رمان پنجره 10 - اینفو
طالع بینی

رمان پنجره 10


فریدون برای استقبال رفت اما او داخل نشد و همان جا در حیاط با فریدون گفت وگو کرد. کمی بعد فریدون آمد و به پدر گفت «آقای قدسی دعوت کرده که شاممان را ببریم آنجا و با هم بخوریم، آنها مادر را گروگان برداشته اند». شیده پرسید «خانم ادیبی هم هست؟» فریدون گفت «نه، آنها رفته اند. اگر قبول می کنید به کامران بگویم که می آییم». بعد پدر نگاهی به ساعت انداخت و گفت «باشد می رویم». فریدون جعبۀ شطرنج را برداشت و به ما گفت «پس زودتر بیایید که دیگران منتظرند».
او با کامران خانه را ترک کرد و به فاصلۀ کوتاهی هم پدر از خانه خارج شد. به مرسده گفتم «من که تاب دیدن یهدا را ندارم! اگر این دختر لوس و از خودراضی بخواهد حرفی بزند، مجبور می شوم جوابش را بدهم». شیده دست روی شانه ام گذاشت و گفت « برای تو خوب نیست که با او مشاجره کنی. فراموش کردی که او دخترعموی دبیرت است و آقای قدسی هم به او علاقه دارد؟ اگر باعث رنجش او بشوی، مطمئن باش که آقای قدسی تلافی می کند. به او چه کار داری؟ تو می توانی با من و مرسده و کتایون صحبت کنی و وجود او را ندیده بگیری». مرسده نیز گفتۀ شیده را تأیید کرد و هر سه نفر به آشپزخانه رفتیم تا شام را برای بردن به خانۀ آقای قدسی آماده کنیم.

همین که زنگ خانۀ آنها را به صدا درآوردیم، کتایون در را به رویمان باز کرد و با گفتن (چه عجب) ما را به داخل دعوت کرد. شیده گفت «ما که شب پیش با هم بودیم و هنوز جای پایمان از روی زمین محو نشده». تعارفات آنها شکوه خانم را نیز به بیرون کشاند و من که قابلمه به دست به تماشای آنها ایستاده بودم، زودتر از دیگران راهی آشپزخانه شدم تا خودم را از شر آن قابلمۀ داغ برهانم. مرسده و شیده هم آمدند و ظرفهایی را که در دست داشتند روی کابینت آشپزخانه گذاشتند و به اتفاق کتی به جمع دیگران پیوستیم. یهدا و آقای قدسی مثل شب گذشته حضور نداشتند؛ اما این بار در خانه نبودند و برای خرید و هواخوری از خانه خارج شده بودند. مرسده برگشت و نگاهی به من انداخت؛ نگاهی توأم با دلسوزی. او فکر می کرد که من از شنیدن این خبر اندوهگین شده ام. در صورتی که در آن لحظه اصلاً احساس اندوه نمی کردم و در وجودم هنوز موجی از خوشحالی آیندۀ مرسده و ادیبی در تلاطم بود و این باور که آن دو در آینده ای نزدیک به همسری یکدیگر در می آیند، مرا از خوشحالی لبریز کرده بود.
ساعتی از ورود ما گذشته بود که آن دو از راه رسیدند. یهدا شاد و سرحال بود. برق چشمانش از هواخوری دلپذیری حکایت می کرد. آقای قدسی به گرمی با پدر و فریدون دست داد و به شیده و مرسده خوش آمد گفت.

او وجود مرا ندیده انگاشت و با دیگران به گفت وگو نشست و با آنها احوالپرسی کرد. کتایون متوجه حرکت او شد و با تحسر به من نگاه کرد. اما وقتی مرا شاد و سرحال دید، کلمه ای ابراز نکرد. کنارم نشست و سعی کرد اشتباه برادرش را جبران کند. مرسده از کتی پرسید «وقتی آقای ادیبی به خانه تان آمد، آقای قدسی نبود؟» کتی پاسخ داد «چرا بود، کاوه و یهدا چند لحظه بعد از رفتن آنها از خانه خارج شدند. یهدا احساس کسالت می کرد و دلش- هوای تازه- کرده بود». مرسده بار دیگر پرسید «پس آقا می دانست که ما می آییم؟» کتی چینی بر پیشانی انداخت و لختی به فکر فرو رفت و گفت «گمان می کنم که بعد از رفتن آنها پدرم پیشنهاد کرد شما به اینجا بیایید. دقیقاً نمی دانم؛ چون آن لحظه توی اتاق نبودم

می دانستم که مرسده از مطرح کردن این سؤالات منظوری دارد و برای آن که به این سؤالات خاتمه دهم گفتم «چه فرق می کند که آگاه باشند یا نباشند. ماکه به دعوت آنها اینجا نیامده ایم، برای دیدن آنها هم نیامده ایم. ما الآن برای این که کنار کتی و خانم و آقای قدسی باشیم اینجا هستیم. غیر از این است؟» مرسده تأیید کرد و کتی خم شد و صورتم را بوسید و گفت «من به شما علاقه پیدا کرده ام و دلم می خواهد هر روز شما را ببینم، اگر یادتان باشد قرارمان این بود که این تعطیلات را با هم بگذرانیم». گفتم «یادمان نرفته، به همین دلیل هم هست که من خوشحالم». یهدا کنار آقای قدسی نشسته بود و کم و بیش صحبتهایمان را می شنید. از کتی پرسیدم «شما هم روز سیزده بدر دعوت شدید؟» لبخندی زد و گفت «بله، خانم ادیبی همۀ ما را دعوت کردند. چه زن خونگرم و با شخصیتی است. من که از او خوشم آمد». گفتم «مادر و پسر هر دو با شخصیت هستند. ثروتشان روی رفتار اجتماعی آنها تأتیر منفی نگذاشته. طوری صمیمانه برخورد می کنند که انگارنه انگار از این قشر و از این طبقه هستند». من کلماتم را با صدای رساتری بیان کردم؛ به طوریکه دیگران کاملاً می شنیدند. کامران گفته ام را تأیید کرد. اما یهدا با ترش رویی پرسید «مگر آنها از چه طبقه ای هستند که ما نیستیم؟» او مرا مخاطب قرار داده بود. اما من نگاهم را از او برگرفتم و چون هم او و هم آقای قدسی روبه رویم بودند، ناخواسته نگاهم به چهرۀ آقای قدسی افتاد و از نگاهش خواندم که منتظر پاسخ من است. مرسده به جای من گفت «هر چه باشد آنها از طبقۀ سرمایه داران این مملکت هستند و خوی و خصلتشان باید با ما فرق داشته باشد. ولی رفتار آنها حاکی از این بود که-تازه به دوران رسیده- نیستند و مال و مکنت روی خوی و خصلتشان تأثیر نگذاشته».

