رمان پنجره 8 - اینفو
طالع بینی

رمان پنجره 8


در سکوت کار می کردیم. آخرین کتاب را که در قفسه جای داد، پرسید «آرام شدید؟» نگاهش نکردم و به سؤالش جواب ندادم. گفت «این بی ادبی است که به سؤال کسی جواب ندهید». باز هم سکوت کردم. مشت روی میز کوبید و گفت «شنیدید که چه گفتم؟» آرام و خونسرد گفتم «بله آقا». از کلمۀ (آقا) خونش به جوش آمد و گفت «هی نگویید بله آقا، بله آقا. فهمیدید؟» گفتم «بله آقا!» پشت میز نشست و در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت «من نمی دانم این رفتار شما از کجا ریشه گرفته؛ اما باید این را بدانید که من دبیر شما هستم و اجازۀ این کار را به شما نمی دهم». گفتم «بله آقا». دو دستش را در هم گره کرد و در چهره ام براق شد و گفت «حالا که این طور دوست دارید، حرفی ندارم و با شما همان رفتاری را خواهم داشت که لایق آنید. می توانید کتابخانه را ترک کنید». بلند شدم و گفتم «چشم آقا». سر به آسمان بلند کرد و خشم خودش را فرو خورد.
هنوز من کتابخانه را ترک نکرده بودم که آقای ادیبی و خانم مدیر وارد سالن شدند. خانم مدیر پرسید «آقای قدسی کجاست؟» به داخل کتابخانه اشاره کردم. هنگامی که آن دو وارد کتابخانه شدند، آقای قدسی پشت میز نشسته بود و به جانب در نگاه می کرد. خانم مدیر با اشاره به من فهماند که وارد شوم و بنشینم. و از آقای قدسی با شوخی پرسید «از کار منشی تان راضی هستید؟» آقای قدسی با تأسف سر تکان داد و گفت «باید بگویم که نه. چون خانم افشار فرصت رسیدگی به کتابخانه را ندارند». خانم مدیر گفت «از حق نباید گذشت که افشار کارش زیاد است. هم مبصر کلاس هم کمک به شاگردان و هم رسیدگی به کتابخانه». آقای ادیبی سخن او را تأیید کرد و گفت «همکار عزیز، شاید شما بیش از حد متوقع هستید. این طور نیست؟» آقای قدسی سر تکان داد و گفتۀ او را رد کرد.
خانم مدیر صحبت را تغییر داد و گفت «ما آمده ایم تا نظریات شما را گوش کنیم». آقای قدسی بلند شد و گفت «همین طور که مشاهده می کنید حجم کتابها زیاد است و روزبه روز هم بیشتر می شود و به همان نسبت هم علاقه مند به کتاب و کتابخوانی اضافه می شود، اما متأسفانه فضای کافی برای مطالعه نداریم و این کتابخانه کوچک است. می خواستم پیشنهاد کنم قسمتی از فضای سالن را که بلا استفاده است به کتابخانه اضافه کنیم». خانم مدیر نگاهش بر دیوار ثابت ماند و در همان حال گفت «اما برداشتن این دیوار مستلزم مخارجی است و شما می دانید که چنین بودجه ای نداریم». آقای قدسی در ضمن تأیید حرف او اضافه کرد «ما می توانیم از کمک مالی اولیای دانش آموزان استفاده کنیم». آقای ادیبی هم مثل یک کارشناس ساختمان، دیوار را امتحان کرد


نگاهی هم به سالن انداخت و گفت «اگر این کار عملی بشود کتابخانۀ بزرگ و خوبی می شود. می شود دو ردیف دیگر هم قفسه اضافه کرد». خانم مدیر نفسی کشید و گفت «بله، خوب می شود؛ ولی همان طور که گفتم احتیاج به بودجه دارد. فکر نمی کنم که بچه ها همکاری کنند». آقای قدسی گفت «خودتان سر صف موضوع بزرگ تر کردن کتابخانه را با بچه ها در میان بگذارید. اگر همکاری کردند و به قدر کافی پول جمع آوری شد، که دست به کار می شویم، در غیراین صورت موضوع منتفی می شود». خانم مدیر این حرف را پذیرفت و سپس همراه آقای ادیبی کتابخانه را ترک کرد. آقای قدسی نیز در حین خروج، خطاب به من گفت «از این قسمت سالن می توانیم صرف نظر کنیم و به کتابخانه اضافه کنیم. درست سه متر به عرض کتابخانه اضافه می شود. سه در سه می شود نه متر، و این خودش خیلی است. اگر بچه ها همکاری کنند، بعد از تعطیلات عید، کتابخانه ای بزرگتر و مجهز خواهیم داشت. این طور نیست؟» گفتم «بله آقا». –بله آقا- ی من او را تکان داد و گفت «تو چقدر کینه ای هستی دختر! فکر می کردم فراموش کرده ای». من چیزی نگفتم. پوزخندی زد و گفت «بسیار خوب … باز هم لجاجت بکن. بالاخره معلوم می شود که شما برنده می شوید یا من. اما این را بدانید که من شکایت شما را به پدرتان خواهم کرد». و زودتر از من سالن را ترک کرد و به انتظار قفل شدن در نایستاد و از پله ها پایین رفت.

همان ساعت، خانم مدیر بچه ها را در حیاط گرد آورد و آنها را در جریان بزرگ کردن کتابخانه گذاشت و مرا به عنوان مأمور جمع آوردی پولها معرفی کرد.
جمع آوری پول اول از اعضای کتابخانه شروع شد و متعاقب آن از شاگردان کلاسها. چند روز گذشت. ولی هنوز آن اندازه پول جمع نشده بود که بتوان کار را آغاز کرد.
یک شب کامران برای دیدار پدر به خانۀ ما آمد. او به درخواست پدر آمده بود. چون پدر گرفتار یک مسئلۀ حقوقی شده بود و از کامران چاره جویی می خواست. او پدر را راهنمایی کرد و در فرصتی که پیش آمد از من پرسید «از مدرسه چه خبر؟» من موضوع کتابخانه را و این که به حد کافی پول جمع آوری نکرده ایم مطرح کردم. او پرسید «تا به حال چقدر جمع آوری کرده ای؟» مبلغ دقیق را نمی دانستم. به طور تقریبی رقمی را گفتم. او باز هم پرسید «خوب، چقدر کم داری؟» گفتم «خیلی» خندید و گفت «مثلاً چقدر؟» گفتم «شما می خواهید کمک کنید؟» گفت «شاید». گفتم «پس مبلغ را بالا می گویم». گفت «مگر می خواهید مرا ورشکست کنید». ناچار شدم مبلغی را بیان کنم. بدون هیچ مکث یا بحثی یک برگ چک نوشت و به دستم داد. آن قدر خوشحال شدم که چند بار تشکر کردم.


چهره اش به خنده باز شد و گفت «اگر می دانستید که خوشحالیتان برایم چقدر ارزش دارد مطمئناً به نصف مبلغ اکتفا نمی کردید». گفتم «منظورتان این است که سرم کلاه رفته». قاه قاه خندید و گفت «چیزی در همین ردیف». گفتم «پس باید یادم بماند و بار دیگر کل مبلغ را بگویم». چک را برداشتم و لای کتابها گذاشتم.
چراغ اتاق او ورشن شد و به فاصلۀ کوتاهی پنجره هم باز شد و صدای زنی آمد که می گفت (دلم برای این کوچه تنگ شده بود. من خیلی از شبها به این کوچه فکر می کنم). حس کنجکاویم برانگیخته شد؛ نزدیک پنجره رفتم و آقای قدسی را در کنار دختری دلفریب و فتان دیدم که از پنجره خم شده بود و به کوچه نگاه می کرد. آقای قدسی خودش را عقب کشید و به او گفت «این کوچه، توی این منطقه بی همتاست. این اطراف چنین کوچه ای تنگ و باریک پیدا نمی شود. حالا که دیدار تازه کردی، پنجره را ببند تا سرما نخوری». دختر پنجره را بست و آقای قدسی پرده را کشید.
در آن لحظه ها که بی اختیار به او خیره شده بودم، تنها توانستم این را دریابم که او، هم چهره ای افسانه ای دارد و هم صدایش بس خوش آهنگ و دلنشین و گیراست و فوق العاده جذاب است. حدس زدم که دختر عموی آقای قدسی باشد؛ همان مهمانی که خانم قدسی چشم به راهش بود. وقتی اتاق را ترک کردم و پایین رفتم، کامران در حال برخاستن بود. دلم می خواست می توانستم از او اطلاعاتی کسب کنم. اما او عازم بود، خداحافظی کرد و رفت و نتوانستم سؤالی بکنم.

