ارباب سنگی 2 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 2

رفتم سمت گردنشو
شروع کردم به میک زدن گردنش و
با گازی که از گردنش گرفتم رفتم پایین ترو
و خواستم شورتشو از پاش دربیارم که
یهو انگاربه هوش اومدم!
انگار عقلم به کار افتاد...
کالفه دستی به موهام کشیدمو از روش بلند ش دمو
روی تخت دراز کشیدم
رها متعجب به پهلو چرخید سمتو درحالی که دستشو روی گونه ام میکشید گفت:
_رادین؟عزیزم؟
+برو ب یرون رها!
_چی...
+برووو بیرون
با دادی که کشیدم پوووف کالفه ای کشیدو گفت:_اکی! میرم..میرم.
تو فقط آروم باش.
رها بعداز پوشیدن لباساش از اتاق زد بیرونو
منو با فکری داغون تنها گذاشت
بعداز چندمین که اونجا بودم،لباسامو تنم کردم و بدون اینکه به کسی اجازه بدم بهم
نزدیک بشه از باغ زدم بیرون .
رابطه با هیچکس برام حس خوشایندی نداشت!
تنها کسی منو به اوج میرسوند دخترک این روزام بود.
انقدر کلافه بودم که تصیمیم گرفتم وقتی کل ع مارت خوابن به خونه برگردم، چون
میدونستم اگه با این حال برگردم عمارت عواقب خوب ی نداره!
کل خیابون ها و کوچ پس کوچه های این شهرو با ماشین طی کردم
که باالخره نیمه ها ی شب با سختگ ی و چشمایی سرخ به عمارت برگشتم...
از شدت مستی و خستگی تلو تلو میخوردم
و کارام دست خودم نبوداالن فقط با وجود ینفر خوب میشدمو آروم میگرفتم
و اون یه نفر فقط طناز بود
اما االن، این موقع شب نمیتونستم گیرش بیارم.
کلید چرخوندمو وارد خونه شدم، و ب ی صدا خودمو به آشپزخونه رسوندم که درکمال
تعجب طنازو دیدم
که با لذت مشغول خوردن بستنی لیوانیش بود!
به چهارچوب در تکیه دادمو با لذت مشغول دی دنش شدم،
چقدر یه دختر میتونه خوشگل باشه؟
زیرلبی خندیدو گفت:
_امم خیلی خوشمزه اس!
ارباب چقدر خوبه که بستنی میزاره تو فریزر
اممم...با چشمای بسته مشغول مزه مزه کردن بستنی ش بود
وقتی چشماشو باز کردو نگاهش به من افتاد از ترس قاشقش افتاد زمین
و با ترس گفت:
_اَ...اَرب..اَرباب
سل..سالم
تیکه امو از چهارچوب گرفتمو رفتم سمتش و مقابلش ایستادم خواست از روی می ز
بلند بشه اما با دست مانعش شده امو سرمو برد سمت موهاشو عمیق بوییدمو گفتم:
_بستنی دوست دار ی؟
با ترس سری به معنی تایید تکون داد
همونطور که با نگاه تبدارم خیره به چشمای نازش بود
دکمه های پیرهنشو هم بازکردمو و از تنش درودم
سینه هاش به قدری کوچیک بود که نیاز نداشته باشه لباس زیر بپوشه!
اینسر ی نه اشک میریخت نه مخالفت میکرد، فقط
با چشمایی درشت و متعجب خیره بود بهم..

قاشقی برداشتمو کمی از بستن ی رو برداشتم و
از باالی گلوش سرازی رش کردم که به سینه هاشم رسید
سرمو برد سمت بدنشو رد بستنی هارو روی بدنش لیس میزدم
وقتی قاشق دومو ریختم از سرد ی بستنی خودشو جمع کردو لرزید اینسر ی فقط
ریختم روی سی نه های کوچیکشو مشغول لی س زدن شدن
که صدای آه ریزی از ب ین لباش خارج شد که سریع دستشو گذاشت رو ی دهنشو با
خجالت سرشو انداخت پایین
چونه اشو گرفتمو سرشو اوردم باال و با صدا ی خشداری گفتم:
_آره! برام ناله کن طناز دوست دارم.
سرمو بردم سمت گردنشو بعداز بوییدن مشغول مکیدنش شدم، چقدر شیرین بود!
مثل عسل شیرین و مثل پادزهر تسکین بخش بود برام.
همونطور که گردنشو بوسه های ریز میزدم
با دستمم نوک سی نه هاشو به بازی گرفته بودم
معلوم بود داره حسابی لذت میره
سرشو کج کردو اینسری صدا ی ناله اش منو مجنون تر کرد؛با برداشتن پی رهنش دست انداختم زیر زانو هاشو بلندش کردمو بردمش توی اتاق
خواب
و تو راه دائما سرمو میبرد بین موهاشو عطرشو به ریه هام تزریق میکردم...
درو باز کردمو درحالی که طناز تو آغوشم بود رفتیم داخل اتاق
طنازو به آرومی گذاشتمش روی تخت خودمم بعداز درودن لباسام
نشستم رو ی تختو روبه طناز که با دستاش خودشو پوشنده بود کردمو گفتم:
_الزم نیست چیزی از من مخفی کنی طناز،
بیا بشین رو پام.
اینسر ی خیلی حرف گوش کن شده بودو هرکاری که میگفتمو بدون مخالفت انجام
میداد، شاید فهمیده بود مخالفت کردنش برا ی من کارساز نیست!
نشست روی پاهامو سرشو توی قفسه ی سینه ام پنهان کرد
جوری خودمو باهاش تنظیم کردم که مرد ونگی متورم شدهام زیر طناز قرار بگ یره.
مثل اینکه طناز متوجه بزرگی و حجم باد کرده ی عضوام شد چون سرشو اورد پایین و
متعجب خیره شد به ش ورتم.نشوندمش رو ی تخت و شو رتمو کشیدم پایین و با گرفتن عضوم توی دستم گفتم:
_طناز مثل سری قبل کاری که کردیو انجام بده!
+چرا انقدر گنده اس.
نه من نمیتونم...
با خشم خیره شدم بهشو غریدم گفتم:
طناز؟
کاری که بهت گفتمو بکن
دختر خوبی باشی میبرمت شهر برات هرچی بخوا ی میخرم
هوم؟
دوست داری
ذوق زده چشماش برقی زدوعضومو گرفت توی دستشو زبونشو کشید روش.
لب پایینمو به دندون گرفتمو سرم از لذت بردم عقبو گفتم:
_لعنت ی...
موهای طنارو دور دستام پیچیدمو توی دهن کوچیکش به آرومی تلمبه میزدم،
و بعداز چند مین طوالنی ار.ضا شدم
طنازو خوابوندم روی تخت
و قفسه ی سینه اش رو بوسی زدمو
الله ی گوششو به دندون گرفتم و مش غول مکی دنش شدم
_چقدر خوشمزه ا ی طناز
اممم
رفتم پایینترو روی..

زبونمو کشیدم روی به شتش که طناز بیقرار خودشو کوبید روی تخت و باصدا ی
ضعیفی گفت:
_اَر..اربا...ب نکن ید
من...من انگار دارم از حال میریم
+داری لذت میر ی طناز
خودتو رها کن تا لذت ببری.
بعداز چندمین خوردن بهشت پاکش باالخره ار.ضا شدو بدنش لرزید و شل شد
از روش بلند شدمو کنارش دراز کشیدمو
مشغول بازی با موهاش شدمو گفتم:
_خوب بود طناز؟
طناز از خجالت سرشو تو ی سینه ام قایم کردو چیزی نگفت
بوسی روی موهاش کاشتمو گفتم:
_تو همیشه مال منی ، هی چوقت نمی زارم کسی بهت دست بزنهیا تورو مال خودش کنه.
تو فقط مال ارباب رادین ی
فقط من!
طناز لبش به سینه ام برخورد میکردو داشت دوباره دیونم میکرد
سرشو از تنم فاصله دادمو گفتم:
_نکن دختر! دوباره داری
آبنبات اربابو بیدار میکنیا!
دستمو گذاشتم الی پاشو با نوازش دخترونگی ش گفتم:
_اونوقت این کوچولوتو انقدر میخورم تا بی هوش بشی.
طناز هیین بلندی کشیدو چشماشو از خجالت بست
بوسی روی چشماش زدمو گفتم:
_دلم نمی خواد از پیشم بری .
اما باید بری...بی طاقت لبامو گذاشتم رو ی لباشو مشغول بوسیدنش
شدم
لب پایینشو به دندون گرفتمو بعداز کشیدنش گفتم:
_االن سریع برو حموم و غسل کن!
و بعدش بخواب عروسک.
بعداز توضیح دادن غسل به طناز از اتاق خواست بره بیرون
اما قبلش برگشت سمتمو گفت:
_شبتون بخیر ارباب رادین.
اولین کس ی بود که بعداز پدر اسم کوچ یکمو صدا زد!
اما این دختر با هرچی که من صدام یزد برام لذت بخش بود.
سریع در اتاق باز کردو رفت بیرون !
**طناز**
صبح از ضعف و گرسنگی از خواب بیدار شدم،
نگاهی به جای خالی مامان انداختم، نبود!
همیشه بابا ومامان عادت داشتن صبح زود از خواب بیدار بشن و مشغول کار بشن.
از روی تخت بلند شدمو رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم
و از توی آیینه خیره شدم به خودم.
نمیدونم چرا اما چونه ام لرزید و گریه ام گرفت
من دوست نداشتم ارباب بهم دست بزنه،
با اینکه خوشگل بودو ارباب این روستا بود
اما دلم نمیخواست...
دلم میخواست تو همون دنیای دخترونه ی خودم سیر کنم، اما االن با کارایی که ارباب
انجام میده من حس بد ی بهم دست میده...

