رمان الهه شرقی 3 - اینفو
طالع بینی

رمان الهه شرقی 3


-ديشب به عموت زنگ زدم.
- عموي من يا شوهر خاله ي خودت؟
رابين در حالي كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند، گفت:
- عموي شما و شوهر خاله ي من؛ خوبه؟
- خب كه چي؟
- هيچي. راجع به رسومات شرقي ها در ارتباط با عيادت از مريضها پرسيدم... ظاهراً شما به يه چيزايي در اين مورد خيلي معتقديد.
كيميا شانه بالا انداخت و بي حوصله گفت:
- قصه نگو، حرفت رو بزن.
رابين كه حالا صدايش به نحو عجيبي غمگين و گرفته به نظر مي رسيد، پاسخ داد:
- توقع داشتم توي اين چند روز براي يك بار هم كه شده بهم سري بزني.
كيميا لبخندي زد و با لحن مأيوس كننده اي پاسخ داد:
- چرا بايد اين كار رو مي كردم؟
- اگه همكلاسي و دوست نيستيم، به گمونم به نوعي فاميل هستيم.
كيميا با حالت خاصي گفت:
- فاميل؟! مسخره است.
قبل از آنكه رابين پاسخي بدهد، بشدت به سرفه افتاد. كيميا نگاه تخقير آميزي به او كرد و گفت:
- واجب بود با اين حالت بياي دانشگاه؟
رابين مظلومانه نگاهش كرد و آهسته پاسخ داد:
- فكر كردم شايد دوست داشته باشي بيمارت رو توي تب چهل درجه ببيني.
با آن كه از حالت نگاه و تُن صداي رابين دل در سينه كيميا لرزيد، اما زبانش همچنان تيز و برنده پاسخ داد:
- من ديگه مثل جراح ها شدم. ديدن مريض توي تابوت هم برام تازگي نداره.
لبهاي رابين به آهستگي لرزيد و بي آنكه حرفي بزند از جا برخاست و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد، از كلاس بيرون رفت. براي لحظه اي كيميااحساس كرد دلش مي خواهد به دنبال رابين بدود، او را با تمام وجود فرياد بزند و تب سوزاش را در وجود سرد خود مدفون كند، اما احساس يخزده اش به او اجازه ي برداشتن حتي يك گام را هم نداد.
***
در اتاق زده شد، از آن حالت خواب و بيداري با نارضايتي خارج شد و بي حوصله پرسيد:
- بله؟
- منم مادر، برات شام آوردم.
- ممنون مادر جون، من ميل ندارم... اصلاً گرسنه نيستم.
- چطور گرسنه نيستي مادر جون؟ تو كه از وقتي اومدي چيزي نخوردي.
- گفتم كه ميل ندارم... مي خوام بخوابم.
- پس لااقل در رو باز كن، اجازه بده چند لحظه ببينمت. تو كه مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود.
كيميا به سنگيني از جا بلند شد و با بي ميلي در را باز كرد. مادر سيني غذا در دست وارد شد. سيني را روي ميز تحرير گذاشت و گفت:
- چيه دختر گلم؟ نكنه غذاهاي سنتي ما از چشمت افتاده؟
كيميا لبخند كجي زد و پاسخ داد:
- اين حرفا چيه مامان؟ تو هيچ جاي دنيا غذايي بهتر از دستپخت شما وجود نداره.
مادر نزديكتر آمد و دستي روي موهاي سياه و بلند كيميا كشيد و گفت:
- اگه ميي خواي حرفت رو باور كنم، تا اينجا هستم چند قاشق بخور.
- مامان؟

-ديگه مامان نداره... زود باش.
كيميا پشت ميز نشست و با بي ميلي قاشق در دست گرفت و شروع به بازي با غذا كرد. مادر كه از زير چشم او را مي پاييد، با لحني چون هميشه مهربان گفت:
- كيميا تو چت شده؟
كيميا دستپاچه به زور لقمه اش را فرو داد و گفت:
- هيچي... چيزي نيست...
- ولي من احساس ديگه اي دارم. مثل اينكه يه چيزايي هست كه تو از من پمهون مي كني.
- اشتباه مي كنين.
- مطمئن باشم؟
- آره...آره مطمئن مطمئن.
- تو چشاي مادر نگاه كن و حرفت رو تكرار كن.
كيميا بلافاصله نگاهش را از مادر دزديد و سر به زير انداخت. مادر كنارش نشست و مصرانه پرسيد:
- نمي خواي بگي چي شده؟
- آخه وقتي چيزي نيست چي بگم؟
- ولي چشات اينو نميگه.
- مي شه شما بگين چشاي من چي مي گه كه خودم نمي دونم؟
- چشات مي گه تو داري يه چيزايي رو از مادرت پنهون مي كني... حرف بزن دختر گلم... حرف بزن و خودت رو سبك كن. اينقدر خودت رو عذاب نده.
چشمان كيميا پر از اشك شد و بغض آلود پاسخ داد:
- ببين مار جون! من خوب مي دونم كه شما، پدر، كاوه و بقيه از من چي مي خوايد، ولي خواهش مي كنم كمي به من مهلت بديد. من بايد فكر كنم.
-تو مطمئني كه مي دوني من از تو چي ميخوام؟
كيميا چند لحظه اي با ترديد به مادر نگاه كرد و پاسخي نداد. مادر اين بار حالتي جدي به خود گرفت و گفت:
-ببين دخترم!تو در مورد هر كس اشتباه نكني در مورد من داري اشتباه مي كني. من بر عكس اون چيزي كه تو فكر مي كني، دلم مي خواد تو اون كاري رو بكني كه صلاحت در اونه.
لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت:
-چرا مادر؟چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود،يه كم احساس آرامش ميكردم،اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟
مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد:
-عزيز دلم،با قسمت كه نميشه جنگيد.تقدير هر كس يه چيزه.
-و تقدير من همه اش سياهه، نه؟
-ناشكر نباش دخترم.
-ناشكر نيستم مادر،خسته ام،داغونم.دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم.
-كيميا... كيميا!دختر عزيزم!مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟هنوز كه اتفاقي نيفتاده.
كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود،به طرف پنجره رفت و آن را گشود.ريه هايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت:
-معذرت مي خوام مادر جون...واقعاً معذرت ميخوام.
 



- عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده.
كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت:
- مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم.
- خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور.
- چشم. ديگه چي؟
- سلامتي نازنينم.
- اونم به چشم.
- خب، حالا براي اين كه حسن نيتت رو نشون بدي، شروع كن.
كيميا دوباره پشت ميز نشست و قاشق را در دست گرفت. مادر از جا بلند شد و پرسيد:
- چاي يا قهوه؟
- هيچ كدوم مادر. فعلاً غذام رو بخورم.
- باشه، ولي هر وقت چاي خواستي منو صدا كن.
- خودم ميام پايين مي ريزم.
- باشه عزيزم. فقط يادت باشه زود بخواب، چون قيافه ات نشون مي ده كه خيلي خسته اي.
كيميا با حركت سر تأييد كرد، مادر جلوي در كه رسيد، باز ايستاد و گفت:
- يادت نره كه به مادر قول دادي.
- حتماً خيالتون راحت باشه.
مادر باز مردد ايستاده بود و كيميا حدس زد كه در گفتن جمله اي دچار ترديد است، بنابراين گفت:
- مادر جون، سفارش ديگه اي هم مونده؟
- نه عزيزم، فقط...
جمله اش را نيمه تمام گذاشت و كيميا را مجبور كرد بپرسد:
- فقط چي؟
- من... من فكر مي كنم توي دلت يه راز داري كه از من پنهونش مي كني.
- دوباره كه شروع كردي مادر جون.
- يعني هيچ كمكي از دست من بر نمياد؟
- چرا.
- بگو.
- لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد.
مادر يرس تكان داد و گفت:
- باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني.
كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد.
بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد.
***
يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود.



آن روزها كيميا ديگر در رفتار او هيچ اصراري در برقراري ارتباط با خود نمي ديد و به جاي آن ميديد كه رابين تا آنجا كه امكان داشت ا او دوري مي كرد و حتي در اكثر مواقع در تنها كلاس مشتركشان حاضر نمي شد. ديگر از آن سر به سر گذاشتنهاي پر شيطنت و آن اداهاي كودكانه خبري نبود و از آنچه بين آندو گذشته بود تنها يك چيزي باقي مانده بود و آن احترام عجيبي بود كه رابين براي كيميا قائل بود، احترامي كه كيميا به جرأت مي توانست قسم ياد كند كه براي هيچ كس ديگري- حتي پدرش- قائل نبود.
او ديگر هيچ علاقه اي به رديابي گردشهاي الين و ديويد كه غالباً كيميا نيز همراهيشان مي كرد، نشان نمي داد و كيميا هر روز او را مي ديد كه با دوست مؤنث تازه اي به دنبال تفريح و خوشگذراني به گوشه اي از پاريس مي رفت. بي تفاوتي رابين چنان برايش آزار دهنده بود كه حتي خودش هم نمي توانست باور كند. به همين خاطر پيوسته مترصد فرصتي بود تا به هر صورت ممكن او را آزار دهد- كه البته در غالب موارد رابين يا اين فرصت را به او نمي داد و يا با بي اعتنايي كسل كننده اش از آن مي گذشت- كيميا كم كم عواقب عقب نشيني حمايتي رابين را با تعجب مي ديد. تك و توك پسراني كه پيش از اين به نحوي قصد آزار كيميا را داشتند، ولي از ترس رابين كنار كشيده بودند، اكنون با شجاعت تمام او را به انحاء مختلف آزار مي دادند و كيميا تازه مي فهميد آن روز كه الين به او گفت:، (( حمايت رابين از او نعمت بزرگي است))، چه مفهومي داشت. در اين ميان رفتار مايكل، بيش از همه عذابش مي داد و اين در حالي بود كه خوب مي دانست مايك كه يك دانشجوي آمريكائيست، از نزديكترين دوستان رابين است، با اين حال او صبورانه تحمل مي كرد. اما خيلي بيش از گذشته احساس تنهايي مي كرد و خيلي دلش مي خواست همزباني داشته باشد تا با او به زبان شيرين فارسي درد دل كند. اما هر بار كه جمله اي با رابين هم كلام مي شد، او با سرعت پاسخش را به فرانسه يا انگليسي مي داد و كيميا ناچار بود به شنيدن گاه گاه كلمات فارسي با لهجه ي افتضاح دكتر ژوستن دل خوش كند.
در يكي از روزهاي باراني نزديك سال نو كه بچه هاي دانشگاه در تدارك جشن سال نو در دانشكدههايشان مشغول بودند، كيميا بيش از هر روز ديگري احساس تنهايي مي كرد و دلش به هواي سفر به وطن در تعطيلات كريسمس پر ميكشيد، ولي با توجه به مدت كوتاه تعطيلات و هزينه رفت و برگشت، اين تصميم تقريباً غير معقول به نظر مي رسيد و او را مجبور مي كرد راه بهتري را انتخاب كند. شايد در آن شرايط بهترين كار ديدار با خانواده خونگرم توكلي بود.


هم صحبتي با هموطنان مسلماً مي توانست اندوه غربت را كاهش دهد. با اين فكر بلافاصله لباس پوشيد، چترش را برداشت و از اتاقش خارج شد. در بين راه روي پله ها الين را ديد كه چون هميشه خندان به سوي اتاقش مي رفت. با ديدن او ناچار لبخند زد. الين به سويش دويد و گفت:
- كجا كيميا؟
- مي رم به ديدن يكي از دوستان پدرم.
- آهان. همون آقايي كه روزهاي اول خونه شون مي رفتي؟
- بله، اسمش آقاي توكليه.
- پس مهموني چي ميشه؟
- برمي گردم عزيزم. نمي رم كه تا سال ديگه اونجا بمونم.
- باشه برگرد... آهان راستي كيميا تو ميدونستي مراسم جشن اينجا برقرار نميشه؟
كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:
- اينجا برقرار نمي شه؟
- نه، بچه ها يه جاي ديگه رو براي اين كار در نظر گرفتن. اونا دوست دارن راحت باشن.
كيميا كه قصد شركت در جشن را نداشت، بيتفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- مگه اينجا راحت نيستند؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
- خب نه كاملاً.
كيميا سري تكان داد و زمزمه كرد:
- خيلي خب، هر قبرستوني كه دلشون مي خواد جشن بگيرن.
الين كه باز هم با مشكل زبان مواجه شده بود، با خنده گفت:
- كيميا من بازم نفهميدم چي گفتي.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- گفتم پس كجا مي خوان جشن بگيرن؟
- يه جاي ديگه. گمون كنم يه ويلاي بزرگ.
كيميا با بي حوصلگي گفت:
- خيلي خوبه. موفق باشيد. من فعلاً عجله دارم.
- موفق باشيد؟ يعني تو نمي خواي بياي؟
كيميا كه هيچ حوصله بحث با الين را نداشت، دستپاچه پاسخ داد:
- من گفتم نميام؟
- نه، ولي طوري حرف زدي كه من فكر كردم...
- گرچه اين عيد، عيد من نيست، ولي باشه ميام.
الين نفس راحتي كشيد و گفت:
- خب حالا برو، ولي مطمئن باش من نمي ذارم تو نياي.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- باشه. گفتم كه ميام. فعلاً باي.
الين دستي تكان داد و با خنده گفت:
- باي.
و كيميا همچنان كه سر تكان مي داد از كنار او رد شد. اما هنوز چند گامي نرفته بود كه صداي گامهاي الين كه به حالت دو پشت سرش مي آمد ناچارش كرد بايستد.

