ارباب سنگی 8 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 8

زیپ چمدون رو بستم و گفتم:
-ما اینجا حواسمون به خان هست ریما خانم. شما خیالتون راحت باشه.
ریما خانم سرمو نوازش کردو گفت:
-معلومه که با شما خیالم راحته . خب ممنون بابت کمکی که کردی، میتونی به کارت
برسی طناز جان.
-چشم، کاری بود بهم بگید.
رفتم توی آشپزخونه مامان هنوز غذا رو بار نذاشته بود! رفتم توی حیاط و به مامان که
داشت خاک گلدون هارو عوض میکرد نزدیک شدمو گفتم:
-مامان؟ انگار غذا رو نذاشتی می خوا ی من برم غذارو درستـــ ...
-نه نه ... نباید زیاد کار کنی.
مامان دستکشاشو از دست درودو گفت:
-این گلدون ها رو بزار سرجاشون، بعد بیا تو. قرصاتم باید بخوری .
سری تکون دادمو با چشمی که گفتم مامان رفت تو خونه.
گلدون هارو سرجاشون گذاشتم. کارم تموم شده بود اما دلم نمیخواست برگردم تو
خونه.
آخه خونه منو یاد ارباب می انداخت.حتی عطر ارباب هم تو گوشه به گوشه ی خونه میشد حسش کرد.
وسایل باغ بونی رو برداشتم تا ببرمشون ته حی اط سرجاشون. باغ بون عمارت عروسی
دخترش بودو مامان مجبور شد کارهارو کنه.
داشتم به سمت ته حیاط حرکت میکردم که کیسه ی خاک از دستم افتاد .
اه لعنتی کمی از خاکش بیرون ریخت، خم شدمو خاک رو ریختم تو کیسه و بلند شدم
که با یکی تنه به تنه شدم.
با تعجب سرمو گرفتم باال و با فرهاد روبرو شدم.
ترسیده آب دهنمو قورت دادم. چطوری جلو ی آدم ظاهر میشد؟
پلکی زدم یه قدم ازش فاصله گرفتم.
نیشخند ی زدو گفت:
-پارسال دوست امسال آشنا طناز خانم !
انگار نه انگار که ما باهم معامله ای کرده بودیما.
لعنت بهت .
-بهت گفته بودم یکم بهم وقت بده.
چشماشو تو کاسه چرخوندو گفت:
-وقتت تمومه خم شد روی صورتمو گفت:
-تمومه طناز خانم متوجه ا ی ؟
ابروهاش پرید باال و با همون لبخند گوشه ی لبش گفت:
-اصال ب یا یه کاری کنیم ! بزار یه چیزی باهم ببی نم که متوجه اوضاع بشی ، هوم؟
دست کرد تو جیبشو گوشیشو باز کردو گرفت جلوم.
-نگاه کن بابا جونت یه قدمی ه مرگه طناز !
یه اتاقک تاریک بود که بعداز دقت کردن متوجه شدم آسانسوره. بابام ... بابام اونجا
چیکار میکرد؟
اخمی کردمو گفتم:
-چرا حرف الکی میزنی فرهاد. بابای من اینجا چیکار میکنه ؟
-فقط تا امروز وقت داری !
یهو اتاقک افتاد پایین تر و بابام تعادلشو از دست داد.
ترسیده به فرهاد نگاه کردمو گفتم:
-داری چیکار میکنی؟ تروخدا کاری به بابام نداشته باش، مگه ما قبال باهم ... باهم
حرف نزده بودیم ...
ابرویی باال انداختو گفت

حرف زدیم اما تو به وعده ات عمل نکردی!
فرهاد پوزخند ی زدو گفت:
-حاال که میبینی تقاص بد قولی میشه این.
بازم اتاقک پایین تر رفت و چراغ های آسانسور خاموش روشن میشد و جرقه میزد.
ترسیده جیغ زدم:
-تروخدا تروخدا فرهاد ... باشه ... باشه.
میگم ... میگم همین امروز میگم ... بخدا همین امروز باهاشون حرف میزنم.
خندیدو گفت:
-فکر کردی من احمقم ؟ نه ... بهتره کارشو تموم کنم تا حالیت بشه دیگه سر من
شیره نمالی دخترجون !
دستمو بند بازوی فرهاد کردمو گفتم:
-التماست میکنم فرهاد نکن ... اصال بیا ... بیا همین االن با مامانم ... با مامانم حرف
بزن .
فرهاد خم شد طرفم دستشو کشید روی گونه امو با نیشخند گفت:دِ نه دیگه این کار خودت بوده، یادت رفته ؟
با یه حرکت دیگه بابا بی بابا !
میخوا ی امتحان کنیم ؟ هوم؟ خیلی هیجان داره ها؟
با گریه وصدایی که خش دار شده بود گفتم:
-نهههههه تروخدا نه.... التماست میکنم بز ار بابام از اونجا بیاد بیرون . تا اخر همین
هفته زنت میشم. قول م یدم فرهاد. بخدا قول م یدم.
فرهادو درحالی التماسش میکردم که چهره ی مظلوم بابام جلوی چشمام بود .
فرهاد نیشخندی زدو گوشیشو گذاشت دم گوششو گفت:
-بچه ها بازی تموم شد. بیاریدش بیرون .
نفس حبس شده امو بیرون فرستادمو رو ی زمی ن نشستم و هق هقام اوج گرفت.
فرهاد خم شدو گفت:
-بسه عر نزن انقدر. همین االن میرم با مامانت حرف میزنم فقط سه روز دیگه فقط
سه روز دیگه فرصت داری تا توی خونه ی من باشی!
با پشت دست اشکامو پاک کردمو گفتم:
-باشه ... باشه فقط التماست میکنم کاری به بابام نداشته باش فرهاد خواهش میکنم.
-وقت ی زنم بش ی اونم دیگه آسیبی نمیبینهحاالم اون اشکای المصبتو پاک کن باهم میری م باال.
بلند شدمو سری تکون دادم. خواستم برم که بازومو محکم گرفت و کشید طرف
خودش:
-اگه گریه کنی یا کاری کنی بفهمن ناراضی هستی کاری میکنم که جسد بابا توهم
پیدا نکن ی!
لرزیدم و گفتم:
-حواسم هست بخدا حواسم هست.
با غیض گفت:
-خیلی خب، راه بیفت .
سعی کردم جلوی گریه امو بگیرم؛ مامان نباید چیزی میفهمید.
اما لرزش بدنمو چیکار کنم؟ داشتم جون میدادم.
وارد خونه که شدیم . مامان با دیدن فرهاد گفت:
-سالم فرهاد خان، حالتون چطوره ؟ خوش اومدید.
مامان بیچاره ام هنوز با ذات خراب این مرد آشنا نشده بود.
فرهاد باگرمی و لحنی که تاحاال ازش ندیده بودم با مامان حرف میزد.

