رمان الهه شرقی 2 - اینفو
طالع بینی

رمان الهه شرقی 2


کیمیا تشکر کرد و خود را روی مبلی که خانم توکلی به ان اشاره می کرد رها کرد.خانم توکلی رو به روی کیمیا نشست و به او چشم دوخت.زنی ساده ولی مرتب بود و در نگاهش مهر مادری موج می زد.

درست مثل نگاه مادر کیمیا.اقای توکلی که سکوت کیمیا را دید جلو امد وگفت:

_خب چرا ساکتی دخترم ؟تعریف کن.ایران چه خبر؟

- به شکر خدا امن  وامان.

_پدر چطورن ؟مادر که خوبن؟

-خیلی سلام رسوندن خدمتتون.

خانم توکلی به جای شوهرش پاسخ داد :

_بزرگوارند...لابد برای مادرتون دل کندن از دختر گلی مثل شما خیلی سخت بود.

کیمیا یاداخرین نگاه مادر افتاد و چشمانش از اشک لبریز شد و برای این که مانع ریزش اشک هایش شود به سقف  اتاق خیره شد.خانم توکلی از جای خود بلند شد.کنار کیمیا قرار گرفت و او را مادرانه در اغوش کشید و کیمیا که بوی مادر را ازاغوش او احساس می کرد به بغضش اجازه شکستن داد.خانم توکلی در حالی که او را نوازش می کرد گفت:

_ غصه نخور دختر گلم .به همه چیز خیلی زود عادت می کنی.

کیمیا در میان گریه اهسته گفت:

- به همه چیز جز نبود مادرم.

خانم توکلی اشک هایش را پاک کرد و بالبخند تلخی گفت:
_ این که اره.هیچ چیز جای مادر رو نمی گیره.

اقای توکلی به همسرش چشم غره ای رفت و گفت:
_فرانسه اومدی رسم مهمون نوازی یادت رفته؟با اشک از مهمون ما پذیرایی می کنی؟بلند شو خانم...یه چای گرم برای مهمون عزیز ما بیار که حتما بهش مزه می ده.

خانم توکلی بلافاصله از جا برخاست و به اشپزخانه رفت.کیمیا فرصتی پیدا کرد تابا نگاهش اپارتمان ان ها را وارسی کند .اقای توکلی در حالی که جعبه ای گز اصفهان برای کیمیا می اورد گفت:
_ پدر می گفت به امید خدا  دانشجوی سوربن هستی.کدوم دانشکده؟
- علوم.می خوام شیمی بخونم.
_افرین افرین

خانم توکلی که با سینی چای از اشپزخانه خارج میشد  گفت:
- ما هم دوتا پسر داریم.
کیمیا لبخند زد و پاسخی نداد و اقای توکلی گفت:
_امشب رو خوب استراحت کن فردا با هم میریم دانشگاه و کارهای ثبت نام روانجام میدیم.
-نمی خوام زیاد مزاحم شما بشم.
_باز که شروع کردی .دختر جون مزاحمت یعنی چی؟این جا ثبت نام تو دانشگاه کار چندان مشکلی نیست .همه کارا با کامپیوتر انجام میشه.زیاد معطلی نداره.فعلا چایی رو بخور.بعد بلند شو برو تو اتاق پسر ها یه لباس راحت بپوش که باید کلی از ایران برامون تعریف کنی.
 کیمیا فنجان چایش را از رو میز برداشت و در حالی که لبخند می زد خدا رو شکر کرد که این زوج مهربان را در این شهر غریب دارد.

حق با آقاي توكلي بود. ثبت نام دانشگاه به مدد استفاده از تكنولوژي پيشرفته، كار بسيار آساني بود



سوربن دانشگاه بسيار بزرگي با نمايي قديمي و زيبا در خيابان ژوسن ژاك.
كيميا تمام اطلاعات لازم را در اختيار دانشگاه گذاشت و بنا شد براي بردن مدارك و ثبت نهايي از سوي دانشگاه به او اطلاع داده شود. ضمن آن كه قرار بر آن شد كه او در خوابگاه دانشجويي يا به اصطلاح فرانسويها سيت يونيور سيته اقامت گزيند. اما تا آن زمان بنا شد در آپارتمان آقاي توكلي و اتاق پسرهايش منزل گزيند. گرچه اين كار برايش چندان ساده نبود، ولي هرچه بود از سرگرداني در شهر و دنبال هتل گشتن آسان تر بود.
خوشبختانه خيلي طول نكشيد تا از دانشگاه به او اطلاع داده شد كه همراه مداركش براي ثبت نهايي به دانشكده علوم مراجعه نمايد و پس از آن با سرعت كارت اقامت در خوابگاه برايش صادر گرديد و او شادمان از رفع زحمتش، با خانواده توكلي خداحافظي و به سوي سيته نقل مكان كرد. سيته در فاصله اي نه چندان دور از دانشگاه در محوطه اي وسيع در ميان چمنزار ها و فضاي سبز زيبايي قرار گرفته بود. ساختمانهاي چند طبقه پر از اتاقهاي 7،6 متري كه هر كدام مختص يك دانشجو بود، ساختمانهاي  دختران و پسران از هم مجزا، ولي همگي در يك محل قرار داشت. مسئول خوابگاه دختران اتاق كيميا را به او نشان داد و با عجله به محل كار خود برگشت. كيميا چند لحظه اي داخل اتاق به دور خود چرخيد. يك تخت، يك ميز، يك كمد ديواري و در گوشه اتاق يك دستشويي كوچك و خوشبختانه پنجره اي كه رو به محوطه باز مي شد. كيميا به طرف پنجره رفت و قبل از هر كار ديگري آن را گشود. هواي سرد و تازه به داخل اتاق هجوم آورد. نفسي تازه كرد و به سقف اتاق خيره ماند. مسلماً اين اتاق جايي بود كه او مي بايد روزها و ماهها و سالها از عمرش را در آن صرف مي كرد. اين اتاق كوچك تنها پناهگاه او در اين شهر غريب بود و ديوارهاي آن مونس شبها و روزهاي آينده اش. از اين تصور باز هم بغض راه گلويش را سد و چشمانش را مرطوب كرد.
***
كيميا تقريباً تمام آنچه را كه نياز داشت خريده بود و اكنون با دو بسته ي بزرگ به زحمت از پله هاي خوابگاه بالا مي آمد. درست در دومين پاگرد وقتي به كمك نرده ها خود را بالا مي كشيد، بشدت با دختري كه از پله ها پايين مي آمد برخورد كرد و بسته ها از دستش به زمين افتاد. دختر كه گويا چنان عجله داشت كه اصلاً او را نديده بود، با شرمندگي با جملاتي كه مخلوطي از فرانسه و انگليسي بود،عذرخواهي كرد و با سرعت شروع به جمع آوري خريدهاي كيميا از روي زمين كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و دختر كه از سكوت كيميا متعجب شده بود،همان طور كه با سرعت خوراكيها را درون كيسه مي ريخت، سرش را بالا آورد

