رمان پنجره 9 - اینفو
طالع بینی

رمان پنجره 9


انتظار داشتم تا از دهان کتایون نیز گفتۀ مادر را بشنوم، اما چون او به این قضیه اشاره ای نکرد، خودم را قانع کردم که گفتۀ مادر فقط از روی حدس و گمان است و حقیقت ندارد.

صبح زود به اتفاق شیده برای استقبال از مسافرین به فرودگاه رفتیم. آنها با یک ساعت تأخیر وارد شدند. از دیدار عزیزانم آنقدر به وجد آمده بودم که نمی توانم توصیف کنم. مرسده را درآغوش کشیده بودم و اشک می ریختم. صدای گریه و خندۀ توأم ما، توجه همۀ مسافران و استقبال کنندگان دیگر را جلب کرده بود و به ما نگاه می کردند.
سالن را که ترک کردیم، باران شروع به ریزش کرده بود. از بیم خیس شدن با عجله سوار و رهسپار خانه شدیم. پدر که برای بهبودی من گوسفند نذر کرده بود، همان روز نذرش را ادا کرد. تمام عزیزانمان جمع بودند. ساعت پنج بعدازظهر آن روز سال تحویل می شد. مرسده و فریدون خودشان را برای سال تحویل آماده کردند. بوی اسپندی که مادر دود کرده بود و صحنۀ ذبح گوسفندی در گوشۀ حیاط، مرسده را به تماشا کشاند و گفت «در هندوستان ذبح گاو در انظار ممنوع است. چون جمعیتی گاو را پرستش می کنند». من گفتم «بی جهت نیست که هندوستان را کشور عجایب نام گذاشته اند».

ما حرفهای زیادی داشتیم که برای هم بگوییم. در هر فرصتی که می یافتیم با هم صحبت می کردیم. وقتی همگی کنار سفرۀ هفت سین نشستیم، اشک شوق در چشمان مادر و پدر حلقه زده بود و از این که هنگام حلول سال نو فرزندانشان در کنارشان بودند خدا را شکر می کردند.
پس از تحویل سال مرسده و فریدون هدایایی که با خود آورده بودند، باز کردند و به ما دادند. من از دیدن لباس ساری صورتی رنگی که مرسده برایم آورده بود، ذوق زده شدم و یک بار دیگر او را در آغوش کشیدم. فریدون نیز سینه ریزی از عاج بر گردنم آویخت که گران قیمت بود و با لباسی که مرسده آورده بود همخوانی داشت. آن شب تا نزدیک صبح نشستیم و با هم گفت وگو کردیم. شب می رفت تا دامن خود را از پهنۀ آسمان جمع کند که همگی برای استراحت به پا خاستیم. مرسده خود را روی تختش رها کرد و گفت «هیچ کجا اینجا نمی شود. اینجا جای دیگری است». کنارش خزیدم و پرسیدم «مهمان نمی خواهی؟» خودش را کنار کشید و ما هر دو روی یک تخت قرار گرفتیم. فکر کردم که زود به خواب خواهد رفت. اما وقتی پرسید (مینا تو خوابت می آید؟) نیم خیز شدم و گفتم «نه!» گفت «دوست داری از همسایۀ روبه رویی برایم حرف بزنی؟» گفتم «حالا تو خسته ای و حرفهای من هم زیاد». خندید و گفت «فکر خستگی مرا نکن و چیزهایی را که نمی توانستی توی نامه بنویسی برایم تعریف کن».

من وقایع شش ماهۀ گذشته را چون یک داستان برایش شرح دادم و زمانی از سخن باز ایستادم که خورشید طلوع کرده بود.
مرسده بدون این که چشم بر هم بگذارد، تمام داستان را شنید و با کشیدن خمیازه ای بلند گفت «پس تو این مدت بی کار نبوده ای؛ ای کاش من هم بودم و این وقایع را از نزدیک می دیدم». گفتم «اگر چه تو با من نبودی، اما غالباً تو را در کنار خودم حس می کردم و بعضی وقتها حتی از تو نظرخواهی می کردم و پیش خودم مجسم می کردم که تو چه رأیی صادر می کنی و من هم طبق همان رأی عمل می کردم». دستش را زیر سر گذاشت و گفت «من هم غالباً به تو فکر می کردم و پیش خودم مجسم می کردم که تو آن موقع مشغول چه کاری هستی. ای کاش ما از یکدیگر جدا نمی شدیم». گفتم «من از تنهایی به ستوه آمده ام. محبتهای شیده و اطرافیان هم نمی تواند از تنهایی نجاتم بدهد» موهایم را نوازش کرد و گفت «سال آینده ما کنار هم هستیم. فقط سعی کن تا با معدل خوب دیپلمت را بگیری. ما زیاد مطمئن نیستیم». پرسیدم «چرا فکر نمی کنی بتوانم موفق بشوم؟» خندید و گفت «چرا، مطمئناً دیپلمت را می گیری. منظورم آمدن به هندوستان است. چون با خواستگارهای پروپا قرصی که تو داری، احتمال این که ازدواج بکنی و تشکیل خانواده بدهی زیاداست». گفتم «اول تو باید ازدواج کنی، به قول مادر- آسیاب به نوبت-».بار دیگر خندید و گفت «این دیگر چه نظریه ای است؟ شاید من اصلاً خیال ازدواج نداشته باشم. تو که نباید به خاطر من مجرد بمانی». گفتم «به هر حال این تصمیم من و مادر است

اما حالا که صحبت ازدواج پیش آمد، می پرسم که اگر خواستگار خوبی برایت بیاید، حاضری درس را رها کنی و ازدواج بکنی؟» گفت «من همین الآن خواستگار دارم، اما درس را مقدم بر ازدواج می دانم و معتقدم که اول تحصیل، بعد تشکیل خانواده». خوشحال شدم و پرسیدم «او ایرانی است؟» گفت «نه، یک هندی مسلمان است و استاد من است و به خوبی خودمان فارسی صحبت می کند. خانواده اش هم از ثروتمندان هندوستان هستند. با فریدون هم صمیمی است و خیال دارد برای تابستان به ایران سفر کند». پرسیدم «تو هم دوستش داری؟» نشست و نگاهش را به پنجره دوخت و گفت «اگر به تو بگویم که هیچ احساسی نسبت به او ندارم، باور می کنی؟ من آنجا آن قدر درگیر درس هستم که فرصت این که به عشق و عاشقی فکر کنم را ندارم. همان طور که برایت نوشتم، باید تمام پنجره ها را به روی عشق بست تا روزی که تحصیل تمام بشود». من هم نشستم و با لحن اعتراض آمیزی گفتم «تو دیگر خیلی سخت گیری می کنی. به نظر من اگر می دانی که او شرایط یک همسر خوب را دارد، باید قبول کنی.

به عقیدۀ من او می تواند در این راه به تو کمک کند. حالا بگو ببینم او چه شکلی است، ای کاش عکسش را با خودت می آوردی». نگاهم کرد و گفت «وقتی او را نمی خواهم، برای چه باید عکسش را می آوردم؟» آه بلندی کشیدم. متعجب شد چشم در چشمم دوخت و پرسید «چرا آه می کشی؟» گفتم «ای کاش من به جای تو بودم و آن استاد هندی عاشقم می شد. آن وقت به عشقش پاسخ می دادم و همان جا زندگی می کردم». با بهت و ناباوری پرسید «این حرف را جدی می زنی؟ یعنی حاضر هستی برای همیشه آنجا زندگی کنی؟» خندیدم و گفتم «چرا که نه، مگر تو نمی گویی که هم متمول است و هم به خوبی خودمان فارسی صحبت می کند؟ پس مسافت مانعی نمی تواند باشد. چون هر وقت دلم برایتان تنگ می شد، می توانستم به ایران بیایم و شما را ببینم. من اگر بدانم همسرم واقعاً مرا دوست دارد حاضرم با او در جنگلهای آمازون هم زندگی کنم؛ این که هندوستان است و جای خودش را دارد».
دست روی شانه ام گذاشت و گفت «پس تا تابستان صبر کن! شاید وقتی به ایران و به خانۀ ما آمد، تغییر عقیده بدهد و تو را انتخاب کند». گفتم «وای وای، این حرف را نزن، من هرگز خواستگار خواهرم را غر نمی زنم». دستش را دور گردنم حلقه کرد و گفت «اما من با طیب خاطر او را به تو واگذار می کنم. چون همان طور که گفتم، هیچ مهری از او به دل ندارم».
در آن سحرگاه قلبم به خاطر مردی که هرگز او را ندیده بودم به تپش درآمد. خواهرم چون سکوت مرا دید گفت «پس قبول کردی! ها؟» نگاهش کردم و هر دو خندیدیم.