من رفتم تو آشپزخونه و فرهاد داشت با مامان صحبت میکرد و من میدونستم موضوع
حرفاش چیه.
خدالعنت کنه این مردو ... کاش از روی زمین ن یست میشد !
نشستم رو ی صندلی و سرمو گذاشتم روی دستام.
سخت بود توی این موقع یت جلو ی گریه امو بگ یرم.
بابای بیچاره امو داشت به بکشتن میداد ... می خواست یه آدمو بکشه و ککش نمیگزید!
چایی ریختم و رفتم توهال.
تعارف کردم و فرهاد بهم با اخم و تخم فهموند که باید لبخند بزنم !
همین کارم کردم و لبخند بی جون و تظاهر آمیزی رو روی لبم نشوندم.
برگشتم تو آشپزخونه تا ریخت نحص فرهاد رو نبینم تا نبینم چطوری داره انقدر خوب
نقش بازی میکنه.
ازش متنفر بودم اما حاال با کار امروزش، بیشتراز همیشه حالم ازش بهم میخورد.
کاش هیچوقت فرهاد پا به این عمارت و روستا نمیگذاشت.
سینی رو گذاشتم روی میز. رفتم و
از پشت ستون، بدون اینکه متوجه ام بشن مشغول دید زدن و گوش دادن حرفاشون
شدم.فرهاد پایی روی پاش انداخت و روکرد سمت مادرُ گفت:
-طناز واقعا دختر خوبیه ! خانمه، باهوشه ؛
من به نادرم گفتم که طناز رو میخوام ! اما خب گفت هرچی مادرش بگه.
چطوری داشت انقدر بی پروا حرف میزد !
بابا راضی بود؟ یا داشت با این حرفاش مامان رو راضی میکرد؟
مامان لبخندی زدو گفت:
-شما لطف داری فرهاد خان. بله من و پدر طناز خیلی برای تربیتش زحمت کشیدیم.
و اینکه شما... خب دارید از طناز خواستگاری م یکنید، من باید با خود طناز هم صحبت
کنم .
باید ببینم نظرش چی ه. وگرنه کی بهتراز شما؟
فرهاد استکان چاییش رو گذاشت روی میزو با لبخند روی لبش گفت:
-من دوست دارم طناز رو خوشبخت کنم.
دستشو گذاشت رو ی پاشو با همون ژست مغر ورانه اش ادامه داد:
-میدونید که من از نظر مالی مشکل ی ندارم. و اگه طناز زنم بشه، بهترین زندگی رو
براش خواهم ساخت!هه چه دروغ قشنگی ! اون میخواست بدترین جهنم زندگی رو برام بسازه.
روزایی رو میدیدم که هر روزش پرعذاب تراز روز قبلشه.
دیگه پاهام قدرت ایستادن رو نداشت، تا بمونم و دروغ های فرهاد رو گوش کنم.
نشستم رو ی صندلی و سرمو با دستام گرفتم و چشمامو بستم.
هنوز دست و پاهام یخ کرده بودو لرز داشتم.
مگه چیز کمی بود داشتم مرگ پدرمو جلو ی چشمام میدیدم.
فرهاد یه حیون بی رحمه..
با صدای مامان از عالم هپروت اومدم بیرون
-طناز باید قرصاتو بخوری ، تو کشو اولیه اس
سری تکون دادم. قرص هامو برداشتم و
نشستم رو ی صندلی و برا ی خودم آبی ریختم و مشغول خوردن قرصام شدم.
حالم بد بود، حالت تهوع داشتم. قرص هارو با معده ی خالی خورده بودم و االن زده
بود زیردلم
 

درحالی که داشت برنج هارو پاک میکرد وبدون نگاه کردن بهم گفت:
-تو دیگه دختر بزرگی شدی ، عاقلی و از زندگی درک درستی داری.
مامان لبشو تر کردو ادامه داد:
-خواستگارم که خب... میدون ی زیاد میرن و میان !
سینی رو کشید کنارو تو چشمام زل زد.
-تو قصد ازدواج داری طناز؟
شوکه از حرف مامان به سلفه افتاده ام.
نمیخواستم مامان از قرار ی که بین من و فرهاد گذاشته شده بویی ببره .
مامان زد پشتمو گفت:
-خوبی طناز، یکم آب بخور.
کمی از آب رو خوردم. آروم ترشدم، به مامان نگاهی کردمو گفتم:
-قصد ازدواج ؟
-آره خب، االن همه ی دخترای هم سن تو رفتن خونه ی بخت .
چی داشتم به مامان بگم؟ بگم من از فرهاد متنفرم، فرهاد یه آدم پست و حیونه که
داشت بابامو سایه ی سرمونو به کشتن میدادخیلی سعی کردم جلوی بغض لعنتیمو بگی رم و چهره ی بابا رو از ذهنم دور کنم، اما
نمیشد، کار سختی بود. ازم برنمی ومد.
لب تر کردمو لب زدم:
-خواستگار اومده ؟ کیه ؟
مامان لبخندی زدو گفت:
-آقا فرهاد !
چشماش درشت شدو ادامه داد:
-فکرکن اون تورو االن از من خواستگاری کرده.
از قبلم با پدرت صحبت کرده.
مامان دستی به برنج ها زدو گفت:
-درسته پسر خوشگذرونیه، اما خان که خیلی دوسش داره، از طرفی من و پدرت ازش
خطایی ندیدیم. از همه مهم تر فامیل خان هست.
هه ... مادر سادهی من! فرهاد خودش مظهر خطا اس! یه نامرده ...
مامان نگاهم کردو گفتتو نظرت هرچی باشه منو پدرت بهش احترام میذاریم طناز جان.
با بدبختی سع ی کردم صدام نلرزه. دستامو که روی پام و زیر میز بود گره زدم.
نمیتونستم چیزی بگم، که مامان خندیدو گفت:
-الهی قربون دختر خجالیتم بشم من .
باشه، اگه می خوای فکرا تو بکن بعدا جوابـــ
پریدم وسط حرف مامانو گفتم:
-نه ... نه.
به مامان که با چشمای درشت شده داشت نگاهم میکرد، نگاه کردمو ادامه داد:
-خب یعنی ... من مخالفتی ندارم. بهتره تا مدرسه ها باز نشدن ...
سکوت کردم، داشتم چی میگفتم؟ داشتم مامان رو دچار شک میکرم.
سری پایین انداختم و گفتم:
-هرچی شما بگید .
مامان لبخندی زدو گفت:❤️