به او نگاه كرد. كيميا با تعجب به دختر موبور و كك مكي مقابلش كه چشمان ريز و سبزش را تا آخرين حد گشوده بود نگاه كرد . گفت:
- خودم جمع مي كنم. لطفاً از اين خرابترش نكنيد.
دخترك لحظه اي دست از كار كشيد و از روي زمين بلند شد و آهسته گفت:
- واقعاً معذرت مي خوام. من كمي عجله داشتم.
- خب بريد به كارتون برسيد.
- ولي آخه...
- آخه نداره. من خودم اينا رو جمع مي كنم. فقط شما بيشتر مواظب باشيد كه دفعه بعد با سر از پله ها پايين نريد.
دختر جوان لبخند شيريني زد و گفت:
- حتماًً.
و بعد دوباره از پله ها پايين دويد، ولي هنوز چند پله بيششتر نرفته بود كه دوباره بالا دويد. رو به روي كيميا ايستاد و گفت:
- راستي نگفتي تو كي هستي؟
كيميا كه از نحوه ي سؤال كردن او خنده اش گرفته بود با خنده پاسخ داد:
- بايد مي گفتم؟
دخترك كمي جا خورد و با خنده پاسخ داد:
- نمي دونم، شايد. مي دوني من فرانسه ام زياد خوب نيست. فقط به خاطر نامزدم ديويد به اين دانشگاه اومدم. قبول كن كه فرانسه حرف زدن خيلي كار سختيه.
كيميا كه از سادگي دختر خوشش آمده بود، به رويش لبخندي زد و ئر حالي كه دستش را پيش مي برد گفت:
- من كيميا هستم. دانشجوي سال اول شيمي.
دختر جوان هيجان زده دستهايش را به هم كوفت و گفت:
- چه عالي! پس با هم همكلاسي هستيم.
كيميا كه از رفتار دختر خنده اش گرفته بود، با سر حرف او را تأييد كرد و بعد پرسيد:
- تو هم دانشجوي همين خوابگاه هستي؟
- بله طبقه دوم اتاق 28، نه نه 29.
كيميا باز خنديد و گفت:
- ظاهراً ما خيلي به هم نزديكيم، من هم طبقه ي دوم اتاق 25 هستم.
- از اين بهتر نمي شه. حالا كه اينطور شد، بايد كمكت كنم و خريدهاتو تا اتاقت ببريم.
كيميا چيزي نگفت و اجازه داد تا دخترك او را تا اتاقش همراهي كند.
دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت:
- حالا خيالم راحت شد.
و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت:
- من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري.
دختر يك باره از جا جست و گفت:
- واي ديويد پايين منتظرمه.
و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت:
- هي صبر كن... نگفتي اسمت چيه؟
و دختر همان طور كه در راهرو مي دويد، فرياد زد:
- الين... الين استار...
و همچنان كه از پله ها مي پيچيد براي كيميا دست تكان مي داد.

****
شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت.

نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند. الين تمام واحدهاي كيميا را گرفت و حتي ساعتهاي رفت و آمدش را با كيميا هماهنگ مي كرد. گرچه بين او و الين تفاوتهاي بسياري بود، اما كيميا از بودنش راضي و خشنود بود، زيرا او در هر حال دوست خوبي به حساب ميآمد و كيميا با او احساس راحتي مي كرد.
آن روز هم چون روزهاي ديگر همراه الين از ساختمان دانشگاه خارج سد و در حالي كه به يكي از همان جوك هاي بي مزه و تكراري او گوش ميكرد، به محوطه ي دانشگاه قدم گذاشت. الين آنچنان تند حرف مي زد كه گاهي انگليسي و فرانسه را با هم مخلوط مي كرد و كيميا بيشتر به حرف زدن او مي خنديد تا جوكهايش. همان طور كه پيش مي رفتند، كيميا ناگهان در جاي خود متوقف شد و با چشماني گرد شده از تعجب به نقطه اي از حياط دانشكده خيره ماند. الين بعد از آن كه همان طور در حال حرف زدن چند گام به جلو برداشت، متوجه توقف كيميا شد و حيرتزده به سوي او بازگشت و پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، با دستپاچگي پاسخ داد:
- نه. چيز مهمي نيست. فقط مي خواستم بدونم تو اون مرد رو مي شناسي؟
و با دست به يكي از چند پسر جواني كه در گوشه حياط با صداي بلند مشغول گفتگو بود، اشاره كرد. الين امتداد انگشت كيميا را با نگاه دنبال كرد و وقتي به مقصد رسيد با حالت خاصي لبخند زد و گفت:
- اون چشم آبي قد بلنده؟
كيميا با سر تأييد كرد و الين باز با خنده گفت:
- فكر مي كنم تمام دختر هاي دانشگاه يا نه، تقريباً تمام دخترهاي پاريس رابين رو مي شناسن.
كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و بعد گفت:
- تو همين دانشگاه درس مي خونه؟
- آره. همكلاسي ديويده. فقط دو ترم از ما جلوتره. ممكنه تو بعضي از كلاسها باهاش همكلاسي باشيم.
بعد به عادت هميشه كك مكهاي روي بيني اش را خاراند، لبخندي پر شيطنت زد و گفت:
- نكنه تو هم مي شناسيش؟
- تقريباً.
- از كجا؟ نكنه شهرت اين زيباي مريخي به كشور شما هم رسيده.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- شهرتش كه نه، ولي خودش آره.
اين بار الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چطور؟
كيميا حالتي بي تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد:
- اين آقا، خواهر زاده ي زن عموي منه.
الين با تعجب پرسيد:
- يعني خاله رابين با يه ايراني ازدواج كرده؟
- آره. البته ايراني مقيم لس آنجلس.
- خيلي جالبه.
كيميا شانه هايش را بالا انداخت و همراه الين از مقابل جمع پسرها عبور كرد


رابين با ديدن او بي آنكه تعجب كند، قدمي به جلو برداشت و مؤدبانه گفت:
- بن ژور مادموزل.
كيميا كه از ديدن حالت با مزه اي كه رابين به خود گرفته بود به سختي خنده اش را مهار مي كرد، به فارسي جواب داد:
- سلام آقا.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت:
- خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم.
- به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد.
رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد.
و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت:
- مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت:
- گفت كه اگه كمك بخوام مي تونم روي اون حساب كنم.
الين چشمان ريزش را تا آخرين حد گشود و گفت:
- اين خيلي خوبه كه مردي مثل رابين از تو حمايت مي كنه.
كيميا اخمي كرد و پاسخ داد:
- كي گفت كه اون از من حمايت مي كنه؟
- خودش گفت. همين الان.
كيميا مي خواست به الين بفهماند كه حرفهاي رابين فقط تعارف بوده، اما هرچه در ذهنش جستجو كرد معادلي براي كلمه ي ((تعارف)) در زبان انگليسي يا فرانسه پيدا نكرد. به ناچار گفت:
- رابين فقط حرف زد. من هيچ نيازي به كمك اون يا كس ديگه اي ندارم.
الين در حاليكه نگاه تحسين آميز خود را به كيميا دوخته بود، گفت:
- تو دختر شجاعي هستي كيميا، اما اگر من به جاي تو بودم كمك رابين رو رد نمي كردم. اون مرد خيلي مقتدريه و كارهاي زيادي از دستش برمياد كه از ديگران ساخته نيست.
كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد:
- از راهنماييت واقعاً متشكرم، ولي همان طور كه گفتم من نيازي به كمك ندارم. تو هم نگران نباش، مي تونم از خودم مراقبت كنم.
الين در حالي كه براي كيميا دست مي زد، هيجانزده گفت:
- عاليه! خيلي عاليه دختر ايراني.
كيميا مانند اينكه چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان پرسيد:
- راستي نگفتي، رابين توي خوابگاه پسرهاست؟
الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- اوه نه. اون يه آپارتمان فوق العاده توي پاريس داره.
كيميا تنها سر تكان داد و الين دوباره گفت:
- اون خيلي پولداره.