اون حس لعنتی هم نمیدونم چیه!
اما هرچی هست، دلم نمی خواد ادامه پیدا کنه
تنها راه حلش اینکه تو دید ارباب نباشم
و به پروپاش نپیچم!
اما اون همیشه ب ی خبر و غیرمنتظره جلوم ظاهر میشه
و من تا مرز سکته میرم.
نمیشه مخالفت کرد، چون اینطور ی عصبی می شه و دیگه نمیشه کنترلش کرد!
خدایا چیکار کنم. اه...
ناراحت از دستشویی اومدم بیرون و جلوی آیینه ایستادمو بعداز بافتن موهامو
انداختنش دوطرف ام
روسری کوچیکی هم سرم کردمو رفتم توی پایین.
ارباب و پدرشون پشت میز صبحونه بودن،
ارباب تکیه اشو داده بود به صندل ی و با همون جذبه و اخم همی شگیش مشغول مزه
مزه کردن محتوایات داخل فنجونش بود.وقتی دیدمش ترس گرفتتم!
آب دهنمو پر سروصدا قورت دادمو
سعی کردم طوری رد شم که منو نببنن.
پاورچین پاورچین بقیه ی پله هم اومدم پایین
و بی سروصدا داشتم رد میشدم که صدای ارباب منو سرجام میخکوب کرد:
_مشکلی هست طناز؟
دستمو گذاشتم روی تخته سی نه امو گفتم:
_س...سالم. ارباب،سالم..خان.
صبحتون بخیر
نه ارباب...مشکل... ی نیست.
+پس چرا داشتی خودتو قاییم میکردی ؟
_نه..من...
پدر ارباب خندیدو گفت:_ولش کن رادین، بزار هرجور دوست داره راه بره.
برو دخترجان مادرت تو آشپزخونه اس.
ارباب سری تکون دادو منم با لبخند عریض ی که به فرشته ی نجاتم زدم
حرکت کردم سمت آشپزخونه.
سالمی به مامان کردم و نشستم پشت میز،
مامان صبحونه امو اوردو مشغول خوردن شدم که گفت:
_امروز باید بریم وسایل شخصیمونو جمع کنیم
+وسایل شخصی؟
مگه قراره جایی بریم؟
_اره ارباب گفته واسه حال و روز خان ما باید اینجا بمونیم، خودش شهر کار داره!
ناباورانه لقه ام از دستم افتادو به سکسکه افتادم...با بُهت گفتم:
_اما مامان، ما نم...ما نمیتونیم
مامان دست از کار کردن برداشتو نگاه تیزبی نانه اشو دوخت بهمو گفت:
_چرا نمیتونیم طناز؟
مامان درحالی که روشو ازم گرفتو مشغول خوردن کردن پیاز ها شد ادامه داد:
_البته میدونم شاید اینجا مثل خونه ی خودمون احساس راحت نکنی ، اما ارباب بهمون
گفته و ماهم نمیتونی م مخالفت کنیم که ،
زشته.
عوضش میتونی بری تو ی حیاط و کلی بازی کنی.
مامان نشست روی صندل ی و با گرفتن شونه هام و بوسیدن گونه هام گفت:
_هوم؟
لب برچیدمو گفتم:💓💓

نخیر، من دیگه بزرگ شدم!
بازی مال بچه هاس.
مامان خندیدو گفت:
_ببخش ید خانم، منو بخاطر بی احترامیم عفو کنی د
دیگه نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و پق ی زدم زیر خنده
و بعداز جمع کردن میز صبحونه رفتم تو ی هال تا میز صبحونه ی ارباب اینارو هم جمع
کنم.
سینه ی بزرگی برداشتم رفتم توی هال
ارباب روی مبل رو به روی تیو ی که میزهم جلوش قرار داشت نشسته بودو مشغول کار
با گوشیش بودو
خان هم داشت کتاب میخوند.
وقتی خان و مشغول کتاب خوندن دیدم،
لبخند عمیقی رو ی لبام شکل گرفت، یاد کتاب های خودم افتادم باید همشونو میوردم!
حیاط عمارت جون میده واسه کتاب خوندنروی سبزه های حیاط عمارت دراز بکشمو
و درحالی که منظره ی بهشت مانند عمارت و فضای روبروش جلوم قرار داره کتابامو
بخونم.
وای که چقدر دل انگیزه!
اما من تصمیم گرفته بودم که دیگه جلو ی ارباب ظاهر نشم، اما االن چی...؟
هرروز باید توی دیدش باشم
موقع صبحونه،ناهار،شام.
وای خدا ی من.
خواستم سینی پرشده از ظرف رو بلند کنم که نگاهم به ارباب افتاد
چشماش ریز شده بودو داشت نگاهم میکرد.
تو یه لحظه دلم هور ی ریخت،چرا اینطوری نگاهم میکنه!
چرا چشماش اینطوری ه؟
آب دهنمو قورت دادمو با برداشتن سینی خودمو به آشپزخونه رسوندم،
نفسمو آسوده فرستادم بیرونو گوشه ی لباسمو تو دستم فشردمهنوز چندتا ظرف دیگه مونده بود
اه...
کمی توی آشپزخونه موندم و بعدش رمفتم تا بقیه ی ظرفارو جمع کنم
که دیدم خداروشکر ارباب روی مبل نیست
لبخند رضایت بخشی زدمو مشغول تمیز کردن میز شدم
که دیدم ارباب داره از پله ها میاد پایین.
چقدر خوشتیپ شده بود!
کت و شلوار جذب سرمه ایش زیادی جذابش کرده بود
نگاهش که به نگاهم برخورد کرد از خجالت لبو گزیدم و مشغول کارم شدم،
وای طناز از دست تو!
ارباب رفت سمت مبلی که خان نشسته بودو گفت:
_پدر من میرم شهر،کار دارم!
به نادر ونسرین گفتم که ب یان اینجا،نگران نباش...+باشه پسرم برو،خدا به همراهت
شب میای خونه دیگه؟
_مشخص نیست!
شاید کارم خیلی طول بکشه.
ارباب بعداز خدافظی باخان رفت تو آشپزخونه و به مامان یسری چیزا رو گفت.
یاد حرف دیشبش افتادم، گفت منو میبره شهر و برام هرچی بخوام میخره! اما االن
داره تنها میره. نامرد!
تو همین فکرا بودم که عطر تلخی تو ی بینیم پی چید و بعدشم صدا ی پخته ی یه نفر!
سرشو اورد نزدیک گوشمو با صدای
گرمی گفت:
_میدونم بهت قول دادم ببرمت شهر،
اما سر قولم هستم.
دلم میخواد توهم همراهم باشی،
اما میدونی که نمیشه!..

