوطی با سینی چایی وارد سالنمون شد. مادر اسد صورت طوطی رو بوسید و....

بعد رو به اقا صفدر کرد و ازش جواب قطعی رو خواست اقا صفدر که حسابی این خونواده رو دوست داشت گفت مبارک باشه و همه دست زدن. مادر اسد انگشتری که دستش بود در اورد و توی دست طوطی کرد و دوباره صورت طوطی رو بوسید. عمه طبق معمول شروع به گریه کرد و صدای فین فینش کل خونه رو گرفت. این سال ها اینقدر که گریه ی عمه رو دیده بودم چیز دیگه ای ندیده بودم و به قول معروف عمه اشکش دم مشکش بود. همون شب مهریه ی طوطی رو مشخص کردن و قرار عقدش رو برای هفته ی بعد گذاشتن عمه گفت عقد رو توی حیاط خودمون میگیریم اینجا بزرگه ما هم که زیاد دوست و اشنا نداریم. طوطی اون شب خیلی خوشحال بود و حسابی از اسد خوشش اومده بود. شب رو ازم خواست کنارش بخوابم و به یاد قدیم ها تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. طوطی سوال هایی درباره ی زندگی مشترک ازم میپرسید و من تا جایی که میتونستم بهش جواب میدادم و بیشتر میگفتم خودت شوهر کنی متوجه میشی. طوطی حسابی توی فکر و خیال فرو رفته بود و لبخند از روی لبش کنار نمیرفت که من خوابم برد. از شب خواستگاری به مدت یک هفته همه حسابی مشغول کارهاشون بودن و عمه دوباره پارچه خریده بود و خیاط رو صدا زد تا لباس بدوزه. از طرفی احد و برادرهاش تونستن دو تا دهنه مغازه توی بازار بخرن و کار جدیدشون رو شروع کنن. احد و عسگر و عیسی به پیشنهاد اقاشون مغازه های خوار و بار فروشی باز کردن تا بتونن محصولات زمین هایی که توی ده داشتن رو هم اونجا بفروشن و خداروشکر توی همین مدت کم کارشون خوب گرفته بود و حسابی راضی بودن. مراسم طوطی رو با پس اندازی که پسر ها از قبل داشتن گرفتیم و عمه و اقا صفدر از همه چیز بهترینش رو خریده بودن. اون روز از صبح زود ارایشگر به خونمون اومده بود تا صورت هامون رو اصلاح کنه و یه کم سرخاب سفیداب به صورت هامون بزنه. طوطی زیر باز نمیرفت که صورتش رو اصلاح کنه و میگفت از اقام و داداشام خجالت میکشم تا عمه به زور مجبورش کرد جلوی ارایشگر بشینه و اون صورتش رو بند انداخت. چهره ی طوطی خیلی عوض شد و زیباتر از قبلش شد. لباس سفیدی که خیاط دوخته بود تنش کرد و چادر سفیدی که عمه براش بریده بود روی سرش انداخت. برعکس ما مهمون های خانواده ی اسد زیاد بودن و همشون با هدیه های بزرگی وارد خونه میشدن. اسد هم اون شب خوشتیپ تر از قبل شده بود و مشخص بود که دل طوطی براش ضعف میره. بلاخره بعد از این که همه ی مهمون ها اومدن طوطی و اسد بالای سفره عقدی که‌من و جاری هام انداخته بودیم نشستن و...


عاقد خطبه ی عقد رو خوند. طوطی خیلی خجالتی بود و با صدایی که از ته چاه میومد بله رو داد و بعد از اون هم اسد بله رو داد و به هم محرم شدن. خانواده ی اسد طلاهای سنگینی برای طوطی خریده بودن ولی خب عمه و پسرهاشم کم نذاشته بودن و کادو های خوبی به دختر و دامادشون دادن. تا نیمه های شب مهمون ها خونه ی ما بودن و زنونه مردونه از هم جدا شده بودن و زن ها دایره میزدن و میرقصیدن. فامیل های اسد طوطی رو به زور از جاش بلند کردن تا برقصه و منم با شکمم که دیگه بزرگ شده بود کم باهاش نرقصیدم‌ خیلی به خاطر طوطی خوشحال بودم دختر خیلی خوبی بود و لیاقت چنین شوهری رو داشت. اون شب گذشت و روز بعد کامل مشغول تمیز کردن خونه بودیم و پس فردای عقد طوطی مادرشوهرش ازمون برای ناهار دعوت کرد و سفره ی رنگینی برامون انداخته بود. خیلی خودشون رو توی زحمت مینداختن و همیشه مارو شرمنده میکردن. اونجا باز هم به طوطی کادو دادن و مشخص بود که عروس رو روی چشم هاشون میذارن رفتارشون با زن عمو شهناز و عروس های دیگشون هم خیلی خوب بود و خیلی قدر زن رو میدونستن. اونجا بود که باز هم تفاوت هایی که با خونواده ی اقا جونم داشتن جلوی چشمم اومد. اینقدر مرد سالار بودن که زن رو انسان حساب نمیکردن و فکر میکردن که زن ها کنیزشونن. با یاداوری خونه ی اقا جون یاد ننه همدمم افتادم دل خوشی ازش نداشتم ولی خب هرچی بود منو به دنیا اورده بود. کنار زن عمو نشستم و گفتم زن عمو چه خبر از ننه و داداش هام ؟ حالشون خوبه؟ زن عمو جواب داد خوبن دخترم. برادر هات پسرای خوبین و توی خونه ای که کار میکنن حسابی دوسشون دارن بهشون میرسن. حتی صاحب خونه به ننه همدمت گفته پسراتو میفرستم درس و مشق یاد بگیرن. خداروشکری گفتم و ادامه دادم ننه همدمم چی اون وضعیتش چجوریه؟ زن عمو گفت زندگیشو میکنه قدر ندونست عروس خونه ی خاج رمضان بود اونجا خانمی میکرد ولی قدر ندونست و با اون همه دسیسه ای که چید اخر خودشو بدبخت کرد. یه مقداری از پول هایی که احد هر هفته بهم میداد و توی لباسم بود در اوردم و رو به زن عمو گفتم اگه به اونجا سر زدی اینو از طرف خودت بهشون بده شاید احتیاج داشته باشن. زن عمو گفت نیازی نیست دخترم مزد خوبی میگیرن منم کمکشون میکنم. پول رو کف دست زن عمو گذاشتم و گفنم خیلی دلم میخواد ببینمشون ولی میدونم اگه ننه همدمم بفهمه برگشتم شهر زندگی رو به دهنم زهر میکنه ولی خب این کمترین کاریه که میتونم براشون بکنم برای اونم نباشه برای برادر هام میکنم این پول رو به دستشون برسون. زن عمو به اجبار پول رو گرفت و...