ه پشت سر نگاه كرد و چون الين را ديد گفت:
- ديگ چي شده؟
الين كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
- تو ديديش؟
كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
- تو حالت خوبه؟ چه كسي رو بايد ديده باشم؟
- اونو ديگه.
- اونو ديگه، كيه؟
الين باز هم سكوت كرد و كيميا كه كم كم كلافه مي شد، با عصبانيت پرسيد:
- بالاخره مي گي يا نه؟ عجله دارم ها!
الين به جاي آن كه پاسخ سؤال كيميا را بدهد، گفت:
- تو كه ناراحت نمي شي؟ هان؟
- ديگه داري عصبانيم مي كني. اصلاً تو چي ميگي؟ از چي بايد ناراحت بشم؟

الين سر به زير انداخت و گفت:
- اون دختره رو ديگه.
كيميا كه كمي خيالش راحت شده بود، با خونسردي پرسيد:
- كدوم دختره؟
- همون كه تازگيها با رابين مياد و ميره.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- كدوم يكيشون؟ من رابين رو با چهره هاي مختلفي مي بينم... تو منظورت كدومه؟
الين به سرعت پاسخ داد:
- نه اين يكي فرق داره. پس تو نديديش، نه؟
پيش از آنكه منتظر پاسخ كيميا بماند دوباره گفت:
- خداي من! نمي دوني چيه! يه مانكنه، خيلي قشنگه، خيلي.
كيميا چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با عصبانيت پاسخ داد:
- خب اينا كه تو مي گي به من چه ربطي داره؟ اين پسره هر روز با يك نفر مياد، با يك نفر ديگه ميره، به من چه؟
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- هيچي، فقط مي خواستم بدوني. معذرت ميخوام اگه ناراحتت كردم. ولي... ولي كيميا اين يكي ديگه فرق داره... نمي دونم از كجا پيداش كرده، اما من در تمام عمرم دختري به اين زيبايي نديدم. بچه ها مي گن دختره سوئديه.
كيميا به آرامي سر تكان داد و بعد گفت:
- خواهش مي كنم ديگه در مورد رابين با من حرف نزن... خواهش مي كنم.
الين لبخندي زد و پاسخ داد:
- باشه عزيزم. هر طور كه تو بخواي ولي من هنوزم مطمئنم كه رابين تو رو دوست داره.
كيميا دستش را روي شانه الين فشرد و گفت:
- ازت ممنونم، ولي نوع دوست داشتن اون اصلاً به درد من نمي خوره. من يه دختر ايراني هستم كه اومدم فرانسه فقط درس بخونم بعدم برگردم به كشورم.
- آخه...
- ديگه آخه نداره... خدانگهدار.
و بعد بي آنكه منتظر پاسخ الين بماند، سالانه سالانه از راهرو خارج شد و به طرف منزل آقاي توكلي رفت.
هنوز به منزل او نرسيده بود كه باران شروع به باريدن و شيشه هاي ماشيني را كه او سوار بود خيس خيس كرد. وقتي از ماشين پياده شد، بلافاصله چترش را باز كرد تا از بارش تند باران در امان بماند. با عجله به سوي در خانه آقاي توكلي دويد و انگشتش را دو بار پياپي روي زنگ فشرد. چند لحظه اي مكث كرد و چون خبري نشد، دوباره زنگ زد، اما باز هم پاسخي نشنيد. اين بار به ناچار زنگ طبقه بالا را زد. لحظه اي بعد صدايي از آيفون برخاست. كيميا ضمن غذرخواهي از گوينده، سراغ آقاي توكلي را گرفت و زن پاسخ داد آقاي توكلي و همسرش براي ديدن پسرشان به تولوز رفته اند.
كيميا نااميدانه دستش را از روي زنگ انداخت و قدم زنان راه خوابگاه را در پيش گرفت. خيلي زود سوار ماشين ديگري شد تا زودتر به خوابگاه برسد، اما وقتي به كناره سن رسيد، بي اختيار از راننده خواست او را پياده مند. كنار رودخانه ايستاد و به نرده ها تكيه كرد و به رودخانه خيره ماند.


قطرات باران بر روي آب امواج كوچك و زيبايي مي آفريدند و موج دوار هر قطره با دايره هاي ديگر تداخلي تماشايي ايجاد مي كرد. و كيميا را به عمق دفتر خاطرات مدفون شده اش مي كشاند. به ياد روزهايي مي افتاد كه روي درياچه زيباي خزر، سنگ اندازي مي كردند و در كناره ي ساحل به دنبال هم مي دويدند، لحظه اي با خود انديشيد، (( راستي آن روزها خوشبخت بود؟)) اما براي خودش هم پاسخي نيافت. ياد روزهاي مجردي، خاطرات خوشش با مادر و ياد تمام اندوهي كه در دل نهفته داشت وجودش را به آشوب كشاند و بعد قطرات اشك، چشمانش را سوزاند. باز از آن كه پايش را به ديار غربت نهاده بود احساس پشيماني كرد. دلش مي خواست مادرش اينجا بود و او سر بر زانوهايش مي گذاشت و عاجزانه چون كودكي مي گريست. دلش به شدت هواي مادر را كرده بود. در همان لحظه تصميم گرفت با مادرش تماس بگيرد و به او بگويد دلتنگيش براي او به وسعت تمام قاره آسياست.
آهسته به راه افتاد و با خود انديشيد از روزي كه قدم به خاك فرانسه گذارده هر روز غصه اش بيشتر گشته و غم غربت سياهتر از غمهاي ديگر روحش را تيره ساخته بود. البته مسلماً خودش نخواسته بود در اين شهر زيبا، شاد و خوشبخت زندگي كند. او همه كس و همه چيز را از خود مي راند. دوستان و همكلاسهايش را، اساتيد دانشگاهش را و از همه مهمتر رابين را. با به ياد آوردن او ناگاه خاطره قايق سواري روي سن در ذهنش زنده شد و لبهايش را به لبخندي بي اختيار باز كرد. گرچه احساس خاصي نسبت به او نداشت، اما نميدانست چرا فكر كردن به اين پسرك لاابالي و بي حساب و كتاب، غصه هايش را كم مي كرد.
صداي ناگهاني پارس سگي او را از جا پراند. گرچه از روزي كه به پاريس آمده بود هميشه سگها را در نزديكي خود ديده بود، اما هنوز هم از آنها ميترسيدباز صداي پارس سگ به گوشش خورد ولي اين بار از فاصله اي كمتر. به عقب نگاه كرد و درست در چند قدمي خود سگ سفيد و بزرگي با خالهاي درشت سياه و قهوه اي و چهره اي كه بيشتر به گرگها شباهت داشت ايستاده بود و با چشمان براقش خيره خيره او را نگاه مي كرد. با ترس يك قدم به عقب برداشت.نه قدرت حركت داشت و نه مي دانست چه بايد بكند. باز به سگ خيره ماند. دلش مي خواست فرياد بكشد و از كسي كمك بخواهد.سگ درشت اندام يك قدمي را كه او به عقب رفته بود،با يك گام بلند تلافي كرد. كيميا احساس كرد زانوهايش شل شده و توان فرار ندارد.سگ آهسته آهسته جلو آمد و كيميا فكر كرد تمام پاريس را دويده تا فقط او را گاز بگيرد. وقتي كاملاً به كيميا نزديك شد، غرشي كرد كه قلب او در سينه فرو ريخت، اما در همان حال صداي سوتي بلند شد