همه سر میز صبحانه نشسته بودند، من وارد آشپزخانه شدم و پنجرۀ روبه حیاط را باز کردم. صدای اعتراض مادر به هوا بلند شد و کتش را دور خودش پیچید؛ اما دیگران اعتراض نکردند و حتی نفس عمیقی هم کشیدند تا هوای پاک صبحگاهی را تنفس کنند. روبه مادر کردم و با حرکت سر و اندام و دست، گفتم «وقت آن است که بهار را با اتاقها آشتی دهیم». مادر در جوابم گفت «به جای این حرفها صبحانه ات را زودتر تمام کن، چون مهمان داریم». و در جواب نگاه پرسشگرانۀ من ادامه داد «فکر می کنم خانوادۀ آقای قدسی خیال مسافرت دارند و می خواهند تا نرفته اند، برای عید دیدنی بیایند. در ضمن می خواهند با فریدون و مرسده هم آشنا بشوند».
طبق دستور مادر سریع صبحانه ام را خوردم و با مرسده برای تعویض لباس بالا رفتم.
به مرسده گفتم «تا ساعتی دیگر با استاد من آشنا می شوی و این اجازه را داری تا استاد مرا با استاد خودت مقایسه کنی و از آن دو یکی را انتخاب کنی». خندید و گفت «انتخاب من چه سودی به حال تو دارد؟ تو باید به قلبت رجوع کنی

تو باید به قلبت رجوع کنی و ببینی کدام یکی از آنها را برای یک عمر زندگی مشترک می پسندی». حرفش را تصدیق کردم و گفتم «حق با توست. اما دلم می خواهد نظرت را در مورد آقای قدسی بدانم». و در همان حال فکری به خاطرم رسید و گفتم «می آیی مثل سابق مهمانها را به اشتباه بیندازیم؟» پرسید «منظورت چیست؟» گفتم «آنها تا حالا تو را ندیده اند، درست است؟» گفت «بله». گفتم «دلم می خواهد قیافۀ آنها را موقعی که با ما دو نفر روبه رو می شوند ببینم. این امتحانی است از آقای قدسی. مگر نه این که نگاه عاشق اشتباه نمی کند؟ دوست دارم بفهمم که آیا او می تواند در یک نگاه من را از تو تشخیص بدهد». کمی به فکر فرو رفت و گفت «شاید آنها فکر کنند که ما قصد دست انداختنشان را داشته ایم و از ما برنجند؟» گفتم «نه، آنها آدمهای خوبی هستند و همان طور که گفتم من از این کار منظور خاصی دارم. حالا قبول می کنی؟» با حرکت سر موافقتش را اعلام کرد و هر دو لباسهای یک رنگ به تن کردیم و مرسده یک خال مصنوعی کنار لبش گذاشت. هنگامی که با هم کنار آینه ایستادیم، هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشتیم.

با ورود مهمانها قلب هر دوی ما به تپش درآمد و او یک بار دیگر از من خواست که از این کار منصرف شوم. اما وقتی پافشاری من را دید، دیگر سخنی نگفت. هر دو دست در دست هم، از پله ها پایین می آمدیم. کامران درست روبه روی پله ها نشسته بود و با پدر گفت وگو می کرد و هم او اولین کسی بود که نگاهش به من و مرسده افتاد. آرام به مرسده گفتم «این کامران است و برادرش کاوه است». کامران با دیدن من و مرسده، کلامش را ناتمام گذاشت و محو تماشای ما شد. با قطع صحبت او، دیگران دریافتند که اتفاقی افتاده است. کاوه هم متوجه پله ها شد و من و مرسده را با هم دید. من چنان وانمود کردم که آنها را اولین بار است می بینم. مرسده را جلو راندم و خودم یک قدم از او عقب ماندم. مهمانها برای ورود ما به پا خاسته بودند. مرسده دست پیش برد و آرام سلام کرد. کامران دستش را فشرد و گفت «مینا خانم، خواهر شما خیلی شبیه تان است. من نیز به او دست دادم و سال نو را تبریک گفتم. کاوه نگاهی به مرسده و سپس به من انداخت و همین که مرسده دستش را به سوی او دراز نمود، با گفتن (از آشناییتان خوشبختم) سال نو را به او تبریک گفت. کامران با تردید به هر دوی ما نگریست و هنگامی که مرسده هم به او گفت (من هم خوشبختم) با تعجب گفت «یعنی من اشتباه کردم؟»
مرسده صورت شکوه خانم و کتایون را بوسید و به آقای قدسی بزرگ نیز خوش آمد گفت. پدرشان نیز مانند کامران به اشتباه افتاد

پدرشان نیز مانند کامران به اشتباه افتاد و با گفتن این که (نه پسرم، اشتباه نکردی. ایشان مینا خانم هستند) احوالپرسی گرمی از مرسده کرد. من سعی کردم رفتار افراد غریب را پیش بگیرم و به همین منظور بوسه ای که بر گونۀ شکوه خانم و کتایون نواختم، خشک و کاملاً تصنعی بود. مادر و دختر نیز به من خوش آمد گفتند و من نیز با تشکر کوتاهی از آنها گذشتم.
وقتی هر دو کنار هم نشستیم، کاوه بار دیگر به چهرۀ ما نگریست و گفت «متأسفم که باید بگویم همگی تان اشتباه کردید. من اگر شاگردم را نشناسم، به چه دردی می خورم؟» شکوه خانم که کلافه شده بود رو به مادر کرد و گفت «بالاخره کدامشان درست می گویند؟ کامران یا کاوه؟» مادر خندید و گفت «نظر آقای کاوه درست است و همان طور که گفتند، خوب شاگردشان را شناختند». صدای شلیک خندۀ مهمانها به آسمان برخاست. فریدون گفت «مسابقۀ هوش خوبی بود». کامران با تحیر و تعجب گفت «اما باور کنید که من هیچ وقت به این صورت اشتباه نکرده بودم». پدر آقای قدسی حرف او را تصدیق کرد و تا ساعتی صحبتهای آنها پیرامون شباهت من و مرسده دور می زد.
هنگامی که برای جمع کردن فنجانهای خالی به پا خاستم، مرسده نیز بلند شد و به پذیرایی مشغول شد و به دنبال من به آشپزخانه آمد.
من یک سری دیگر چای ریخته بودم. مرسده در حالی که می خندید گفت «آقای قدسی از آزمون موفق بیرون آمد». پرسیدم «به نظرت چطور آدمی است؟» تبسمی کرد و گفت «تا اینجا که مرد بدی نیست، اما اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم که استاد هندی من، هم خودش و هم برادرش از او زیباتر هستند. اما به قول شاعر- صورت زیبای ظاهر شرط نیست». گفتم «بله مهم این است که سیرتش زیبا باشد». سینی را از دستم گرفت و گفت «دعا می کنم که سیرتش زیبا باشد».
هنگامی که مرسده چای تعارف می کرد، ناگهان مویش به داخل فنجان چای کاوه رفت و شرمسار شد. آقای قدسی گفت «این دومین بار است که چنین اتفاقی می افتد. بهتر نیست که مواظب مویتان باشید؟» لحن آمرانه اما طنزگونۀ او، مرسده را دچار شوک کرد و گفت «معذرت می خوام. اما این اولین خطای من است». کاوه محکم بر پیشانی اش کوبید و گفت «ای وای، بالاخره من هم اشتباه کردم. لطفاً مرا ببخشید». بار دیگر صدای خندۀ مهمانها بلند شد. در این موقع من هم به جمع پیوستم و گفتم «مرسده، آقای قدسی عادت کرده اند که همیشه با من، با این لحن صحبت کنند. تو نباید از ایشان برنجی». آقای قدسی شرمگینانه بار دیگراز مرسده عذرخواهی کرد. مرسده هم فنجان چای او را برای تعویض به آشپزخانه بازگرداند. آقای قدسی سکوت کرده بود


آقای قدسی سکوت کرده بود و به صحبتهای مادر که در مورد اشتباهات فامیل سخن می گفت، گوش می کرد.
کتایون به من گفت «مینا جان! می توانی برای امتحان نهایی از مرسده کمک بگیری و او به جای تو امتحان بدهد». مرسده چای آقای قدسی را جلویش گذاشت و او به آرامی تشکر کرد. در جواب کتایون گفتم «اگر شانس من است که بازرسی به هوشیاری آقای قدسی نصیبم می شود و از تحصیل محروم می شوم».