ارباب بود که داشت دم گوشم این حرفا رو میزد؟
باورم نمیشد اینسر ی دیگه بدون تحکم باهام داشت ،صحبت میکرد.
نفس حبس شده توی سینه امو آروم بیرون فرستادمو سری تکون دادم
ارباب روسریمو فرستاد پشت گوشه امو الله ی گوشمو گاز ریزی گرفتو وبعدش
کشیدتش که اخم درومد
ارباب بدون اینکه فاصله اشو ازم کم کنه گفت:
_این چند روز حسابی دلم برات تنگ میشه
عروسک!
اومدم باید حسابی تالفی کنی.
از روی عجز چشامو رو ی هم فشار دادمو چیز ی نگفتم
که ارباب روسریمو درست کردو با خدافظی از خان
از در خونه زد بیرون .
معنی اینکاراشو نمیفهمم،آخه چرا من؟
ارباب رادین که چیزی کم نداره!هم پولداره،هم خوش قیافه اس،هم خوش پوشه!
پس چرا انقدر منو اذی ت میکنه.
واقعا باید اسم این کاراشو اذیی ت گذاشت یا توجه؟
یا شایدم چیزایه دیگه!
اما هرچی بود،من سر درنمیوردم.
دوماه دیگه تابستون تموم میشدو من هرچه زودتر باید برای دبی رستان ثبت نام
میکرد!
واقعا باورم نمیشد دارم میرم دبیرستان،
دارم بزرگ میشم.
اما من نسبت به تمام دخترایه هم سنم خیلی چیزارو نمیدونستم،یعنی یه جورایی ه یچ
عالقه ای به دونستن چی زایی فراتر از سن خودم نداشتم.
حاال نمیدونم وقت ی قراره برم دبیرستان و با دخترایه بزرگ تر از خودم مواجه بشم
دیگه چه اتفاقاتی برام میفته.
سری تکون دادمو از افکار مزاحمم دور ی کردمو خواستم برم پیش مامانکه همون موقع بابا اومد
وقتی دیدمش پریدم بغلشو با دستام کمرشو قفل کردمو گفتم:
_سالم بابا!
بابا بوسی روی سرم کاشت و گفت:
_سالم به دختر بابا،چطوری ؟
مامانت بهت گفت که قراره یه مدت اینجا باشیم؟
لب برچیدمو گفتم:
_اهم،گفت.
+پس بدو برو تو ماشین تا منم بیام و باهمدیگه وسایلو جمع کنیم
لبخند ی زدمو گفتم:
_چشم.
خواستم برم سمت حیاط که مامان گفت:
_طناز؟ کجا میری؟+قراره بری م با بابا وسایلو جمع کنیم
_آخه تو که نمیدونی چیارو باید جمع کنی که،
تو مواظب خان باش
تا منو پدرت برگردیم.
+اهم باشه!
فقط مامان کتابام یادت نره!
_خیلی خب میارم،خدافظ
مواظب خان باشیا،پیشش باش که چیزی خواست بهش بدی طناز سربه هوا نشیا
+باشه مامان،حواسم هست.
مامان و بابا بعداز اجازه ای که از خان گرفتن رفتن بیرونو من موندم و خان!
بازم خداروشکر با خان تنها بودم
اگه با ارباب تنها بودم، که االن فاتحه ام خونده بود.گره ی روسریمو سفت کردمو
رفتم تو آشپزخونه و بعداز اینکه برای خان آبپرتقال گرفتم لیوانو گذاشتم توی پیش
دستی و با احتیاط حرکت کردم سمت مبلش
غرق کتاب خوندن بود،
آبپرتقالو گرفتم سمتشو گفتم:

بفرمایید خان.
خان بعداز مکث کوتاهی عینکشو از روی چشماش که حاال میشد به وضوح چروک
های کنار چشمای آبی رنگشو دید برداشتو گفت:
_ممنون دختر جان.
لبخند ی زدمو گفتم:
_نوش جانتون.
با استرس دستمو انداختم پشتمو با قورت دادن آب دهنم گفتم:
_خان؟ میشه من...میشه من...
خب..
+حرفتو بزن دختر جان
_میشه من کتابخونه اتونو بب ینم
بخدا قول میدم به چیز ی دست نزنم فقط میخوام ببینم بی نظمی نمیکنم.
ارباب که با تعجب نظاره گر خواهشای من بود خندیدو گفت:
_اهم، میتونی بر ی
فقط مواظب باش به کتاب های رادین دست نزنی،
میدونی که عصبی میشه!
با ذوق دستامو بهم کوبیدمو گفتم:
_چشم، خیل ی ممنون خان،
چیزی خواستید صدام کنید.
سرشو اورد نزدیک گوشمو با صدای
گرمی گفت:
_میدونم بهت قول دادم ببرمت شهر،اما سر قولم هستم.
دلم میخواد توهم همراهم باشی،
اما میدونی که نمیشه!
ارباب بود که داشت دم گوشم این حرفا رو میزد؟
باورم نمیشد اینسر ی دیگه بدون تحکم باهام داشت،صحبت میکرد.
نفس حبس شده توی سینه امو آروم بیرون فرستادمو سری تکون دادم
ارباب روسریمو فرستاد پشت گوشه امو الله ی گوشمو گاز ریزی گرفتو وبعدش
کشیدتش که اخم درومد
ارباب بدون اینکه فاصله اشو ازم کم کنه گفت:
_این چند روز حسابی دلم برات تنگ میشه
عروسک!
اومدم باید حسابی تالفی کنی.
از روی عجز چشامو رو ی هم فشار دادمو چیز ی نگفتمکه ارباب روسریمو درست کردو با خدافظی از خان
از در خونه زد بیرون .
معنی اینکاراشو نمیفهمم،آخه چرا من؟
ارباب رادین که چیزی کم نداره!
هم پولداره،هم خوش قیافه اس،هم خوش پوشه!
پس چرا انقدر منو اذی ت میکنه.
واقعا باید اسم این کاراشو اذیی ت گذاشت یا توجه؟
یا شایدم چیزایه دیگه!
اما هرچی بود،من سر درنمیوردم.
دوماه دیگه تابستون تموم میشدو من هرچه زودتر باید برای دبی رستان ثبت نام
میکرد!
واقعا باورم نمیشد دارم میرم دبیرستان،
دارم بزرگ میشم.
اما من نسبت به تمام دخترایه هم سنم خیلی چیزارو نمیدونستم،یعنی یه جورایی ه یچ
عالقه ای به دونستن چی زایی فراتر از سن خودم نداشتم.حاال نمیدونم وقت ی قراره برم دبیرستان و با دخترایه بزرگ تر از خودم مواجه بشم
دیگه چه اتفاقاتی برام میفته.
سری تکون دادمو از افکار مزاحمم دور ی کردمو خواستم برم پیش مامان،
که همون موقع بابا اومد
وقتی دیدمش پریدم بغلشو با دستام کمرشو قفل کردمو گفتم:
_سالم بابا!
بابا بوسی روی سرم کاشت و گفت:
_سالم به دختر بابا،چطوری ؟
مامانت بهت گفت که قراره یه مدت اینجا باشیم؟
لب برچیدمو گفتم:
_اهم،گفت.
+پس بدو برو

 تو ماشین تا منم بیام و باهمدیگه وسایلو جمع کنیم
لبخند ی زدمو گفتم:
_چشم.خواستم برم سمت حیاط که مامان گفت:
_طناز؟ کجا میری؟
+قراره بری م با بابا وسایلو جمع کنیم
_آخه تو که نمیدونی چیارو باید جمع کنی که،
تو مواظب خان باش
تا منو پدرت برگردیم.
+اهم باشه!
فقط مامان کتابام یادت نره!
_خیلی خب میارم،خدافظ
مواظب خان باشیا،پیشش باش که چیزی خواست بهش بدی طناز سربه هوا نشیا
+باشه مامان،حواسم هست.مامان و بابا بعداز اجازه ای که از خان گرفتن رفتن بیرونو من موندم و خان!
بازم خداروشکر با خان تنها بودم
اگه با ارباب تنها بودم، که االن فاتحه ام خونده بود.
گره ی روسریمو سفت کردمو
رفتم تو آشپزخونه و بعداز اینکه برای خان آبپرتقال گرفتم لیوانو گذاشتم توی پیش
دستی و با احتیاط حرکت کردم سمت مبلش
غرق کتاب خوندن بود،
آبپرتقالو گرفتم سمتشو گفتم:
_بفرمایید خان.
خان بعداز مکث کوتاهی عینکشو از روی چشماش که حاال میشد به وضوح چروک
های کنار چشمای آبی رنگشو دید برداشتو گفت:
_ممنون دختر جان.
لبخند ی زدمو گفتم:
_نوش جانتون.با استرس دستمو انداختم پشتمو با قورت دادن آب دهنم گفتم:
_خان؟ میشه من...میشه من...
خب...
+حرفتو بزن دختر جان
_میشه من کتابخونه اتونو بب ینم
بخدا قول میدم به چیز ی دست نزنم فقط میخوام ببینم بی نظمی نمیکنم.
ارباب که با تعجب نظاره گر خواهشای من بود خندیدو گفت:
_اهم، میتونی بر ی
فقط مواظب باش به کتاب های رادین دست نزنی،
میدونی که عصبی میشه!
با ذوق دستامو بهم کوبیدمو گفتم:
_چشم، خیل ی ممنون خان،
چیزی خواستید صدام کنید.رفتم داخل کتابخونه و محو کتاب های انبوه روبروم شدم،
چقدر زیاد بودن دوست داشتم همشونو بب ینم.
رفتم جلوترو کتابارو از نظرمیگذروندم
درمورد هرموضوعی بود
سیاست،تاریخ،عمومی و...
یه کتابخونه ی نسبتا بزرگی ته سالن بود که بی شترش به انگلیسی تالی ف شده بود
فکر میکنم ای نا برا ی ارباب رادین بودن چون اون چندسالی کانادا زندگی میکرد و قالبا
کتابای انگلیسی مطالعه میکرد.
بعداز کلی گشت زنی بین کتابا رفتم
توی هال، پیش خان که دیدم خوابیده
رفتم توی اتاق و پتو رو برداشتمو کشیدم روی خان...
هیچ خانی عین خان بهادر خوب نبود!
اون خیلی دل رحم بودو به فکر مردم روستا بود ارباب رادینم دست کمی از خان
نداشت..
 