و توی جورابش گذاشت. از اون روز به بعد گه گاهی مقداری از پول تو جیبی های خودم رو به زن عمو میدادم تا به دست ننه همدمم برسونه. عمه مشغول خرید جهیزیه ی طوطی بود و شوهر عمه یکی دیگه از زمین هاشو فروخته بود ولی خب نتونستن همه چیز رو بخرن میخواست زمین دوم رو بفروشه که پسرها اجازه ندادن و از پولی که از مغازه هاشون در می اوردن برای طوطی جهیزیه خریدن. خانواده ی اسد اصرار داشتن که هر چه زودتر عروسی بگیرن ولی خب خرید جهیزیه طول میکشید و من تقریبا نه ماهه بودم که قرار مدار عروسی گذاشته شد. خیلی سنگین شده بودم و توی هیچ کاری نمیتونستم کمک کنم. عمه و جاری هام بیشتر از خودم به فکر بودن و اگه میخواستم کاری کنم جلوم رو میگرفتن. پدر اسد خونه کناریشون رو برای اسد و طوطی خریده بود چون بقیه ی پسرهاش هم توی همون محله خونه داشتن و میخواست که بچه هاش نزدیک به هم باشن. پنج روز به عروسی مونده بود که وسایل طوطی رو سوار گاری کردن و به سمت خونه اش راه افتادن. خونه ی طوطی حیاط داشت و مثل بقیه ی خونه های اون زمان حوض ابی رنگی وسطش ساخته بودن.‌همه دور هم جمع شده بودن و وسایل طوطی رو میچیدن. اون روز دوباره مادر اسد ناهار مفصلی تدارک دیده بود و سفره ی بزرگی جلومون انداخت. اون روز برخلاف اصرار های عمه خیلی کمک کردم و وقتی به خونه رسیدیم حسابی خسته شده بودم و زودتر از همه برای خواب به اتاقمون رفتم. چیزی نگذشت که سر و کله ی احد هم پیدا شد و وقتی متوجه شد اینقدر خودم رو خسته کردم مشغول ماساژ دادن شونه هام شد و مدام غر میزد که چرا اینقدر کار کردم مگه هیچکس نبوده غیر من که وسایل رو بچینه. بلاخره با ناز و نوازش های احد خوابم برد و نزدیک اذان صبح بود که با درد بدی توی شکمم از جا پریدم نفسم بند اومده بود و درد امانم رو بریده بود. چند بار دستمو سر شونه ی احد زدم تا از خواب بیدار شد و اونم وقتی وضعیت منو دید حسابی ترسید و بدو بدو از خونه بیرون رفت و اهل خونه رو بیدار کرد. به خاطر سر و صداهای احد همه ی اهالی خونه بیدار شده بودن و عمه و جاری هام زود بالای سرم اومدن. زن عسگر پارچه ی خیس روی پیشونیم میذاشت و زن عیسی ملحفه ی تمیزی زیرم می انداخت. احد دنبال قابله رفت و خیلی زود با هم به خونه برگشتن. دردم خیلی زیاد بود ولی بچه ام به دنیا نمیومد و نگرانی امانم رو بریده بود. افتاب زده بود و قابله و عمه و جاری هام بالای سرم بودن. احد و اقا صفدر پشت در اتاق منتظر صدای گریه ی بچه بودن ولی خبری نبود. دیگه جونی برای زور زدن نداشتم و....

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : dokhtarbas
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه jezgv چیست?