ارباب سنگی 5 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 5

نمیدونم ساعت چند بود و چقدر خواب یده بودم که با صدای باز شدن در حیاط چشمامو
باز کردم!
همیشه همین بود...خوابم سبک بود، طوری که کوچیک ترین صدایی باعث می شد از
خواب بپرم.
رفتم دم پنجره که دیدم ماشین اربابه...
از مجلس خواستگاری اومده بودن، چقدر همه چی داشت سریع میگذشت! چخبرته
دنیا؟...با
ساعتها و روزا مسابقه گذاشت ی...!
خان زودتر از ماشین پیاده شد، ارباب هم بعداز خاموش کردن ماشین، پیاده شد...
کتشو از تنش درودو با عصبانیت پرت کرد روی زمین.
متعجب خیره شده بودم به ارباب و کاراش!
تکیه اش رو داد به جلو ی ماشین و سیگاری گذاشت ب ین لباشو روشنش کرد...
کام عمیقی گرفت و سرشو گرفت باال و دودشو از بینیش فرستاد بیرون انگار ارباب حالش خوب نبود! چرا داشت کاری میکرد که باعث میشد حالش ای ن
بشه..؟
چیکار داشت میکرد ارباب؟ هیچکش نمیتونست فکر ارباب و بخونه و بفهمه چی داره
تو سرش میچرخه و اذیتش میکنه ..!
ساعتمو دور مچم انداختم، رفتم پایین.
بابا سرمستانه میخندید و خوشحال بود...همه ا ین اتفاقا میارزید به لبخند روی لبش.
دم در با طناز روبرو شدم، من خیلی نامرد بودم یا خیلی احمق؟
دیگه داشتم از این روزای مزخرف.ازاین سروسنگین شدنای طناز، ازاینکه نمیتونستم
بهش نزدیک بشمو حسش کنم، دیونه می شدم .
هرچند اگه بگم دی ونه شده بودم هم ب ی راه نگفته ام.
اون دختر تقصیری نداشت، طناز داشت کار درست رو انجام میداد، اون فهمیده بود
من قراره زن بگیرم و برا ی همین سنگین تر رفتار میکرد؛ اما دل من طاقت نداشت
انقدر بی تفاوت نسبت بهم بب ینمش،
دلم لک زده واسه گرمای تنش، بوی تنش، طعم لباش!اما حاال از همه ی این ها محروم شده بودم
خیره شده بودم بهش و تویه عالم دیگه ای سی ر میکردم، تو یه لحظه بالباس عروس
تصورش کردم، اگه طناز میشد خانم زندگی من چی میشد
قطعا اون زمان من خوشبخترین مرد این زمین بودم.
باید زمان بگذره تاهمه چی درست بشه
همیشه اوضاع اونطوری که پ یش بینی میکن ی، طی نمیشه.گاهی باید واسه چیزایی که
میخوا ی بجنگی و سختی بکشی.
طنازدسرشو انداخت پایین و من تازه به خودم اومدم و چشم از فرشته ام
گرفتم...انگار از نگاه ها ی خیره من روش معذب شده بود، تحمل دوری ازشو نداشتم
چه برسه که بخوام با یکی دیگه باشم!
بجز اون هیچ احدالناسی نمیشی نه به دلم، هیچکس نمیاد به چشمم.
اما انتخاب ب ین دوچیز خواستنی میتونست یکی از سخترین کارهای این دنیا باشه.بعدازچندمین رانندگی ماشین رو جلوی عمارت باشکوه خان بهادر نگه داشتم، آوازه ی
زور گویی و بیرحمی هایش بین همه پ یچیده بود!

بعدازچندمین رانندگی ماشین رو جلوی عمارت باشکوه خان بهادر نگه داشتم، آوازه ی
زور گویی و بیرحمی هایش بین همه پ یچیده بود!
از کسایی که فقط به فکر منافع خودشونن و حآضرن بخاطر خواستشون بقیه رو
زیرپاشون له کنن، متنفر بودم؛
االنم خان بهادر تمام ویژگی های یه مردی که من باید ازش بدم بیاد رو داشت؛ ول ی
بخاطر پدر مدارشو میکردم. من بخاطر پدر با خیلیا کنار اومدم، از خیلی چیزا چشم
پوشی کردمو ازشون گذشتم...
بعداز احوال پرسی و خوش آمدگویی های خان، با تعارف هاش روی مبل های سلطنتی
داخل پذیرایی نشستی م.
بعداز پذیرایی های خدمتکار، خان هم فکش گرم شد...
روژا با کلی بزک دوزک و لباس های مجلل و به ظاهر خیلی گرون قیمت جلوم نشسته
بود، با وجود اون همه رنگپاشی روی صورتش بازم در نظر من زیبا نشده بود، زیبایی
به هفت قلم آرایش کردن نیست
خیلی چیزا به غیراز ظاهر زیبا، هست که باعث جذابی ت آدم میشه،
طناز چندین برابر این دختر زیبا بود. هم از نظر ظاهر هم سیرت!
طناز عین یه فرشته پاک و مثل یه تیکه جواهر باارزش بود.نمیتونستم راحت ازش بگذرم.
با مخاطب قرار دادنم توسط پدر به خودم اومدم و سوالی نگاهش کردم، که گفت:
_پسرم بهتره برید با روژا جان صحبت های اول یه رو بزنید، سنگاتونو باز کنید پسرم.
سری تکون دادم و خان بهادر روبه روژا گفت:
_دخترم، ارباب رو راهنمایی کن...
روژا لبخند پهنی زدو گفت:
_بله پدر !
بلند شدمو کتم رو صاف کردم و با روژا همقدم شدم. نمیدونم چه سر ی بود امشب
روژا رو طناز تصور میکردم، کاش واقعی ت داشت و بجای روژا طناز بود که باهاشتو
اتاق حرف از آینده امون رو میزدم.
رفتیم توی اتاقش و نشست یم روی صندل ی، نمی شد منکر قشنگ بودن دکوراسی ون
اتاقش شد! دخترونه بود وشیک .
روکردم بهش که داشت با چشماش منو از نظر میگذروندو گفتم:_خب؟
روژا موهاشو از زیر شال حریرش درست کرد و با لوندی پاشو روی اون یکی پاش
انداخت گفت:
_خب چی آقا رادین؟
پوزخندی زدمو یه تای ابرومو دادم باال و گفتم:
_رادین؟ من خوشم نمیاد تا بینمون چیزی اتفاق نیفتاده منو با اسم کوچیک صداکنی!
همون ارباب راحت ترم!
روژا که ازحرفم جآ خ ورده بود، دست پیشو گرفت و گفت:
_شماهم باالخره ارباب یه روستا هستید، بهتره وجهاتون جلو بقیه حفظ بمونه، بنظر
من توی خلوتمون اسم کوچیک صدا زدنتون مشکلی نباشه!
سری تکون دادمو گفتم:
_تا اون موقع زمان زیادی هست...
بهتره بریم سراصل مطلب،
فکر میکنم از من اطالعات دقیق ی داشته باشی، من بیشتر زمان هام خونه نی ستم، تو ی
یک ماه شاید چندین بار برم کانادا.❤️❤️