فکر کردم شاید مادر او را دیده باشد و بتواند به سؤالاتم پاسخ دهد. لذا از او پرسیدم «شما مهمان شکوه خانم را دیده اید؟» گفت «بله. دختر بسیار زیبایی است. اگرچه اغلب دخترهای ترک زیبا هستند، اما او چیز دیگری است». گفتم «نمی دانستم خانوادۀ آقای قدسی ترک هستند». گفت «آنها ترک نیستند. زن عموی آنها ترک است. زیبایی این دختر هم به مادرش رفته. او هم زن زیبایی است». پرسیدم «شما آنها را از نزدیک دیدید؟» گفت «بله. امروز من خانۀ شکوه خانم بودم که وارد شدند. خانوادۀ صمیمی و خونگرمی هستند. آنها اظهار تمایل کردند که با ما رفت و آمد بکنند؛ من هم قبول کردم».
آخر شب هم که به اتاقم رفتم هنوز آن دو در اتاق بودند و صدایشان به گوش می رسید. دلم می خواست آن دختر سپیدپوش ظاهر می شد و آن دو را با هم می دید. تمام هوش و حواسم پیرامون دختری دور می زد که تازه وارد صحنه شده بود و با زیبایی اش می توانست سخت ترین دلها را نرم کند. غرق در اوهام بودم. در خیال کاخی رفیع با تصورات شیرین جوانی در ذهنم می ساختم. از رویارویی با حقیقت گریزان بودم؛

پس سناریویی تنظیم کردم و موافق میل خودم نقش آفرینان آن را برگزیدم و بنا به خواستۀ خودم نقش آنها را تعیین می کردم. آنچه در واقعیت غیرممکن بود در رؤیا ملموس جلوه می کرد؛ از دستیابی به آن دچار هیجان می شدم و گرمای مطبوعی در خود حس می کردم. بیشتر نقش را بی اراده به آقای قدسی می دادم و از او قهرمان می ساختم و نقش مقابل او را به خودم واگذار می کردم. و زمانی که از او می رنجیدم نقش اول را از وی می گرفتم و به آقای ادیبی می دادم. سایر بازیگران معمولاً بچه های مدرسه بودند و همواره فروغی نقش رقیب را ایفا می کرد. در تمام داستان من و فروغی با هم مبارزه ای بی امان داشتیم و در پایان داستان من پیروز برجا می ماندم و قهرمان مرد داستان.
در داستانی که آن شب نوشتم، نقش رقیب را به دختری دادم که تازه وارد شده بود و فقط از پنجره صورت زیبایش را دیده بودم. او در داستانم کشته نمی شد، حتی آسیب هم نمی دید؛ بلکه خودش با درک این که جایی در این میدان ندارد، از صحنه خارج می شد. کامران همیشه شاد و سرزنده باقی می ماند و تا آخر داستان نقش یک دوست فداکار را ایفا می کرد و گاهی هم بیشتر به او لطف کرده و اجازه می دادم تا جای قهرمان داستان را بگیرد. این نقشهای رؤیایی گاهی در واقعیت نیز به وقوع می پیوستند و مرا متحیر می کردند.آقای قدسی در سرتاسر سناریو، مردی بود سخت و خشن و خونسرد که گاهی مجبور می شدم برای مهار او چندین بار نوشته ام را در ذهنم تغییر بدهم.با این که این کار مشکل بود،غالباً با موفقیت به پایان می رسید و من کامیاب می شدم.در آن رؤیاها قهرمانان با ارادۀ من می نشستند،برمی خاستند، سخن می گفتند و هرجا که لازم می شد بدون جنگ و خونریزی از صحنه خارج می شدند و کنار می رفتند.
به یاد نمی آورم که در هیچ یک از آن تصورات زدوخوردی صورت گرفته باشد.از خشونت و جنگ بیزار بودم.قهرمانان من،انسانهایی بودند کامل و فهمیده که حرفهای من را می پذیرفتند و از منطق دلخواه من پیروی می کردند.
از یکنواختی سناریو خسته شدم و اراده کردم داستانی بنویسم که با شرارت و خشونت همراه باشد. فکر کردم از کجا شروع کنم و کدام فصل را برای شروع داستان انتخاب کنم. مثل اغلب نوشته ها بهار را انتخاب کردم.فصل عاشقان و دلدادگان. قهرمان داستان آقای قدسی بود با خصوصیات واقعی اش؛خودم هم ایفاگر نقش مقابل او.
مجسم کردم که من و او در باغی پر از گل و درخت قدم زنان راه می رویم و هر دو در سکوت،محو تماشای زیبایی اطراف شده ایم. هر دو یکدیگر را دوست داریم، اما هر کدام آنقدر غرور داریم که نمی توانیم احساسمان را بر زبان بیاوریم.


او به انتظار اقرار من و من به انتظار لب گشودن او. همان طور که راه می رفتیم و آوای پرنده ای خوشخوان به گوشمان می رسید، به او گفتم «چقدر اینجا زیباست، درست مثل بهشت است». او نگاهم کرد و گفت «زیباست چون تو در آن قدم می زنی. این گلشن بدون تو بیابانی خشک و لم یزرع جلوه خواهد کرد». گفتم «این توصیف را به نشانۀ چه بگذارم؟» بار دیگر نگاهم کرد، اما این بار دیگر فروغ گذشته در نگاهش نبود. خیلی خونسرد گفت «به نشانۀ توصیف، نه چیز دیگر». او در یک لحظه اقرار کرده بود و در همان لحظه آن را منکر شده بود.
در انتهای باغ، ادیبی را منتظر و چشم به راه دیدم. با لبخندی دست به سویم دراز کرد و دستم را میان دست گرمش فشرد و گفت «من ساعتهاست که به انتظار تو ایستاده ام. تا این ساعت کجا بودی؟» سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم «به دیدار تو می شتافتم».
از این توصیف خوشم نیامد و آن را در ذهنم خط زدم. تا آن جا که او منتظر ایستاده بود. نوشتم- در آخر باغ ادیبی و کامران و دخترعمویش ایستاده بودند و چشم به راه ما داشتند. هنگامی که به آنها نزدیک شدیم آقای قدسی دست دختر عمویش را در دست گرفت و کامران و ادیبی هم دستشان را به سوی من دراز کردند. نمی دانستم کدام دست را در دست بگیرم، که همان زمان مرسده و فروغی سر رسیدند و آن دو تا با کامران و ادیبی همراه شدند و از باغ خارج شدند. من تنها ایستاده بودم. روبه رویم بیابانی بود خشک و برهوت. افسرده و غمگین چشم به بیابان دوخته بودم، که دختری سپیدپوش به کنارم آمد و زمزمه کرد «وقت رفتن است. تو تنها مانده ای. دیگران به سوی سرنوشت خود رفتند. تو در این دنیا سرنوشتی شاد نخواهی داشت و همچون من در عنفوان جوانی خواهی مرد. بیا هر چه زودتر در جای جدیدت مسکن بگیر و از این دنیا چشم بپوش» و من ناامید با او همگام شدم و هر دو در گورهای سرد و نمناک خود آرمیدیم-
از چنین پایانی بدنم یخ کرد. آن را نپسندیدم. در آن صورت بدون هیچ مبارزه ای زندگی را به مرگ واگذار کرده بودم. و این درست نبود. باید آن را تغییر می دادم. به آنجا بازگشتم که به اتفاق آقای قدسی از باغ خارج می شدم … –در مقابل چشمانم، استادیومی بود مملو از تماشاچی. آقای قدسی و ادیبی را دیدم که چون جنگاوران قرون وسطی، سوار بر اسب و شمشیرهایی آخته در دست، رودر رو ایستاده و آمادۀ مبارزه با یکدیگرند. از تجسم این حالت خنده ام گرفت. با خودم گفتم این مبارزه تکراری است. فاقد لطف و جذابیت است. آن دو باید به مبارزه ای تن بدهند که از واقعیت زمانه دور نباشد. پس آنها را در حال دوئل با تفنگ مجسم کردم.