کامران پوزخندی زد و گفت «و اگر بازرسی بی هوش چون من نصیبتان شود برد خواهید کرد». کاوه سخنان آنها را رد کرد و با گفتن (مینا خانم احتیاجی به تقلب ندارد و خودش به خوبی از عهدۀ امتحانات برخواهد آمد)، مرسده را به تحسین واداشت. او گفت «همیشه دلم می خواست دبیری مثل شما داشته باشم تا از حمایت او برخوردار می شدم». کاوه فنجانش را برداشت و نگاهی گذرا به من و مرسده انداخت و با همان لحن آرام گفت «اما من حمایت نمی کنم، حقیقت را می گویم. خواهر شما شاگرد خوب و نمونۀ دبیرستان ماست، و به شما برای داشتن چنین خواهری تبریک می گویم». مادر به مرسده گفت «آقای قدسی تنها برای مینا معلم نیست؛ ایشان در این مدت که ما همسایه شان شده ایم خیلی زحمت کشیده اند. راستی راستی مثل یک برادر به مینا کمک کرده اند». فریدون هم زبان به تشکر باز کرد و هنگامی که میهمانها به پا خاستند، اظهار امیدواری کرد که در این تعطیلات باز هم با یکدیگر ملاقات کنند. شکوه خانم گفت «ما خیال مسافرت داشتیم، اما متأسفانه برای شوهر کتی مشکلی پیش آمد و منصرف شدیم. پس می توانیم باز هم با هم باشیم و اگر مایل باشید شما آقایان برنامه ای تنظیم کنید تا از این تعطیلات به نحواحسن استفاده کنیم». همه موافقت کردند و قرار شد مردان جوان، برنامه ای همه جانبه تنظیم بکنند. همچنان همه در حیاط برای خداحافظی ایستاده بودیم که در به صدا درآمد. وقتی پدر در را گشود، با یهدا و مادرش مواجه شدیم. پدر آنها را به درون خانه دعوت کرد. آنها ابتدا از ورود به خانه خودداری کردند، اما چون مادر اصرار کرد، به درون آمدند و با سایر مهمانها بار دیگر داخل سالن جمع شدیم این بار جای مهمانها تغییر یافته و کاوه به جای کامران نشسته بود.
یهدا و مادرش نیز در شروع از شباهت من و مرسده گفت وگو کردند و شباهت ما را خارق العاده خواندند. آقای قدسی سکوت اختیار کرده بود و کامران و فریدون سخنگوی مجلس بودند و یهدا نیز از میان خانمها سخن می گفت.
وقتی بار دیگر پذیرایی شروع شد و من چای تعارف کردم. آقای قدسی آرام گفت «امروز خیلی مزاحم شما شدیم». نگاهش کردم و گفتم «چه مزاحمتی؟ خوشحالم که با شما آشنا شدم».
 


یکه ای خورد و نگاهی دقیق به سرتاپای من انداخت و گفت «یعنی باز هم اشتباه کردم؟» گفتم «خودتان باید بگویید». با بالا و پایین بردن سر، حرفم را تصدیق کرد و گفت «یک بار اشتباه کافی بود. شما همان دختر لجباز و یکدندۀ دبیرستان نوردانش هستید. درست گفتم؟» چون خنده را بر لبم دید با آسودگی فنجانش را برداشت و نفس راحتی کشید.
بهار در وجودم جوششی به بار می آورد و همچون طبیعت که رنگی تازه به خود می گیرد، در من نیز تحولی به وجود می آید. شور و شوق جوانی مرا فرا می گیرد و از مرگ غافل می شوم. آرزوی مرگ و نیستی با شکفتن اولین غنچه در باغ دلم مدفون می گردد و در رگهایم شوق و شور زندگی می جوشد. حس می کنم دنیا را دوست دارم و به آن وابسته ام. دوست دارم- زنده بودن- را فریاد بزنم و با فریاد انسانهای در خود فرورفته را از خمودی برهانم. باید فریاد برآورم که ای انسانها چون کبوتر آزاد و بی پروا در آسمان آبی خدا اوج بگیرید و از آن بالا به زندگی نگاه کنید. باید بگویم که چون رود جاری شوید و زمزمه کنید، باید بگویم که چون خورشید بتابید و گرما دهید. باید عاشق شوید و دوست بدارید. باید کینه را فراموش کنید و دستهای دوستی را به گرمی بفشارید. باید گلها را از حصار گلخانه خارج کنید و مرغ عشق را از قفس طلایی برهانید. باید آزاد شوید، تنفس کنید و با زنبیلی از غنچه های محبت به دیدار دوست بشتابید.
باید که غصه را به صندوقخانۀ فراموشی بسپاریم و تولدی دیگر بیابیم. باید صمیمیت هزاران درخت پیر را بشناسیم و در سایۀ شاخه های کهنسالشان ساعتی بنشینیم و نفس تازه کنیم. باید در بهار گلهای حسرت را به دور اندازیم و صدای نبض زندگی را در بهار بشنویم. باید پنجره را باز کنیم و به خورشید سلامی دوباره کنیم. باید به روزهای خوش آینده فکر کنیم و تلاش کنیم. باشد که بتوانیم تمام فصول را بهار کنیم.

حضور مرسده باعث می شد که مادر با شور و نشاط بیشتری کار کند و احساس خستگی ننماید. سه روز از عید می گذشت و ما تمام این مدت را به پذیرایی از مهمانها مشغول بودیم. روز چهارم و پنجم را به بازدید پرداختیم و در ششمین روز، به خانۀ آقای قدسی دعوت شدیم. به پاس گلدان گلی که آنها آورده بودند، دسته گلی همراه بردیم یهدا بیش از روزهای پیش زیبا به نظر می رسید و آرایش موهایش او را دلفریب تر ساخته بود. البته در ابتدای ورود ما، او و آقای قدسی حضور نداشتند، آنها پس از دقایقی با هم از پله ها پایین آمدند و به جمع ما پیوستند. خانم قدسی به عنوان معرفی شیده به المیرا مادر یهدا گفت «شیده خانم امسال تابستان به جمع مرغان خواهند پیوست.