کتی به دنبال مرسده افزود «غرور و تکبر مال افراد تازه به دوران رسیده است. مال کسانی است که تا به آب و علفی می رسند خودشان و گذشته شان را فراموش می کنند. و چنین وانمود می کنند که تافتۀ جدا بافته هستند. در صورتی که خانم و آقای ادیبی نشان دادند که اصیلند و خودشان را فراموش نکرده اند». یهدا با حالت بغض و حسد گفت «شما طوری در مورد آنها صحبت می کنید که اگر کسی نداند فکر می کند آنها از رجال مملکت هستند و بالاتر از آنها کسی نیست». کتی در برابر او واکنش نشان داد و در حالی که رویش را به طرف من و مرسده برمی گرداند؛ گفت «شاید هم باشند و ما خبر نداشته باشیم». آقای قدسی گفت «باعث تأسف است که دارایی کسان دیگر باعث کدورت میان شما بشود. معیار دیگری برای تحسین و تمجید پیدا کنید و این مقوله را کوتاه کنید».
آقای قدسی آشکارا از یهدا پشتیبانی کرد و در تمام طول شب کوشید تا از چیزی احساس کمبود نکند. فریدون و کامران خود را از سایرین جدا کرده بودند و به بازی شطرنج مشغول بودند. المیراخانم هم به ژورنالی که تازه خریده بود نگاه می کرد و یهدا را هم تشویق می کرد تا لباسی آن چنانی برای خود به خیاط سفارش دهد. من و مرسده و شیده حوصله مان سر رفت و کتایون از ما دعوت کرد تا از اتاقش دیدن کنیم. وقتی بلند شدیم، من به طور آشکار نفس بلندی کشیدم و به کتی گفتم «چیزی نمانده بود که خواب بروم. اگر تو دعوت نمی کردی که از اتاقت دیدن کنیم معلوم نبود چه پیش می آمد». از مقابل چشمان آقای قدسی رد شدیم و من بدون توجه به او از کنارش گذشتم. هنوز از پله ها بالا نرفته بودیم که آقای قدسی خانه را ترک کرد و بیرون رفت. شیده گفت «حوصلۀ آقای قدسی هم سر رفت و از خانه زد بیرون».کتی خندید و گفت «رفت تا نفس تازه کند. زیاد طول نمی دهد. زود برمی گردد. شاید هم رفته باشد سیگار بخرد. از دیروز تا به حال این دومین پاکتی بود که کشید. فکر می کنم از جایی دلخور است و سر سیگار خالی می کند». پشت در اتاقش رسیدیم. او اول وارد شد و چراغ را روشن کرد. اتاقی بود بزرگ و زیبا که تمام دیوارهایش را با کاغذ دیواری پوشانده بودند و چند پوستر از طبیعت، آن را زینت داده بود.
کتی ما را دعوت به نشستن کرد و ضمن آن افزود «این اتاق از زمان مجردی من تا به حال به همین صورت باقی مانده و مادر به ترکیب آن دست نزده». سپس به کتابخانۀ کوچکش اشاره کرد و مرا مخاطب قرار داد و گفت «از کتابخانۀ شما کوچکتر است کتابهایش هم از کتابهای شما کمتر است».
هیچ کدام متوجۀ ورود یهدا نشده بودیم. او همۀ ما را غافلگیر کرد


با گفتن (من در چنین اتاقهایی حوصله ام سر می رود) ما را متوجۀ خودش کرد. او چون تمام نگاهها را متوجه خود دید ادامه داد «کتی اتاق مرا دیده. هم بزرگ است و هم نورگیر. کتابخانۀ بزرگی هم دارم که می توان گفت درجه یک است». مرسده پرسید «شما به کتابخوانی علاقه دارید؟» شانه بالا انداخت و گفت «من فرصت مطالعه پیدا نمی کنم، اما اگر وقت کنم بله، دوست دارم مطالعه کنم»

مرسده بار دیگر پرسید «مگر شما چه شغلی دارید که فرصت مطالعه پیدا نمی کنید؟» به جای او کتی پاسخ داد «دخترعموی من دختر هنرمندی است و در همۀ زمینه های هنری تخصص دارد، او از رقص و موسیقی و آواز کاملاً سررشته دارد و به تازگی هم قرار است تعلیم باله ببیند. اینطور نیست دخترعموی عزیز؟» یهدا سر تکان داد و گفت «بله». شیده پرسید «از هنرهای دیگر چه می دانید؟ مثل خیاطی، نقاشی، آشپزی، گل سازی …» یهدا بلند خندید و گفت « اینها که هنر نیست، آشپزی، هم شد هنر؟» کتی گفت «اتفاقاً آشپزی ندانی گرسنه می مانی و آواز و آوازخواندن را فراموش می کنی». گفت «برای خانمهای بی هنر». او نگاهی غضب آلود به شیده کرد و چون صدای پای آقای قدسی را در راهرو شنید، اتاق را ترک کرد.
دقایقی بعد صدای خشم آلود آقای قدسی به هوا برخاست که کتی را صدا می زد. کتی هراسان به سوی اتاق او دوید و صدای اعتراض آمیز آقای قدسی را شنیدیم که کتی را مؤاخذه می کرد و معترض بود که چرا یهدا را مسخره می کند. آقای قدسی حتی به کتایون مجال صحبت کردن نمی داد؛ شیده و مرسده ترسیدند و پایین رفتند. اما من در راهرو ایستادم. آقای قدسی قصد داشت در اتاق را ببندد که مرا دید و در بستن در مردد ماند. خشم و غضب، صورتش را برافروخته بود و موهای پیشانیش روی پیشانی ریخته بود. او در را به همان حال رها کرد و روی صندلی نشست. از لای در نیمه باز می توانستم او را ببینم که سرش را میان دو دست گرفته است و به زمین نگاه می کند. او با اشاره به کتی و یهدا در را نشان داد و گفت «بروید تنهایم بگذارید». کتایون با بغض از اتاق خارج شد. گمان کردم که یهدا نیز غمگین از اتاق خارج می شود. اما او سربلند با نیم نگاهی از تکبر و غرور از مقابلم گذشت و لبخندی زهرآگین تحویلم داد و پایین رفت
دلم می خواست جرأت آن را داشتم تا هم آقای قدسی را کتک بزنم و هم یهدای لوس و از خودراضی را. او با گوشۀ چشمی توانسته بود آقای قدسی را بر علیه خواهرش بشوراند و غرور او را در مقابل ما خرد کند. می خواستم بگذرم اما تاب نیاوردم. در اتاقش را باز کردم و گفتم «متأسفم که می بینم دبیرم بازیچۀ دست یک زن شده».

این را گفتم و با سرعت پله ها را طی کردم و پایین آمدم.
کتی و مرسده و شیده در آشپزخانه بودند و کتی آرام آرام گریه می کرد.مرسده و شیده سعی داشتند تا او را آرام کنند. وقتی وارد شدم، رنگ به صورت نداشتم. می دانستم که با آن حرف آینده ام را نابود کرده ام. اما طاقت دیدن خرد شدن غرور کتی را نداشتم. نگاه کتی که به من افتاد، با بغض و گریه پرسید«به تو هم چیزی گفت؟» سعی کردم لبخند بزنم. گفتم «نه». او هم به زور تبسمی کرد و گفت «متأسفم که امشبتان خراب شد». مرسده دستش را گرفت و گفت «اتفاق مهمی پیش نیامده. اغلب خواهر و برادرها با هم مشاجره می کنند. این که چیزی نیست. اگر می خواهی شب ما خراب نشود، صورتت را بشور و به روی خودت نیاور. تو نباید اجازه بدهی که دیگران متوجه گریه ات بشوند. ممکن است کامران خان تحت تأثیر قرار بگیرد و میان دو برادر اختلاف بیفتد. بلند شو و صورتت را بشور». با ورود شکوه خانم به آشپزخانه و دیدن چشمان اشکبار کتایون دستی بر صورتش کوبید و هراسان پرسید «چه شده کتی؟ چرا گریه می کنی؟» من و مرسده سعی کردیم متقاعدش کنیم که مسئله مهمی نبوده، متقاعد نشد. اندام کتایون را به طرف خودش برگرداند و گفت «کتی راستش را به مادر بگو! چه اتفاقی افتاده؟» کتایون با لبخندی نگرانی او را از بین برد و گفت «باور کنید چیز مهمی نیست، یاد خاطرات کودکی ام افتادم و دچار هیجان شدم. فقط همین». شکوه خانم نفس عمیقی کشید و گفت «راحت شدم، فکر کردم که نکند یهدا تو را رنجانده باشد. زود صورتت را بشور تا بهروز نیامده. خدا کند قرمزی چشمت هم از بین برود». به شکوه خانم در چیدن میز کمک کردیم و آقای قدسی لحظه ای زودگذر پایین آمد و به بهانۀ سردرد عذر خواست و به عنوان استراحت به اتاقش برگشت. همگی سعی کردیم تا این وقایع را فراموش کنیم و ساعات باقیمانده را با خوشی بگذرانیم. این بود که شیده جوکی تعریف کرد و آقایان را به این کار تشویق نمود. صدای قهقهۀ همه به هوا بلند شد و به راستی که فراموش کردیم چه بر ما گذشته است.

هنگام خداحافظی، بار دیگر کتایون از ما عذرخواهی کرد و ما به او اطمینان دادیم که هیچ ابری نمی تواند روی خورشید دوستی مان را بپوشاند. من ضمن شب به خیر، با صدای بلند به او گفتم «فردا می بینمت و با هم می رویم خرید». آنگاه به او چشمک زدم و با انگشت به طبقۀ بالا اشاره کردم. او هم منظورم را فهمید و با صدای بلند گفت «منتظرتان می مانم، شب به خیر». با بسته شدن در، به طرف خانه راه افتادیم و شیده آن شب پیش ما ماند و تا ساعتی به نیمه شب پیرامون عمل کرد آقای قدسی گفت وگو کردیم.