فقط فرقش این بود که
ارباب عصبی تر بود.
البته همش سرمن داد میزد و میگفت که اون کارارو کنم
با یادآوری دیشب تنم لرزید!
دیشب دلم میخواست از خجالت برم تو ی زمی ن
تا اونجایی که از بچها شنیده بودم
اینکارو مال زن و شوهرا بود.
اما نه من زن ارباب بودم نه ارباب شوهر من!
پس این کارارو برای چی میکرد
از اینکه ارباب شوهر من باشه
خنده ام گرفته بود
دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای خنده ام خان و بیدار نکنه
فکر کن من زن ارباب بشم، وا ی فکرشم خیل ی خنده داره!
اونوقت تمام بچه ها از حسود ی میترکن!اصال مگه سن من به ارباب میخوره که زن اون بشم؟ خدایا چرا من انقدر ساده ام؟
سری تکون دادمو رفتم سمت حیاط تا کمی قدم بزنم که صدا ی در اومد خودمو
رسوندم دم درو گفتم:
_بفرمایید؟
جوابی نیومد!
چنددفعه ای هم گفتم بفرمایید اما کسی جواب نداد؛
منم دردو باز نکردم
و خواستم برگردم که دوباره صدای در خورد
با خشم رفتم جلو ی درو، درو باز کردم
و گفتم:
_اه کیه؟ جرا جواب نمیدی ؟
با اومدن فرهاد پسر عمه ی ارباب روبروم زبونم بند اومد..
یهو ضربان قلبم رفت باال و دست وپاهام شُل شدن
با من من گفتم:_ب...بفر..بفرمایید
خم شد جلوی پامو با لبخند گوشه ی لبش گفت:
_سالم خانم کوچولو!
وای خدا ی من اگه ارباب اینجا بودو منو با فرهاد میدید بدون فکر منو میکشت!
خودمو جمع و جور کردمو گفتم:
_با کی کار داشتین؟
+باتو!
متعجب خیره شدم بهشو گفتم:
_با من؟
+آره، مگه تو طناز چشم آبی ن یستی؟
_من...من باید برم
خدا..خدافظخواستم درو ببندم که کفششو گذاشت الی درو گفت:
_کجا میخوا ی بر ی؟
دستشو کشید روی بازومو گفت:
_ببین من از رادین خیلی خوش اخالق ترما!
نگران اون نباش چیز ی نمیفهمیه.
خودمو کشیدم عقبو گفتم:
+مگه ماکاری کردیم که بفهمه؟
_دوست دار ی چیکار کنیم؟
+هیچ ی!
فرهاد خندیدو گفت:
_دوست دار ی با من بیای شهر؟.. +نه!
_چرا؟
+چون ارباب گفته من باید ازت دوری کنم.
_من که آدم بدی نیستم طناز.
میتونی بامن کلی خوشبگذرون ی بهت قول میدم
نمیدونم چرا وقتی حرف میزد چشماش همش روی لبام یا گردنم میخ مشید و همین
باعث میشد من خودمو بیشتر پشت در قایم کنم
خواستم لب باز کنم حرفی بزنم که وانت بابا نادرو از دور دیدم که داشت میومد؛رو
کردم به فرهادو گفتم:
_بابام اومد من کار دارم خدافظ
فرهاد دستی روی گون ه ام کشید که سریع خودمو کشیدم عقب واون با لبخند گوشه ی
لبش گفت:
_به زودی دوباره همو میبینم ...
حرفشو زدو سوار ماشینش شدو رفت

عوضی اصال ازش خوشم نمیاد من عمرا دوباره تورو ببینم!...
بابا وانت رو اورد توی حیاط و با کارگرا مشغول اوردن وسایل شدن و منو مامان رفتیم
باال
مامان دست انداخت روی شونه امو گفت:
_خان چیکار میکنه؟
+خان خوابیده مامان، براش آب میوه بردم خوردش،بعدازش اجازه گرفتم رفتم تو ی
کتابخونه اش
واا ی مامان نمیدونی چقدر قشنگ بود
کلی کتاب دااااشت؛راستی کاتابامو اوردی؟
مامان لبخندی بهم زدو گفت:
_آره دخترم اوردم
ارباب هنوز برنگشته؟
+نه گفت اگه کارش طول بکشه شبم نمیاد!
_خیلی خب، حاال ناهار خان روبدیم باید وسایلمونو ببری م بالا. بعداز صرف ناهار تقریبا تا غروب فقط مشغول چیدن وسایل داخل اون اتاق بزرگی
شدیم که ارباب بهمون داده بود
یه اتاق بزرگ که فکر کنم شبی ه هال بود تا اتاق!
سرویس هم داخلش داشت.
موقع شام شد و خان سراغ اربابو گرفت اما هنوز نیومده بود
آخرای شام بود که ارباب با چهره ا ی خسته اومد خونه...
انقدر خسته بود که حتی ماروهم ندید
اما با صدای خان برگشت سمتمون:
_رادین جان؟
ارباب سه چهارتا پله ای که رفته بود باال و برگشت و او مد ستمون
همگی بجز خان از روی صندل ی بلند شدیمو به ارباب خوش اومد گفتیم .
_سالم پدر، میبخشید من خیلی خستم میخوام استراحت کنم+شامت چی؟
شام نمیخوری پسرم؟
ارباب نگاهی بهم انداخت که سریع سرمو انداختم پایین و
تو همون حال که داشت میرفت سمت پله ها گفت:
_به طناز بگید شاممو بیاره باال...
ای وا ی من؟
پوست لبمو از حرص جوییدم خان روبه مامان گفت:
_شامشو بکش طناز واسش ببره باال
+چشم خان.
من و مامان رفتیم داخل آشپزخونه؛ از ترس دستام یخ شده بود!
مامان بشقاب و بقیه چیزا رو گذاشت توی سین ی و گفت:
_بیا مادر، مواظب باش نریز ی.+چشم.
سینی غذا رو ازش گرفتمو رفتم باال،به اتاق ارباب که رسیدم آب دهنمو به سختی
قورت دادمو چند تقه به در زدم که با "بیا تو" ارباب وارد اتاق شدم
ارباب روی تخت خوابیده بودو سیگارش بین انگشتاش روشن بود.
ارباب سیگار میکشید؟ تاحاال ندیده بودم که بکشه.
سالم زیرلبی گفتم و سینی غذا رو گذاشتم رو ی میزو گفتم:
_بااجازه.
خواستم دستگیره درو بکشم پایین که ارباب با تشر گفت
_کجا؟
+ش..شام...تونو اوردم براتون...برم...پایین
_بهت اجازه دادم بری بیرون؟
_ن..ه ارباب
_بیا جلو!گوشه ی پیرهنمو چنگ زدمو آهسته حرکت کردم سمت تخت ارباب و بغل تخت
ایستادم،
از دود سیگار که همینطوری بین انگشت های ارباب داشت دود میکرد به سلفه افتادم
ارباب ساعدشو از روی چشماش برداشتو گفت
_چیه؟
درحالی که چشمم به سیگار بین انگشت..

