ارباب سنگی 3 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 3

ابروهام پرید باال و تک خنده ا ی کردمو گفتم:
_چرا وکیل حاال؟
_دوست دارم از حق بقی ه دفاع کنم،دلم نمیخواد کسی حقش خورده بشه
نیمچه لبخندی بهش زدمو گفتم:
_میدونستی تو دلت خیل ی پاکه؟کاش االن جرعت اینو داشتم که بهش بگم می دونستی خیلی وقته تو دل ارباب جا
خوش کردی؟
اما خب جرعتشو نداشتم
آره من جرعت ابراز عالقه به دخترک جلومو نداشتم
غرورم تنها چیزی بود مانع این کار میشد
بدون تاملی سرمو بردم سمت لباشو چشمامو بستم و مشغول چشیدن لبایی شدم که
طعم زندگی رو میداد
دستامو قاب صورتش کردمو بدون مکثی میبویی دمش
چقدر شیرین بود این طعم ها
انقدر بوسیدنش شیرین و لذت بخش بود که یه لحظه هم دوست نداشتم ازش جدا
بشم
اما به اجبار برای اینکه طناز نفس کم اورده بود کمی سرمو برد عقب بوسی روی لبش
کاشتمو درحالی که چشمای بی قرارم رو ی لباش میخ بود گفتم:
_چند وقت نمیتونم ببینمت.
دستی کشیدم روی لبای کوچیک و خوش فرمشو ادامه دادم:_دلم واسه عطر تنت،بوسیدنت تنگ می شه
طناز چشماش دو دو زدو گفت:
_چندوقت یعنی چند سال یا چند ماه؟
نیمچه لبخندی اومد روی لبمو گفتم:
_چند روز!
توهم دلت واسه من تنگ میشه؟
طناز سرشو انداخت پایین و مشغول بازی با انگشتاش شد
_دلت تنگ نمیشه،نه؟
_خب.. من ...من
خب منم دلم براتون تنگ میشه.
بعداز گفتن این حرفش لبشو گزیدو من با تمام اشتیاق لباشو کام گرفتم...
موهای بافته شده اشو باز کردمو سرمو بردم بی ن موهاشو عمیق عطر موهاشو بوییدم
_دلم میخواست االن کنارتو شبو صبح کنم طناز!
طناز آب دهنشو پر صدا قورت دادو سرشو انداخت پایین
چیکار داشت میکرد بامن؟ با وجود این دخترک مگه میشد گفت عشقی وجود نداره یا
عشق زیبا نیست؟طناز نمونه بارز یه عشق ب ی نقص بود
بوسی روی سرش کاشتمو چونه امو گذاشتم روی سرشو زمزمه وار پیش خودم گفتم:
_چیکار کردی که ارباب رادین مجنونت شده لیل ی من؟
طنازو فرستادم پایین و بعداز خوردن چندتا لقمه غذا خوابیدم
خواب بهترین گزینه واسه آروم شدنم بود
طولی نکشید که خوابم برد
...
صبح بعداز صرف صبحونه رفتم پی ش پدر تا ماجرای رفتنمو باهاش درمیون بزارم
پدر توی ایوان نشسته بودو چاییشو میخورد و خیره به محیط سرسبز روبروش بود .
کنارش روی صندلی نشستمو گفتم:
_خلوت کردین پدر!
پدر با لبخند بهم نگاهی انداختو دستشو گذاشت روی دستام که روی میز بودو گفت:
_آرین،پسرم می خوام یه قولی بهم بد ی!دقیق شدم به چشمای آبی رنگ پدرو گفتم:
_چه قولی؟
درحالی که دست پدر روی دستام بود سرشو صاف کردو گفت:
_قول بده بعدمن بدتر از من نشی و بهتر از من باش

پسرم مردم این روستا نه
زیردستای توهستن نه رعی ت اونا فقط یه مشت آدم زحمت کشن که تو ناظر و
پشتوانه ی اونایی
مبدا روزی گول جایگاهتو بخوری و فراموششون کنی!
اونا به تو اعتماد دارن،تورو بزرگ خودشون خواهن دونست،بی اعتمادشون نکن.
دستای چروکیده ی پدرو محکم گرفتمو با لبخند اطمینان بخشی گفتم:
_قول میدم پدر!قول میدم مثل خود شما باشم
تمام تالشمو واسه این روستا و آدماش میکنم
اینو بهتون قول میدم.
پدر لخند ی زدو با بازو بسته کردن پلکش گفت:
_خوبه پسرم،خوبه.پامو انداختم روی اون یکی پامو بعداز یه نفس عمیق گفتم:
_من فردا میخوام برم کانادا پدر
برا ی انجام یسری کارهای شخصی و کارهای مربوط به شرکت.
_سفرت چه مدت طول میکشه؟
_زیاد نیست! شاید یه هفته شایدم ۱۰روز!
_باشه،مراقب خودت باش پسرم،میشه منو ببر ی توی اتاقم می خوام بخوابم
_حتما پدر.
از روی صندلی بلند شدمو بازوی پدرو گرفتم و بعداز بلندشدنش راهی اتاقش شدیم
که پدر گفت:
_این قرصا ی کوفتی هوشیاریمم ازم گرفتن رادین جان! خوبه که تو هستی.
پدر با کمک من روی تخت دراز کشیدو گفت:
_دیشب خواب مادرتو دیدم!
از دستت شاکی بود،میگفت چرا رادین به من سرنمیزنه _اوه پدر، من واقعا متاسفم این مدت به کلی خودمم فراموش کرده بودم! امروز حتما
به دیدن مادر میرم.
_تو باید برا ی تمام امورت برنامه ریزی داشته باشی پسرم،وگرنه زودتراز موعود پی ر
خواهی شد.
خندیدمو گفتم:
_چشم! استراحت کنید من میرم، چیز ی خواست ید به نسرین و نادر بگید.
پدری به معنی باشه سر ی تکون دادو من از اتاق زدم بیرون .
پدر درست میگفت خیلی وقته به دیدن مادرم نرفتم،شاید ۵سالی میشد!و برای همی ن
به شدت خودمو مقصر میدونستم و ناراحت بودم،کارا بیشتر از اون چیزی که فکر
میکردم سرمو به خودشون مشغول کرده بود .
بعداز حاضر شدن سوار ماشین شدمو به طرف بهشت زهرا حرکت کردم...
صبح زود از خواب بیدار شدم
و بعداز شستن دست و صورتم رفتم جلو ی آیینه تا لباسامو بپوشم
بعداز سر کردن روسریم خودمو تو آیینه دیدم
کمی عوض شده بودم! انگار سی نه هامم کمی بزرگ تر شده بودن
حتی از فکرشم لپام قرمز شدو سرمو انداختم پاییناما بادیدن رژ قرمز مامان که روی دراور بود لبخند شیطون ی زدمو خواستم که امتحانش
کنم!
تاحاال اصال آرایش نکرده بودم
هرچند چهره ی دخترونه امم نیازی به آرایش نداشت.
رژ و با تردید برداشتمو آروم روی لبم حرکت دادمش
میخ خودم توآیینه شدم بامزه شده بودم؛ دلم خواست پررنگ ترش کنم،پس یدور
دیگه رژ رو روی لبم کشیدم
جلوی آیینه برای خودم فیگور های مخلتف میگرفتم و لبخندم