پس از آن سگ در مقابل پاهاي كيميا زانو زد. كيميا با خوشحالي به سوي صاحب صدا نگاه كرد، ولي با ديدن چهره او از اينكه كنار رودخانه ايستاده بود پشيمان شد. در فاصله چند متري از او، رابين همراه دختر جواني ايستاده بود. كيميا با دقت به همراه رابين كه دستش را در بازوي او حلقه كرده بود نگاه كرد، اما نيمي از صورت او را كلاه باراني و شال گردنش پوشانده بود. رابين و همراهش چند گام نزديكتر شدند و رابين سگش را با نام (( هميلتون)) صدا كرد. سگ مطيعانه به سوي او برگشت و رابين با خوشرويي نوازشش كرد. بعد سرش را بالا آورد و چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و بعد با احترام سر خم كرد و گفت:
- روز بخير دوشيزه خانم.
دختر جوان نيز كه حالا كاملاً نزديك كيميا ايستاده بود، شالش را كمي پائين كشيد و سرش را بالا آورد، با حركت سر، كلاهش به عقب رفت و كيميا توانست صورت زيبا و ريز نقش او را ببيند. مسلماً اين عروسك زيبا همان دختري بود كه الين از او حرف مي زد. دهان ظريف دختر جوان تكان آرامي خورد و از ميان لبهاي خوشرنگش كلمه (( روز بخير)) با صدايي لطيف روان شد. بعد چشمان درشت و سبزش را به كيميا دوخت و نگاه پر عشه اش را سخاوتمندانه نثار او كرد. كيميا نگاهي به بيني ظريف و سر بالاي او كه از شدت سرما سرخ شده بود و چهرا اش را بامزه تر كرده بود كرد و گفت:
- روز بخير!
رابين با دست به كيميا اشاره كرد و گفت:
- همكلاسي بسيار محترم بنده دوشيزه خانم كيميا.
و بعد نيمرخش را به سوي دختر جوان گرداند و دوباره گفت:
- دوست خوب من... اريكا.
كيميا با بي تفاوتي پاسخ داد:
- دوست خيلي زيبايي داريد بهتون تبريك ميگويم.
- اريكا يه دختر سوئدي انگليسي الاصله. اريكا كيميا ايرانيه.
اريكا چنان چيني به پيشاني انداخت كه كيميا مطمن شد او هرگز در تمام عمرش حتي يك بار هم نام ايران را نشنيده. چند لحظه به سكوت گذشت. سپس كيميا گفت:
- خب ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.
دختر جوان لبخندي مسحور كننده زد. رابين چند لحظه اي اين پا و آن پا كرد. شايد دلش نميخواست به اين زودي ملاقاتش با كيميا پايان يابد و كيميا فكر كرد او به زمان بيشتري احتياج دارد تا دوست جديدش را به رخ او بكشد، به همين علت به سرعت به راه افتاد. اما در همان حال صداي رابين را شنيد كه سگش را صدا مي كرد و چند لحظه بعد دوباره سگ جلوي پايش ظاهر شد و با عصبانيت خرناسه كشيد. كيميا به ناچار باز متوقف شد و نگاه استمداد كننده اش را به رابين دوخت. رابين چند قدم پيش آمد و وقتي مقابل كيميا قرار گرفت، لبخند زنان گفت:
- نمي دونم چرا دست بردار نيست؟... مثل صاحبش احمقه.


كيميا كه مطمئن بود رفتار سگ به دستور رابين است بي حوصله پاسخ داد:
- لطف كنيد سگتون رو صدا كنيد من عجله دارم... اصلاً مگه نمي دونين بيرون آوردن سگ بدون قلاده غير قانونيه آقا؟
رابين خنده ي بلندي كرد و جواب داد:
- خب مي توني ازم شكايت كني.
كيميا اين بار به فارسي گفت:
- لوس نشو من عجله دارم.
رابين لبخندي زد و به فرانسه پاسخ داد:
- به من ربطي نداره. بهش بگين بره كنار.
كيميا اين بار با لحني آرام تر و به فرانسه گفت:
- من بايد با خونمون تماس بگيرم.
رابين بي آنكه به او نگاه كند رو به سگش كرد و گفت:
- نشنيدي هميلتون؟ خانم بايد با منزل پدرشون تماس بگيرن.
سگ پارسي كرد. رابين دستش را در جيب باراني فرو برد و گوشي تلفن همراهش را بيرون كشيد و گفت:
- هميلتون مي گه از همين جا تماس بگيرين.
كيميا كمي به طرف سگ خم شد و گفت:
- خب ظاهراً اين اسم پر آب و تاب به عقل و شعورت مي خوره.
سگ پوزه اش را پايين آورد و با صدايي آرام پاسخ كيميارا داد. رابين دوباره گوشي را به طرف كيميا گرفت و در حالي كه به اريكا نگاه مي كرد گفت:
- يه كار ضروري... مي فهمي كه؟
اريكا لبخندي زد و پاسخ داد:
- مشكلي نيست، منتظر مي مونم.
كيميا با تعجب نگاهي به رابين و بعد به اريكا انداخت و در حالي كه پيشنهاد رابين را رد مي كرد، گفت:
- شما مي تونيد بريد، من با اين تلفن تماس نميگيرم.
- چرا؟ مي ترسي ورشكست بشم؟
- نه فقط نمي خوام مزاحم بشم.
رابين دوباره گوشي را به سوي كيميا گرفت و گفت:
- بگير.
كيميا ناراضي و بيشتر به8 آن خاطر كه بحثشان در حضور اريكا بالا نگيرد، گوشي را از دست رابين گرفت و شروع به شماره گيري كرد. رابين لبخند رضايتمندي زد و يك قدم به عقب رفت، كنار اريكا ايستاد و هر دو به سوي رودخانه چرخيدند. چند لحظه بعد كيميا گوشي را به طرف رابين گرفت و گفت:
- ظاهراً اشغاله.
رابين نگاه پر معنايي به او كرد و بي آنكه حرفي بزند گوشي را گرفت و شروع به شماره گيري كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد ولي چند لحظه بعد در كمال حيرت متوجه شد كه رابين با زبان فارسي شروع به صحبت كرد:
- متشكرم شما خوب هستيد.
- ...
- بله، بله ايشون كم لطفند.
- ...
- منم خوشحال شدم ايشون رو ديدم.
- ...
- من كه... بله كيميا خانم رو ديدم داشتن ميرفتن به شما تلفن كنن، براي همين مزاحم شدم. دختر خانمتون مي خوان صحبت كنن.
كيميا مطمئن بود اين هم يكي از شوخيهاي بيمزه رابين است، چرا كه او حتي شماره منزلشان را هم نداشت. بنابراين وقتي رابين گوشي را مقابل او گرفت، در گرفتن آن مردد بود. با اين حال با نارضايتي گوشي را گرفت و گفت:
- الو...