 های ارباب بود وسط سلفه هام گفتم:
_هی...ه یچی ار..باب
نگاهی به سیگار بین انگشتاش انداختو پوزخند ی زدو سیگارو توی ظرفش چلوند
و گفت:
_بیا اینجا
من که کنارش بودم کجا بیام دیگه؟
فکرمو به زبون اوردمو گفتم:
_کُ.. کجا بیام؟ارباب نشست روی تختو به جلو ی پاهاش اشاره کردو گفت:
_اینجا!
همونطور ی بی حرکت سرجام ایستاده بود که ارباب
غرید و گفت:
_کر شدی؟
چونه ام لرزیدو سری باالانداختمو آهسته گفتم:
_نه.
+خوبه، پس یاال ب یا...
آروم نشستم روی لبه ی تخت که ارباب با خشم خیره شدم بهمو بازومو گرفتو منو
نشوند جلو ی پاشو گفت:
_امروز من نبودم، کسی نیومد اینجااز ترس و شوک سوال ی که ازم پرسید سرم و بلند کردمو با چشمایی که داشت از ترس
دو دو میزد گفتم:
_کسی؟ خب...خب کس خاصی نیومد داخل عمارت ارباب.
ارباب سری تکون دادو من نفس حبس شده امو با آسایش فرستاد بیرون .
_شاممو بده!
سری تکون دادم و اول سوپ ارباب رو گرفتم سمتش و گفتم:
_بفرمایید
با شیطنت دهنشو باز کرد و با ابرو اشاره به غذا کرد
یعنی چی؟ من غذا رو بزارم دهن ارباب!
ارباب دهنشو بستو گفت:
_فکم شکست بده دیگه!
لب گزیدمو قاشق سوپ رو دادم به ارباباونم همینطوری خی ره بهم نگاه میکرد، از نگاه های خیره اش هول شده بودم و دستام
داشت میلرزید
کاش میشد بهش گفت تروخدا اینطور ی نگاه نکن!
اما اون همچنان با چشماش فقط منو نگاه میکرد
قاشق بعد ی رو که خواستم ببرم سمت دهن ارباب لرزش دستم بیشتر شدو سوپ
ریخت روی پیرهن ارباب
هول کرده قاشقو گذاشتم توی بشقابو گفتم:
_وای ...وای بب ...ببخشید ارباب
من نم...
+مهم ن یست از کمدم یه لباس برام بیار
سری تکون دادمو با "چشم" که زیرلب گفتم رفتم سمت کمد ارباب
وای چقددررر لباس داشت!
نمیدونم چقدر محو لباس های شیک ومختلف ارباب شده بودم که با داد ارباب به
خودم اومدم:
_چیشد پَ؟سرمو بردم توی کمد ارباب و بعداز پیدا کردن تیشرت گفتم:
_پیداش کردم
همینطوری که سرم پایین بودو داشتم لباسو تو ی دستم صافش میکردم گفتم:
_بفرما...
با دیدن باالتنهی لخت ارباب گوشام داغ شدن، چقدر بدنش عضله ای بود!!
سرمو انداختم پایین ولباسو گرفتم سمت ارباب،
ارباب خندید و چیزی زیرلب گفت که متوجه نشدم
خدا خدا میکردم ارباب بزاره برم، چون مامان میگه تا االن کجا بودم، انگار اونم فکرم
خوند چون روکرد بهمو گفت:
_میتونی بری .
شامو هم ببر.
+چیزی نخوردید که!
_اشتها ندارم
دراز کشید روی تخت و دوباره ساعد دستشو گذاشت روی پیشونیشو چشماشو بست،

سینی رو برداشتمو رفتم پایین...
چقدر خسته بود! خان هم نتونست سراز کارای ارباب دربیاره،با،بابا ومامان رفتیم
اتاقمون و بعداز تعوی ض لباسام روی تخت ولو شدمو چشمامو گذاشتم روی همو طولی
نکشید که خوابم برد
...
صبح مثل همیشه سرساعت از خواب بلند شدمو بعداز رسیدگی به خودم و پوشیدن
لباسام
رفتم سمت آشپزخونه
مامان مشغول کار بودو داشت ناهار امروز بار میذاشت!
_سالم مامان جوون.
+سالم دخترم، صبحت بخیر
خوب خوابیدی؟
بعداز کش و قوسی که به بدنم دادم گفتم:
_اهم عال یی بود.
+چرا انقدر قابلمه رو ی گازه؟_ارباب امروز هوس ماکارانی کرده بود و با خورشت قورمه سبزی.
شیکمویی زیرلب گفتمو بعدش پقی زدم زیر خنده که مامان با چشمای ریز شده گفت:
_به چی میخندی؟
+ه..هیچی.
بعداز خوردن صبحونه یکی از کتابامو برداشتمو تصمیم گرفتم برم توی حیاط،خبری از
ارباب نبود و باباهم که سرِزمین بود
نشستم رو ی سبزه ها و پاهامو دراز کردمو کتابمو باز کردمو شروع به خو ندن کردم
نمیدونم چقدر توی کتاب غرق شده بودم که یه چیزی تو گوشم میچرخید وقلقلکم
میداد
توهمون حال که سرم توی کتاب بود دستی به گوشم زدم اما چیزی نبود
بازم یه چیزی داشت گوشمو قلقلک میداد، کتابو بستمو چرخیدم سمت چپم که اربابو
دیدم.
هول کرده بلند شدمو گفتم:
_عه ارباب شما اینجا چیکار میکنید؟+تو چیکار داری دخترجون؟
مگه هرجا میرم باید به تو بگم!
دارم میرم کلبه ناهارمو بیار اونجا...
همینطوری که داشت میرفت به سمت کلبه ای که پشت عمارت بود با لحنی که از
همین فاصله هم میشد رگه های شیطنت رو ازش متوجه شد گفت:
_آفرین کتاب بخون !
دختر کتاب خون دوست دارم
از پشت اداشو درودمو
با حرص کتابمو توی دستم فشردمو رفتم داخل،انقدر غرق کتاب خوندن شده بودم که
اصال نفهمیدم کی ظهرشد!
چشم چرخوندم اما مامان رو ندیدم،رفتم انتهای راهرو که دیدم در اتاق خان بازه
سرکی کشیدم که دیدم مامان داره روکشای تخت اربابو عوض میکنه. رفتم جلوتر و با
بی حالی گفتم:
_مامان؟+چیه طناز؟
_باید ناهار اربابو ببرم کُلبه.
+کُلبه؟
خیلی خب یه ربع دیگه وقته ناهار میام غذاشونو میشکم ببر ی
حاال بیا...
مالفه هارو داد دستمو گفت:
+اینارو ببر تو آشپزخونه تا من بیام.
_چشم
مالفه هارو از مامان گرفتمو خواستم برم بی رون که مامان گفت:
_آها،طناز برو اتاق ارباب روتختی هاشو عوض کن، ازش اجازه گرفتم،رو تخت یاروهم
گذاشتم روی میز
سری تکون دادمو بعداز گذاشتن مالفه های کث یف توی سبد داخل آشپزخونه رفتم باال
و وارد اتاق ارباب شدم
اتاق قشنگی داشت دکوراسیون 

اتاقش قرمز مشکی بودو تخت دونفره ی بزرگی هم وسط اتاق بود
کمدهای اتاقم کشویی بود و بزرگ! یه میز کار بزرگ و صندلی هم داخل اتاق قرار
داشت.
مالفه های جدیدو با کثیفا عوض کردمو خواستم برم سمت در که یه نیرو ی شیطانی
گفت برم سمت کشوی ارباب!
فضولیم حسابی گل کرده بودو دلم میخواست تمام اتاق اربابو برگردم اما با صدا
زدنای مامان
دست از شیطنت برداشتمو رفتم پایین
مامان غذای اربابو آماده کرده بود و منتظر من بود
با دیدن سینی پر گفتم:
_وای مامان! یعنی ارباب همه ی اینارو میتونه بخوره؟
مامان خندیدو گفت:
_برو بچه! فضولی نکن ارباب ماشاهلل ورزشکاره این غذاها که چیزی نیست!
+ولی مامان چاق میشه،اونوقت دیگه کسی زنش نمیشه
مامان ابرویی انداخت باال وگفت:_ارباب تو هرشرایطی بازم برای همه عزیزه و همه دوستش دارن،حاال بیا این سی نی
رو بگیر ببر
زشته پشت سر بقیه حرف زدن،آفرین دختر خوشگلم.
خندیدمو با برداشتن سین ی حرکت کردم سمت حیاط
آره مامان راست میگفت،همه اربابو دوست دارن
شاید بخاطر مقامش و ارباب بودنش شایدم بخاطر مالش یا شایدم بعضیا قلبن
دوست داشتم.
اما هرچی بود من ه یچوقت محبت های خان رو فراموش نمیکردم،اون بهترین مرد
این روستا بود و لطفایی که درحق منو خانواده ام کرده بود
جبران نشدن ی بود...
چون مسافت زیاد بودو بار توی دستمم سنگین،چنددفعه ا ی تو راه مکث میکردمو بعد
به راه میفتادم
اما باالخره رسیدم به کلبه ا ی که پشت عمارت بود
اونجا یجورایی مال ارباب بودوخوش نداشت کسی زیاد به اون طرف نزدیک بشه
استبل و استخر و کلبه ی کوچیکی هم اونجا بود
بخاطر همین ممنوعه بودناش اونروز زد به سرمو رفتم استبل ارباب و این داستانا به
وجود اومد!
آخه من عاشق اسب بودم و ارباب یه اسب خوشگل و دختر توی استبلش داشت
اما هیچوقت نمیذاشت کسی بهش دست بزنه حتی خودش مسئول تیمار کردنشو تمیز
کردنش میشد
اما االن که فکر میکنم و با یادآوری کارای گذشته به این نتیجه میرسم که
کاش هیچوقت نمیرفتم به اسطبل
چشم چرخوندمو اطراف کلبه رو وارس ی کردم،اما خبری از ارباب نبود
سینی رو گذاشتم روی میزو دنبال ارباب گشتم انگار اصال این جا نبود خواستم عقب گرد
کنم که با "پیشت" ارباب متوجه شدم طرف استخره
خودمو به استخر رسوندم که دیدم ارباب بندش کامل زیر آبه!
من که خفه میشم اگه برم تواین استخر.
ابرویی باال انداختمو رفتم جلوتر،سرمو انداختم پایینو گفتم:
_ناهارتونو اوردم روی می زه
ارباب اومد لبه ی استخر و همونطور که داخل آب بود گفت:
_بیا جلوتر
رفتم جلوتر اما همچنان سرم پایین بود.