از خالزنک بازی و کارای بچه گانه اصال خوشم نمیاد، از اینکه هرروز بیام خونه و زنم
خونه نباشه متنفرم و ممکنه عصبی بشمو...
خب باید واقعی تُ بگم، من دست بزن دارم، اگه کسی روی مخم راه بره دست خودم
نیست، پرخاشگر میشم و دیگه چیز ی نمیفهم.
یجورایی خون جلو چشمامو میگره، من زمانِ ای نکه زنم ازم بخواد هر ماه ببرمش سفر
و تو یه هفته چندین بار باهاش برم بیرون رو ندارم!
پامو انداختم روی پامو به روژا که باچمشای گرد شده داشت منو نگاه میکرد، خیره
شدم
ابرویی باال دادم و با لبخند گوشه ی لبم گفتم:
_و درآخر اینکه من میخوام زود بچه دار بش یم!
سکوت کردم و نگاهش کردم، روژا که کمی سرخ شده بود گفت:
_را...راستش فکر نمیکردم این اخالق هارو داشته باشید، البته شماهم ب ی شباهت به
پدرم نیستید!اگر طناز اینجا بودو من حرف از بچه میزدم قطعا همینجا از خجالت آب میشد،
فرشته ی من حتی به خوبی سراز رابطه هم درنمیورد!
ابرو ی باال انداختم و گفتم:
_اما من خودمم، شب یه کسی نمیشم!
دستی به ته ریشم کشیدمو انگشت اشاره امو گرفتم سمتشو گفتم:
_آها، یه نکته دیگه باقی میمونه...
روژا لبخند ی زدو گفت:
_بفرمایید ارباب؟
_پدرت حتما بهت گفته، ی ه مدت صیغه میمونیم بعد...
_بله پدرم گفت، من مشکلی ندارم.
از روی صندلی بلند شدمو با صاف کردن کتم گفتم:
_ازاینکه یکی بپره وسط حرفمم عصبی میشم،
فکر نمیکنم حرفی دیگه ای باق ی باشه؟روژا نگاه خاصی بهم انداخت یه تای ابروشو داد باال و با بلندشدنش گفت:
_نمونده ارباب!
لبخندهاش عادی نبود، از لبخنداش حس خوب ی نمیگرفتم، مادرش هم همینطور.
بنظرم زن خان بهادر شباهت زیادی به خواهر پدر داشت!
و این باعث می شد بی اینکه ازش خطایی دیده باشم، ازش متنفر بشم.
سخت میشد پیداشون کرد آدمایی که من ازشون خوشم میاد.
بعداز صرف شام و حرف زدن درباره ی اتفافات روزمره...حرف های اصلی هم زده شد
و قرار براین شد هفته ی آینده من روژا رو صیغه کنم و این موضوع برای هی چکدون از
اعضای خانواده ی خان بهادر عجیب یا حتی آزار دهنده نیومده بود!
تنها خواستشون این بود که بعداز صیغه کردن جشنی بگیریم و خانواده ی خان بهادر
تظاهر کنن که ما به عقد هم درومدیم.
برام اهمیتی نداشتم، پس موافقت کردم!.. 

بعداز اومدن از خونه خان، ماشین رو داخل حیاط عمارت پارک کردم و به پدر گفتم بره
داخل وتامنم بیام...
عصبی بودم و کالفه این دوتا حالت تو این چند روز اصال ازم جدا نمیشد.
تکیهام رو دادم به ماشین سیگارمو روشن کردم، کام عمیقی ازش گرفتم و دودشو از
بینیم بی رون فرستادم.
با ِ تکون خوردن پرده پنجره ، ناخودآگاه چشم به پنجره دوختم، طناز کنار پنجره
ایستاده بودم و داشت منو نگاه میکرد.
همینطوری که بهش خیره بودم کام دیگه ای از سیگارم گرفتم، که طناز سرشو
چرخوند طرف دیگه ای و از پنجره کنار رفت.
سیگارمو زیر پام له کردم و با چنگ زدن کتم از روی زمین رفتم باال...
تو راه چندتا از دکمه های پیرهنم رو باز کردم.
یه پله مونده بود تا وارد خونه بشم که سرجام ا یستادم، میدونستم امشب تا خودِ صبح
نمیتونستم بخوام. عقب گرد کردمو سوار ماشین شدم، تو راه به امیر زنگ زدم و
باهاش هماهنگ کردم که میرم پیشش، میدونستم بیشتر موقع ها خونه تنهاِ برای
همین ترجیح دادم برم پی شش و یکاری کنم ای ن افکار لعنتی از ذهنم دور بشه!خونه موندنم مساوی بود با روانی تر شدنم.
ماشین رو جلوی درخونه ی امیر پارک کردم و بعداز باز شدن در رفتم باال...
خودمو توی آیینه آسانسور دیدم، بهتر ازاین نم یشد!
موهام شلخته و دکمهی پی رهنم تا قفسه سی نه ام باز بود، کتم رو که توی دستم مچاله
کرده بودم خاکی بود و هرکسی ن یم نگاهی بهم مینداخت میتونست بفهمه درونم چه
غوغاییه.
با باز شدن در آسانسور امیرم در خونه رو باز کرد و دست به سینه تو چهارچوب در
ایستاده.
نیشش باز شدو گفت:
_سالمتی همه قمریای بالو پر ریخته! هه...
با چشمای خسته نیم نگاهی بهش انداختم و کنارش زدمو وارد خونه شدم کتمو پرت
کرد روی مبل و خودمم لم دادم رو ی کاناپه.دستامو دوطرف لبه ی مبل انداختم و سرمو به کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم.
امیر همونطور که میرفت سمت آشپزخونه گفت:
_قهوه یا نس...
_مشروب!
امیر تک خنده ی کردو گفت:
_بله مستر!
از عطر تلخ امیر که به مشامم رسید فهمیدم نشسته روی کاناپه. چشمامو باز کردم و
تکیه امو از کاناپه گرفتم. ام یر در مشروب رو باز کردو میخواست بریزه تو لیوان که
شیشه رو از دستش چنگ زدمو گفتم:
_یه فکرد ی واسه خودت بکن، این پ یشِ من می مونه.
بی هیچ مکثی شیشه مشروب روبه دهنم نزدیک کردمو بیشترشو سر کشیدم.
شیشه رو که اوردم پایین از تلخی طعم مشروب صورتم جمع شدو تو معده ام سوزش
بدی پی چید.❤️

اما میارزید به ای نکه چندساعت از فکر بیام بی رون .
امیر تکیه اشو داد به مبل وگفت:
_چیشده که رادین خان کل شیشه مشروبو داره سر میکشه؟
میتونستم به جرعت بگم امیر حتی منو بیشتر از خودم میشناخت! چشمای خسته و
خمارمو بهش دوختم و گفتم:
_بیخال امیر، حال و حوصله ندارم...
_خب می...
پریدم وسط حرفشو جدی گفتم:
_حتی حال و حوصله ی حرف زدن رو!
امیر که میدونست وقتی نخوام حرف بزنم، حرف کشیدن ازم جزء محاالته سکوت
کردو دقیق شد روی چهرم...
امیر پاشو انداخت روی پاشو گفت:
_شاید تواین چندسال فقط یکی دو دفعه ای نطوری دیده باشمت، که یکیش بعداز
مرگ مادرت بود اون یکیشم که...بیخیال این حرفا اصال...اگه چیز مهمی پیش اومده و فکر میکن ی با گفتنش سبک میشی بهم بگو.
جرعه از مشروب رو خوردم و گفتم:
_باگفتن، چیز ی حل نمیشه فقط با فراموشی ه که همه چی درست می شه.
_اما هستن، خیلی چیزا که فراموش نمیشن!
نگاهی به امی ر انداختم وچی زی نگفتم...درست میگفت بعضی چیزها، بعض ی آدما و
اتفاق ها هستن عین یه زخم گوشه ی قلب آدم جا خوش میکنن و با هیچ چیزی درمان
نمیشن...
هیچو قت فکر نمیکردم اینطور ی دلداده ی یه نفر بشم!
اونم به این شدت..! چیکار داشت میکرد این دختربچه با قلب من؟
چند ساعتی پیش امیر موندم، به قدری مست کرده بودم که از پوست تنم حرارت بلند
میشد و سرم گیج میرفت...امیر کلی اصرار کرد که با این وضع رانندگی نکنم، اما
مخالفت کردم و تصمیم گرفتم برگردم خونه.سرم گیج رفت و واسه جلوگیری از افتادنم خودمو بند دیوار کردم، امیر بازومو گرفتو
گفت:
_رادین مطمئنی که می خوا ی با این وضع برگرد ی خونه، اصال می تونی رانندگی کنی
مرد
بازمو از دست ام یر کشیدم بیرون وگفتم:
_آ...آر...آره خوبــــم من...خوبــــم
امیر دوباره نگاه نگرانشو دوخت بهمو گفت:
_مواظب خودت باش پسر.
_ه..هســــتَم
ماشین رو روشن کردمو شیشه رو تاآخر پایین کشیدم تا باد به صورتم بخوره.
نمیدونم چندتا چراغ قرمز رو رد کرده بودم و چقدر از تصادف کردنم جون سالم به در
بردم که رسیدم عمارت
ماشین و داخل حیاط پارک کردم و رفتم داخل خونه، نگاهی به ساعت خونه انداختم
دونیمه شب رو نشون میداد.چشمام دائما روی هم میفتاد ومن از شدت مستی حتی نمیتونستم درکی روی مح یطم
داشته باشم
داشتم حرکت میکردم سمت پله ها و دستمو به دیوار تکیه میدادم تا بتونم مسیرو طی
کنم، اما دستم خورد به مجسمه ا ی که روی می ز بود و افتاد پایین و شکست، شونه هام
از صداش پرید بالا
_اه. لعــــنتی
نشستم رو ی پله و سرمو تکیه دادم به نرده ه