ناگهان ذهنم تصویری از آقای قدسی شکست خورده را داد، در حالی که تیر آقای ادیبی قلبش را شکافته و او خون آلود روی زمین می غلطد.
و من در همان حال به رویش خم شده ام و به آخرین کلماتش گوش می دهم که به عشق خود اقرار می کند. از تصور چنین صحنه ای به گریه افتادم. طاقت دیدن مرگ او را نداشتم. هراسان برخاستم و در بستر نشستم و این تصویر تلخ را با اشک از ذهنم زدودم. با خود گفتم- او باید سالها با خوشی و سعادت زندگی کند. او سزاوار مرگ نیست. من بدون او قادر به زندگی نخواهم بود. حتی اگر هم مرا نخواهد، باز هم قادر نخواهم بود او را نابود شده تصور کنم. این خیال پردازی باید به صورتی زیبا و دلنشین به اتمام برسد، حتی اگر من در آن نقشی نداشته باشم- این فکر دلگرمم کرد، و آن را همچون یک حقیقت پذیرفتم. سپس آرام دیدگانم را بر هم گذاشتم و به خوابی خوش رفتم.

برای برداشتن دفترحضوروغیاب، وارد دفتر شدم. اکثر دبیرها آمده بودند و با هم گفت وگو می کردند.
هنگام خروج، خانم مدیر صدایم کرد و گفت «افشار کمی صبر کن!» سپس مبلغی پول از کشو میزش بیرون آورد و در حالی که آن را به طرفم گرفته بود گفت «این مبلغ را هم به لیست اضافه کن». پرسیدم «به اسم کی باید یادداشت کنم؟» تبسمی کرد و گفت «احتیاج نیست؛ چون این مبلغ اهدایی دبیران ماست». به یاد چک کامران افتادم و گفتم «برادر آقای قدسی هم چکی برای مدرسه نوشته اند». ناگهان تمام نگاهها را متوجه خودم دیدم. خانم مدیر پرسید «منظورت آقای قدسی خودمان است؟» گفتم «بله، همان طور که می دانید، ما با خانوادۀ ایشان رفت و آمد داریم. اتفاقاً دیشب برادر آقای قدسی مهمان ما بودند و من گفتم که خیال داریم کتابخانۀ مدرسه را گسترش بدهیم. ایشان هم اظهار تمایل کردند تا در این امر خیر شرکت کنند. به همین منظور چکی نوشتند. اگر اجازه بفرمایید بروم و آن را بیاورم؟» گل از گل خانم مدیر شکفت و لبخندی همراه با تعجب بر لبهایش نشست. همین که با حرکت سر این اجازه را داد با سرعت از دفتر خارج شدم تا از سؤالات کنجکاوانۀ دبیران در امان باشم. از این که موضوع چک را میان جمع مطرح کرده بودم، از خودم عصبانی شدم. عنوان کردن آن در حضور همۀ دبیران کار نا معقولی بود. یک لحظه تصمیم گرفتم که بعد از خوردن زنگ چک را به دفتر تحویل دهم. اما چون دفترحضوروغیاب را با خودم نیاورده بودم، مجبور شدم با چک به دفتر بازگردم. این بار آقای قدسی جلو میز خانم مدیر ایستاده بود و به لیست اسامی شاگردان و مبلغ اهدایی آنها نگاه می کرد. من با شرمساری چک را جلو خانم مدیر گذاشتم و دفترحضوروغیاب را برداشتم.

خانم مدیر نگاهی به رقم چک انداخت و با گفتن (مبلغ قابل توجهی است) کنجکاوی دیگران را فرو نشاند و خطاب به من افزود «از این که به فکر کتابخانه بودی متشکرم. خودت باید زحمت وصول آن را تقبل کنی». آنگاه آقای قدسی را مخاطب قرار داد و گفت «اگر برای شما زحمتی نیست لطف کنید مینا خانم را ببرید بانک تا این چک وصول بشود. فکر می کنم با وصول این چک دیگر نیازی به کمک شاگردان دیگر نداشته باشیم و بتوانیم کار را شروع کنیم. شما این زحمت را می کشید؟» آقای قدسی قبول کرد و چک را در نایلونی که پولها در آن بود گذاشت و گفت «بعد از تعطیل شدن مدرسه این کار را خواهم کرد». سپس خانم مدیر از من پرسید «این ساعت چه درسی داری؟» گفتم «ورزش». گفت «تو این ساعت می توانی ورزش نکنی و به آقای قدسی در جمع آوری کتابها کمک کنی. بابا هم کمکتان می کند».
بنا به دستور خانم مدیر اول دفترحضوروغیاب را به کلاس بردم و سپس راهی کتابخانه شدم. آقای قدسی زودتر از من آمده بود. تعداد زیادی کارتن خالی تهیه شده بود و آقای قدسی در حال قرار دادن چند جلد کتاب در یکی از همین کارتنها بود. وقتی وارد شدم سلام کردم. با سردی سلامم را پاسخ گفت. به وضوح از چهره اش پیدا بود که از کار من خشمگین است. پرسیدم «من چه کاری باید انجام بدهم؟» بدون آن که نگاهم کند، به کتابها اشاره کرد و گفت «کتابهای هر ردیف را مرتب توی کارتن قرار بدهید». من قفسۀ مخالف او را انتخاب کردم و به جمع آوری کتابها مشغول شدم. در یک زمان کتابها را در کارتنها جا می دادیم. به صورتش نگاه کردم؛ هنوز خشمگین بود. فکر کردم با یک عذرخواهی کوتاه می توانم او را به حال عادی بازگردانم. پس آهسته گفتم «متأسفم». شنید، اما به روی خود نیاورد. پشت به من، دسته ای دیگر کتاب برداشت. باز هم هنگام قرار دادن کتاب در کارتن، گفتم «آقای قدسی، متأسفم، اصلاً نفهمیدم چه کار می کنم». با لحنی خشک، ولی آهسته گفت «شما همیشه کارهایتان غیر ارادی است، این تازگی ندارد». گفتم «بله، حق با شماست. شاید من دیوانه ام و خودم خبر ندارم». دستش را روی کتابهایی که روی میز بود گذاشت و سنگینی بدنش را روی آن انداخت و با شک و تردید مرا برانداز کرد و گفت «شما دیوانه نیستید، بلکه دختری بی فکر هستید. اگر پیش از آن که سخن بگویید، کمی روی آن فکر کنید، متوجه می شوید آنچه که می خواهید بگویید به جا است یا نابه جا». گفتم «حق با شماست، من اشتباه کردم؛ نمی باید در حضور دیگران موضوع چک کامران را مطرح می کردم. عاقلانه این بود که آن توسط شما به دفتر داده می شد».


گفت «دادن چک توسط شما یا من مهم نبود؛ بلکه عنوان کردن اسم برادر من در حضور جمعی که او را نمی شناسند ایراد داشت. شما فکر نکردید که آنها چه حدسی در مورد شما و برادرم خواهند زد؟ فکر نکردید که آنها بین خودشان خواهند گفت چرا برادر من این چک را دست من نداده ولی به دست شما سپرده؟ با این که شما مطرح کردید که ما روابط خانوادگی داریم، اما باز هم کارتان بچه گانه بود. من نمی گویم که آنها فکر خواهند کرد میان شما و برادرم رابطه ای خصوصی وجود دارد، بلکه از این ناراحتم که آنها گمان کنند که میان من و برادرم اختلافی وجود دارد که او چک را به من نداده. بهتر نبود پیش از عنوان کردن این موضوع توی دفتر، به من می گفتی، یا این که زمانی چک را تحویل دفتر می دادی که کسی نبود؟» گفتم «بله من اشتباه کردم. متأسفانه زمانی پی به اشتباه خودم بردم که دیگر کار از کار گذشته بود».

