رمان الهه شرقی 9 - اینفو
طالع بینی

رمان الهه شرقی 9


نه خير مادر جون. مثل اينكه كلي هم بدهكار شديم. گرچه هيچ بعيد نيست دختر خانم شما بابت عمل انجام شده بخواد ازتون اجازه بگيره. اون طور كه عمو نادر مي گفت قضيه خيلي پيشرفته تر از اين حرفاس.
كيميا ديگر طاقت نياورد و با عصبانيت وارد هال شد و با فرياد گفت:
- خجالت نمي كشي هر غلطي دلت مي خواد ميكني؟ من براي عمل انجام شده اجازه ميگيرم؟
همه از ديدن كيميا در آن حالت به سختي جا خوردند و كاوه كه كاملاً غافلگير شده بود پاسخ داد:
- من منظور بدي نداشتم... فقط...
- لازم نكرده حرفي بزني. خواهش مي كنم دهنت رو ببند. هرچي بايد مي شنيدم، شنيدم.
مادر ليواني آب سرد به دست كيميا داد و گفت:
- مادر جون تورو خدا آروم باش. حرص نخور. به خدا از دست مي ري ها.
- ولم كن مادر. حرص نخورم؟ شما نمي شنوين داره چي ميگه؟ و البته راست مي گه ها، درستش همين بود كه من خودم تصميم بگيرم. لااقل اون موقع اگه اين حرفا رو مي شنيدم دلم نمي سوخت.
و بعد بي آنكه حرف ديگري بزند به طرف در خروجي رفت. مادر به دنبالش دويد و چند بار صدايش كرد، اما او بي اعتنا وارد حياط شد و به طرف در دويد و مادر ناچار بازگشت.
كيميا پشت در لحظه اي توقف كرد. با پشت دست اشكهايش را پاك كرد، سر و وضعش را مرتب و در را باز كرد و قدم به كوچه گذاشت. لحظه اي به آبي آسمان خيره شد. نور آفتاب چشمانش را زد. دستش را سايبان چشمها كرد و بي حوصله نگاه از آسمان برگرفت، اما هنوز آبي آرام آشمان، چشمانش را نوازش مي داد، گويا آسمان از او چشم بر نمي گرفت. چند بار پلك زد ولي چيزي عوض نشد جز آنكه حالا لبهايي به رويش لبخند مي زد كه برايش آشنا بود. با تعجب به نقطه ي مقابلش خيره شد و از ديدن او كه درست روبهرويش ايستاده بود به شدت جا خورد. طوري كه احساس كرد قدرت تكلمش را از دست داده است. باز به او نگاه كرد و سعي كرد چيزي بگويد، اما گويا غير ممكن بود. صداي نرم او كه در گوشش نشست كمي از حيرتش كاست.
- سلام الهه من!
- س...سلام... تو... تو اينجا چه كار مي كني؟
- اومدم به ديدنت.
- پس چرا زنگ نزدي؟
- فكر كردم كه بالاخره بيرون مياي.
- تو نبايد مي اومدي اينجا، اونم الان.
- چرا؟ من نزديك بيست روزه كه از تو بي خبرم. تو حتي يك بار هم با من تماس نگرفتي. خب من بايد يه كاري مي كردم ديگه.
- چطوري اومدي؟
- با تور؟
- كي رسيدي؟
- يه ساعتي ميشه؟
- اينجا رو چطوري پيدا كردي؟
- دفعه ققبل آدرستون رو از نادر گرفته بودم... نمي خواي منو دعوت كني بريم تو؟
- آره... نه... يعني فعلاً نه... من مي خواستم برم بيرون، همراه من مياي؟
- معلومه كه ميام.


سوئيچ را به طرفش گرفت و خدا را شكر كرد كه ماشين را داخل خانه نبرده بود. بعد گفت:
- بشين ديگه... من آمادگي رانندگي ندارم.
- تو از ديدن من خوشحال نشدي؟
- فقط سوار شو و روشن كن.
رابين اطاعت كرد و كيميا وقتي كنارش نشست گفت:
- زودتر از اين كوچه برو بيرون.
- باشه، همين حالا.
و بعد به سرعت استارت زد، اما هنگامي كه ميخواست دنده را عوض كند صداي گوشخراشي داخل ماشين پيچيد و او مظلومانه گفت:
- دنده اش خوب جا نمي ره.
كيميا گرچه به شدت بي حوصله و عصبي بود اما نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد، با صداي بلند خنديد و گفت:
- كلاج رو تا ته بگير عزيزم. ماشين دنده اتوماتيك بد عادتت كرده.
رابين به توصيه كيميا را به كار برد و ماشين به حركت درآمد و در همان حال پرسيد:
- كدوم سمت؟
- چپ. فعلاً برو بالا تا بهت بگم.
رابين در سكوت همچنان مي راند و چهره اش هر لحظه غمگين تر مي شد. بالاخره كيميا سكوت را شكست و گفت:
- راستي حالت خوبه؟
رابين با تأسف سري تكان داد و چيزي نگفت. كيميا كه كاملاً علت ناراحتي او را درك كرده بود با لبخند گفت:
- ببين پسر خوب، تو منو حسابي غافلگير كردي، براي همين...
- مي دونم تو فقط غافلگير شدي.
- اين طوري حرف نزن.
- چرا؟ فكر مي كردم هميشه از اين كه حقيقت رو بشنوي خوشحال مي شي.
- اما رابين...
- اما نداره. من نبايد مي اومدم، اشتباه كردم.
- خواهش مي كنم از اين حرفا نزنن... تو از دست من ناراحتي؟
- از تو؟ نه، مطمئن باش كه نه. من فقط از خودم عصباني ام. آخه چرا انقدر احمق شدم كه اومدم دنبال تو؟
- تو چرا نمي فهمي؟ چرا مجبورم ميكني همه چيز رو برات بگم؟ باشه اگه تو اصرار داري ميگم. بزن كنار و خوب گوش كن.
رابين با همان چشمهاي غمگين نگاهش كرد و بي هيچ سؤالي كنار خيابان پارك كرد و كيما گفت:
- تو درست زماني اومدي كه من داشتم به خاطر تو مي جنگيدم.
- مي جنگيدي؟
- بله مي جنگيدم.
- با كي؟
- با خانواده ام... با پدرم، با برادرم.
- چرا؟
- چون اونا نمي تونن تو رو بپذيرن.
- ولي اين به اونا چه ربطي داره؟
- عاقل باش پسر. من بايد راجع به تو با خانوادهام حرف مي زدم و رضايتشون رو جلب مي كردم.
- خب اينكار رو كردي؟
- بله، اما...
- اما چي؟ خواهش مي كنم بگو.
- پدر و برادرم معتقدند كه تو به درد من نميخوري. اونا اصرار دارند كه من به ايران برگردم.
- نه... خداي من! نه، تو... تو بايد برگردي؟
- منم براي همين دارم مي جنگم و عذاب ميكشم.
رابين كمي به كيميا نزديك شد و گفت:
- تو داري عذاب مي كشي؟ اونا تو رو اذيت ميكنن؟
- مهم نيست... مهم نيست. نگران نباش.

