رمان الهه شرقی 5 - اینفو
طالع بینی

رمان الهه شرقی 5


او پشت سر هم با جملات پياپي و يا سؤالات درهم و جسته و گريخته با كيميا صحبت مي كرد ولي كيميا با جوابهاي سر بالا، چنان وانمود مي كرد كه قصد دارد هرچه زودتر رابين را از سر باز كند. بالاخره رابين كه از پاسخهاي كيميا كسل شده بود اندوهناك نگاهش كرد و آهسته پرسيد:
- تو از ديدن من خوشحال نشدي، نه؟
كيميا با همان حالت بي تفاوتي هميشگي شانههايش را بالا انداخت و گفت:
- اگه بگن نه، ناراحت مي شي؟
رابين چند لحظه اي سكوت كرد و بعد پاسخ داد:
- نه.
كيميا سري تكان داد و در جواب گفت:
- اميدوار بودم چند روز ديگه از شرت راحت باشيم.
رابين به چهره كيميا زل زد لحظه اي در سكوت گذشت، بالاخره او سكوت را شكست و گفت:
- ولي من از ديدن تو خوشحالم و همين كافيه.
كيميا باز شانه بالا انداخت و قصد رفتن كرد. رابين مقابلش دويد و گفت:
- مي تونم برسونمت هوا خيلي سرده.
كيميا نگاهش كرد و با سردي پاسخ داد:
- تو بهتره كه همسفرهاي مسافرتت به سوئيس رو برسوني. از جلوي من برو كنار هم كار دارم هم عجله.
رابين بي تفاوت به طعنه كيميا پاسخ داد:
- همه مردم اينجا عجله دارند تو هم مثل فرانسويها شدي، هميشه عجله داري؟
كيميا كه از سماجت رابين تعجب كرده بود گفت:
- تو چرا اينقدر سمج شدي؟
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- تو از چي من اينقدر بيزاري؟ چي تو وجود منه كه تو رو اينقدر از من گريزون كرده؟
كيميا لحظه اي در جاي خود ايستاد. حالت نگاه رابين به دلش آتش مي زد و مسلماً او از همين آتش بيزار بود. اين آتش آبي كه وجود سردش را پر از حرارت مي كرد.
رابين باز مصرانه پرسيد:
- چرا از من بدت مياد؟
كيميا به زحمت بر افكارش مسلط شد و پاسخ داد:
- من اصلاً تو رو به حساب نمي يارم كه بخواد ازت بدم بياد يا خوشم بياد.
رابين دستي به موهايش كشيد و در حالي كه همراه كيميا روي برفها قدم برميداشت گفت:
- آخه چرا؟
كيميا نگاهش كرد و پوزخندي زد و پاسخ داد:
- نمي دونم تو كي مي خواي بفهمي كه بايد دست از سر من برداري. من شكار تو نمي شم. اينو بهت قول مي دم.
رابين راه را بر كيميا سد كرد. كيميا به ناچار ايستاد و براي ديدن چهره رابين سرش را بالا گرفت رابين خيلي جدي نگاهش كرد و گفت:
- گوش كن كيميا، من اينو مدتها قبل فهميدم. حالا هم اصلاً قصد صيد تو رو ندارم.
- مي دونم تو مثل من زياد داري اينو قبلاً هم بهم گفتي.
- مثل تو نه- مثل تو ندارم- بهت گفته بودم تنها زني هستي كه تو تمام زندگيم براش احترام قائل بودم مادرم بود و بعد از مادرم تو.
- اينو كه گفته بودي. ولي وجه تشابه من و مادرت رو نگفته بودي.
لحظاتي در سكوت گذشت


رابين اين بار با حالتي كه هرگز پيش از اين كيميا از او نديده بود پاسخ داد:
- مادرم پاكترين زن روي زمين بود يك قديسه واقعي و شايد همين باعث شده كه پدرم بعد از پانزده سال كه از مرگ اون مي گذره هنوز نتونسته براي خودش همسري اختيار كنه.
كيميا سري تكان داد و سكوت كرد و رابين دوباره گفت:
- پاكي تو و اخلاق عجيب تو منو بيش از هر چيز ديگه اي به ياد پاكدامني مادرم مي اندازه.
كيميا باز چهره بي تفاوت و سردي به خود گرفت و پاسخ داد:
- من مادر تو نيستم پسر كوچولو. حالام از سر راه من برو كنار.
رابين كه احساسش به شدت سركوب شده بود با حالتي عصبي خود را از سر راه كيميا كنار كشيد و گفت:
- دوست داري ازت متنفر باشم، نه؟
كيميا كه حالا چند قدمي از او فاصله داشت بدون آنكه برگردد پاسخ داد:
- برام مهم نيست.
و بعد صداي فرياد رابين را شنيد كه مي گفت:
- من تو رو دوست دارم، در هر حال دوست دارم. حالا هر كاري كه مي خواي بكن.
كيميا براي چند لحظه اي در جاي خود ايستاد ((دوست داشتن)) واژه اي كه سالها بود آن را نشنيده بود زير لب تكرار كرد:
(( من تو رو دوست دارم. منو؟ يعني تو واقعاً اينقدر احمقي؟))
و بعد دوباره به راه افتاد. برعكس آنچه تصور مي كرد اين بار رابين به دنبالش ندويد و هم چنان در جاي خود زير بارش نرم برف ايستاد و دور شدن كيميا را تماشا كرد.

******

كيميا دوباره گفت:
- بلندتر. صداتون رو نمي شنوم.
و مادر باز تكرار كرد:
- گفتم توي اون بسته يه سري نامه هم هست. حتماً نامه ها رو بگير و جواب بده.
- من نمي فهمم چرا بسته بايد دست عمو نادر باشه؟
- خب نادر اومد تهران، ما هم بسته رو بهش داديم بياره. خودش گفت مي تونه به تو برسونه. گفت مي ده رابين برات بياره.
كيميا پاسخ داد:
- رابين چيزي به من نگفت شايد هم چيزي دستش نباشه.
- من نمي دونم عموت گفت مي فرسته براي رابين تا به تو برسونه.
- خيلي خب مي رم دنبالش شايد پيداش كنم.
- به نامه هاي بچه ها حتماً جواب بده منتظرن.
- باشه مادر جون اگه نامه ها به دستم رسيد حتماً جوابشون رو مي دمخيلي خب كار ديگهاي ندارين؟
- نه عزيزم مواظب خودت باش. شنيدم امسال زمستون فرانسه خيلي سرده.
- اي تقريباً سرده، ولي من مواظب خودم هستم. شما اصلاً نگران من نباشين.
- خيلي خب دخترم خدانگهدارت.
- خداحافظ مامان.
- خداحافظ.
كيميا گوشي را گذاشت و چند لحظه متفكرانه به تلفن خيره شد. بعد از اتاقك تلفن بيرون آمد و با سرعا به طرف دانشكده حركت كرد. وقتي به دانشگاه رسيد، بلافاصله وارد ساختمان شد و سراغ رابين را از هر كس كه فكر مي كرد بداند او كجاست گرفت.
 