یعنی تو مخالفتی نداری.
شونه ا ی باال انداختمو گفتم:
-شما بهتراز من میدونید. منم رو ی تصمیم شما حرف نمیارم. ولی آره موافقم.
فرهاد خوب میدونست چطوری در عرض یه هفته منو به عقد خودش درب یاره و منو تو
اون جهنم دون ی که اسمش خونه اس حبص کنه !
مامان از آشپزخونه رفت بی رون و من با کلی غم و سردرگمی روی صندلی کز کردم.
چی فکر میکردم ... چی شد !
من میخواستم برم شهر، درس بخونم برم دانشگاه ... اما االن نمیدونم میتونم به اون
همه آرزوهام برسم یانه.
اصال شرایطش بود که من بشم همونی که همی شه آرزوشو داشتم ؟
فرهاد میگفت می خواد برام بهترین زندگی رو بسازه ! از روز برام روشن تر بود که فقط
میخواد عذابم بده ...
اینو میشد از اون چشمای لعنتیش که همیشه برق بی رحمی توشون موج میزد متوجه
شد.با صدای قهقه ی فرهاد که از داخل پذیرایی می ومد ترسیده شونه هام پرید باال.
خنده هاشم ترسناکه.
همه چیه این مرد ترسناکه برای من ....
برعکس ارباب ... حت ی زمان هایی که منو دعوا میکرد هم من انقدر وحشت
برنمیداشت،
که از خنده های فرهاد وحشت میکنم.
اصال اگه ارباب بیاد و متوجه این موضوع بشه ...
چی میشه ؟ نمیدونم ... شایدم هیچی نشه و من دارم زیادی شلوغش میکنم !
تصمیم گرفتم تا وقتی فرهاد شرشو کم نکرده از آشپزخونه نرم بیرون .
اما همچین موفق هم نبودم چون خودش اومد داخل آشپزخونه.
صندلی رو کشید بیرون و نشست روش. دقیقا روبه روم.
رو ازش گرفتم و دستامو قفل هم کردم.
دستشو گذاشت رو ی دستمو گفت:
-با من خوب باش طناز، به نفع خودته.. 

دستمو از زیردستش کشیدم بیرون و بدون نگاه کردن بهش از روی صندلی بلند
شدمو خواستم از آشپزخونه بزنم ب یرون که بازومو گرفتو گفت:
-بفهم چی گفتم بهت. اگه همینطوری پ یش بره کالهمون میره توهم. احمق من
میخوام خوشبختت کنم بعد تو ای نطوری لنگ و لگد میندازی ؟
تو صورتش براق شدم :
-چرا دروغ میگی فرهاد ؟ حاضرم قسم بخورم که ازدواج کردنت با من هم یه نفعی
واست داشته وگرنه هیچوقت همین قرار ی نمی ذاشتی.
مطمئن باش اگه پای خانواده ام وسط نبود هی چوقت بهت نگاه نمیکردم، چه برسه
بخوام باهات ازدواج کنم.
خندیدو با نوازش کردن بازوهام گفت:
-فعال که مجبور ای نکاری خانم کوچولو ! پس رام باش ... رام باش و مطیع تا زندگی
واست جهنم نشه.
پوزخندی زدم:
-همینی که قراره با تو زندگی کنم، زندگیم جهنم شدپوزخندی زدو گفت:
-اشتباه نکن، ما قراره کلی خوش بگذرونیم باهم طناز.
با نفرت نگاهش کردم و از آشپزخونه زدم بیرون .
حرف زدن با این مرد جزو سخترین کارها بود.
چون همیشه سعی میکرد خودش پیروز میدون باشه و حرفاشو به دیگران تحمیل کنه.
نیمه های شب بود که بابا پیداش شد، داخل اتاق که شد مامان بحث امروز فرهاد رو با
بابا درمیون گذاشت.
بابا هم گفت اگه طناز راضی باشه دیگه مشکل ی نیست !
کی بود که این مردو بشناسه و بازم بخواد باهاش زندگی کنه ؟ شاید قاتل فرهاد
خودم شدم !
کاش جرعت این کارو داشتم ...
سه روز میگذشت و هنوز ارباب از سفر برنگشته بود، خودشم گفته بود که سفرش
ممکنه طوالنی بشه.❤️

بهتر بود تا ارباب نیست منو فرهاد عقد کنیم.
چون ممکن بود یسری اتفاق بیفته که به نفع من میشد اما خانواده ام تو خطر میفتادن .
فرهاد آدم خطرناکی بود ... با هرآدمی ارتباط داشت.
هرکاری ازش سر میزد.
بابا دیروز باهام دربارهی فرهاد سوال میپرسید و ازم نظر میخواست.
خیلی جلوی خودمو گرفتم که از حرفا و تعریفایی که از فرهاد میکنم حالم بد نشه !
فرهاد امروز قرار گذاشته بود که مثال ب یاد دنبالمو بریم خرید.
اگرم مخالفت میکردم ممکن بود مامان و بابا شک کنن. از طرفی فردا هم برای عقد
وقت گرفته بود.
انگار داشتن جونمو میگرفتن ... خودمم مونده بودم از سرعت روزگار.
چرا داشتم به بدبختیام نزدیک میشدم ؟
فقد شیش روز دیگه تاباز شدن مدرسه ها مونده بود.
ساعت دروبر ۵بود که زنگ عمارت خورده شد.
مامان خیلی خوشحال بود ... فکر میکرد فرهاد مرد خوبیه، داماد خوبی م یشه براش !
نمیدونست این مرد یک روزی م یخواست قاتل شوهرش بشه.مامان اومد سمتمو گفت:
-طناز جان آقا فرهاد پایین منتظره . برو زود تر حاضر شو. یا نه واسا باهم بریم ...
درحالی که با مامان میرفتیم باال روکرد بهمو گفت:
-هی بهت میگم پاشو حاضر شو گوش نمیدی که دختر. االن بنده خدا پایین منتظره.
مامان رگباری غر میزد و من با بیحوصلگی لباسایی که مامان میگرفت جلومو تنم
میکردن .
به قدری فکرم مشغول بود که اصال نفهمیدم چ ی پوشیدم ...
به خودم تو آیینه نگاه کردم با دیدن مانتو و شالی که مامان سرم انداخته بود متعجب
و حرصی گفتم:
-مامان ... اینا چیه اخه؟ مگه می خوام برم عروسی.
مامان با لبخند حرکت کرد سمتم و گفت:
-عه طناز یعنی چی این حرف ؟ دختر باید جلوی شوهرش خوش ظاهر باشه، خوب
بپوشه خوب حرف بزنه.
چینی به بی نیم دادم و غمگین سکوت کردمو گذاشتم مامان هرکاری دلش میخواد با
صورت و قیافه ام بکنه.