- نه كيميا. خيلي مهمه. مي فهمي؟ خيلي مهم... تو نبايد عذاب بكشي. من اجازه نميدم.
كيميا براي آن كه او را از نگراني درآورد با لحني عادي گفت:
- تو كدوم هتلي؟
- هتل...
- تا كي مي موني؟
رابين ديگر پاسخش را نداد و سرش را روي دستهايش روي فرمان گذاشت. كيميا با نگراني نگاهش كرد و با لبخندي ساختگي گفت:
- باورت نمي شه وقتي تو رو ديدم كه روي زمين روبروي در نشسته بودي، داشتم شاخ در ميآوردم. اول فكر كردم اشتباه مي بينم، ولي وقتي پا شدي اومدي طرفم زبونم بند رفته بود... بتورت مي شه؟ اول نشناختمت. يعني تصورش رو هم نمي كردم اون بچه گدا كه روي خاكها نشسته بود همون همكلاسي بچه پولدارم توي پاريسه.
اما رابين باز هم پاسخي نداد. كيميا پرسيد:
- مي شنوي چي مي گم رابين؟
- ...
- رابين! با توام. سرت رو بلند كن. مي خوام برات يه برنامه ريزي كنم كه تو مدتي كه ايراني حسابي گردش و تفريح كني... شنيدي؟
- ...
- خوابت برده رابين؟
رابين تكان آرامي خورد اما باز هم چيزي نگفت. به سختي سرش را از روي دستانش بلند كرد و به كيميا رو كرد. كيميا از ديدن صورت خيس و چشمان سرخش به شدت جا خورد و پرسيد:
- تو داري گريه مي كني ديوونه؟
بعد دستش را براي نوازش دستان رابين پيش برد اما رابين به سرعت دستش را عقب كشيد و بغض آلود گفت:
- من بايد برم... بايد برم الهه ي من... من بايد خودم رو قربوني الهه ام كنم. الهه ي من نبايد به خاطر وجود ناچيز من عذاب بكشه... نه... نه من بايد از زندگي تو بيرون برم. الهه من الان نياز به يه قرباني داره و براي قرباني شدن هيچ كس مستحق تر از من نيست.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- اين چه حرفيه رابين؟ خواهش مي كنم بس كن. اين حرفا خرافاته، قرباني يعني چي؟
اما رابين گويا صداي كيميا را نمي شنيد. چند جمله به انگليسي پاسخ داد و يك لحظه در مقابل چشمان حيرت زده كيميا در ماشين را باز كرد و با سرعت پياده شد. كيميا نيز با عجله از ماشين پايين پريد و با صداي بلند گفت:
- صبر كن رابين... صبر كن. بايد باهات حرف بزنم.
اما رابين بي آنكه بايستد همچنان كه مي دويد فرياد زد:
- من اولين قرباني معبد عشق الهه شرقي خواهم بود.
كيميا نيز شروع به دويدن كرد و در همان حال فرياد زد:
- صبر كن رابين، صبر كن.
اما رابين همچنان مي دويد و تعقيب كيميا بينتيجه بود، زيرا با آن سرعتي كه رابين مي رفت محال بود به او برسد.
 *****
جلوي در حياط كه رسيد ساعت از يك نيمه شب گذشته بود. هرگز به خاطر نمي آورد تا اين وقت شب تنها بيرون از خانه مانده باشد. اما هنوز هم رغبتي براي رفتن به داخل در خود نمي ديد.



با اين حال به ناچار كليد را در قفل چرخاند، در را باز كرد و ماشين را به داخل حياط برد. تمام چراغهاي خانه روشن بودند و متأسفانه و برخلاف تصورش همه بيدار. براي لحظه اي از آمدن پشيمان شد و خواست برگردد اما نگاهش به بالاي پله ها افتاد. مادر، پدرش و كاوه را ديد و مجبور شد ماشين را خاموش كند. همين كه در ماشين را باز كرد مادر را روبروي خود ديد. او بع شدت كيميا را در آغوش كشيد و در حالي كه با صداي بلند گريه مي كرد گفت:
- تو سالمي دختر؟ خدا رو شكر... ديگه داشتم ديوونه مي شدم... كجا بودي مادر تا اين وقت شب؟
كيميا خود را از آغوش مادر بيرون كشيد، شالش را كمي روي صورتش بالا آورد و گفت:
- من سالمم مادر جون. نگران من نباشيد.
بعد در ماشين را محكم به هم كوفت و به طرف ساختمان به راه افتاد. مادر دنبالش دويد و گفت:
- چرا زنگ نزدي كه دير مياي؟
كيميا پاسخي نداد، تنها زماني كه به پدر و كاوه رسيد آهسته سلام كرد. كاوه با خشم بسيار نگاهش كررد و گفت:
- خوش به حال بابام با اين دختر تربيت كردنش.
كيميا دندانهايش را روي هم فشرد اما قبل از آن كه پاسخي به كاوه بدهد صداي پدر را شنيد:
- خفه شو كاوه!
كاوه با عصبانيت كف دستش را به ديوار كوفت و به داخل رفت. كيميا لحظه اي مقابل پدر ايستاد. جرأت نگاه كردن به چشمانش را نداشت، اما در همان حال هم شدت عصبانيت پدر را درك مي كرد. دستان پر قدرت پدر بازوانش را به شدت فشرد و او خود را براي هر حادثه اي آماده كرد، اما پدر بشدت در آغوشش كشيد و در حالي كه گريه مي كرد گفت:
- چه خوب شد كه برگشتي دردونه ي بابا.
كيميا هم به گريه افتاد و در ميان هق هق گريه گفت:
- مگه مي تونستم نيام؟ من كه به جز اينجا جايي رو ندارم كه برم.
پدر در حالي كه سعي مي كرد گريه اش را مهار كند گفت:
- آره عزيز دلم. جاي قدمهاي تو هميشه روي تخم چشم باباست.
كيميا اشكهايش را پاك كرد و در حالي كه سرش را روي سينه ي پدر مي فشرد گفت:
- دوستتون دارم پدر جون، همه تون رو دوست دارم، شما رو، مادر و كاوه رو... باشه پدر باشه ديگه بر نمي گردم پاريس.
و باز گريه اش شدت گرفت. پدر همچنان كه بازوهايش را در دستان مردانه ي خود مي فشرد كمي به عقب هلش داد و گفت:
- بي خود مي كني برنگردي خانم مهندس، مگه دست توئه كه برنگردي؟
كيميا همانطور كه ضجه مي زد پاسخ داد:
- ديگه هيچ كس توي پاريس منتظر من نيست.
پدر نگاه گنگي به چشمانش كرد و گفت:
- چي مي گي عزيز بابا؟
اما كيميا فقط گريه مي كرد. در همان حال مادر گفت:
- بريد تو. پدر و دختر چرا سر پله همديگه رو گير آورديد؟ بريد تو...
 


پدر دستانش را دور شانه هاي نحيف كيميا حلقه كرد و با هم به داخل رفتند. مادر هم چشمان اشك آلودش را پاك كرد و در حالي كه زير لب خدا را شكر مي كرد از پي آن دو روان شد. وارد هال كه شدند مادر در روشنايي لامپها باز با ترديد به كيميا نگاه كرد، گويا هنوز هم باور نمي كرد كه او سلامت بازگشته است. ناگهان نگاهش روي لباس كيميا خيره ماند و پرسيد:
- اين لكه ها چيه روي لباست؟
كيميا با سرعت به مادر پشت كرد و گفت:
- هيچي، لباسم كثيف شده.
مادر او را به سوي خود كشيد و گفت:
- چرا شالت رو باز نمي كني؟
الان باز مي كنم. صبر كنيد مادر جون.
و در همان حال به سوي آشپزخانه رفت، اما مادر دستش را كشيد و گفت:
- اون لكه ها خونه؟
كيميا پاسخي نداد. مادر نزديكش شد و گفت:
- يا امام غريب! چه بلايي سر خودت آوردي؟
پدر هم با سرعت خود را ببه او رساند و گفت:
- چي شده بابا؟ اتفاقي افتاده؟
كيميا لبخندي زد و گفت:
- اين تقصير شماست كه دخترتون رو انقدر دست و پا چلفتي بار آورديد كه نمي تونه يه كوچه رو بدوه.
- مي گي چي شده يا قصد كردي دق كشمون كني؟
- مادر جون چيز مهمي نيست. خوردم زمين.
- زمين خوردي يا تصادف كردي مادر مرده؟
- نه به خدا زمين خوردم.
- خيلي خب. ببينم دستاتو، سر زانوت زخم شده؟ نه نه صبر كن ببينم چرا شالت رو بر نمي داري؟ حتماً سرت شكسته.
- نه مادر جون، به جون خودت نه. فقز يه كم چونه ام زخمي شده.
و بعد شالش را برداشت. مادر با ديدن پانسمان روي چانه اش تريباً فرياد زد:
- يا حضرت عباس! چي به روز خودت آوردي؟
- اِ... آروم باش خانم ببينم چي شده.
- باور كنيد پدر توي خيابون مي دويدم پام گير كرد به جدول جوي، خوردم زمين و چونه ام محكم به جدول خورد و زخمي شد.
- اگه راست مي گي اون باند رو از روش بردار تا خيال من راحت بشه.
- مادر جون كلي پول دادم اين باند رو گذاشتن روش، حالا اگه برش دارم پولام حروم مي شه.
- مادرت بميره. من كه مي دونم قضيه بيشتر از اين حرفاست. جون مادرت راست بگو.
-باشه، به شرط اينكه ديگه شلوغش نكني
- مگه ديوونه ام كه شلوغ كنم؟ بگو ديگه، بگو.
- چونه ام چندتا بخيه كوچولو خورده. همين.
- واي! خدا مرگم بده. ديدي گفتم. حتماً خيلي هم ازت خون رفته. رنگ به روت نمونده... اصلاً پدر سوخته مگه تو دونده ي ماراتني كه توي خيابونا بپر بپر مي كني؟ دختر به اين بزرگي بلد نيست از يه جوي بيست سانتي بپره.
- مامان جون، اولاً قرار بود شما زياد شلوغش نكني، بعدشم شما از كجا فهميدي جوي بيست سانتي بوده؟
پدر هم با صداي بلند خنديد و گفت:
- مادرت علم غيب داره بابا.