تو حال و هوا ی خودم بودم که صدا ی پای کس ی به گوشم خورد.
طولی نکشید که دیدم طناز داره از پله ها میاد پایین.
روسری سرش نبود و عجیب منگ خواب بود!
پله ها رو پایین رفت و ی ه قدم مونده بود که برسه به تیکه های شکسته ی مجسمه که
گفتم:
_هــــی...هی ..واســــا...
تو یه لحظه انگار مستی از سرم پرید.طناز سرجاش میخکوب شد، به آرومی برگشت عقب با دیدنم دستشو گذاشت جلو ی
دهنشو یه قدم رفت عقب.
روسری روی سرش نبودم و میشد از حرکتاش معذب بودنشو فهمید، اما چرا جلوی
من معذب بود؟ ای نکاراش عصبیم میکرد، روانی میشدم وقتی ای ن کارا و دوری
کردناشو میدیدم.
_س..سالم ار..ارباب.
سری تکون دادمو، با چشمایی که سعی در باز نگه داشتنشون داشتم با صدا ی
خشداری گفتم:
_اینجا چــــیکار میکنی ؟
_من؟
عصبی نگاهش کردم که دستپاچه گفت:
_صدایی به گوشم خو..رد اومد...اومدم ببینم صدا..یه چیه .
_بی خــــود کردی تو، مگه ایــــن خونه مــــرد نداره؟
طناز دستپاچه نگاهشو اطراف چرخوند و گفت:
_چرا ارباب اما خواستم...سکوت کرد و سرشو انداخت پایین وگفت:
_معذرت میخوام ارباب، شبتون بخ یر.
چی شبتون بخیر؟ همین..؟ رسما داشت از دستم فرار میکرد ...دیگه حتی نمیخواست
زمانِ موندنش کنارم به دقیقه بکشه!
عصبی شدمو از روی پله ها بلند شدم که سرم گیج رفت و دستمو محکم به نرده ها
گرفتم.
طناز نگاه نگرانشو دوخت بهمو خواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
از پله ها رفتم پایین و حرکت کردم سمتش، با هرقدم که بهش نزدیک میشدم یه
قدم بلند ازم دور میشد.
این کارا وبی تفاوتیاش برای چی بود؟ چرا ازم فرار میکرد؟ چرا داشت ازم دور میشد؟
طناز با برخورد پاش به مبل سرجاش ایستاد، ی ه قدم فاصله بینمون رو پر کردمو با
گرفتن بازوی ظریفش گفتم:
_چــــته طناز؟ هاااا؟ چته..؟❤️

ترسیده با دادی که سرش کشیدم چشماشو روی هم فشرد وبا ترکردن لبش گفت:
_هی..ه یچی ارباب.
عصبی خیره شدم به چشماش...گفته بودم بهش عصبیم نکنه، بهش گفته بودم دست
از این کاراش برداره. پس خودش مقصره نه؟
مچ دستشو گرفتم، همونطوری که همراه خودم به سمت پله م یکشوندمش گفتم:
_بهت گفته بودم سگــــم نکنی طناز. بهت گفته بودم...
دور بــــرت داشته؟آرره؟ امــــشب همه چ ی میاد دستت...امشب عواقــــب
کارتو میبینی عروسک!
طناز با صدایی خشدار دستشو گذاشت روی دستمو گفت:
_ارباب چی...چ یکار میکنید؟
جوابی ندادم و بردمش داخل اتاق، هولش دادم داخل و درو ازپشت قفل کرده ام.
این دختر به خوبی میدونست وقتی عصبی بشم دیگه چیزی نمیفهمم، میدونست
گوش ندادن به حرفای من یعنی مجزاتش.
طناز ترسیده نگاهم کردو گفت:
_شم...شما حالتو..ن خوب نیست..حالتون خوب نیست ارباب.گوشه ی لبم کش اومدو گفتم:
_تو حالــــمو خراب کرد ی!
_من..من؟ چیکار کردم ار..با..ب؟
سمتش قدم برداشتم وطوری که اون کمرش به دیوار برخورد کردو من مقابل جثهی
کوچیکش قرار گرفتم، دستمو تکی ه دادم به دیوار کنار سرش و اجزای صورت
بی نقصشو از نظر گذروندم.
انقدر نگاهش کردم که خودش به حرف اومدو با بغض و لحن ی که دل هرسنگ ی رو آب
میکرد، چه برسه به من که مجنونش بودم، گفت:
_به خدا من کار بدی نکردم ارباب.
خدایا مگه میشد این دخترک رو اذی ت کرد؟
نشستم رو ی تخت، سرمو ب ین دستام گرفتم و چشامو روی هم گذاشتم.
چشم باز کردم و به طناز که گوشهی اتاق ایستاده بود و ناراحت داشت منو نگاه
میکرد، گفتم:
_بیا اینجا...
طناز با قدماهای آروم اومد و کنار تخت ایستاد، دستشو گرفتمو کشوندمش طرف
خودم و نشوندمش رو ی پاهام.طناز معذب تو خودش جمع شد، دست انداختم زیر چونه اشو گفتم:
_وقتی اینطور ی ازم دوری میکن ی اذی ت میشم...خیلی اذی ت میشم.
طناز سکوت رو شکست و گفت:
_اما...اما شما دیگه زن دارید...ارباب، درست ن ی ست من بهتون نزدیک بشم.
طناز سرشو انداخت پایین و باصدا ی ضعیفی ادامه داد:
_خجالت میکشم...هم از شما هم از رو...
دستمو گذاشتم روی لبشو گفتم:
_هییش! تو واسه خودم من ی طناز میفهمی؟ من حتی اگه زنم بگی رم باز تو مال منی،
من تورو از وجود خودم میدونم.
خیلی عصبی بودم هم از دستش هم از حرفش، اما سعی کردم خودمو کنترل کنم.
_اما ارباب.
اجازهی هیچ حرفی بهش ندادمو با گذاشتن دستم روی شونه اش روی تخت درازش
کرد، خواست بلند بشه که خودمو روش انداختم، سرمو بردم نزدیک لباش، اما سریع
سرشو به طرف دیگه ا ی چرخوند وبا بغض گفت:
_نه...ارباب

چرااا؟ چر ا نمیتونی؟ چرا نمیتونی لعنتی؟
_اربا...ب شما زن دارید..من...
_همه کس من تویی...فقط تو طناز.
فکشو تو دستم گرفتم، صورتش رو چرخوندم طرف خودم و چشامو بستم و
لباشو شکار کردم...عجیب دلم واسه این طعم بینظیر تنگ شده بودم.
حرارت بدنش که به بدنم منتقل شد انگار، همه مشکالت به یکباره از بین رفتن و
جاشون رو به آرامش و آسودگی دادن...
خیس و نرم لباشو میبوس یدم، گاهی زبونشو می ک میزدم و گاهی هم گاز های ریزی از
لبش میگرفتم.
این دختر تمامش برای من بود.
حتی االن که داشتم زن میگرفتم و نمیتونستم زیاد باهاش باشم.
لبشو بوسیدم و ازش جدا شدم، صورتش خیسِ اشک شده بود، چشمای خمارمو
دوختم به چشمای اشک یشو گفتم:
_چرا گریه میکن ی طناز؟ گریه هات میره رو مخم دختر.
_من میخوام برم ارباب، تروخدا بزارید برم...ای ن کارِ...این کار درستی نیست...
هق هق هاش اجازه ی حرف زدن بیشتر ی بهش نمیدادن، عصبی ازحرفش غریدم:_تو داری به من میگی، که چی درسته چی غلط؟ من هرکاری بخوام میکنم
طناز...هرکاری.
از روش بلند شدم و نشستم لبه ی تخت، سیگارمو گذاشتم گوشه ی لبم وگفتم:
_فقط کافیه یه دفعه دیگه ...
حرفم با باال پایین شدن تخت نصفه موند، متعجب سربرگردوندم که دیدم طناز به
سمت در پا تند کرده،
درو باز کردو یه قدم به در نرسیده بود از پشت لباسشو کشیدم و هلش دادم عقب...
جیغ خفه ای کشیدو با ترس زل زد به چشمام.
موهاشو دور دستم پیچ دادم، خنده ی عصبی کردمو با پوزخند گوشه ی لبم گفتم:
_میخواستی فرار کنی؟ اونم از من؟
_ن..ن...
اجازه ی هیچ حرفی بهش ندادم و چسبوندمش به دیوار یقیه ی لباسشو گرفتم و پاره
کردم.
ناخونمو گذاشتم رو ی گردنش و به آرومی تا قفسه ی سینه اش کشیدمو گفتم:
_چرا داشت ی از من فرار میکرد ی ها؟بهت گفتم این کارات عصبیم میکنه! چرا حرف گوش ندادی؟ چرا انقدر خرفهم شده
طناز؟
سینه هاشو چنگی زدمو تو صورتش غریدم چرا:
_چرا؟ هااان؟
وسط گریه هاش با صدایی گرفته گفت:
_من نمیخوام شما به من دست بزنید...شما دیگه زن دارید...این کار بده...من نمیخ...
بی اراده با پشت دست زدم تودهنش...لعنتی دست خودم نبود، عصبی شده بودم و
یجوری باید این آتیشی که تو وجود به پا شده بود خاموش میشد.
_نکنه هوا برت داشته؟ هااا؟ نکنه کسه دیگه ا ی تو ذهنته؟
گلوشو گرفتمو با فشار دادنش گفتم:
_اگه ببی نم کسی تو زندگی و ذهنته، خودم سرتو میبرم طناز...فقط کافی ه بویی ببرم
دیگه اون موقع است که کارت تمومه...میشناسی منو که چه دیوونه ایم؟...
دستمو از روی گردنش برداشتم که به سلفه افتاد.