خواستم برم جلوی آیینه که مامان بازومو گرفت و از در رفتیم بیرون .
-مامان رسما دزد گرفتی انگار !
-بدو بری م ... بدو بب ینم. االن میخوای دوباره غر بزنی مامان چرا فالن کردی چرا بیسار
کردی...
بعداز خداحافظی با مامان از عمارت زدم بیرون و حرکت کردم سمت ماشین فرهاد.
نفس عمیقی کشیدم و پشت سرمو نگاه کردم.
مامان چرا هنوز دم در بود؟ دستی برام تکون داد.
به اجبار و با عجز در صندلی جلو رو باز کردم و نشستم.
حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت و به محض بسته شدن در، ماشین از جاش کنده شد
...
ترسیده چسبیده بودم به صندل ی. لبامو تر کردمو گفتم:
-یکم یواش تر برو ...
سرخوشانه خندیدو موزیک خارجی که تو ماشین پلی کرده بود رو تا آخر زیاد کرد !
فکر کنم بحثِ رو کم کنی بود که هرچ ی میگفتم برعکسشو انجام میداد.
-من عاشق سرعتم طناز توچی ؟
دستی به پی شونی م کشیدمو گفتم برام مهم نی ست .
با خشم سرشو چرخوند سمتم، عینک آفتاب یشو از روی چشماش برداشت و پرتش
کرد روی داشبورد و با گرفتن انگشت اشاره اش تو میلی متری چشمای بهت زده ام
گفت :
-سعی نکن با اینکارت بری رو اعصابم، وگرنه گردنتو میشکونم.
آب دهنم انگار نمیخواست از گلویی که بغض راهشو بسته بود پایین بره.
پلکی زدمو با کشیدن خودم به عقب. سرمو تکون دادم.
صاف شدو نعره زد:
-نشنیدم بگی چشم
-باشه ... باشه .
با پشت دستش زد تو دهنمو با آرامش گفت:
-چشم ! ... نه باشه ... متوجه شدی ؟
چشمم تر شدو رومو ازش گرفتم.
-چشم.
لبخند ی به همراه تکون دادن سرش زدو گفت:
-خوبه ... خوبه ❤️

 

باالخره جلوی اون پاساژ کوفت ی نگه داشت و پ ی اده شدیم.
اگه فقط پنج دقیقه دیگه دیرتر میرسیدیم من بدون شک تو ماشین گرون قیمتش
حالم بهم می خورد.
ماشین رو خاموش کردو با همون آرامش و لبخند گفت:
-پیاده شو
چش بود این مرد ؟
کیف کوچیکمو روی شونه ام جابه جا کرده ام و درحالی که نگاهم به ساختمان بزرگ
پاساژ بود به راه افتادیم.
دستش نشست پشت کمرم و من لرزیدم.
لبخند بد ی زدو گفت:
-شرط میبندم تاحاال همچین جایی نیومده باشی، میبینی ؟ وقتی با منی همه چیو
تجربه میکنی
یاد روزی افتادم که ارباب من و اورده بود شهر ... چه روزی بود چه خاطراتی واسم
ساخت ارباب.
مغازه هارو یکی پس از دیگری از نظر میگذروندیم، جلوی یه بوتیک ای ست کردو گفت:
-برو تو.وارد مغازه شدم و پسر و دختر ی که توی مغازه گشت میزدن با دیدنمون با خوش
رویی گفتم:
-سالم خوش آمدید.
سالمی زیرلب گفتم و فرهاد کنار گوشم گفت:
-برو هرچی میخوا ی انتخاب کن.
بی حرف رفتم سمت رگال لباسا ...
همینطوری که ب ین اون همه لباس کوتاه و اجق وجق گشت می زدم نگاهم سمت فرهاد
سوق پیدا کرد.
روی میز خم شده بودو داشت با دختری که از قیافه و ظاهرش معلوم بود صاحب
بوتیکه میگفت و میخندید.
به حدی قیافه دختره آرایش کرده بود که نتونستم چهره اشو درست تشخیص بدم.
بیخیالش شدم ... کاراش به من ربطی نداشت ، وقتی کنار گوشم گفت چی شد از ترس
شونه هام پرید باال.
برگشتم سمتش و به چشمای براق شده اش نگاه کرده ام.
-چیزی انتخاب کردی؟

بدون نگاه کردن بهش فقط برا ی اینکه تو همی ن مغازه کارمون تموم بشه و جایه دیگه
ای نری م سری تکون دادم.
یکی از لباسا که از بقیه وضعش بهتر بود رو انتخاب کردم و گرفتم جلوش.
با دیدن لباس تو دستم پوزخندی زدو گفت:
-سلیقه هم که ... هوف بکش کنار ببینم.
-من چیزی نمیخوام، همین خوبه.
درحالی که داشت لباسارو زیرورو میکرد گفت:
-خیلی حرف می زنی
با نفرت رومو ازش گرفتم که نگاهم به همون دختره خورد، یجوری نگاهم میکرد ...
یجوره خیلی بد.
انگار نمیخواست بیخیال بشه ! نگاهمو ازش گرفتم و فرهاد بعداز اینکه چندین دست
لباس تو دستاش آویزون کرده بود به سمت پی شخوان رفت .
همون دخترِ که فهمیدم صاحب مغازه اس بعداز کامی که از سیگارش گرفت روبه
فرهاد با نیشخند گفت:
-مهمون ما باش فرهاد خان.تازه داشتم از نزدیک میدیدمش ... کل گردنش خالکوبی بود و ناخونای بلندش الک
مشکی داشت و کنار چشمشم یه ستارهی کوچ یک خالکوبی شده بود. موهاشم مشکی
بودو خیلی کوتاه .
با چندش رومو ازش گرفتم !
فرهاد خندیدو گفت :
-از شما به ما زیاد رسیده نیلو جون.
روکرد به دختری که پشت میز بودو گفت:
-چقدر شد؟
-قابل شمارو نداره سه و هشصد.
چشمام گرد شدو به سلفه افتادم، دختره بهم نگاه کرد، پوزخندی زدو کام دیگه ای از
سیگارش گرفت و اومد نزدیک تر. دود سیگارشو تو صورتم فوت کرد.
-چه چشمایی داره، نگفته بود ی واسه خدمتکاراتم میای خرید فرهاد؟ خوشم میام
خوباشم واسه خودت سوا میکن ی
وبلند زد زیرخنده.
من که خدمتکارش نبودم ...
فرهاد فرستادتم بیرون و خودشم بعداز چند دق یقه اومد❤️