وقتي از يكي از بچه هاي همكلاسي رابين سراغ او را مي گرفت، ناگهان صدايي از پشت سرش شنيد. وقتي به جانب صدا برگشت مايكل را پشت سر خود ديد. باز از ديدن او احساس چندش كرد و بي آنكه اهميتي به او بدهد حرفش را با مخاطبش تمام كرد. مايكل كه اينطور ديد دوباره پرسيد:
- پرسيدم دنبال رابين مي گردي؟
كيميا به ناچار با سر پاسخ مثبت داد. مايكل خنده زشتي كرد و گفت:
- پيدا كردن رابين كار چندان سختي نيست. اون يكي از مشتريهاي پروپاقرص بعضي خونه هاي پاريسه.
كيميا با حالت چندش آوري از مايكل روي گرداند و پاسخش را نداد. مايكل دوباره گفت:
- اينو مي دونستي؟
كيميا با حالتي بي تفاوت پاسخ داد:
- به من ارتباطي نداره كه رابين چه كار مي كنه.
مايكل پوزخند زشتي زد و گفت:
- اگه به تو ارتباط نداره با رابين چه كار داري؟
- اين ديگه به تو ارتباطي نداره.
- گوش كن خانم كوچولو بهت كه گفتم ميخواي همين الان ببرمت مچ رابين رو بگيري؟
كيميا چند لحظه اي با تنفر به مايكل نگاه كرد و بعد گفت:
- يه كار خصوصي با رابين دارم.
- اينو كه مطمئنم.
سوء تعبير مايكل كيميا را عصباني تر ساخت و او اين بار با حالتي عصبي گفت:
- آقاي محترم! من يه كار خونوادگي و شخصي با رابين دارم.
مايكل باز همان پوزخند را زد و گفت:
- خونوادگي هم كه مي دونستم هست.
كيميا كه بحث با او را بي نتيجه مي ديد با عصبانيت گفت:
- بالاخره مي گي رابين كجاست يا نه؟
مايكل لبخند زشتي زد و دندانهاي زردش را به نمايش گذاشت و بعد گفت:
- آره مي دونم كجاستت، اما فكر نكنم رفتن به اونجا واسه دختر كوچولويي مثل تو درست باشه.
كيميا با عصبانيت پاسخ داد:
- اين ديگه به خودم مربوطه. شما فقط بگين اون كجاست؟
مايكل سري تكان داد و پاسخ داد:
- هرچي شما بخواين خانم.
و بعد در حالي كه سيگارش را زير پا خاموش ميكرد تكه كاغذي از جيبش بيرون آورد و روي آن آدرسي نوشت و به سوي كيميا گرفت و گفت:
- ببين اين آدرس جائيه كه رابين رفته، به هر راننده تاكسي كه بگي تو رو به مقصد مي رسونه. برو حتماً اونجا پيداش مي كني.
كيميا كه نمي توانست دريافت كمك از سوي مايكل را باور كند با شك به او و كاغذ نگاه كرد. مايكل كه ترديد او را مي ديد دوباره گفت:
- خيلي خب اگه بخواي خودم باهات ميام.
كيميا كه حتي از فكر همراهي با مايكل دچار تهوع مي شد بلافاصله پاسخ داد:
- نه، اصلا... خودم مي تونم برم.
و كاغذ را از دست مايكل قاپيد و به طرف در ساختمان دويد. پايش را كه داخل محوطه دانشگاه گذاشت سوز سردي به صورتش خورد. خورشيد تقريباً غروب كرده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت.



كيميا به سرعت از محوطه دانشگاه خارج شد و آدرس را با دقت خواند اما چيزي سر در نياورد. قبلاً هرگز اين آدرس را نشنيده بود تمام مشخصات محل نوشته شده بود. نام منطقه، نام خيابان، نام كوچه، حتي شماره منزل و كيميا از اين كه مايكل اين طور دقيق آدرس رابين را داشت تعجب كرد. حس كنجكاوي اش براي دانستن جاي رابين به شدت تحريك شد. گرچه با خود فكر مي كرد كه اينها هر دو از يك قماشند و بعيد نيست جايي كه رابين ميرود پاتق مايكل نيز باشد. با اين فكر آدرس محل را به اولين راننده تاكسي نشان داد. راننده با ديدن آدرس نگاهي از سر تعجب به كيميا نمود و با شك او را سوار كرد. كيميا كه از حالت نگاه راننده تعجب كرده بود بر روي صندلي عقب نشست و كنار پنجره كز كرد و چشم به تاريكي شب دوخت كه كم كم پاريس را فرا مي گرفت. خيابانها تقريباً خلوت بود بنابراين خيلي زود به مقصد رسيد. راننده نگاهي به او كه همچنان به آرامي روي صندلي نشسته بود كرد و گفت:
- آدرس شما اينجاست خانم.
كيميا آهسته از ماشين پياده شد و با ترديد به خيابان خلوتي كه پاي در آن گذارده بود نگاه كرد. داخل خيابان، هيچ رهگذري عبور نمي كرد. تنها عابر اين خيابان پهن و خلوت كه ساختمانهاي قديمي و خوف انگيز پيرامون آن را گرفته بود كيميا بود. با اين حال چون براي يافتن رابين مصمم شده بود با سرعت به سوي انتهاي خيابان رفت اما نتوانست مقصد خود را پيدا كند. بنابراين يك بار به سمت ابتداي خيابان برگشت. در وسط خيابان ماشيني متوفق شد و كيميا به اميد يافتن آدرس به سوي راننده اتومبيل رفت. ولي وقتي به نزديك اتومبيل رسيد با ديدن سرنشينان آن كه سه جوان به ظاهر مست بودند، كمي عقب نشيني كرد. اما جواني كه از همه زودتر از ماشين پياده شده بود به طرفش آمد و خنده زشتي كرد. كيميا دندانهاي زنگار گرفته و زرد او را كه ديد مطمئن شد معتاد است. با اين حال حالتي بي تفاوت به خود گرفت و از كنار مرد عبور كرد ولي مرد با دو گام بلند خود را به او رساند و گفت:
-دنبال جايي مي گردي؟
كيميا كه به خود مسلط شده بود كاغذ را جلوي چشمان مرد گرفت. او ورقه را از دست كيميا كشيد چند لحظه اي به آن نگاه كرد بعد لبخندي زد و به طرف دوستانش رفت. آدرس را كه به دوستانش نشان داد آنها خنده بلند و وحشتناكي كردند كه موي بر تن كيميا راست شد. بعد هر سه به سوي او آمدند كيميا كمي عقب تر رفت. يكي از آنها، كه مردي با ريشها و سبيل روشن و چشماني زرد رنگ بود، چند لحظه اي به كيميا خيره ماند و بعد گفت:
-اونجا چي كار داري؟
كيميا كه حسابي ترسيده بود، پاسخ داد:
-هيچي، دنبال يكي از دوستام مي گردم.


باز صداي خنده هر سه آنها به آسمان برخاست و بعد يكي از آنها پرسيد:
- با دوستت چي كار داري؟
كيميا در جواب گفت:
- يه كار خصوصي.
مرد رو به دوستانش خنده اي كرد و گفت:
- فكر مي كنم اون كار خصوصي رو من و دوستام هم مي تونيم برات انجام بديم.
كيميا كمي خود را عقب كشيد و پاسخ داد:
- فكر مي كنم بهتره بذارمش براي يه روز ديگه.
مرد دوباره خنده چندش آوري كرد و دندانهاي زشتش را به نمايش گذارد و گفت:
- دنبال من بيا، مي برمت به همون آدرسي كه دنبالش مي گردي.
كيميا خود را عقب كشيد و گفت:
- متشكرم، باشه واسه يه وقت ديگه.
اما قبل از آن كه عقب برود مرد به سوي او خيز برداشت و شالش را پس كشيد و گفت:
- دنبال من بيا، مي ريم اونجايي كه خودت ميخواي.
كيميا سعي كرد خود را از چنگال مرد رها سازد اما او محكم به كيميا چسبيده بود و او را كشان كشان، به سوي دوستان خود مي برد.
كيميا لحظه اي با عصبانيت به دستان مرد چنگ زد و او دستش را پس كشيد؛ اما در همان حال با دست ديگرش كيميا را به سوي دوست خود هل داد. كيميا بي اختيار در آغوش مرد دوم افتاد و در همان حال با تمام قوا سعي كرد او را پس بزند. مشت محكمي به شانه هاي او زد و خود را كمي از او جدا كرد اما مرد خيلي سريع با يك خيز او را به جانب دوست ديگرش پرتاب كرد. كيميا دقيقاً جلوي پاي مرد سوم افتاد او بازوهايش را گرفت و بلندش كرد و دوباره به جانب مرد اول هل داد. مرد خنده بلندي كرد. كيميا روي زمين افتاد و اندام استخواني و سنگين مرد روي قفسه سينه اش سنگيني كرد. سعي كرد خود را عقب بكشد اما امكان پذير نبود و در اين جدال نا برابر هر لحظه قواي دفاعي اش تحليل مي رفت و زماني كه بوي شديد مشروبات الكلي در بيني اش پيچيد و لبهاي سرد مرد را روي گردن خود احساس كرد آخرين توان خود را براي پس زدن او به كار برد. در همين حال نور ماشيني كه از سر خيابان به سوي آنها مي پيچيد خيابان را روشن كرد و نور اميدي در قلب كيميا تابيد.
مرد يك لحظه جلب نور چراغهاي ماشين شد و كيميا از غفلت او استفاده كرده بود و خود را از زير اندام سنگينش بيرون كشيد و قصد فرار كرد. هنوز چند متري ندويده بود كه مرد به شدت خود را روي او انداخت و بي تفاوت به ماشيني كه حالا هر لحظه به آنها نزديكتر مي شد، كيميا را دوباره در آغوش كشيد. ماشين دقيقاً مقابل آنها توقف كرد.
فريادهاي گوش خراش كيميا حتي يك لحظه قطع نمي شد در ماشين باز شد و كيميا گرچه سعي مي كرد راننده را ببيند و از او كمك بخواهد اما نتوانست كسي را كه از ماشين پياده شده بود، ببيند.