بشین!
+بِ..بشینم؟
_آره بشین،بشین اینجا!
به لبه ی خشک استخر اشاره کرد رفتمو به اجبار نشستم لبه ی استخر ارباب یکی از
دستاشو برد زیر چونه اش ودرحالی که ارنجشو به لبه ی استخر تکیه داده بود با
دست دیگه اش دست انداخت زیر چونه امو سرمو اورد باال و مجبورم کرد که نگاهش
کنم
و من چشمم افتاد به ارباب
موهای خیسش شلخته ریخته بود جلوشو همی ن جذاب ترش کرده بودوقتی هم که مثل االن چشماشو ریز میکرد جذاب یتش دوچندان میشد.
لب گزیدمو چشامو از روی ارباب برداشت م که گفت:
_چرا از من خجالت م یکشی؟
بچه من که همه جاتو دیدم،توهم همینطور!
بعداز گفتن ا ی حرفش سرخوشانه زد زیرخنده
و من از خجالت داشتم آب میشدم،
داغ شدن گوشام و قرمزی گونه هامو به راحتی میتونستم متوحه بشم؛ حاال حتما باید
میگفت و منو یاد بدب ختیام مینداخت؟
_هوم؟
+خب...خب نمیدونم!
ارباب دوباره خندیدو گفت:
_دخترک خله منو!
نمیدونه چرا از من خجالت میکشه!
از حرف ارباب چشمام داشت میزد بیرون از تعجب می تونستم شاخک هایی که باالسرم به وجود اومدنُ ببینم!
"دخترک خل من"
"دخترک خل من"
چنددفعه ای ای ن جمله توی ذهنم تکرار شد که ارباب گفت:
_اون آبمیوه رو بده به من!
چشمی گفتم و برا ی اینکه نی نی فته،پایین نی رو با نوک انگشتام گرفتمو لی وانو گرفتم
سمت ارباب
اما بجای اینکه ارباب لیوانو ازم بگیره سرشو اورد جلو و نی رو گذاشت داخل دهنش!
مثل بچه هایی که با دیدن پستونک بهش هجوم میارن و میبلعنش!!
دیگه نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و زدم زیرخنده...
ارباب متعجب نگاهم کردو گفت:
_چرا میخندی؟
_هیی..چ ی!
ارباب چشماشو ریز کردو گفت؛
_بگو طناز! به چی خندیدی؟
_به شما!_به من؟
_بله،به شُ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که پرت شدم تو آب از ترس جیغ گوش خراشی کشیدمو
شروع کردم به دست و پا زدن
_من شناااا بلد نیستممممم
ار..ارب..ارباب ببخشید
د..دیگ
زیرپاهام خالی شدو جایی هم نبود که خودمو بهش بند کنم
سرمم داشت می رفت زیر آب که ارباب منو رو ی دستش گرفتو با صدایی که رگه هایی
از خنده توش موج می زد گفت:
_دیگه به من نخندیا!..

از ترس تو دستای ارباب مثل بید داشتم میلزیدم نمیدونم چیشد اما حس امنیت بهم
دست دادو خوشحال ازاینکه نذاشت خفه بشم سرمو گذاشتم رو سینه ی لختشو
گفتم:
_د..یگه نم...یخندم...من...من
داشتم غرق میش..دم
ارباب بوسی رو ی سرم زدو گفت:
_من همیشه حواسم بهت هست.
درحالی که رسما بغل ارباب بودم
باهم رفتیم قسمت کم عمق آب،ارباب گِره ی روسریمو شل کردو از سرم کشیدتش
دست انداخت پشت سرمو کش موهامو هم باز کردو با دستش موهامو پخش کرد ورم
سرشو برد داخل موهامو نفس عمیقی کشید و گفت:
_چقدر عطرتو موهاتو،تنتو دوست د ارم
چرا انقدر برام هوس انگیزی بچه؟
دلم هر ی ریخت!
گردنمو ناخودآگاه از هرم نفس های گرم ارباب کج کردمو چشمامو از روی خجالت
روی هم فشار میدادم
وقتی لب ارباب به گردنم خورد مثل برق گرفته ها سرمو کشیدم عقب و با چشمای
خمار ارباب مواجه شدم
آب دهنمو به سختی قورت دادمو گفتم:
_می...میش ه...
من...من میخوام ب..رم
ارباب چشماشو روی لبام قفل کردو تو همون حالت گفت:
_میخوام شنا یادت بدم!
_شنا؟اما...
_هیشش دستتو از دست من برندار و حرکتایی که میگمو انجام بده
به صورت افقی روی آب شناور میشی و پاهاتو تو هرحرکت باال و پایین میکن ی!
سخت نی ست،میتونی
سعی کن حرکات دست وپاهات باهم هماهنگ باشن و خودتو به جلو هدای ت کن_من نمیتونم
ارباب جدی شدو گفت:
_میتونی ،کارایی که بهت میگمو بکن میتونی.
سری تکون دادمو گفتم:
_میش..ه موهامو ببندم آخه میاد روی صورتم
_نه! دلم می خواد موهات باز باشه،
اگه زیاد حرف بزن ی میبرمت اون قسمتی که عمق آب زیادو اونوقت...
از ترس سری تکون دادمو گفتم:
_چشم چشم میرم
از حرص دندونامو روی هم فشردمو کارایی که ارباب گفته بودو انجام دادم
و فقط تونستم یه حرکتشو درست انجام بدم
مثل موشی شده بودم که توی آب داره دست و پا میزنه
و ارباب هم میخندیدو منو مسخره میکرد
دست از شنا کردن مسخره ام برداشتمو گفتم:_شما همش به من میخندید ارباب
ارباب وسط خنده های مردونه اش گفت:
_باید منو ببخشی طناز اما تو خیلی گیجی!
کارایی که میگمو انجام نمیدی ،فقط مثل سوسک تو آب دست و پا میزنی
از عصبانیت لبامو جمع کرده بودمو دوست داشت م کل آب استخرو بریزم تو معده ی
ارباب
اخم کردمو درحالی که چشمام از خشم بسته شده بود گفتم:
_شما هم اولین بار رفتی توآب بلد بودید شنا کنید؟
خب من بلد نیستم،شما به جای اینکه به من یاد بدی همش میخند ی، خب چ...
با قرار گرفتن یه چیز نرم رو ی لبم صدام توی دهنم خفه شد
با تعجب چشم باز کردم که دیدم ارباب با چشمایی بسته داره لباشو