پدرش يه كارخونه بزرگ ماشين سازي داره و رابين تنها پسرشه.
كيميا لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد:
- مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چيزي گفتي؟
كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت:
- نه چيز مهمي نبود.
***
از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد.
ناگهان صداي آشنايي را از پشت سرش شنيد:
- Pardon (ببخشيد)
به پشت سر نگاه كرد و باز نگاهش با همان درياي آرام آبي تلاقي كرد. حالتي شبيه لبخند به خود گرفت و بي آنكه حرفي بزند خود را كنار كشيد. رابين باز با همان لهجه ي سليس فرانسوي ادامه داد:
- اتفاقي افتاده دوشيزه خانم؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد حالتي عادي به خود بگيرد، شانه هايش را بالا انداخت و به تبعيت از رابين به فرانسه گفت:
- نه. مسأله اي نيست.
- ولي اينطور به نظر نمياد.
كيميا تكاني به خود داد، صاف ايستاد و گفت:
- گفتم كه چيزي نيست.
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
- همون دلتنگي معروف شرقي ها. نه دختر شرقي؟
كيميا پاسخي نداد و رابين دوباره گفت:
- شنيدم شما شرقي ها براي حشرات موذي وطنتون هم دلتنگي مي كنين. همين طوره؟كيميا كه از طعنه رابين هيچ خوشش نيامده بود، چيني به پيشاني انداخت و پاسخ داد:

- نه، براي سگهامون قلاده ي طلا مي خريم و براي گربه هامون ارث مي ذاريم.

 رابين در حالي كه از حاضر جوابي كيميا لذت ميبرد، دوباره گفت:

- چطور مي شه به عضويت جامعه ي حشرات موذي ايران در اومد؟

كيميا كه بشدت خنده اش گرفته بود، به سختي بر خود مسلط شد و پاسخ داد:

- متأسفم آقا. فعلاً عضو جديد نمي پذيرن.

رابين با همان بي تفاوتي ذاتي خود خنديد و در همان حال كلاسورش را باز كرد و رو به كيميا پرسيد:

- شما با دكتر فرانسوا ميشلان درس داريد؟

كيميا به علامت تأييد سرش را تكان داد. رابين از داخل كلاسورش برگه اي بيرون كشيد و گفت:

- اگه دوست داري آخر ترم بالاترين نمره رو از دكتر بگيري، اين برگه رو بهش بده. خوشحالش مي كنه

بعد برگه تا شده را به دست كيميا داد و قبل از آن كه اوو بتواند پاسخي بدهد با گفتن جمله ي "Aurevoir" (به اميد ديدار) به راه افتاد. كيميا كه با تعجب دور شدن او را نظاره مي كرد، با ترديد ورقه تا خورده را باز كرد و با كمال تعجب كاريكاتور بسيار مضحكي از دكتر ميشلان را روي ورقه ديد. هنوز نگاهش به نقاشي خيره بود كه صداي الين مجبورش كرد ه عقب برگردد. او كه همراه ديويد زير نم نم باران روي چمنها قدم ميزد، به طرف كيميا دويد و در همان حال گفت:

- بن ژور كيميا.

كيميا لبخندي زد و برايش دست تكان داد. الين همين كه به كيميا نزديك شد، نگاهي كنجكاوانه به كاغذ كرد و گفت:

- اين چيه؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- يه هديه براي دكتر ميشلان.

 و بعد برگه اي را رو به او باز كرد. الين از ديدن كاريكاتور دكتر به شدت خنده افتاد و در همان حال پرسيد:

- كار رابينه

.- از كجا فهميدي؟
- تعجب نكن. اون بهترين كاريكاتوريستيه كه در تمام عمرم ديدم.
كيميا سر تكان داد و گفت:

- اين پسره ديوونه اس. اگه اين كاغذ رو به دكتر مي دادم خيلي بد مي شد.

 - ولي من مطمئنم كه رابين مي دونسته تو كاغذ رو باز نكرده به دكتر نمي دي

. كيميا كه نمي خواست خود را از تك و تا بيندازد، با وجود آن كه مي دانست حق با الين است، دوباره گفت:

- ولي قبول كن كه كار اشتباهي كرده.

الين دلجويانه دست كيميا را در دست خود فشرد و گفت:

- مطمئن باش كه اين فقط يه شوخي بوده و تو نبايد ناراحت بشي... راستي كيميا، ديويد منو براي شام به يك مك دونالد دعوت كرده. تو دوست داري با ما باشي؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- نه متشكر. ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.

الين مصرانه دوباره گفت:

- نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم.

 كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت:

- عصر بخير!ا

الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت:

- مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟

ديويد خنده اي كرد و گفت:

- متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام.

 - اصلاً مهم نيست.

الين مثل هميشه هيجانزده گفت:

- ديويد! كيميا همراه ما مياد.

 ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد:

- اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد.

كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند


ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك BMW مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت:

- لطفاً سوار شيد. دوستم ما رو مي رسونه.

كيميا در حالي كه با تحسين ماشين شيك و مدل بالاي دوست ديويد را نگاه مي كرد، به طرف ماشين رفت. ديويد در عقب را براي آنها باز كرد و كيميا بي معطلي سوار شد و بي آنكه به راننده نگاه كند با گفتن كلمه (( بن سواغ)) بر جاي خود نشست. الين هم در كنار او قرار گرفت و ديويد روي صندلي جلو نشست. همين كه ديويد در را بست، راننده آينه را به طرف پايين كشيد و با همان لهجه شيرين فارسي هميشگي اش لبخند زنان گفت:

- چطوري دختر شرقي؟

كيميا بي آنكه بخواهد دستپاچه و سريع به آينه نگاه و احساس كرد از ديدين آن دو بركه آرام و رويايي در آينه ماشين دچار حالتي عصبي ميشود. با اين حال با لحني متفاوت پاسخ داد:

- شمائين؟

- اشكالي داره؟

- نه، براي من فرقي نمي كنه.

الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد:

- چي بهش گفتي؟

رابين لبخندي زد و پاسخ داد:

- زياد مهم نيست.

كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت:

- سرما نخوري مادموازل كوچولو.

كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:

- شما نگران من نباشين سخنراني تونو تموم كنين.

 رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:

- ما كه راجع به تو حرف نمي زنيم.

كيميا به تندي گفت:

- اولاً تو نه، شما. ثانياً براي من هيچ اهميتي نداره كه شما چي مي گين.

رابين سعي كرد كلمه اولاً را تكرار كند ولي چون نتوانست در پاسخ گفت:

- اول اينكه بايد منو ببخشيد چون دستور زبان فارسي رو به خوبي شما بلد نيستم. دوم اينكه كنجكاوي شما زنهاي شرقي رو تو هيچ جاي ديگه از چهار قاره نمي شه پيدا كرد. اين طور نيست؟


كيميا باز سكوت كرد و رويش را كاملاً به طرف بيرون گرداند. رابين با استفاده از شيشه بالابر جلو، شيشه سمت او را تا نيمه بالا كشيد و با حنده گفت:

- دلم نمي خواد امشب ازت ويروس آنفولانزا بگيرم.