فقط چند لحظه بعد صداي نعره يكي از آن سه نفر از بروز درگيري ميان راننده ماشين و مهاجمين خبر داد. كيميا كه حالا جرأتي يافته بود با تمام قوا مرد را پس ميزد اما او هر لحظه وحشيانهتر كيميا را به سوي خود مي كشيد. در تاريك و روشن خيابان كيميا برق زنجير مرد راننده را مي ديد كه در هوا مي درخشيد و بر اندام دوستان مرد مو زرد فرود مي آمد و صداي نعره هايشان را مي شنيد. مرد مو زرد كه قضيه را جدي مي ديد براي ياري دوستانش از جا برخاست، اما كيميا كه از شدت ترس و خستگي به سختي مي لرزيد همچنان بر جاي خود باقي ماند. درگيري ميان آنها بالا گرفت و وقتي مهاجمين حريف را قدر دانستند پا يه فرار گذاشتند. كيميا سعي مي كرد به زحمت خود را از گودال آب گل آلودي كه در آن افتاده بود بلند كند، اما بي فايده بود. تمام توانش را در مبارزه با آن مرد وحشي از دست داده بود. چند لحظه اي طول كشيد تا راننده خود را به كيميا رساند. كيميا سرش را بالا آورد و خواست از مرد ناشناس تشكر كند اما او آشناتر از آن بود كه كيميا براي يافتن نام و نشانش به حافظه خود رجوع كند. رابين درست بالاي سر او ايستاده بود و شالش را در دست داشت. كنار كيميا روي زمين زانو زد شالش را روي سرش انداخت و موهاي آشفته اش را با دست به داخل شالش پس راند بعد آهسته گفت:
- حالت خوبه؟
بغض كيميا ناگهان تركيد. صداي گريه اش در خيابان پيچيد و بي اختيار سرش را به شانه محكم و مردانه رابين تكيه داد و با تمام وجود گريست.
رابين باز آهسته پرسيد:
- تو اينجا چه كار مي كردي؟ براي چي اومدي اينجا؟
كيميا در ميان گريه آهسته گفت:
- دنبال تو... دنبال تو مي گشتم. تو چطور منو پيدا كردي؟
رابين سر تكان داد و در حالي كه به كيميا كمك ميكرد برخيزد پاسخ داد:
- مايكل همه چيز رو برام گفت... تو نبايد اينجا مياومدي. اينجا جاي تو نيست.
و بعد او را به سوي ماشين پيش راند. در ماشين را كه باز كرد كيميا خود را روي صندلي انداخت. چند لحظه اي طول كشيد تا رابين كنارش نشست. هرگز او را چنين خشمناك نديده بود. زير چشم راستش متورم و شياري از خون از كنار لبش جاري بود. كيميا چند لحظه اي به او نگاه كرد. او نگاه غضب آلودش را به چشمان دختر جوان دوخت و گفت:
- تو مي دوني كجا اومدي؟
كيميا سر تكان داد و رابين با عصبانيت گفت:
- اينجا يه محله بدنامه و من نمي دونم تو اين وقت شب اينجا چيكار مي كني؟
كيميا باز به گريه افتاد. حالت نگاه رابين تغيير محسوسي كررد اما هنوز هم عصباني بود ماشين را روشن كرد و راه افتاد. كيميا به خود جرأت داد و آهسته پرسيد:
- رابين منو كجا مي بري؟

رابين به طرفش برگشت در يك لحظه طوري نگاهش كرد كه نه تنها دلش بلكه تمام وجودش لرزيد و بعد آهسته پاسخ داد:
- هر جايي جز آپارتمان خودم.
و اين در حالي بود كه كيميا حالا خوب مي دانست كه هيچ نقطه اي در پاريس براي او امنيت آپارتمان رابين را ندارد.
******
كيميا همچنان مي لرزيد و الين باز غر زد:
- تو بايد به يه دكتر مراجعه كني. اين طوري كه نمي شه داري از دست مي ري دختر.
كيميا سعي كرد پاسخي بدهد اما نتوانست سرش به شدت درد مي كرد. تبش مسلماً چيزي كمتر از چهل درجه نبود و تمام اندامش با كوفتگي شديدي عذابش مي داد. لحظه اي بعد در باز شد و ديويد وارد اتاق گرديد. كيميا به زحمت چشمانش را گشود و وقتي ديويد را ديد رو به الين كرد و گفت:
- تو... بايد بذاري من برم تو اتاق خودم.
- نه تو اين جا مي موني و من ازت پرستاري ميكنم.
ديويد داخل اتاق شد و در حالي كه به طرف كيميا مي آمد گفت:
- اين، حالش بهتر شده؟
الين سر تكان داد و گفت:
- نه همينطور يكسره مي لرزه تبش خيلي بالاست.
- بايد دوباره بريم دكتر.
كيميا در پاسخ ديويد سر تكان داد و گفت:
- نه خوب مي شم.
و به زحمت آب دهانش را فرو داد الين به طرف ديويد برگشت و آهسته پرسيد:
- رابين رفت؟
- آره رفت چاره اي نداشت، بايد مي رفت.
و بعد كمي به كيميا نزديك شد و گفت:
- رابين عذرخواهي كرد، مي دوني هر سال بهار پدرش جشني برقرار مي كنه كه رابين حتماً بايد تو اون ضيافت باشه.
كيميا لبخندي زد و پاسخي نداد. الين نگاهي به ديويد كرد و گفت:
- تو فكر مي كني كدوم بيمارستان بريم؟
كيميا به زحمت چشم گشود و دوباره گفت:
- من هيچ جا نمي رم، حالم خوبه.
الين با عصبانيت فرياد كشيد:
- فكر كنم تو فقط وقتي قبول مي كني مريضي كه توي تابوت باشي.
كيميا به زحمت لبخند زد و سكوت كرد. صداي ملودي آرامي در اتاق پيچيد. ديويد دستش را در جيب كاپشنش فرو برد و يك گوشي تلفن همراه بيرون كشيد. الين با تعجب به ديويد نگاه كرد، ديويد كه معني نگاه الين را بي آنكه او حرفي بزند فهميده بود پاسخ داد:
- گوشي رابينه، داده به من كه راحتتر بتونه حال كيميا رو بپرسه.
و بعد به گوشه اي از اتاق رفت و مشغول صحبت شد بعد از چند لحظه مكالمه اش پايان گرفت و رو به كيميا كرد و گفت:
- رابين بود، خودش به خودش زنگ زده، مجبور بود كه بره خيلي هم عجله داشت وگرنه پرواز رو از دست مي داد.
كيميا كه اكنون از آمدن رابين كاملاً نااميد شده بود اندام خود را شل كرد و چشمانش را روي هم گذاشت. بي آنكه بخواهد ناله مي كرد و هرچه سعي مي كرد صداي ناله اش را در سينه خفه كند امكان نداشت.


به سختي طي مي شد و او در حالتي بين خواب و بيداري احساس درد شديدي در اندامها و سرش داشت. بالاخره چشمانش را باز كرد نگاهش با نگاه وحشي و هميشه خندان رابين گره خورد. رابين لبخند زيبايي زد و گفت:
- بسيار خب الهه شرقي. تو بردي من برگشتم و تا وقتي كه تو خوب نشي هيچ جا نمي رم.
كيميا سعي كرد حرفي بزند يا لااقل نگاهش كند ولي توان باز نگاه داشتن چشمانش را نداشت و زماني كه پلكهايش را با سختي و درد روي هم گذاشت هنوز نمي دانست آيا واقعاً رابين بالاي سرش بود يا او تنها تصور كرد.