 بین لبام حرکت
میده.
نمیتونستم اربابو از خودم جدا کنم،درواقع زورم بهش نمیرسیدجسم ریزه میزه من کجا و هیکل تنومند ارباب کجا
اما سعی کردم هرچی نیرو دارمو توی دستم بر یزم و باگذاشتن دستام روی سینه ی
ارباب
به عقب هلش بدم اما اصال تکون ی نخورد!
سرمو بردم عقب که ارباب
دستامو گرفتو گذاشت پشت سرش
با سرعت بیشتری لبامو بین لباش حرکت میداد
حالم داشت سنگ ین میشدو
نزدیک بود تمام محتویات معده ام بیاد باال!
نفسام رسما به شمارش افتاده بودو نمیتونستم درست تنفس کنم
که ارباب سرشو برد عقبو با چشمایی متعجب به صورت بی جونم نگاه کرد...
#رادین
خیلی تقال میکرد و این تقالهاش داشت منو دی ونه تر میکرد،
ولی حس کردم نفس کم اورده
به اجبار ازش جدا شدم و به صورت رنگ پریده اش خیره شدمرنگش عین گچ شده بود
لعنتی اون دختربچه توان این کارا ی منو نداشت!
چه زود نفس کم اورده بود.
بوسی روی پشنویش زدمو گفتم:
_خوبی طناز؟
طناز لبای کبود شده اشو با زبون تر کردو درحال ی که دستش روی تخته سینه اش بود
عطسه ا ی کردو گفت:
_نمی...نمیتونم...د..در..ست نف..س بِ..کشم
از استخر اوردش بیرونو حوله ای تنش پی چیدمو حوله ی خودمم تنم کردمو
بردمش تو کلبه
گذاشتمش کنار شومینه و شومینه روهم روشن کردم
گاهی وقتا مثل االن وقتی میدیدمش هوش از سرم میرفت و کارایی که انجام میدادم
از دسترسم خارج بود
دخترک روی صندلی کنار شومینه نشسته بودو تو خودش جمع شده بودگره ی حوله امو باز کردمو مشغول پوشیدن لباسام شدم
که از خجالت لبشو گزید و سرشو انداخت پایی ن
از کارش،لبخند محوی رو ی لبم شکل گرفت
بعداز پوشیدن لباسام رفتم سمتشو گفتم:
_سردت نیست؟
_نه زیاد...
از توی فالکس چایی براش ریختمو گرفتم سمتشو گفتم:
_بخور گرمت میکنه.
با دستای کوچیکش لیوا نو ازم گرفتو گفت:
_ممنون.
سری براش تکون دادمو گفتم:
_باید لباساتو دربیاری تا خشک شن،اینطور ی که نمیتونی بری داخل خونه.
چشمای درشتشو دوخت بهمو گفت:
_اما نمیتونم.لباس ندارم اونوقت.دستی توموهام بردمو گفتم:
_یکی از لباسایه منو میپوشی
بهتراز سرما خوردنته!
سری تکون دادو همینطوری که به سمت کمد کوچیک گوشه ی اتاق میرفتم گفتم:
_پس لباساتو دربیار تا بیام...
لباسام براش حکم سرافون رو داشتن از نظر قدی!
اما چاره ی دیگه ای هم نبود..
یکی از پیرهنمو برداشتمو رفتم سمت طناز که دیدم هنوز با همون لباسای خیسش
حوله دورشه
_مگه نگفتم دربیار؟
+میشه برم پشت کمد دربیارم
داشت عصب یم میکرد
اما دلم نمیخواستم صدامو واسش ببرم باال نفس عمیقی کشیدم

طناز بچه بازی رو بزار کنار،میفهمی ؟
چیزی واسه مخفی کردن نیست.باشه؟
پس دربیار لباساتو
خیره نگاهم میکردو چی زی نمیگفت عصب ی پوف کالفه ا ی کشیدمو خودم دست به کار
شدم
دستمو بردم سمت لباسشو با جدیت تمام گفتم:
_ببر باال دستاتو
ترسیده چشماشو بست و دستاشو برد باال،لباسو از تنش دروردمو گذاشتم روی دسته
ی صندلی
با دیدن بدن سفید و ریزه میزه اش داشتم
شُل میشدم
دستم که به بدنش اصابت کرد بدنش لرزید
دلم نمیخواست اذییتش کنم،پس پاروی غریزه ام گذاشتم و سریع پیرهنمو تنش
کردمرسما توی لباس گم شد!
خنده ی بلندی سر دادمو گفتم:
_موش خانم مارو نگاه کن.
طناز متعجب با دهنی باز خیره شده بود بهم آستیناشو زدم باال و گفتم:
_چیه دختر؟
...
_پیشت؟
پشت سرهم چندفعه ا ی پلک زدو گفت:
_بل..بله؟
چشامو ریز کردمو گفتم:
_لباسات که خشک شد میرم عمارت
طناز سری تکون دادو بله ا ی زیرلب گفتتازه یاد ناهار افتادم که طناز اورده بود
بلندشدمو رفتم بی رونو غذاهارو اوردم خیلی سرد نشده بود،قابل خوردن بود
قاشق رو برداشتمو گرفتم سمتشو گفتم:
_بیا ناهارتو بخور
_اما قاشق...مال
_بگیر طناز...
قاشقو بدون هیج حرف ی گرفتو مشغول خوردن ماکارانی شد
نیمچه لبخندی اومد روی لبمو مشغول تماشا کردنش شدم،همه چی ز این دختر مال من
بود!!
دلم نمیخواست حتی کسی بهش نیم نگاهی بندازه،چه برسه بخواد بهش نزدیک بشه
و لمسش کنه.
ولی اون فرهاد عوضی داشت ای ن کارو میکرد
باید همون موقع دست و پاشو میشکوندم تا همچین غلطی دیگه ازش سر نزنه.
مرتیکه ی عوضی هوس باز!
بعداز خوردن ناهارش آبی براش ریختم و گرفتم سمتشدور لباشو با دستمال پاک کردو گفت:
_ممنون!
از جام بلند شدم که همزمان طناز هم بلند شد
لباساشو از روی میله های پنجره برداشتمو
گرفتم سمتش و گفتم
_بپوش دیگه بهتره بری عمارت
کتمو از روی تخت چنگ زدمو گفتم:
_من باید برم بیرون، دیرم شده
بازی گوشی نکنیا!
_چشم.
رفتم سمتش موهاشو روی صورتش پخش کردمو گفتم:
_خیلی خب،خدافظ.
_بسالمت ارباب...جلسه ی مهمی داشتمو به کلی ساعتو زمان رو فراموش کرده بودم
اونم فقط بخاطر طناز بود
لعنتی از دیدنش سیر نمیشدم
ماشینو روشن کردمو به سرعت خودمو رسوندم به دفتر قادری؛ قادری وکیل
خانوادگیمون بود
و مورد اعتماد ترین فرد
بعداز یه ساعت رانندگی رسیدم و ماشین رومقابل شرکتش پارک کردمو رفتم باال
منشی قادری بادیدنم از جاش بلند شدو گفت:
_سالم جناب محتشم جناب قادری داخل اتاقشون منتظر شما هستن.
کیفمو توی دستم جابه جا کردم و باهمون غرور ذاتیم که از پدرم به ارث

برده بودم
سری تکون دادموگفتم
مچکرم
تقه ای به در زدمو وارد اتاق شدم قادری از صندلی بلندشدو اومد سمتم
گفت:رادین جان
همو بغل کردیم وگفت
_پسر چقدر دلم برات تنگ شده بود محتشم بزرگ چطوره؟
بفرما.بفرما بشین
نشستم رو ی صندلی و پاموانداختم روی اون یکی پامو گفتم
پدر هم بدنی ست
ممنون .چخبر؟اوضاع خوبه
نشست پشت صندلی شو گفت
خوب یجور ی از پسش برمیایم دیگه
تو از خودت تعریف کن
خندیدو گفت
برگشتی ایران اوضاع رو درست کنی؟
_خب یجورایی آره! اونور دیگه کاری نداشتم، ولی برای فوقم باید برگردم دوبارهاما قبلش میخوام اوضاع و کارای پدرو مرتب کنم
چند تقه به در خوردو مرد مسنی با سینی قهوه اومد داخل، قهوه رو گذاشت روی میزم
و تشکری زیرلب ازش کردم
قادری فنجون قهوه اشو ب لبش نزدیک کردو گفت
کار خوبی کردی رادین جان
تو باید به اموال پدرت برسی اون یه روستا دستشه و مسئولیت مردم هم گردنش
االن تو دیگه باید جاپای پدرت بزاری
همینطوره
خب شروع کنیم؟
قادری چندتا از پرونده هارو برداشتو اومد سمتمو نشست روی مبل روبرومو گفت
اهم بهتره شروع کنیم
پرونده ای رو باز کردو گرفت سمتمو گفت
اینکه مربوط به شهردار ی،مربوط به همون جاده ی فرع ی روستا که.آها متوجه شدم
قادری یکی یکی پرونده هارو باز میکردو راجبشون بهم توضیح میداد،
آخرین پرونده رو باز کردو گفت
_این مربوط به همون شرکت کاناداییس
پرونده رو ازش گرفتم
قادری تکیه اشو داد به مبل و گفت
_وای پسر این بشر منو دیوونه کرده تقریبا ماهی دوسه بار زنگ میزنه و میگه ما
مشتاق شراکت با جناب محتشم هستیم، چرا نیستن چرا دیگه با ما کار نمیکنن، نکنه
از ما خطایی دیدن و هزارتا حرف دیگه.
پرونده رو گذاشتم روی میزو تک خنده ای کردمو گفتم:
خب مورد ی نداره! دوباره باهاشون همکاری میکنیم؛ اتفاقا کارشون خیلی خوبه
اون بارهایی که برامون اورده بود م شتریامون راضی بودن،خیلی از جنسش تعریف
میکردن قادری ابرویی باال انداختو گفت:
پس هماهنگ کنم
_آره،هماهنگ کن
نگاهی به ساعت انداختمو گفتم
_خب دیگه من باید برم
فعال شبت بخیر مرد
از دفتر قادری زدم بیرونو سوار ماشین شدم
دلم میخواست برم یه جایه آروم و یکم ریلکس کنم؛اما االن دلم مثل سابق تنهایی
جایی رفتن و نمیخواست
کاش طناز هم اینجا بود یجوری بَد وابسته اش شده بودم
حس میکردم نباشه نفس کشیدن سخته واسم
از وقتی اومده توی قلبم نسبت بهش احساس مسئولیت میکنم وقت ی به دختر ی دست می زنم یعنی بهش خیانت کردم
چم شده؟ عاشق شدم یا دیونه
هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری دلبسته دختربشم..