ما همه در انتظار عروسی شیده و فریدون خان هستیم». المیراخانم گویی تازه متوجه مطلبی شده باشد، ابروهای باریکش را بالا برد و نگاهی دقیق تر به شیده و بعد به فریدون انداخت و پرسید «شیده خانم فامیل آقای افشار است؟» این بار مادر به جای شکوه خانم پاسخ داد که «بله، شیده خواهرزادۀ من است و آنها دو سالی است که برای هم کاندید شده اند». یهدا با شنیدن دو سال گفت «وای دو سال انتظار، چقدر زیاد! من که تحمل چنین مدتی را نخواهم داشت». شیده که سخن یهدا غروری در وجودش برانگیخته بود و دو سال انتظار را برای خود امتیازی به حساب می آورد با گردنی افراشته، لب به خنده گشود و گفت «البته که مشکل است، برای یک زندگی خوب و موفق باید از خودگذشتگی نشان داد و من خوشحالم که در این راه موفق شدم». تمجیدهایی که از دیگران می شنید، بر غرورش می افزود. کتایون که تا آن لحظه ساکت بود، به شیده گفت «صبر شما قابل تقدیر است، و من برخلاف دخترعمویم عقیده دارم که دو سال تحمل در مقابل شش هفت سال مدت کوتاهی است. من کسی را می شناسم که حاضر شده برای پیشرفت و ترقی فرد مورد علاقه اش چنین مدتی صبر کند، و تازه به خودش این اجازه را نداده که در این مدت به عشق و علاقه اش اعتراف کند، چون می ترسیده بیان عشق و محبت، مانع پیشرفت و ترقی او بشود». یهدا چینی بر پیشانی آورد و گفت «این ریسک است؛ فداکاری نیست. شاید در طول این مدت آن مرد یا زن دل به محبت دیگری ببندد و فرد مورد نظر شما به قول معروف سرش بی کلاه بماند».
مرسده که این گفتگوها حوصله اش را سر برده بود، به خمیازه افتاد و برای این که دیگران پی به کسالتش نبرند، بلند شد و از پشت شیشه به منظرۀ حیاط نگاه کرد. فریدون و کامران نیز از او تقلید کردند و سه نفری به تماشا ایستادند و دقایقی بعد هر سه آنها اتاق را به قصد حیاط ترک کردند. کتایون و یهدا نیز سخن را کوتاه کردند و آنها هم به حیاط رفتند.
صدای خندۀ آنها، من و کتی را به پشت شیشه کشاند. چیز قابل توجهی دیده نمی شد. گروه، کنار باغچه ایستاده بودند و به گلهای تازه رسته نگاه می کردند. گمان می کردم آقای قدسی هم اتاق را ترک خواهد کرد و به یهدا خواهد پیوست. اما وقتی سربرگرداندم او را سرگرم گفت وگو با المیراخانم دیدم. شکوه خانم از کتایون خواست تا برای مهمانهای باقی مانده در اتاق، چای بیاورد. من هم با کتایون به آشپزخانه رفتم. کتایون ضمن ریختن چای گفت «دختر عمویم با این خوی و خصلت بزرگ شده که هر چیز را سهل و آسان به دست بیاورد. صبر و شکیبایی را به او یاد نداده اند. دیدی با شنیدن کلمۀ دو سال چطور رنگش تغییر کرد؟

برای او دو سال صبر به منزلۀ یک قرن است. فقط در گفتن- نمی تواند چنین زمانی را تحمل کند- صادق بود». گفتم «بله، من هم متوجه شدم، نمی توانم بگویم که نداشتن صبر و شکیبایی خوب است یا بد. چون فکر می کنم که خودم هم گاهی وقتها بی طاقت می شوم و تاب و توان را از دست می دهم. به عقیدۀ من باید در شرایطی این چنینی قرار گرفت و بعد خود را محک زد». او حرفم را تأیید کرد.
وقتی به جمع مهمانها داخل اتاق پیوستیم، آقای قدسی کنار پنجره ایستاده بود و المیراخانم با مادر و شکوه خانم گفت وگو می کرد. کتی به همه چای تعارف کرد و سینی را به آشپزخانه بازگرداند. در همان زمان زنگ تلفن به صدا درآمد و کتایون که نزدیک تلفن بود، گوشی رابرداشت

آقای قدسی متوجه تنهایی من شد و فنجان به دست، کنارم نشست و پرسید «چرا شما به جمع توی حیاط نمی پیوندید؟» گفتم «همین جا خوب است، از مصاحبت کتایون استفاده می کنم. شما چرا به حیاط نمی روید؟» تبسمی کرد و گفت «من این جا را به حیاط ترجیح می دهم». با کنایه گفتم «اما فراموش نکنید که در جمع حیاط، دختری ست که اصلاً تحمل و شکیبایی دوری را ندارد و ممکن است غیبت شما ناراحت و غمگینش بکند». منظورم را دریافت و با لحن مسخره آمیزی گفت «شما هم فراموش نکنید که در میان دبیرها، یکی هست که تاب و تحمل از کف داده و امشب به بهانۀ دیدن من، به دیدار شما می شتابد. این را چه می گویید؟» با تعجب نگاهش کردم و چون او را خونسرد دیدم، بی اراده گفتم «من برای او متأسفم و دلم می خواهد شما به او بگویید که من انتخاب خودم را کرده ام و … همین تابستان که بیاید ازدواج می کنم». تأخیر من در صحبت، باعث شد صورتش گلگون شود و دستش بلرزد. باصدای مرتعش اما آرام پرسید «ببینم! می توانم بپرسم آن مرد خوشبخت کیست؟» از کلماتی که بی تفکر بر زبان آورده بودم، پشیمان شدم. و به دنبال راهی برای جبران آن برآمدم. اما در آن لحظه در تنگنا قرار گرفته بودم و به عاقبت سخنی که می گفتم واقف نبودم. چون مرا مردد دید بار دیگر سؤالش را تکرار کرد. و من به ناچار گفتم «استاد هندوستانی مرسده است». از چشمانش می خواندم که سؤالات زیادی دارد، اما من این فرصت را به او ندادم و از کنارش بلند شدم و خودم را به حیاط رساندم.
هنگامی که کنار مرسده ایستادم، تمام وجودم از هیجان می لرزید. مرسده با نگاهی گذرا که به صورتم انداخت پی به هیجان درونم برد و پرسید «مینا چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ اتفاقی افتاده؟» به جای پاسخ به سؤالات پی درپی او گفتم «شما خیال رفتن ندارید؟» گفت «چرا می رویم، اما تو جوابم را ندادی».



نگاهم به پنجره افتاد و او را دیدم که ما را زیر نظر گرفته بود. دست مرسده را گرفتم و گفتم «اینجا نمی توانم برایت بگویم. بیا برویم خانه». پذیرفت و به فریدون و شیده گفت «فکر می کنم که وقت رفتن باشد. بهتر است برویم داخل و خداحافظی کنیم». سخن مرسده کامران را نگران کرد و گفت «اما چرا به این زودی مگر قرار نیست شام پیش ما باشید؟» مرسده او را نگریست و گفت «من از قرار شام بی اطلاعم. فکر می کنم …» کامران اجازه نداد مرسده سخنش را تمام کند. و در حالی که که بازوی فریدون را گرفته بود گفت «من مطمئنم که مرسده خانم اشتباه می کند. من به شما می گویم که امشب شام مهمان ما هستید». فریدون نیز بازوی او را گرفت و گفت «به هر جهت بهتر است برای اطمینان برویم داخل. هوا هم کمی سرد شده و ممکن است خانمها را اذیت کند». کلام فریدون کامران را قانع کرد و همگی حیاط را ترک کردیم؛ به محض ورود، کامران از مادرش در مورد شام سؤال کرد. لحن پرسشگر او، شکوه خانم را متعجب کرد و گفت «البته که هستند؛ اینجا منزل خودشان است». کامران آسوده خود را روی مبل رها کرد و گفت «مرسده خانم شام فقیرانۀ ما را قبول ندارند و می خواهند بروند». بزرگترها تعارفات معموله را ردوبدل کردند و در آخر، به این نتیجه رسیدم که شام مهمان آنها هستیم.
برای مرسده فرقی نمی کرد که بماند یا برود.اما برای من این مسئله اهمیت داشت و دلم می خواست هرچه زودتر آنجا را ترک کنم و خود را از زیر نگاههای پرسشگر آقای قدسی نجات بدهم. آقای قدسی مبلی را کنار مرسده انتخاب کرد و خیلی زود باب سخن را با او گشود و صحبت را اول به دانشگاه و سپس به استادان کشاند.می توانستم بفهمم که او از سؤالاتش چه منظوری دارد. مرسده به تمام سؤالات او پاسخ گفت و در ضمن صحبتهایش به استاد ادبیاتش نیز اشاره کرد و به آقای قدسی اطلاعات کامل را داد. وقتی به این نکته که-او به خوبی ما فارسی صحبت می کند- اشاره کرد، آقای قدسی نفس عمیقی کشید و گفت«که این طور! چقدر مایلم او را از نزدیک ببینم».مرسده با خوشحالی اظهار داشت که او تابستان به ایران سفر خواهد کرد و اگر مایل باشید، می توانم شما را به هم معرفی کنم.آقای قدسی سری تکان داد و با اشتیاق این دعوت را قبول کرد و گفت «اگر این کار را بکنید، ممنون می شوم. بفرمایید این استاد شما در ایران اقوامی دارد؟» مرسده تعجب کرد و گفت «نه، او برای ملاقات با خانوادۀ ما می آید و یکی از دوستان بسیار صمیمی فریدون است. من هم در مدت اقامتم در هندوستان، موفق شدم با خانوادۀ او آشنا بشوم.او هم مایل است از نزدیک با فامیل و خانوادۀ ما آشنا بشود».