معلوم نیست به اون دختره ی بد ریخت راجبه من چی گفته بود، حتما گفته من
خدمتکارشم. هه ... بزدل !
-از این به بعد اینارو تو خونه تنت میکنی ، ببینم از اون لبای دهاتی تنته همه اشونو
آتیش میزنم.
-اما اینا سلیقه ی من نیستم ... باهاشون راحت نیستم.
پوزخندی زدو گفت:
-حتما با اون لباسای گَله گشاد راحتی نه ؟
-ببین تو حق ندار ی ...
بازومو گرفت و با شدت طرف خودش چرخوندتم وتو صورتم غرید :
-حق ندارم چی ؟
یجوری داد زد که صداش تو کل پاساژ پخش شد. بعضیا از مغازه هاشون اومده بودن
بیرون و با تعجب به ما نگاه میکردن .
تکونم داد و گفت:
-الل شد ی ؟ حرفتو بزن دیگه ...
لبامو تر کردمو گفتم:
-خیلی خب، ببخشیدپسم زدو گفت:
-دفعه بعد زبونتو دراز کنی خودم کوتاهش میکنم. راه ب یفت.
جلوتر ازش پاتند کردم تا به ماشین رسیدیم.
لعنتی چرا انقدر وحشی شده بود؟ اگه بخواد تا آخر اینطوری باشه من حت ی نمیتونم
نفس بکشم چه برسه بخوام با آرامش کنارش زندگی کنم.
در ماشین رو باز کردو سوارشدیم.
-مجبور ی تو مغازه انقدر امل بازی دربیاری ؟
-من ؟
بد نگاهم کرد و گفت:
-نه من!
-من کی امل بازی دروردم ؟ من که ...
انگشت اشاره اشو گذاشت روی بین یشو اخمو گفت:
-هیش ... حرف نزن، وقتی م یای خونه ی من با ید طرز رفتارتم عوض کنی ... تو خونه
ی من زیاد آدم رفت و آمد میکنه.
-تو که بهشون میگی من خدمتکارتم، مشکلت کجاس؟
پوزخندی زدو گفت

چی دوست داری معرفی ت کنم ؟ هوم؟
چیزی نگفتم و به جلو خیره شدم، اما با صدا ی نحصش سرمو چرخوندم طرفش
-سعی کن هیچوقت فضول ی نکنی توکارام ... چون از آدم فضول متنفرم.
نیم نگاهی بهم انداختو ادامه داد:
-از اینکه بخوا ی تو کارام دخالت کنی و نظر بد ی حذر کن، سعی کن آسه بری ... آسه
بیای.
هه، که آقا گربه قاطی نکن.
میخواستم بگم من اصال آدم حسابت نمیکنم که بخوام تو کارت دخالت کنم، اما از
وحشی شدنش میترسیدم.
این مرد جنون داشت !
هرکاری ازش برمیومد... اگه کسی بود که فقط به کتک زدن اکتفا میکرد شاید االن
جلوش زبوتم کوتاه نبود.
شاید اگه فقط پای خودم وسط بود یه جور دیگه جواب کاراشو میدادم.
اما االن خانواده ام پاشون گیر بود و از همه بدتر اینکه فرهاد ناقص العقله و ممکنه
بالیی سر هرکدوممون بیاره ...دستشو گذاشت رو ی شکمم ومن با وحشت نگاهش کردم.
گوشهی لبش کش اومدو گفت:
-چطوری جون تو بدنته وقتی انقدر الغر ی؟
چشمامو با عجز روی هم فشردمو گفتم :
-میشه دستتو برداری ؟
دستش رفت باال تر
-بهت گفتم برا ی من تعیین تکلیف نکنی ؟
از شکمم نیشگونی گرفت و گفت:
-نگفتم بهت؟
فشار دستشو بیشتر کرد به حدی که حس کنده شدن گوشت بدنمو داشتم.
-چرا ... چرا گفتی گفتی ...
لبخند ی زدو با نوازش کردن جایه نیشگونش گفت:تو دختر حرف گوش کنی هستی طناز، پس بهتره تا آخرم همینطوری بمونی.
دستشو گذاشت رو ی پامو نی م نگاهی بهم انداخت و گفت:
-باشه ؟
تند تند سری تکون دادم.
-باشه ... باشه.
سرمو نوازش کردو یه تایه ابروشو داد باال:
-آفرین... خوبه ... خیلی خوبه.
خدایا ... اسیر گرفته بود یا بی دفاع گیرش اومده بود ؟
تا انتهای مسیر خودمو چسبوندم به در ماشین و بی صدا اشک می ریختم.
به سختی صدا ی نفسامو خفه میکردم و جلوی فین فینمو گرفته بودم تا بلکه دوباره
وحشی نشه.
باالخره رسیدیم عمارت ... با دیدن نمای عمارت از دور گل از گلم شکافت❤️