او از چشم شیده و مرسده افتاده و مستبد و از خودراضی شناخته شده بود و آن شب را با دلخوری به خواب رفتند.
پرخاشگری آقای قدسی، برای من تازگی نداشت. بارها و بارها او را در حال پرخاش و توبیخ شاگردانش دیده بودم. چیزی که برایم قابل قبول نبود، این بود که مردی به خاطر دختری، خواهرش را کوچک و خوار کند. آیا او آنقدر شیفتۀ یهدا شده بود که برای جلب رضایت او حاضر شده بود تنها خواهرش را از خود برنجاند؟

صدای باز شدن پنجره، خواب را از چشمم پراند. از تخت به زیر آمدم تا بازکنندۀ پنجره را ببینم. چراغ اتاق آقای قدسی خاموش بود. اما وجود کسی را جلو پنجره احساس کردم و در همان زمان نیز پنجرۀ اتاق خودم بدون آن که خواسته باشم، گشوده شد و باد به درون وزیدن گرفت. گمان کردم شاید دختر نامرئی ظاهر خواهد شد. اما چون وجودش را حس نکردم، سعی کردم پنجره را ببندم که نیرویی مرا به طرف کوچه هل داد و چیزی نمانده بود که به کوچه پرت شوم، اما صدای نه چندان بلندی مرا از پرت شدن نگه داشت و من که تا سینه به کوچه کشیده شده بودم، در آن حالت بازماندم. با روشن شدن چراغ هر دو اتاق و دستی که مرا محکم به داخل می کشید، تقریباً بیهوش شده بودم، صدای بلند آقای قدسی مرسده را از خواب پرانده و مرا که در حال سقوط به کوچه بودم، از خطر رهانیده بود. مرسده بغلم کرده بود و پشت سر هم تکرار می کرد که (چرا این کار را کردی). هیچ جوابی نداشتم. صدای آقای قدسی بار دیگر شنیده شد که مرسده را به نام صدا می زد و مرسده مرا رها کرد و کنار پنجره رفت و به آقای قدسی که حالم را می پرسید گفت که (حالم خوب است و جای نگرانی نیست). مرسده پنجره را محکم بست و بار دیگر کنارم نشست و به چشمان بهت زده ام نگریست و پرسید «می توانی صحبت کنی؟» دلم می خواست حرف بزنم اما زبانم سنگین شده بود و قادر به تکلم نبودم. وقتی با سر به او حالی کردم که نمی توانم حرف بزنم، بلند شد و لیوان آبی بر لبهایم گذاشت و مجبورم کرد تا جرعه ای بنوشم و آرام گفت «اگر دوست داری گریه کن». اما من دلیلی برای گریستن نداشتم. او گیج و مبهوت شده بود و با ناباوری نگاهم می کرد. می دانستم اگر بگویم نیرویی می خواست مرا به کوچه پرتاب کند، باور نمی کرد. لذا صبر کردم تا زمانی که توانستم تکلم کنم و به او بگویم که در خواب راه رفته ام و خودم نمی دانم چرا آن کار را کردم. گفته ام، تا اندازه ای متقاعدش کرد و مرا به بستر بازگرداند و خودش نیز در کنارم خوابید. آن شب خوابهای آشفته به سراغم آمد. خودم را در صحرای بی آب و علفی دیدم که تشنه به دنبال آب می گردم

هر سرابی را به گمان این که آب است، دنبال می کنم. وقتی خسته از این دویدن ها روی شنهای گرم بیابان افتادم، آقای قدسی با مشکی از آب به من نزدیک می شد، می خواست لب تشنه ام را با آب تر کند که در همان زمان گردبادی وزیدن گرفت و او را در خود ناپدید کرد. هراسان چشم باز کردم، وقتی خودم را روی بستر و در کنار مرسده دیدم، نفس راحتی کشیدم و بار دیگر به خواب رفتم. این بار خواب دیدم که نزدیک چاه ژرفی ایستاده ام و به ته چاه نگاه می کنم. ناگهان دستی قوی مرا به درون چاه پرتاب می کند و من با جیغ بلندی که کشیدم به ته چاه سقوط کردم. از صدای جیغ خودم از خواب پریدم. مرسده هم بیدار شد و با نگرانی پرسید «مینا تو امشب چت شده؟» خودداری را از دست دادم و زدم زیر گریه و گفتم «نمی دانم چرا امشب دچار کابوس می شوم؟» دستم را که از شدت وحشت می لرزید، در دستش گرفت و بار دیگر لیوان آب را به دهانم نزدیک کرد و گفت «یک کم بخور حالت را بهتر می کند». آنگاه خواست تا خوابم را برایش تعریف کنم.
وقتی شنید صورتم را نوازش کرد و گفت «امشب در خانۀ آقای قدسی تو با صحنه ای روبرو شدی که گمانش را هم نمی کردی، دیدن آن صحنه روی اعصابت اثر گذاشته و باعث شده که تو خوابهای پریشان ببینی. تو باید آن صحنه را فراموش کنی و به چیزهای خوب فکر کنی».
هر دو دراز کشیدیم. اما تا زمانی که سپیده دمید، هر دو بیدار بودیم. با طلوع خورشید پلکهایم سنگین شد و آسوده و راحت خوابیدم.

وقتی با نوازش دستی مهربان دیده گشودم، مادر و مرسده کنار تختم نشسته بودند و مادر، مضطرب و نگران دیدگانش را بر چهره ام دوخته بود. مرسده موهایم را نوازش کرد و با گفتن (ظهر به خیر خواهر عزیزم) به من فهماند که ظهر است و من تا آن ساعت خوابیده ام. مادر پرسید «حالت خوب است؟» نگاهش کردم و گفتم «بله، خوبم». گفت «می توانی بنشینی؟» بلند شدم و نشستم. مادر پرسید «جاییت درد نمی کند؟» سؤالات او مرا واداشت تا از تخت پایین بیایم و بگویم که کاملاً صحیح و سلامت هستم. اما نگاه آن دو ناباورانه بود. از پله ها که پایین می آمدیم، مرسده بازویم را گرفته بود و پدر منتظر و نگران در سالن چشم به ما دوخته بود. متوجه شدم که مرسده جریان شب گذشته را برای آنها تعریف کرده. آنها به دنبال سؤالات خود، در پی جوابی قانع کننده بودند. می خواستند بدانند که واقعاً چه عاملی باعث آن بوده و چون جواب قانع کننده ای نمی شنیدند راههای دیگری برای طرح سؤالاتشان پیش می گرفتند. مادر نگران آن بود که مبادا اصابت توپ بر سرم اختلالی در مغزم به وجود آورده باشد و مرسده آن را فشاری عصبی می دانست