آقای قدسی با لحنی دو پهلو و کنایه آمیز گفت «چرا ایشان را در این تعطیلات نوروز با خودتان نیاوردید؟ فکر نمی کنید که این دیدار هر چه زودتر انجام بگیرد بهتر باشد؟» مرسده متوجه کنایه های او نشد و گفت «او خودش تابستان را پیشنهاد کرد و ما هم پذیرفتیم. البته در تعطیلات تابستان فرصت بیشتری هست تا او را سرگرم کنیم و به نقاط دیدنی کشورمان ببریم».
سکوت آقای قدسی مرسده را خاموش کرد. آقای قدسی بلند شد و به آشپزخانه رفت. من از این فرصت استفاده کردم و کنار مرسده نشستم و گفتم «مرسده! آقای ادیبی امشب به اینجا می آید». تبسمی کرد و گفت «پس رنگ پریدن و هیجان تو به این علت بود. این که دیگر هول شدن ندارد».
می خواستم به صورتی او را از گفت وگویمان مطلع کنم که زنگ در نواخته شد و آقای قدسی برای باز کردن در رفت. هنگامی که به اتفاق آقای ادیبی وارد شد، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. مرسده آهسته گفت «چه مرد جذابی است!»
آقای ادیبی آن شب از نزدیک با خانواده آشنا شد. او هم چون دیگران از شباهت فوق العادۀ من و مرسده متحیر شد و انگشت حیرت به دندان گزید. می دیدم که نگاه او از چهرۀ من بر صورت مرسده ثابت می شود و به دنبال اختلافی در قیافه های ما می گردد. او همان گونه که قبلاً گفتم، مرد خوش مشربی است که خیلی زود مورد توجه قرار می گیرد و به آسانی می تواند با دیگران رابطه برقرار کند. آقای ادیبی چنان در آن مجلس گل کرد که حتی مادر با دیدۀ تحسین به او نگریست و یکی دو بار پدر به نشانۀ لطف و دوستی بر شانه اش دست گذاشت. ادیبی که دریافته بود توجه دیگران را جلب کرده، با تواضعی زیرکانه، خودش را به پدر نزدیک تر می کرد. تا آنجا که وقتی تمام جمع را برای سیزده بدر، به باغشان در کرج دعوت کرد، اولین کسی که استقبال کرد، پدر بود. می دیدم که مرسده مجذوب وقار و شخصیت او شده است و بیشتر ترجیح می دهد با او هم کلام شود، تا کامران و کاوه. این حالت مرسده برایم تازگی داشت. چه، تا آن روز، این چنین او را مشتاق ندیده بودم. با خودم گفتم- اگر مرسده نمی دانست که آقای ادیبی به من علاقه مند است، او را به عنوان کاندیدی خوب برای خودش برمی گزید- این فکر ناگهانی مرا به فکر واداشت تا کاری کنم که آن دو بیشتر به هم نزدیک شوند. به همین منظور، در فرصتی که پیش آمد رو به آقای ادیبی کردم و آرام گفتم «ما برای سیزده بدر به باغ شما دعوت شدیم. یعنی تا آن روز دیگر شما را ملاقات نخواهیم کرد؟» سؤال من در او حیرتی ناگهانی و عجیب به وجود آورد و پس از آن که لحظه ای مات و متحیر نگاهم کرد، با صدای لرزانی گفت
«این باعث افتخار من است که هر روز شما و خانواده تان را ملاقات کنم». با شیطنت گفتم «برخورد شما با خانوادۀ من طوری است که فکر می کنم آنها را شیفتۀ خود کرده اید. متوجه شدید که خواهرم چطور به صحبتهای شما گوش می کرد؟» لبخندی بر لب آورد و نگاهی گذرا بر او کرد و گفت «خواهرتان به من لطف دارند و در ضمن این را هم بگویم که من از صحبتهای گرم و شیرین ایشان استفاده کردم». گفتم «پس این همنشینی و مصاحبت را ادامه بدهید. من مطمئنم که نقطه نظرهای مشترکی میان شما و خواهرم وجود دارد که می تواند در آینده مثمرثمر باشد». آقای ادیبی منظورم را درک کرد و در حالی که گونه اش سرخ شده بود، سر به زیر انداخت و گفت «مطمئنید که این معاشرت برای شما پشیمانی به دنبال نخواهد داشت؟» خندیدم و در حین بلند شدن از کنار او گفتم «نه من اطمینان صددرصد به شما می دهم. و برای پیروزی شما در این راه دعا می کنم».
او تبسمی کرد و به فکر فرو رفت. از این که برای مرسده خواستگاری خوب انتخاب کرده بودم، خوشحال بودم. آقای قدسی، متوجه گفت وگوی من و آقای ادیبی شده بود و وقتی از کنار او بلند شدم، نگاهم به آقای قدسی افتاد که خشم گونه هایش را گلگون کرده بود. وقتی مرا متوجه خود دید، بدون کلامی اتاق را ترک کرد و به طبقۀ بالا رفت.
یهدا اولین فردی بود که متوجۀ غیبت او شد و برای یافتن او، اتاق را ترک کرد. مرسده و کتایون و شیده سه نفری در آشپزخانه ایستاده بودند و با هم گفت وگو می کردند. هنگامی که شکوه خانم فرمان داد میز شام را آماده کنیم، هر چهار نفر دست به کار شدیم. شکوه خانم که متوجه غیبت آقای قدسی و یهدا شده بود، با خشمی آشکار گفت «این کار آنها که مهمانها را بگذارند و بروند بالا صحیح نیست». آقای ادیبی دوست اوست؛ من نمی دانم چه فکری کرده که او را تنها گذاشته». کتایون از روی تأسف چند بار سر تکان داد و گفت «تا یهدا اینجاست، این جور رفتارها غیرمنتظره نخواهد بود. توی این یک ماه به کاوه مجال نداده تا نفس بکشد». نمی خواستم خودم را درگیر صحبتهای آنها بکنم

ظرف سالاد را برداشتم و از آشپزخانه خارج شدم.
میز شام که چیده شد، شکوه خانم با تغیّر آقای قدسی و یهدا را برای صرف غذا به پایین فراخواند. هنگامی که آن دو دوشادوش یکدیگر از پله ها پایین می آمدند، شکوه خانم آقای قدسی را مخاطب قرار داد و گفت «این رسم مهمان نوازی است که تو مهمانت را تنها بگذاری و بروی بالا؟» یهدا به جای او پاسخ داد «کاوه سرش درد می کرد. رفت بالا تا کمی استراحت کند». شکوه خانم ناباورانه گفت «غذا سرد شد، عجله کنید».