وقتي چشمانش را گشود اولين چيزي كه توجه اش را جلب كرد حركت آرام قطرات سرم در لوله ي سفيد رنگي بود كه به رگش متصل مي شد. چند بار پلكهايش را باز و بسته كرد و ديدش روشنايي تازه اي يافت. كم كم موقعيت خود را روي تختي درون اتاق كه مسلماً مربوط به يك بيمارستان بود دريافت. نوري كه از پنجره به اتاق مي تابيد باعث شد كه صورتش را به جانب پنجره برگرداند. درست مقابل پنجره رابين پشت به او ايستاده بود و كيميا نمي دانست كه اين پيكر خوش فرم در ذهنش تجلي مي يابد يا واقعيت است. به آرامي سرفه كرد و صداي سرفه باعث شد شخص كنار پنجره به سوي او سر برگرداند. او، واقعاً رابين بود كه حالا آهسته آهسته به سوي تخت او مي آمد. رابين يكي از همان لبخندهاي كودكانه و زيبايش را نثار كيميا كرد و كنارش آمد. بعد آهسته و با همان لهجه زيباي هميشگي پرسيد:
- حالت خوبه؟
كيميا با فشار پلكهايش پاسخ مثبت داد . رابين دوباره گفت:
- ديگه احساس درد نمي كني؟
كيميا اين بار سر تكان داد و رابين لبخند زد. چند لحظه اي به سكوت گذشت. كيميا به زحمت آب دهانش را فرو داد، گلويي تازه كرد و بعد با صدايي كه به سختي شنيده مي شد، پرسيد:
- تو نرفتي نيويورك؟
- نه از فرودگاه برگشتم.
- چرا؟ پس اون جشن چي مي شه؟
رابين خنده اي كرد و گفت:
- جشن بدون من هم برگزار مي شه.
كيميا چيني به پيشاني نشاند و در پاسخ گفت:
- كار خيلي بدي كردي تو بايد مي رفتي آخه چرا برگشتي؟
رابين با شيطنت شانه بالا انداخت و گفت:
- راستش نمي دونم چرا برگشتم اما خيلي خوشحالم كه نرفتم... دختر مگه تو قصد خودكشي داشتي كه با اون حال وخيم پيش دكتر نمي رفتي؟
- من پيش دكتر رفته بودم.
- خب دوباره مي رفتي.
كيميا پاسخ ديگري نداد رابين به او بيشتر نزديك شد و گفت:
- اگه نمي اومدم الان بايد زيباترين تابوت پاريس رو برات سفارش مي دادم.
كيميا كه از صراحت گفتار رابين تعجب كرده بود با حيرت نگاهش كرد و گفت:
- از لطف شما خيلي متشكرم، ولي من احتياجي به تابوت نداشتم، چون بايد منو مي فرستادي ايران.



- خب اونجا هم مي تونستي از تابوت قشنگت استفاده كني.
- ما از تابوت استفاده نمي كنيم آقا.
- پس تو رو با چي مي ذاشتن تو قبر؟
- منو با كفن مي ذارن تو گور، اگه خيلي دوست داري بدوني و ببيني.
- نه ديدنش رو كه زياد دوست ندارم چون من نسبت به جسد حس خوبي ندارم.
- خوبه خدا رو شكر.
- ولي كيميا واقعاً تو مي خواي بدون تابوت بري توي گور؟
- تنها من نه، تو كشور من هيچ كس رو با تابوت دفن نمي كنن.
- خب ببين من زيباترين... چي گفتي؟...((كفن)) زيباترين كفن رو برات سفارش مي دادم. حالا اون چيه؟
كيميا كه خنده اش گرفته بود با لبخند پاسخ داد:
- كفن يه تيكه پارچه است.
- پس بهترين پارچه رو برات سفارش مي دادم.
- لازم نكرده آقا اين پارچه، هم از نظر مقدار هم از نظر جنس از پيش تعيين شده است و نميشه تغييرش داد.
رابين لحظه اي سكوت كرد بعد شانه هايش را بالا انداخت و با لحني بي تفاوت گفت:
- شما شرقي ها مردنتون هم به اندازه زندگي كردنتون سخته.
كيميا خنده اي كرد و پاسخي نداد. رابين دوباره به سويش خم شد و گفت:
- مي خواي دكتر رو خبر كنم؟
كيميا سري تكان داد و پاسخ داد:
- نه حالم خوبه. من كي از اين جا مي رم بيرون؟
- چقدر عجله داري! هر وقت كه دكتر بگه.
- تو از دكتر نپرسيدي كه من كي مي تونم از اينجا برم؟
- من عجله اي براي بردن تو نداشتم. لااقل اينجا ديگه اجازه دارم پا توي اتاقت بذارم.
كيميا چند لحظه به چشمان آرام و زيباي رابين خيره ماند و بعد گفت:
- نگفتم عمداً منو آوردي اينجا.
رابين با حالت عصبي از جا برخاست و گفت:
- تو هيچ وقت منو باور نمي كني كيميا، اينو مطمئنم.
كيميا كه از كلمات مورد استفاده رابين تعجب كرده بود به جاي آن كه پاسخ او را بدهد گفت:
- فارسيت خيلي پيشرفت كرده.
رابين دوباره باز همان حالت كودكانه هميشگي را به خود گرفت، مغرورانه لبخندي زد و گفت:
- بله، زياد تمرين مي كنم.
- با كي؟
- با خودم.
كيميا باز نتوانست جلوي خنده خود را بگيرد همان طور كه مي خنديد گفت:
- بهت تبريك مي گم. خيلي پيشرفت كردي.
رابين روي صندلي كنار تخت نشست و گفت:
- متشكرم. دست شما درد نكنه.
كيميا باز خنده اي كرد و پاسخ داد:
- مثل اين كه چشمم شور بود.
رابين چشمانش را تا آخرين حد گشود و گفت:
- چشمت چي بود؟!
- شور.
- مثل نمك؟
كيميا خنده ديگري كرد و پاسخ داد:
- تو فارسي ياد بگير نيستي. چشمم شور بود يه اصطلاحه.
رابين سري تكان داد و با قاطعيت گفت:
- خواهي ديد خانم. من اصطلاحات فارسي رو هم ياد مي گيرم. به عموت گفتم برايم يه كتاب اصطلاحات فارسي بخره و بفرسته.
- براي چي اينقدر اصرار داري فارسي ياد بگيري؟


براي اين كه دلم مي خواد وققتي تو فحشم مي دي بفهمم و بتونم جوابت رو بدم.
كيميا باز لبخند زد و سكوت كرد. رابين به طرف يخچال گوشه اتاق رفت در آن را باز و بسته كرد و دوباره به طرف كيميا آمد. چند لحظه بعد كيميا يك قوطي كمپوت و يك قاشق را در دستان رابين ديد. رابين كنارش نشست و قاشق را داخل قوطي فرو برد و بعد با قطعه اي آناناس بيرون آورد و به طرف كيميا گرفت. كيميا لحظه اي با ترديد به او و به قاشق نگاه كرد و گفت:
- فعلاً ميل ندارم.
رابين با حالتي خاص نگاهش كرد، اخمي كرد و پاسخ داد:
- كلاً ميل نداري يا از دست من نمي گيري؟
كيميا كه از تيز هوشي رابين جا خورده بود دستپاچه گفت:
- نه ميل ندارم. گلوم خشكه نمي تونم بخورم.
رابين دوباره قاشق را پيش آورد و گفت:
- چون گلوت خشكه مي گم بخور. برات خوبه، گلوت رو تازه مي كنه.
كيميا سعي كرد از جاي خود بلند شود و رابين كه حالا تقريباً باا اخلاق او آشنا شده بود سعي نكرد كمكش كند. تنها وقتي او نيم خيز شد بالشش را مرتب كرد. كيميا به بالش تكيه داد و با دست آزادش قاشق را از دست رابين گرفت. رابين دستش را كنار كشيد و گفت:
- فكر مي كني پرستار خوبي نباشم؟
- اصلاً اين طور نيست من فقط مي خوام تو به زحمت نيفتي و بري به كارهات برسي.
- اين چه معني داره؟ يعني اين كه تو داري منو از اتاقت بيرون مي كني نه؟
كيميا چند لحظه سكوت كرد و رابين بي آنكه حرفي بزند كاپشنش را از روي صندلي برداشت و از اتاق خارج شد.
كيميا كه به شدت از گفته خود پشيمان شده بود با عصبانيت قاشق را داخل قوطي انداخت و آن را كنار تختش گذاشت و بعد سعي كرد به حالت نشسته درآيد تا بتواند حياط بيمارستان را از پنجره اتاق ببيند. به زحمت بر جاي خود نيم خيز شد و از پنجره به تماشاي حياط نشست. چند لحظه بعد رابين را ديد كه از در خروجي ساختمان بيرون آمد، وارد محوطه شد و بي آنكه به پشت سرش نگاهي بكند با سرعت از محوطه بيمارستان خارج گرديد.
*****
به رغم مخالفت شديد كيميا دكتر سه روز تمام او را در بيمارستان نگه داشت پس از آن حكم ترخيص را در حالي صادر كرد كه كيميا فكر مي كرد سه روز را بيهوده در بيمارستان سپري كرده است. در تمام اين مدت رابين هرگز به بيمارستان نيامد. تنها روز سوم وقتي كيميا و الين كارهاي ترخيص را انجم مي دادند با صورت حساب پرداخت شده با امضاي رابين مواجه شدند. كيميا مبلغ صورت حساب را يادداشت كرد و همراه الين از بيمارستان خارج شد. دقيقاً جلوي در بيمارستان بي ام و سياه رنگ رابين انتظارشان را مي كشيد.