 بی شتر کش میومد.
چقدر عوض شده بودم
از ذوق جیغ ریزی کشیدم
اما از خجالت و اینکه کسی صدامو نشنیده باشه لب پایینمو به دندون گرفتم
با لبخند مشغول دیدن خودم توی آیینه بودم ک یهو صدا ی بلند مامان از پایین اومد:
_طنااااز؟دختررر کجایی؟ یاال بیا دیگه.
طناااز؟
هول کرده دور خودم می چرخیدم که باز صدازنا ی مامان بلند شدهیچ دستمالی هم نبود که لبمو باهاش پاک کنم
وای خیلی احمقی طناز خیییلیی
بدو بدو از اتاق زدم بیرون
و راهرو رو با دو طی کردم وخواستم از پله ها برم پایین که با شدت خوردم به ینفر
از ترس چشمامو بسته بودم
وقتی چشمامو باز کردم خودمو تو بغل کسی دی دم
دستام کنار تخته سینه اش بودو سرم چسبده بود به قفشه سینه اش.
از ترس آب دهنمو به سختی قورت دادمو
خواستم سرمو بلند کنم که رد لبِ رژ زده امو روی پیرهن دیدم
با وحشت سر بلند کردم که اربابو با لبخند گوشه ی لبش دیدم
وای گاوم زایید خدایا
با تته پته گفتم:
_میمیبخشد
خواستم از ارباب فاصله بگیرم که بازومو سفت چسبیدو خم شد جلوم حاال هم قد
شده بودیم!
چشمای ریز شده اش یهو میخ لبام شدوای ای ن رژ لعنتی بَد منو رسوا کرد
_اممم! واسه من خودتو خوشگل کردی؟
از خجالت گوشام داغ کرده بودن،سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم که ارباب
دستشو گذاشت زیر چونه امو سرمو اورد باال و گفت:
_یادت باشه فقط واسه من باید خوشگل کنی،فهمیدی؟
سرمو کج کردم که ارباب خندیدو لباشو گذاشت روی لبام و مشغول مکیدن لبام شد
ارباب چشماش بسته بودو معلوم بود داره از کارش لذت میبره اما من با چشمای گشاد
شده مشغول نگاه کردنش بودم
ارباب واقعا مثل پسرای شهری بود
حتی از بازیگرام خوشگل تر بود! چشمای کشی ده موهای مشکی
با بینی معمولی لبا ی گوشتی و خوش فرم.
ارباب چشماشو باز کردو سرشو کمی برد عقب و زبونشو دور لبش کشیدو گفت:
_همیشه طعمشون بی نظیره!
لبمو بوس کوتاهی زدو بلند شد
با پشت دست گونه ام نوازش کرد و گفت:_مواظب خودت باش عروسک کوچولو!
اینم یادت باشه فرهاد اگه اومد اینجا اصال محلش نزار باشه؟
سری تکون دادو ارباب با لبخند کوتاهی "آفرین ی"
زیر لب گفت و رفت پایین
با پشت دستم رژم پاک کردمو آروم رفتم پایی ن
وخودمو به حیاط رسوندم پدر سوار ماشین شدو اربابم سوار شد و از عمارت خارج
شدن...
اونا رفتن و من همینطوری جلو ی در خشکم زد
نمیدونم چرا اما دلم هری ریخت.
انگار بجای ارباب پدرم داشت به سفر می رفت انقدر که دلم یهو تنگ شد!!!
حس غریبی داشتم نمیدونم از رفتن ارباب بود یا بخاطر غروب جمعه بود!

اما هرچی بود دلم بعداز رفتن ارباب گرفت...کاش نمیرفت.
من ارباب سنگیمو دوست داشتم اما ازش خجالت میکشیدم
ابروهام از فکر خودم پریدن باال!!!یعنی من دلتنگ ارباب شده بودم؟ بی خیال طناز چِت شده؟ خل شدی؟
با قرار گرفتن دستای مامان روی شونه هام لرز خفیفی کردمو سرمو برگردوندم عقب
مامان لبخندی زدو گفت:
_ترسیدی مامان؟
_آره یکم!
مامان سرمو بوسیدو گفت:
_الهی قربون دختر خوشگلم برم شام چی دوست داری واست درست کنم؟
بدون تاملی گفتم:
_ماکارانی!
یاد اون موقع ای افتادم که توی کلبه بودیم و با ارباب ماکارانی خوردم.
ناخوداگاه لبام آویزن شد مامان دستمو گرفتو باهم رفتیم داخل پذیرایی و گفت:
_چرا ای ن شکلی شدی؟
_هیچی! حوصله ام سر رفته مامان.
_خب بشین تلویزیون ببین عزیزم، کمتر از دوماه دیگه ام مدرسه هات شروع میشه
باید زودتر ثبت نام کنیمت تا کالس های روستا پر نشده!
بدون فکر با لبخند محو ی گفتم:_میشه برم شهر درس بخونم؟
مامان متعجب خیره شد بهمو گفت:
_شهر؟تنهایی؟
نه نمیشه عزیزم. تو باید پیش منو بابات باشی.
_خب اونجام مامان بزرگ و عمو هم هستن
شماهم میتونی بیاید
مامان خندیدو گفت:
_به همین راحتیم که میگی نی ست دخترم، من باید برم کلی کار دارم، تلویزیون ببین
حوصله ات بیاد سرجاش.
مامان رفت و من بی حوصله خیره شدم به صفحه ی tvکاش منم میتونستم برم
شهر...
دلم میخواست شهر درس بخونم!
دلم میخو اس ت آدمای جدید و جای جدید رو تجربه کنم،اما مامان راست میگفت به
همین راحتی هم نیست!باید بیخیال شهر می شدم،چون واقعا احمقانه بود! کاش یجوری میشد برم...من
میتونستم با مامان بزرگ تنهایی زندگی کنم،دیگه بزرگ شده بودم!
...
بعداز صرف شام و رسیدگی به خان منو مامان رفتیم باال باباهم هنوز نیومده بود
نمیدونم چرا این چندوقت دیروقت میومد خونه!
مامان رفت تا دوش بگیره و من چشمم به رژ قرمز رنگی افتاد که چندساعت پیش
باعث شده بود کلی اتفاق بیفته!
پاتند کردم سمت میزو رژو از روی می ز چنگ زدمو رفتم سمت کمد جعبه ی خاطره
های کوچیکمو برداشتم و نشستم روی تخت...
عاشق این جعبه بودم،یادگاریا و چیزای با ارزشمو داخلش نگه میداشتم
قفلشو باز کردمو جعبه رو گذاشتم روی تخت و خیره شدم به رژ تو ی دستم
ناخودآگاه لبخندی رو ی لبم نشست
یاد کارای ارباب افتادم اون منو بوسید! چقدر ای ن کارش برای منی که تاحاال همچین
حسایی رو تجربه نکرده بودم تازگی داشت.
دوباره دلم هر ی ریخت!
چرا اینطوری شده بودم؟ این چه حس غریبی بود که تو وجودم رخته کرده بود؟

رژو گذاشتم توی جعبه و درشو بستمو گذاشتمش سرجاش.
دراز کشیدم روی تخت و چشمامو بستم
اما ذهنم پرواز کرد سمت ارباب...
یعنی ارباب منو دوست داره؟
نه این امکان نداره چطور ی یه ارباب میتونه دختر رعیت رو بپسنده و عاشقش بشه؟
خب...پس این کاراش چه معن ی میدادن ! من واقعا چیزی از حرف و کارای ارباب
سردرنمیوردم
همه چی عجی ب شده بود! حتی رفتارهای ارباب و فکرا ی من.
تخت باال پایین شدو متوجه شدم که مامان از حموم اومده چشمامو باز کردمو روبه
مامان گفتم:
_عافیت باشه
_سالمت باشی ، بخواب که صبح زود باید بریم واسه ثبت نام مدرسه ات.
_عه،به همین زودی ؟
_آره دیگ گفتم که امروز فردا کنیم مدرسه ها پر میشه طناز خانومسری تکون دادمو با انداختن پتوی نازکی روی سرم گفتم:_شب بخیر...
طولی نکشید که چشمام گرم شدو به خواب رفتم
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که صدای در اومدو بعدش تکون های تخت که نشون از
بلند شدن مامان میداد
از زیر پتو نامحسوس چیزایی معلوم بود بابا با چهره ای خسته و ناراحت وارد اتاق
شد؛مامان چراغ خوابو روشن کرد و کت بابا رو گرفت دستشو گفت:
_خسته نباشی ،خسته به نظر میای؟
برم برات چایی بریزم؟
بابا نشست روی کاناپه و درحالی که جوراباشو درمیورد گفت:
_نه الزم نی ست، طناز بیدار میشه
مامان نگاهی بهم انداختو نشست کنار پدرو گفت:
_خوب نمیخوا ی بگی واسه چی انقدر خسته ای _هوووف...چی بگم نسری ن؟ وضعی ت داره هر روز بدتر میشه،زمینمونو که مفت مفت به
فرهاد فروختم خونه هم که رهن بانکه
خیلی مونده تا پول این مرتیکه مَجدو جور کنم.
_خب چرا از ارباب کمک نمیگیری
بابا دراز کشید روی کاناپه و پتو مسافرتی رو کشید روشو گفت:
_چی میگی زن ؟ زشته...چقدر دست به دامن ارباب بشیم در دیزی بازه حیاع ما چی؟
برو بخواب فکرشو نکن...خدا بزرگه
مامان بلند شدو گفت:
_خدا کمکمون کنه...
بابا تو مشکل افتاده بود؟ خدای من...
هیچوقت دلم نمی خواست پدرمو نگران و ناراحت ببینم. کاش بتونه مشکلو رفع کنهلعنت به پول و بدهکاری.
ناراحت پلکامو رو ی هم گذاشتمو سعی کردم بخوابم
صبح زود مامان بیدارم کردو بعداز خوردن صبحونه و انجام کارای خان
بابا خونه پیش خان موندو منو مامان تصمیم گرفتیم بریم مدرسه تا ثبت نام کنیم.
مدارکمو مامان برداشت و بعداز حاضر شدن از خونه زدیم بیرون و بعداز چندمین پیاده
روی رسدیم به مدرسه
دخترایه زیادی درحال رفت و آمد تو مدرسه بودن! واقعا من درقبال اینا خیلی ریزه
میزه بودم!
چطوری میتونستم با اینا هم هیکل بشم؟
بامامان وارد مدرسه شدیم انقدر شلوغ بود که مجبور شدیم 