در سر میز، من به عمد مرسده و ادیبی را کنار هم قرار دادم و خودم میان شیده و مادر نشستم. آن دو درست روبه روی من بودند. آقای ادیبی با این که خودش نیز در آن خانه مهمان بود، سعی می کرد تا از مرسده پذیرایی کند و این کار مرا در هدفی که داشتم استوارتر می ساخت.
آن شب مهمان قلب مرسده از راه رسیده بود. من از گل گونه هایش به این حقیقت پی بردم. به هنگام خداحافظی وقتی که آقای ادیبی اجازه خواست تا به اتفاق مادرش برای آشنایی به خانه مان بیاید، پدر و مادر هر دو اظهار خشنودی کردند و او با مسرت بسیار از ما جدا شد.
می دانستم که مرسده دختری تودار است و به آسانی نمی شود به افکارش پی برد. پس، زمانی که خودمان را برای خواب آماده می کردیم، به شوخی گفتم «مرسده بیا خواستگارهایمان را مبادله کنیم». با تعجب نگاهم کرد و پرسید «منظورت چیست؟» لب تخت نشستم و گفتم «روشن است. تو احساسی نسبت به استاد هندی ات نداری. من هم هیچ احساسی به ادیبی ندارم. اگر تو ادیبی را مرد خوبی تشخیص داده ای، می توانیم جای این دو تا را با هم عوض کنیم». چنان قهقه ای سر داد که مرا متعجب کرد و گفت «خواهر بی عقلم، مگر مرد کالاست که مبادله شود. درست است که ادیبی مرد خوبی است و امتیازات زیادی دارد، اما فراموش کردی که او تو را دوست دارد نه من؟» گفتم «فراموش نکردم، ولی باید بگویم که امشب متوجه شدم او تو را به من ترجیح می دهد. تو هم از من بزرگتر هستی و هم به سن و سال او نزدیکتری. و امتیاز دیگر تو این است که دبیرستان را تمام کرده ای و او می تواند برای ادامه کمکت کند. در صورتی که من اگر بخواهم به این پایه که تو الآن هستی برسم، چند سالی باید او را در انتظار بگذارم. من اطمینان دارم که او زیبایی ظاهری را نمی خواهد. به دنبال دختری است که بتواند خوشبختش کند. ادیبی می داند که من او را دوست ندارم». پرسید «و اگر استاد من آمد و تو از او خوشت نیامد چه؟» گفتم «این هم مهم نیست؛ چون می دانی که برای من چه کسی مهم است. من این پیشنهاد را کردم تا اگر روزی آقای قدسی یهدا را انتخاب کرد، دچار یأس نشوم». مرسده بار دیگر با صدای بلند خندید و گفت «من از کارهای تو سر درنمی آورم. نکند فکر می کنی که من ترشیده می شوم و کسی به خواستگاری ام نخواهد آمد؟» دستش را در دستم گرفتم و گفتم «هرگز چنین فکری نکرده و نخواهم کرد، اما امشب دیدم که بیانات آقای ادیبی تو را سراپا گوش کرده بود و تو از صحبتهایش لذت می بردی. اگر درست حدس زده ام خواهش می کنم که فکر مرا نکن و اگر از تو درخواست ازدواج کرد، قبول کن».


فشاری به دستم وارد آورد و نگاهش را به دیده ام دوخت و گفت «دختر کوچولو این فکرهای بچه گانه را کنار بگذار و استراحت کن». می خواست برخیزد که دستش را کشیدم و گفتم «تا قول قبول به من ندهی خوابم نمی برد». تبسمی کرد و گفت «بسیار خوب، برای این که خوابت ببرد قبول می کنم». نفس راحتی کشیدم و گفتم «آخیش راحت شدم. از همین لحظه می توانم آیندۀ شما را پیش رویم مجسم کنم. ادیبی تو را عقد می کند و همراهت به هندوستان می آید. و زمانی که شما دو تا برمی گردید، دو نفر هندی زبان به جمع ما اضافه می شود». خودش را روی بستر انداخت و در حالی که خمیازه می کشید گفت «آیندۀ زیبایی را مجسم کرده ای. شب به خیر».
با خوشحالی از این که بالاخره موفق شدم نظر مساعد او را جلب کنم، به بستر رفتم و آسوده خوابیدم.

صبح فردا، مادرجون و محمودآقا به دیدنمان آمدند که یک کیک و یک دسته گل رز، ره آوردشان بود. فریدون و شیده هم به فاصلۀ کمی از آنها وارد شدند. حضور آنها ما را به روزهای خوش گذشته کشاند و فراموش کردیم که گذشته، گذشته و ما دیگر همسایۀ همدیگر نیستیم. فریدون پس از مدتها با محمود به بازی شطرنج نشست و مادرجون چون گذشته موهای من و مرسده را درست مثل همان دوران کودکی بافت. مادرجون عقیده دارد که موهای بافت نشده، خیلی زود دچار موخوره می شود و به همین دلیل ما را زیر دستش نشاند تا موهایمان را ببافد. موهای نرم ما از زیر انگشتانش فرار می کرد و این باعث عصبانیت آن پیرزن مهربان می شد. با تغیّر گفت «این موی انسان است یا گربه؟» گفتم «مادرجون عصبانی نشوید. اگر دوست دارید من و مرسده حاضریم که از ته آنها را بتراشیم». خندید و گفت «لازم نیست این کار را بکنید. هیچ مردی دختر کچل نمی خواهد. به جای تراشیدن به خودتان زحمت بدهید و هر شب آنها را ببافید تا موهایتان به بافتن عادت کند». مادر گفت «این روزها دیگر کسی موهایش را نمی بافد. همه سعی می کنند تا موهایی صاف داشته باشند». مادرجون آهی کشید و گفت «راست می گویی، دیگر زمان فر زدن گذشته. هر روز یک چیزی مد می شود». مادرجون موهای بافته شده ام را مثل یک سبد پشت سرم حلقه کرد و گفت «ببینید چقدر خوشگل شد؟ من که می گویم هر چیزی اصلش خوب است. خدا خودش بهتر می داندکه به هر صورتی چه مویی می آید. او نقاش بزرگی است». فریدون آخرین جملۀ او را شنید و پرسید «چه کسی نقاش بزرگی است؟» مادرجون نگاهی به چشمهای من و سپس به فریدون انداخت و با قاطعیت گفت «خدا. اما این بنده های ناشکر توی نقاشی خدا دست می برند و کار را خراب می کنند.

دخترها امروز می خواهند با آرایش خودشان را قشنگتر کنند که نمی شوند». حرفهای او همۀ ما را به خنده انداخت. شیده به دفاع از دختران امروزی پرداخت و گفت «اما مادرجون فراموش کردید که خود شما هم وقتی جوان بودید آرایش می کردید. و سرمه و فر شش ماهه مال آن وقتها است». مادرجون خیره نگاهش کرد و گفت «بله، مال آن زمانهاست. اما آن وقتها دخترها حق آرایش نداشتند. این چیزها مال زنهای شوهردار بود. اما این زمان دختر و زن را نمی توان از هم تشخیص داد! حجب و حیا از بین رفته». مادر متوجه شد که اگر این گفت وگو را پایان ندهد ممکن است میان شیده و مادرجون اختلاف به وجود آید. این بود که موضوع را تغییر داد و گفت «از این حرفها بگذریم، بگو بدانم کی خیال داری برای محمودآقا دست بالا کنی؟» مادرجون به محمودآقا نگریست و گفت «من که حرفی ندارم، اما …» شیده با تمسخر وارد صحبتش شد و گفت «اما دختر با حجب و حیا پیدا نمی کنند». به جای مادرجون محمودآقا گفت «اختیار دارید، منظور مادر تمام دخترها نبود. مقصر من هستم که هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم». مرسده گفت «شما مثل برادر ما هستید. بیایید و این را از خواهرتان بشنوید و ازدواج نکنید». صدای اعتراض همه به هوا برخاست. محمودآقا نگاهش را به مرسده دوخت و گفت «می شود دلیلش را هم بویید؟» مرسده پرسید «مگر این زندگی که الآن دارید بد است؟ چرا می خواهید دختر مردم را به دردسر بیندازید». مادرجون پرسید «چرا دردسر؟ مگر دختر که ازدواج می کند دچار دردسر می شود؟» مرسده گفت «اگر ازدواج بدون برنامه باشد، بله! دچار دردسر می شوند. برای تشکیل یک زندگی مشترک، باید برنامه ریزی روشن و مشخصی وجود داشته باشد». مادرجون پرسید «یعنی چه؟» مرسده ادامه داد «یعنی این که هر دو بدانند از زندگی چه می خواهند و هدفشان چیست. ارضای تمایلات جسمانی و به وجودآوردن نسلهایی که برای آیندۀ آنها برنامه ریزی نکرده باشند، اشتباه است. متأسفانه اغلب ازدواجهایی که در کشور ما انجام می گیرد بی پایه و اساس است. مادر و پدر دلشان را به این خوش می کنند که دختر و پسرشان را شوهر و یا زن داده اند. اما اغلب آنها آموزش ندیده اند و نمی دانند که چه جور باید شوهرداری یا زن داری کنند. منظورم این است که پسر یا دختر باید قبل از ازدواج توجیح بشوند و با آگاهی کامل ازدواج کنند. اداره کردن زندگی مشکل است. به عقیدۀ من گرداندن آن هنر می خواهد، که باید آموزش داده شود. در قدیم نوعروسها زیر نظر بزرگترها قرار می گرفتند و از تجربه های آنها استفاده می کردند.