او به محض ديدن آن دو در عقب ماشين را باز كرد و چون رانندگان تاكسي گفت:
- سيته.
الين در حالي كه مي خنديد با سر تأييد كرد و سوار شد. پس از او كيميا روي صندلي نشست و رابين در را با تعظيم كوتاهي بست و در جاي خود قرار گرفت. وقتي آماده حركت شد پرسيد:
- خانم ها قصد خريد ندارن؟
كيميا و الين سر تكان دادند و رابين به راه افتاد. در طي راه بيمارستان تا خوابگاه رابين حتي يك كلمه هم با آن دو حرف نزد، گويا واقعاً راننده ماشيني بود كه آنها را به مقصد مي رساند. وقتي به خوابگاه رسيدند كيميا و الين هر دو پياده شدند. الين با رابين خداحافظي كرد اما كيميا همچنان ايستاده بود الين رو به كيميا كرد و گفت:
- چي شد نمياي؟
كيميا ساكش را به دست الين سپرد و گفت:
- تو برو من الان ميام.
الين ساك را به دست گرفت و به سوي در خوابگاه حركت كرد. كيميا چند لحظه اي در جاي خود ايستاد و بعد در جلوي ماشين را باز كرد و روي صندلي كنار رابين قرار گرفت و در همان حال پرسيد:
- صورت حساب بيمارستان رو تو پرداخت كردي؟
- من؟ نه.
- دروغ نگو. من امضاي تو رو پاي صورت حساب ديدم.
- شما مگه امضاي منو مي شناسيد؟
- من مي دونم كه تو پرداخت كردي. مشخصاتت رو از حسابدار بيمارستان گرفتم.
- خب حالا كه چي؟
- مبلغ صورت حساب... صبر كن...
كيميا كيف پولش را باز كرد و برگه كوچكي كه بر روي آن مبلغ صورت حساب را نوشته بود به دست رابين داد و گفت:
- همين قدره نه؟
رابين بي آنكه جواب مشخصي بدهد سرش را به طرفين تكان داد.
كيميا دوباره گفت:
- خب كرايه بيمارستان تا خوابگاه رو هم بهش اضافه كن، بگو چقدر مي شه.
رابين لبخندي زد و بعد گفت:
- مي خواي پول بيمارستان رو بدي؟
كيميا سر تكان داد. رابين دوباره گفت:
- ببين اون بيمارستان رو من انتخاب كردم. هزينههاش هم كمي بالاتر از حد معموله، بنابراين خودم بايد جريمه بشم و هزينه بيمارستان رو بدم.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- چرا تو؟ من خودم هزينه بيمارستان رو پرداخت مي كنم، ضمن اين كه من بيمه هستم و مي تونم مبلغي از صورت حساب رو از طريق بيمه دانشجويي بگيريم.
رابين سر تكان داد و پاسخ داد:
- خيلي خب، من خودم مي رم دنبال كارهاي بيمه و صورت حساب رو از بيمه مي گيرم ديگه چي داري بگي؟
كيميا باز به مبلغ گزاف صورت حساب نگاه كر. واقعيت آن بود كه اگر بنا بود اين مبلغ را پرداخت كند حتماً بايد به تهران تلفن مي كرد و درخواست پول مي نمود. به همين خاطر كوتاه آمد و پاسخ داد:
- پس حتماً مي ري بيمه، باشه؟
- خيلي خب مي رم پولم رو مي گيرم ديگه چي مونده؟


كيميا باز به رابين نگاه كرد و گفت:
- يه چيز ديگه، مبلغ كرايه.
رابين هر دو دستش را روي فرمان قرار داد. سرش را روي دستانش گذارد و در همان حال آهسته پرسيد:
- چرا دوست داري عذابم بدي؟
كيميا با لحني جدي و قاطع پاسخ داد:
- عذاب؟ اين حرفا چيه؟ تو بايد پولت رو بگيريرابين بي آنكه سرش را بلند كند پاسخ داد:
- شماها آدمهاي عجيبي هستيد. دوست داريد كسي رو كه دوستتون داره عذاب بديد و اين براي من خيلي جالبه.
كيميا چند لحظه سكوت كرد دلش مي خواست جمله رابين را تكميل كند (( كسي كه دوستتون داره و كسي كه دوستش داريد)) اما سكوت كرد. بعد در ماشين را باز كرد و قصد پياده شدن نمود. رابين از جلوي پاي كيميا كيسه اي را برداشت و به دستش داد و آهسته گفت:
- يه كم خوراكيه فكر كردم براي اينكه خودت رو تقويت كني لازمه.
كيميا نگاهي به ساك بزرگ خريد كرد و پاسخي نداد. رابين گفت:
- خيلي خب صورت حساب اين خريد ها رو هم بهت مي دم حالا بگير.
كيميا با بي ميلي دستش را پيش برد و كيسه سنگين را از دست او گرفت و تنها به گفتن كلمه ((مرسي)) اكتفا كرد و بعد سالانه سالانه به سوي خوابگاه به راه افتاد.

چشمانش را كه باز كرد هوا كاملاً روشن شده بود و او هيچ نمي دانست كِي و چند ساعت است خوابيده، اما كوفتگي عضلاتش نشان مي داد كه خيلي نخوابيده يا لااقل خوب نخوابيده. چشمانش را چند بار با پشت دست ماليد و با تعجب به دور و برش نگاه كرد. يكباره به ياد آورد در تهران، اتاق خواب خودش، در منزل پدري خوابيده است. اين واقعيت اگرچه بايد خوشحالش مي كرد، ولي از آنجا كه با هزاران فكر ديگر همراه مي شد، به شدت آشفته اش مي كرد.
نگاهي به ساعت كرد كه از 10 صبح گذشته بود. پس مسلماً تا به حال مادر چند بار براي ديدن او به اتاقش آمده بود، ولي خوشبختانه چون خواب بوده...
صداي در رشته افكارش را از هم گسيخت و با صدايي خواب آلود از داخل گفت:
- سلام مامان. صبح بخير. لطفاً بيايد تو.
اما به جاي دست مادر، دستي مردانه از لاي در تو آمد و چند بار بالا و پايين رفت. اين مسلماً دست پدر نبود، چون خيلي جوانتر بنظر مي آمد.
در يك لحظه تمام بدن كيميا را تا مغز استخوان لرزشي آزاد دهنده فرا گرفت. دندانهايش بشدت به هم مي خوردند و به او اجازه نمي دادند حتي يك جمله بگويد. (( او اينجا بود. پشت در اتاقش و برايش دست تكان مي داد)). تپش قلبش آنچنان شديد بود كه احساس مي كرد قلبش درون دست راستش كه روي سينه اش قرار داشت مي تپيد. به زحمت و با صدايي لرزان، نفس نفس زنان گفت:
- بفرماييد.
و آرزو كرد كسي كه پشت در است هرگز وارد نشود

در تا آخر گشوده شد و پس از مكث كوتاهي پاي كشيده و مردانه اي قدم به درون اتاق گذاشت. كيميا چشمانش را محكم بست و منتظر شد تا صداي او در اتاقش بپيچد و دستش را محكم روي سينه اش فشرد تا او صداي ضربان قلبش را نشنود. لحظاتي سكوت برقرار شدو لحظاتي سخت و كشدار و كشنده و بعد صدايي در گوش كيميا پيچيد:
- شنيدي مي گن فلاني چشم ديدن ما رو نداره. اون تويي ها.
كيميا با سرعت چشمانش را تا آخرين حد گشود و با يك خيز بلند از روي تخت به وسط اتاق پريد و گفت:
- تويي ديوونه؟
- خيلي ممنون. فقط همين، ديوونه؟
- چرا اينطوري اومدي تو؟ اول دستت، بعد پات، بعد...
- صبر كن ببينم، تيكه تيكه ام كردي. حالا يه بارم كه ما اومديم آدم بشيم سركار عليه نذار. بابا جون! گفتم خواب بودي شايد بخواي لباس عوض كني، نفهميدم جنابعالي مثل سربازا با فرم خوابيديد.
كيميا نگاهي به شلوار جين و پيذاهن مردانه خود كرد و گفت:
- ول كن اين حرفا رو. بگو ببينم كي اومدي داداش ديوونه من؟
كاوه دست كيميا را گرفت و او را به سوي خود كشيد، پيشاني اش را بوسيد و در حالي كه دستش را دور بازوانش حلقه مي كرد گفت:
- هشت صبح تهران بودم.
- جدي؟ چطور شد اومدي؟
- از قبل بنا بود بيام.
- شوخي نكن! پس چرا من خبر نداشتم.
- شايد نخواستي بدوني، يعني تو حتي سراغ منو نگرفتي كه بخوان بگن تشريف نحسم رو ميارم؟
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- چرند نگو. من مسلماً حال تو رو پرسيدم، ولي اين كه چرا بهم نگفتن مياي، قضيه ايه كه هيچ سر در نميارم.
كاوه سري تكان داد و گفت:
- خيلي خب. اگه به اندازه دو سال و نيمي كه درس خوندي، استراحت كردي بيا بريم پايين يه صبحانه مشتي بزنيم.
- تو ثبخانه نخوردي؟
- فقط يه بار. چون مي خواستم با تو صبحانه بخورم.
- زحمت كشيدي.
- زود باش، از گرسنگي مردم.
- خب تا به مرده كشي نيفتاديم، بريم.
كيميا همراه كاوه اتاق را ترك كرد و در حال پايين آمدن از پله ها پرسيد:
- تنها اومدي؟
- نخير.
كيميا ناگهان در جا ايستاد و گفت:
- چي گفتي؟
- گفتم تنها نيومدم.
- با دوستات اومدي؟
- نه بابا.
- پس چي؟
- با سالومه اومدم.
- با كي؟!
- چرا تعجب مي كني؟ سالومه.
- مي خواي باور كنم؟
- وقتي چشمت به جمالش روشن شد حتماً باور مي كني.
كيميا سري تكان داد و پاسخ داد:
- پس ملكه اليزابت افتخار دادن.
- هي هي! خواهر شوهر بازي در نيار كه از اومدن پشيمون مي شه.
- نه، خيالت راحت باشه. مي دونم چقدر التماس كردي تا راضي شده بياد. نگران نباش، كاري نمي كنم كتك بخوري.
- آفرين دختر خوب! خوشم مياد دختر فهميده اي هستي.
كيميا خنده بلندي كرد و دوباره به راه افتاد.