آقای قدسی نفس بلندی کشید و گفت «البته زمانی که شما برای آوردن چک دفتر را ترک کردید من سعی کردم ذهن آنها را نسبت به این موضوع روشن کنم، ولی این را باید بدانید که همیشه من نیستم تا اشتباهات شما را رفع ورجوع کنم. امروز شما غرور مرا پیش دیگران خرد کردید و من برای اولین بار مجبور شدم از شما و خانواده ام صحبت کنم. لطفاً دیگر این کار را تکرار نکنید. نزدیکی خانواده های ما نباید در اینجا سؤال برانگیز بشود. من و شما باید توی این دبیرستان، مثل دو بیگانه باشیم. متوجه منظورم شدید؟»
نمی توانستم چیزی بگویم، تنها توانستم با حرکت سر گفته هایش را تأیید کنم. سخنان آقای قدسی چون پتکی بر سرم فرود می آمد و من زیر ضربات آن خرد می شدم. دستم می لرزید و سرم به دوران افتاده بود. چیزی نمانده بود که کنترل خودم را از دست بدهم. دستم را به قفسه گرفتم و پشت به او کردم تا آثار ضعف را در صورتم نبیند. بغضی که در گلو داشتم، نفس کشیدن را برایم دشوار کرده بود. به سختی از ریزش اشکم جلوگیری کردم و در سکوت به دسته کردن کتابها پرداختم. برای آن که نگاهم با نگاه او تلاقی نکند، کارهایم را در خلاف جهت او انجام می دادم. او هم سکوت کرده بود و همچنان به کار مشغول بود.
با ورود خانم مدیر و بابا، آقای قدسی دست از کار کشید. خانم منصفی به شوخی گفت «خوب سکوت کتابخانه را حفظ کردید! من و بابا گمان کردیم که هیچ کس توی اینجا نیست». آقای قدسی گفت «در سکوت کارها با سرعت بیشتری پیش می رود». بابا به آقای قدسی کمک کرد و چند کارتن خالی را روی میز گذاشت. و او هم به کار مشغول شد.
خانم منصفی آقای قدسی را مخاطب قرار داد و گفت:


«با پدر یکی از شاگردان که مقاطعه کار ساختمان است تلفنی صحبت کردم. از پس فردا کارگرانش مشغول به کار می شوند. اگر کارها طبق برنامه پیش برود، برای بعد از عید کتابخانۀ بزرگی خواهیم داشت». آقای قدسی گفت «من و خانم افشار امروز بعد از تعطیل شدن مدرسه چک را وصول می کنیم. البته اگر بانک بسته بود، فردا پیش از آمدن به مدرسه این کار را خواهیم کرد». خانم مدیر تشکر کرد. در همان زمان زنگ به صدا درآمد و من بدون این که از آقای قدسی اجازه بگیرم، کتابخانه را ترک کرده و سر کلاس رفتم.
هنگامی که زنگ آخر خورد، من دیگر صبر نکردم تا با آقای قدسی به بانک بروم. با عجله به طرف خانه راه افتادم. همین که سر خیابان مدرسه رسیدم، اتومبیل آقای قدسی کنار پایم توقف کرد و صدای او را شنیدم که می گفت «سوار شوید، باید به بانک برویم». لحن آمرانه و با صلابت او مرا میخکوب کرد و او در اتومبیل را گشود. سوار که شدم، حرکت کرد. گفتم «حتماً لازم بود که من هم بیایم؟» خیلی خونسرد گفت «نه، چون این چک حامل است. خانم منصفی مایل بودند که شما حضور داشته باشید. هر چه باشد این چک مال شماست». کلمات او که با تمسخر ابراز شد، مرا به شدت عصبانی کرد. تقریباً فریاد زدم «لطفاً بس کنید. شما امروز به قدر کافی مرا خرد کرده اید. آن همه کافی نبود که می خواهید باز هم زجرم بدهید؟» نیم نگاهی گذرا به من انداخت و گفت «من قصد شکنجۀ شما را نداشتم، چرا عصبانی شدید؟» با همان لحن عصبانی گفتم «شما هرطور که دوست دارید رفتار می کنید و توقع دارید که کسی هم از رفتارتان ناراحت نشود. من دلم نمی خواهد با شما به بانک بیایم. لطفاً مرا پیاده کنید». چون مرا در حال باز کردن در اتومبیل دید، نگه داشت و پرسید «چه شده؟» در اتومبیل را باز کردم و هم زمان گفتم «چیزی نشده، فقط نمی خواهم دیگر با شما هم کلام بشوم. همین». این را گفتم و پیاده شدم. از خانه خیلی دور بودم. ناچار ایستادم تا تاکسی بگیرم و به خانه برگردم. او اتومبیل را عقب عقب راند کنارم قرار گرفت و شیشه را پایین کشید و گفت «سوار شوید. شما را به خانه می رسانم». گفتم «خودم می توانم برگردم». با همان لحن مسخره گفت «می دانم که شما خیلی کارها را می توانید انجام بدهید! اما چون من مسئول رفت و برگشت شما را قبول کرده ام، باید شما را صحیح و سالم به خانه برسانم. لجاجت را کنار بگذارید و سوار بشوید». ناگزیر دوباره سوار شدم و او خیابان را دور زد و مسیر خانه را در پیش گرفت. هر دو خشمگین و عصبانی بودیم و سعی می کردیم به همدیگر نگاه نکنیم. سرعت اتومبیل زیاد بود و این باعث وحشتم شد.

پلکهایم را بر هم گذاشتم تا از شدت ترسم بکاهم. او متوجه شد و از سرعت اتومبیل کاست مرا مقابل در خانه پیاده کرد و نگاهی به ساعت انداخت و اتومبیل را به طرف خانۀ خودشان هدایت کرد. فهمیدم که دیگر به بانک نمی رود.
مادر علت تأخیرم را پرسید، به طور خلاصه گفتم که برای وصول چک رفته بودیم اما به علت بسته بودن بانک بازگشتیم. مادر نامۀ مرسده را در اختیارم گذاشت و من با آن به اتاقم پناه بردم.
در اتاق را که گشودم، چراغ اتاق او نیز روشن شد و در همان زمان بوی عطر یاس آمد. چراغ را روشن کردم و او را در حالی که دو زانو گوشۀ اتاق چمباتمه زده بود، دیدم. نگاهش غمگین و گرفته بود. حدس زدم که گریه کرده است. دیگر از او نمی ترسیدم. کلاسورم را روی میز گذاشتم و روی لبۀ تخت نشستم و پرسیدم «چرا آنجا نشسته ای؟» نگاه افسرده اش را به صورتم دوخت و چیزی زیر لب زمزمه کرد. گفتم «صدایت را نمی شنوم». بلند شد و مقابلم ایستاد و آرام پرسید «چرا؟» نگاهش کردم. برای (چرا) جوابهای بسیاری داشتم، اما نمی دانستم کدام یک را بر زبان بیاورم. فقط گفتم «تقصیر خودش بود. او مرا می رنجاند و باعث آزار روحیه ام می شود. ما حرف یکدیگر را درک نمی کنیم». سرش را به این سو و آن سو حرکت داد و حرفم را رد کرد. من ادامه دادم «تو که توی کتابخانه نبودی ببینی چطور غرورم را جریحه دار کرد. او مرد یک دنده و لجبازی است که می خواهد حرف خودش را در مغز من فرو کند. او فکر می کند که من هنوز یک دختر بچه هستم و او هم قیم و وکیل وصی من است. آن قدر از او بیزار شده ام که دلم می خواهد دیگر مجبور نباشم او را ببینم. او فکر می کند که من نمی دانم از زمانی که دخترعموی زیبایش آمده، دیگر آن آقای قدسی گذشته نیست. مردانی که هر روز به یکی دل می بندند قابل اعتماد نیستند. من می خواهم او را فراموش کنم و اسم او را از صفحۀ دلم پاک کنم و حتماً این کار را خواهم کرد. آقای قدسی دیگر برایم وجود خارجی ندارد. می فهمی؟ اگر هم مجبور باشم با او روبه رو بشوم، دیگر برای من آن آقای قدسی گذشته نخواهد بود. همان طور که من برای او دیگر مینای سابق نیستم». نگاهش را در عمق چشمانم فرو برد و با گفتن (افسوس) ناپدید شد.