كيميا چنان عصباني شده بود كه حتي نميتوانست پاسخ مناسبي براي مفهومي كه در جمله رابين بود، بيابد. بغض گلويش را فشرد و با عصبانيت ناخنهايش را در كف دستش فرو كرد و ديگر چيزي نگفت. با آن كه در تمام طول راه بنا به درخواست رابين، بچه ها خصوصاً الين با زحمت فرانسه صحبت مي كردند، اما كيميا كوچكترين دخالتي در گفتگوي آنها نكرد و هر لحظه آرزو ميكرد از اين ترافيك خلاص شوند و به مقصد برسند تا هرچه زودتر رابين آنها را ترك كند، ولي وقتي مقابل رستوران قرار گرفتند، كيميا متوجه شد كه رابين به دنبال جايي براي پارك اتومبيلش ميگردد. با تعجب پرسيد:

- مگه نمي خواين برين؟

رابين لحظه اي كاملاً به عقب برگشت، لبخندي زد و گفت:

- چه عجب! زبونت باز شد.

كيميا اخمي كرد و پاسخي نداد. رابين لبخندش را عميق تر كرد و گفت:

- نه خانم كوچولو. فعلاً شام رو با هم هستيم.

كيميا با بيزاري از او روي گرداند و رابين با لودگي پرسيد:

- چيزي شما رو ناراحت مي كنه؟

كيميا كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد، پاسخ داد:

- بله، وجود شما.

رابين پوزخندي زد و گفت:

- اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟

كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد:

- اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم.

- چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم.

 بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد:

- ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه...

و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد:

- هرزه ي كثيف!

وقتي هر چهار نفر وارد رستوران شدند، كيميا سعي كرد حتي الامكان نگاهش را از نگاه رابين بدزدد، اما او بي تفاوت مشغول همان لودگيهاي هميشگي بود و با خنده و مسخره بازي رفتار تكتك استادان دانشكده را تقليد مي كرد. بعد ناگهان رو به كيميا كرد و به زبان فرانسه گفت:

- هي شرقي بد اخلاق! امانت دكتر ميشلان رو فراموش نكن. حتماً فردا بهش بده.



كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد:

- ولي شما فراموش كرديد زيرش رو امضاء كنيد.

رابين خنده ي بلندي سر داد و پاسخ داد:-

 اصلاً اشكالي نداره. مي توني بهش بگي از طرف منه، البته چندان نيازي نيست، چون او كارهاي منو خوب مي شناسه.

كيميا در مقابل وقاحت بيش از حد رابين چاره اي جز سكوت نداشت. به جاي پاسخ، خود را با سالاد روي ميز مشغول كرد.چند لحظه بعد گارسون میز میز را از خوراکی ها پر کرد  اما كيميا به همان مك دونالد بسنده كرد و در مقابل اصرار بيش از حد ديويد و الين، فقط تشكر كرد. بعد از شام، رابين صورت حساب را با چند اسكناس درشت كه تشكر فراوان گارسونها را به دنبال داشت، پرداخت كرد و همه خارج شدند. اما به جاي رفتن به اتومبيل، مقابل رستوران ديگري درست روبه روي رستوران اول براي صرف نوشيدني توقف كردند. همين كه دوباره سر ميز جاي گرفتند، رابين لبخندي زد و گفت:              - خب دختر شرقي! دلم مي خواد امشب تو رو به بهترين هاي فرانسه مهمون كنم. فقط بگو نوشيدني مورد علاقه ات چيه؟

كيميا با همان چهره ي درهم پاسخ داد:

- يه فنجون قهوه اسپرسو

رابين چيني به پيشاني انداخت و با خنده گفت:

- هوم! فكر مي كردم خيلي با سليقه تر از اين حرفا باشي... فقط يه قهوه؟

كيميا بي حوصله جواب داد:

- بله آقا. فقط همين.

و رابين كه چهره درهم كيميا را ديد، بيش از اين اصرار نكرد و سفارش همه را براي گارسون تكرار كرد و در اين ميان خودش را بيش از همه تحويل گرفت. كيميا كه با تعجب به بطريهاي روي ميزش نگاه مي كرد، بي اختيار پرسيد:

- همه اينا رو مي خواي بخوري؟

الين و ديويد كه باز هم با مشكل عدم فهم زبان فارسي مواجه بودند، با تعجب به كيميا نگاه كردند. رابين خيلي سريع سؤال كيميا را به انگليسي ترجمه كرد. ديويد نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:

- كجاش رو ديدي كيميا؟ اين آقا عادت نداره كوچكترين رحمي به خودش بكنه.

كيميا سري تكان داد و گفت:

- خودش كه مهم نيست، ولي كي بايد ما رو برسونه؟

همه خنديدند، حتي خود رابين و او بيش از همه. بعد رو به كيميا كرد و گفت:

- اگه اجازه بدين من همه اينا رو مي خورم و قول مي دم تصادفي در كار نباشه.

كيميا عليرغم ميل باطني، چند لحظه اي نگاهش را به چشمان رابين دوخت و بعد آهسته گفت:

- و اگه اجازه ندم...؟

رابين لبخندي زد و گفت:

- همه رو ميريزم دور!

كيميا چند لحظه اي از گوشه چشم به او نگاه كرد و در چهره رابين تغيير محسوسي را احساس كرد. بعد لبخندي چاشني نگاه زيباييش كرد و گفت:

- اجازه نمي دم.


رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت:

-خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشتر از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي.

كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد:

- تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت.

و بعد به سرعت از رستوران خارج شد.

الين باز با اصرار گفت:
- تو واقعاً نمي خواي بگي چي شده؟ من كه امروز از درسهامون هيچي نفهميدم. همه حواسم به تو و كار ديشبت بود... مي دوني بيچاره رابين اون قدر دنبال تو دويده بود كه از سر تا پاش آب مي چكيد.
كيميا تنها شانه بالا انداخت و چيزي نگفت. الين دوباره گفت:
- وقتي برگشت خيلي ناراحت بود. تا آخر شب هيچ حرفي نزد. باور كن برات نگران بود... يعني هر سهمون نگران بوديم.
كيميا كه هنوز از دست رابين عصباني بود، با غيظ گفت:
- و شما نمي دونين چي شد؟ رابين هم چيزي بهتون نگفت. نكنه توقع داري باور كنم؟
- من و ديويد از حرفهاي شما اصلاً سر در نياورديم. وقتي هم كه از رستوران خارج شدي، فكر كرديم زود برمي گردي. البته رابين برامون توضيح داد كه همه شرقيها خصوصاً ايراني ها زود براي خونه شون احساس دلتنگي مي كنن... گفت كه تو زود بر مي گردي، اما وقتي چند دقيقه اي گذشت و تو نيومدي، همه نگران شديم. اون وقت بود كه رابين اومد دنبالت ولي تو رو پيدا نكرد.
كيميا زير لب غريد:
- موجود مسخره ي بي شعور! دلتنگي براي خونه. چه چرندياتي از خودش درمياره.
الين كه هنوز با تعجب به كيميا نگاه مي كرد، پرسيد:
- تو چي گفتي؟