وقتي وارد پذيرايي شدند، سالومه را در كنار پدر روي مبل ديد. به طرفش كه رفت، او بلافاصله برخاست. كيميا خريدارانه نگاهش كرد. هنوز همان طور كوچك اندام و خوش لباس بود، اما صورتش با جراحي پلاستيك بيني، كمي متفاوت تر به نظر مي آمد، ولي زيباتر نبود.
سالومه قدمي به سوي او برداشت و دستش را جلو برد. كيميا به گرمي دستش را فشرد و به او خوشامد گفت. بعد جمله اي با پدر صحبت كرد و رو به روي او نشست.
لحظاتي سكوت برقرار شد. با اشاره كاوه، كيميا به ناچار سكوت را شكست و رو به سالومه پرسيد:
- مامان بابا خوب بودن؟
- خيلي متشكر سلام رسوندن.
لهجه سالومه، كيميا را به ياد رابين انداخت و بياختيار لبخند بر لبانش نشست، چرا كه سالومه به همان اندازه سعي مي كرد فارسي را با لهجه انگليسي صحبت كند كه رابين سعي مي كرد انگليسي را فارسي حرف بزند. نگاه كنجكاوانه سالومه لحظه اي كيميا را غافلگير و مجبورش كرد بپرسد:
- خودت چطوري؟ خيلي سر حال به نظر نميرسي.
- من خوبم مرسي. فقط يه كم خسته شدم.
كاوه ادامه داد:
- خب حق هم داري. در وضعيتي كه تو داري، اين سفر طولاني خيلي خسته كننده است.
كيميا نگاهي به كاوه و سالومه و بعد پدر كرد و پرسيد:
- چه خبره؟
پدر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- مژدگوني بده تا بگم.
- من آدم بي طاقتي هستم. شما بگيد مژدگاني محفوظ.
- خيلي خب اگه اين طوره بايد بگم كه تو به زودي...
كيميا جمله پدر را قطع كرد و هيجانزده به هوا پريد و گفت:
- عمه مي شم؟
هر سه نفر خنديدند. كيميا دوباره روي صندلي رو به روي كاوه و سالومه نشست و گفت:
- خب مبارك باشه. خيلي خيلي هم مبارك باشه. اميدوارم خدا يه بچه سالم و خشگل بهتون بده.
- خوشگل مثل عمه كيميا، نه؟
سالومه به كاوه چشم غره رفت و با لبخندي اجباري گفت:
- كيميا جان! مثل اينكه آب و هواي پاريس حسابي بهت ساخته. خيلي جوون شدي. اصلاً بنظر نمياد...
كاوه به سرعت كلام همسرش را قطع كرد و گفت:
- راست مي گه. كيميا مثل دختر بچه هاي سيزده، چهارده ساله شدي.
كيميا سري تكان داد و در حالي كه به راحتي مي توانست ادامه جمله سالومه را حدس بزند، با بي ميلي لبخندي ساختگي زد. در همان حال پدر مغرورانه گفت:
- همينه كه به قول مادرش از اون سر دنيا، هواخواهها با سر ميان اينجا.
- پدر، خواهش مي كنم.
- كيميا! عزيزم من كه حرف بدي نزدم. اخم نكن... مي دوني كاوه، قضيه خيلي جالب شد. همچين روي همه كم شده مخصوصاً بعضي ها.
كاوه خنده بلندي كرد و گفت:
- حالا هي بزنن تو سر خودشون. كيف كردم بابا از اين پسره بعيد بود يه همچين عرضه اي به خرج بده و جلوي همه اين طوري قد علم كنه...


كيميا حرف كاوه را قطع كرد و گفت:
- مي ذاري يه حالي از اين مادر جديد و كوچولوش بپرسيم يا نه؟
- بفرمائيد خانم، بفرمائيد.
- خب سالومه جان، برادر زاده ي ما كه اذيت نمي كنه؟
سالومه لبخندي زد و گفت:
- بعض باباش نباشه، اصلاً.
- ببينم كاوه باز زن داداش ما رو اذيت كردي؟
- من غلط كردم.
- اين كه منو تو اين وضعيت كشوندي تهران اگه اذيت نيست پس چيه؟ مي شه بگي؟
قبل از آنكه كاوه پاسخي بدهد، خوشبختانه مادر با سيني چاي و ليوان شير وارد شد. كيميا به مادر سلام كرد و او در حالي كه سيني چاي را روي ميز مي گذاشت، ليوان شير را به دست كيميا داد و گفت:
- تو ضعف نكردي مادر؟
- متشكرم. مي اومدم آشپزخونه مي خوردم.
- ديگه چي؟ الان وقت ناهاره.... زود بخور سرد نشه.
كيميا جرعه اي از شير را نوشيد و گفت:
- شما سر كار نمي ريد پدر؟
- نه عزيزم.
- چطور شده امروز جمعه است يا تعطيله؟
- اينجارو. دختر ما روزهاي هفته كشور خودش رو هم فراموش كرده.
- نه آقا، اين طور نيست. ما از بچگي ياد گرفتيم هر وقت بابا خونه است يعني جمعه است.
پدر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- نه دخترم. من امروز مهمون دارم... يعني همه مهمون داريم.
- بازم... بابا جون من ديگه ترم پنجمم. بنا نيست هر بار كه من ميام شما مهموني بدين. هر كس بخواد منو ببينه، مياد اينجا سر مي زنه. ديگه تدارك مهموني گرفتن زحمت زياديه.
پدر و مادرش لحظه اي به يكديگر نگاه كردند. گويا در گفتن جمله اي مردد بودند. پدر به مادر اشاره كرد و مادر با مِن و مِن گفت:
- از صبح دو بار زنگ زده. مي خواد تو رو ببينه.
كيميا ناگهان از جا جهيد و گفت:
- من نمي خوام ببينمش.
- آخه چرا بابا جون؟ حضوري راحت تر مي شه حرف زد.
كيميا به طرف پنجره رفت و پشت به جمع ايستاد و آهسته گفت:
- از مادر چند روز فرصت خواستم.
- خب خواهر جون فكر نمي كنم اومدن اون مسأله اي ايجاد كنه.
كيميا به آسمان آبي خوشرنگ بيرون پنجره چشم دوخت و به ياد آبي آسمان چشمان رابين، قلبش به تپش افتاد و اين تپش سريع، گويا نيروي تازه اي را وارد رگهايش كرد. به سرعت روي پاشنه چرخيد و با لحني جدي و خشن گفت:
- خيلي دلم مي خواست هر كدوم از شماها جاي من بوديد اون وقت ببينم با اين قضيه چطوري برخورد مي كرديد.
هيچ كس پاسخش را نداد.همه از لحن قاطعش جا خورده بودند. لحظاتي در سكوت سپري شد و بعد از آن مادر با حالتي محتاطانه پرسيد:
- پس اگه زنگ زد چي بگم؟
- بگو كيميا مُرد... بگو كيميا خيلي وقته مرده ولي يه حامي نداشت كه پشت سرش قد علم كنه و خونبهاش رو بگيره... بگو كيميا يه زماني خيلي بي كس و تنها بود.