نامۀ مرسده سراسر پند و اندرز بود. او نوشته بود:
خواهرم، عاقل باش و تمام پنجره ها را بر روی خود ببند. اگر روزی درست به پایان برسد، نور معرفت از پنجره ات خواهد تابید. اما تا آن زمان، تمام پنجره ها را به روی خود مسدود کن. زیرا امکان این که هوا و هوس ابری بر روی خورشید دلت سایه بگستراند وجود دارد …

مرسده از آن مسافت بعید هم می توانست آیندۀ من را بهتر از خودم ببیند. در آن لحظه دچار تشنجی عصبی شدم و برای فرار از تمام این مشکلات، به بستر پناه بردم. از خودم بیزار شده بودم و دنیا و زندگی پیش رویم رنگ باخته بود و از بین رفت. کسالت و رخوت، جای شور و نشاط را گرفت و پوچی بر هستی ام چنگ انداخت و نومید به انتظار پایان خط نشستم.
از آن روز، دیگر من مینای سابق نبودم. درس و مدرسه برایم کابوسی شده بود که باید از آن می گریختم. شیفتگی به درس را از دست دادم و اجبار جای علاقه را گرفته بود. در حل مسائل کند شده بودم. یک روز که آقای قدسی برای اثبات قضیه ای مرا پای تخته فرا خواند، طریقۀ اثبات را فراموش کرده بودم و در مقابل سؤال او که (چرا اثبات نمی کنید؟) با شرمساری سر به زیر انداختم. با خودم گفتم- دیگر آن مینای زرنگ و باهوش نزول کرده و دیگر از اوج به زیر آمد- کلام او را می شنیدم، اما گویی در این عالم نیستم و در جایی دیگر سیر می کنم. غباری از احساسهای بی منطق، آیینۀ اندیشه ام را پوشانده بود و اجازۀ تفکر و دیدن حقیقت را نمی داد. فریاد خشم آلود او را می شنیدم، اما وجود به لرزش درنمی آمد.
تا آنجا که این رکورد در درسهای دیگر هم تکرار شد. دیگر خودم را سبک و بی وزن می دیدم. همچون یک رباط، بی قلب راه می رفتم و حرف می زدم. اما به مفهوم گفته های خود توجهی نداشتم. در مقابل تمام سؤالات دبیرها که علت را جویا می شدند، ساکت می ماندم و هیچ نمی گفتم. از آن پس، همه جا صحبت از نزول من بود. در دفتر، در خانه، در میان اقوام و دوستان و همه با دلسوزی، دلیلی برای این وضعیت ابراز می کردند. یکی از فشار عصبی نام می برد، دیگری خستگی روحی و آن دیگری رکورد ذهن را عنوان می کردند. دلسوزی آنها صرفاً برای بهبودی من بود. اما چه سود؟ خودم هیچ میل و رغبتی برای دگرگونی نداشتم. فقط از آن حالت بی خبر لذت می بردم. با نزدیک شدن امتحانات ثلث دوم، این نگرانی به تشویش تبدیل شد و مادر و پدرم با التماس درخواست می کردند که به خودم بیایم و چون گذشته با میل و رغبت درس بخوانم.
یک روز غروب سرسری کتاب شیمی را به دست گرفتم و نگاهی به درسهای آن انداختم. گویی برای اولین بار بود که به آن نگاه می کردم. جرم و ظرفیت اسیدها و بازها را فراموش کرده بودم. پنجره را باز کردم و کتاب را به کوچه انداختم. احساس آسودگی کردم و به بستر رفتم.
به خواب علاقه پیدا کرده بودم. چون خواب بر بی خبریم می افزود، چشم بر هم می گذاشتم تا سناریوی تازه ای بیافرینم. اما این سناریو، با دیگر سناریوها فرق داشت.
 


این بار حیوانات به جای انسانها نقش بازی می کردند؛ روباه و موش کور ایفاگران نقش اول بودند و مار و عقرب دیگر نقشها را به عهده می گرفتند. جغد نیز با آوای کرهش نغمه خوان صحنه بود و خیل حیوانات درندۀ جنگل، سیاهی لشکر آن. کبوتر سپید با بال شکسته، حاشیه نشین صحنه بود و کسی به سخنان دلنشین او توجهی نداشت.
روباه مکار، ادیب و فاضل این جنگل بود و موش کور شاگرد او، موش کور چشم بسته به آنچه که روباه فرمان می داد، عمل می کرد. خودش را و سرنوشتش را به دست او سپرده بود. آن بیچاره حتی هنگام پرتوافشانی خورشید، خود را به مخاطره می انداخت تا از دستور روباه اطاعت کرده باشد. اما روزی که روباه دل به مار بست و اجازه داد تا او گرد گردنش حلقه زند، دریافت که دیگر برای روباه بی ارزش است. پس به سوراخ خود در عمق زمین خزید و با خود پیمان بست که از روشنایی خورشید حذر کند. او حتی به سخنان کبوتر که می گفت (خودت را از حصار تنگ علاقه خلاص کن) توجهی نداشت و با قلب و روحی شکسته به اعماق تیرۀ خاک پناه برد.

با خودم گفتم- هیچ کجا برای آسوده زیستن، جز درون خاک نیست. من نیز چون موش کور باید به اعماق خاک پناه ببرم- سعی کردم نفسم را در سینه حبس کنم تا بدین وسیله از قید حیات آسوده گردم، که تلنگری به در اتاقم خورد. از این که مجبور بودم به زندگی بازگردم، خشمگین شدم و با عصبانیت در را گشودم. باور نمی کردم کسی که پشت در ایستاده است، خود او باشد. او در مقابل چشمان بهت زدۀ من وارد شد و در حالی که کتاب شیمی ام را در دست داشت پرسید «این کتاب شماست؟» تأیید کردم. پرسید «پس توی کوچه چه می کند؟» بدون تعارف روی صندلی نشست و چون سکوت مرا دید، بار دیگر سؤالش را تکرار کرد و نگاهی به پنجره انداخت و ادامه داد «پنجره هم که بسته است. پس چطور این کتاب سر از کوچه در آورده؟ باد هم که نمی آید. می توانم بگویم که عمداً آن را به کوچه انداختی. این طور است؟» سکوت من او را عصبانی کرد و پرسید «چرا جواب نمی دهی؟» شانه هایم را بالا انداختم و هیچ نگفتم. با همان حالت به پا خاست و به طرفم آمد؛ شانه ام را گرفت و با هر دو دستش مرا محکم روی صندلی نشاند و گفت «وقتی سؤالی می کنم باید جواب بشنوم. این را نمی دانستی؟» بی اختیار گفتم «اینجا دبیرستان نیست و توی اینجا من شاگرد شما نیستم. این را نمی دانید؟ اگر نمی دانید بدانید که اینجا خانۀ من است و شما بدون دعوت وارد شده اید. پس حق سؤال و جواب ندارید». گفت «برعکس تصورتان من با دعوت آمده ام. اگر باور ندارید از پدر و مادرتان بپرسید. من بنا به خواستۀ آنها وارد شده ام.