چنددقیقه ای تو حیاط
بشینیم
باالخره نوبت ماهم شدو رفتیم داخل
پامونو کامل تو اتاق نذاشته بودیم که زنه با همون لحن محکمش گفت:_خانم دیگه ظرفی ت نداریم!
بفرمایید...
مامان متعجب گفت:
_یعنی یدونه جاهم واسه دختر من نیست؟
خانم خواهش میکنم اگه...
زنه سرشو از روی پرونده های روبروش بلند کردو با برداشتن عینکش گفت:
_خانم عزیز گفتم که همه کالسا پر شده
زیادتراز ضرفیتم ثبت نام کردیم،شرمنده...
مامان ناراحت گفت:
_خیلی ممنون،خدافظ
_بسالمت!
ولی من برعکس مامان ناراحت نبودم و نی شمم باز بود،
شاید به این امید که برم شهر درس بخونم.با مامان از مدرسه زدیم بیرون و مسیر عمارت رو پیش گرفتیم
تو راه بعض یا جوری نگاهمون میکردن انگار آدم کشتیم!!
باالخره اینجا روستا بود و محیط هم کوچی ک؛ همه فکر میکردن ما چون داخل عمارت
خان هستیم یعنی داریم کلی حال میکنیم!!
بعضی مردم همی شه همین بودن،حسود بدبین و خاله زنک!
نمیشد اعتراضی کرد چون ما داشتیم بین همی ن مردم زندگی میکردیم.
رو کردم به مامان و گفتم:
_حاال چیکار کنیم مامان؟
_نمیدونم واال...بازم فردا میگم بابات بیاد ببینه میتونه ثبت نامت کنه یانه.
_چرا یهو کالسا پر شد؟
_روستا باالیه خسارت دیده، وقتی اون دکل گنده افتاد روی خونه های مردم بیچاره و
مدرسه روستا
اونام مجبورن بچه هاشونو بفرسن اینجا...بعداز چنددق یقه پیاده رو ی رسیدیم عمارت، از حیاط درندشت عمارت گذشتیمو وارد
خونه شدیم
صدای خنده ی خان میومد وبا صداهای نامفهوم کس دیگه ای!
با مامان رفتیم سمت آشپزخونه که پدر اونجا بود؛
_سالم بابا!
مامان متعجب پشت بند گفت:
_سالم،مهمون اومده؟
پدر درحالی که استکان های چایی رو میذاشت توی سینی بعداز جواب سالم دادنامون
گفت:
_آره! فرهادخان اومده!
ناهار بار بزار شاید بخواد ناهارم بمونه
مامان سری تکون دادو بابا رفت تو پذیرایی.
چه سری بود! هروقت ارباب نبود طوری که انگار موش آتیش میزدن فرهاد هم پیداش
میشد!

ارباب از فرهاد و عمه اش بدش میومد و برعکس خان بهشون عالقه داشت.
شاید بخاطر تنهاییش بود و برا ی این بود که بجز خواهرش فامیل دیگه ا ی نداشت...
من که با دیدن فرهاد واقعا حس بدی میگرفتم .
یه طوری بود! از نگاهاش میترسیدم ،مثل یه حی ون درنده به آدم نگاه میکرد.
ارباب از فرهاد خیلی سرتر بود
اما فرهاد یه پسر االف و خوشگذرون بود و یجورایی کامال بیخیال!!
بخاطر کاری که با پدرم کرده بودو زمینامونو مفت ازش خریده بود
حس تنفرم نسبت بهش ببشتر هم شده بود!
مامان رفت باال تا لباساشو عوض کنه و من ترجیح دادم همونجا باشم و سمت فرهاد
آفتابی نشم
پس رفتم توی حیاط و خودمو با آب دادن به درخت ها و گل های داخل عمارت سرگرم
کردم
مشغول آب دادن گل ها بودم که یه گل جلوی صورتم قرار گرفتدست کسی از پشت به سمتم دراز شده بودو گل هم مقابل صورتم قرار گرفته بود
متعجب ابرویی باال انداختمو سرمو برگردوندم که دیدم فرهادِ...
ابروهام رفت توهمو ی ه قدم رفتم عقب
و گفتم:
_کاری داشتین؟
خندیدو گفت:
_چه خشن! تو خوشگلی یا گال طناز؟
آبپاشو گذاشتم روی زمین و گفتم:
_نمیدونم.
_اما من میدونم، تو خوشگل تری!
با حرص گفتم:
_اما گال خوشگل ترن،رنگی رنگین خوش بوان!
خواستم ازش جدا بشم که بازومو گرفتمو گفت:
_چرا انقدر از من فرار میکنی کوچولو خانم؟اخمام رفت توهمو گفتم:
_ولم کن آقا فرهاد.
من کوچولو ن یستم...
_میدونم کوچولو نی ستی ،خیلیم عاقلی!
سرشو اورد نزدیک صورتمو دم گوشم گفت:
_رادین آدم خوبی نی ست طناز!
ابروهام از تعجب رفت باال و چیزی نگفتم که اون ادامه داد:
_اون دختربچه هارو اذیی ت میکنه!
تازه بعضی وقتاهم می زنتشون .
تو دوست داری بزننت؟ازم فاصله گرفتو با لبخند گوشه ی لبش نگاهم کرد راستش خیلی ترسیدم!
آب دهنمو به سختی قورت دادمو گفتم:
_نه... ار...ارباب هیچوقت...بچه ها...رو اذیی ت نمیکنه
سری تکون دادم و ادامه دادم:
_هیچوقت! هیچوقت .
_اما من بیشتراز تو میشناسمش، اون پسر عمه ی منه.
_شاید دروغ بگی! ارباب از تو خوشش نمیاد.
خندیدو گفت:
_اون از آدمایی که حقیقتو راجبش میدونن خوشش نمیاد.
بهتره ازش دوری کنی...
اصال میخوای اجازه اتو از بابات بگیرم باهم بری م بیرون؟
_نخیر من با شما هیجا نمیام

پشت کردم بهشو به سمت خونه قدم برداشتم...
هم ناراحت بودم هم ترسیده اگه واقعا ارباب همونطوری که فرهاد میگفت باشه چی؟
یعنی واقعا ارباب بچه هارو اذیی ت میکنه
پس چرا من چیز ی ازشون نشنیدم من با بیشتر بچه های روستا دوست بودم!
شاید ارباب ترسونده بودتشون که اگه چیزی بگن بیشتر اذیی تشون میکنه!!
وای نه...فرهاد دروغ میگه اون از ارباب خوشش نمیاد برای همی ن این چرت و پرتا رو
بهم گفت!
آره...همینه.
برا ی اینکه از افکار مزاحم خالصی پ یدا کنم سری تکون دادمو رفتم پیش خان تا ببینم
چیزی الزم داره یانه...
خان مشغول صحبت کردن با گوشی بود
رفتم توی آشپزخونه براش آبمیوه ب یارم
تا قرصاشو بخوره...طولی نکشید که با یه لیوان آبمیوه برگشتم تو پذیرایی
_ که اینطور؛ باشه پسرم
...
_آره.. آره خوب میکنی. زودتر بیای بهتره!
...
_نه مراقب خودت باش خدافظ
خان گوشی رو قطع کردو نگاهی به من انداختو گفت:
_وقت قرصامه؟
_بله خان.
_اییی که از این قرصا نمیدونی چقدر متنفرم دخترجون
لبخند ی زدمو گفتم:
_ایشاهلل بهتر میشید و دیگه احتیاجی به مصرف قرصم نیست._من که دیگه جونی واسم نمونده، مگه اینکه با رفتنم دردام تسکین پیدا کنه.
قرص رو از جلدش درودمو سمت خان گرفتمو گفتم:
_دورازجونتون خان،ایشاهلل سایتون باالسر ما و مردم روستا باشه.
مردم شمارو خیلی دوست دارن این حرفو نزن ی د خواهش میکنم.
خان قرص رو خوردو لبخند کم جون ی زدو گفت:
_از االن به بعد رادین مسئول این مردمه.
اون باید حواسش به روستا و کارای مردم باشه.
با اومدن اسم ارباب ناخودآگاه سکوت کردمو سرمو انداختم پایین
این دو روز که ارباب رفته بودم ساعتی نبود که بهش فکر نکنم...حت ی اگه مشغول کار
و کتاب خوندن هم بودم بازم فکر ار باب میومد به ذهنم
چقدر واسم این مدت ارباب مهم شده بود!
هرچند که همیشه مهم بود...خان سکوتو شکست و گفت:
_مدرسه ثبت نام کردی یا نه؟
_راستش نه خان؛جا نبود!
روستای باال همه بچه هاش برا ی ثبت نام اومدن اینجا...اخه خسارت دیدن و مدرسه
اشون از بین رفته
خان دستشو گذاشت روی عصاشو سر ی تکون دادو گفت:
_که اینطور!
پس باید بری شهر...اونجا مدرسه زیاده!
بلند شدمو لیوان آبمیوه خان رو گذاشتم داخل سینی و گفتم:
_همینطوره خان، اما مامانم میگه به همین راحتی ام نیست...
_چرا؟ همی شه که نمیشه اوضاع ینواخت و یشکل باشه که دخترجون!
توهم دیگه بزرگ شدی باید درستو بخون ی پس فرداهم وقت شوهرته.
متعجب به خان نگاه کردمو از خجالت سرمو انداختم پایین و زمزمه وار گفتم:

💓💓_اما من هنوز واسه ازدواج کوچیکم
خان خندیدو گفت
_کجا بودی اون زمان دخترا ی همسن تو یدونه بچه هم داشتن!
حاال بیا کمک کن برم تو اتاقم
توکلت به خدا باشه.
لبخند گرمی به خان زدمو با چشمی رفتم سمتشو کمکش کردم بره و باهم رفتی م داخل
اتاقش
خان روی تخت خوابید و پتو رو کشیدم روش
و گفتم:
_با من امری ندارید خان؟
_نه میتونی بر ی
خواستم عقب گرد کنم که خان گفت:
_راستی طناز! به مادرت بگو ارباب فردا میاد عمارتشام قرمه سبزی بار بزاره،دوست داره
بهش بگو مهمونم داریم
میخوام خان بهادرو دعوت کنم به همراه خانوادش.
متعجب به آرومی پرسیدم:
_خان بهادر؟
_آره دخترجان خان روستای باال؛همون که میگی مدرسه ی روستاشونم خراب شده!
سری تکون دادمو گفتم:
_چشم خان. میگم
ار اتاق اومدم بیرونو درو بستم ناراحت به سمت پذیرایی حرکت کردم
چرا خان میخواست بهادرخانو دعوت کنه واسه شام؟ اونم شبی که اربابم هست؟.
مامان همون موقع از پله ها درحالی که پیراهن های ارباب دستش بود اومد پایین
خودمو بهش رسوندمو گفتم:
_مامان؟بله؟
درحالی که باهم داشتم راهی آشپزخونه میشدی م گفتم
_خان گفتن واسه فرداشب هم ارباب میان هم اینکه خان بهادرو دعوت کردن واسه
شام،گفت تدارک ببینی و شام قرمه سبزی بار بزاری
مامان متعجب گفت
_خان بهادر؟ به چه مناسبت؟
_اممم نمیدونم.
_باشه دخترم؛ نمی شه فقط قرمه سبزی درس ت کنم باید دوسه تا غذای دیگه هم بپذم
میدونی که خانواده ی خان بهادر چقدر تشریفاتین
مامان راست میگفت خان بهادر و خانواده اش خیلی مغرور و از خود راضی بودن
همیشه یادمه عاطفه که دوست بچگیام بود و تو روستای خان بهادر زندگی میکردن،
همیشه از بد ی های خان و خانواده اش میگفت
میگفت به مردم رحمی نمیکنه و تا میتونه نسبت بهشون سختگیر ی میکنه!
درحالی که مردم روستااین میتونه پست بودن یه نفرو نشون بده؛نشون بده که یه نفر تا چه حد میتونه ب ی
رحم و بی وجدان باشه
کال فکر میکنم دوفعه دختر خان بهادر که اسمش
روژا بودو دیده بودم
از من سه سالی بزرگ تر بودو قطعا االن ۱۷سالش بود!
یه دختری که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.
هرجوری با هرمنطقی حساب میکنم
یه دختر نمیتونه انقدر خشک و ازخودراضی باشه
ولی همیشه دنیا به کام اینجور آدما خوش نمی چرخه؛روزاییم هست که باعث میشه از
خودشون متنفر بشن
نمیدونم چرا اصال حوصله نداشتم، انگار یه سرنگ برداشته بودنو تمام انرژیمو ازش
بیرون کشیده بودن
بی حوصله بودم و خستگی هم کم کم داشت بهم غلبه میکرد
شاید بهترین کار برای عوض کردن حالم کتاب خوندن بود

رفتم باال و با کتابی برگشتم پایین و رفتم داخل حیاط
دراز کشیدم روی چمن ها و درحالی که کتاباو گرفته بودم جلوم تا نور خورشید به
چشمم نخوره مشغول خودندن کتاب شدم...
با برداشته شدن کتاب از روی صورتم متعجب چشمای مست خوابمو باز کردم و به
چهره ی مرد روبروم خیره شدم
پلک نمیزدم و فقط خ یره بودم بهش
لبخند ی اومد گوشه ی لبشو گفت:
_گفته بودم از دخترایی که کتاب میخونن خوشم میاد؟
لب گزیدم و نشستم وبعداز صاف کردن روسریم گفتم:
_س...سالم ارباب
ارباب درحالی که روز زانو نشسته بود بلند شدو دسته ی چمدونشو گرفتو مغرورانه
سری تکون دادبلندشدمو گفتم:
_خوش اومدید!
لپمو بین انگشتاش چلوند و گفت:
_ممنون عروسک! بقیه کجان؟ چقدر سوت و کوره!
متعجب از حرفا و حال خوش ارباب گفتم:
_داخلن...
ارباب بامزه لبشو قنچه کردو گفت:
_خیلی خوب...
ارباب روسریمو از روی سرم کشیدو درحالی که دور سرش میپیچید به سمت خونه
قدم برداشت...
از حرص پامو زمین کوبیدمو بدو خودمو به ارباب رسوندمو وسط نفس نفس زنام
گفتم:
_لطفا رو...روسریم ...و بدید اربابارباب برگشت سمتمو گفت:
_چرا؟ خوب نشدم؟
روسری که دور پیشونیش پی چیده بودو دستی کشیدو با نیشخند گفت:
_ولی فکر کنم بهم میاد.
راستش ارباب هرکاری میکرد بازم جذاب بود؛اما االن من چطوری باید ارباب یدنده ی
روبه رومو راضی میکردم تا روسریمو ازش بگی رم؟
چهره امو ناراحت کردمو گفتم:
_آخه مامانم ببینه،روسری سرم نی ست دعوام م یکنه ارباب خواهش میکنم بدید.
ارباب یه قدم اومد سمتو درحالی که دسته ی موهامو که دم اسبی بسته بودم گرفته بود
گفت:
_اما من دوست دارم همیشه جلو ی من موهات باز بشن...دوست ندارم موهاتو ببندی سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم روسریمو سرم انداختو بستش
و گفت:
_همیشه اینطور ی نمیمونه، یروز تمام تار موهاتو قاب میکنم.
ابروهام پرید باال و به ارباب خیره شدم
اونم چیز ی نگفت و بالبخند محو ی که گوشه ی لبش نشست ب ی حرف پشت بهم کردو
قدم به سمت خونه برداشت اما یهویی برگشتو
بازومو گرفت
و برد کنار دیوار و لباشو گذاشت رو ی لبام...
متعجب سرجام خشکم زده بودو به چهره ی ارباب که حاال لبامو به بازی گرفته بود
خیره شده بودم
دستشو کشید روی گردنمو ازم جدا شد
چشمای ریز شده اشو دوخت بهمو گفت:
_توهمین چندروز کوتاهم دلم واسه چشیدن تنت تنگ شده بود.