این زمانه که اکثر دخترها طالب زندگی مستقل هستند، باید رموز شوهرداری را قبل از ازدواج به آنها آموخت، تا در نیمۀ راه از حرکت باز نمانند. این امر در مورد مردها هم صدق می کند. مرد جوانی که می خواهد زندگی جدیدی را تشکیل بدهد، باید آمادگی کامل داشته باشد و بداند که چطور باید آن را اداره کند. معاشرتها و توقعات دوران مجردی را با دوران متأهلی آمیخته نکند و بداند رفیق بازی و دوره های دوستانه زمانش به سر آمده و بداند که حالا دیگر در خانه همسری دارد که چشم به راه او نشسته».

فریدون با لحن اعتراض آمیزی گفت «تو طوری صحبت می کنی انگار مرد اسیر است و باید در غل وزنجیر باشد». مرسده گفت «تعهدات زندگی این غل وزنجیر را به پای آدم می بندد. اما این به صورت ریسمان است و نامرئی است و دیده نمی شود». مادر گفت «به نظر من زن و مرد باید با هم تفاهم داشته باشند. اگر این تفاهم وجود داشت، تا آخر زندگی با هم خوشبخت زندگی می کنند. در غیراین صورت، زندگیشان محکوم به شکست است و اگر هم جدایی صورت نگیرد، هر دو یک عمر زندگی تلخی را پشت سر می گذارند. محمودآقا از من بشنو و سعی کن با خانمت تفاهم داشته باشی». محمودآقا بلند خندید و گفت «چشم حرف شما را گوش می کنم. اما قبلاً او را برایم پیدا کنید. من گفته های مرسده خانم را هم قبول دارم، و به همین دلیل هم هست که تا حالا اقدام نکرده ام». فریدون یک حرکت به مهرۀ شطرنج داد و او را کیش و مات کرد و در حالی که از خوشحالی دو دستش را به هم می کوبید. گفت «دوست عزیز! کیش مات شدی. به نظر من خانمها توانسته اند دست و پایت را ببندند». آن گاه رو به مادرجون کرد و گفت «مادرجون از فردا برو خواستگاری. محمود آماده است». مادرجون سر به آسمان بلند کرد و با گفتن (هر چه خدا بخواهد) گفت وگو را خاتمه داد.
عصر فریدون و محمود، چون ایام نوجوانی در حیاط به فوتبال مشغول شدند. من و مرسده نیز به تماشای آنها نشسته بودیم که مادر صدایم کرد و با نوعی هیجان و دستپاچگی گفت «الآن آقای ادیبی و مادرش از راه می رسند. تو و مرسده بروید اتاق پذیرایی را آماده کنید».
از شنیدن این خبر قند توی دلم آب شد و دانستم که آقای ادیبی، گفته هایم را فراموش نکرده و این بار با مادرش می آید تا او هم از نزدیک عروسش را ببیند. مرسده را صدا زدم و گفتم «مرسده بیا کارت دارم». و وقتی جریان را برایش گفتم، گونه اش سرخ شد و پرسید «تو می دانی که برای چه می خواهند بیایند؟» خودم را به ندانستن زدم و گفتم «چه می دانم؟ فکر می کنم که از مادر و پدر خوشش آمده و دوست دارد با ما روابط خانوادگی برقرار کند».

مرسده شانه هایش را بالا انداخت و گفت «به هر منظوری که باشد، من برای دیدن مادرش پایین نمی آیم، حوصلۀ این که او هم بگوید- وای شما دو نفر چقدر شبیه هم هستید- را ندارم». لحن محکم و قاطع او مرا ترساند و متوجه شدم که او به گفته اش عمل خواهد کرد. پس دنبال راه چاره ای گشتم تا او را از این تصمیم منصرف کنم. فکرم مغشوش بود و راه حل مناسب را نمی یافتم. تصمیم مرسده، مبنی بر این که با مهمانها روبه رو نمی شود از یک سو، و از سوی دیگر حضور محمود و مادرجون بر مشکلم می افزود. باید به نوعی خودم و محمود را از خانه خارج می کردم، تا مرسده اجباراً برای پذیرایی با مادر او روبه رو شود. اما این که چگونه باید از خانه خارج شویم، چیزی به ذهنم نمی رسید، تا آن که برای خبر دادن به فریدون، به حیاط رفتم. تصادفاً توپ فریدون به سرم اصابت کرد. ناگهان فکری چون برق از مخیله ام گذشت و مرا واداشت تا آه و فغان به راه اندازم. روی زانو بر زمین نشستم و سرم را میان دو دست گرفتم و وقتی فریدون و محمود سراسیمه خودشان را به من رساندند؛ آه و ناله را بیشتر کردم و سردرد را بهانه کردم. صدای من دیگران را نیز به حیاط کشاند. مادر سراسیمه سرم را بلند کرد و چون خونی از بینی ام جاری نشده بود، آسوده شد و گفت «چیزی نشده، آرام بگیر». اما من در حالی که پیشانی ام را می فشردم گفتم «از سردرد نمی توانم چشمهایم را باز کنم، به دادم برسید». فریدون از زمین بلندم کرد و گفت «اگر صورتت را بشویی و کمی استراحت کنی، حالت خوب می شود». اما محمود که بیش از دیگران ترسیده بود گفت «به نظرم بهتر است او را به دکتر برسانیم». مادر گفت «چند دقیقه دیگر برایمان مهمان می رسد و فریدون و افشار باید توی خانه باشند». محمود گفت«من میناخانم را به دکتر می رسانم». شیده گفت «من هم همراهش می روم». در دل از این که نقشه ام عملی می شد، خوشحال بودم.اما برای این که نقشه ام خراب نشود، مجبور بودم باز هم به ناله و فغان ادامه بدهم. با قبول این پیشنهاد، من و شیده و محمود خانه را به قصد دکتر ترک کردیم.در دل خداخدا می کردم که مطب دکتر خانوادگی مان بسته باشد و در این تعطیلات به مسافرت رفته باشد.

کمی که از خانه فاصله گرفتیم،ناله و فغان را فراموش کردم و به کشیدن نقشه پرداختم. محمود متوجه شد و گفت«مثل این که شکر خدا سردردتان خوب شد؟»به خودم آمدم و با صدای خفیف گفتم «کمی بهتر شدم. فکر می کنم به خاطر هوای تازه باشد».شیده حرفم را تأیید کرد و گفت «بله، هوای تازه حالت را بهتر کرد.من عقیده دارم که موهایت را هم باز کنی چون موهایت به بسته بودن عادت ندارند

ممکن است بیشتر سردردت هم به همین خاطر باشد». محمود نیز تأیید کرد و شیده در همان حال به باز کردن موهای بسته ام پرداخت. محمود گفت «اگر می دانید هوای تازه حالتان را کاملاً خوب می کند، به جای دکتر برویم پارک و کمی هوای تازه استنشاق کنید؟» با خوشحالی پیشنهادش را پذیرفتم و هدف ما به جای مطب دکتر، به پارک تغییر یافت.
محمود اتومبیل را بیرون پارک نگه داشت و سه نفری وارد پارک شدیم. ابتدا روی نیمکتی زیر یک درخت بید مجنون نشستیم و سپس هر سه شروع به قدم زدن کردیم. تمام فکر من پیرامون خانه دور می زد و حدس می زدم که تا حال رسیده باشند و با مرسده روبه رو شده باشند. در مقابل سؤال محمود که پرسید «مهمانتان را من می شناسم؟) گفتم «نه، او دبیر دبیرستان من است. با فریدون و پدر آشنایی دارد». گفت «پس از آشنایان جدید است». به جای من شیده حرف او را تأیید کرد و سپس شروع کرد به توصیف محسنات او. محمود پرسید «چند سال دارد». این بار من جواب دادم «خیلی جوان است. فکر می کنم همسن و سال فریدون باشد». شیده گفت «او هم جوان است و هم تحصیل کرده. خانواده اش هم از افراد سرشناس جامعه هستند. ادیبی ها مشهور هستند. پدرش تاجر است و نمایندگی لوازم صوتی ژاپن را دارد». محمود گفت «حتماً یکی یک دانه هم هست؟» شیده با تعجب گفت «بله، اما شما از کجا این موضوع را دانستید؟» پوزخندی زد و گفت «معمولاً سرمایه دارها فاقد بچۀ زیاد هستند». شیده تصدیق کرد و در ضمن، این را هم اضافه کرد که «آقای ادیبی شغل دبیری را برای علاقه ای که به تدریس دارد انتخاب کرد، وگرنه از لحاظ مالی به درآمد این شغل متکی نیست». محمود با گفتن (خوش به حالش) ادامه داد «من معتقدم که محل سکونت آدمها نقش مهمی در زندگی اجتماعی آنها دارد. آقای افشار تا توی آن محل بود این طور آشناهایی نداشت، اما با تغییر دادن محل زندگی، دوستانی این چنین پیدا کرده که می تواند در زندگی دخترهایشان تأثیر بسزایی بگذارد». کلمات نیشدار او را شنیدیم، اما هر دو سکوت کردیم و من در ضمن بلند شدن گفتم «سردردم خوب شده و بهتر است برگردیم». شیده نیز بلند شد و محمود هم پشت سر ما به راه افتاد. موقع برگشتن هر سه نفر ساکت بودیم و تا زمانی هم که به خانه رسیدیم کلمه ای میانمان ردوبدل نشد. نزدیک در خانه چشمم به اتومبیل آقای ادیبی افتاد و قلبم به تپش درآمد. محمود رغبتی برای ورود به خانه از خود نشان نمی داد چند بار من و شیده تعارفش کردیم تا داخل شد. به محض ورود، تمام نگاهها را متوجه خود دیدم. خانم و آقای ادیبی به احتراممان ایستادند و من توسط آقای ادیبی به مادرش معرفی شدم.