آمده ام تا علت این کار را بدانم. و شما باید بدانید که تا علت را پیدا نکنم از اینجا نخواهم رفت. برای من همه جا دبیرستان است و تو هم در هر شرایطی شاگرد من هستی. پس لجاجت نکن و بگو که چرا کتاب را به کوچه انداختی؟»
قاه قاه خندیدم و گفتم «چقدر مسخره است که انسان در خانۀ خودش هم احساس آسودگی نکند. مگر شما همان کسی نیستید که گفتید آشنایی دو خانواده نباید در دبیرستان تولید اشکال کند؟ اگر شما گویندۀ این جمله هستید پس اجازه بدهید من هم بگویم که روابط شاگرد و استاد هم نباید در محیط خانه تولید اشکال کند. من دلم نمی خواهد با شما صحبت کنم و خواهش می کنم که اتاقم را ترک کنید». لبخندی زد و گفت «ترک خواهم کرد، اما زمانی که جواب سؤالم را دریافت کرده باشم. اگر می خواهید زودتر از شَر من آسوده بشوید، به سؤالم جواب بدهید». گفتم «و اگر جواب ندهم؟» شانه بالا انداخت و گفت «مجبور می شوید تمام شب مرا تحمل کنید». بلند شدم و گفتم «اما من شما را تحمل نمی کنم. شما هر قدر که دوست دارید روی این صندلی بنشینید و انتظار بکشید». قصد داشتم اتاق را ترک کنم که پیش دستی کرد و اتاق را قفل کرد و سرجایش بازگشت و همان طور خونسرد نشست و گفت «حالا چه کار می خواهید بکنید؟» چند بار دستگیرۀ در را حرکت دادم. اما در قفل بود. گفت «تلاش بی خودی نکنید. آرام بگیرید و بنشینید و به سؤالات من جواب بدهید». گفتم «شما از جان من چه می خواهید؟» بار دیگر شانه بالا انداخت و گفت «من چیزی نمی خواهم و برای من هم مهم نیست که شما از اوج آسمان به قعر زمین سقوط بکنید. همان طور که گفتم من بنابر خواستۀ پدر و مادرتان به اینجا آمده ام و چون به آنها قول داده ام که علت این ناراحتی شما را کشف کنم، اینجا نشسته ام و باید این را هم اضافه کنم که من از داد و فریاد نمی ترسم و گریه و زاری هم قلبم را نرم نمی کند. این را گفتم تا شما با خاطر آسوده هر کاری که دوست دارید انجام بدهید». گفتم «من دیوانه نیستم». با تمسخر گفت «راستی؟ پس چرا کارهای دیوانه ها را انجام می دهید؟ اگر مشاعر شما خوب کار می کند پس چرا در مقابل یک قضیۀ سادۀ هندسه مبهوت می شوید؟» گفتم «این به خودم مربوط است». بلند شد و از قفسۀ کتابها کتابی برداشت و خیلی خونسرد گفت «پس می نشینم تا آن زمان که درک کنید این قضیه به من هم مربوط می شود». کتاب را با خشم از دستش کشیدم و گفتم «یا در اتاق را باز می کنید، یا این که خودم را از پنجره بیرون می اندازم». بلند شد و پنجره را گشود و گفت «حرف من یک کلام است. اگر می خواهید انتحار بکنید، میل خودتان است. بفرمایید».


با این سخن، سر از پنجره بیرون کرد و گفت «اما قبلاً بگویم که ارتفاع اینجا کم است و فقط شما را زخمی می کند. برای خودکشی باید جای مناسبتری را انتخاب بکنید». خونم به جوش آمده بود و خونسردی او بیشتر عذابم می داد. کتاب را به طرفش پرت کردم و گفتم «چرا مرا راحت نمی گذارید؟ چه از جان من می خواهید؟» به سویم آمد و بار دیگر مرا روی صندلی نشاند و گفت «خوب می دانی چه از تو می خواهم. حالا آرام بگیر و به سؤالات من جواب بده».
دیگر بریده بودم و تسلیم شدم و مثل یک متهم در مقابل قاضی، نشستم و سر به زیر انداختم. او هم سیگاری برای خود روشن کرد و بعد از لحظه ای سکوت پرسید « حالا حاضری به سؤالاتم جواب بدهی؟» گفتم «چه می خواهید بدانید؟» خندید و گفت «این درست است. می خواهم بدانم که چرا این کار را کردی و کتاب را به کوچه انداختی؟» گفتم «برای این که از آن سر درنمی آورم». گفت «واضحتر صحبت کن!» گفتم «تمام فرمولها از ذهنم فرار کرده اند». پرسید «این اشکال فقط در مورد کتاب شیمی است؟» گفتم «نه، تقریباً تمام درسها را فراموش کرده ام. هر کتابی را باز می کنم مثل این است که تازه آن را می بینم و تمام مطالبش برایم گنگ و نامفهوم است. از هرچه کتاب است بیزار شده ام و دیگر دلم نمی خواهد درس بخوانم». پرسید «اگر دلت درس را نمی خواهد، پس دوست داری که چه کاری انجام بدهی؟» نگاهش کردم و گفتم «هیچ کاری را هم دوست ندارم. دلم می خواهد فقط بنشینم و نگاه کنم».
در آسمان برقی جهید و صدای مهیبی برخاست و بفاصله ای کوتاه باران شروع به باریدن کرد. آقای قدسی به پاخاست و پنجره را بست و گفت «یک روز تو باران را دوست داشتی. هنوز هم آن را دوست داری؟» گفتم «عشق و علاقه به همه چی را از دست داده ام و دیگر نمی دانم چه چیزی را دوست دارم و از چه چیزی متنفرم». گفت «لباس بپوش و با من بیا!» در اتاق را باز کرد و پشت در به انتظار ایستاد. وقتی از اتاق خارج شدم، گوشی تلفن را برداشت و با مادرش تماس گرفت و گفت که به مادر من اطلاع دهد که برای یک ساعت ما با هم از خانه خارج می شویم.
وقتی اتومبیل را روشن کرد و من سوار شدم، باران با شدت می بارید. او برف پاک کن را کار انداخت و حرکت کرد. آرام آرام خیابانها را پشت سر می گذاشتیم و من محو تماشای خیابان بودم. ریزش باران در چراغهای خیابان زیبا و فریبنده بود.
آقای قدسی مرا نگریست که محو تماشا بودم. و گفت «مثل این که هنوز دوست داشتن باران را فراموش نکرده ای و هنوز هم آن را به آفتاب ترجیح می دهی. یک روز گفتی که بارش باران زندگی را پربار می کند. پس هنوز این عقیده را داری!

دوست داری کمی زیر باران قدم بزنیم؟» گفتم «نه، همین جا که نشسته ام خوب است». گفت «اما من فکر می کنم که باید تو باران را حس کنی. از خیس شدن نترس».
اتومبیل را در گوشۀ خیابان پارک کرد و پیاده شد. در سمت مرا نیز باز کرد و کمک کرد تا پیاده شوم. در کنار هم به راه افتادیم. گفت «من هم می خواهم بگویم که باران رخوت و سستی را می شوید و با خود می برد و به جای آن نشاط را جایگزین می کند. تو این طور فکر نمی کنی؟» گفتم «شاید این طور باشد، اما …» سخنم را قطع کرد و گفت «اما ندارد. من می دانم که الآن تمام وجودت لبریز از شور زندگی شده و می دانم. دختری که الآن در کنار من قدم برمی دارد، کسی است که زندگی را با تمام خوب و بدش دوست دارد. و تصمیم دارد که روزی تمام تاریکیهای ناشی از جهل و خرافات را برای انسانها کنار بزند و چشم آنها را به نور علم و دانش روشن کند. من می دانم دختری که در زیر این باران سیل آسا قدم می زند، دختری است که قلبی به پاکی همین باران و روحی وسیعتر از دریا دارد. من می دانم دختری که حاضر شده با دبیر اخمو و کسل کننده اش در زیر باران راه برود، دختری است رئوف و مهربان و زودرنج که تحمل یک کلمۀ اعتراض آمیز را ندارد. من می دانم که شاگرد نورچشمی ام از من رنجیده است و مرا دشمن خودش می داند. اما بگذار بگویم که این دبیر اخمو و کسل کننده، بیش از آنچه به تصور بیاید، نگران شاگرد لوس و زودرنج خودش است و دلش می خواهد که او هم به این نکته توجه کند که خیلی از تندی ها و پرخاشها از روی مهر و محبت است. اگر این دبیر به شاگردش محبت نداشت به سادگی از خطاهای او می گذشت. اگر این دختر که در کنارم قدم برمی دارد می دانست که چه شبها دبیرش به خاطر رفتاری که با او کرده با خودش جنگیده و خود را سرزنش کرده، دلش با او نرم می شد و برایش دلسوزی می کرد. اگر این شاگرد یکدنده و لجباز بداند که دبیرش فقط خواهان سعادت اوست و برای خوشبختی او مجبور است که لب باز نکند و علاقه اش را سرکوب کند، به او خشم نمی گرفت و او را دشمن نمی دانست. اگر او می دانست که دبیرش چه زجری را تحمل می کند و چگونه عشقش را در زیر فشار منطق سرکوب می کند، نه تنها بر او خشم نمی گرفت بلکه سعی می کرد احساس او را درک کند و خودش را با او همگام کند. اما هیهات که او نمی خواهد این نکته ها را بداند و یک نفره بر ترک اسب نشسته و تک تازی می کند. من در مقابل این تک تازی چه می توانم بکنم؟ جز این که فقط بایستم و نگاه کنم و اگر احیاناً مانعی در راه تاخت و تاز او باشد آن را از میان بردارم». نگاهی از نیمرخ به من انداخت و ادامه داد:

من هم گاهی اوقات مثل تو دچار این احساس می شوم که- این همه تلاش برای چیست و چه عایدم می شود؟- بله، من هم گاهی مثل تو طالب مرگ می شوم و از زندگی روبر می گردانم.
اما در اوج یأس و حرمان، ناگهان چشمانی تیله ای پیش رویم مجسم می شود و این چشم باعث می شود که امید به زندگی را دوباره به دست بیاورم. پس خودم را برای تلاش آماده می کنم.
می بینی من هم که دبیر تو هستم، بعضی وقتها دچار یأس و حرمان می شوم. حالا بیا برگردیم. فکر می کنم که باران جسم و روح هردوی ما را پاک کرده باشد و آن نتیجه ای را که می خواستیم از باران گرفته باشیم».
اعتراف آقای قدسی آتش خشم را در وجودم فرو نشاند و در زیر آن باران سیل آسا گرمای مطبوعی در خود حس کردم. امید و تلاش بار دیگر در وجودم جان گرفت و زمانی که به خانه بازگشتیم دیگر آن مینای رنجور و بی حوصله نبودم. تصمیم گرفتم با آمادگی کامل، خودم را برای امتحانات ثلث دوم آماده کنم.