چی داشتم بگم؟ خجالت زده سری انداختم پایین ارباب لبشو گذاشت روی گردنمو
مکید
یه جوری شدم
هم قلقلکم اومده بود هم دلم هری ریخت
گردنم کج شدو
چشمام بسته شد...چرا اینطوری شده بودم؟
ارباب خندیدو گفت:
_االن دوست داشتم تمام تنتو لیس بزنم
نوک سنه امو گرفت که آخی از بین دهنم خارج شد زبونشو کشید روی لباموگفت:
_دیونه ام میکنی....دیونه ام میکنی دختر!!
ارباب بوسی رو ی لبم زدو درحالی که رو ی پاش نشسته بود بلند شدو بدون هیچ
حرفی وارد خونه شدو منم پشت سرش با کلی فکرا ی عجی ب و غری ب رفتم داخل...
دوباره همون حسایی که نمیدونم چی بود داشت تو وجودم شعله میکشید!!ارباب بازم داشت منو اذیی ت میکرد یا بهم عالقه نشون میداد؟
نه اون هی چوقت به من عالقه پیدا نمیکنه...
من فقط یه رعیتم مثل تمام مردمی که تو این روستا بودن!
مامان با دیدن ارباب شوکه گفت:
_سالم ارباب جان، شما کی برگشتید؟
خوش اومدید بفرمایید بفرمایید.
من میرم خان رو خبر کنم
ارباب کتشو انداخت روی دسته ی چمدونشو گفت:
_ممنون، الزم نی ست خودم می رم پیشش..
_چشم،هرچی شما بخوایید
ارباب سری تکون دادو حرکت کرد سمت اتاق خان...
با حرف مامان رفتم توی آشپزخونه ومنتظر موندم تا مامان شربت درست کنه و ببرم
واسه اربابمامان درحالی که لیوانارو میذاشت توی سینی گفت:
_مگه قرار نبود ارباب فرداشب ارباب بیان؟
_چرا! خود خان گفت فرداشب . ..
مامان سینی رو داد دستمو گفت:
_هروقت بیاد خوشی م میاد تو این خونه
بیا مامان جان، مواظب باش نریزی .
سری تکون دادمو بعداز گرفتن سی نی راه ی اتاق خان شدم.
تقه ای به در زدمو وارد اتاق شدم، پدر چشماشو باز کردو با دیدنم لبخند پهنی زدو
گفت:
_پسر تو کی اومد ی؟
_سالم؛ همین االن رسیدم پدر._بیا کمکم کن بشینم پسرم
پدرو کمک کردم بشینه روی تخت و خودمم نشستم روی صندلی:
_واسه فرداشب هیچ پرواز ی نبود،مجبور شدم زود حرکت کنم!
_کار خوبی کردی پسرم،واسه فرداشب خان بهادرو دعوت کردم...
کمی مکث کردمو گفتم:
_خان بهادر؟
_آره...خان روستای باال
از روی صندلی بلند شدمو درحالی که سمت پنجره میرفتم گفتم:
_به چه مناسبت؟_ببین رادین جان تو خودت بهتراز هرکسه دیگه ای از وضعیت من باخبری
من دوست دارم....
چونه ی پدر لرزید اما خودشو کنترل کردو ادامه داد:
_دوست دارم تا قبل از ای نکه بمیرم...سروسامو ن گرفتن تورو ببینم، این چیزی ه که
خواسته ی مادرتم بوده.
دلم میخواد نوه امو ببینم و بعد بمیرم
برگشتم سمت پنجره و تا پدر چهره ی سرخ شده از اعصبانی تمو رگ های بیرون زده
امو نبینه
سکوت کردم

و چیزی نگفتم
که پدر ادامه داد:
_روژا دخترشه، ۱۷سالشه و داره میره تو ۱۸سال...
دختر بدی نی ست؛ مناسب تو هستش رادین جان
باخانواده و اصل و نسب دار.درحالی که صدام از شدت خشم دورگه شده بود گفتم:
_پدر لطفا....
_این یه واقع یته رادین، نمیتونیم ازش فرار کنیم؛ من دوست ندارم مرده باشمو تو
هنوز سروسامون نرگفته باشی.
نفس عمیقی کشیدم بلکه خشمم فروکش کنه
برگشتم سمت پدرو خیره به حال ناراحتش که دل هرسنگیو آب میکرد چه برسه به
من که پسرش بودم؛ گفتم:
_بعدا راجبش صحبت میکنم پدر...بهتر استراحت کنید.
اجازه ی صحبت ندادمو به سمت در اتاق پاتند کردم.
پدر چی میخواست از من؟ ازدواج؟ جدایی؟
نه من هرگز نمیتونستم....
اون دخترک وجود من شده بودم،سخت بود دل کندن ازش... سخت بود!همون موقع طناز سینی به دست اومد سمتم و سینی شربتو گرفت سمتمو گفت:
_بفرمایید
خیره شده بودم بهش...انقدر دوستش داشتم که تا به خودم اومدم دیدم شده همه
چیزم!
غرورم اجازه ی ابراز عشقمو نسبت بهش نمیدادو
از طرفی حال پدر برام از خودمم مهم تر بود.
به جایی رسیدم که تشخیص درست و غلط برام مشکل شده بود!
تو چند دقیقه ورق برم یگرده و توباید بین دوتا چیز خواستن ی یکی رو انتخاب کنی!
از جیبم پاکتی ر درودمو گرفتم سمتش و گفتم:
_برا ی توعه!متعجب با همون چشمای درشت و معصومش خیره شد بهم، سینی رو گذاشت روی
میزو به آرومی و خجالت پاکتو از دستم گرفت
و بازش کرد!
با دیدن زجیری که براش خریده بودم تیله های آبیش درخشید و ذوق زده گفت:
_این برای منه؟!
تکیه امو دادم به دیوارو گفتم:
_مال خودِ خودت!
لبخند ی زدو گفت:
_این خیلی خوشگله ارباب...اما...
تکیه امو از روی دی وار برداشتمو با انداختن دستم روی شونه اش و هدای ت کردنش به
سمت جلو گفتم:
_وقتی کسی بهت هدیه ای میده، نباید اونو پسش بزنی! این کار یه نوع بی احترام یه
عروسک!.انگار زمانی که عروسک خطابش میکردم خجالت میکشید! چون گونه هاش سرخ
میشدن !
دستی روی گونه اش کشیدمو گفتم:
_من میرم اتاقم استراحت کنم، واسه ناهار صدام نکنید
سری تکون دادو درحالی که گردنبد رو محکم با سینه اش چسبونده بود گفت:
_چشم.
دلم میخواست تا شب فقط نگاهش کنم چطوری
کسی رو که حتی یک لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنمو باید ازش دل میکندم؟
طناز یا غرورم؟
طناز یا پدرم؟
کدومش...! انتخاب سختی بود...
کالفه بودم وبی حوصله
پدر منو بین دوراهی گذاشته بود؛باید چیکار میکردم؟..

واسه اولین بار تو زندگیم نمیتونستم تصمیم بگ یرم!
چون هم دل وسطه هم عقل.
باید ازدواج صور ی میکردم؟ یعنی الک ی پدرو به ارزوش میرسوندمو امیدوارش
میکردم؟
نه این ته ب ی رحمی بود!
یا شایدم باید میگفتم من عاشق یه دختربچه ی روستایی شده ام که ۱۰سال ازم
کوچیک تره؟
و من اربابشم؟ نه نمیشد...
نمیشد به همین راحتی خودمو و خانوادگیمو ب ی ن زبونا بندازم!
بی رمق پله ها رو طی کردمو وارد اتاقم شد خودمو انداختم روی تخت و دستامو باز
کردمو چشمامو بستم
متنفر بودم از اتفاق های یهویی، از تصمیم گرفتنای سخت!به کمی آرامش نیاز داشتم...باید تو آرامش تصمیم میگرفتم. باید چیزی رو که درسته
رو انتخاب میکردم!
چیزی که به نفع اکثری ت باشه!
گوشیمو برداشتمو آهنگی ریپلی کردمو چشمامو روی هم گذاشتم
این آهنگ فوق العاده بود:
"با خودت میگی دیگه بسه"
"یهو میبینی که دلت گرفته"
"آره روحت کرخته"
"بگو پایِ چی ریسک کردی"
"هر چی بودو نی ست کرد ی"
"اآلن کجای دنیایی؟""من که میدونم تنهایی"
"بگو منو با چی عوض کردی"
"چه چیزِ جدیدی هوس کردی"
"یه روزی میرسه که خیلی دیره"
"دیگه جای عقب گرد نی"...
دیگه چیزی نفهمیدمو به خواب رفتم...
نمیدونم چقدر تو خواب غرق شده بودم که با تکون خوردنم از خواب پریدم و
پریشون حال نشستم روی تخت
نفس نفس میزدمو تخته سینه ام با شدت باال پایین میشد
دستی روی پیشونی خیسِ عرقم کشیدم که صدای طناز هم اومد که با استرس داشت
صدام میزدو میگفت :
_خو...خوبید؟لیوان آبی گرفت سمتمو گفت:
_انگار خواب بد...دیدید ارباب
درحالی که اخمام به شدت بهم گره خورده بودنو حالم بد بود آبو از دستش گرفتمو
گفتم:
_برو بیرون
دخترک سرجاش ایستاده بودو تکون ی نخورد که اینسر ی با صدایی که تنش از دفعه
ی قبل باالتر رفته بود گفتم:
_نشنیید ی؟ دِ برو ب یرون
آب دهنشو قورت دادو گفت:
_آخه...آخه حالتون خوب...خوب ن یست.
این حجم از نگرانیش واسم بی اندازه شی رین بود. خیره نگاهش کردمو گفتم:.. _من خوبم،چیز ی نیست.
_پس بیاید بریم پایین...شام حاضره ارباب!
دلم نمیخواست تو این حال خرابم ببینتم و اون هم انگار عزم رفتن نداشت و از طرف ی
دوست نداشتم سرش داد بزنم
پس بلند شدمو با کوبندن لیوان روی میز رفتم سمت سرویس
شیر آبو باز کردمو چندمشت آب یخ پاچیدم روی صورتم.
رفتم زیر دوش آب؛ با برخورد قطرات آب گرم روی بدنم تنم آروم گرفت
این دیگه چه کابوس کوفت ی بود که دیدم؟
به قدری فکرم بهم ریخته و ناآروم بود که باعث شده بود همچین کابوس مزخرفی رو
ببینم
لعنت به وابستگ ی!..