نه..نه ارباب شما اشتباه می..میکنید...من...من به هیچکس ی ...هیچکس ی فکر...فکر
نمیکنم. بزارید برم ارباب...تورو جان خا...ن
نه انگار باید از در دیگه ا ی وارد میشدم، باید میفهمید تا آخر واسه منه، و باید حالیش
میکردم که نمیتونه از من فرار کنه یا دور بشه.
_برگرد!
ترسیده نگاهم کردو آب دهنشو قورت دادم.
بلندتر و عصبی تراز قبل گفتم:
_گفتم برگرد.
برگشت؛ پی رهن پاره شده اشو از دستاش کشی دم پایین و روی زانوهام خم شدمو
بوسی روی دوتا چال کمرش زدم. به خودش لرزید و من از لمس کردن بدنش نهای ت
لذت رو میبردم.
شلوارشو از پاش دروردم، صاف شدمو از پشت بغلش کردم بوسی پشت گردنش زدم
و سرمو بردم دم گوشش و زمزمه وار گفتم:
_یادبگیر از من هیچوقت فرار نکن ی!
بازوشو گرفتمو بردم سمت تخت، هلش دادم که افتاد روی تخت.
دست بردم سمت دکمه های پیرهنمو گفتم:_درس امشبت داره شروع میشه عروسک! درس سختی در پیش داری .
ترسیده خودشو کشید عقب تر. کمربندمو باز کردمو شلوارمم از پام درودم.
رفتم روی تخت و روش خیمه زدم، گازی از س ینه اش گرفتم که آخی گفت و دستشو
گذاشت جلو ی دهنش، دستشو از روی دهنش برداشتمو باصدا ی خشدار ی گفتم:
_میخوام صداتو بشنوم...
برش گردوندمو روی شکم خوابوندمش، شو.رتشو کامل از پاش دروردم.
از سرشونه اش گاز ریزی گرفتم وگفتم:
_خوبه خوب، درس امشبتو یاد بگیر طناز.
یک لحظه هم از گریه کردن دست برنمیداشت .
از الله ی گوشش گازی گرفتمو گفتم:
_هرچی گریه کنی ، من عصبی تر میشم ...پس ساکت شو طناز.
_خوا...خواهش میکنم، اربا...ب
میک عمیقی به گردنش زدمو، با صدایی خشدار گفتم:
_میتونی تو خلوتمون رادین صدام بزن ی عروسک!
انگشتمو گذاشتم دم سو .راخش و با فشار واردش کردم.به قدری تنگ بود که حاال حاال ها نخواد گ.شاد شه!
_آخ...ار..اربا..ب درد داره...بخدا درد داره.اییی..
سرمو بردم سمت گوششو گفتم:
_حرفا و کارای توهم درد داشت طناز.
شروع کردم به زحمت انگشتمو داخلش عقب و جلو کردن، به سکسکه افتاده بودو از
درد هق هق میکرد، دلم نمیخواست دردکشیدنشو ببینم، اما خودش مجبورم کرده
بود...خودش اینطور ی میخواست.
انگشت دوممو واردش کردم که نالید:
_نه تُ...تروخدا ارباب...
_میبینی تکرار کارهای اشتباه چقدر دردآوره طناز؟
از روش بلند شدمو چهاردست وپا نشوندمش، سیلی آرومی به باس.نش زدمو خواستم
خودمو وار.دش کنم، اما دلم ن یومد...دلم نی ومد همه کسم درد بکشه.
کنار کشیدم و روی تخت نشستم، طناز از شرم صورتش سرخ شده بود و تو خودش
جمع شد.
بدن ریزو عریانشو بغل کردم، نمیدونم از ترس بود یا

خجالت اما بالفاصله خودشو تو
آغوشم مخفی کرد.چطوری دلم اومد دخترکمو اذی ت کنم؟
وقتی انقدر مظلوم و بی دفاعه؟
عین یه بچه تو بغلم فرو رفته بود.
روی موهاش بوسه ای زدم گفتم:
_از من متنفر ی طناز؟... آره؟
طناز با مکثی، سرشو از بغلم اورد بیرون، آب بی نیشو باال کشید و با پشت دست
اشکاشو پاک کردو با خجالت گفت:
_نه، ارباب...
_من اذیتت کردم، میدونم ...اما همه چی تا آخر اینطور ی پیش نمیره، فکر کن همه این
اتفاقا یه بازیه...
لب زد:
_اما بازیه، خوبی نی ست.
دیگه مستی هم از سرم پریده بود، ب ی طاقت خ یره شدم بهشو گفتم:
_چیکار کنم خوب شه؟ تو بگو...
طناز سرشو انداخت پایین و گفت:
_خب ...من...چی بگم ارباب، شما عاقل تراز منید.لبخند ی اومد گوشه ی لبمو با نوازش کردن گونه اش گفتم:
_ولی تو واسه من عقل نزاشتی...
گوشهی لبشو بوسیدم و گفتم:
_تو هیچوقت واسه من تکرار نمیشی ، همیشه واسم خاصی.
موهاشو دور انگشتم تابی دادمو گفتم:
_روزای سختم تموم میشن.
طناز درحالی که داشت با انگشتای دستش باز ی میکرد، آروم گفت:
_خدا همه چیو درست میکنه.
به چشمای درشتش خیره شدم، چقدر صدا و حرف زدنِشو دوست داشت...کاش تا
صبح برام حرف بزنه!
خجالت زده گفت:
_من...من لباسام...لباسام...چطور ی...برم تو اتاق؟
نیمچه لبخندی اومد روی لبم.
دراز کشیدم روی تخت و طنازم به پهلو کنارم درازکش کردم.
پتو رو کشیدم روی جفتمونو گفتم:
_کنار من احتیاجی به پوشش نداری ❤️