ناگهان صداي پدر را از آن سوي خط شنيد:
- سلام دخترم. چقدر خوب كردي زنگ زدي. دلمون برات خيلي تنگ شده بود.
كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و پاسخ پدر را داد. در تمام طول مدت صحبت كيميا با خانواده اش، رابين با اريكا گرم گفتگو بود. گرچه كيميا سعي مي كرد صحبتهايش را خلاصه كند، اما سر صحبت مادر باز شده بود و بسرعت براي كيميا توضيح مي داد كه پريسا همكلاسي و دوست قديمي اش با يك پسر مصري ازدواج كرده كه در حال تحصيل در فرانسه است و بعد آدرسي را كه از پريسا گرفته بود، براي كيميا تكرار كرد و از او خواست تا به ديدن فؤاد برود. كيميا ضمن آنكه به مادر قول مساعد ميداد خداحافظي كرد. وقتي ارتباط قطع شد با چند گام بلند خود را به نزديكي رابين رساند و گفت:
- ببخشيد...
رابين به سوي كيميا برگشت و او را ديد. اريكا خود را چنان به رابين چسبانده بود كه به نظر مي رسيد انساني با دو سر در مقابل او قرار گرفته است. با اين فكر لبخندي زد . گفت:
- بفرمائين. ببخشيد كه طول كشيد.
رابين زهر خندي زد و پاسخ داد:
- به نظر من و اريكا به اندازه چشم بر هم زدن بود.
- خب به شما زيادي خوش مي گذره... در هر حال ممنونم.
رابين دستش را براي گرفتن گوشي پيش برد كه كيميا پرسيد:
- نگفتي شماره خونه ما رو چطور مي دونستي؟
رابين خنده اي كرد و گفت:
- خب شما قبل از من شماره رو گرفته بودي. من از حافظه ي گوشي استفاده كردم.
كيميا كه خود خوب مي دانست اصلاً شماره اي با گوشي رابين نگرفته به زحمت لبخندي زد و گفت:
- آه! بله حق با شماست.
رابين چند لحظه اي نگاه نافذش را به كيميا دوخت و بعد گفت:
- روز بخير دوشيزه خانم.
و با همراهش از كنار او گذشت. و اين در حالي بود كه هميلتون همچنان خيره خيره به كيميا نگاه ميكرد. كيميا با عصبانيت دستش را در هوا تكان داد و گفت:
- تو ديگه چي مي گي؟ برو ديگه... دلم نميخواست با تلفن صاحبت تماس بگيرم. فضولي؟
هميلتون در حالي كه به چشمان كيميا زل زده بود پارسي كرد و بعد به دنبال رابين دويد. كيميا زير لب غريد:
- مثل صاحبش پرروئه.
و بعد خلاف جهت آن دو حركت كرد چند گام كه پيش رفت براي لحظه اي به عقب برگشت و متأسفانه اين دقيقاً همان زماني بود كه رابين هم پشت سرش را نگاه مي كرد. چند لحظه اي از همان فاصله دور نگاهشان به يكديگر خيره ماند بعد رابين فرياد زد:
- گوش كن شرقي وحشي! بعضي از شماره ها ارزش حفظ كردن رو دارن.
لهجه ي زيباي فارسي رابين در گوش كيميا پيچيد و بر گوش دلش نشست

صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد

صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت:
- مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم.
لبهايش به خنده باز شد و گفت:
- بفرمائيد سركار خانم. در بازه.
مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت:
- بدجنس مي خواستي در رو وا نكني.
- نه به جون مامان. راستش اول اصلاً صداي در رو نشنيدم.
- كجا سير مي كردي خانم؟
- خودمم نمي دونم... مادر يه جورايي گره خوردم.
مادر لبخند معنا داري زد و گفت:
- خب شايد اگه اوني رو كه از اون سر دنيا پاشده اومده اينجا تو رو ببينه بپذيري يه جورايي گره هات واشه.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و زير لب غريد:
- آخه چرا حالا؟
مادر با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- چيزي گفتي؟
- نه مادر ج.ن. لبام بيخودي تكون خورد.
- آره جون خودت. بچه گول مي زني؟
كيميا حنده بلندي سر داد و مادر دوباره گفت:
- حالا بيا چائيت رو بخور تا سرد نشده.
كيميا رو به روي مادر نشست و در حالي كه فنجانش را بر مي داشت گفت:
- چي از جون من مي خواي مامان؟... مي خواي زير زبون منو بكشي؟
- تو زير زبون درازت انقدر حرف قايم كردي كه به اين سادگي آدم به نتيجه نمي رسه.
كيميا حبه قند كوچكي در دهانش گذاشت و در حالي كه چايش را مزه مزه مي كرد با خنده گفت:
- مامان كوتاه بيا.
- تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟
- فكر مادر جون، فكر.
- به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟
- به هيچي.
- هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟
كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت:
- خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم.
كيميا به كه زحمت سرفه اش را مهار مي كرد پرسيد:
- چشم كردي؟
- آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن.
كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد:
- شما امشب خواب نداري؟
- تو چي؟
- من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم.
مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت:
- تو كه راست مي گي.
كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت:
- نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد.
- مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده.
 


خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟
- مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟
- نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟
كيميا كه تحت تأثير حرفهاي مادر قرار گرفته بود، بي آنكه پاسخي دهد خود را در آغوش مادر انداخت و با صداي بلند شروع به گريه كرد. مادر دستي روي موهاي سياهش كشيد و گفت:
- گريه كن عزيزم. بذار سبك بشي.
كيميا چند دقيقه اي در آغوش مادر گريه كرد. بعد سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان مادر نگاه كرد و گفت:
- كاش مي تونستم يه جوري اين همه محبت شما رو جبران كنم.
- مي توني عزيزم، مي توني.
- چطوري؟ جونم رو بدم كافيه.
- جونت مال خودت و هميشه سلامت عزيز دلم. تو اگه شادي منو مي خواي اين همه خودت رو اذيت نكن. اين يه خواستگاري ساده ست. خواستي مي گي آره، نخواستي مي گي نه.
كيميا مستقيماً به چشمان مادر نگاه كرد و بعد گفت:
- كاش اينطوري بود كه شما مي گيد، ولي خودتون بهتر مي دونيد كه قضيه به اين سادگي هم نيست. من دارم لاي اين منگنه له مي شم.
- مگه من مي ذارم؟ يه بار گذاشتم پشيمونم. اين بار ديگه نه. دختر من، اون كاري رو مي كنه كه دلش مي خواد.
كيميا سرش را پايين انداخت و قدر شناسانه گفت:
- متشكر مادر، به خاطر همه چيز.
مادر به طرف ميز برگشت. سيني فنجانهاي خالي را برداشت و گفت:
- خيلي خب عزيزم، مي دونم كه ترجيح مي دي تنها باشي، ولي راستش دلم طاقت نياورد گفتم يه سري بهت بزنم. حالا من مي رم تا تو فكرات رو بكني، ولي خيلي به خودت فشار نيار حالا حالا ها وقت داري. به نظر من اگه استراحت كني بهتره، تو خيلي فرصت داري.
كيميا لبخندي زد و از مادر تشكر كرد. و وقتي او را تا دم در مشايعت مي كرد گفت:
- شما هيچ مي دوني كه من بهترين مادر دنيا رو دارم؟
مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت:
- زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن.
كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت.
 



ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد:
- شما كيميا خانم هستيد؟
لبخند كيميا عميق تر شد و گفت:
- با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟
- عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم.
- خيلي كه معطل نشديد؟
- نه، زياد نه... خب اگه دوست داشته باشيد مي تونيم كمي با هم قدم بزنيم و بيشتر صحبت كنيم.
كيميا با خرسندي سري تكان داد و گفت:
- كاملاً موافقم.
و بعد به همراه فؤاد به راه افتاد. فؤاد 28 ساله بود. متولد قاهره و مسلماني روشنفكر و آن طور كه خودش مي گفت پريسا را براي اولين بار در امارات ديده بود. آن هم در يك سفر سياحتي. او در رشته اقتصاد و در سال سوم درس مي خواند و قرار بود بعد از اتمام تحصيلاتش به ايران برود. آنها ساعتها با هم قدم زدند و صحبت كردند. فؤاد كيميا را به صرف قهوه اي دعوت كرد و پس از آن او را به خوابگاه رساند و برگشت. زيرا خودش همراه دوستانش در يك آپارتمان استيجاري زندگي ميكردند.
وقتي وارد ساختمان خوابگاه شد طبق معمول اولين كسي را كه ديد الين بود كه مسلماً قصد خروج داشت. كيميا لبخندي زد و گفت:
- كجا عازميد خانم؟
- با ديويد شام ميريم بيرون.
- خوبه، خوش بگذره. پس من مزاحمت نميشم.
اما همين كه كيميا قصد رفتن كرد الين با خنده گفت:
- خبراي تازه اي به دستم رسيده.
- از كدوم خبر گذاري؟
- از يه خبرگذاري خيلي معتبر.
- راجع به كدوم بيچاره هست؟
- راجع به خودت.
- من؟!
- آره شنيدم با آدماي پر رنگ مي گردي.
- چي؟
- هيچي، گفتم شنيدم با آدماي پر رنگ ميگردي.
- اين چرنديات چيه كه مي گي؟
- ببين من امروز بعد از ظهر دنبالت مي گشتم، از رابين سراغت رو گرفتم گفت با يه پسر پر رنگ رفتي هواخوري.
كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت:
 



- آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟
- اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي.
- خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو.
الين دهانش را كج كرد و گت:
- خيلي خب رفتم
بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت:
- راستي تو نمياي.
- نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم.
- باور كن ما خوشحال مي شيم.
- مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه.
الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت:
- تو چرا وايستادي؟!
- چون مي دونستم بر ميگردي، نمي خواستم دنبالم بدويي.
الين خنديد و گفت:
- تو واقعاً باهوشي.
- مرسي. حالا چي مي خواي بگي؟
- ... اوم...
- دختر! ديويد رفت، زود باش.
- مي خواستم بگم رابين بدجوري اسير اين دختره شده.
- خب به من چه ربطي داره؟
- اين روزها همش با هم اند.
- خب به تو چه ربطي داره؟
- فكر مي كني رابين بهش قول ازدواج داده؟
كيميا لحظه اي سكوت كرد و الين گفت:
- لابد الان ميگي به ما چه ربطي داره؟
- دقيقاً.
- كيميا، تو واقعاً مي خواي بذاري اين دختره ي مسخره رابين رو از چنگت درآره؟
كيميا پوزخندي زد و گفت:
- مگه رابين تو چنگ من بوده كه اون بخواد از چنگم در بياره؟
- نه، ولي هر چي اون دختره به رابين نزديكتر بشه رابين از تو دورتر مي شه.
- خب بشه.
الين كه از بي تفاوتي بيش از اندازه كيميا تعجب كرده بود گفت:
- گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم.
- خب حالا كه گفتي مي توني بري.
الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت:
- اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل.
با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت:
- قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه.حالا ديگه برو.
الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بيهيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد.

هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند


آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند.
- صبر كنيد مادموازل.

ايستاد و به عقب برگشت و رابين را در چند قدمي خود ديد.
- عصر بخير.
- عصر بخير، با من كاري داشتي؟
- مي دوني امروز يه نفر اومده بود دنبالت. من فكر كردم رفتي، گفتم رفته.
- كي؟
- فكر كنم آلن دلن يا شايدم پسرش.
- آلن دلن با من چيكار داشت؟
- من چه مي دونم! شايد مي خواست بهت پيشنهاد بازي تو يكي از فيلمهاش رو بده.
- من وقت براي شوخيهاي بي مزه ي شما ندارم. چه كسي با من كار داشت؟
رابين خونسردانه شانه بالا انداخت و گفت:
- مي دوني دوشيزه خانم، تو حسابي منو تو دردسر انداختي. آخه محض رضاي خدا انگشت رو كسي مي ذاشتي كه من بيچاره از پس رقابت باهاش بربيا... ببينم اين پسره رو كره مريخ سفارش دادي؟
كيميا كه ديگر كلافه شده بود با عصبانيت گفت:
- راجع به كي حرف مي زني؟
- بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت.
- آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟
- از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه.
- خيلي خب مرسي.

رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت:
- صبر كن.
- ديگه چيه؟
- مي خواي برسونمت؟ دير وقته.
- نه، نيازي نيست دلم نمي خواد كسي منو توي ماشين تو ببينه.

رابين ناگهان بر آشفت و گفت:
- مگه ماشين من چه ايرادي داره؟
- اين ديگه به خودم مربوطه... گفتم مي خوام تنها برم.
- ولي من نمي خوام بذارم.

كيميا يك گام به طرف رابين برداشت و با لحني تهديد آميز گفت:
- اگه فقط يك قدم ديگه پشت سر من بياي مجبور مي شم پليس رو خبر كنم.

رابين چند لحظه اي ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
- خيلي خب اين آخرين پيشنهادي بود كه بهت كردم. تو خيال كردي چي هستي؟ تو هم يه زني مثل همه زنهاي ديگه، فقط بد اخلاق تر از بقيه. من مثل تو زياد ديدم، زياد دارم و زياد هم دور و برمه.
- اگه اينطوره چرا دست از سر من بر نمي داري؟
رابين پوزخندي زد و گفت:
- دست من اگر هم بود فقط براي يك هفته رو سر تو مي موند.