بعد از دوشی که گرفتم حوله رو دور کمرم پیچی دمو در حمومو باز کردمو قبل اینکه پامو
کامل از حموم نذاشته بودم بی رون صدای جیغ طناز منو سرجام میخکوب کرد
دستشو گذاشت رو ی چشماشو با هین بلند ی که گفت
روشو ازم گرفت!
دخترک دیونه شده بود؟
مگه بار اولش بود که برهنه ی منو میدید!؟
_چرا جیغ میزنی طناز؟ مگه بار اولته منو اینطور ی میبینی...ایبابا!
_آخه...آخه یهو...ببخشید.
مشغول پوشیدن لباسام شدمو گفتم:
_چرا نرفتی پایین؟
_گفتم بمونم واسه شام بیارمتون پایین!
خندیدمو گفتم:
_تو میخوای منو ببری واسه شام؟خودمم میتونستم بیام...
با لحن شیطنت آمیزی که تاحاال واسه کسی خرجش نمیکردم گفتم:
_دلت واسم تنگ شده بود آره؟
یا شایدم دلت آبنبات میخواست هان طناز؟
میتونی برگردی...
برگشتو پاشو از حرص کوبید روی زمینو گفت:
_نه ...نه خب من فقط...من فقط خواستم واسه...
نخواستم بیشتر اذییتش کنمو باهم راهی پایین شدیم.
حیف این دخترک که باید زندگیش عادی میشد!
اون لیاقت ملکه بودن رو داشت...
بعداز صرف شام نادر که مشغول درست کردن چراغ تو پذیرایی بود رو کردم بهشو
گفتم:
_نادر؟دست از کار کشیدو گفت:
_جانم ارباب؟ فردا میخوام برم شهر ماشینو صبح زود ببر سرویس.
_روی چشمم آقا...اتفاقا منم برا ی ثبت نام طناز باید برم شهر...اینجا که نشد ثبت
نامش کنیم.
نادر ماجرا رو برام تعری ف کرد...
کمی از قهوه امو نوشیدمو گفتم:
_من فردا طنازو میبرمش شهر
یکی از دوستام مدیر یه مدرسه ی عالی تو تهرانه.
معدل طناز چنده؟
نادر لبخندی زدو گفت:
_۲۰ ارباب جان! بچه ام شاگرد زرنگ بود.
سری تکون دادمو گفتم:
_خوبه! اونجایی که میبرمش باعث میشه استعدادهاش شکوفا بشه.
_ارباب اینطوری که شرمنده اتون میشم. زحمت میشه واستون بخداقهوه امو گذاشتم روی میزو بلند شدمو گفتم:
_نباید طناز که انقدر با استعداده تو مدرسه ی ساده ی روستا درس بخونه،از طرفی
زحمت خاصیم نیست!
سوییچ روی اُپنه...
خواستم برم سمت پله ها که صدای پدر از پشت متوفقم کرد که میگفت:
_رادین جان؟ پسرم بیا اینجا میخوام باهات صحبت کنم...
پلکی زدمو طرف مبل پدر عقب گرد کردم پدر لبخندی زدو به جای خال ی کنارش اشاره
ای کردو گفت:
_بیا بشین پسر.
نشستم رو ی مبل و پامو انداختم روی اون یکی پامو گفتم:
_با من کاری داشتید پدر؟
پدر عصاشو توی دستش جابه جا کردو گفت:
_اهم،میخواستم راجب فرداشب صحبت کنیم ابرویی باال انداختمو گفتم:
_میشنوم.
_فکراتو کردی؟ راجب این وصلت باید فکراتو بکنی، دوست ندارم چیز ی برخالف میل

تو باشه.
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
_مشکل همینجاس! منم دوست ندارم چیزی مخالف میل شما باشه.
من فکرامو کردم...
_خب؟
_من دختر خان بهادرو صیغه خودم میکنم، برا ی یه مدت...اگه اون چیز ی که من
میخواستم بود! خب باهم ازدواج میکنی م.
پدر سرخوشانه خندیدو گفت:
_این عالیه! ا ما ممکنه خان بهادر مخالفت کنه که دخترش صیغه بشه...
پدر کمی مکث کردو ادامه داد:
_اما اگه بفهمه خواستگارش رادین پسره منه! با همه چی موافقت میکنه!لبخند ی زدمو گفتم:
_وصلت با خانواده ی محتشم چیز کمی نی ست پدر!
پدر سری تکون دادو
با تموم شدن صبحتامون رفتم باال...
این بهترین تصمیمی بود که گرفتم!
...
صبح زود بعداز صرف صبحونه طناز درحالی که از شدت شوق و ذوق تو ابرا بود اومد
سمتمو گفت:
_صبح بخیر ارباب!
خودمو توی آیینه داخل راهرو چک کردمو تو همون حال گفتم:
_بخیر! خوشحالی عروسک؟
سرشو انداخت پایینو گفت:
_امروز تولدمه!
واینکه قراره از این به بعد برم شهر درس بخونم خیلی خوشحالم.
از جلوی آیینه رفتم کنارو با پوشیدن کفشام گفتم:_قراره تویه مدرسه ی عال ی درس بخونی! اونجا همهی بچه هاش درس خون و
شاگرد زرنگن، ومن میخوام تو از اونا جلو بزنی طناز...
بند کیف کوچیکشو تو ی دستش فشردو با لبخند گفت:
_قول میدم ارباب!
لبخند محوی زدمو از خونه جارج شدیمو سوار ماشین شدیم.
این اولین باری بود که زمان زیادی قرار بود با فرشته ی رو ی زمینم تنها باشم!
این دخترک انگار برای این خلق شده بود که آدم با دیدنش ضعف کنه!
موزیک آرومی رو پلی کردمو طناز با لبخندِ روی لبش که حکم خوشحالی بی حدشو
نشون میداد مشغول دیدن اطراف و خیابونا بود
چه اشکالی داشت اگه امروز کاری میکردم بهترین روز زندگیش بشه؟
ولی قبلش باید کارای مدرسه اشو انجام میداد یم.جلوی در مدرسه ایست کردیمو باهم از ماشین پیاده شدیم
دستمو انداختم پشت کمرشو هدایتش کردم
بعد از کارای ثبت نام
سوار ماشین شدیم و تازه داشت روز ما شروع میشد!!
به قدری ازاینکه طناز کنارم بود و قرار بود روزمو کنارش بگذرونم خوشحال بودم که
کار خودمم موکول کردم به وقت دیگه ا ی!
جلوی پاساژ نگه داشتمو روبه طناز که با تعجب داشت پاساژ عظیم روبروشو نگاه
میکرد گفتم:
_پیاده شو طناز.
سرشو کج کردو حرف گوش کن از ماشین پیاده شد رفتیم طبقه ای که لباسای
دخترونه داشت؛
دست رو هرچی میذاشت یا نگاهش میخ چیز ی میشد؛ براش میخریدم!