طناز دستشو برد سمت دهنشو شونه هاش لرز ید، دستمو گذاشتم روی شونه ی لختشو
میکی بهش زدمو زمزمه وار گفتم:
_لعنت ی خودِ آرامشی. بخواب...
_نمیشه برگردم تو اتاق اربا...ب؟
_بگو رادین...
چشماش درشت شدو گفت:
_چی گفت..ین؟
_بگو رادین، رادین صدام کن.
_آخه...من...من نِ..نمیتو نم،ارباب.
_چرا میتونی ، بگو رادین . بگو رادین نمیزار ی برگردم تو اتاق؟
لباشو با زبونش تر کرد و بعداز مکثی گفت:
_را...را...
کالفه چشماشو گذاشت روهم و گفت:
_ارباب من نمیتونم.
_تا نگی نمیزارم بر ی!
نفس عمیقی کشیدو گفت:_را..رادین م یزارین من برگردم تو اتاق؟
خندیدمو زیر لب گفتم "رادین نمیزارید برگردم تواتاق"
_نچ جمله ات اشتباه بود، باید بگی رادین نمیزاری برگردم تو اتاق؟
لب پایینش رو به دندون گرفت و گفت:
_من میخوام برگردم تو اتاق رادین!
بعداز گفتن حرفش، دستشو گذاشت جلوی دهنشو من دیگه نتونستم جلو ی خنده امو
بگیرم و بلند خندیدم...
پامو دورش حلقه کردمو با گذاشتن یکی از دستام روی شکمش و دست دیگه ام روی
سینه اش گفتم:
_نه نمیزارم...
سرمو بردم بین موهاش و پشت گردنشو بوسی دم و گفتم:
_حاال بگیر بخواب.
چشماشو گذاشت روی هم و اخمی کرد، این یعنی ته عصبانیتش!
انقدر محکم تو بغلم قفلش کرده بودم که انگار میخواستم از در رفتنش جلوگیر ی کنم!
سرمو بردم نزدیک موهاشو چشمامو بستم و بهترین خواب عمرمو کردم ...با تکون خوردنای طناز از خواب بیدار شدم، چشمای مست خوابمو به وروجک روبروم
دوختم گفتم:
_چیکار میکنی دختر؟
طناز خجالت زده گفت:
_من...من باید برگردم تو اتا...اتاق، مامانم یک ی دوساعت دیگه بلند میشه ببینه نیستم
خیلی بد میشه.
ابرویی باال انداختم، خمیازهی بلند ی کشیدمو گفتم:
_ساعت چنده؟
_۵صبح
_اووف...بی خیال طناز بگیر بخواب بچه.
با لحنی خواهش گرایانه گفت؟:
_ارباب خواهش میکنم.
_خیلی خب ب یا جلو.
تخت رو دور زدو اومد کنارم ایستاد.
نگاهش کردمو از روی تخت نیم خیز شدمو درحالی که نگاهم روی گردنش بود گفتم:_خم شو ببینم اینجات چی شده؟
طناز نگاهی به پایین انداختو سمتم خم شد،
کامال یهویی لباشو شکار کردمو محکم و طوالن ی بوسیدمش.
روی تخت دراز کشیدم، چشامو بستم و با لبخند روی لبم گفتم:
_حاال برو
صبح بعداز اینکه دوش گرفتم، رفتم پایین.
طناز داشت میز صبحانه رو میچید، رفتم سمت میز که طناز با دیدنم گونه هاش سرخ
شد و روی پیشونیش عرق های ریز ی نشست، سری انداخت پایین و گفت:
-سالم ارباب، صبحتون بخیر.
دستمو گذاشتم داخل جیبمو چشمکی حواله ی طناز کردمو گفتم:
 

پدر کجاست؟
-رفتن داخل حیاط یکم قدم بزنن.
سری تکون دادمو گفتم:
-نادر و نسرین چی؟
-مامانم داخل آشپزخونه اس، بابام که.سرشو انداخت پایین و ناراحت گفت:
_نمیدونم.
یکی از صندلی هارو کشید عقبو نشستم روش و گفتم:
-ندونستن اینکه پدرت کجاست ناراحتی داره؟
-آخه ارباب...راستش...
نفس عمیقی کشیدو ادامه داد:
-بابام به مشکل خورده ، چیزیم به ما نمیگه، هرشبم که دیر میاد خونه...
اخمی کردمو گفتم:
-تو نیمخواد به فکر ای ن چیزا باشی، هرموقع از شب اومد بهش بگو ب یاد پیشم.
طناز خوشحال گفت:
-چشم ارباب، ممنون!
لبخند ی که نمیدونم چطوری نشست روی لبم رو تحویلش دادم و اون با سرخوشی
برگشت تو آشپزخونه و میز رو کامل چید.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت در که همون موقع پدر هم وارد خونه شد.
-سالم، صبح بخیر.
پدر با چهره ای بشاش گفت:سالم پسرم، رادین من امروز حالش چطوره؟
یه لحظه یاد کودکی هام افتادم، اون زمانا هم پدر همینطوری مخاطب قرارم میداد!
رفتم سمت پدرو دستمو انداختم پشت کمرشو باهم رفتیم سمت میزو گفتم:
-شما خوب باشی منم عالیم .
مشغول خوردن صبحونه بودیم که پدر گفت:
-فرداصبح بهتره برای آزمایش و خرید با روژا برید بیرون . وقتت که آزاده پسرم ها؟
بله صبحونه کوفت شد!
لقمه رو گذاشت رو می ز وگفتم:
-بله پدر.
از پشت میز بلند شدم که پدر گفت:
-کجا میری پسرم؟ صبحونه اتو نخورد ی!
-میرم استبل ویه هوایی بخورم، سیر شدم...
-باشه مواظب خودت باش...اها راستی به خواهرتم زنگ بزن رادین . بهش بگو برای
جشنت حتما خودشو برسونه.
-اما فعال مشخص نیست که جشن کی هست.❤️

بهش بگو آخر همین هفته، آخر همین هفته جشن رو میگیریم...درست نیست زیاد
طولش بدیم.
کالفه دستی توموهام بردمو گفتم:
-اما پدر من این ماه وقتشو ندارم، بهتره بندازی م یک ماه دیگه!
پدر سری تکون دادو گفت:
-باشه پسرم، هرچی تو بخوا ی.
کاش قدرت نه گفتن به پدرمو داشتم!
کاش دل اینو داشتم که ب ه پدر پیرم به راحتی بگم نه! سری تکون دادمو با برداشتن
گوشیم از خونه زدم بیرون ...
رفتم سمت استبل، با دیدن "دیار" اسب نر و
نجیبم انگار گل از گلم شکافت!
خیلی وقت بود ندیده بودمش... یک ی از بهترین رفیقام بود.
وقتی ۱۶سالم بود پدر برای تولدم "دیار" رو درحالی که یه کره اسب تودلبرو بود، بهم
هدیه داد.اسفنچ رو به آب آغشته کردمو درحالی که روی بدن دیار میکشیدم گفتم:
-دلم واست خیل ی تنگ شده بود پسر!
خیلی مرد شدیا...
شیهه ا ی کشید و پاهاشو داد باال خندیدمو گفتم:
-فهمیدم توهم از دیدنم ذوق زده شدی پسرخوب.
دیار رو آماده سوارکاری کردم وسوارش شدم. کم کم از عمارت هم دورشدم..
بعداز دوری که تو باغ و سمت کلبه زدم، داشتم برگشتم سمت استبل که طناز رو دیدم
که با برداشتن سینی از روی سکو داشت از استبل دور میشد.
خودمو بهش رسوندم، دیار شیهه ای کشید وپاهاشو داد باال انگار دیار هم از دیدن
فرشته ی کوچیک این عمارت هیجان زده شده بود!
طناز از کار دیار ترسید و دستشو گذاشت روی سینه اشو یه قدم رفت عقب، به قدری
قیافه اش بامزه شده بود که نتوستم خویشتن داری کنم و خندیدم.
_ارباب انگار...انگار اسبتون عصبی شد؟
خم شده امو با نوازش کردن صورت دیار گفتم:
_پسرم از دیدنت ذوق زده شده !طناز متعجب گفت:
_اسبتون نره؟ من...من فکر میکردم باید دختر باشه!
صاف نشستم و گفتم:
_تاحاال اسب سوار ی کردی؟
_من؟
به اطراف نگاهی انداختمو گفتم:
_کسی جز تواینجا نی ست!
طناز سرشو انداخت پایینو گفت:
_خب..خب راستش نه، بلد نیستم.
_خیلی خب ب یا جلو.
طناز سرشو کج کردو با مکث قدمی سمت اسب برداشت خم شدمو با بغل کردنش
مثل پرکاهی، گذاشتمش روی اسب و مقابل خودم نشوندمش.
طناز از هیجان نفس نفس میزد. بند رکاب رو گرفتم سمتشو گفتم:
_بگیرش.
_اما..من که بلند نی ستم ارباب.
_مهم نی ست، من حواسم بهت هست!.. 