می خواست به او بگویم که آیا رفتار محبت آمیز آقای قدسی نسبت به یهدا مرا دچار یأس و حرمان کرده و خواسته ام دست به خودکشی بزنم؟ اما وقتی هر دوی آنها را قانع کردم، تا اندازه ای متقاعد شدند که فقط دچار کابوس شده بودم و از روی درک و اراده مرتکب آن عمل نشده ام.
باران سؤالات به پایان رسید و خودم را به حیاط رساندم و در زیر آفتاب بهاری، جسمم را گرم کردم. به خوبی می دانستم که وقایع دیشب نه خواب بود و نه رویا بلکه در هوشیاری کامل انجام گرفته بود و به راستی کسی و یا نیرویی قصد داشت مرا از پنجره به بیرون پرتاب کند. آیا آن دختر همان بود که می خواست مرا از بین ببرد؟ شاید چون با آقای قدسی به درشتی سخن گفته بودم! اما نه؛ من و آقای قدسی غالباً با هم درگیری داریم و به ندرت حرفهای یکدیگر را تحمل می کنیم. اگر این نباشد پس چه عامل دیگری می تواند باشد؟ شاید من سدی هستم در راه خوشبختی آقای قدسی و یهدا. و آن دختر می خواهد با از بین بردن من این سد را از میان بردارد؟ بله باید این طور باشد. آن دختر مرموز بهتر از من می داند که آقای قدسی تا چه حد شیفتۀ یهداست و می خواهد آن دو با هم سعادتمند باشند. حسادتهای من هم چون خاری به آنها نیش می زند و من باید از صحنۀ زندگی آن دو خارج شوم. اگر بخواهم زنده بمانم و زندگی کنم، باید خودم را از آن دو جدا نگه دارم و با آنها روبه رو نشوم. این فکر را باید عملی سازم و ببینم که آیا از دست انتقام آن دختر مصون می مانم؟
مرسده کنارم نشست و پرسید «به چه فکر می کنی؟» گفتم «ببینم، حوصلۀ شنیدن یک قصه را داری؟» با حرکت سر آمادگیش را اعلان کرد. گفتم «بگذار از اول برایت تعریف کنم. از تاریخچۀ این خانه که الآن ما زندگی می کنیم …
به صورت مرسده نگاه نمی کردم. می خواستم سخنانم بدون تأثیر نگاه باشد. ادامه دادم «پیش از آن که ما و یا دوست فریدون این خانه را بخرند، خانواده ای در اینجا سکونت داشتند که دختری زیبا به نام فانی داشتند. فانی درست در همان اتاقی زندگی می کرد که در حال حاضر متعلق به من و توست. آقای قدسی هم توی همان اتاق فعلی خودش زندگی می کرد. فانی و آقای قدسی به یکدیگر علاقه داشتند. اگر چه بر زبان نمی آوردند، اما خواهر آقای قدسی عقیده دارد که آن دو تا به هم علاقه داشتند. فانی از وجود آقای قدسی در پیش برد درسهایش استفاده می کرد و نزدیکی دو پنجره این امکان را به آنها می داد که خودشان را به هم نزدیکتر احساس کنند. تا این که فانی در سن هفده سالگی به علت بیماری مرموزی چشم از دنیا می پوشد.


ظاهراً چشمهای فانی مثل چشمهای ما بوده و آقای قدسی گمان داشته که چشم او تیله ای رنگ بوده. از فوت آن دختر چند سالی گذشت و خانه دست به دست گشت، تا به ما رسید. یکی از شبها وقتی خودم را برای خواب آماده می کردم، دختری سپیدپوش، با تاجی از گل یاس، از پنجره به اتاقم آمد و بدون آن که کلمه ای به زبان بیاورد، فقط به رویم لبخند زد. او کنار پنجره ایستاده بود و گاهی به من نگاه می کرد و زمانی هم به پنجرۀ آقای قدسی و پس از زمان کوتاهی همان طور که وارد شده بود، خارج شد.

اول گمان کردم که دچار خیالات شده ام. اماصبح وقتی مادر وارد اتاقم شد گفت (چه بوی عطر یاسی می آید) این کلام مادر، به من فهماند که آن چه در شب پیش دیده ام، رؤیا و کابوس نبوده. پس از آن شب یکی دوبار دیگر هم آن دختر به دیدنم آمده بار آخری که او را دیدم گفتم که آقای قدسی برایم ارزش ندارد و می خواهم او را فراموش کنم. او با گفتن (افسوس) اتاقم را ترک کرد. گمان می کنم دیشب هم او بود که می خواست مرا نابود کند. چون فکر می کند من سدی هستم سر راه خوشبختی محبوبش و یهدا.
من به تو نگفتم که دیشب وقتی آقای قدسی سر کتایون فریاد کشید و کتی با چشم اشکبار اتاق او را ترک کرد، من چه کردم. من چون طاقت ناراحتی کتی را نیاوردم، در اتاق آقای قدسی را باز کردم و به او گفتم فکر نمی کردم دبیرم اسیر و بازیچۀ دست یک زن بشود. این را گفتم و از پله ها پایین آمدم. می دانستم که با این کار او از من کینه به دل می گیرد و رفتارش با من تغییر می کند، اما فکر نمی کردم که آن دختر برای انتقام اقدام کند و بخواهد مرا نابود کند. می دانم که حرفهایم را باور نمی کنی. به همین دلیل هم بود که توی نامه هایم به آن اشاره ای نکردم. الآن هم می دانم که فکر می کنی من دچار خیالات و توهمات شده ام. برایم مهم نیست که تو چی فکر می کنی. اما من فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من اگر بخواهم زنده بمانم، باید خودم را از یهدا و آقای قدسی دور نگه دارم و وارد زندگی آنها نشوم. آن دختر اول سعی داشت تا من و او را به هم نزدیک کند حالا این کار را برای یهدا انجام می دهد. شاید راستی راستی من سدی هستم سر راه خوشبختی آنها. تو این طور فکر نمی کنی؟
مرسده نفس بلندی کشید و گفت «حرفهای تو، با حقیقت و رؤیا آمیخته شده و درک آنها مشکل است. اگر بخواهیم تمام آنها را روی حقیقت بنا بگذاریم، باید بگویم که تصمیم عاقلانه ای گرفته ای و باید خودت را کنار بکشی. اما اگر تصور کنیم چیزهایی که تو دیده ای صرفاً یک رؤیا بوده، باید بگویم که …» نگذاشتم سخنش را تمام کند.

گفتم «دلم می خواهد حرفم را باور کنی و برای یک بار هم که شده مرا رؤیایی و خیالاتی تصور نکنی. آنچه من برایت بازگو کردم حقیقت محض بود. باور کن رؤیا و خیالات نبود. روزی که خانوادۀ آقای قدسی از من و شیده دعوت کردند به آبعلی برویم، او توی اتاقم حضور داشت. نمی دانی با چه خوشحالی کلاهم را روی سرم گذاشت و برای رفتن آماده ام کرد. می توانستم درک کنم که او خودش را به جای من گذاشته و هیجانش ناشی از آن بود که من به جای او با آقای قدسی همراه می شوم. حالا که فکر می کنم، می بینم خیلی کارها کرد تا من و او را به هم نزدیک کند، اما متأسفانه آن طور که او تمایل داشت نشد و ما به جای مهر، کینۀ یکدیگر را توی قلبمان جا دادیم». مرسده روبه رویم ایستاد و پرسید «راستی راستی از او متنفری؟» نگاهش کردم و گفتم «نمی دانم. اما این لحظه هیچ احساسی نسبت به او ندارم. اگر هم مجبور باشم که میان او و دیگری یکی را انتخاب کنم، مطمئنم که او را انتخاب نخواهم کرد». مرسده گفت «شاید هنوز از کار او عصبانی هستی و همین عصبانیت او را از چشم تو انداخته؟» پوزخندی زدم و گفتم «نه، کار دیروز و چند روز پیش نیست. نمی دانم چرا دیگر مهری از او در قلبم احساس نمی کنم. ممکن است به ظاهر بگویم که او را به همۀ مردان ترجیح می دهم، اما از این حرف قلبم به تپش درنمی آید. الآن تنها دلم می خواهد از او دور بشوم تا بتوانم زنده بمانم. درک می کنی؟» مقابل پایم نشست و گفت «درک می کنم. تو از او می ترسی و می خواهی از دستش فرار کنی. اما من می خواهم بگویم که این ترس بیهوده است. چند روز می توانی خودت را از او مخفی نگه داری؟ هان؟ وقتی مدرسه باز شد چه می خواهی بکنی؟ من به تو می گویم که با او روبه رو شو، اما کاری نکن که از تو برنجد و دلخوری پیدا کند. شاید با ازدواج یهدا و او این کابوس تو هم از بین برود و تو از شر آن دختر راحت بشوی. من اگر به جای تو باشم، سعی می کنم هرگز به آن پنجره نزدیک نشوم و به خانۀ آنها کمتر رفت وآمد کنم. اگر کتایون دلش برای تو تنگ می شود، بگو که او برای دیدن تو بیاید. تو به خانۀ آنها پا نگذار. حالا که حقیقت را برایم گفتی، بگذار من هم اقرار کنم که دیشب از بوی عطر یاس از خواب پریدم و در همان زمان فریاد آقای قدسی را هم شنیدم. ما به اسرار ماوراءالطبیعه واقف نیستیم و نمی دانیم که پشت پرده چه خبر است. اما این را می دانم که اگر این حرفها را برای دیگران بازگو کنیم، ما را دیوانه می خوانند. پس این راز بین من و تو پنهان می ماند و کسی از آن باخبر نمی شود.