حس رهایی داشتم. ماشینو جلوی در نگه داشت و دستشو خواست ببره عقب تا کیسه
سلام دوستان گلم. اولین پارت تقدیمتون💓های خرید رو از پشت برداره که ترسیده هی نی کشیدمو سرمو بردم عقب.
بد نگاهم کردو گفت :
-چته؟
سری به معن ی هیچ ی تکون دادمو کیسه ها رو انداخت تو بغلم.
بدون نگاه کردن بهش باصدای آرومی گفتم:
-ممنون، خداحافظ.
دستمو گذاشتم روی دستگیره ی در. اما قبل از باز کردن در فرهاد بازومو گرفتو
چرخوندتم طرف خودش.
چرا دوباره چشماش قرمز شده بود؟ آب دهنمو قورت دادمو منتظر نگاهش کردم.
چونه امو گرفت توی دستشو صورتشو نزدیک صورتم اورد؛ از ب ین دندون های کلید
شده اش گفت:
-وقت ی باهام حرف میزن ی تو چشمام نگاه کن.تو چشماش نگاه کردمو گفتم:
-نگاه میکنم ... باشه نگاه میکنم .
سرشو به معن ی تایید تکون دادو خیره شد به لبام.
تو یه لحظه لبام خشک شدو ناخودآگاه با زبون لبمو تر کردم.
صورتش نزدیک تر اوردو به اندازه ی یه بند انگشت مو نده بود که از همون بوسه هایی
که ارباب به روی لبام میزد رو بزنه اما سریع
سرمو بردم عقب و گفتم :
-من ... من باید برم ... باید برم ... ببخشید.
از ماشین پیاده شدم و به سرعت نور خودمو به در عمارت رسوندم و تو همون حیاط وا
رفتم ...
میدونستم این کارم عواقب خوبی برام نداشت.
اما به نظر خودم کار درستی کرده بودم و از عواقبشم نمیترسیدم.
-مامان موهامو مشکی کن!
دستش که نشست رو ی شونه هام، فهمیدم جا خورده.
-چی میگی طناز، برا ی چی؟مشکی و کوتاهشون کن مامان، خواهش میکنم.
-من نباید دلیلشو بدونم؟ برا ی چی ازم می خوا ی موهای بلند و خوش رنگتو این بال رو
سرشون بیارم؟
با عجز چشمامو روی هم فشردم و گفتم :
به قدری لحنم محکم و عاجزانه بود که دیگه جای مخالفت نزاره . مامان مشغول کاری�خواهش میکنم.
که گفته ام شد ...
وقتی موها ی بلندم روی زمین، جلوی چشمام م یفتادن تازه متوجه میشدم قراره وضع
ازاین بدترم بشه ...
معنی نداشت دختر سیاه بخت موهاش روشن وبلند باشه !
باید همه چیم به وضعیتم میخورد دیگه، نه ؟
نمیدونم کی چشمه ی اشکم جاری شده بود که کل صورتمو خیس کرده بود.
با دستم صورتمو پاک کردم، اگه قرار باشه واسه هراتفاق اشک بریزم دیگه اشکی
برام نمیمونه و ممکنه چشمام به مرور زمان کم سو بشه.
پس باید قوی باشم..

باید با شرایط کنار بیام ... من برای خانواده ام این کارو کردم و اصال از کارم پشیمون
نیستم ...
چرا از بدختم، شرایط بدی که داخلش گیر کرده بودم عاصی بودم و شکایت داشتم.
اما نمیشد با تقدیر جنگید.
پس راه چاره تنها صبوری و توکل کردن بود !
با صدا زدنم توسط مامان به خودم اومدم، چهرهامو تو ی آیینه دیدم.
موهای کوتاه و مشکی !
آره این درست بود ...
ابروها ی پر ی نداشته ام که مامان بخواد دست کاری کنه.
فقط درحد اینکه کمی صورتمو اصالح کنه کفایت کردم.
خوب بود که مامان تو این کار خبره بود و یه زمانی تمام عروس های این روستا رو
خودش آمادشون میکرد.
چون اگه کسه دیگه ا ی بود از اینکه ه ی بهش بگم دست به صورتم نبره، ای ن کارو کنه
و اون کارو نکنه. عاصی میشد هنوز چهلمه پسرعمو ی خان تموم نشده بود و ما هم جشنی نگرفتیم و به همون جشن
کوچیک و خانوادگی داخل محضر کفایت کردیم .
چی بهتر از این ؟
جشن برا ی چی ؟ مگه قرار بود یه اتفاق مبارک بیفته که جشنم بگ یریم !
فرهاد راس ساعت ۵اومد عمارت .
خان رو برای احترام و از طرفی چون خواهرزادهاش جشن عقده اش بود باخودمون تا
دفتر خانه همراهی کردیم.
خان جلو نشست و مادر فرهاد عقب و من هم کنارش. چرا دروغ از مادر فرهاد خوف
داشتم !
یجوری ازم فاصله گرفته بود که یه لحظه حس کردم ممکنه مبتال به ویروسی باشم که
این زن به این شکل ازم دوری میکنه.
حتی نگاهمم نمیکرد. نگاه که جای خود داره ! جواب سالم و احترامم نمیداد.
مهم نبود ... مهم نبود .
دلم میخواست فقط امروز تموم شه. همین.با بادبزنش به صورت هشداز زد روی پامو بعداز اینکه نگاهشو از خان و پسرش
گرفت کنار گوشم خم شدو گفت :
-ببینم پسرمو اذی ت کردی حسابتو می رسم دخترجون ! میشناسی منو که ؟
باید میترسیدم االن ؟ پلکی زدمو با مشت کردن دستام لب زدم:
-بله.
سری تکون دادو با همون اخمای توهم گفت :
-هوا ورت نداره. تو فقط تو خونه ی پسر من حکم یه خدمتکار رو داری. غذاشو میپزی
خونه اشو تروتمیز میکنی و به کارهای شخصی ش میرسی.
نه کم نه زیاد!
وای به حالت اگه به سرت بزنه بخوا ی پسرمو هوایی کنی ، انوقت کاری میکنم اسم
خودتم یادت نیاد.
هوایی؟ کاش میتونستم داد بزنم، داد بزنم تو صورتشو بگم من از پسرت متنفرم.
از تو و اون پسر جانی ت خوف دارم ... نمیخوام سر به تن جفتتون باشه !
سری تکون دادمو با چشمی که گفتم به حرفا ی مزحک و بی ارزشش خاتمه دادم.