از اون وقت تا حالا ميگفت تو مُردي، خودكشي كردي، تصادف كردي، سر گذاشتي به بيابون رفتي، حالام اينجوري. خانم به جاي اين همه سر و صدا برو يه ليوان آب قند براي اين بچه بيار كه به قول خودت رنگ به روش نمونده.
مادر بي آنكه جوابي بدهد به طرف آشپرخانه رفت و پدر به سوي او آمد و روي اولين صندلي نشاندش و بعد پرسيد:
-زخمت جديه؟
- نه همون چند تا بخيه.
- مثل اينكه زير پانسمانت كبود شده. دورش زرده. استخونت كه...
-نه خوشبختانه.
-چندتاست؟
- چي؟
- بخيه ها ديگه؟
- ده، دوازده تا.
- با خودت چه كار كردي؟
- درست نفهميدم.
- چرا تو خيابون مي دويدي؟
- نمي تونم بگم.
- به اون كسي ربط داره كه ديگه توي پاريس منتظرت نيست؟
كيميا سرش را به زير انداخت و دوباره چشمهايش لبريز از اشك شد. پدر باز گفت:
- نكنه تو پاريس منتظرت نيست توي همين تهران خودمون منتظرته؟
كيميا يكه اي خورد اما پاسخي نداد و پدر ادامه داد:
- نگفته بودي اومده تهرون... دم بچه مردم رو بد جوري لاي تله گذاشتي!
كيميا همانطور كه اشك مي ريخت لبخند زد.
- پس اومده تهرون؟
- به خدا من خبر نداشتم. امروز وقتي كه در رو باز كردم پشت در توي كوچه رو زمين نشسته بود.
- اومده بود چه كار؟
- نمي دونم. راستش رو بخوايد تو اين بيست روزه باهاش هيچ ارتباطي نداشتم. ظاهراً نگران شده بود. آخه بنا بود من خيلي زود بهش خبر بدم كه...
با ورود مادر صحبتش را نيمه كاره گذاشت و ليوان آب قند را از دست مادر گرفت و تشكر كرد و پرسيد:
- كاوه كجاست مامان؟
- فكر كنم رفته بالا خوابيده.
- سالومه هم اينجاست؟
- نه خونه پدرشه.
- تكليف اين دوتا چيه؟
- چه مي دونم. حالا كه آقاي  قاسمي برگشته و موندگار شده. اينام مي مونن ديگه. فعلاً هم كه با هم زندگي مي كنن. بابات چند بار به كاوه گفته اگر مي خوان بيان اينجا اما كاوه مي گه فعلاً وضعيت سالومه مناسب نيست. به اميد خدا كوچولوشون بياد اونوقت.
كيميا سري تكان داد و پدر گفت:
- فعلاً تو با تكليف اونا كاري نداشته باش. امشب بايد تكليف كس ديگه رو معلوم كنيم.
كيميا به زحمت لبخند زد و پاسخ داد:
- كس ديگه خودش امشب تكليفشو مشخص كرد.
- يعني چي؟
- هيچي. گفت كه براي هميشه از زندگي من مي ره بيرون چون نمي خواد من به خاطر اون سختي بكشم.
- به همين راحتي؟
- كاش همين طور باشه. اميدوارم اقدام جنون آميزي نكنه.
- منورت چيه؟
- نمي دونم پدر جون. فقط خيلي نگرانم، خيلي.
- خطري اون رو تهديد مي كنه؟
- چي بگم پدر...
گرچه سعي مي كرد بغضش را فرو دهد اما نتوانست و باز به گريه افتاد. پدر دستي روي موهايش كشيد و گفت:
- الان كجاست؟

- توي هتل. با تور اومده.
- مي دوني كدوم هتل؟
- بله.
- خب پس پاشو بهش زنگ بزن.
كيميا لبخندي از سر قدر شناسي به پدر زد و گفت:
- قبل از اينكه بيام خونه به هتلش سر زدم، اما هنوز برنگشته بود.
- حالا زنگ بزن شايد اومده باشه.
كيميا از جا بلند شد و گوشي تلفن را برداشت. اول از مركز اطلاعات تلفن هتل را گرفت و بعد با حالتي نگران و دستهايي لرزان شماره هتل را گرفت. مشغول بودن خط مجبورش كرد چند بار ديگر شماره بگيرد و وقتي بالاخره خط آزاد شد شماره اتاقي را كه قبلاً از مسؤول اطلاعات هتل گرفته بود، به تلفنچي داد. چند لحظه اي صداي موزيك شنيد و بعد چند بار پي در پي تلفن زنگ خورد اما كسي گوشي را بر نداشت. با اين حال كيميا همچنان گوشي را نگه داشته بود. آنقدر كه دوباره صداي تلفنچي را شنيد كه گفت:
- وصل نشد؟
- چرا، چرا، معذرت مي خوام كسي گوشي را برنداشت. ممكنه من رو با اطلاعات ارتباط بديد؟ شايد مسافر ما توي لابي بباشن.
- گوشي.
-چند لحظه بعد مسئول اطلاعات از ان سوی سیم سلام کرد.
- سلام شب بخير، خسته نباشيد.
- سلام شب بخير بفرمائيد.
- ببخشيد من با مسافر اتاق 155 كار داشتم. ظاهراً ايشون توي اتاقشون نيستند. ميخواستم بدونم امكان داره توي لابي يا كافي شاپ باشن؟
مسؤول اطلاعات خنده اي كرد و گفت:
- اين وقت شب تقريباً هيچ كس پايين نيست. حتماً مسافر شما بيرون از هتل هستند.
- بله. حق با شماست. معذرت مي خوام، متشكرم.
كيميا خواست گوشي را بگذارد كه صداي مرد را شنيد كه گفت- شما همون خانمي هستيد كه دو، سه ساعت پيش اينجا بوديد؟
- بله... بله خودم هستم.
- مثل اينكه شما خيلي نگرانيد. اجازه بديد ببينم كليد اتاق اينجاست يا نه.
كيميا در حالي كه از شدت اضطراب نفس نفس مي زد گفت:
- خيلي خيلي لطف مي كنيد.
لحظاتي بعد مرد دوباره پرسيد:
- مسافر شما از اعضاء تور فرانسوي هستن؟
- بله.
- اسمشون؟
- رابين... رابين رايان. يه جوون قد بلند با چشماي خيلي آبي و موهاي بلند زيتوني.
مرد خنديد و گفت:
- خيلي آبي؟
- معذرت مي خوام، آبي تيره.
- بله دقيقاً فهميدم كه چه كسي رو مي گيد. من مطمئنم كه ايشون توي اتاقشون هستن، چون هم كليدشون اينجا نيست و هم اينكه خودم بالا رفتنشون رو ديدم و يادم نمياد كه پايين اومده باشن. شايد خواب باشن، شايدم گوشي رو از پريز كشيدن.
- واقعاً ممنونم. شما خيلي لطف كرديد.
- قابل شما رو نداشت. بازم اگه كاري از...
- نه ممنونم، شبتون بخير.
- شب شمام بخير و خدانگهدار.
كيميا تماس را قطع كرد و كنار پدر برگشت و گفت:
- مي گه توي اتاقشه، اما نمي دونم چرا به تلفن جواب نمي ده.