طناز بند رکاب رو به دست گرفت و منم دستامو گذاشتم روی دستش.
پامو به بدنه ی دیار زدم و اون شروع کرد به تاختن.
کم کم با ساق پاهام به دیار فهموندم که سرعتشو بیشتر کنه، طناز چشماشو بسته
بود و لبخند از روی لباش محو نمیشد .
چقدر خوب بود خوشحال کردنش، حتی دیدن خنده هاشم باعث انرژیِ من میشد!
مثل اینکه داشت بهش خوش میگذشت، چی بهتراز این؟
روسریش از سرش لیز خورد و افتاد روی شونه هاش.
درحالی با یه دستم دیار رو کنترل میکردم، دست بردم سمت موهای طناز کش
موهاشو باز کردم.
باد میخورد الی موهای نرم و لطیفش و تارهای موش روی هوا معلق بودن. عطر
موهاش کم کم داشت مدهوشم میکرد، حس خوبی که کنارش میگرفتم، باهیچ چیزی
قابل قیاس نبود.
بعداز نزدی ک بیست دقیقه سواری برگشت یم سمت استبل،
تو مسیر چشمم به نادر خورد، داشت با فرهاد حرف میزد!
فرهاد و نادر؟ فرهاد چه کاری با نادر داشت؟
لعنتی باالخره خودم یروز ی قلم پاهاشو می شکونم تا نزدیک این عمارت نشه!وارد استبل شدیم، از روی اسب پایین اومدم و باگرفتن پهلوها ی طناز از اسب اوردش
پایین دستش روی شونه هام بودو با گذاشتنش روی زمین بخاطر فاصله ی قدیمون
دستاش از روی شونه هام سُر خوردن وافتادن پایین.
روسریشو اند اخت روی سرش و باهمون خجالت ذاتی و همیشگ یش لبخند شیرینی
زدوگفت:
_خیلی خوب بود ارباب، ممنون.
دستشو نوازش وارد کشید روی دیار و با لبخندو ذوق بهش نگاه میکرد .
دستمو گذاشتم روی شونه هاش و برش گردوندم طرف خودم و با چشمای تیز گفتم:
_طناز؟
طناز ابرویی باال وانداخت و گفت:
_بله ارباب؟
برا ی هم قدشدن باهاش روی زانوهام خم شدمو گفتم:
_میدونی پدرت با فرهاد چیکار داره؟
طناز متعجب ابروهاش رف ت باال و شونه هاش لرزیدن، رنگ دخترک تویه لحظه پرید و
لباش خشک شدن .
دستاشو مشت کرده و درحالی که چشم ازم می گرفت گفت:_نم..نمی..دونم ارباب..
- او...نروز شنیدم داشت به بابام میگفت بهتره عا..عاقل باشی و روی پیشنهادم�یعنی تو خبر نداری؟
فکر..فکر کنی.
همین رو میدونم فقط ارباب!
رنگش از قبل سفید تر شده بودو...قفسه ی سینه اش تند تند باال پایین میشد و روی
پیشونیش عرق های ریز نشسته بود.
این گرفتی زبون و هول شدنش برا ی چی بود؟ چرا با شنیدن اسم فرهاد رنگش پرید؟
عصبی از بین دندونای قفل شده ام گفتم:
-طناز فرهاد که به ت نزدی ک نشده ها؟
طناز چشماش درشت شدو بیحرف نگاهم کرد.
عصبی تر از قبل شونه هاشو تکون دادمو گفتم:
-اگه اذیتت کرده بگو...بگو طناز.
با زبون لباشو تر کردو گفت:
-کار...کاری با من نداشت.
با اخمایی توهم گفتم:❤️

پس چرا با اوردن اسمش رنگت پرید؟ چرا ب ی دلیل لکنت زبون گرفت ی؟
پلکی زدمو درحالی که سعی داشتم لحنمو مهربون تر کنم تا باعث ترسش نشم، ادامه
دادم:
-طناز،عزیزم اگه فرهاد اذیتت کرده به من بگو، نترس..بهم بگو...اون نمیتونه کاری
کنه.
طناز سرشو انداخت پایینو گفت:
-کاری باهام نداشت.
حقیقتو نمیگفت! ازچی میترسید؟ حتما اون ب ی همه چیز تهدیدش کرده بود یا ترسونده
بودتش.
باید حالیه اون مرتیکه ی عوضی میکردم
که باعث نشه حرفم دوتا بشه! باید بهش میفهموندم که با من درافتادن به ضرر
خودشه!
سر طناز رو بوسیدمو از روی زانوهام بلند شدم، دستمو انداختم پشت کمرشو گفتم:
-برگرد خونه.
طناز همونطور که سرش پایین بود و با انگشتاش بازی میکرد چشمی گفت و ابه سمت
درخروجی استبل حرکت کرد. وسط راه ای ستاد و گفت:شما نمیاید ارباب؟
میترسید، هنوز تو صداش رگه های ترس بود؛ از چی میترسید؟ ازاینکه االن نرم اون
مرتیکه بی ناموسو تیکه تیکه اش کنم؟
پلکی زدمو گفتم:
-میام، تو برو...
بی حرف سرشو انداخت پایین و رفت.
توی استبل چرخی زدم اما فایده ای نداشت، انگار قرار نبود عصبانی تم فروکش کنه.
تا همون مشت گره خوردمو توی صورت فرهاد پیاده نمیکردم آروم نمیگرفتم.
بخاطر پدر خیلی مراعاتشو میکردم، ولی مثل ای نکه حدروهم داشت رد میکرد این
مردک!
دستی تو موهام بردم و گوشه ی لبمو جوییدم، شقیقه هامو مالیدم و از استبل زدم
بیرون .
خودمو رسوندم به ته باغ، فرهاد تنها به تنه ی درخت تیکه داده بودو و داشت
سیگارشو دود میکرد، با دیدنم سیگارشو از رو ی لبش برداشت و نیشخندی زدو گفت:
-به، پسرعمو جان!
خودمو بهش رسوندم و بازدن روی تخته سینش گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟
فرهاد تک خنده ا ی کردو گفت:
-بیخا ل رادین..تو چرا انقدر با من بدی آخه پسر؟ ایبابا...
سیگاری از پاکت درودو گرفت سمت و گفت:
-ما ناسالمتی فامیل هم هستیما!
زدم زیر دستشو گفت:
-من با تو هیچ نسبت ی ندارم، مگه نگفته بودم ا ینورا نبینمت؟ ها؟
پوزخندی نشست گوشه ی لبش و گفت:
-چرا نیام ارباب جون؟ میخوام به داییم سربزنم.
-هه! آخه مردک تو یجو معرفت ندار ی بعد میگ ی اومدی به پدر من سربزنی؟ کم حرف
مفت بزن.
من که میدونم تو اون فکر خرابت چیا که نمیگذره...
یقیه اشو گرفتم و چسبوندمش به تنه ی درخت و تو صورتش غریدم:
-ولی کور خوندی فرهاد، آرزوی خیلی چیزارو با ید به گور ببری...خیلی چیزا!
فرهاد دستشو گذاشت روی دستمو با خنده گفت

مثال چیا؟ نکنه اون عروسکی رو میگی که تو اون خونه راحت ازش استفاده میکنی
ها؟
خدایی بچه اس چطور ی زیرت دوم میاره رادی ن؟
از خشم پلکام میپرید، دست مشت شده امو بردم باال و کوبیدم توی صورت فرهادو
گفتم:
-مرتیکه بی ناموس، چرا شروور میگی. گمشو تا همینجا چالت نکردم عوضی .
فرهاد دستشو کشید روی لب پاره شده اش و دستشو گرفت جلوی صورتش، به خونی
که روی دستش بود خندیدو گفت:
-ارباب ی دیگه زورت زیاده. اما بین خودمون باشه، دوتا دوتا حال میکنیا!
حاال با روژا ازدواج کردی بازم میخوا ی اون دختربچه ی بی چاره زیرخوابت باشه؟
تک خندهی ا ی کردو ادامه داد:
-بابا دست خوش کاش ماهم ارباب بودیم ،
اونوقت عروسکا دورمون میچرخیدن خون جلوی چشمامو گرفته بود، اون داشت به طناز هم توهین میکرد و این برا ی من
قابل بخشش نبود، یقه ی فرهاد و گرفتمو انداختمش زمین، نشستم روی شکمش
واون زیر مشت هام داشت جون میداد...
با کشیده شدنم از پشت دست از زدنش برداشتم، نادر و باغبون عمارت منو گرفته
بودنو التماس میکردن که فرهادو ولش کنم.
درحالی که سعی داشتم خودمو از بندشون آزاد کنم روبه فرهاد که خون ین ومالین روی
زمین از درد، توخودش جمع شده بود گفتم:
-مرتیکه بی همه چیز، دفعه آخرت باشه گوه اضافه میخوریا. دفعه بعد زیاد زر بزنی
مکشمت الشخور.
نادر که سعی داشت منو بکشه عقب گفت:
-آقا تروخدا...تروخدا ارباب ولش کن...کوتاه بی اید...کشتیش به خدا.
-این مرتیکه ی حرومی رو از این عمارت پرتش کنید بیرون .
لگد محکمی زدم به پهلو ی فرهادو با خشم غر یدم:
-یه دفعه دیگه عکست بیفته تو مردمک چشمم زنده ات نمی زارم بی صفت.
نادر با گرفتن بازوم و درحالی که سعی داشت منو بکشه عقب گفت:
-چشم ارباب، چشم...شما بری من حلش میکنم...شما بفرما...بفرما ارباب جان.باهمون اخمای توهم و چهره ای عصبی زبنمو تو دهن چرخوندم و ازشون دور شدم.
اگه یه لحظه دیگه دیرمیرس یدن بی شک اون عوضی زیرکتکام جون میداد.
هرکی جاش باشه، باید متوجه بشه که دیگه نبا ید دوروبر این عمارت و آدماش بچرخه
اما فرهاد خرفهم تر از این حرفا بود! اون زبون آدمیزاد حالیش نبود .
حتی کتک و تهدیدهم کار سازش نبود، تنها راهش کشتنش بود..!
نشستم لبه ی باغچه و شیرآبو باز کردمو شلینگ آبو روی سرم گرفتم.
کله ام داغ داغ شده بود و حس میکردم داره از سرم دود بلند میشه.
آب یخی که خورد روی سرم حرارت سرمو کمترش کرد.
سرمو با دستمالی که جلوم گرفته شده بود گرفتم باال. حتم داشتم چشمام االن
شباهت به چشمای ی ه گرگ وحشیو داره!
طناز با چشمای اشکی دستمال رو گرفته بود جلومو