از این که مرسده مکنونات مرا بر زبان می آورد شاد شدم و هر دو با نگاه به یکدیگر قول دادیم که این ماجرا مثل یک راز در میان خودمان باقی بماند.
مادر به تراس آمد و گفت «آقای قدسی تلفن کرد و حال تو را پرسید». من و مرسده به هم نگاه کردیم. مرسده پرسید «خیال که ندارند به اینجا بیایند؟» مادر گفت «نه، حرفی که نزدند». مرسده گفت «چه بهتر! چون من و مینا می خواهیم برای خرید بیرون برویم. وقتی مادر ما را تنها گذاشت، گفت بلند شو برویم خیابان کمی گردش کنیم و مقداری هم من خرید دارم که انجام بدهیم».
خیابان خلوت بود. با این که ده روز از شروع سال جدید می گذشت، هنوز مغازه ها نیمه تعطیل بودند و جمعیت روزهای عادی در خیابان دیده نمی شد. من و مرسده تا خیابان دبیرستانمان پیش رفتیم و او از نزدیک دبیرستانم را مشاهده کرد. در دبیرستان بسته بود. از مرسده پرسیدم دوست دارد ساختمان مدرسه را از نزدیک مشاهده کند؟ او نگاهی به در بستۀ مدرسه انداخت و گفت «اما در بسته است و ممکن است اجازۀ ورود ندهند». گفتم «امتحانش ضرر ندارد». زنگ را فشردم و بعد از دقایقی در گشوده شد و اندام نحیف بابای مدرسه از لای در ظاهر شد. هر دو سلام کردیم. بابا مرا شناخت. گفتم «از اینجا رد می شدم تصمیم گرفتم که سال نو را به شما تبریک بگویم». صورتش از خوشحالی شکفته شد و من و مرسده را به داخل دعوت کرد. مرسده سراپا چشم شده بود و به تمام گوشه و کنار حیاط چشم می گرداند. بابا ما را به اتاقش دعوت کرد و ظرف کوچکی از شیرینی و شکلات در مقابلمان نهاد. پذیرایی ساده و گرم او من و مرسده را تحت تأثیر قرار داد. مرسده از این که دست خالی به دیدارش آمده، پوزش خواست. بابا با ملایمت و عطوفت پوزش او را قدر دانست و گفت «همین که به یاد من بودید و برای دیدن من آمدید، خودش خیلی ارزش دارد و از هر هدیه ای بهتر است». بابا شیرینی تعارفمان کرد و ضمن آن گفت «شما دو نفر چقدر شبیه هم هستید، دوقلویید؟» خندیدیم و من گفتم که (مرسده بزرگتر از من است و در هندوستان تحصیل می کند). بابا می شنید و سرش را تکان می داد. بعد از توضیحات من، گفت «پس خواهرتان توی این دبیرستان درس نخوانده». گفتم «نه». پرسید «دوست دارد از کلاسهای اینجا دیدن کند؟» این درست همان چیزی بود که من و مرسده می خواستیم، وقتی اشتیاق ما را دید، دسته ای کلید برداشت و گفت «پس با من بیایید تا نشانتان بدهم».
هر دو به دنبال او راه افتادیم. بابا از طبقۀ اول و ساختمان جدید شروع کرد. در انتهای کوریدور در دفتر را باز کرد و مرسده از نزدیک دفتر را دید.


سپس از پله ها بالا و در طبقۀ دوم سالن امتحانات و کتابخانه را مشاهده کرد.
ساعتی به اینگونه گذشت و مرسده تمام زوایای مدرسه را از نزدیک دید. هنگامی که بار دیگر پا به حیاط گذاشتیم، بوفه را نشانش دادم و گفتم «این هم بوفۀ مدرسه است». بعد آهسته به طوری که بابا نشنود گفتم «از بوفه به دفتر نگاه کن!» مرسده همان کار را کرد. گفتم «آن صندلی روبه رو را می بینی؟» سرش را به پایین حرکت داد، یعنی بله. گفتم «آن صندلی آقای قدسی است. او غالباً روی آن صندلی می نشیند». مرسده گفت «از آنجا هم می تواند به همین خوبی ببیند؟» گفتم «متأسفانه بله. من تا چندی قبل از این موضوع خبر نداشتم و غالباً با مریم همین جا می ایستادیم و پیراشکی می خوردیم. اما از وقتی آن شایعه درست شد، دیگر این کار را نکردیم». گفت «کار عاقلانه ای کردید».
بابا بار دیگر ما را به داخل اتاق دعوت کرد و مرسده با گفتن (دیگر مزاحم نمی شویم؟) دست به کیف برد و مبلغی پول درآورد و به بابا گفت «این هدیه ای ناقابل است. همان طور که قبلاً گفتیم ما فرصت تهیۀ کادو نداشتیم». بابا اول از گرفتن خودداری کرد؛ اما بعد در مقابل اصرار من و مرسده پذیرفت و تا دم در بدرقه مان کرد و ما از او جدا شدیم.

خیابان مدرسه را که پشت سر گذاشتیم، مرسده گفت «دبیرستان بزرگ و خوبی است و همۀ امکانات را دارد». حرفش را تأیید کردم. او ادامه داد «اتفاقاتی که توی دورۀ دبیرستان پیش می آید، به عنوان یک خاطره در حافظه می ماند. من هم در دورۀ دبیرستان خاطرۀ زیادی دارم و گاهی به آنها فکر می کنم. آقای گنجی را یادت می آید که موقع صحبت کردن زبانش را درمی آورد؟ چقدر این عمل او ما را می خنداند. تکیه کلامش را خوب به یاد دارم. در حالی که صاف رو به ما می ایستاد می گفت- شاگردان عزیز! صبحتان بخیر- و در همان حال زبانش را درمی آورد و به لب بالا می زد. چقدر این منظره باعث خندۀ ما می شد».
این خاطرۀ مرسده مرا به یاد روزی انداخت که آقای قدسی را در حال قلیان کشیدن مجسم کرده بودیم. وقتی ماجرا را برایش شرح دادم خندید و گفت «با این حرفها مرا با حقیقتی آشنا می کنی! این که می فهمم آقای قدسی این مدت از دست تو خیلی رنج کشیده و آن دختر هم حق دارد که از تو دلخور باشد. اگر از من نمی رنجی باید بگویم که تو از محبت او نسبت به خودت، سوءاستفاده کرده ای. من هم اگر به جای او بودم همان کاری را می کردم که او کرد. تو به جای این که بهانه ای به دست او ندهی که رویش به روی تو باز شود، برعکس کاری کردی که او اجباراً نسبت به تو سخت گیری کند. قبول کن که رفتارت این مدت صحیح نبود».