اون قدر كه تو هر غلطي كه خواستي كردي، ولي حالا قضيه فرق مي كنه. اون وقتها چيزي نداشتم كه به خاطرش بجنگم، براي همين هم زود تسليم شدم، اما حالا يه چيزايي هست كه به خاطرشون تا آخرين حد مي جنگم و خيلي خوشحالم كه براي اولين بار چيزي دارم كه ازش دفاع كنم.
- تو منظورت از اين حرفا چيه؟ ما همه پشتيبان تو هستيم. من از اون سر دنيا با اين وضعيت سالومه پا شدم اومدم اينجا فقط به خاطر تو.
- از لطفت خيلي ممنون برادر عزيزم، ولي ديگه نيازي به اين چيزها نيست. من حالا ياد گرفتم چطور بايد از خودم دفاع كنم.
- اينجا فرانسه نيست خانم، ايرانه. تو هم تو پاريس نيستي توي تهراني.
- خب چه ربطي داره؟
- من از اول هم مخالف رفتن تو به پاريس بودم. اينم از اثرات زندگي تو يه كشور آزاده، آدم ديگه نمي تونه مسؤوليت بپذيره.
كيميا پوزخندي زد و پاسخ داد:
- گوش كن كاوه! من براي زندگي كردن از تو اجازه نمي گيرم. از هيچ كس ديگه اي هم اجازه نميگيرم.
- من اصلاً نمي فهمم تو چت شده. آخه دختر خوب، چرا تا باهات حرف مي زنيم موضع ميگيري.
- گفتم كه زندگي تدافعي رو ياد گرفتم.
- يعني حتي در مقابل خانواده ات.
كيميا لحظه اي سكوت كرد. چشمان نگران مادر كه خيره خيره نگاهش مي كرد، ناچارش كرد كمي لحنش را آرامتر كند و بگويد:
- خيلي خب. من معذرت مي خوام... خوبه؟
- همه با تعجب نگاهش كردند و كيميا فهميد كه آنها هنوز جوابي را كه منتظرش بودند، نگرفتهاند. بنابراين دوباره گفت:
- باشه... باشه مي بينمش، ولي امروز نه. باشه واسه يه روز ديگه.
پدر لبخندي زد و پاسخ داد:
- باشه عزيزم ما هم خيلي عجله نداريم، اما يه چيزايي هست كه اون مي خواد برات توضيح بده و بهتره تو هم بشنوي.
- گفتم كه مي شنوم. ديگه خواهش مي كنم اين بحث رو ادامه نديد. من حرف زدم سر حرفم هم مي مونم. خيالتون راحت... حالام با اجازهتون مي رم بالا لباس بپوشم، مي خوام برم يه قدمي بزنم، كمي هم خريد كنم.
- چرا با اين عجله؟ حالا فرصت هست.
- ولي من بايد زودتر برم.
- تو تازه ديروز اومدي.
- باشه. الان وسط ترمه. من تعطيلي ندارم، تا همينجام حسابي از درسام عقب موندم.
- كشتي ما رو پرفسور با اين درسات... بيا بشين يه كم با هم گپ بزنيم. بعد از ظهر همه دسته جمعي مي ريم بيرون. موافقي؟
كيميا لحظه اي با ترديد به كاوه نگاه كرد و با نارضايتي دوباره نشست. سالومه سكوت طولاني خود را شكست و گفت:
- پاريس شهر خيلي خوبيه، نه؟
- آره همين طوره.
- من خيلي دوست دارم يه سفر بريم فرانسه، ولي اين كاوه هيچ وقت فرصت نداره. شايد يه بار خودم حتي اگه شده تنهايي بيام بهت سر بزنم.
البته اگه تو اونجا موندگار بشي.
- منظورت چيه؟
- يعني مي گم... مي گم اگه تو دوباره برگردي فرانسه.
كيميا با تعجب به بقيه نگاه كرد و ديد كه كاوه لب پايين خود را به دندان گرفت. لحظاتي خشم تمام وجودش را پر كرد، اما با تمام وجود سعي كرد بر خود تسلط يابد. بنابراين با خونسردي ساختگي پاسخ داد:
- شما مطمئن باشيد هر اتفاقي بيفته من مي رم فرانسه و درسم رو تموم مي كنم.
مادر براي آن كه به اين بحث خاتمه بدهد، پرسيد:
- نگفتيد چي دوست داريد براتون درست كنم بچه فرنگيها؟
كاوه بلافاصله پاسخ داد:
- زرشك پلو با مرغ.
كيميا براي كاوه شكلك درآورد و گفت:
- نخير، نخير. قورمه سبزي يا نه... فسنجون... اصلاً هر دو تاش.
- اِ... پس زرشك پلو مرغ چي مي شه؟ من حتماً زرشك پلو مرغ مي خوام.
- نخير اين طوري كه داره ادامه پيدا مي كنه، الان صد جور غذا سفارش مي ديد. اون وقت كي بايد اين غذاها رو بپزه خدا مي دونه.
اصلاً مي دوني چيه خانم؟ من فكر مي كنم حق تقدم با سالومه است. اون بايد بگه چي دلش مي خواد.
- بابا راست مي گه. بايد ببينم برادر زاده قشنگ من چي هوس كرده.
- برادر زاده ات؟ بي معرفت! تو برادر رو درياب. اون حالا حالاها مونده تا آدم بشه.
- كاوه...
- ببخشيد خانم. باشه، عيب نداره. شما بگو.
- آخه من چي بگم مادر جون؟
- هر چي دوست داري بگو. به كاوه و كيميام نگاه نكن.
سالومه لحظه اي فكر كرد و بعد گفت:
- سبزي پلو با ماهي.
مادر نگاهي به بيه كرد و گفت:
- همه موافقيد؟
كاوه و كيميا هر دو خنديدند و مادر در حالي كه بر مي خاست گفت:
- خب پس من برم آشپزخونه.
- صبر كن مامان. منم ميام.
- نه مادر، تو استراحت كن. مهري هست كمكم مي كنه.
- نه. من ميام كمك شما. كاوه و سالومه هم برن استراحت كنن تا غذا حاضر بشه.
كاوه خنديد و گفت:
- پيشنهاد بسيار خوبيه. من موافقم.
. كيميا در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت، با طعنه گفت:
- كمك خواستي خبرم كن.

******
آفتاب گرم و زيباي اين ظهر زمستاني بيش از هر چيز به روزهاي بهاري شباهت داشت، طوري كه انسان فراموش مي كرد در يكي از آخرين روزهاي دومين ماه زمستان بسر مي برد. كيميا از سكوت اتاقش در اين نيمروز زمستاني و در فرصتي كه ديگران به استراحت بعد از نهار اختصاص داده بودند، لذت مي برد و با ترس از آينده به روزهاي تلخ و شيرين گذشته مي انديشيد. بي اختيار از جا برخاست و به سراغ كيف دستي اش رفت و از داخل جيب، آن دستبند برليان هديه رابين براي اولين كريسمس پاريس را بيرون كشيد و پس از آن گردنبند ظريف آن را كه در دومين كريسمس از رابين هديه گرفته بود، در دست خود فشرد


حرارتي مطبوع در ميان انگشتان بسته خود احساس كرد. حرارتي شبيه گرماي چشمان آبي رابين كه مطبوع چون حرارت ملايم آبهاي آبي دريا در ظهر تابستان بود. دوباره به طرف پنجره برگشت و زير لب ناليئ، (( لعنت به تو! هر بار كه به آسمون نگاه مي كنم، رنگ چشات يادم مياد. آخه تو بگو پسر شيطون از دست آسمون به كجا فرار كنم؟ چرا همه راههاي فرار رو به روي من بستي ديوونه؟))
از حرفهاي خودش به خنده افتاد. دوباره روي صندلي نشست. گردنبند و دستبنند برليان را به دست و گردن خود بست و گفت، (( تو بايد به من كمك كني. زود باش بهم نيرو بده. مگه اين تو نبودي كه هر وقت درمونده مي شدم مثل فرشته نجات سر و كله ات پيدا مي شد؟ مي خنديدي و مي گفتي (( رابين هود)) اومد. حالا بيا از اين پنجره باز داخل شو و بهم كمك كن كه خيلي درمونده شدم.))