- شايد خواب باشه مادر، نصف شبه.
- اميدوارم همين طور باشه.
- چيه بابا؟ هنوزم نگراني؟
- نه... نه. من مي رم بخوابم.
- مطمئني خوابت مي بره؟
كيميا با خجالت سر به زير انداخت و پدر دوباره گفت:
- پس اگه خوابت نمياد برو لباستو عوض كن بيا بريم با همديگه يه دوري بزنيم.
مادر با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- نصف شبي زده به سرت مرد؟ الان وقت دور زدنه؟
- نصف شب باشه خانم. وقتي خوابمون نمياد چرا بايد بريم تو تخت؟ برو اين لباسهاي خوني رو عوض كن و بيا.
كيميا اطمينان داشت كه پدر از اين گردش شبانه مقصود خاصي دارد و مسلماً او مي بايست به سؤالات بسياري پاسخ مي گفت. با اين حال به سرعت از پله ها بالا رفت، تعويض لباس كرد و بازگشت. پدر با ديدن او رو به همسرش كرد و گفت:
-تا حالا ديده بودي كيميا با اين سرعت آماده بشه؟
اختر خانم خنده اي كرد و پاسخ داد:
-شما پدر و دختر رو هيچ كس نمي تونه بشناسه.
پدر دستش را پيش آورد و گفت:
- خب خانم سوئيچ رو بده.
- با ماشين مي ريم؟
- آره بابا. من ديگه براي پياده روي يه كمي پيرم.
كيميا سوئيچ را به پدر داد و با خنده از مادر خداحافظي كرد و به راه افتاد.
در آن ساعت شب خيابان در سكوت دل انگيزي فرو رفته بود.فقط گهگاهي صداي عبور ماشيني پوست شب را مي شكافت. كيميا در سكوت به خيابان خيره شده بود و پدر به ترانه اي قديمي كه آواي حزن آلودش در ماشين پيچيده بود گوش ميكرد. مدتي به همان حال گذشت.بالاخره پدر مهر سكوت را شكست و پرسيد:
-پسر خوبيه،نه؟
كيميا براي لحظه اي به خود آمد و با تعجب پرسيد:
-كي؟!
-همين رابين خان گل و بلبل.
شرم دخترانه اي گونه هاي كيميا را زينت بخشيد و بعد در حالي كه سعي مي كرد نگاهش را از پدر مخفي كند پاسخ داد:
-آره، خيلي.
از زير چشم لبخند پدر را ديد. نفسي تازه كرد و دوباره گفت:
-اون موجود خيلي عجيبيه. با مردايي كه ميشناسم خيلي فرق داره. اما پدر، سابقه ي چندان خوبي نداره. اينو مي گم كه اگه بعد از اين از كسي حرفي شنيديد فكر نكنيد چيزي رو ازتون پنهون كردم.
-منظورت از اينكه سابقه ي خوبي نداره چيه؟نكنه خداي نكرده تو كار خلاف بوده؟
كيميا لبخندي زد و گفت:
-تا منظورتون از خلاف چي باشه.
-منظورم قاچاقچي، دله دزدي و ...
-نه پدر.شما كه خودتون بهتر مي دونيد، پدر اون انقدر داره كه يكي يه دونه پسرش احتياجي به اين كارها نداشته باشه.
-آره بابا شنيدم. مي گن طرف پولش از پارو بالا مي ره.
-شايدم اينطور باشه. راستش رو بخوايد من هيچ وقت نپرسيدم.فقط مي دونم كه باباش كارخونه ي اتومبيل سازي داره و به قول شما با ليفتراك اسكناس جابجا مي كنه.

پدر خنده اي كرد و گفت:
- پس هيچي ديگه بابا، نونت تو روغنه.
- پدر خودتون بهتر مي دونيد كه من اصلاً به اين چيزا فكر نمي كنم.
- مي دونم بابا. شوخي كردم... پس قضيه ي اين خلاف چي بود كه ما نفهميديم؟
- راستش رو بخوايد قبل از اينكه باهم آشنا بشيم رابين خيلي كارها مي كرده، چه جوري بگم، منظورم همين خلافهاي پسرونه است.
پدر خنده اي كرد و گفت:
- فهميدم بابا، خودت رو اذيت نكن. مي دوني كيميا هر مردي ممكنه كه تو زندگي مجرديش اشتباهاتي كرده باشه. به نظر من مهم اينه كه بعد ازدواج اين اشتباهات تكرار نشه.
كيميا نفس راحتي كشيد و گفت:
- تا اون جايي كه من از اون شناخت دارم، فكر نميكنم ديگه هيچ وقت تكرار بشه.
- فقط مي مونه يه چيز بابا، اين آقا پسر گل ما ميمي دونه كه تو مسلموني؟ و از شرايط ازدواج با تو خبر داره؟
- نگران نباشيد پدر جون، اون همه چيز رو ميدونه.
- و همه رو پذيرفته؟
- كاملاً و با ميل و علاقه.
- خب پس مباركه انشاءالله.
كيميا با خجالت سر به زير انداخت و با خنده گفت:
- نه پدر، هنوز واسه اين حرفا زوده. من از رابين خواستم كه بيشتر روي اين قضيه فكر كنه. بهش گفتم اگه روزي از من سير بشه، مي تونه ازم بگذره، ولي اگه تغيير مذهب بده ديگه راه بازگشتي نيست.
پدر نگاه تحسين آميزي به دخترش كرد و گفت:
- آفرين به تو بابا. رو سفيدم كردي دختر.
و بعد با صداي بلند خنديد. كيميا نيز همراه پدر خنديد و با علاقه دست پدر را در دست خود فشرد. پدر لحظاتي به دخترش خيره شد و بعد گفت:
- حالا كه صحبت تا اينجا رسيد دلم مي خواد يه چيزي رو باور كني، اونم اينكه منم از ازدواج مجدد تو با اردلان خيلي راضي نبودم. راستش رو بخواي بعد از اون قضيه، اردلان حسابي از چشمم افتاد و ديگه هيچ وقت نتونستم ببخشمش. تو هنوز مادر نشدي تا بفهمي پدر و مادرها چقدر روي بچههاشون تعصب دارن، خصوصاً پدرها روي دختراشون.
- خوشحالم كه اينو مي شنوم.
در همان لحظه پدر داخل خيابان كم عرضي پيچيد و گفت:
- خب بالاخره رسيديم.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- به كجا؟ بستني فروشي؟
- اين وقت شب؟
- آبميوه؟
- مگه تشنه اي؟
- نه... پس به كجا رسيديم؟
پدر خنده اي كرد و سري تكان داد و گفت:
- به جايي كه دل يه عاشق ديوونه داره با بيقراري واسه معشوقش سر به سينه مي كوبه... مي خواي بگي اينجا رو نمي شناسي؟
كيميا با تعجب به پدر نگاه كرد و پدر در مقابل هتل بزگي توقف نمود.
 شما فكر مي كنيد اين وقت شب اجاز بدن بريم بالا؟
- آره، چرا اجازه ندن. من خودم باهاشون صحبت مي كنم. بعد مي شينم تو لابي تا تو برگردي.


- مگه شما نمي خوايد رابين رو ببينيد؟
- البته كه مي خوام، براي همينم بههت مي گم براي فردا شب به شام دعوتش كن.
- اينو جدي مي گيد؟
- آره عزيزم. بالاخره ما بايد با اين داماد خوشبخت آشنا بشيم يا نه؟
كيميا سر به زير انداخت و به دنبال پدر از ماشين پياده شد. داخل پدر هتل همانطور كه قول داده بود صحبت كوتاهي با مسئول اطلاعات كرد و بعد با سر بع كيميا اشاره نمود كه پيش بيايد و پرسيد:
- شماره اتاقش رو كه بلدي؟
- بله.
- خب پس بدو برو بالا، آقا اجازه دادن.
كيميا نگاه قدرشناسانه اي به مسئول اطلاعات كرد و سر تكان داد. او نيز با حركت سر پاسخ كيميا را داد.
- چرا ايستادي بابا؟ برو بيدارش كن.
كيميا با سرعت به طرف آسانسور رفت و قبل از آنكه در بسته شود، پدر را ديد كه كنار مسئول اطلاعات نشست.
قدم كه به راهرو طبقه پنجم گذاشت، نگاهي به شماره اولين اتاق كرد و به حالت دو خود را به اتاق 155 رساند. پشت در لحظه اي منتظر ايستاد تا هيجانش را مهار كند، اما گويا غيرممكن بود و شايد اگر تا صبح هم منتر مي ماند بي فايده بود. بنابراين به آرامي چند ضربه به در زد، اما پاسخي نشنيد. يك بار ديگر ضربه اي به در زد و باز منتظر ماند. وقتي براي سومين بار دستش را بالا آورد، صداي گرفته رابين را شنيد كه با همان لهجه ي قشنگ، به فارسي گفت:
- من به چيزي احتياج ندارم. خواهش كرده بودم كسي مزاحمم نشه.
كيميا بي آنكه پاسخي بدهد، دوباره در زد و رابين اين بار كلافه پاسخ داد:
- صبر كنيد الان باز مي كنم.
لبخندي روي لبهاي كيميا نشست و تمام نيرويش را براي مهار هيجان دروني اش به كار گرفت. بالاخره در باز شد و كيميا در آستانه در رابين را ديد كه اندام نيمه برهنه اش را با ملحفه مي پوشاند. رابين لحظه اي حيرت زده به او خيره شد، بعد با صدايي لرزان پرسيد:
- تويي كيميا؟
- آره عزيزم. به اين زودي منو فراموش كردي؟
رابين باز نگاهش كرد و كيميا پرسيد:
- نمي خواي دعوتم كني بيام تو؟
رابين ناگهان به خود آمد. فوراً خودش را با ملحفه پوشاند و از جلوي در كنار رفت و با لكنت زبان پاسخ داد:
- بيا... بيا تو الهه ي من.
كيميا وارد شد. رابين بلافاصله ببه طرف تخت رفت و پشت به او ايستاد و با سرعت لباس پوشيد. بعد دوباره به سوي كيميا برگشت به صندلي اشاره نمود و سر خم كرد. كيميا آرام روي صندلي نشست و رابين كنار او روي زمين زانو زد و در حالي كه همچنان ناباورانه به او نگاه مي كرد پرسيد:
- يعني تويي؟
- آره، خيالت راحت باشه منم كيميا.
- تو اين وقت شب اينجا چه كار مي كني؟
- راستش رو بخواي خودمم نمي دونم.