گفتم «قبول دارم، اما شاید باور نکنی که خیلی از برخوردهای ما بدون اراده بوده و من ناخواسته مرتکب عملی شدم که نمی بایست می شدم». آن گاه جریان چک را برای مرسده تعریف کردم و او همان حرفهایی را گفت که قبلاً آقای قدسی هم گفته بود.
به یکی دو مغازه سر زدیم و مرسده مقداری خرید کرد. زمانی که راهی خانه شدیم، ظهر شده بود.
عصر کتایون تماس گرفت و پرسید (منزل هستید؟) مادر با او صحبت می کرد و اطمینان داد که قصد رفتن به مهمانی نداریم. کتی به مادر گفت که (کامران آپارات آورده و چند حلقه فیلم موزیکال دارد که مایلیم با هم تماشا کنیم). و از مادر خواست که به خانۀ آنها برویم. اما مادر خودداری کرد و به اصرار خواست تا آنها به خانۀ ما بیایند و او هم قبول کرد. از این رفت و آمد که هر روز انجام می گرفت کسل شده بودم و چون تصمیم داشتم که با آقای قدسی و یهدا روبه رو نشوم، بیشتر دلخور و عصبانی شدم. به طوری که عصبانیتم موجب خشم مادر شد و گفت «اگر ناراحتی می توانی توی اتاقت بمانی و پایین نیایی». مرسده حالم را درک کرد، اما چون در امر انجام شده ای قرار گرفته بود، کنارم نشست و گفت «تو می توانی از همین امشب نقشه ات را عملی کنی و خودت را آزمایش کنی. باید سعی کنی که امشب با یهدا و آقای قدسی خیلی رسمی برخورد کنی و خودت را نسبت به آنها بی تفاوت نشان بدهی. اگر امشب موفق شدی، بدان که روزهای دیگر هم موفق می شوی. حالا تا مادر را بیشتر کنجکاو نکرده ایم بلند شو تا به او کمک کنیم».
ساعت نزدیک چهار بود که مهمانها وارد شدند. در دست کامران آپاراتی بود. آنها به محض ورود مثل خانۀ خودشان مبلها را جابه جا کردند و دیوار را برای نصب پردۀ آپارات آماده کردند. المیراخانم و یهدا حضور نداشتند و شکوه خانم در مورد علت غیبتشان گفت که (مادر و دختر به جشن تولد یکی از دوستانشان رفته اند). این سخن آسوده ام کرد و بدون آن که به آقای قدسی توجهی نشان دهم، کنار مرسده نشستم و به کامران و کتی که مشغول آماده کردن آپارات بودند نگاه کردم. آپارات که آماده شد،کامران با کشیدن پرده ها سالن را تقریباً تاریک و تمام لوسترها را خاموش کرد و با گفتن (آماده) همه را به تماشای فیلم دعوت کرد. اولین فیلم، کمدی موزیکال بود که سه ساعت طول کشید. فکر می کردم که از دیدن آن خسته خواهم شد، اما وقتی فیلم به نمایش درآمد جذب آن شدم. ضمن تماشا یک بار تصادفاً در نور آپارات چشمم به آقای قدسی افتاد که به جای پرده سرش را پایین انداخته و در فکر بود. در وقفه ای که به علت پاره شدن فیلم پیش آمد، پدر درخواست چای کرد. من و مرسده به آشپزخانه رفتیم؛

مرسده گفت «متوجه آقای قدسی بودی؟ او اصلاً به پرده توجه ندارد، تمام وقت توی فکر است». گفتم «آره، یک بار چشمم به او افتاد و متوجه شدم. شاید دلش برای یهدا تنگ شده. آخر عشّاق تاب دوری معشوق را ندارند». خندید و گفت «چشم بسته غیب می گویی». صدای کامران آمد که ما را فرا می خواند. سینی را برداشتم و با هم به سالن رفتیم.
هنگامی که به آقای قدسی چای تعارف می کردم، بی اختیار گفتم «زیاد فکر نکنید! زود برمی گردد». موجی از خشم صورتش را پوشاند و درحالی که نگاهش را به فنجان دوخته بود گفت «هر چه دوست دارید بگویید، نوبت من هم می رسد». و وقتی که مجدداً فیلم به نمایش درآمد، او دیگر فکر نمی کرد و به پرده چشم دوخته بود.

فیلم بانوی زیبای من با فرجامی خوش به پایان رسید و در پایان کامران چراغها را روشن کرد تا تماشاگران قدری استراحت کنند. در این فاصله مادر و مرسده به پذیرایی مشغول شدند. من برای این که در دیدرس او نباشم، طوری نشستم که بتوانم کتی را ببینم و با او صحبت کنم. آقای قدسی بلند شد و مرسده را فراخواند و چند لحظه ای آن دو کنار در سالن به گفت وگو پرداختند. دلم می خواست هر چه زودتر از گفته های آنها آگاه شوم، اما می دانستم که تا رفتن مهمانها باید صبر کنم. از کتایون پرسیدم «با کاوه آشتی کردی؟» خندید و گفت «همان دیشب با هم آشتی کردیم. توی آشپزخانه گیرم انداخت و از من عذرخواهی کرد. من که گفته بودم کاوه از یک جایی دلش پر است. او اقرار کرد که اعصابش تحریک شده و بدون اراده سرم فریاد کشیده. خواست تا او را ببخشم و من هم گذشتم». خوشحال شدم و گفتم «من هم تشخیص دادم که حال عادی ندارد. برادرها، نه محبتشان مشخص است و نه دشمنیشان، چیزی که عیان است این است که آنها خواهرهایشان را مثل جانشان دوست دارند. فکرمی کنم که مهم همین است. برخوردهای کوچک را نباید به دل گرفت». گفته ام را قبول کرد و ادامه داد «چیزی که مرا نگران می کند، نفوذی است که یهدا در او دارد. این دختر کاوه را مسخ کرده و هر کاری که بخواهد کاوه برایش انجام می دهد». خندیدم و گفتم «عشق یهداست که برادرت را مسخ کرده، نه چیز دیگر». به پشت دستم زد و گفت «اما من می دانم که برادرم او را دوست ندارد!» گفتم «از من بشنو و هیچ وقت در این موارد با قاطعیت صحبت نکن. بسیاری از دشمنیها در یک لحظه تبدیل به دوستی شده و خیلی از دوستیها هم مبدل به دشمنی. مردها غالباً نمی توانند روی یک احساس پایدار بمانند. ممکن است برادرت تا مدتی پیش دختر دیگری را دوست می داشته،...

ممکن است برادرت تا مدتی پیش دختر دیگری را دوست می داشته، اما حضور یهدا توی خانه تان باعث شده که او دل از آن دختر بردارد و به یهدا دل بدهد».
با نشستن آقای قدسی و آمدن مرسده در کنار ما، گفت وگو من و کتی ناتمام ماند. من برای او میوه پوست کندم و تعارفش کردم. ساعت هشت فیلم دوم شروع شد و تماشاچیان به تماشا نشستند. این فیلم ماجرای- جان شیردل- بود که چندان رغبتی به تمایش نداشتم. پدر برای ادای نماز بلند شد من هم او را تا آشپزخانه همراهی کردم. پدر پرسید «شام به قدر کافی هست تا نگهشان داریم؟» من در ظرف را برداشتم و گفتم «فکر می کنم کافی نباشد اگر شما زیاد اصرار نکنید آنها نمی مانند». پدر به طرفم برگششت و با نگاهی پرسشگر پرسید «بگذاریم آنها گرسنه از اینجا بروند؟ مگر ما دیشب مهمان آنها نبودیم؟» شانه بالا انداختم و گفتم «بودیم، اما غذایمان را با خودمان برده بودیم». پدر آستینهایش را بالا زد و گفت «هیچ فرقی نمی کند». مادر هم آمد. پدر دستوراتی برای شام صادر کرد و خودش برای خواندن نماز رفت.
فیلم دوم هم دو ساعت تماشاچیان را سرگرم کرد و پس از آن تمام چراغها روشن شد.
مهمانها به پا خاستند، ولی مادر و پدر آنها را نشاندند و توافق شد که آقای قدسی زحمت آوردن شام را بکشد و ما با آنها هم غذا شویم. کامران مشغول جمع آوری دستگاه آپارات بود. پدر به من گفت «مینا! به آقای قدسی کمک کن!» کتی و مرسده به آشپزخانه رفته بودند و مادر زیردستیها را جمع می کرد. دلم نمی خواست با او همگام و همکلام شوم. پدر چون تردید مرا دید، بار دیگر تکرا کرد و به ناچار با او روانه شدم.
وارد حیاط که شدیم، آقای قدسی نفس عمیقی کشید و گفت «چه هوای خوبی است. می دانید دلم می خواهد توی این هوای مطبوع چه کار کنم؟» من پاسخی ندادم. او ادامه داد «دلم می خواهد توان آن را داشته باشم تا دق دلی چند روزه ام را سر کسی که مرا بازیچه کرده خالی کنم و از ناراحتی خلاص بشوم». گفتم «برای شما که کاری ندارد، می توانید با فریاد کشیدن دق دلیتان را خالی کنید». گفت «با فریاد زدن راحت نمی شوم. باید به گوش او چند سیلی جانانه بنوازم تا دیگر جرأت نکند مرا بازیچه بخواند». گفتم «نمی دانم منظورتان چه کسی است، اما این را می دانم که حرف حق همیشه تلخ است و شما از شنیدن حرف حق این جور از کوره در رفته اید». در حیاط را باز کرد و هر دو از خانه خارج شدیم. کوچه خلوت و بی صدا بود. صدای پای ما سکوت شب را می شکست. وارد کوچه که شدیم گفت «درس اخلاق می دهید یا روانکاوی می کنید؟» گفتم «هیچ کدام. من نه دبیرم و نه دکتر».