انگار اصال تو این دنیا نبود! از خوشحالی اون منم ناخودآگاه لبخند روی لبم ن شسته
بود...
شاید اگه کس دیگه ای بجز طناز کنارم بود حت ی حوصله پنج دقیقه موندن تو پاساژم
نداشتم.
اما واسه طناز حآضر بودم تمام چیزایی که بدم میادو تجربه کنم!
تازه ۱۵سالش شده بود؛ شاید دخترای هم سنِ طناز که توی شهر زندگی میکردن
خیلی از طناز بزرگ تر بنظر برسن گاهی بعضیاشونم از نظر تفکر با طناز فرق دارن؛اما
طنار برعکس همه ی اونا بود
اما وسعت قلبش بی نهایت بزرگ بودو همی ن برای من ارزشمند بود.
چیزی از رابطه و فضاهای عاشقانه نمیدونست اما عاقل تر و باهوش تر از
هردختردیگه ا ی بود!
دوست داشتم واسش تولد بگ یرم...
داشتم کارای وداع رو انجام میدادم؟ یا این کارا معنی دیگه ای داشت؟
چطوری میتونستم از طناز دور بشم؟ اصال وقتی بفهمه من قراره دختر خان بهادرو
صیغه کنم و به گوشش برسه میخوام باهاش ازدواج کنم چه واکنشی نشون میده؟اصال منو با چه دیدی نگاه میکنه...؟
گوشیم زنگ خوردو منو از جنگی که بی ن خودم راه انداخته بودم آزاد کرد...
گوشی رو از جیبم درودمو تماسو برقرار کردم.
قادری بود! کارایی که واسه امروز به شهر اومده بودمو یادآوری کرد!
این دخترک منو از خودمم بی خود میکرد چه برسه به بقی ه چیزا...
باید میرفتم خونه مجردیم و پرونده هامو برمیداشتم
پس روبه طناز کردمو گفتم:
_بهتره دیگه بریم
سری تکون دادو گفت:
_بله ارباب.
قفل ماشینو زدمو سوار ماشین شدیم، ماشینو به حرکت درودمو مسیر خونه ی مجردیمو
پیش گرفتم
_میخواستم واست تولد بگیرم! اما خب نشد.
طناز برگشت سمتمو گفتم:_الزم نیست ارباب...همین خریدایی که انجام دادید کلی منو خجالت زده کردید!
با لذت نگاهش کردمو گفتم:
_دیگه داری بزرگ میشی ،حرفاتم سنگین تر شده...خوبه.
لبخند ی زدو سرشو انداخت پایین و این یعنی دوباره خجالت!
بعداز چندمین رسیدیم دم خونه و ماشینو خاموش کردمو روبه طناز گفتم:
_من باید برم باال یسری کار دارم، بهتره توهم با من بیای باال چون تو ماشین کالفه
میشی.
_چشم.
_پس پیاده شو.
سوار آسانسور شدیمو و بعداز چندلحظه طبقه ۷ از آسانسور زدیم بیرون
کلید رو چرخوندم وارد خونه شدیم
خونه کمی بهم ریخته بودو لباسا و وسایل من روی مبل و اُپن و میز ریخته شده بود
طناز متعجب داشت صحنه ی بلبشوی روبه روشو نگاه میکرد
کلیدارو انداختم روی میزو گفتم:

_چیز عجیبی نیست! معموال خونه ی مجردی وضعش بهتراز این نمی شه.
رفتم توی اتاق تا کارامو انجام بدمو طنازو توی پذیرایی تنها گذاشتم.
#طناز
ارباب رفت توی اتاق؛تصمیم گرفتم یکم اینجا رو مرتب کنم، کیفمو گذاشتم رو ی مبل
و دونه دونه لباسای اربابو از روی مبل و میز جمع کردم
و گذاشتم توی سبد لباسا...چندتا از ظرفا ی کثیفی هم که داخل آشپزخونه بودو شستم
دستمال برداشتمو چون نمیدونستم شیش پاک کن کجاست؛کمی نَم دارش کردمو
شروع به گردگیر ی کردم.
تازه شد خونه!!!
چندتا گل خشکم توی گلدون بود،رفتم سمت گلدون و گل هارو از داخلش برداشتم اما
خواستم برم تو آشپزخونه که لبه ی مانتوم باعث شد گلدون از روی عسلی بیفته پایینو
با صدای بدی بشکنی!
چون ارتفاع تقریبا زیاد بود و سطح زمین سرامیک بود گلدون با صدای بدی به هزار
تیکه تبدیل شد.لعنتی زیرلب گفتمو با استرس رفتم سطل رو اوردمو خم شدم تا شیشه هارو
بردارم...وای االن ارباب پیش خودش میگه چه اشتباهی کردم این دختره ی سربه هوا
رو با خودم اوردم
اَه طنازِ گیج!
شیشه های بزرگ رو ریختم توی سطل و مشغول جمع کردن شیشه های ریز تر بودم
که دستم کشیده شد به لبه ی تیز شیشه و خراش بدی رو ایجاد کرد
اولین بارم نبودم که دستم میبرید! اما اولین بار ی بود که انقدر زیاد داشت از دست
بریده ام خون میومد .
حاال شد بدتراز بد!
دست سالممو گذاشتم روی دستم که خراش پ ی دا کرده بود اما انگار خونش بند نمی ومد
خواستم بلند شم که همون موقع ارباب پا تند کرد سمتم...
ارباب خم شدو روی پاش نشستو با نگرانی گفت:
_چیکار کردی طناز؟رد نگاهشو که بین دستمو زمین درحال گردش بود دنبال کردم که دیدم قطره های
خون از ببن دستم داره میریزه رو ی سرامی ک سفید کف خونه
هول شده بلند شدمو لب پایینمو گزیدمو گفتم:
_وای ...ببخشید! االن تَ...تمیزش میکنم
_دختر جون با دستت چیکار کردی اونو ولش کن
داره بدجور ی خون میاد از دستت؛دنبالم بیا
خجالت زده دنبال ارباب به راه افتادم که رفتی م سمت راهرو و وارد سرویس شدیم
دستمو گذاشتم توی روشویی تا آبش بکشم ک ه ارباب درحالی که داشت توی کمد
سرویس دنبال چیزی میگشت گفت:
_نباید شیشه هارو با دست جمع کنی که...
_واقعا معذرت میخوام گلدو...ارباب جعبه ی کمک های اول یه رو باز کردو ازش بتادینی کشید بیرونو درحالی که
داشت رو ی دستم بتادینو میریخت گفت:
_اهمیتی نداره..
دستم سوخت لب گزدیمو اخمام رفت توهم
خدا میدونست چقدر داشتم به خودم بخاطر دست پا چلفتی گریم فحش میدادم!
ارباب شروع کرد پیچیدن باند دور دستم،چرا دروغ از این همه توجه ارباب

دلم داشت
قنچ میرفت!
خجالت زده سرمو انداختم پایینو گفتم:
_ممنون ارباب...ببخش ید.
سری تکون دادو با بستن جعبه گفت:
_بیشتر مواظبت کن دخترجون
_چشم.
از سرویس اومدیم بی رونو بعداز جمع کردن شی شه ها و تمیز کردن سرامیک
ارباب با کیفی اومد توی پذیرایی و گفت:_چه تمیز شده اینجا!
خب بریم؟
کیفمو از روی مبل برداشتمو گفتم:
_بله...بریم.
خیره و عجی ب نگاهم کرد وشونه ا ی باال انداختو گفت:
_امروز یه چیزی ت شده!
_من ارباب؟
_اهم...
در خونه رو قفل کرده گفت:
_احتماال غرور ۱۵سالگی گرفتت!
بعداز گفتن حرفش مردونه خندید و من ن یمچه لبخندی زدمو گفتم:
_نه ارباب!
_اه محض رضای خدا بس کن طناز
هی بله ارباب نه ارباب!..لب گزیدمو گفتم :
_ببخش ید ارباب.
ارباب تیز نگاهم کرد که ابرویی باال انداختمو سرمو انداختم پایین
سوار ماشین شدیم و اما قبلش ارباب رفت شرکت وکیلشونو بعداز انجام کاراش
راهی روستا شدیم
وسطای راه بودیم که ماشین تپ تپ کردو ارباب ماشینو کنار جاده نگه داشت و پیاده
شد
دور ماشین چرخیدو با ضربه ای که به الستیک زد گفت:
_لعنت ی! پنجر شدیم.
متعجب از ماشین پیاده شدمو به هوای اجری رنگ که حکم غروب رو داشت نگاه ی
انداختمو گفتم:
_حاال باید چیکار کنیم ارباب؟
ارباب گوشیشو از جیب شلوارش درودو گفت:
_زنگ میزنم امداد خودرو !
بعداز درست کردن ماشین سوار ماشین شدیم، دیگه هوا تاریک شده بود!صبح زود کجا، شب و این تاریکی کجا؟
واقعا داشتم از شدت خستگی و گشنگی غش میکردم
ارباب که انگار حس گرسنگی منم بهش سرای ت کرده بود گفت:
_داخل داشبورد کیک ه ست!
در داشبوردو باز کردمو دوتااز کلوچه ها رو درودمو یکیشونو باز کردمو گرفتم روبه اربابو
گفتم:
_بفرمایید
ارباب نگاهی بهم انداختو گفت:
_دختر من دستم به رانندگیه چطوری بخورم
بزار دهنم!
از تعجب ابروم پرید باال و ارباب بامزه گفت:
_هوم؟آب دهنمو قورت دادمو تیکه ای از کلوچه رو کندمو به سمت دهن ارباب بردم
گذاشت داخل دهنشو اون مشغول خوردنش ش دو گفت:
_خودتم بخور دیگه .
خودمم تیکه ای از کلوچه رو خوردم تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام بود!
دیگه دست خودم نبود چشمام داشت بسته می شد چشمامو گذاشتم روی هم تا یکم
چشمام آروم بگیره.
نمیخواستم بخوابم اما بی اراده چشمام سنگین شدو به خواب رفتم.
با احساس حرکت چیز ی روی رون پام چشمام باز شد اولش فکر کردم فقط ی ه حسه!
بعدش دیدم داره پیش رو ی میکنه و به سمت پایین حرکت میکنه متعجب صاف شدمو
با دیدن دست یکی روی پام جیغ بنفشی کشیدم
 