نگاه متعجب او دیگر برایم عادی بود. با خودم گفتم (هم اینک لب به تحسین و تمجید می گشاید و از شباهت من و مرسده می گوید). اما خانم ادیبی هیچ نگفت و مرا از شنیدن تعریف محروم کرد. شیده به سؤالات مادر پاسخ گفت و مهمانها با توضیحات دریافتند که من دکتر نرفته و به جای آن از هوای پاک و تازۀ پارک استفاده کرده ام.
در فرصتی که پیش آمد خانم ادیبی از من پرسید «شما بزرگتر هستید یا مرسده خانم؟» گفتم «مرسده هم بزرگتر است و هم قوی بنیه تر از من». از کلمۀ (قوی بنیه) شگفت زده شد و پرسید «منظورتان چیست؟» گفتم «خواهرم برخلاف من از تندرستی کاملی برخوردار است. من از نظر شکل و اندام شبیه او هستم، اما افسوس که تندرستی او را ندارم. به کوچکترین ضربه از پا درمی آیم. همین زمستان گذشته با بارش اولین برف زمین خوردم و پایم ضرب دید و هنوز خوب نشده؛ سینه پهلو کردم». آن گاه خطاب به آقای ادیبی گفتم «شما که یادتان هست، من نزدیک یک ماه بستری بودم و تحت مراقبتهای شدید دکتر. امروز هم پیش از آن که شما تشریف بیاورید، یک توپ پلاستیکی مرا چنان دچار سردرد کرد که مجبور شدم به دکتر بروم». خانم ادیبی گفت «اما به حمدالله دکتر نرسیده حالتان خوب شد».

گفتم «زیاد مطمئن نیستم، چون ممکن است باز هم درد بگیرد. بنیه ام ضعیف است و زود بیمار می شوم. اما برخلاف من، مرسده یک دختر قوی بنیه و ورزشکار است». خانم ادیبی نگذاشت به نطق خود ادامه دهم و گفت «اما برق چشمان شما گویای این است که از صحت و سلامت کامل برخوردارید».با شتاب گفتم «برق چشمان من به علت ضربه ای که به سرم خورده، مگر نشنیده اید که گفته اند-چنان بر سرش زدم که برق از چشمانش پرید- این برق هم از همان ضربه است». استدلال بچه گانۀ من او را سخت به قهقه انداخت و میان خنده چند بار تکرار کرد «چقدر شما بامزه هستید».بدون این که بخواهم مورد توجه خانم ادیبی قرار گرفته بودم و او استدلالم را مبنی بر برق چشم برای دیگران نیز بازگو کرد.مادر و شیده که در زمان سخنرانی در آشپزخانه بودند، با شنیدن این مطلب به خنده افتادند و مادر با سردرگمی مرا نگاه کرد.
محمود با فریدون بیرون از سالن گفت وگو می کرد. او برای آشنایی با خانم و آقای ادیبی داخل سالن نشده بود و فریدون به ناچار برای آن که او تنها نباشد،سالن را ترک کرده بود.
مادرجون به سالن آمد، او چادر مشکی اش را سر کرده بود و قصد رفتن داشت. با گرمی از مهمانها خداحافظی کرد و من و مرسده و مادر، تا دم در حیاط بدرقه شان کردیم.مادرجون هر دوی ما را بوسید و گفت که (تا مرسده نرفته یک روز به خانه شان برویم) و مادر قبول کرد.

مهمانها که می رفتند، شیده با خانم و آقای ادیبی تنها مانده بود. فریدون زودتر از ما خودش را به مهمانها رساند و کنار آقای ادیبی نشست. من که هنوز حالت بیماران را داشتم. نشستم و مرسده بار دیگر با آوردن چای به پذیرایی مشغول شد. وقار و متانت مرسده، خانم ادیبی را تحت تأثیر قرار داده بود و به خوبی اختلاف سن ما برایش مشهود شده بود. چرا که کلام مرا حمل بر بچگی کرده بود و وقار و متانت مرسده را به حساب عقل و بزرگی گذاشته بود. حس کردم که صحبتها رنگ و بوی دیگری به خود گرفته و از گوشه کنایه هایی که میان مادر و خانم ادیبی ردوبدل می شد، چیزی سردرنمی آوردم. اما اشتیاقی که خانم ادیبی از خود نشان می داد که هر چه زودتر همسرش نیز با خانوادۀ ما آشنا شود، تنها چیزی بود که باعث قوت قلبم می شد، و این اطمینان را یافتم که خانم ادیبی مرسده را پسندیده است. قرار این آشنایی، برای روز سیزده بدر گذاشته شد. و چون قبلاً توسط آقای ادیبی دعوت شده بودیم، خانم ادیبی چند بار یادآوری کرد که فراموش نشود. پدر به آنها این اطمینان را داد که قرار ملاقات را فراموش نخواهد کرد. خانم ادیبی اظهار تمایل کرد تا مادر، او را برای دیدار از خانم قدسی همراهی کند. به این صورت خودش را به مادر نزدیک احساس نمود و با گفتن (اگر به من افتخار بدهید و مرا با خانم قدسی آشنا کنید، ممنون می شوم) مادر را با خود برد. به هنگام خداحافظی صورت من و مرسده را بوسید و دستی از روی مهربانی بر سر مرسده کشید و با گفتن جملۀ دلنشین (به امید دیدار) مارا ترک کرد.
در حیاط را که بستم، از مرسده پرسیدم «او را چطور زنی دیدی؟» تبسمی رضایتمندانه کرد و گفت «همان طور که حدس می زدم بود. هرچه باشد آقای ادیبی در دامان چنین مادری بزرگ شده. خانم ادیبی زبان می داند و در اکثر سفرهای همراه شوهرش به خارج از کشور می رود. چه خوب است که انسانها با افراد تحصیل کرده نشست و برخاست داشته باشد. انسان هر ساعتی که با این جور افراد سر می کند، چیزی می آموزد و این خودش حسنی است».
بعد نیشگونی از بازویم گرفت و گفت «من در چه فکری هستم و تو در چه فکری هستی. دختر بی عقل!» خندیدم و گفتم «اما من می دانم که فکر من و تو یکی است و تو می خواهی خودت را به کوچۀ علی چپ بزنی». این حرف باعث شد تا مرسده دنبالم کند و من از دست او فرار کنم و خودم را به سالن برسانم. دویدن من و مرسده، موجب حیرت پدر و فریدون شد و شیده با گفتن (یاد بچگی افتاده اید) ما را از دویدن بازداشت.

غیبت مادر طولانی شد و قصد داشتیم تلفن کنیم، که صدای زنگ برخاست و کامران وارد شد.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : panjere
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه qeknr چیست?