كيميا در دل خدا را شكر كرد كه الين فارسي نميداند و پاسخ داد:
- هيچي. چيز مهمي نبود.
الين دوباره گفت:
- بالاخره مي گي يا نه؟
كيميا لحظه اي متفكرانه ايستاد. مسلماً توضيح آنچه اتفاق افتاده بود براي الين بي حاصل بود و شايد مسخره. بنابراين ترجيح داد در اين مورد سكوت كند و براي آن كه الين را راضي كرده باشد، آهسته گفت:
- مي دوني؟ به گمونم حق با رابينه. آخه من خيلي دلم براي خونه تنگ شده بود. يعني اون رستوران منو ياد تهران انداخت.
الين با حالتي دلسوزانه به كيميا نگاه كرد، دست او را ميان دستهاي خود فشرد


لبخند زنان در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت:
- مي فهمم... مي فهمم عزيزم.
كيميا پاسخ لبخند الين را با لبخندي دوستانه داد و براي اولين بار احساس كرد به اين دختر بي هيچ وجه تشابه و تفاهمي، علاقمند است. الين دست كيميا را گرفت و او را به سوي در خروجي كشيد و با خنده گفت:
- ديگه ناراحتي بسه. بيا بريم هواخوري.
و بعد او را به حالت دو به حياط كشيد. كيميا كه از حركات كودكانه الين بشدت خنده اش گرفته بود، در ميان خنده گفت:
- دستم كنده شد الين. آرومتر.
الين ناگهان بر جاي خود ايستاد و كيميا قبل از آن كه بتواند خود را كنترل كند، محكم به پشت الين خورد. الين خيلي جدي به دست كيميا نگاه كرد و او دانست كاربرد كلمه (( كنده شد)) باعث تعجب بيش از حد الين گرديده است. بعد هر دو با صداي بلند شروع به خنده كردند. در همين حال كيميا سنگيني نگاهي را احساس كرد و بلافاصله به سوي نگاه سر گرداند و رابين را در چچند قدمي خود ديد كه خيره خيره به آن دو نگاه مي كرد. اما همين كه خواست از نگاه او بگريزد، الين متوجه رابين شد و با چند گام بلند، فوراً خود را از جمع دوستانش جدا كرد و به آنها نزديك شد و گفت:
- ببخشيد! مهد كودك تعطيل شد؟
الين با صداي بلند خنديد و گفت:
- براي چي:
رابين قيافه اي كاملاً جدي به خود گرفت و گفت:
- راستش من يه دختر چهار، پنج ساله دارم مي خواستم ببينم با شما همكلاسي نيست؟
الين باز خنديد و كيميا كه از فرط عصبانيت دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد:
- دختر شما رو مادرشون بردند. البته اگه شما بدونيد منظورم كدوم مادرشه؟
رابين لبخندي زد و با آرامش پاسخ داد:
- هنوز عصباني هستي؟
كيميا با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- اون قدر برام ارزش نداري كه روش فكر كنم.
رابين ببا همان لبخند زيبا سري تكان داد و گفت:
- بله خانم. مي فهمم، ولي... ولي مي خواستم بگم كه من واقعاً منظوري نداشتم....
كيميا به سرعت كلام رابين را قطع كرد و گفت:
- نمي خوام چيزي بشنوم.
بعد با سرعت كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد فرانكي بيرون كشيد و به طرف رابين پرت كرد و در همان حال گفت:
- بگير،بابت شام ديشبت.
چشمان رابين لحظه اي از خشم درخشيد، ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و همان چهره ي بي تفاوت هميشگي را به خود گرفت و در حالي كه براي برداشتن اسكناس خم مي شد، با لبخند گفت:
- كار خوبي كردي،منم به پولام احتياج دارم.
كيميا گرچه از برخورد خونسردانه ي رابين جا خورده بود،ولي به روي خود نياورد و در حالي كه دست الين را مي كشيد،از كنار رابين دور شد.


تنها در آخرين لحظه يك بار برگشت و به او نگاه كرد. رابين كه همچنان در جاي خود ايستاده بود، اسكناس را كاملاً باز كرد، آن را بوسيد و در جيب گذاشت.
***
روزهاي ابري و دلگير پائيز با آرامشي طلايي رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق كوچك كيميا بي هيچ وقفه اي سپري مي شد در حالي كه او همچنان به انزواي خود ادامه مي داد. سكوت سنگين اتاق را جز رفت و آمدهاي گاه گاه الين، چيزي نمي شكست و كيميا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپري مي كرد و به پاييز دلتنگ و آسمان غالباً ابري و باراني پاريس خيره مي ماند. اكثر روزهاي زندگيش بدون هيچ هيجاني سپري ميشد.تنها گاهي اوقات حضور كمرنگ رابين به روزهايش هيجاني زودگذر مي بخشيد. اما اين تغيير هم كششي در وجودش نسبت به زندگي فعلي ايجاد نمي كرد و او همچنان بي هيچ ميل و رغبتي، زمان را در خود مي كشت و تنها پيوندش با زندگي گذشته و خانواده،مكالمات كوتاه مدت گهگاهي با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هايي كه با بي حوصلگي تمام و با خطي خرچنگ قورباغه نوشته مي شد.
كيميا و رابين تنها در درس ادبيات عمومي با هم همكلاس بودند، ولي او غالباً رابين را همراه زيباترين دختران دانشگاه در محوطه و يا خيابانهاي اطراف مي ديد و اغلب چنانچه رابين اجازه مي داد،بي تفاوت از كنارش مي گذشت.
روزهاي دانشگاه سوربن، براي كيميا همان روزهاي ايران بود و او كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه از اين مهاجرت نيز آنچه طالبش بود، عايدش نگرديده و در اين گريز از خود،همچنان ناموفق مي نمود. با تمام اينها همچنان راسخ بود كه درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شايد تنها دليل آن لجاجت با اطرافيانش بود.
***
باز كلاس ادبيات و باز همكلاسي با رابين ككه كيميا بايد اعتراف مي كرد از شيرين ترين كلاسهاي درس بود.از طرفي وجود رابين با آن لودگيهاي واقعاً شيرينش و از طرف ديگر كلاس زنده و جالب دكتر ژوستين استاد بامزه ي ادبيات.دكتر تقريباً جوان ولي بسيار با معلومات بود و بر حسب اتفاق،علاققه شديدي به ادبيات ايران خصوصاً فردوسي و خيام داشت.به همين علت در كلاس با كيميا بيش از ساير شاگردانش بحث و گفتگو مي كرد و گاهي حتي چند كلمه اي با شيريني خاصي و با لهجه فرانسوي،فارسي صحبت مي كرد و كيميا و رابين را به خنده مي انداخت. گرچه استاد با لباسهاي جين و اسپرت و خصوصاًموتورسيكلتي كه هر روز با آن به دانشكده مي آمد، چندان شباهتي به اساتيد سوربن نداشت، ولي از نظر معلومات،انسان قابل توجهي بود كه علاقه كيميا را از همان ابتدا به خود جلب كرد.وقتي استاد چون هميشه با همان موهاي ژوليده وارد كلاس شد