دیگه تا ادامه ی مسیر بهم گیر نداد. مثل ای نکه قشنگ اتمام حجت هاشو کرد باهم ...
بعداز رسیدنمون چادر سفیدی که مامان برام بُرش زده بود رو سرم انداختم.
مادر فرهاد با قرار گرفتنش کنار خان مثل آفتاب پرست، رنگ عوض کرد . طوری که
اگه حرفای چنددقیقه پیشش رو به کس ی بازگو میکردم منو گستاخ میخوند !
مامان اومد سمتم وبا حلقه کردن دستش دور بازوم گفت :
-الهی مامان قربونت بره که انقدر خانم شدی دخترکم. ایشاهلل خوشبخت بشی
عزیزمادر.
لبخند ی روبه مامان زدم، اون چه گناهی داشت که غصه حال منم بخوره؟ چی میشد
اگه خودم رو خوشحال وانمود میکردم تا دل ای ن زن خوش بشه؟
وارد دفتر خانه شدیم، تنها کسی که خوشحال بود مادر بود. بابا که به شدت تو
خودش بود، نمیدونم چرا تو چشمام نگاه نمیکرد!
خان دستشو روی اون یکی دستش که روی عصاش بود گذاشت و گفت :
-مبارک باشه دخترجان رو کرد سمت فرهادو گفت :
-به پای هم پی ر بشید.
من شاید به پای این مرد تا مرگ برم، اما پیر رو گمون نکنم !
فرهاد که سرمست بود، لبخندی زدو با نگاهی که بهم انداخت رو به خان گفت :
-ممنون دایی جان، ام یدوارم دفعه ی بعد نوبت رادین.
اسم ارباب که روی زبون کثیفش اومد، نگاه بد ی بهم انداخت. انگار دنبال واکنشی از
طرف من بود.
ولی خبر نداشت من حال بدم رو داشتم سرکوب میکردم.
داشتم تمام سعیمو میکردم که جلوی اشکای لعنتیمو بگیرم .
با یادآوری ارباب. دلم لرزید.
من داشتم رسما زن کسی میشدم که دوستش نداشتم واز همه بدتر این بود که من
هنوز مهر مرد دیگه ای تو دلم بود.
هنوز وقتی ارباب رو میدیدم، دست و پاهامو گم میکردم.هنوزه که هنوزه گاهی شب ها به یادش اشک میریزم، انوقت چطوری میتونستم اسمم
تو شناسنامهی مردی بره که ازش متنفرم.
لباس سفید تنم بود اما بدختم چی ؟... اونم سف ید بود؟
عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد دائم !
میخوند و میخوند اما من اینجا نبودم.
دلم میخواست این اتفاقات همه خواب باشه. اما نبود.
همشون واقعی ت تلخ من بودن.
با حرف عاقد به خودم اومدم :
-جناب بهرامی مهریه ای نجا تعیین نشده ؟
فرهاد خندیدو درحالی که نگاهش روبه من می چرخید گفت :
-بزن ید ۱۰۰۰تا سکه تمام بهار آزادی !
چشمام درشت شد، چرا فرهاد باید همچین مبلغ هنگفتی روبه عنوان مهری ه من
انتخاب کنه؟
هــه. حتما از اینکه من تا آخر عمر توخونه اش زندانی باشم یقین داشت که به این
راحتی سخاوتمند شده بود 

با نشستن دست مامان روی شونه هام ، به خودم اومدم.
-برای بار سوم عرض میکنم،
دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم طناز مرادی آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت
دائم و همیشگی آقای فرهاد بهرامی به صِداق و مهریه ٔ یک جلد کالم اهلل مج ید ،
یک آینه و شمعدان، یک شاخه نبات و مهری ه ۱۰۰۰سکه تمام بهار آزادی درآورم؟
با صدایی که خشدار شده بود گفتم :
-بله
صدای دست بود که بلند شد. هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری عروس بشم !
تازه داشتم میفهمیدم اون آرزوهای بچگ ی فقط یه آرزو بودن و دارن درحد یه آرزو
باقی میمونن ...
دستم که بند چادرم بود توسط فرهاد کشیده شد.
فرهاد حلقه رو داخل انگشتم کردو دم گوشم گفت :
-میتون ی تو خونه درش ب یاری . حاال تو دستم کن.
انگشترو از دستش گرفتم، لعنتی زیر نگاهش داشتم عذاب میکشیدم.با دستای لرزون و درحالی که احتیاط میکردم دستم به دستش نخوره، حلقه رو تو
دستش انداختم.
مامان و بابا اومدن سمتمون و من به احترامشون بلند شدم.
مامان بغلم کردو گل سینه ای که تو دستش بودو با لبخند به لباسم وصل کرد.
-ممنون مامان خیلی قشنگه.
گونه امو بوسید و گفت :
-مبارکت باشه طنازجان.
لبخند کم جون ی روبه مامان زدم ... حاال نوبت بابا بود که تبریک بگه.
درحالی که نگاهش جایی غیراز چشمام بود گفت :
-مبارکت باشه بابا. خوشبخت بشی دخترم.
-بابا ؟...
باالخره نگاهم کرد. ب ی حرف تو آغوشش فرو رفتم. مدت ها بود طعم این آغوشو
نچشیده بودم.
پلکام روی هم گذاشتم وقتی دستای مردونه ی پدرم دورم حلقه شد.
همه این اتفاقا می ارزید به بودن پدرم.دستی به سرم کشید و روی سرم بوسه ا ی زد.
-هروقت مشکلی بود به من و مادرت بگو طناز.
باشه بابا؟
دستای مردونه اشو گرفتم وگفتم:
-همه چی خوب پیش میره بابا. جای نگرانی نی ست.
طره ای از موهام که کنار صورتم بود رو بابا داخل فرستادو گفت :
-چرا موهات مشکیه؟ کوتاهشونم که کردی !
سکوت کردم و لبامو داخل دهنم فرستادم.
-طناز ؟ بابا ؟...
چی باید میگفتم بهش که راست باشه؟ لبمو با زبون تر کردم وگفتم:
-خب ... اممم ... همینجور ی. مدرسه ها کم کم داره باز میشه موهام کوتاه باشن
بهتره.
ناراحت شد انگار. چون اخماش رفت توهم و با فشردن دستم گفت:
-مواظب خودت باش . یادت باشه بهت چی گفتم.❤️