چشمان سياه رنگ كيميا از برق خشم جلا بخشيد و با عصبانيت گفت:
- تو خيلي هرزه و پستي.


- گوش كن دختر شرقي من از اين پارسائيهاي شرقي زياد ديدم. دختراي ژاپني، دختراي هندي، دختراي عرب و حتي دختراي ايراني. بهت قول مي دم اين ادا اطوارها حتي يك سال هم دووم نياره.
- اين به خودم ربط داره آقا.
- باشه، هر كاري دلت مي خواد بكن. ولي فقط يه جمله به من بگو... اون پسره... گفتي اسمش چي بود؟... آهان فؤاد چه امتيازي نسبت به من داره كه براي اولين بار اونو انتخاب كردي؟
كيميا با عصبانيت فرياد كشيد:
- اون پسر، شوهر دوست منه و هيچ ارتباطي بين ما وجود نداره.

رابين باز همان پوزخند مسخره را زد و گفت:
- حتماً انتظار داري باور كنم؟ تو داري مي ري خوابگاه يا آپارتمان اون پسره؟
- به تو هيچ ربطي نداره. برو گمشو.

و بعد شروع به دويدن كرد در حالي كه صداي رابين را مي شنيد كه فرياد مي كشيد:
- خوش بگذره خانم.

بغضش تركيد و همچنان كه مي دويد به شدت به گريه افتاد. به پيچ خيابان كه رسيد احساس كرد ديگر نمي توتند ادامه دهد، به ديوار تكيه داد و در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد سعي كرد گريه اش را مهار كند. هنوز نفسش كاملاً بالا نيامده بود كه صداي پاي چند نفر در كوچه پيچيد. فوراً اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد ظاهرش را عادي كند، اما درست در همان لحظه كه مي خواست صاف بايستد چشمش به صورت كريه مايكل افتاد كه با آن چشمان دريده خيره خيره نگاهش ميكرد. فوراً به راه افتاد. مايكل دنبالش دويد و گفت:
- صبر كن خانم كوچولو. مشكلي پيش اومده؟
كيميا بي آنكه بايستد پاسخ داد:
- نه، لطفاً تنهام بذار.

اما مايكل با سماجت او را تعقيب كرد و دوباره گفت:
- گوش كن عروسك قشنگ من مي تونم آرومتكنم، البته با راههاي مخصوص خودم.

كيميا بي آنكه نگاهش كند پاسخ داد:
- ازت متنفرم.

مايكل با يك حركت ناگهاني بازويش را كشيد و او را به سمت خود برگرداند و در حالي كه فشار دستش تا استخوان بازوي كيميا پيش رفته بود با خنده اي چندش آور گفت:
- ببينم از اين كه رابين ولت كرده و رفته سراغ اون مانكن خوش اندام سوئدي عصباني هستي؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد بازويش را از دست مايكل بيرون بكشد، با عصبانيت گفت:
- به تو هيچ ارتباطي نداره.
- گوش كن كوچولو، من به اندازه رابين براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام حوصله ندارم، پس بهتره منو عصباني نكني وگرنه بد مي بيني.

كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت:
- بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم.

بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست.

سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد.

وقتي از كليسا خارج شد احساس سبكي خاصي مي كرد. گويا بار سنگيني را از روي دوشش ميكشيد، به مسيح سپرده بود و حالا احساس راحتي مي كرد. چقدر كليسا و مسجد به هم نزديك بودند و اين چيزي بود كه هرگز پيش از اين كيميا آن را احساس نكرده بود. از كليسا يكراست به باغ بزرگ لوكزامبورگ رفت كه در آن سرما و هواي باراني از هر وقت ديگري خالي تر مي نمود. آرامش پارك آرامشي خاص به وجودش بخشيد ساعتي روي يك نيمكت با آسودگي نشست


چون با تاريك شدن هوا از درجه حرارت آن هم به شدت كاسته شده بود ناچار پارك را ترك كرد و به خوابگاه برگشت.

وقتي در اتاق لباسهايش را عوض مي كرد صداي در، در گوشش پيچيد به سرعت لباس پوشيد و در را باز كرد پشت در الين ايستاده بود، تنها كسي كه گاه گاه كيميا انتظارش را مي كشيد. به محض ديدن كيميا با لهجه اي بسيار مضحك و به زحمت به زبان فارسي گفت:
- سل لام.

كيميا با تلاش بسيار جلوي خنده اش را گرفت و پاسخ داد:
- سلام.

الين باز با همان فرانسه افتضاحش گفت:
- درست گفتم؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- البته. عالي بود. از كجا ياد گرفتي؟
- رابين يادم داد و گفت هر وقت مي خواي لبخند كيميا رو ببيني بهش بگو، سل لام.

كيميا باز خنديد و كنجكاوانه و ناگهاني پرسيد:
- مگه رابين برگشته؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و گفت:
- الان كه نگفت، قبلاً گفته بود.

كيميا نااميدانه سر تكان داد و گفت:
- اوهوم، فهميدم.

الين باز خنديد و خونسردانه گفت:
- چرا برگشته.

كيميا كه در عالم خود سير مي كرد با تعجب گفت:
- كي برگشته؟
الين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- همون كه سراغشو گرفتي.
- رابين؟!
- آره ديگه/

كيميا بي اختيار لبخندي زد و الين با شيطنت گفت:
- يادم باشه به رابين بگم غير از اون كلمه اي كه يادم داده يك كلمه ديگه هم لبخند روي لبهاي كيميا مي ياره.

كيميا پرسشگرانه به الين نگاه كرد و لين گفت:
- رابين.

كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- تو خودت هم مي دوني كه اين واقعيت نداره.

الين شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد:
- راستش خيلي هم مطمئن نيستم... به هر حال من نيومدم اينجا كه با تو بحث كنم. اومدم بپرسم اول اين كه كجا رفته بودي؟ دوم اين كه چرا اينقدر دير اومدي؟ و سوم اينكه شام خوردي يا نه؟ و چهارم اينكه اگر شام نخوردي من يه شام دو نفره آماده كردم بيا به اتاق من.

كيميا لبخندي صميمانه زد و گفت:
- اول اين كه تو دوست خيلي خوبي هستي. دوم اين كه چون حال ندارم به همه ي سؤالات جواب بدم، فقط به آخري جواب مي دم. دعوتت رو ميپذيرم.

الين با رضايت لبخندي زد و گفت:
- پس بزن بريم.

كيميا در اتاقش را بست و همراه الين به راه افتاد. به محض ورود نگاهي به دور و برش كرد و به الين گفت:
- تو واقعاً دختر نامرتبي هستي. تو اين اتاق چه خبره؟
الين لبخندي زد و پاسخ داد:
- باور كن كه منم اگه مثل تو حوصله داشتم كه تو يه اتاق تك و تنها بشينم، حتماً مرتبش مي كدم. ولي راستش من اصلاً حوصله ي تو اتاق حبس شدن رو ندارم.