رابين با صداي بلند اعلام كرد: (( زيباترين استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در ميان خنده بچه ها، استاد بر جاي خود نشست و همان لبخند مضحك هميشگي را بر لب راند. لحظاتي به دانشجويان نگاه كرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض كلاس را چند بار طي كرد و بعد مقابل كيميا ايستاد. لبخندش عميقتر گرديد. چند لحظه اي به او خيره ماند، بعد كتاب خيام چهار زبانه اي را كه در دست داشت باز كرد و دنبال صفحه اي، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالي كه با رضايت مي خنديد، صفحه اي را تا آخر باز كرد و نقاشي مينياتوري داخل آن را به كيميا نشان داد و گفت:
- كيميا!
و بعد در حالي كه سعي مي كرد فارسي حرف بزند، ادامه داد:
- شبيه... خيلي زياد.
كيميا آرام سر تكان داد و به فارسي تشكر كرد. دكتر ذوق زده چند بار سرش را تكان و با زحمت ادامه داد:
- خيام هم كيميا داشت، مثل شبيه تو!
كيميا خنده اش را به سختي فرو خورد، ولي رابين از ته كلاس با صداي بلند خنديد و گفت:
- مثل شبيه، دستور زبان تازه فارسي.
استاد نگاهي به رابين كرد، ولي گويا منظورش را نفهميده باشد باز به كبمبا لبخند زد و در حالي كه خيره خيره به عكس نگاه مي كرد، از او گذشت و بر جاي خود نشست. قبل از آن كه استاد درس را شروع كند، رابين از او اجازه خواست تا كتاب را ببيند. بعد به سرعت از جا برخاست و براي ديدن كتاب، كنار استاد ايستاد. چند لحظه اي به كيميا خيره ماند. بعد به استاد چيزي گفت كه كيميا نشنيد. تنها ديد كه دكتر سرش را بالا آورد و با تحسين به او نگاه كرد.
***
تمام شب قبل باران باريده بود و آن روز شنبه ي تعطيل و آرامي بود و لطافت و پاكي هوا، كيميا را به قدم زدن در بيرون خوابگاه تشويق مي كرد. محوطه در سكوتي عميق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از يك روز تقريباً آفتابي به گردش رفته بودند. كيميا گرچه بدش نمي آمد در اين هواي خوش كمي قدم بزند، ولي چندان حوصله اين كار را، آن هم تنها نداشت. در يك كشمكش كوتاه با خود، بالاخره تصميم گرفت كه براي قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت باراني اش را بر تن كرد و شالش را محكم بست. زماني كه قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهي به آسمان احساس كرد نمي توان به پايداري وضعيت آن اميد چنداني داشت. با اين حال و از آنجا كه حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس كرد كنار رودخانه سن بهترين مكان براي پياده روي است. دستهايش را در جيب فرو كرد و در حالي كه سعي مي كرد با روحيه بيشتري تفريح كند، بزحمت لبخند بسيار خفيفي بر لب راند
 



همچنان كه به ياد دكتر ژوستن، سعري از خيام را زير لب زمزمه مي كرد به سوي سن حركت كرد.
به كناره سن كه رسيد، بي اختيار متوقف شد و به آبي آرام آبها خيره گشت و دلش بشدت به هواي ساحل ناآرام خزر پر كشيد و نگاهش رنگي از غصه به خود گرفت و قبل از آنكه بتواند بر احساس خود تسلط يابد، قطرات اشك بر روي گونه هايش سر خوردند. ياد آن ماه عسل كذايي در آن ويلاي مجلل و در كنار مردي كه برايش غريبه بود تا هميشه غريبه ماند، دلش را به آتش كشيد. مي خواست فرياد بكشد، (( زندگي! از تمام زشتيها و زيبائيهايت متنفرم.)) اما صدا در گلويش و در ميان بغضي پر درد گره خورد و از دهانش بيرون نيامد. حتي از خودش هم به خاطر آن كه هنوز نتوانسته بود خاطرات كهنه و پوسيده اش را دور بريزد، احساس تنفر مي كرد.
چند بوق ممتد اتومبيلي كه از كنارش مي گذشت او را از دنيايي كه در آن غرق بود بيرون كشيد. در حالي كه به سوي صدا سر بر مي گرداند، زير لب با غيظ گفت: (( زهرمار))، ولي ناگهان نگاهش بر روي ماشين سياه رنگ رابين متوقف گرديد و قبل از آن كه بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شيطان رابين به رويش لبخند زد. او با همان فرانسه ي سليسش گفت:
- چه عجب مادموازل! از دير بيرون اومديد!
كيميا بي حوصله نگاهش كرد و پاسخ داد:
- بايد از شما اجازه مي گرفتم؟
رابين لبخند زد و كيميا اين بار به همراه او چشم دوخت كه طبق معمول دختري زيبا و جذاب بود و وقتي نگاه كيميا را ديد، سر تكان داد و لبخند زد. رابين دوباره گفت:
- اگه مقصد خاصي دارين مي تونم برسونمتون.
كيميا با چشم اشاره اي به دختر جوان كرد و گفت:
- فعلاً همين يه نفر رو برسون.
رابين با شيطنت خنديد و پاسخ داد:
- هر دوتون رو هم مي تونم برسونم.
كيميا كه كم كم عصباني مي شد، گفت:
- من جايي نمي رم، فقط مي خواستم كمي گردش كنم.
رابين چند بار به علامت تفهيم سر تكان داد و بي آن كه حتي يك كلمه ديگر بگويد با سرعت از كنار او گذشت. كيميا باز به سوي رودخانه چرخيد و با عصبانيت غريد، (( مرتيكه ي مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه كرد و به قايق هاي تفريحي كه بر روي سن در تردد بودند خيره ماند. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه باز صداي آشناي همان بوق در گوشش پيچيد، اما اين بار به سوي صدا برنگشت. رابين باز چند بوق ممتد زد و كيميا ناچار به سوي او چرخيد. و باز همان آبي آرام و شاد با تمام وجود به سويش لبخند زد. كيميا بلافاصله متوجه شد كه صندلي كنار رابين خاليست، بنابراين به طعنه گفت:
- از كي توي آژانس اتومبيل استخدام شدي؟
 



برعكس كيميا، رابين با لهجه ي زيباي فارسي- انگليسي اش پاسخ داد:
- از همون وقتي كه دختراي تهران كنار سن دنبال ماشين مي گردن.
كيميا بي اختيار لبخند زد و رابين بي حوصله و عجولانه گفت:
- مياي بالا يا بيام پايين؟
كيميا لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:
- هيچ كدوم.
رابين چند لحظه به او خيره ماند و بعد به عقب برگشت و چيزي گفت كه كيميا نفهميد. از جايي كه او ايستاده بود، فقط مي توانست صندلي جاو را ببيند، ولي بدون ترديد كسي پشت سر او نشسته بود.
انتظار كيميا چندان به طول نينجاميد. در عقب ماشين باز شد و كيميا در كمال ناباوري الين را ديد كه با يك جهش سريع، خود را به او رساند و هر دو دستش را در ميان دستان خود گرفت. كيميا با خوشحالي خنديد و گفت:
- چطور منو پيدا كردي؟
الين به رابين كه همراه ديويد به سوي آنها مي آمد اشاره كرد و گفت:
- فكر نمي كردم راست بگه... چطور شد تصميم گرفتي گردش كني؟
كيميا خنديد، ولي قبل از آن كه پاسخي بدهد، صداي رابين در گوشش طنين انداخت:
- بفرما! اينم دوست شما. تمام پاريس رو دنبال اين دوتا گشتم.
كيميا نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
- تمام پاريس؟ اونم تو كمتر از يك ساعت؟
به جاي رابين، ديويد پاسخ داد:
- اين شيطون تمام جاهايي رو كه ممكنه من و الين بريم، مي شناسه.
رابين با خنده گفت:
- فكر كردم قايق سواري اين طوري براتون دلچسبتره.
كيميا با تعجب تكرار كرد:
- قايق سواري؟!
رابين اجازه نداد او حرف ديگري بزند و با عجله گفت:
- خب ديگه بريم اسكله.
الين چون بچه ها ذوق زده به هوا پريد و گفت:
- عاليه بريم
و كيميا ناچار در سكوت همراه آنها به راه افتاد. رابين خيلي سريع بليط تهيه كرد و هر چهار نفر سوار يك قايق تفريحي كوچك شدند. كيميا نگاهي به رديفهاي چهارتايي صندلي ها كرد و بلافاصله روي اولين صندلي كنار بدنه ي قايق نشست و الين و ديويد را در انتخاب صندليهايشان مردد گذاشت، ولي رابين بلافاصله الين را در كنار كيميا نشاند، بعد از او ديويد و در آخر هم خودش چهارمين صندلي را اشغال كرد. وقتي تمام صندليها پر شد، قايق به راه افتاد. كيميا كاملاً صورتش را به طرف كناره هاي رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات كوتاه، پاسخ هايي به الين مي داد. وقتي قايق به نزديكي كليساي نتردام رسيد، در حالي كه هيجان زده به سوي الين مي چرخيد، گفت:
- نمي دونم چرا هنوز گاهي اوقات به نظرم مياد كه زندگي زيباست، گرچه هيچ وقت...
كلمات در زبانش ماسيدند و با حيرت به صورت مخاطبش نگاه كرد. رابين لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد:
- هيچ مي دوني تو يكي از زيباترين مظاهر زيبايي طبيعت هستي؟
 