 
 
  به بيرون خيره شد و احساس كرد آسمان به رويش لبخند مي زند. لبخند آسمان لبخند چشمان آبي و معصوم رابين را به خاطرش آورد. ياد خاطرات شيرين سوربن در ذهنش تداعي يافت.
در آخرين ماههاي دومين سال همكلاسي با رابين همه چيز تغيير كرده بود و حالا ديگر آن دو با هم به سينما، پارك، اپرا و گردش مي رفتند، اما رابين خوب مي دانست كه چه چيزهايي كيميا را رنجيده خاطر مي سازد و به نحوي فوق العاده وسواسي از آنها دوري مي كرد و كيميا تازه فهميده بود آنچه بين آن دو در اولين ماههاي آشنايي اتفاق افتاد، تنها به علت اختلاف شديد فرهنگي بود. تا آنجا كه رابين حتي نمي دانست چرا كيميا از كارهايش مي رنجد. اما اكنون هرچه مطالعه رابين در خصوص فرهنگ شرقي و اسلامي پيشرفت مي كرد اين تضادها نيز كمتر به وجود مي آمد و كيميا بدون آن كه خود بخواهد هر لحظه تعلق خاطر بيشتري به اين پسر بچه ي بي بند و بار و نا آرام پيدا مي كرد و اين در حالي بود كه رابين هر روز تغيير شگرف و محسوسي مي كرد تا آنجا كه كيميا را نيز به تعجب وا مي داشت.
با آغاز سومين سال دانشگاه و با توجه به آن كه همزمان با آغاز ترم پنجم كيميا، رابين هفتمين ترم خود را آغاز مي كرد، ترس تنها ماندن بعد از او، كيميا را به خود آورد. چرا كه كيميا حالا ديگر خوب مي دانست حامي قدرتمندش در تمام مراحل زندگي دانشجويي او را حمايت و نظارت مي كند، اما وقتي در پايان ترم و هنگام امتحانات، رابين به طور ناگهاني از كليه امتحاناتش غيبت و براي ترم بعد تمام دروس را مجدداً در كلاسهاي كيميا ثبت نام كرد، كيميا را به رغم نارضايتي به وجد آورد و به نحو عجيبي شادمان نمود.
رابين ديگر هيچ تقاضا و يا توقعي از كيميا نداشت.


او به رسم هنديان به كيميا نفيس ترين هدايا را پيشكش مي كرد و هرگاه كه فرصتي مي يافت مقابل كيميا زانو مي زد و ضمن دادن هديه به او، در مقابل (( الهه اش)) به طرز بسيار زيبايي به ستايش مي نشست و وقتي كيميا با خنده او را از اين كارها باز مي داشت، معترضانه مي گفت به تمام آنچه كيميا خواسته عمل كرده فقط براي آن كه او اجازه دهد الهه اش را آن طور كه خود ميخواهد ستايش كند. و كيميا ناچار سكوت ميكرد، چرا كه مي ديد رابين چون راهبي خود را در ديري بي حصار كه محصول افكار جديدش بود، محسور ساخته و از تمام لذائذ زندگي كه تا ديروز به نحوي افراطي از آنها بهره مي جست، چشم پوشيده است. و اين البته كار آساني براي مردي كه عمري را به بي بند و باري و خوشگذراني گذارده بود، نبود و كيميا اين را از چشمان مغموم و حالات بيمار گونه رابين به خوبي مي فهميد. حالا نه تنها او بلكه تمام دانشجوياني كه رابين را ميشناختند، قصه عشق افراطي و رياضتكشيهاي رابين را براي يكديگر تعريف مي كردند و كيميا را با انگشت به هم نشان مي دادند. و او گاه گاه از اين شهرت احساس غرور و گاهي احساس تنفر مي كرد. چرا كه مي ديد زندانبا زنداني آزادي است كه هر روز تحليل مي رود و روز به روز ويران تر مي شود و البته اين چيزي نبود كه كيميا مي خواست. او همچنان در وجود درمانده رابين به دنبال همان پسر بچه شاداب و شيطان بود. اما رابين امروز شمعي بود كه بي صدا آب ميشد و اطرافيانش مي پنداشتند اين آتشي است كه شعله اش از وجود ساحره اي شرقي گرما مي گيرد و تا رابين را ذوب نكند، خاموش نخواهد شد.
گرچه كيميا به شدت نگران بيماري روحي لاعلاج و عجيب رابين بود،اما اكنون كه گذشته نه چندان دورش را مرور مي كرد مي ديد كه در اين چند ماه اخير، به معناي واقعي زندگي دست يافته بود و در آن خاك غريب، گمشده اي را كه چندين سال در وطن خود به جستجويش پرداخته بود،يافته است.اين گمگشته مقدس مسلماً همان احساس زيبا و عميقي بود كه به رابين داشت. احساسي كه به خاطر نمي آورد مشابه آن را هرگز نسبت به هيچ كس درگري پيدا كرده باشد.او اكنون رابين را در اختيار داشت.آن هم آنگونه كه خود مي خواست.رابين تنها به او فكر مي كرد، به او لبخند مي زد، با او صحبت مي كرد و جسم و روحش صرفاً به او تعلق داشت و اين احساس خوشايندي را در وجود خسته كيميا بر مي انگيخت و احساسات خفته و سركوب شده اش را يكي پس از ديگري بيدار ميكرد.همه چيز آنگونه بود كه او مي خواست ولي ناگهان باز صاعقه اي زندگيش را به آشوب ميكشاند.
اردلان بازگشته بود، همسر سابقش، كسي كه هرگز او را به همسري قبول نداشت


اكنون دلش به حال تمام روزهاي زيباي جواني اش كه مصروف وجود بي مقدار اين مرد شده بود مي سوخت. اردلان آمده بود تا باز جوانه تازه رسته خوشبختي اش را از نهال زندگي برچيند. او آمده بود با كوله باري از ندامت و مي خواست كيميا او را ببخشد و به زندگي سابقش بازگردد. آن روز مادر و پدر طي يك تماس تلفني، از كيميا خواسته بودند چون ضرورتي هم پيش آمده بود، هر چه سرعتر به ايران بازگردد. كيميا وحشتزده و درمانده توضيح بيشتري خواسته بود ولي پدر همه چيز را به حضور او در تهران موكول كرده بود.
كيميا آشفته و سراسيمه به يك آژانس هوايي مراجعه كرد و براي اولين پرواز كه خوشبختانه ر.ز بعد بود، و از خوش شانسي يا بد شانسي او براي يك نفر نيز جا داشت، بليط گرفت. او چنان سريع آماده رفتن به ايران شد كه حتي فرصت نكرد رابين را بيابد و با او خداحافظي كند. تنها از الين خواسته بود ضمن عذرخواهي برايش همه چيز را توضيح دهد و حالا نمي دانست رابين مي داند او اينجاست يا نه؟ و تمام اينها به خاطر مردي بود كه روزي به سادگي زندگيش را بر باد داده و تركش كرده بود. كيميا نمي دانست به خاطر سه سال گذشته چه توضيحي دارد، ضمن آنكه خوب ميدانست او در اين مدت ازدواج كرده و شايد بچهدار نيز شده باشد و از همه بذتر علت اين همه اصرار خانواده اش را در خصوص پذيرفتن مجدد اردلان نمي فهميد، اما مسلماً او ناچار بود عليرغم ميل باطني با اردلان به صحبت بنشيند...
صداي مادر كه از طبقه پايين صدايش مي كرد باز رشته افكارش را از هم گسيخت. سرش را از در بيرون كرد و گفت:
- بله؟
- حاضري؟ مي خوايم بريم.
- مگه ساعت چنده؟
- مگه من صد و نوزده ام؟
- ببخشيد سركار خانم. همه حاضرن؟
- همه حاضران جز غايب سه ساله خونه.
- اون غايب هفت ساله چي؟
- اونم حاضرن. مياي يا نه؟
- معلومه كه ميام خانم محترم. لطفاً حنجره تون رو آزار نديد، اومدم.
مادر پاسخ ديگري نداد و كيميا خيلي سريع لباس پوشيد و با عجله از پله ها پائين رفت. حق با مادر بود. همه حاضر و منتظر ايستاده بودند. كاوه به محض ديدن او با خنده گفت:
- بد شد بزت رو نياوردي. زير پامون كلي علف سبز شده... خيلي دلم مي خواد بدونم اون بالا چي قايم كردي كه نمي توني ازش دل بكني.
- بزم رو ديگه.
همه خنديدند. پدر سوئيچ را به طرف كيميا گرفت و گفت:
- ماشين رو ببر بيرون كه ما اومديم.
كيميا سوئيچ را گرفت و به سوي كاوه پرت كرد و گفت:
- ببخشيد. حالا كه اين آقا تشريف دارن، وظيفه ايشونه. زود باش به وظيفه ات عمل كن.
كاوه (( چشم)) كشيده اي گفت و از هال بيرون رفت.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : elahesharghi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.90/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.9   از  5 (10 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه xzjhed چیست?