دو قطره اشك چشمان رابين را جلوه بخشيد و بعد لبخند غمگيني لبهايش را زينت داد. كيميا آهسته پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
- نه... نه.
- تو رو خدا حرف بزن رابين. چرا... چرا امروز اين كار رو كردي؟ كجا بودي؟ ديگه داشتم ديوونه مي شدم.
- عزيزم خودت رو ناراحت نكن.
- چه طور خودم رو ناراحت نكنم وقتي تو حتي يك كلمه هم حرف نمي زني؟
- چي بايد بگم قشنگم؟
- چرا اينقدر منو ترسوندي؟
- من؟ من كه فقط مي خواستم تو راحت باشي. آخه وقتي گفتي به خاطر من عذاب ميكشي، داشتم ديوونه مي شدم. فكر كردم بهترين كار اينه كه از زندگيت برم بيرون.
- به همين سادگي؟
- نه الهه ي قشنگم. خيلي هم ساده نيست، اما مي دوني كه از قديم قرباني كردن براي الهه ها يه رسم بوده. من هم مي خوام به يه سنت قديمي عمل كنم. وقتش رسيده كه حرفامو ثابت كنم. تو اينطور فكر نمي كني؟
- من كه هيچ سر در نميارم.
- من همين فردا بر مي گردم پاريس و به رسم شرقيها خودم رو با تمام يادگاريهاي تو آتيش مي زنم.
كيميا از جا جهيد و گفت:
- تو چي داري مي گي؟
- عزيزم، فكر كردن به اين چيزا اصلاً براي تو خوب نيست... حالا بگو ببينم چطور شد كه تصميم گرفتي به اسيرت سر بزني؟
- موضوع حرف رو عوض نكن رابين. من مي خوام بدونم كه تو چه قصدي داري.
- من كه برات توضيح دادم.
- تو واقعاض فكر مي كني مردن به اين آسونيه؟
- مردن رو نمي دونم اما قرباني تو شدن حتماً آسونه. مي رم اون دنيا و قبل از همه منتظر تو مي شينم. اون وقت توي اون دنيا تو سهم من مي شي. چون پيش از همه به انتظارت نشستم و بيش از همه دوستت دارم.
- تو ديوونه شدي؟ اين حرفاي احمقانه چيه كه مي زني؟ اگه يك بار ديگه از اين حرفا بزني...
- آه عزيزم، منو از عذاب نترسون. مي دوني كه براي هر شكنجه اي آماده ام.
- واقعاً؟
- اطمينان داشته باش.
- خب حالا كه اينطوره براي اثبات حرفت مجبوري فردا شب به شكنجه گاه بياي.
- فردا شب؟ عزيزم فراموش كردي كه من فردا صبح مي رم؟
- تو هيچ جا نمي ري.
- اما...
- همين كه گفتم. تو هيچ جا نمي ري.
- آخ نازنين الهه ي من... كاش مي دونستي از تو زور شنيدن چقدر شيرينه.
- اميدوارم تا آخر حرفم نظرت همين باشه.
- مطمئن باش عروسكم.
- پس گوش كن تو فردا هيچ جا نمي ري مگه براي شام كه به خونه پدري من مياي و ما با هم شام مي خوريم... آخه پدرم قصد داره با داماد آينده خانواده آشنا بشه.
چشمان رابين تا آخرين حد گشوده شد و با لكنت گفت:
- ي... يعني... من... من درست مي شنوم؟ گوشام سالمند؟
- البته كه تو سالمي.
رابين بي آنكه چيزي بگويد از جا برخاست


چندين بار طول و عرض اتاق را با قدمهاي محكم و سريع پيمود و دوباره به جاي اولش بازگشت. كنار كيميا زانو زد و در سكوت نگاهش كرد. كيميا دوباره گفت:
- شايد باور نكني اما من با پدرم اومدم. اون الان تو لابي منتظره تا من تو رو براي فردا شب به خونهمون دعوت كنم.
تعجب رابين باز هم بيشتر شد. چندين بار با حالتي عصبي انگشتانش را ميان موها فرو برد و بعد گفت:
- آخه چطور ممكنه؟!
- من... من خودم هم نمي دونم. اصلاً سر در نميارم.
رابين براي لحظاتي به فكر فرو رفت، اما ناگهان لبخندي چهره ي وهم آلودش را زيباتر كرد. چشمانش رنگي از آرامش به خود گرفت، لبهايش لرزيد و با صدايي مرتعش و آرام گفت:
- يه چيزي رو مي دوني كيميا، خداي تو خيلي مهربونه، شايد باورت نشه اگه بگم من امروز غروب الهه ام رو از خداي تو خواستم در حالي كه فكر ميكردم محالترين آرزوهاست.
اب دادن باغچه ها كه تمام شد، ريه اش را از بوي خوب نم و گلهاي آب خورده پر كرد و داخل ساختمان شد و مادر را مشغول صحبت با تلفن ديد:
- اين حرفا چيه كاوه؟ تو چرا همه چيز رو با هم قاطي مي كني؟ ما دوست داريم تو هم امشب بياي اينجا.
- ...
- سالومه رو هم بيار. اون كه غريبه نيست. شتر سواري هم كه دولا دولا نمي شه. بالاخره مردم بايد بفهمن كه دختر ما داره ازدواج ميكنه.
- ...
- يعني چي؟ واسه چي بايد مخفيانه اين كار رو بكنيم؟
- ...
- خجالت بكش! خواهرت تاريخ مصرف داره؟
كيميا با يك گام بلند خود را به مادر رساند و گوشي را از دستش قاپيد و صداي كاوه در گوشش پيچيد:
- بله مامان خانم، من دلم نمي خواد دو روز ديگه كه اين پسره از خواهرم سير شد اسم روش بمونه. فردا مي گن دختره روزي يه شوهر مي كنه، بازم بيوه اس.
- خب ديگه مردم چي ميگن؟
لحن صداي كاوه به طرز محسوسي تغيير كرد و دستشاچه پاسخ داد:
- كيميا من داشتم با مامان صحبت مي كردم.
- فرقي نمي كنه. وقتي داري در مورد من حرف مي زني بهتره خودم هم در جريان باشم.
- گوش كن كيميا...
- نخير آقا، تو گوش كن. امشب رابين مياد اينجا و خودت بهتر مي دوني براي چي مياد. تو برادر مني و من ترجيح مي دم در مجلس ما باشي. اما اومدن يا نيومدن تو در اصل قضيه هيچ تغييري ايجاد نمي كنه. ما خواستيم به تو و خانمت احترام بذاريم. حالا ديگه خودت ميدوني.
- من به مادر هم گفتم دلم نمي خواد فعلاً فاميل زنم چيزي از اين موضوع بدونن...
- خيلي خب دلايلت كاملاً موجه و منطقيه. متأسفم كه امشب نمي تونيم در خدمتتون باشيم... خداحافظ.
بعد با خونسردي گوشي را روي دستگاه گذاشت. مادر همانطور كه با تعجب نگاهش مي كرد گفت:


-گردن اونايي كه مي گن عشق معجزه نمي كنه، دختر ما كه تا ديروز انقدر قابليت نداشت كه بتونه يه تصميم كوچولو بگيره، اين روزا انقدر جسور شده كه منم ازش مي ترسم.
كيميا با صداي بلند خنديد ولي چون در همان لحظه پدر وارد شد به جاي پاسخ دادن به مادر، به پدر سلام كرد. پدر لبخند زنان نزديكش آمد و در حالي كه هندوانه بزرگي را به دستش مي داد گفت:
- چه خبره كه صداي عروس خانم تا سر كوچه مياد؟
كيميا كه از سنگيني هندوانه جا خورده بود گفت:
- آخ كمرم. اينو براي چند نفر خريدين؟
- براي پذيرايي مخصوص از يه نفر، اونم به سبك كاملاً ايروني.
پدر لحظه اي مكث كرد و بعد دوباره گفت:
- حوض رو پر آب كردي؟
كيميا هندوانه را همانجا روي ميز گذاشت و پاسخ داد:
- بله قربان!
- به مش رحيم بگو رو تخت فرش بندازه. اين پشتي ها رو هم ببر تو حياط. به اين هندوانه هم دست نزن. خودم ميندازمش تو حوض. فقط به مهري بگو قليون رو از همين حالا خيس كنه.
كيميا با صداي بلند و از ته دل خنديد و مادر گفت:
- چيه پدر سوخته، قند تو دلت آب مي شه؟
- نه مادر، باور كنيد واسه اون نيست. از پذيرايي پدر خنده ام ميگيره. تو حياط، با سماور و قوري، حوض پر آب و هندوانه خنك، چاي و قليون.
مادر سري تكان داد و گفت:
- راست مي گي كيميا. فقط حيف كه يادم نبود براي شام ديزي بذارم.
كيميا با تعجب به مادر نگاه كرد و پاسخ داد:
- مامان تو رو خدا شما ديگه نه.
مادر و پدر هر دو خنديدند و در همان حال پدر پرسيد:
- اگه فكر مي كني برنامه هاي ما اشكالي داره بگو.
كيميا لببخندي زد و پاسخ داد:
- نه، نه، بي نظيره.
- همه چيز بي نظيره الاّ اين عروس خانم. با چونه ي بخيه خورده و لباسهاي تو خونه. برو دختر الان مهمونت مياد.
كيميا دستي به لباسهايش كشيد و چشم كشداري گفت و به سوي پله ها دويد و در همان حال شنيد كه پدر سراغ كاوه را از مادر مي گيرد.
چندين مرتبه لباسهاي مختلف را امتحان كرد اما هيچ كدام را نپسنديد. بلاخره چشمش به پيراهن آبي رنگي افتاد كه در آخرين سال زندگي مشتركش به مناسبت تولد اردلان دوخته بود. تولدي كه هرگز از راه نرسيد چون قبل از آن، آن دو از هم جدا شده بودند و اردلان هرگز اين لباس را بر تن او نديده بود. پيراهن را از كمد خارج كرد، نگاهي خريدارانه به لباس كردو خوش دوخت و زيبا به نظر مي رسيد. از اين كه تا امروز هميشه از اين لباس متنفر بود خنده اش گرفت. با دست به آرامي پارچه لطيف پيراهن را لمش كرد، نگاهش را به آبي چشم نواز آن دوخت و از تطابق رنگش با چشمان رابين لبخند رضايت زد. با سرعت لباس را بر تن كرد و مقابل آينه ايستاد


كيف لوازم آرايشش را روي ميز خالي كرد و با سرعت آرايشي ملايم و متناسب با رنگ لباسش كرد و باز به آينه خيره شد. موهايش را پشت سر به سادگي جمع كرد و شال آبي لباس را روي سرش انداخت و چون شب گذشته به گونهاي دور صورتش پيچيد كه پانسمان روي چانهاش را پنهان كرد. اما سفيدي باند از روي شالش نمايان بود. شانه هايش را بالا انداخت و با خنده گفت، " به خاطر اين ترك خوردگي پَسم كه نمي ده، مثلاً چي مي شه اگه ببينه؟" از سؤال خودش به خنده افتاد و در همان حال صداي مادر را شنيد كه گفت:
- كيميا تموم شد؟ بيا ديگه.
با عجله پاسخ داد:
- اومدم... اومدم.
از جا برخاست و شالش را پشت سر محكم كرد و زير لب گفت، " پسر كوچولوي ديوونه! تو امشب به شرقي ترين شب زمين دعوتي. خواهش مي كنم دير نكن چون اصلاً نمي تونم منتظر بمونم."
به عكس خودش خودش لببخند زد و با سرعت از اتاق خارج شد. از روي پله ها چ.ن دختر بچه ها با سر و صدا پايين دويد. وقتي داخل هال شد پدر و مادر نگاه معني داري با هم رد و بدل كردند و به رويش لبخند زدند.
- خب من آماده ام.
مادر با تحسين نگاهش كرد و گفت:
- مامان جون، شما هنوز يكسال از درستون مونده، يه كاري نكني اين پسره همين امشب اينجا لنگر بندازه و بگه ديگه حاضر نيست برگرده.
كيميا لبخخندي زد و پاسخ داد:
- چطور مگه مامان؟
مادرش با دست به سر تا پاي او اشاره كرد و گفت:
- هيچي، همين طوري.
كيميا سر به زير انداخت و احساس كرد گونه هايش حرارت مي گيرند و همان لحظه پدر گفت:
- بابا! بيا بريم تو حياط ببين همه چيز مرتبه.
كيميا دنبال پدر راه افتاد و وقتي به حياط رسيد، نگاهي به تخت كنار حوض كرد و هيجان زده دستهايش را به هم كوبيد و گفت:
- عاليه پدر! عاليه.
پدر روي تخت نشست و به پشتي تكيه داد. مادر از سماور جوشان كنار دستش در استكانهاي كمر باريك در قابهاي نقره چاي ريخت. كيميا لبه حوض نشست و با خنده گفت:
- مامان جون! بعد از اين همه سال چطور شده كه از جهيزيه ات اتفاده كردي؟
مادر دستي به قاب استكانهاي نقره و سيني زير آن كشيد و گفت:
- يعني تو نمي دوني چه خبر شده؟
كيميا دستهايش را پر از آب كرد، آبها را به آسمان پاشيد و پاسخ داد:
- نه.
و مادر در پاسخش تنها خنديد و پرسيد:
- براي تو هم بريزم؟
- بريز مادر جون، بريز.
در همان حال صداي مهري به گوشش رسيد كه گفت:
- خانم زنگ مي زنن. در رو باز كنم؟
كيميا احساس كرد قلبش در سينه فرو ريخت. نگاهي به مادرش كرد. مادر با خنده گفت:
- زياد هول نكن مامان، شايد كاوه باشه.
ببا اين حرف مادر، كيميا با آسودگي سر جايش نشست.

پدر لبخندي بر لب آورد و گفت:
- شايدم كاوه نباشه. بهتره خودت بري درو باز كني.
كيميا از جا برخاست و به طرف در رفت. در حالي كه در ذهنش برخورد با كاوه را مرور مي كرد، سر پله ها چشمش به مهري خانم افتاد و گفت:
- شما بفرمائيد، من خودم باز مي كنم.
پشت در بي آنكه سؤالي بكند در را باز كرد. براي لحظه اي تنها چيزي كه ديد سبد گل بزرگي بود كه درست روبرويش قرار داشت و بعد چشمان مشتاق رابين كه از پشت گلها سرك مي كشيد:
- سلام به الهه ي قشنگ من!
- سلام، بيا تو.
رابين وارد شد و در همان حال پرسيد:
- زود اومدم؟
- نه، نه. كاملاً به موقع.
رابين سبد گل را از مقابل صورتش كنار زد و نگاهي به كيميا كرد و با تعجب دستي روي چانه ي خود كشيد. كيميا كه منظورش را فهميده بود خنده اي كرد و گفت:
- چيز مهمي نيست، فقط يه زخم كوچولو زير چونه.
رابين باز نگاهش كرد و كيميا به ناچار دوباره گفت:
- يه يادگاري كوچولو از تعقيب يه پسر كوچولوي شيطون.
رابين سري تكان داد و ناليد:
- واي خداي من!
كيميا لبخندي زد و گفت:
- بهتره بريم تو، پدر و مادرم منتظرن.
هراس كودكانه اي چشمان رابين را در خود گرفت و او آهسته گفت:
- من خيلي نگرانم الهه ي من.
كيميا لبخند اطمينان بخشي به رويش زد و پاسخ داد:
- اصلاً نگران نباش. اوضاع كاملاً مساعده.
و بعد سبد گل را از دست رابين گرفت. رابين دستش را مقابل صورت كيميا گرفت. اشاره اي به لرزش دستهايش كرد و گفت:
- اينو چه كار كنم؟
كيميا خنده ي بلندي كرد و پاسخ داد:
- ديوونه!
و به راه افتاد. در حالي كه پشت سرش حركت مي كرد گفت:
- من مطمئنم كه امشب مي ميرم.
كيميا به سويش چرخيد و با تعجب پرسيد:
- چرا؟
رابين سرش را پايين انداخت و پاسخ داد:
- حرارت وجود تو ذوبم مي كنه. من تحمل اينطور تماشا كردن تو و نزديك شدن بهت رو ندارم. آتيش تو داره منو خاكستر مي كنه.
كيميا براي چند لحظه به چشمان تبدار رابين خيره شد و بعد گفت:
- خونسرد باش عزيزم.
و دوباره به را افتاد. راابين سري تكان داد و در حالي كه همراهيش مي كرد گفت:
- خونسرد، اينو مي دونم، اما چطوريش رو نميدونم.
كيميا باز به رويش لبخند زد و هيجان او باز هم بيشتر شد. پدر و مادر هر دو به احترام و انتظار رابين كنار تخت ايستاده بودند. رابين نگاه گنگي به حوض پر آب، فواره هاي بلند، باغچه سر سبز و تخت و بساط پذيرايي انداخت. بعد نگاهش با نگاههاي نافذ پدر و مادر كيميا تلاقي كرد. براي يك لحظه احساس كرد حتي يك كلمه فارسي در ذهنش وجود ندارد. صداي كيميا او را به خود آورد.
- آقاي كمال پارسا پدرم و اختر خانم مادرم.