كيميا كه همچنان متعجب به او نگاه مي كرد، با غيظ پرسيد:
- تو كي جاتو با الين عوض كردي كه من نفهميدم؟
رابين تنها لبخند زد و خودش را در جا كمي جمع كرد. كيميا باز با عصبانيت گفت:
- چرا اينجا نشستي؟
رابين مظلومانه سر تكان داد و گفت:
- معذرت مي خوام. فكر نمي كردم اشكالي داشته باشه. اگه ناراحتت مي كنه الان مي پرم توي رودخونه.
كيميا نگاهي به الين كرد كه با ديويد غرق گفتگو بود و بعد با همان عصبانيت رو به رابين كرد و پاسخ داد:
- اگه مي تونستم خودم پرتت مي كردم.
رابين بي آن كه پاسخي بدهد، دستش را در جيب فرو برد و كيف پولش را از داخل آن بيرون كشيد و گفت:
- فقط اينها رو نگه دار خيس نشه.
و بعد از جا برخاست. كيميا با نگراني پرسيد:
- چي كار مي خواي بكني؟
رابين با همان خونسردي هميشگي پاسخ داد:
- چون نمي خوام شما كارهاي سخت بكنين، ميپرم توي رودخونه.
كيميا كه حرف رابين را جدي نگرفته بود، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت. رابين كنار لبه قايق ايستاد و به ديويد كه با تعجب نگاهش مي كرد، گفت:
- هوس كردم يه كم شنا كنم.
الين وحشتزده پرسيد:
- توي اين هوا؟
رابين تنها لبخند زد و آماده پريدن شد. در آخرين لحظه كيميا كه او را در پريدن ميان آبهاي سرد سن مصمم مي ديد، گوشه لباسش را به سوي خود كشيد و گفت:
- نپر ديوونه.
رابين به سويش خم شد و آهسته به زبان فارسي گفت:
- نه كاري كه تو خواستي بايد انجام بشه خانم كوچولو.
و در يك چشم به هم زدن به داخل آب پريد.
در يك لحظه ولوله اي ميان مسافران قايق افتاد و همه خيره خيره به آن قسمت از آب كه رابين در آن فرو رفته بود نگاه كردند و چون دقايقي گذشت و از او خبري نشد، هيجان بيشتري تماشاگران را در خود گرفت. كيميا كه تمام اندام نحيفش از شدت هيجان و سرما مي لرزيد، با آشفتگي بسيار از جا برخاست و ملتمسانه به ديويد نگاه كرد. ديويد و الين چنان غافلگير شده بودند كه هنوز هم نميتوانستند آنچه را كه ديده بودند، باور كنند. لحظات براي كيميا به سختي و كشدار ميگذشت و نگاهش هر لحظه مضطرب تر مي شد، از داخل وجودش با تمام قوا نام رابين را فرياد مي كشيد، بي آنكه حتي كلمه اي از حنجره اش خارج شود.
بالاخره بعد از چند دقيقه جسم بي حركت رابين روي آب شناور شد. كيميا كه نفسش از شدت هيجان بالا نمي آمد، لحظاتي به جسم شناور رابين روي آب خيره ماند و بعد ناگهان بغضش تركيد و در ميان گريه چندين مرتبه ناليد:
- نه... نه...
تمام مسافران با تعجب به او نگاه مي كردند. الين به زحمت كيميا را روي صندلي نشاند و سعي كرد او را آرام كند

خودش نيز چنان آشفته بود كه هيچ كاري از دستش برنمي آمد. حتي ديويد هم گيج شده بود و نمي دانست چه بايد بكند. كيميا همچنان كه گريه مي كرد، فرياد زد:
- چرا هيچ كس كمكش نمي كنه؟ كمكش كنيد.
زبان فارسي كيميا گرچه براي همه ي نظاره گران نامفهوم و عجيب مي نمود، اما ديويد را به خود آورد. او ناگهان از جا جست و با سرعت كاپشنش را از تن در آورد و به سوي الين پرت كرد و ه سوي لبه قايق دويد. وقتي ديويد خود را براي پريدن در آب آماده مي كرد، ناگهان جسم بي حركت رابين تكاني خورد، لحظه اي زير آب رفت و دوباره بيرون آمد و در حالي كه تمام تن و سرش زير آب بود دستش را در هوا تكان داد و بعد صداي هميشه شادش به گوش رسيد كه فرياد مي كشيد:
- براوو! شرقي زيبا براي من نگران مي شه... خودت بيا كمكم كن... بپر... بپر.
كيميا چند لحظه اي بي آنكه بتواند حتي دهانش را باز كند، همان طور وحشتزده به رابين نگاه كرد. سرنشينان قايق به افتخار او و شيرجه ي موفقش برايش دست مي زدند، اما كيميا همچنان مي لرزيد و نمي توانست حركت سريع چانه اش را مهار كند. چند لحظه اي بعد رابين به سوي قايق شنا كرد و با كمك خدمه از آب بيرون كشيده شد و يكراست به سوي كيميا آمد، ولي به جاي آن كه روي صندلي بنشيند جلوي پاي كيميا، كف قايق زانو زد و گفت:
- من فقط از امر تو اطاعت كردم. باور كن نميخواستم ناراحت بشي.
كيميا لحظه اي به او نگاه كرد. از موهاي زيتونياش قطره قطره آب مي چكيد و لبهايش به سفيدي گرائيده بود و به شدت مي لرزيد كه البته در آن هواي سرد چيز عجيبي نبود. كيميا كه هنوز هم نمي توانست حرف بزند، به زحمت بر خود مسلط شد و با عصبانيت گفت:
-تو واقعاً فكر مي كني ترسوندن من موفقيت بزرگيه...؟تو فكر مي كني اين كه من برات نگران شدم،جز حس همنوع دوستي،معناي ديگه اي داره؟
رابين چند لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد با تأسف سري تكان داد و گفت:
-حق با توئه كيميا.شما دختراي شرقي احساسات عجيب و غريبي داريد.من مطمئنم كه اگه به جاي من يه مورچه هم تو آب غرق مي شد،تو بازم همين كار رو مي كردي.
كيميا فاتحانه لبخند زد و نگاهش را از نگاه نافذ و بي قرار رابين دزديد.
حرارت گرم و مطبوع بخاري ماشين، خيلي زود سرما را از بدنهاي بي حس آنها دور كرد.رابين با كمك ديويد، لباسهاي خيسش را از تن به در كرد. كيميا كاملاً سرش را پايين انداخته بود و اصلاً به آنها نگاه نمي كرد.تنها يك بار وقتي رابين چند بار پياپي عطسه كرد، سرش را بالا آورد و اندام ورزيده او را در حالي كه خود را با كاپشن ديويد مي پوشاند، ديد و از ديدن عضلات محكم و پيچيده او تعجب كرد.