داشت هق هق میکرد.
مگه بهش نگفته بودم بره داخل
نفس عمیقی کشیدم بلکه خشمم کمتر شه، دستمالو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
-مگه بهت نگفتم بر ی تو خونه، اینجا چیکار میکنی؟
آب بینیشو کشید باال و گفت
بخدا داشتم میرفت ..میرفتم باال اما صدای دادوبیداد شنیدم ترسیده برگشتم.باهمون سگرمه های توهم نگاه ی به سرتاپاش انداختمو گفتم:
-االن واسه چی دار ی گریه میکنی
-شما داشتید با فرهاد دعوا میکردیدمن راستش ترسیدم...ترسیدم بالیی
سرتون بیاد.
بلند شدمو ایستادم جلوی طناز و انگشت اشاره امو گرفتم سمتشو با عصبانی ت گفتم
-دفعه بعد سرپیچی نبینم ازت، دفعه بعد نبینم تو دید فرهاد بیای، نیاد یسر ی دیگه که
عصبیم کنی طناز! حالیت شد
با اومدن نادر طناز هم سرشو انداخت پایین و ازم فاصله گرفت.
نادر اومد سمتمون و دست انداخت دور شونه ی طناز و طنازهم تو بغل پدرش گم شد
-ارباب جان، دستورتون انجام شد.
سری تکون دادمو نیم نگاهی به طناز انداختم.
روبه نادر کردمو با همون لحن خشک و جدی گفتم
-باهات حرف دارم نادر، تنها
-چشم ارباب. برو باال دخترم، به مادرت کمک کن
طناز سری تکون دادو رفت باال، اخ کاش انقدر مظلوم نبود، کاش چشماش اینطور ی
دل سنگو آب نمیکردن طناز زیرچشمی ناراحت نگاهم کردو با چشمی که به پدرش گفت، حرکت کرد سمت
خونه .
نادر دستاشو جلوش گرفت و گفت:
-جانم ارباب امری داشتید؟
نگاه دقیقی به نادر انداختم، دستی به ب ینیم کش یدمو گفتم:
-بافرهاد چیکار داشتی؟
دست راستمو گذاشتم داخل جیبمو جلوتر از نادر شروع کردم به قدم برداشتن.
نادر خودشو هم قدمم کردو گفت:
-راستش آقا کارخاصی نبود، بابت فروش زمی نم بود .
-زمین؟ چرا می خوای بفروشیشون؟
نادر سرشو انداخت پایین و گفت:
-راستش ارباب جان، یه مشکلی برام پیش اومده مجبور شدم بفروشمش...کسیم
بجز آقا فرهاد اون زمین آفت زده رو ازم نم یخر ید.
به جون بچه ام به پولش احتیاج داشتم وگر...
-بس کن مرد، چرا به من نگفتی؟ تو نمیدونی اون فرهاد عوضی چه پلیدیه؟ هرمشکلی
داشتی به من میگفتی..

نادر سکوت کردو سرش همچنان پایین بود.
-مشکلی دار ی بهم بگو، نبینم از فرهاد چیزی بخوا ی نادر، انوقت کالمون بد می ره
توهم باشه؟
-چشم ارباب، شرمنده ام بخدا از شما به ما خی لی رسیده، اصال نمیدونم چطوری ای ن
همه لطفاتونو جبران کنم.
-خیلی خب برو به کارت برس.
-روی چشم. با اجازتون.
سری تکون دادمو نادر چند قدم برنداشته بود که گفتم:
-راستی!
برگشت سمتمو گفت:
-جانم ارباب امربفرمایید؟
بهش نزدیک شدمو به آرومی انگشت اشاره ام و زدم به تخته سینه اشو گفتم:
-دیگه جون بچه اتو قسم نخور...ه یجوقت!
وارد خونه شدم و یه راست رفتم داخل اتاقم.
تنها چیزی که حالمو بهتر میکرد دوش گرفتن بود، وارد حموم شدمو با همون لباسام
زیردوش قرار گرفتم.انقدر فکرم درگیر بود که از سردی آب تنم بی حس شده بود. بعداز دوشی که گرفتم
لباسمو پوشیدمو رو ی تخت در از شدم.
یه ماه دیگه بیشتر تا اون جشن مزخرف زمان باقی نمونده بود! فقط داشتم به این فکر
میکردم که چطوری تو این مدت باید روژا رو تحمل کنم؟ لعنتی چرا دیگه با هیچ کسی
احساس راحتی نمیکنم؟ تحمل کردن آدما بیشتر از یه ساعت برام عذاب آور شده بود
بجز یه نفر.
یه نفر که شده بود دغدغه ی این قلب خسته.
تا عصر از اتاق نزدم بیرون، به تنهایی بی شتر احتیاج داشتم .
از روی تخت بلند شدمو رفتم کنار پنجره، سیگارمو روشن کردمو مشغول کشیدنش
شدم.
من سیگاری نبودم، اما انقدر درگیری برام پی ش اومد که حتی یادم نمیومد با اولی ن پک
سیگار سلفه ای کرده باشم یانه؟ گلویی سوخته باشه یانه!
درپنجره رو باز کردم، سرمو بردم بیرون و هوا ی خنک و دلپذیر ب یرون رو به ریه هام
فرستادم.
چشمم به طناز افتاد که داشت به سگ نگهبان عمارت غذا میداد.
این بچه به قدر ی روحش پاک بود به حد ی معصوم بود که اون سگ وحشیم جلوش
رام بود!با زنگ گوشی چشم از طناز برداشتمو از کنار پنجره رفتم کنار، گوشی رو از روی میز
چنگ زدم و بی توجه به مخاطب پشت تلفن جواب دادم:
-بفرمایید؟
-سالم رادین، خوبی ؟
کمی مکث کردم:
-رها؟
-چه خبر ب ی معرفت، سراغی نمیگر ی؟
دستی بین موهام کشیدمو نشستم رو ی میز، نفس عمیقی کشیدمو، گفتم:
-خوبی ؟
-خوبم...خوبم...اما انگار تو سرحال نیستی هوم؟
-نه من خوبم.
-مطمئنی؟
-آره...چرا که نه.
دوبه شک گفت:
-خیلی خب، واسه شب آزاد ی؟ امی ر مهمون ی ترتیپ داده؛ زیاد شلوغ نیستم، فقط
خودمونیا...❤️