مقابل در خانه شان ایستاد و گفت «بله، شما نه دبیر هستید و نه دکتر. اجازه بدهید من بگویم که شما چه هستید. شما دختری هستید لوس و نازک نارنجی، دختری که حقیقت را وارونه جلوه می دهد و همه چیز را به نفع خودش تمام می کند. شما که به این راحتی به دیگران تهمت می بندید، چرا این شجاعت را ندارید تا بایستید و جواب بشنوید؟
آقای ادیبی و محمودآقا اگر می دانستند که شما چه مار خوش خط و خالی هستید، هرگز به شما دل نمی بستند. دل من از همین لحظه برای استاد هندوستانی خواهرتان می سوزد که می خواهد خودش را در دام شما اسیر و گرفتار کند». چراغ راهرو را روشن کرد و به انتظار پاسخ نماند و به آشپزخانه رفت. من به دنبالش روانه شدم. او در ظرف غذا را برداشت و نگاهی به درون آن کرد و سپس به من گفت «آن زنبیل را بدهید!» زنبیل را به دستش دادم و او با قرار دادن تکه پارچه ای در کف آن، ظرف غذا را درونش گذاشت و سبد سبزی را نیز روی آن قرار داد. سپس دستۀ زنبیل را امتحان کرد و گفت «در یخچال را باز کنید و سفرۀ نان را بیرون بیاورید». دستوراتش را یک به یک انجام دادم. آقای قدسی نگاهی دیگر به پیرامون آشپزخانه انداخت تا چیزی را فراموش نکرده باشد. وقتی چراغ آشپزخانه را خاموش می کرد گفت «خدا شما را لعنت کند. شام امشب را خیلی دوست دارم. اما افسوس که اشتهایی به خوردن ندارم». گفتم «بی اشتهایی شما از جایی دیگر است؛ به حرف دیشب من مربوط نمی شود. لطفاً مرا مقصر ندانید». پرسید «به نظر شما از چیست؟» گفتم «از آن کسی که شما را تنها گذاشته و به جشن تولد رفته». نگاه غضب آلودش را به صورتم دوخت و گفت «حقیقتاً درست گفته اندکه زن ناقص العقل است. اگر زن عقل کاملی داشت می توانست درست قضاوت کند». می خواستم چراغ راهرو را خاموش کنم که نگذاشت و گفت «روشن باشد بهتر است». از خانه خارج شدیم. گفتم «آمدن من بیهوده بود. شما تنهایی هم می توانستید غذا را بیاورید». گفت «اما باعث شدید تا من کمی آسوده بشوم». گفتم «اگر دوست دارید می توانید فریاد هم سرم بکشید تا کاملاً راحت بشوید و شام را با اشتها میل کنید». گفت «آن وقت باعث خواهم شد تا شما توی خواب راه بیفتید و از پنجره به پایین سقوط کنید». سر کوچه لحظه ای ایستادم و گفتم «من هیچ تحت تأثیر حرف و خشم شما قرار نمی گیرم. اگر این طور بود، باید خیلی زودتر از اینها از پنجره سقوط می کردم و کشته می شدم». پوزخندی زد و گفت «تکرار مکررات نکنید. من خودم می دانم که سخنم در شما بی تأثیر است؛ به همین دلیل هم هست که زیاد با شما صحبت نمی کنم. حالا راضی شدید؟

در حیاط را باز کردم و گفتم «بله راضی شدم. و پیش از آن که داخل بشویم اجازه بدهید این را هم بگویم که من خودم را برای عواقبی که در پی بود آماده کرده ام و می دانم از انتقام شما مصون نخواهم ماند». با صدای بلند خندید و گفت «پس کلاه خود سر بگذارید و زره بپوش و آماده باش! چون من خودم را برای گرفتن انتقام سختی آماده کرده ام». نگاهی گذرا به صورتم انداخت و گفت «حالا دیگر یقین کردم که زن ناقص العقل است و اگر تمام زنها این طور نباشند شما یکی هستید!»
با ورود ما، مرسده جلو آمد و اول نگاهی به من و سپس به آقای قدسی کرد و چون هر دوی ما را خونسرد دید، آسوده شد و زنبیل را از دست آقای قدسی گرفت. من به دنبال مرسده راهی آشپزخانه شدم. مرسده پرسید «مگر قرار نبود با او همکلام نشوی؟» گفتم «پدر گفت به او کمک کنم». پرسید «کاری نکردی که عصبانی بشود؟» خندیدم و گفتم «امشب باید کاملاً مراقب من باشی، چون ممکن است توی خواب کشته بشوم». پرسید «منظورت چیست؟» گفتم «او قصد دارد انتقام سختی از من بگیرد. شاید به جای او وکیلش این کار را انجام بدهد». با ورود کتی، سخن من و مرسده ناتمام ماند.
بر سر میز غذا، آقای قدسی اصلاً توجهی به من نداشت و با غذایی که به قول خودش خیلی دوست داشت، فقط بازی-بازی کرد. پس از صرف غذا شکوه خانم صحبت را به قرار روز آینده کشاند. پدر گفت که (ما فردا به دیدار محمود آقا می رویم). کلام پدر نگاه آقای قدسی را متوجه من ساخت. من هم چون افراد حراف شروع کردم به تعریف از آنها. آنقدر از خوبی و مهربانی آنها صحبت کردم که کامران پرسید «محمودآقا خواهر دارد؟» پدر خندید و گفت «متأسفانه نه، او یکی یکدانه است، نه برادری دارد و نه خواهری». کامران پوزخندی زد و گفت «حیف شد»، و بعد سکوت کرد. نگاه غضب آلود مرسده مرا از گفتن بازداشت و دریافتم که خیلی پرچانگی کرده ام و مجال صحبت را از دیگران گرفته ام. هنگامی که میوه تعارفش کردم سرباز زد و با گفتن (ممنونم) دستم را رد کرد. با نواخته شدن زنگ، مرسده رفت و در را باز کرد. یهدا و المیراخانم وارد شدند. مادر از آنها استقبال کرد و آنها به جمع ما پیوستند. یهدا لباسی آبی آسمانی به تن داشت که زیباییش را بیش از پیش جلوه می داد. او جایی در کنار آقای قدسی گیر آورد و نشست. من برای آن که با او مواجه نشوم، به آشپزخانه پناه بردم و مرسده کار پذیرایی را عهده دار شد. خودم را به کار مشغول کردم و تا زمانی که آنها حضور داشتند، از آشپزخانه خارج نشدم. فقط زمان خداحافظی بیرون آمدم و آنها را تا نزدیک در بدرقه کردم.

صدای میهمانان را شنیده بودم، اما این که از چه مقوله ای صحبت می کردند را نمی دانستم. پس از رفتن آنها، مرسده با شتاب خودش را به آشپزخانه رساند و به من گفت «دیگر راحت شدی. فکر نمی کنم دیگر انتقامی صورت بگیرد». و در مقابل بهت من ادامه داد «امشب یهدا نامزدی اش را با کاوه اعلان کرد». خودم را روی صندلی انداختم و پرسیدم که «چطور؟» کنارم نشست و گفت «خیلی غیرمترقبه. به طوری که همه را شوکه کرد». گفتم «برایم تعریف کن». گفت « وقتی آمدند، المیراخانم شروع کرد به تعریف از جشن تولد و این که در آن جشن خواستگاری برای یهدا پیدا شده، اما خواستگار را رد کرده و گفته که نامزد پسرعمویش است. حرف المیراخانم که به اینجا رسید، یهدا روبه آقای قدسی کرد و گفت- من دیگر تحمل نداشتم و به همه گفتم که ما برای هم نامزد شده ایم- شکوه خانم بیچاره چیزی نمانده بود قالب تهی کند و آقای قدسی بزرگ و کامران هم با تعجب به همدیگر نگاه می کردند. وقتی مادر گفت (مبارک است) یهدا تشکر کرد و بلند شد صورت شکوه خانم و کتایون را بوسید و بعد خودش را به آغوش عمویش انداخت و او را هم بوسید. کامران هم به کاوه و یهدا تبریک گفت و کار تمام شد».
پرسیدم «آقای قدسی چه کار می کرد؟» مرسده گفت «این اعلان ناگهانی او را هم شوکه کرده بود. فکر می کنم که دلش نمی خواست به این صورت دیگران می فهمیدند. این طورکه معلوم بود آنها قصد داشتند تا در فرصتی مناسب این موضوع را مطرح کنند، که یهدا تاب نیاورد و پرده از این راز برداشت. حالا من هم مثل تو متقاعد شدم که آن دو تا برای هم در نظر گرفته شده اند و تو باید خودت را از ماجرای آنها کنار بکشی».
حس کردم که تمام وجودم به یک کوه یخ تبدیل شده است و چیزی نمانده که بدنم منجمد شود. رنگ از رخسارم پرید و دندانهایم به هم می خورد. مرسده متوجه تغییر ناگهانی من شد. صندلی اش را کنارم کشید و گفت «چی شده؟ مگر نمی گفتی که خودت را برای چنین زمانی آماده کرده ای؟ پس چرا رنگت پرید؟» برای جلوگیری از بدتر شدن حالم سعی کردم بلند شوم و راه بروم، او که نگران شده بود خود را لعنت می کرد که چرا این مطلب را به من گفته است. با دستی لرزان برای خودم آب جوش ریختم و فنجان را با هر دو دست گرفتم تا از دستم نیفتد. آب گرم لرزش دندانهایم را از بین برد و حس کردم خون یک بار دیگر در رگهایم به جریان افتاد. مرسده کمک کرد تا از پله ها بالا بروم و خودم را به اتاقم برسانم. نه اندوهگین بودم و نه شاد. این تأثیر ناگهانی برای خودم نیز حیرت آور بود. مرسده مرا روی تخت نشاند و خودش با عجله پایین رفت و با لیوان آب گرم بازگشت