ارباب دستشو کشیدو گفت:
_چیه طناز...؟ عه آروم باش
بسه گوشم پاره شد طناززدست از جیغ زدن برداشتمو درحالی که از ترس به سکسکه افتاده بودم گفتم:
_ارباب...
ارباب شونه ای باال انداختو گفت:
_چیه؟
_شُ...شُما...دستتون
_دستم چی؟ من که دستم روی فرمونه
دستاشو تکون دادو گفت:
_ایناهاش!
از همین لحن شیطنت بارش هم معلوم بود داره دستم میندازه
یه لحظه دیگه اگه دیر بلند می شدم دست ارباب میرفت جایی که نباید میرفت!!
باالخره رسیدیم
عمارت انقدر خوابم میومد که نمیتونستم قدم بردارم...پاهام بی حس شده بودن
منتظر موندم اربابم بیاد، کیسه های خریدو برداشت و به راه افتادیمهمینطوری که خمیازه میکشیدم وسط ح یاط پام به سنگی گیر کردو سکندری رفتم،
نزدیک بود پخش زمین شم که ارباب محکم بازومو گرفتو مانع از افتادنم شد
صاف شدمو با صدایی که از خواب خمارشده بود گفتم:
_ببخش ییید اررباااب...من یکم خوااببمم میاد
ارباب مردونه خندیدو گفت:
_مطمئنی فقط یکم خوابت میاد؟ مست خوابی دختر!
ارباب کیسه ها رو گذاشت پشت در؛
خمیازه امو بریدمو گفتم:
_شبتون بخیر ارباب...ممنون.
_بخیر.
وارد اتاق که شدم دیدم نه مامان هست نه بابا
وقتی دیدم نیستن به کلی خواب از سرم پرید رفتم پایین و همه جارو گشتم اما نبودن
برگشتم باال که دیدم ارباب با باالتنه ی برهنه از اتاقش زد بیرون ارباب خستگی گردنشو گرفتو گفت:
_چیشده؟
_مامانم و بابام نیستن!
_نیستن؟ خب حتما رفتن عروسی دختر کریم.
_عروسی؟
ارباب سری تکون دادو گفت:
_اهم برو بگیر بخواب بچه میان حاال.
از خطاب قرار دادنم اونم با لفظ بچه به ارباب چشم غره ی ریز ی رفتمو برگشتم تو
اتاق که تازه متوجه برگه ا ی شدم که مامان گذاشته بود رو ی میز،رفتم جلو و برگه رو
برداشتم
مامان نوشته بود: طناز جان منو بابات میریم عروسی دختر کریم شاید دیروقت
برگشتیم. شام تو خیچال هست.
نفسمو راحت بیرون فرستادم و روسریمو از سرم کندمو مانتومم از تنم درودمو حال با
یه تاپ و شلوار جین بودمپنکه رو زدمو روی تخت پهن شدمو چشمامو روی هم گذاشتم
داشت خوابم می برد که در یهو باز شد با این فکر که مامان اینا اومده باشن ، با همون
چشمای بسته گفتم:
_اومدید؟
به حدی چشمام سنگین شده بود که نمیتونستم بازشون کنم.
تخت باال پایین شد؛ به پهلو خوابیدم و درحالی که موهام دورم پخش شده بود بابا رو
بغل کردم چرا بابا درشت شده بود؟
بابا که ریزاندام بود! حتما شام زیاد خورده بود سرمو گذاشتم روی پای بابا،
بابا دستشو کشید روی سرمو، موهامو از

دورم کنار زد
_بابا عروسی خوب بود؟ چرا انقدر دیر برگشت ی د؟
_عروس که اینجاس!
این صدای بابا نبود! چشم باز کردم و دیدم ارباب لم دادو و داره با موهام بازی میکنه.متعجب خیره شدم بهش و حتی پلکم نمی زدم خواستم از روی تخت پاشم که ارباب
بازمو گرفتو هولم داد توی بغلش
سرمو چسبوند به سینه ی عضله ای شو زمزمه و ار گفت:
_هیش! بخواب دختر
_اما...اربا...
سرمو بیشتر فشرد به تخته سینه اشو گفت:
_کاریت ندارم،دلم میخواد یکم کنارم باشی،حاال بگیر بخواب!
آخه مگه میشد بخوابم؟ با اون وضع تو بغل ارباب! به شدت معذب بودم
از طرفی استرس اومدن مادر و پدر روهم داشتم، اما انگار ارباب خیلی مطمئن بود!
روی موهام بوسه ای زدو شروع کرد انگشتاشو داخل موهام فرو کردن
خودش بیشتر رو ی تخت دراز کشیدومحکم تر بغلم کرد
عطر گرم ارباب و نوازش کردن موهام توسطش باعث شده بود نتونم جلوی خودمو
بگیرمو بیدار بمونم بی اختیار
چشمام سنگین شدو تو آغوش گرم ارباب به خواب رفتم.
صبح با برخورد نور مستقیم و زُل خورشید به چشمام از خواب بیدار شدم،
روی تخت ن یم خیز شدم مامان داشت کمد رو مرتب میکرد
با یادآوری دیشب وارباب متعجب اتاقو چشم چرخوندم، به خودم نگاهی انداختم
همون تاپ وشلوار جینم تنم بود!
مامان اومد سمتمو گفت:
_چه عجب! صبحت بخیر.
_عه سالم
خمیازه ی بلندی کشیدمو بعداز کش قوس ی طوالنی که به بدنم دادم گفتم:
_صبح شماهم بخیر.
مامان لباسای بابا رو گذاشت داخل چوب لباس ی و بعدش آویزونشون کرد داخل کمدو
گفت:_کی با ارباب برگشتید؟
همه زحمتامونم افتاده روی دوش ارباب. زشته بخدا!
_اممم نیمه های شب بود! آخه ماشین توراه پنچر شد
_پنچر ی که فوقش دوساعت طول بکشه، چرا انقدر دیر شد پس
مامان نگاهی به دستم انداختو گفت:
_دستتم که انگار بریده!
نگاهی به دستم انداختم کی باند دستم باز شده بود ؟ دستمم تمیز بودو اثر ی از خون
روی زخمم نبود فقط جای بریدگیش تو دید میزد!
_خب،بقیه اشم که ارباب کار داشت. دستم چیز ی نیست...خراش سطحیه.
مامان سری تکون دادو گفت:
_دیگه بهتره پاشی ، ظهر شد طناز اما تو هنوز توی رخت خواب ی.
از روی تخت بلند شدمو درحالی که میرفتم سمت سرویس گفتم:
_عروسی دختر کریم چطور بود؟ شما دیشب ک ی اومدید؟دست و صورتمو آب زدمو از سرویش اومدم بی رون درحالی که داشتم با هوله صورتم
خشک میکردم مامان گفت:
_صبح بود که اومدیم، موندیم یکم به کریم و پی رزن کمک کنیم،بعداز عروس ی خیلی
بلبشو شده بود خونه و زندگیشون ! دست تنها دلم نیومد کار کنن و با بابات مشغول
شدیم.
با مامان رفتیم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه uxnvaw چیست?