رابين با تلاش بسيار لبخند زد و تنها با پدر دست داد و با لهجه ي افتضاحي گفت:
- از آشنائيتون خوشوقتم.
كيميا با كمال تعجب به رابين نگاه كرد و آهسته به فرانسه گفت:
- تو چت شده؟
رابين با حالتي كلافه سر تكان داد و آهسته به جاي فرانسه، به انگليسي گفت:
- no understand
- آقا كمال با لبخندي پدرانه به رابين گفت:
- بيا پرسم، بيا بالا و بشين.
رابين كه گويا از لحن صميمي آقا پارسا، جان تازهاي گرفته بود از تخت بالا رفت و كنار پدر نشست. مادر نگاهي به رابين كرد و به كيميا گفت:
- پدر سوخته چه چشمايي داره.
كيميا به مادر چشم غره اي رفت و آهسته گفت:
- هيس مادر جون! رابين فارسي بلده.
مادر خنده اي كرد و آهسته تر پاسخ داد:
- ديگه پدر سوخته رو كه نمي فهمه/
كيميا خنده اش را به زحمت فرو داد و گفت:
- واردتر از اين حرفاس.
مادر ضربه اي به پشت دستش زد و گفت:
- خدا مرگم بده، زودتر مي گفتي.
در همان حال پدر به رابين گفت:
- خب پسرم، پدر چطورن؟ خودت چطوري؟
رابين اينبار با تسلط بيشتري پاسخ داد"
- خوبند متشكرم.
- تو تهران خوب گردش كردي؟
- هنوز كه نه.
- حتماً تقصير كيمياست. من مطمئنم كه اين دختر راهنماي خوبي نيست.
رابين چند لحظه اي با شرم سكوت كرد و بعد با لبخند پاسخ داد:
- اما آقاي پارسا، كيميا راهنماي فوق العاده ايه.
پدر خنده اي كرد و چشمكي به كيميا زد و گفت:
- حالا كه انقدر ازت تعريف مي كنه لااقل يه چايي براش بريز.
كيميا به خواسته ي پدر عمل كرد. آقاي پارسا استكان چاي را مقابل رابين كه دائماً جا به جا ميشد گذاشت و گفت:
- اگه روي زمين برات سخته مي تونيم بريم تو...
رابين فوراً پاسخ داد:
- نه، نه، اينجا عاليه.
لحظاتي در سكوت گذشت و رابين فرصتي يافت تا افكارش را متمركز كند. بالاخره مادر سكوت را شكست و گفت:
- مي دونيد رابين خان، كيميا خيلي از شما تعريف كرده و ما واقعاً علاقمند بوديم شما رو از نزديك ببينيم.
رابين سري تكان داد و پاسخ داد:
- شما واقعاً لطف داريد... راستش رو بخوايد به نظر من دختر شما يه موجود فوق العاده است.
مادر لبخندي از سر رضايت زد و پاسخ داد:
- شما نظر لطفتونه. مي دونيد كه ما فقط همين يه دختر رو داريم و كيميا برامون خيلي عزيزه.
رابين با سر تأييد كرد و پاسخي نداد. اين بار آقا كمال گفت:
- رابين پسرم، من فكر مي نم كه در تمام دنيا ازدواج هميشه به عنوان يه مسأله ي مهم توي زندگي مطرحه... بنابراين قبل از هر اقدامي لازمه يه سري صحبتهايي بشه... تو مي دوني كه كيميا قبل از اين يكبار ازدواج كرده.
رابين باز با سر پاسخ مثبت داد و مادر گفت:

- البته اين دو تا از هم جدا شدن اما الان دوباره همسر سابقش براي رجوع پا پيش گذاشته.
رابين كه معناي صحبت اختر خانم را نفهميده بود، نگاه گنگي به كيميا كرد و سر تكان داد. قبل از كيميا، پدر كه متوجه منظور رابين شده بود گفت:
- يعني اينكه قصد كرده دوباره با كيميا ازدواج كنه.
رابين با همان نگاه آرام، سر تكان داد و مادر آهسته به كيميا گفت:
- تو كه گفتي فارسي بلده؟
و كيميا پاسخ داد:
- رجوع رو ديگه نه.
پدر باز گفت:
- كيميا به من گفته كه شما قصد ازدواج داريد. البته قبل از كيميا من از برادرم شنيده بودم. ظاهراً پدرتون يه چيزايي بهش گفته بود. حالا دلم ميخواد بدونم تو كه قصد داري با يه دختر ايروني ازدواج كني، چقدر با فرهنگ و آداب و رسوم ما آشنايي.
- نمي دونم چطوري بگم آقاي پارسا، واقعيت اينه كه من از روزي كه خانم كيميا رو ديدم، شايستگي ايشون من رو به شدت تحت تأثير قرار داد و بي اختيار به فرهنگ شرقي، خصوصاً ايراني علاقمند كرد. دخترتون خوب مي دونن كه من حالا كلي اطلاعات در زمينه هاي مختلف از فرهنگ شما دارم.
پدر لبخندي زد و گفت:
- اينكه خيلي خوبه. پس ما مي تونيم اميدوار باشيم كه شما با شناخت كامل به خواستگاري كيميا اومدين.
رابين لبخندي زد و پدر ادامه داد:
- من حرف زيادي براي گفتن ندارم. راستش رو بخواين  من به دخترم خيلي اعتماد دارم و ميدونم كه درست ترين انتخاب رو مي كنه، شرط خاصي هم براي شما ندارم، جز همون شرايطي كه كيميا داره. گرچه مي دونم با اين اعلام موافقت ايد تا آخر عمر دور از تنها دخترم باشم، اما با اين حال موافقم چون مي دونم كه شما دو نفر به هم علاقه داريد.
با اين حرف پدر، چشمان مادر پر از اشك شد. نگاهي به كيميا كرد و گفت:
- شايد قسمت اين بود كه ما هميشه انتظار كيميا رو بكشيم.
رابين آهسته سر بلند كرد و به آرامي نگاه مهرباني به چشمان آلود مادر كرد و بعد به كيميا خيره شد كه با گلهاي سبد گل بازي مي كرد. لبخند آرامي زد و گفت:
- اما قرار نيست كه كيميا از پيش شما بره. اين منم كه ميام اينجا.
پدر، مادر و كيميا هر سه با تعجب به رابين نگاه كردند و رابين با همان آرامش ادامه داد:
- خانم و آقاي پارسا، من خوب مي دونم كه دوري از كيميا چقدر سخته. اينو بارها تجربه كردم. وقتي اون نباشه انگار زندگي راكد مي شه و چون خودم اين احساس تلخ رو قبلاً تجربه كردم، دلم نمي خواد شما هم اين عذاب رو تحمل كنيد. براي همين هم هست كه اگه شما اجازه بديد من مي خوام بيام ايران كه براي هميشه در كنار شما با كيميا زندگي كنم.