گفت «مرا ببخش! نمی بایست یک دفعه این مطلب را به تو می گفتم. باور کن که فقط می خواستم تو را از فکر و خیال آن دختر واهی رها کنم و به تو اطمینان بدهم که دیگر او به سراغت نمی آید». دستش را گرفتم و گفتم «می دانم که قصد خیر داشتی. باور کن که من از غصه و ناراحتی این طور نشدم، شاید مثل دیگران شوکه شدم. حالا حالم کم کم بهتر می شود غصه نخور».
تا ساعتی که حال عادی پیدا کردم، مرسده نشسته بود و نگاهش را از من برنمی گرفت. وقتی به او اطمینان دادم که دیگر بدنم از لرزش افتاده و کاملاً خوب هستم، نفس راحتی کشید و خدا را شکر کرد.
دمدمی مزاج بودن، خصلت زشتی است که متأسفانه من بدان دچارم. یک لحظه آرام و صبورم و دقیقه ای دیگر شلوغ و پرتحرک. دقیقه ای منطقی فکر می کنم و لحظه ای دیگر دستخوش احساس می شوم و فکرهای گوناگون می کنم. اگرچه سعی می کنم در رابطه با دیگران این را در خودم سرکوب کنم، اما اعمالی که غالباً از من سر می زند، به خوبی این تضاد را نشان می دهد. هرگاه سعی کرده ام ساکت و وزین باشم موجبی پیش آمده که به دختری شلوغ تبدیل شده ام و آنجا که لازم است پرتحرک باشم، ساکت و خمود می شوم و به تماشای دیگران می نشینم. به قول مادر، من هنوز شخصیت واقعی خودم را پیدا نکرده ام و بین دو شخصیت سرگردان هستم.
ظاهراً خبر ازدواج یا نامزدی آقای قدسی باید از من دختری گوشه گیر و مغموم بسازد، اما از فردای آن شب دختری شلوغ و پرتحرک شدم که می خندیدم و دیگران را به خنده می انداختم. به طوری که مادرجون و محمودآقا متعجب شده بودند ودلیل این همه خوشحالی را از مادر پرسیدند. مادر، خودش نیز برای این رفتار دلیلی نمی یافت. ناچار شد بگوید دیدن خانۀ قدیمی و آمدن به محل گذشته موجب این همه شور و نشاط شده است. با مرسده و مادر به دیدار دیگر همسایگان رفتیم و ساعتی را روی پشت بام نشستیم و از آن بالا به اطراف نگاه کردیم.
به مرسده گفتم «چه خوب بود که هرگز بزرگ نمی شدیم و همان کودک می ماندیم». نگاهم کرد و گفت «واقعاً چه خاطرات شیرینی از آن دوران به یاد داریم! یادت می آید با بچه های محل مثل پسرها الک دولک بازی می کردیم و بعد می رفتیم از آقاسید یک دوغ خنک می گرفتیم و می خوردیم؟» گفتم «یادم هست و فراموش نکردم که پدر با یک تو سری من و تو را به خانه فراری می داد و تو را بیشتر از من می ترساند و می گفت- تو بزرگتر از مینا هستی، هرکاری که تو بکنی مینا هم می کند-». مرسده خندید و گفت «هول کتک خوردن بیشتر از خودش ترس داشت. یادم می آید کلاس چهارم که رفتم دیگر کوچه رفتن و بازی با بچه ها برایم قدغن شد.

اما تو بیشتر از من از کودکی ات استفاده کردی».
محمودآقا با سینی چای به پشت بام آمد و گفت «پدرتان برای دیدن کاسبهای محل رفته و من هم برایتان چای آوردم تا میل کنید». تشکر کردیم و او کنارمان نشست. من و مرسده چای می خوردیم که یکی از پنجره های خانۀ قدیممان باز شد و دختری تکه پارچه ای را داخل حیاط تکاند. با دیدن ما زود سرش را به داخل کشید و پنجره را بست. مرسده پرسید «دختر است یا ازدواج کرده؟» محمود بدون آن که به مرسده نگاه کند گفت «هنوز ازدواج نکرده، امسال دیپلم گرفته». خندیدم و گفتم «برادر عزیز سال پیش دیپلم گرفت، امسال که هنوز به آخر نرسیده». خندید و حرفم را تأیید کرد. مرسده ادامه داد «به نظر دختر خوبی می آید. چرا او را انتخاب نمی کنید؟» محمود گفت «مگر شما نمی گویید که باید با فکر و برنامه ازدواج کرد؟ من هم می خواهم به گفتۀ شما عمل کنم». من گفتم «اما دیگر فرصت فکر کردن گذشته و شما باید دست به کار بشوید». با گفتن (ببینم چه می شود) روی پا ایستاد. من و مرسده نیز بلند شدیم. مرسده نگاهی دیگر به پنجره انداخت و گفت اگر حقیقتاً به گفته های من عمل می کنید، پس این را هم گوش کنید و به آنچه که می گویم عمل کنید. من به شما می گویم که هر چه زودتر مادرجون را برای خواستگاری این دختر بفرستید و خودتان را از تنهایی نجات بدهید! قبول می کنید؟» محمود قاه قاه خندید و پرسید «این همه عجله برای چیست؟» مرسده گفت «دلم می خواهد هم زمان با فریدون تو هم ازدواج کنی و خیال ما را آسوده کنی». محمود مرسده را نگریست و پرسید «مگر شما برای من نگران هستید؟» مرسده پشت چشمی نازک کرد و گفت «مگر شما با فریدون فرق دارید؟ ما همه شما را مثل فریدون دوست داریم و دلمان می خواهد که هرچه زودتر ازدواج کنید». گونه های محمود گلگون شد و گفت «من به وجود خواهرهای دلسوزی مثل شما افتخار می کنم». مرسده گفت «به جای این تعارفات به حرفم عمل کن و ما را آسوده کن».
وقتی به پایین برگشتیم پدر هنوز نیامده بود. چند دقیقه بعد فریدون و شیده وارد شدند. جمعمان کامل شد و من باز به حرافی افتادم و گفتم «برای محمودآقا یک دختر خوب انتخاب کرده ایم. مادرجون باید بعد از سیزده بدر به خواستگاری برود». مادرجون متعجب شد و گفت «پناه بر خدا، همه به در خانه می روند و دختر خواستگاری می کنند، شما از روی پشت بام دختر برای محمود پیدا کرده اید؟» مرسده گفت «شاید بخت با ما یار بود که توانستیم از روی هوا دختری برای محمودآقا پیدا کنیم». مادر پرسید «خوب آن کی هست؟»
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : panjere
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه albgfq چیست?