امیر؟
رها خندهی عشوه داری سردادو گفت:
-اهم، بهش گفتم خودم به رادین خبر میدم.
با دستم شقیقه هامو مالیدم وگفتم:
-حاال ببینم چی می شه !
-عه رادین، بی خیال ...باید بیای، گفتم که فقط خ ودمونیم.
-تونستم میام، خب من پشت خطی دارم باید قطع کنم رها.
رها پوفی کشیدو گفت:
-اکی ، شب منتظرتیما فعال!
گوشی رو اوردم پایین و تماس پشت خطیمو وصل کردم:
-سالم.
-سالم رادین جان، حالت خوبه؟
-ممنون قادری ، همه چی مرتبه؟
قادری مکثی کردو گفت:
-هی ، بد نیست... غرض از مزاحمت پسر، زنگ زدم که بگم که واسه حمل بارهامون
به کانادا یه مشکلی پیش اومده.اخمی کردمو گفتم:
-چه مشکلی؟
-اممم، باید حضوری بهت بگم.
-میام شرکت .
-باشه، پس فعال.
گوشی رو قطع کردم و بعداز حاضر شدن رفتم پایین، داشتم به سمت در حرکت
میکردم که صدای پدر اومد:
-رادین؟
عقب گرد کردمو گفتم:
-جانم پدر؟
-جایی میری پسرم؟
-آره میرم پیش قادری .
-مشکلی پیش اومده؟
-نه مشکل ی نیست، شما نگران نباشید.
-باشه پسرم، فردا هم که...
-یادم هست پدر...یادم هست.پدر سری تکون دادو بعداز خدافظی ازش از خونه زدم بیرون .
پدر زیادی عجله داشت واسه پیوند بین من و روژا و ای ن برای من عذاب آور بود.
عذاب آرو بود که باید کمتر طناز رو حسش کنم، پیش خودم داشته باشمش.
این مدت فقط باهاش بد رفتاری کرده بودم. نمیدونم چجور ی میشد از دل کوچ یکش
درود!
طناز واسه من همه چی بود. پاکی و معصومی ت طناز منو بیشتراز همه چی وابسته ی
خودش کرده بودم.
این مدت که درگیر دردمجنون بودم، تازه فهمی دم زندگی بدون عشق معنا نداره
اصال...
حس میکنم تا قبل از طناز اصال زندگی نکردم و فقد روزگار گذروندم!
ماشین رو جلوی شرکت قادری پارک کردمو رفتم باال.
بعداز حال و احوال اولیه قادری ماجرا رو برام تعریف کردو منتظر برا ی نتی جه کار بهم
خیره شد.
تیکه امو دادم با صندل ی و بعداز مکثی گفتم:
-کارارو بزار یک ماه دیگه، خودم باید برم کانادا. کار تو نیست.
قادری خندیدو گفت

دست شما دردنکنه یعن ی ما از پس یه کارم برنمیایم.
از روی صندلی بلند شدم و قادری به پ یروی ازمن برخاست؛ دستمو زدم به شونه اشو
گفتم:
-شکسته نفسی نکن کاربلدتر از این حرفایی. خب دیگه من میرم.
قادری بالبخند سری تکون دادو باهم به سمت در حرکت کردیم اما هنوز پامو از در
نذاشته بودم بیرون که قادری دستشو گذاشت روی سینه اشو از درد چهرش جمع
شدو دستشو تکیه داد به دیوار و خم شد.
نگران رفتم سمتشو گفتم:
-چیشد، خوبی مرد...؟
-آر..آره خوبم...چیزی نی...نیست
سریع منشیشو صدا زدمو اون سراسیمه خودشو به قادری رسوند و بعداز دادن
قرصاش، حال قادری هم کمی بهتر شد.
-کمتر کار بکش از خودت.
قادری خندیدو با صورتی رنگ پریده گفت:
-چیزی نیست، اثرات پیری ه.
-گوشه ی لبمو دادم باال و گفتم:کو تا پیریت، دیگه مشکلی نی ست؟
-نه...نه کلیم وقتت گرفته شد رادین جان، شرمندتم.
لبمو جمع کردمو با زدن به شونه اش گفتم:
-شبت خوش.
از شرکت زدم بیرون و سوار ماشین شدم، قبل ازاینکه به راه بیفتم، گوشیم زنگ
خورد، تماسو برقرار کردم:
-سالم امیر .
-سالم پسر کجایی تو؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-درگیرکارها.
-یه امشبو حاال بیخ یال کار باش رادین، بیا پی ش ما.
-بی..
-مخالفت نبی نم ازت دیگه، منتظری م. بای.
اجازه نداد مخالفتی کنمو گوشی رو قطع کرد. نی مچه لبخندی روی لبم نشست و سرمو
تکون دادم.
نه انگار چاره ا ی نبود، این همه اصرار رو نادیده گرفتن، کار درستی نبود!ماشین رو روشن کردمو به طرف خونه ی امیر روندم.
زنگ درو فشردم که بعداز چندلحظه رها با لباسی دکلته تو چارچوب در قرار گرفت، با
دیدنم لبخند پهن ی زدو بعداز اینکه جرعه ای که از مشروبش نوشید با چشمایی که
میشد توش برق خاصی رو دید گفت:
-خوش اومد ی رادین خان!
ابرویی انداختم باال و با گذاشتن دست راستم داخل جیبم، وارد خونه شدم.
طولی نکشید که رها دستشو دور بازوم حلقه کردو گفت:
-خب بچه ها اینم از رادین خان، باالخره افتخار دادن.
بچه ها جام هاشونو بهم زدن و با خنده گفتن:
-سالمتی رادین خان. نوووش!
تا نیمه های شب مهمونی پابرجا بود نمیشد منکر این شد که هروقت با بچه ها جمع
میشیدم از خوشی زیادی تلو تلو میزدیم و غم و مشکالت رو فراموش میکردیم!
کم کم بچه هاهم رفتن وتنها کسی که امشب تصمیم گرفته بود مست نکنه من بودم.
امیر مست بودو از اون بدتر این بود که واقعا بد مست بود!.

رها هم که مثل باقی بچه ها مست کرده بود؛ نشست رو ی دسته ی صندلی که روش
نشسته بودم.
خندیدو گفت:
-رادین ای ن امیر خُل چی میگه؟ واقعا میخوای زن بگیری؟
پوزخندی زدمو گفت:
-امیر االن مسته، تو توجه ی نکن.
از روی صندلی بلند شدمو روبه امیر که داشت شیشه مشروب رو به دهنش نزدیک
میکرد گفتم:
-بسه، بسه امی ر کشتی خودتو بابا... من دارم میرم.
نگاهی به رها انداختمو پوف ی کشیدمو گفتم:
-حاضر شو توروهم برسونم با این حالت نمی تون ی تنهایی برگردی.
رها اومد سمتم، خواست سرشو نزدیک صورتم کنه که کشیدم کنارو گفتم:
-حاضر شو دختر.
رها خندیدو گفت:
-اخ اخ م یــــبینی امیــــر نخواد به خانمــــش خیانت کــــنه.
امیر و رها باهم زدن زیر خنده و من با لگدی که به پای امیر زدم روبه رها گفتم:زهرمار، تا دودقیقه دیگه پایین نباشی میرما!
-چشــــم قربان، میاممم رئیــــس خوشتی پ.
زدم پس گردن امیرو گفتم:
-مواظب خودت باش، این المصبم بزار کنار.
امیر نی شخندی زدو گفت:
-جووون! چشم.
سری با تاسف تکون دادمو گفتم:
-فعال االغ.
-عا عا راستی!
-هوم؟
-یبار طناز رو بیار اینجا، میخوام ببینم چه شکلی ه.
-زیادیت میشی پسر.
سری تکون دادمو گفتم:
-میبینمت!رفتم توماشین و طولی نکشید که در خونه باز شدو رها اومد بیرون . از توی آیینه
نگاهی بهش انداختم، نمیتونست راه بره بدتراز حالت مستیش اون کفشای پاشنه
بلندش بودن که اجازه ی درست راه رفتنو ازش گرفته بودن.
از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت رها، دست انداختم زیربازوشو هم قدم باهم نزدیک
ماشین شدیم.
-مجبور ی انقدر مست کنی آخه؟
رها سرشو تکیه داد به شونه امو با نیشخند گفت:
-مســــتی خیلی خوبه ر ادین.
نیم نگاهی بهش انداختمو خواستم در ماشین رو باز کنم که گردنمو میک زد.
متعجب صاف شدو به چشمای خمار رها نگاه انداختمو گفتم:
-چیکار میکنی رها؟ بیا برو تو ماشین.
رها خندیدو جایی از گردنمو که میک زده بود رو با ناخوناش چنگ آرومی زدو گفت:
-تو حیفی واسه ازدواج کردن، کاش همیشه س ینگل بمونی.
-خل نشو رها، بشین.
نشست داخل ماشین و منم سوار ماشین شدم.
نیم نگاهی بهش انداختمو ماشین رو روشن کردمو به سمت خونه ی رها روندم.❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ufelh چیست?