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- حالا تو مطمئني تو اين هرج و مرج مي شه ميز شام رو پيدا كرد؟


بعد شروع به جمع كردن لباسهاي الين از گوشه و كنار اتاق كرد. الين با ديدن اين صحنه به سرعت به سويش آمد و گفت:
- باور كن تو رو نياوردم اينجا اتاقم رو مرتبب كني. بگير بشين شام آماده استهيچ عيبي نداره تا تو ميز رو بچيني من يه كم اينجاها رو جمع مي كنم.

الين در حال چيدن ميز رو به كيميا كرد و گفت:
- مي دوني كيميا، رابين هميشه مي گه زنهاي شرقي منظم ترين زنهاي دنيان و مردهاشون برعكس.

كيميا كه از تعبير رابين به خنده افتاده بود با سر تأئيد كرد و توضيح داد:
- نه، باور كن مردها هم نامرتب نيستند، مگه اين كه زن داشته باشند. در اون صورتت همه كارهاشون رو براي زنهاشون مي ذارند.

الين چند لحظه اي دست از كار كشيد خيره خيره به كيميا نگاه كرد و گفت:
- ولي اين خيلي خودخواهيه... زنها چه كار ميكنند؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- هيچي، با علاقه وافر كارهاي شوهرشون رو انجام مي دن.

الين ناباورانه شانه بالا انداخت و بعد گفت:
- ديگه بسه، بيا غذا حاضره.

كيميا به طرف ميز آمد و تشكر كنان نشست. نگاهي به ميز غذاي ساده ي الين كرد و قطعه اي نان از توي سبد برداشت. الين خنده اي كرد و گفت:
- معذرت مي خوام كيميا، من واقعاً حوصله ي تو رو در چيدن ميز ندارم.
- همينطوري هم خيلي خوبه.
- پس شروع كن.

وقتي هر دو شروع مشغول شدند الين آهسته گفت:
- يه خواهشي بكنم رد نمي كني؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- تا خواهشت چي باشه؟
الين حالت بچه هاي لوس را به خود گرفت و گفت:
- مياي بعد از شام يه كم قدم بزنيم؟
كيميا نگاهي عميق به او كرد ولي نتوانست منظورش را بفهمد بنابراين پرسيد:
- براي چي قدم بزنيم؟
- ببين آسمون حسابي صاف شده. هوا جون مي ده براي قدم زدن.
- تو اين سرما؟
- خب آره، مهم اينه كه بارون نمياد.
- خب كجا بريم؟
- بريم شانزليزه قهوه بخوريم. قبوله؟
- گنج پيدا كردي؟
- كييميا خواهش مي كنم.
- خيلي خب، باشه مي ريم.

الين با ناباوري به كيميا نگاه كرد و گفت:
- واقعاً مي ريم؟
- خب آره.
- خيلي خوب شد. مرسي.

توجه به تصميمي كه گرفته بودند ناچار شدند غذايشان را كمي زودتر از حد معمول صرف كنند و پس از شام، كيميا بلافاصله براي پوشيدن لباس به اتاق خود رفت. هنوز كاملاً آماده نشده بود كه اين به سراغش آمد كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- خيلي زرنگ شدي. خبريه؟
- نه چه خبري؟ فقط گفتم يه كم زودتر بريم بهتره.
كيميا با سرعت لباس پوشيد و همراه الين به رااه افتاد. به خواست الين خيلي زود ببا تاكسي خود را به خيابان شانزه ليزه رساندند.

خيابان ناآرام و هميشه بيدار پاريس يكي از همان شبهاي زيباي هميشگي خود را در پرتو نور چراغهاي رنگارنگ رستورانها مي گذراند و مردم بي توجه به سرماي هوا و با استفاده از يك شب مهتابي ميزهاي خارج از رستورانها را اشغال كرده بودند. كيميا نگاهي به الين كرد و گفت:
- خب حالا كجا بريم؟
الين لبخندي زد و گفت:
- دنبالم بيا خانم.

كيميا با خنده پاسخ داد:
- رستوراني رو انتخاب كن كه از پس صورت حسابش بربيايم.

الين لبخندي زد و پاسخ داد:
- غصه نخور. فكر اونجاشم كردم.

كيميا شانه بالا انداخت و گفت:
- خيلي خب ببينم چي كار مي كني.

چند لحظه بعد الين يكي از مجلل ترين رستورانها را انتخاب كرد و كيميا را به دنبال خود به داخل كشيد. كيميا نگاهي به دور و برش كرد و گفت:
- نخير. مثل اينكه راستي راستي گنج پيدا كردي.

الين خنده اي كرد و روي يك ميز چهار نفره در نقطهاي خلوتتر از رستوران نشست. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
- مگه كارت رزرو رو روي ميز نمي بيني؟
الين با آرنج به پهلوي كيميا زد و گفت:
- اي بابا حالا فرض كن براي ما رزرو شده.

و بعد كارت رزرو را از روي ميز برداشت. كيميا كه از كار الين هم تعجب كرده بود و هم خنده اش گرفته بود تنها سر تكان داد. چند لحظه بعد گارسون بسيار مرتبي سر ميزشان آمد و بعد از آن كه اسم الين را بر زبان راند منوي رستوران را در اختيار آنها گذاشت. كيميا با تعجب نگاهي به الين كرد و گفت:
- خيلي مشهور شدي!

الين با شيطنت سر تكان داد و گفت:
- سفارش بده ديگه.

كيميا بي آنكه نگاهي به ليست بيندازد گفت:
- مثل هميشه، يه قهوه.
- و لابد اسپرسو؟
- خودت كه مي دوني ديگه چرا مي پرسي؟
الين سري تكان داد و پاسخ داد:
- لااقل آب معدني بخور. اين كه ديگه اشكالي نداره يا ليمونات.

كيميا خنده اي كرد و گفت:
- نه متشكرم همون كه گفتم كافيه.
- من قول مي دم اگه تو از مشروبات الكلي هم استفاده كني، من به هيچ كس نگم.

كيميا خنده بلندي كرد و گفت:
- از رازداريت متشكرم. ولي من همون قهوه رو ترجيح مي دم.

الين براي خود هم سفارشاتي داد و گارسون چند لحظه بعد با سيني سفارشات برگشت. كيميا در حالي كه قهوه اش را شيرين مي كرد، احساس كرد الين منتظر كسي است و گاه گاه به اطراف سرك مي كشد براي همين پرسيد:
- تو منتظر كسي هستي؟
الين كمي دستپاچه شده بود و پاسخ داد:
- تو چرا اينطور فكر كردي؟
- همينطوري، فقط به نظرم رسيد.

الين با آسودگي خود را روي صندلي ولو كرد و در حالي كه گيلاسش را پر مي كرد به كيميا لبخند زد. چند لحظه بعد با صداي تقريباً بلندي گفت:
- هي كيميا اونجا رو نگاه كن.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : elahesharghi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه gzdzu چیست?