مادر ناگهان چنان هيجانزده شد كه كيميا را به سختي در آغوش كشيد و چندين مرتبه او را بوسيد و خدا را شكر كرد. پدر هم با خوشحالي خنديد و گفت:
- پس مباركه انشاءالله كيميا جان بابا اون شيريني رو بده اينور.
كيميا خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و ظرف شيريني را به پدر وبعد به رابين تعارف كرد.
درست در همان لحظه صدايي از پشت سرش شنيد كه گفت:
- مثل اينكه كاملاً ببه موقع رسيديم. چه زود شيريني خوردين. صبر مي كردين تا ما هم بيايم.
كيميا به عقب برگشت و در كمال ناباوري كاوه و همسرش را پشت سر خود ديد. نگاهي به او كرد و در حالي كه سعي مي كرد حالتي كاملاً عادي به خود بگيرد با لبخند گفت:
- سلام كاوه... رابين، ايشون برادرم كاوه هستن.
رابين از جا برخاست، چند قدم به سوي كاوه برداشت. كاوه كنار تخت آمد و با بي ميلي دست رابين را كه به سويش دراز شده بود در دست گرفتف نگاه خصمانه اي به او كرد و گفت:
- پس اين بچه فرنگي كه اينهمه گرد و خاك به پا كرده اينه؟
رابين با حالت خاصي به كيميا نگاه كرد. كيميا با نگاه مهرباني پاسخش را داد و با حالتي بي تفاوت گفت:
- اين خانوم هم سالومه جون خانم برادرم هستن.
رابين به روي سالومه لبخندي زد و سر تكان داد، اما در پاسخ به دست دراز شده سالومه قدمي به عقب برداشت و به كيميا نگاه كرد. كيميا با لبخند حركتش را تأييد كرد و سالومه با تعجب دستش را پس كشيد. پدر گفت:
- بشين رابين جان، كاوه بيا بالا.
و مادر با جمله ي " سالومه جون شما هم بفرما" صحبتهاي پدر را تكميل كرد. كاوه روي تخت نشست و در سكوت شروع به بازي با حلقه اش كرد. سالومه كه همچنان به رابين خيره مانده بود به طعنه زير گوش كاوه زمزه كرد:
- گردن اونايي كه مي گن بخت، بخت اوله. آبجي خانومت با داشتن يه همچين جواهري بايدم اردلان بخت برگشته رو پس بزنه.
كاوه چشم غره اي به سالومه رفت و بعد گويا چيزي به خاطر آورده باشد، با حالتي عصبي گفت:
- ما تنها نيستيم. يه نفر دم در منتظر ايستاده، ميخواد بياد تو شما رو ببينه.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- كي دم دره؟
كاوه اشاره اي به رابين كرد و گفت:
- يكي كه خيلي دلش مي خواد اين شازده پسر رو ببينه.
رابين كه تا آن لحظه كاملاً ساكت بود حيرت زده پرسيد:
- منو ببينه؟
كاوه كه حتي تصورش را هم نمي كرد كه رابين به اين خوبي معناي صحبتهاي او را فهميده باشد، با تعجب نگاهش كرد، اما لحظه اي بعد به خود آمد و باز با همان لحن خصمانه گفت:
- بله آقا، يه بدبختي پشت اين دره كه تو از اون سر دنيا بلند شدي اومدي اينجا و زندگيش رو به هم ريختي.


رابين باز با تعجب به كاوه نگاه كرد و كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- تو حق نداشتي اردلان رو بياري اينجا.
- من نياوردمش، خودش اومده. بدبخت رو ميون زمين و آسمون معلق نگه داشتي. اومده تكليفش رو بدونه.
- من تكليف اونو خيلي وقته روشن كردم...
پدر كلام كيميا را قطع كرد و گفت:
- حالام اتفاقي نيفتاده، كاوه برو دم در يه جوري ردش كن بره.
- من نمي رم، خودتون برين. اصلاً اين آقا بره كه همه ي شرّا زير سر اينه.
كيميا نگاهي به رابين كرد كه با همان حالت خونسرد هميشگي به آنها نگاه مي كرد. خواست پاسخي بدهد كه حركت لبهاي رابين به سكوت وادارش كرد.
- خب اگه اين آقا مي خواد منو ببينه من مي رم دم در.
براي لحظه اي همه به رابين نگاه كردند و پدر گفت:
- پس حالا كه اينطوره، كاوه برو بهش بگو بياد تو.
كاوه از جا بلند شد و زير لب غريد:
- عجب رويي داري بچه فرنگي!
دلشوره ي عجيبي به جان كيميا افتاد. با حالتي عصبي انگشتانش را در هم فرو كرد و به سختي فشرد. رابين كه از زير چشم به او نگاه مي كرد لبخندي زد و با حركات لب گفت:
- آروم باش.
كيميا سر به زير انداخت و آهسته به مادر گفت:
- من مي ترسم مادر. اگه دعواشون بشه چي؟
مادر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- نترس عزيزم. ما اجازه نمي ديم اتفاي براي كسي بيفته.
درست در همين لحظه كيميا صداي گفتگوي كاوه و اردلان را شنيد و بي اختيار از جا جهيد. اردلان همراه كاوه پيش آمد و از همان فاصله سلام كرد و به جز كيميا همه پاسخش را دادند. رابين به آرامي از جا برخاست. اردلان نزديك تخت رسيد، اما ناگهان در جاي خود ايستاد و با تعجب به رابين خيره شد. رابين بي اعتنا به نگاه متعجب و رفتار غيرعادي اردلان جلو رفت و سلام كرد، بعد دستش را پيش برد و گفت:
- من رابين هستم، رابين رايان.
اردلان كه هنوز به خود نيامده بود از روي عادت دستش را بالا آورد و دست رابين را گرفت اما چيزي نگفت. رابين باز با همان چهره متبسم گفت:
- آقا كاوه گفتند كه شما قصد داري منو ببينيد. حتماً موضوع مهميه كه زحمت كشيديد و اومديد اينجا.
اردلان نگاه غضب آلودش را به رابين دوخت و گفت:
- خيلي خوشمزه اي آقا پسر ولي ديگه مزه پروني بسه.
لبخند رابين عميق تر شد و پاسخ داد:
- ببينيد آقا، من متأسفانه نمي دونم كه جمله شما چه جور جمله اي بود، يعني نمي دونم كه بايد تشكر كنم يا اينكه...
اردلان وسط حرف رابين پريد و گفت:
- لطفاً انقدر خودت رو لوس نكن. من براي حرفهاي جدي تري اومدم اينجا. خانمي كه شما امشب به خواستگاريش اومدي همسر منه.
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:

- مثل اينكه زبان فارسي شما از منم ضعيف تره. ايشون همسر سابق شما هستن. خب كه چي؟
اردلان با عصبانيت به رابين نگاه كرد اما قبل از آن كه چيزي بگويد صداي آقاي پارسا به گوشش خورد:
- اردلان بيا بشين و اگه حرفي داري خيلي راحت بزن، بدون سر و صدا و دعوا.
اردلان ناچار با بي ميلي روي تخت روبروي رابين نشست و گفت:
- گوش كنيد پدر جون، من امشب اومدم اينجا تا بدونم تكليفم چيه. البته فكر مي كنم اين مسأله لطفي هم به اين آقا باشه، چون اين بيچاره هم مي فهمه كه كجاي دنيا ايستاده.
رابين لبخند پر تمسخري زد ولي پاسخي نداد و اردان دوباره گفت:
- اگه بنا باشه كيميا دوباره ازدواج كنه، من در اولويتم چون هرچي باشه ما يه زماني با هم زن و شوهر بوديم.
كيميا بلافاصله پاسخ داد:
- بله يه زماني، نه الان. من حالا خودم براي زندگيم تصميم مي گيرم و تو هم اين وسط حقي نداري.
اردلان با عصبانيت نيم نگاهي به كيميا انداخت و گفت:
- نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار! چيه؟ خوشگل تر و پولدار تر از من گير آوردي؟
كيميا با خشم دندانهايش را روي هم فشرد و پاسخ داد:
- آدم تر از تو گير آوردم.
- اِ... حالا ديگه ما آدم نيستيم؟ اگه آدم نبودم چرا دفعه اول زنم شدي؟
- خر بودم، راضي شدي؟
اردلان با آن كه از پاسخ قاطع كيميا جا خورده بود عقب نشيني نكرد و باز گفت:
- حالا مثلاً عاقل شدي اينو انتخاب كردي؟
- اينا به تو هيچ ربي نداره.
- خيلي جسور شدي خانم. اينم از دانشگاه ياد گرفتي يا پشتوانه محكمي پيدا كردي؟
كيميا سكوت كرد اما تمام اندامش از شدت خشم مي لرزيد. رابين كه حالت غير عادي كيميا را ديد پا در مياني كرد و گفت:
- مثل اينكه شما اومده بوديد با من حرف بزنيد.
اردلان با خشم به رابين نگاه كرد و به طعنه به كيميا گفت:
- ظاهراً خوب خرش كردي.
كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- حرف دهنت رو بفهم.
رابين قبل از همه پاسخ داد:
- خواهش مي كنم شما آروم باش.
- آخه...
- هيس... آقاي اردلان! چطوره ما بريم اون طرف حياط با هم حرف بزنيم؟
اردلان بلافاصله از جا برخاست و گفت:
- اتفاقاً فكر خوبيه. كاملاً موافقم.
و بعد به آن سوي حياط رفت. رابين هم از جا بلند شد و با آرامش خاصي به كيميا نگاه كرد. آقاي پارسا گفت:
- من واقعاً متأسفم پرسم، اين چيزا توي برنامه ما نبود.
رابين لبخند زنان پاسخ داد:
- اصلاً مهم نيست. به هر حال اين مسأله بايد حل بشه.
بعد به كيميا نگاهي كرد و پرسيد:
- اجازه دارم برم؟
كيميا لبخند بغض آلودي زد و با حركت سر موافقت كرد. رابين به سوي اردلان رفت و كيميا با عصبانيت به كاوه نگاه كرد و گفت:
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : elahesharghi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه pxrauu چیست?