آخرین امتحان، ادبیات بود و پس از آن تعطیلات نوروزی آغاز می شد. در خانه جوش و خروشی به وجود آمده بود و شیده و مادر خانه را برای ورود مرسده و فریدون آماده می کردند. آنها مرا از کار خانه معاف داشته بودند و تشویقم کرده بودند تا تمام همّ خودم را روی امتحانات معطوف کنم.
صبح وقتی خود را برای رفتن به مدرسه و دادن آخرین امتحان آماده می کردم مادر پرسید «امتحان آخری است؟» و چون تأیید کردم نفس راحتی کشید و گفت «الحمدالله به خیر گذشت. چقدر نگران تو بودم. آقای قدسی واقعاً زحمت کشید تا روحیۀ گذشته را به تو برگرداند. خدا کند یهدا قدر او را بداند و خوشبختش بکند». تمام وجودم به لرزه افتاد پرسیدم «مگر آن دو تا خیال ازدواج دارند؟» مادر داشت میز صبحانه را با دستمال تمیز می کرد و خوشبختانه چون پشتش به من بود، رنگ پریدۀ صورت مرا ندید و ادامه داد «هنوز قطعاً معلوم نیست، ولی شکوه خانم دیروز می گفت که عمویشان ضمن صحبت هایی که می کرده، به این نکته اشاره کرده و چون یهدا خیلی به کاوه علاقه دارد، ممکن است زودتر از کامران، ازدواج کند. به هر حال توی همین تعطیلات عید معلوم می شود.
از خانه که بیرون آمدم، غمگین و گرفته بودم. نمی توانستم گفته های مادر را جدی تلقی کنم. اعتراف آقای قدسی را باور داشتم و همین باعث شد که خیلی زود گفته های مادر را فراموش کنم.
در سر جلسۀ امتحان مریم صندلی روبه روی من نشسته بود. وقتی ورقه ها تقسیم شد با صدای رسای آقای قدسی دیکته خوانده شد و سپس ورقه های انشا تقسیم شد. یک ساعت برای نوشتن انشا وقت گذاشته بودند.
مشغول نوشتن بودم که دیدم مریم نشسته و نمی نویسد.


آرام پرسیدم «چرا نمی نویسی؟» کمی سرش را به جانبم کج کرد و گفت «بلد نیستم». دلم به حالش سوخت و انشای خودم را نصفه-نیمه رها کردم و گفتم «بنویس». آن گاه آهسته شروع کردم به گفتن انشا. هر چه به ذهنم می رسید می گفتم و او می نوشت. چون از روی نوشته نمی خواندم، گاهی مجبور می شدم که جملۀ قبل را از او بپرسم و او برایم تکرار می کرد.
صدای ما دو نفر سکوت سالن را به هم ریخت. به طوری که یکی از دبیران با (هیس) سالن را به سکوت دعوت کرد. کمی صبر کردم و مجدداً شروع به گفتن کردم. متوجه نشدم که آقای قدسی از ردیف صندلیها عبور کرده و خودش را به انتهای سالن، جایی که من بودم رسانده است. چیزی به اتمام انشای مریم نمانده بود. آخرین جمله را که گفتم، پرسیدم «چند خط شده؟» شمرد و آهسته گفت «نوزده خط». گفتم «یک خط هم خودت اضافه کن». هنوز حرفم تمام نشده بود که صدایی در کنار گوشم زمزمه کرد «دیگر کافی است، خودت بنویس. وقت زیادی نداری!» از ترس بپا خاستم فکر کردم که همین الآن روی ورقۀ هر دوی ما خط قرمز خواهد کشید. من در طول امتحانات چندین بار شاهد گرفتن تقلب او بودم و می دانستم که با متخلف چگونه برخورد می کند. اما وقتی او آرام از کنار صندلی من گذشت، سر جایم نشستم و نفس راحتی کشیدم. پس با نوعی آرامش همراه با عجله شروع به نوشتن کردم. خوشبختانه هنگامی که پایان وقت اعلان شد، انشای من نیز به پایان رسیده بود، اما فرصت پاکنویس و دوباره خوانی را از دست داده بودم.
آقای قدسی ورقه ها را جمع می کرد. هنگامی که ورقۀ من را برداشت گفت «شما و یگانه در سالن بمانید». برای مریم هم همین جمله را تکرار کرد. بچه ها یکی یکی پس از تحویل دادن ورقه، سالن را ترک می کردند.
اما من و مریم سرجایمان نشسته بودیم و جرأت این که حتی به صورت یکدیگر نگاه کنیم را نداشتیم. اکنون آقای قدسی پشت میز نشسته بود و ورقه ها را دسته می کرد و جز ما سه نفر، دیگر کسی در سالن نمانده بود. او پس از دسته کردن ورقه ها، نگاهش را به من و مریم دوخت و اشاره کرد که نزدیک شویم.

من و مریم به انتظار مجازات مقابل میزش ایستادیم. آقای قدسی ورقۀ من و مریم را از سایر اوراق جدا گذاشته بود. اول ورقۀ مریم را و سپس ورقۀ مرا برداشت و گفت «این خط فارسی است که شما نوشته اید یا خط میخی؟» به انتظار جواب نماند. چون خودش به خوبی می دانست که فرصت بازخوانی و پاکنویس آن را نداشتم. پس از قرائت انشای من، هر دوی ما را برانداز کرد و گفت «پیش از آن که بخواهم یک خط قرمز روی ورقه های شما دو نفر بکشم، باید بگویم که خانم افشار! شما حافظۀ خوبی دارید