اونم دختر ی که ازم چندسال کوچیک تره.
شاید معجزه شده که من، رادین محتشم کوه ب ی تفاوتی و سنگ بودن!
شدم وابسته ی یه دختربچه!!!
اون فقط یه دختربچه ی خالی نبود،
دین و ایمونم شده بود،شده بود معجزه ی زندگیم
تاقبل از طناز یجوری زندگیم روال ثابت و خسته کننده ای به خودش گرفته بود
اما...االن...
اوضاع فرق میکنه،هرروز که میبینمش متوجه می شم که زندگی هنوز هم قشنگه! هنوز
دنیا هم میتونه خوب باشه!
بعداز چندمین رانندگی ماشینو نگه داشتم
و پیاده شدم
از اینجا تقریبا کل این شهر شلوغ و آدمای هزاررنگش زیرپای آدم بود...
میون چندمیلیون آدم یکی میشه تمام زندگیت!
اصال طناز چیزی از زندگی مشترک میدونست؟
از عشق؟از رابطه..اصال میتونست بفهمه من ازش خوشم اومده؟
اصال چه درکی از عشق داره؟
سیگارو از توی جیبم درودمو یه نخ روشن کردمو مشغول دود کردنش شدم و رفتم تو
فکر
این سومین سیگاری بود که داشتم خاموش می کردمش،سخت بود واسم بین عقل و
دلم یکی رو انتخاب کنم
من دیگه اون آدم سابق نبود تمام کارهای پدر به به عهده ی من قرار گرفته بودو من
رسما به جای پدر قرار گرفته بودم!
و این یعنی مسئولی ت های سخت و سنگی نی به عهده ام بود!
باید برای مدت کوتاهی برگردم کانادا هم برا ی رسیدگی به امور شخصی م
هم امور کاری.
شاید این سفر بتونه منو تو تصمیم گیریم کمک کنه و باعث بشه راه درستو انتخاب
کنم
شاید هم ورق برگشت!سوار ماشین شدمو مسیر خونه رو طی کردم
باید زود میرفتم و کارها رو سریع انجام میدادم،دوست نداشتم پدرو تنها بزارم با
وجود اینکه نادر و نسرین بهترین مراقب ها براش بودن،اما خوب وقتی خودم کنارش
بودم قوتِ قلبی هم برا ی خودم میشد
نمیدونم چرا یه حس غریبی دارم!
حس میکنم با این سفر خیلی زیاد دلتنگ طناز خواهم شد
شاید بخاطر دلبستگی زیاده که این حس بهم غلبه کرده!
ساعت ۱۰شب بود که رسیدم عمارت
و یه راست رفتم داخل اتاقم
باید به قادری زنگ میزدم و برنامه ی سفرمو برای پس فردا باهاش هماهنگ میکردم
گوشی برداشتمو شماره ی قادری رو گرفتم که بعداز چندتا بوق جواب داد:
_سالم بر جناب رادین خان محتشم.
درحالی که داشتم دکمه های لباسمو باز میکردم گفتم:
_سالم، واسه دوروز دیگه برام بلی ت جور کن واسه کانادا و کارای سفرو راست
وریست کنمرد.
_حتما! با اون شرکت کاناداییه هم هماهنگ کنم؟
_آره،بهش بگو به نفعشه که مثل سری قبل کارشو به نفع احسنت انجام بده.
_چشم.خیالت راحت
_شب خوش.
_شبتون بخیر

تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم تا یکم خستگیم در بره.
وارد وان آب گرم شدم

نگار روحم آروم گرفت
چشمامو بستمو سرمو به لبه ی وان تکیه دادم
طولی نکشید که با صدازدنای مکرر نادر چشم باز کردمو یا صدای نسبتا بلندی گفتم:
_اینجام
نادر اومد پشت در حمومو گفت:
_آقا؟ سالم خوبید؟ شرمنده مزاحمتون شدمخان گفتن بیام صداتون کنم ببینم شام خوردید یانه؟
_میل ندارم نادر.
_اما ارباب جان،خان گفت...
_خیلی خب شامو بیار باال
_چشم،امر دیگه ای با بنده ندارید
_نه،میتون ی بر ی
بعداز دوش مختصری که گرفتم از حموم زدم ب یرون
کاش طناز شامو بیاره باال!
پووف کالفه ا ی کشیدمو مشغول پوشیدن لباسام شدم
روی تخت دراز کشیدمو دستامو بردم زیرسرمو به سقف خ یره شدم
که صدای تقه ی در بلند شد
_بیا تو.
درباز شدو جسه ی ریزه میزه ی طناز نمایان شدچه بهتراز این؟ بهترین خواسته ی زندگیم برآورده شده بود!
طناز اومد جلوتر و بعداز گذاشتن سین ی روی می ز گفت:
_سالم ارباب،شبتون بخی ر
به پهلو چرخیدمو با لبخندی که نمیدونم از کی گوشه ی لبم جا خوش کرده بود دستمو
تکیه گاه بدنم کرده بودمو خیره شده بودم بهش
به کسی که با اینکه بچه ب ود،اما واسه من یه دخترکامل شده بود
یه آرامشی داشت که بادیدنش تمام وجودم غرق دلخوشی میشد.
داشت چیکار میکرد با قلب بی جنبه ی من؟ یا شایدم قلب بی جنبه ی من چطور ی
داشت منو رسوا میکرد!
این دخترک رسما معجزه گر زندگی من بود!
_بیا اینجا ببی نم.
طناز ترسیده پلکی زدو گفت:
_ک...کجا؟ بیام؟
_بیا جلوتر
کمی مکث کردو آروم قدم برداشت سمتمروی تخت نشستم و حاال طناز مقابلم ایستاده بود،دستای کوچیکشو گرفتمو خیره
شدم بهش
اما اون همچنان سرش پایین بودو با دستاش بازی میکرد
نشوندمش رو ی پامو گفتم:
_میدونی کمتر از دوماه دیگه تابستون تموم می شه؟
_بل..بله ارباب.
_خب تو دیگه وارد دبیرستان میشی! یعنی ای نکه بزرگ تر خواهی شد
دوست داری مدرست شهر باشه؟
طناز با چشمای درشتش خیره شده بهم برقی تو چشماش درخشید اما کم کم
لبخندش محو شدو گفت:
_خب من نمیتونم
لبخند محوی زدمو درحالی که خیره به لبای مست کننده اش بودم گفتم:
_چرا نمیتونی؟
_چون مامانم،بابام اینجان !
فقط مادربزرگمه که شهر زندگی میکنه با عموم.
_بهت گفته بودم قراره بزرگ شی کوچولو!پس باید وابستگ ی به خانوادتم کم کنی.
گره ی روسریشو شل کردو از سرش درودم
چه معنی میده این زلفا از دل بی قرار من مخف ی بمونن؟
موهای بافته شدشو نوازش کردمو گفتم:
_دوست دار ی بزرگ شی ،چیکاره شی طناز؟
طناز لبشو تر کردو طوری که انگار روی پام معذب باشه خودشو جمع و جور کردو
گفت:
_اممم وکیل.
ابروهام پرید

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.20/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.2   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه mblpdm چیست?