صبح روز بعد كيميا بدون آنكه بخواهد، تمام كلاسهاي دانشكده را در جستجوي رابين بازرسي كرد ولي از او خبري نبود. با اين حال سراغش را از كسي نگرفت، حتي از ديويد و يا مايكل كه از دوستان نزديك او بودند و خود را به اين كه او يكي از همان غيبتهاي تفريحي اش را خارج از دانشگاه مي گذراند، قانع كرد. با اين حال احساس عجيبي داشت و نگران بود. وققتي غيبت او سه روز متوالي به طول انجاميد، براي يافتن اطلاعات از او دست به دامان الين شدو الين با تعجب نگاهي به كيميا كرد و گفت:
- يعني تو واقعاً نمي دوني رابين چرا نيومده؟
- از كجا بايد بدونم؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
-خب معلومه، با اون بلايي كه تو سرش آوردي اون اگه بتونه يه هفته ديگه از توي رختخواب بيرون بياد خيلي شانس آورده.
كيميا چشمهايش را تا آخرين حد گشود و گفت:
-يعني اون مريضه؟
-كسي كه توي اون هوا به خواست شما توي سن شنا كنه، نبايد مريض بشه؟
كيميا در پاسخ به لبخند پر معناي الين، چيني به پيشاني انداخت و گفت:
-من ازش نخواستم بپره توي رودخونه، خودش خواست.
-خيلي خوب، ناراحت نشو. منظوري نداشتم... دوست داري به ديدنش بريم:
-به ديدن كي؟
-خوب معلومه ديگه، رابين.
-نه،اصلاً... من دوست دارم ديگه هيچ وقت نبينمش.
الين چند لحظه اي با شيطنت به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
-البته اون چندان نيازي به من و تو نداره. پرستارهاي خوب، مهربون و زبده زياد داره.
كيميا كه كاملاً متوجه كنايه الين شده بود، با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و گفت:
-به من چه زبطي داره؟
الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
-حالا چرا چشمات شبيه چشماي گربه اي شده كه مي خواد موش شكار كنه؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد قيافه اي كاملاً عادي به خود بگيرد، با عصبانيت فرياد كشيد:
-الين بس كن.
الين باز بشدت خنديد و بعد گفت:
-چرا از عذاب دادن دوست من لذت مي بري؟ شما شرقي ها هميشه دوست داريد از قسمت سخت كار،وارد بشيد و اين طوري هم خودتون رو عذاب مي ديد هم طرف مقابلتون رو.
كيميا چند بار پياپي و با عصبانيت سر تكان داد و پاسخ داد:
-مطمئنم كه اين چرنديات رو رابين بهت ياد داده،نه؟
الين با زيركي شانه بالا انداخت و گفت:
-بالاخره نگفتي به ديويد بگم بعد از ظهر بياد دنبالمون؟
كيميا دسته ورقه هايي را كه در دست داشت لوله كرد و به آرامي بر سر الين كوبيد و گفت:
-تو ديوونه شدي دختر.
بعد به نرمي از كنار او رد شد.

تا آنجا كه او مي دانست قرار بر اين بود كه رابين لااقل يك هفته استراحت كند،بنابراين براي اولين بار كلاس درس ادبيات عمومي بدون حضور فعال و پر شيطنت رابين برگزار مي شد.


تنها كلاس مشترك كيميا و رابين كه امروز بشدت سرد و بيروح مي نمود. دقايقي از شروع كلاس گذشته بود و دكتر ژوستن چون هميشه با اشتياق تدريس مي كرد كه چند ضربه به در خورد و بعد باز شد. اول صداي چند سرفه ي خشن در فضا پيچيد و بعد اندام كشيده رابين در كلاس ظاهر شد. دكتر با تعجب به رابين نگاه كرد و او ضمن عذرخواهي به سوي اولين صندلي خالي حركت كرد. كيميا چند لحظه اي به او كه هنوز آثار بيماري در زير چشمهاي به گودي نشسته و رنگ مهتابي صورتش به خوبي عيان بود خيره ماند. رابين در اولين گردش چشمانش در كلاس، گمشده اش را يافت و به روي كيميا لبخند زد و كيميا چشمان تبدارش را در ميان هاله اي سرخ رنگ، بي قرار و بيمار ديد. برافروختگي تب، چشمان زيباي او را، جذابيتي صد چندان بخشيده بود و نگاهش را داغتر از هميشه مي نمود، آنچنان ه كيميا سوزندگيش را با تمام وجود احساس مي كرد. در سراسر طول مدت كلاس، صداي سرفه هاي شديد رابين لحظه اي قطع نمي شد و حالش چنان وخيم بود كه حتي دكتر ژوستن را نيز متوجه كرد. او همچنان كه هنگام گفتگو در كلاس راه مي رفت، نزديك رابين شد و چند كلمه اي با او صحبت كرد. كيميا حدس زد كه از او مي خواهد اگر توانايي ادامه كلاس را ندارد، آن را تعطيل كند. چند لحظه اي در انتظار پاسخ رابين گوش خواباند ولي صدايي نشنيد، تنها ديد كه او با لبخند سر تكان داد و دكتر دستي به پشتش زد و از كنارش گذشت. وقتي زمان كلاس تمام شد، كيميا بي توجه به رابين، لوازمش را جمع كرد و آماده خروج از كلاس شد كه رابين او را به نام خواند. چند لحظه اي مردد ماند، ولي بالاخره به سوي صندلي رابين حركت كرد. وقتي كنار او رسيد، رابين به سختي سعي كرد به احترام او از جا برخيزد، اما كيميا او را دعوت به نشستن كرد و آهسته گفت:
- شنيده بودم يك هفته اي رو استراحت مي كني.رابين سر تكان داد و گفت:
- - آره غيبت مي كنم اما نه از كلاسي كه تو همكلاسيم باشي. تمام دلخوشي من توي دانشكده همين يه درسه.
كيميا خونسردانه خود را به ناداني زد و به خنده گفت:
- شايد قصد داري شاعر بشي.
رابين چند لحظه اي با دلخوري به كيميا نگاه كرد ولي بعد با همان خونسردي هميشگي پرسيد:
- مثل خيام؟
كيميا سر تكان داد و رابين دوباره گفت:
- اونم بدون داشتن كيميا.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- دست از سر من بردار. تو كه كيميا زياد داري.
و بعد از او روي گرداند. رابين دوباره صدايش كرد و كيميا احساس كرد گرفتگي سينه، صداي بم او را جلايي تازه بخشيده است. بعد بي اختيار به سوي او برگشت و گفت:
- من خيلي كار دارم. لطفاً حرفت رو زودتر بزن.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : elahesharghi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ucyak چیست?