خانم افشار! شما حافظۀ خوبی دارید چون بدون آن که چرکنویس نوشته باشید، انشای کاملی به خانم یگانه گفتید. انشای خودتان هم کامل و زیباست و من متأسفم که مجبورم خط قرمز روی آن بکشم». مریم به دست و پا افتاد و ملتمسانه گفت «آقای قدسی، انشای من را باطل کنید، اما به انشای افشار کاری نداشته باشید. تقصیر من بود که گفتم انشا بلد نیستم و او مجبور شد که به من انشا بگوید». من گفتم «اما اول من پرسیدم». آقای قدسی تبسمی کرد و گفت «پس اقرار می کنید که تقلب کرده اید؟» هر دو سکوت کردیم. مریم آرام زمزمه کرد «مقصر من هستم. خواهش می کنم به انشای افشار کاری نداشته باشید». آقای قدسی خودکارش را برداشت و گفت «شما فکر نکردید که حتی اگر سرجلسۀ امتحان من متوجه تقلب شما دو نفر نمی شدم، موقع خواندن انشاها می فهمیدم که این انشا به وسیلۀ افشار نوشته شده نه شما؟» آنگاه زیر ورقۀ مریم یک نمرۀ ده گذاشت و گفت «این فقط به خاطر زحمتی است که به دوستتان دادید. شما می توانید بروید». مریم با دیدن نمرۀ ده صورتش از خوشحالی گل انداخت و چند بار از آقای قدسی تشکر کرد و سالن را ترک کرد.
من مانده بودم و او و ورقه ای که روبه رویش قرار داشت. نگاهش را در چشمانم دوخت و پرسید «خوب، حالا با این ورقه چه باید بکنم؟ می توانی بگویی که این کار را هم غیرارادی انجام دادی و دست خودت نبود؟» گفتم «نه، نمی توانم بگویم». پرسید «پس می دانستی که چه کاری انجام می دهی و می دانستی که داری قانون شکنی می کنی. بله؟» گفتم «بله، می دانستم. اما دلم نمی آمد به دوستم کمک نکنم». پوزخندی زد و گفت «این کمک نبود. برعکس تو او را گرفتار کردی. شاید اگر با فکر خودش می نوشت بیش از ده می گرفت. تو هم در حق خودت و هم در حق او ظلم کردی». پرسیدم «حالا صفر می دهید؟» گفت «دلم نمی آید به این انشا صفر بدهم. فقط باید بدانید که این نمره به خاطر انشای شما داده شد، نه به خاطر خود شخص شما. متوجه شدید؟» به علامت درک سرم را حرکت دادم و او بدون آن که نمره ای در زیر نوشته ام بگذارد هر دو ورقه را روی دیگر اوراق گذاشت و بلند شد. پرسیدم «پس چند شدم؟» همان طور که در سالن را باز می کرد گفت «بعداً می فهمید. نداشتن نمره تنبیهی است برای این که بار دیگر این عمل را تکرار نکنید. تعطیلات خوشی داشته باشید». از سالن خارج شد و می خواست از پله ها پایین برود که منصرف شد و دوباره برگشت و گفت «فراموش کردم کتابخانه را قفل کنم». و همین طور که به طرف کتابخانه می رفت، با صدای بلند گفت «نگران نباشید! نمرۀ ثلث اولتان می تواند این تک را جبران کند».


در کتابخانه را قفل کرد و بار دیگر اوراق را برداشت و پرسید «نمی خواهی عذرخواهی کنی؟» و چون سکوتم را دید گفت «غرورت این اجازه را به تو نمی دهد. همان طور که وظیفۀ من این اجازه را به من نمی دهد تا از خطای شما چشم پوشی کنم. خوشحالم که همدیگر را درک می کنیم. خداحافظ». رغبتی برای رفتن به خانه نداشتم. پشت ویترین مغازه ها می ایستادم و اشیاء را نگاه می کردم. سخن مادر چون یک نوار در گوشم تکرار می شد. آیا ممکن است وجود یهدا باعث این رفتار شده باشد؟ یعنی ممکن است در این فاصلۀ کوتاه او محبتش را فراموش کرده باشد؟
پسربچه ای یک ترقه کنار پایم بر زمین زد و من از جا پریدم. صاحب مغازه خود را به بیرون رساند و در حالی که فحشی نثار آن پسرک می کرد، از من پرسید «شما حالتان خوب است؟» تشکر کردم و با گفتن (خوبم) از آنجا دور شدم. صف اتوبوس شلوغ بود و من پیاده به سمت خانه راه افتادم.

همه چیز برای ورود مهمانها و شروع سال جدید آماده بود. دلم می خواست سال جدید را با شور و نشاط آغاز کنم، اما بدون آن که بخواهم، غم و نگرانی بر چهره ام سنگینی می کرد و شادی را از وجودم می راند. تغییر لباس دادم و پایین رفتم. مادر با تلفن صحبت می کرد. گوشی را که گذاشت به من گفت «کتایون و شکوه خانم می خواهند که ما چند دقیقه ای به خانه شان برویم». پرسیدم «اتفاقی افتاده؟» متعجبانه نگاهم کرد و گفت «نه، آنها آتش روشن کرده اند و از من و تو هم دعوت کرده اند از روی آتش بپریم». تازه یادم آمد که شب چهارشنبه سوری است و طبق سنت دیرین باید از روی آتش بپریم خواستم بهانه بیاورم که مادر دستم را کشید و گفت «بهانه نیاور، نمی خواهیم که آنجا بمانیم. چند دقیقه می رویم و برمی گردیم». ازخانه که خارج شدیم، صدای خندۀ آنها در کوچه به گوش می رسید. از در ماشین رو داخل شدیم و مورد استقبال همه قرار گرفتیم. یهدا بلوز و شلوار سپیدی به تن داشت و موهایش را روی شانه ریخته بود و چشم به شعله های آتش داشت. کتایون دستم را گرفت و گفت «نوبت توست. ما همه از روی آتش پریده ایم. معطل نکن». چون تردیدم را دید، خودش پرید و مرا هم تشویق کرد. به ناچار من هم پریدم و به دنبال من دیگران نیز پریدند. کفش صندل یهدا در یک لحظه سُر خورد و چیزی نمانده بود که او با صورت درون آتش پرتاب شود. اگر به موقع شانه اش را نگرفته بودم، این حادثه به وجود می آمد. رنگ از صورت مادر یهدا پرید و جیغ بلندی کشید. با صدای جیغ او، کامران و کاوه خود را به حیاط رساندند و جمع هیجان زده را زیر نظر گرفتند. کاوه زودتر خودش را به ما رساند و علت را پرسید.

شکوه خانم از آن جمع سخنگو شد و ماجرا را شرح داد. یهدا به دیوار تکیه داده بود و چنین وانمود می کرد که از این حادثه دچار شوک شده است. کتایون نگاه پر تشکری به من انداخت و به برادرانش گفت «چیز مهمی نبود و الحمدالله به خیر گذشت». بعد بدون توجه به دیگران، کمی دیگر نفت روی آتشی که در حال خاموش شدن بود ریخت و شعلۀ آتش زبانه کشید. آنگاه مرا مخاطب قرار داد و گفت «مینا فکر می کنم این آتش برای من و تو می ماند و دیگران جرأت پریدن را از دست داده باشند. یاالله شروع کن».و خودش با گفتن این جمله از روی آتش پرید.برای آن که او را تنها نگذاشته باشم من هم پریدم.اما دیگر کسی به دنبال ما از روی آتش نپرید.یهدا به اتفاق مادرش و کاوه و کامران به داخل ساختمان رفتند و لحظه ای بعد مادر و شکوه خانم به آنها ملحق شدند.
وقتی حیاط خلوت شد،کتایون گفت«خدا به خیر بکند امسال عید را».پرسیدم «برای عید هم می مانند؟»گفت«این طور معلوم است.چند شب پیش عمویم از اصفهان تماس گرفت و گفت برای عید به خانواده اش ملحق می شود».پرسیدم «مگر یهدا در تبریز زندگی نمی کند؟»کتایون دست از آتش کشید و مرا کنار خود روی پله نشاند و گفت «چرا، اما عمویم تاجر است و دائم السفر. او به تمام نقاط ایران و خارج سفر می کند. حالا از اصفهان سر درآورده و یکی دو روز دیگر به تهران می آید». گفتم «یهدا دختر زیبایی است. چرا کامران با او ازدواج نمی کند؟» کتی شانه اش را بالا انداخت و گفت «من علتش را نمی دانم، اما اگر نظر مرا بخواهی، هیچ دلم نمی خواهد که او روزی زن برادرم بشود. مگر ندیدی که یک اتفاق ساده را چطور بزرگ کرد و خودش را به چه حالی درآورد؟ زن عمویم او را دختری نازک نارنجی بار آورده و من از این جور دخترها خوشم نمی آید. اگر حادثه ای که برای تو، آن روز پیک نیک اتفاق افتاد و آن همه خون از بینی ات ریخت، برای او اتفاق افتاده بود، کار ما به بیمارستان و بستری شدن می کشید. او تحمل هیچ سختی و ناراحتی را ندارد». گفتم «و اگر روزی علیرغم میل تو زن برادرت شد چه می کنی؟» بار دیگر شانه اش را بالا انداخت و گفت «هیچ، تحمل می کنم. اما از همین حالا می گویم که به عنوان زن برادر دوستش نخواهم داشت». دستش را گرفتم و گفتم «و من هم از همین حالا می گویم که تو خواهرشوهر ایرادگیری خواهی شد». و هر دو خندیدیم. در همین موقع مادر از ساختمان خارج شد و به حیاط آمد و من هم خداحافظی کردم و به خانه برگشتیم.
انتظار داشتم تا از دهان کتایون نیز گفتۀ مادر را بشنوم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : panjere
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه nysjqd چیست?