غروب بود که از محضر زدیم بیرون، من میخواستم از خانواده ام دور شم... از اون
عمارت پر خاطره ... از اون برکه و اون طبیعت بکر ...میخواستم جدا شم.
چقدر سخت بود واسم .
تازه االن داشتم طعم از دست دادن رو حس می کردم. وقت خداحافظی با مامان و بابا
شد
آخه دلم نمیومد جدا شم ازشون.
بابا تاکید کرد هر اتفاقی افتاد اونا رو درجریان بزارم. مامان هم که دلشوره های
مادرونه ی خودشو داشت.
باالخره ازشون جدا شدم. بغضمم کم کم داشت راه گلومو میبست. باید یجا
میشکوندمش.
سوار ماشین فرهاد شدم و اونم نشست پشت فرمون.
عطرش مثل حضورش تلخ بود ...
ماشین رو روشن کردو گفت :
-دربیار چادرتو بابا کی اینجاس مگه؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم راحتم ... االن میریم خونه ی ... خونه ی...
نگاهی بهم انداختو گفت:
-میریم خونه ی من !
خونه ی من هه ... راست میگفت خونه ی خودش؛ من اونجا فقط یه خدمتکار ساده
بودم.
-من شب دیروقت میام خونه. بهتره تو اون زمانی که نیستم همه ی خونه رو خوب
بگیردی که کارت راحت تر باشه.
جلوی خونه ای ماشینشو متوقف کرد.
اینجا کوچه وخیابون هاش باجاهای دیگه متفاوت بود. خیابون هاش حالت سرباالیی
داشت !
عجیب بود برام.
وقتی با ارباب اومده بودیم شهر، همه جا شلوغ بود اما اینجا خیلی سوت و کوره.
کلید رو گرفت جلوم، دست بردم که کلید رو ازش بگیرم که دستشو کشید عقب و
گفت :
-شب برمیگردم خونه حواست باشه ! طبقه ی شیشم. واحد 20 خب اینو که یبار دیگه هم بهم گفته بود! ... سر ی تکون دادم و کلیدو از دستش گرفتم
و از ماشین پیاده شدم.
چمدونمو از صندلی عقب با زحمت برداشتم. خی لی سنگین بود. حتی به خودش زحمت
نداد بیاد کمکم.
راستش با این سرووضع سفید رنگم و
سرخاب سفیدابی که مامان کرده بودتم. خجال ت میکشیدم که کسی منو ببینه ...
چقدر غریبانه بود اوضام. تاحاال کسی بوده ازدواج کنه و خودش تنهایی راه بیفته بره
خونه اش
اونم خونه ا ی که فقط داخلش حکم یه خدمتکار رو داری
باید تو تاریخ نوشت دختری که برا ی خدمتکاری، عقد مرد جانی شد !
خونه اش تو یه ساختمان خیلی بلند و بزرگ بود.
در شیشه ای رو باز کردم و وارد محوته شدم.
چمدون رو با زحمت به دنبال خودم کشیدم. داخل ساختمان نگهبانی بود و
عمیق مشغول تماشا کردن تلویزیون.

درحالی که پشت سرهم داشت تخمه می شکوند و با دقت مشغول دیدن بازی فوتبال
بود گفت :
-سالم.
ابروهام پرید باال. ایستادم و سالمی زیرلب بهش گفتم. دوباره خواستم به راه بیفتم
که گفت:
-با کی کار دارین؟
رفتم جلو و گفتم :
-من ... من
نمیدونستم باید خودمو کی فرهاد معروفی میکردم.
-من از آشنا های آقای بهرامی هستم ...
-نیستن.
-بله، اما کلیدشونو دادن به من که برم باال.
سر چرخوند طرفمو سرتا پامو نگاه کرد. عجی ب بودم واسش انگار. متعجب نگاهم
میکرد.
سری تکون دادو گذاشت که برم ... اونم فهمی د من بی آزارم!
راستش از آسانسور میترسیدم. فقط یبار اونم با ارباب سوار شده بودم.هرچند اون موقع هم میترسیدم اما دلم قرص بودم که ارباب پیشم هست . وقتی با
ارباب باشی دیگه الزم نیست از چی زی بترسی ...
رفتم سمت پله ها که دوباره صدای نگهبان اومد. پله ها زیادن . با اون چمدون سختته
با آسانسور برو.
نگاه آخرمو به آسانسور دوختمو لبم رو تر کردم و گفتم :
-نه ممنون، از پله ها میرم.
-میترسی ؟
چیزی نگفتم و سرم و انداختم پایین.
خندیدو به پسر ی که داشت محوطه رو تی میکشید گفت :
-حواست باشه منصور، من برمیگردم.
-چشم آقا.
اومد سمتمو با گرفتن چمدونم حرکت کرد سمت آسانسور و گرفت:
-بیا دخترجان.
با وسواس سوار آسانسور شدم و گفتم:
-ببخشید زحمت شد واستون.هرچند اون موقع هم میترسیدم اما دلم قرص بودم که ارباب پیشم هست . وقتی با
ارباب باشی دیگه الزم نیست از چی زی بترسی ...
رفتم سمت پله ها که دوباره صدای نگهبان اومد. پله ها زیادن . با اون چمدون سختته
با آسانسور برو.
نگاه آخرمو به آسانسور دوختمو لبم رو تر کردم و گفتم :
-نه ممنون، از پله ها میرم.
-میترسی ؟
چیزی نگفتم و سرم و انداختم پایین.
خندیدو به پسر ی که داشت محوطه رو تی میکشید گفت :
-حواست باشه منصور، من برمیگردم.
-چشم آقا.
اومد سمتمو با گرفتن چمدونم حرکت کرد سمت آسانسور و گرفت:
-بیا دخترجان.
با وسواس سوار آسانسور شدم و گفتم:
-ببخشید زحمت شد واستون.هرچند اون موقع هم میترسیدم اما دلم قرص بودم که ارباب پیشم هست . وقتی با
ارباب باشی دیگه الزم نیست از چی زی بترسی ...بعداز چند ثانی ه رسیدیم همون طبقه و بعداز اینکه مرد چمدونمو گذاشت دم در گفتم :
-خیلی ممنون . لطف کردین.
نگاهی بهم انداختو گفت :
-خواهش میکنم، بسالمت.
ایستاد تا وارد خونه بشم. کلید رو چرخوند و وارد خونه شدم ...
چمدونمو گذاشتم جلوی درو درحالی که نگاهم میخ زیبایی چیدمان خونه بود به سمت
جلو قدم برداشتم.
فکر نمیکردم که فرهاد همچین 

  خونه ا ی داشته باشه؛ انقدر شیک، انقدر تمیز.
گمون میکردم االن با یه خونه ی بهم ریخته و کثیف روبه رو بشم، اما برخالف تصورم
خونه اش خیلی زیبا و مرتب بود.
بعداز گشت زدن تو هال ۱۰۰وخورده ای متریش به سمت چندتا اتاقی که ته راهرو
بود قدم برداشتم.
سه تا اتاق داشت، یکیش از همه بزرگ تر بود و یه تخت دونفره داخلش بود.
یه لحظه ازاینکه ممکن بود من با فرهاد تو یه اتاق تنها باشم، پشتم لرزید.
زیبایی بیشاز حد اتاق باعث شد برم و داخلش رو نگاه کنم.دکور اتاقش به شیکی اتاق ار باب بود ...
با این تفاوت که رنگ اتاق ارباب سفید و مشک ی بود و این اتاق قرمز رنگ بود !
داخل اتاق یه بالکن بود ... درش کشویی بود واردش شدم. از باال پایین رو نگاه کردم
چقدر ارتفاعش زیاد بود.
خیلی وحشتناک بود ...
از این ارتفاع تمام خونه ها وتقریبا نیمی از شهر معلوم بود.
از اتاق اومدم بیرون . خیلی فضول شده بودم
اون دوتا اتاق دیگه رو هم سرک کشیدم.
نمیدونستم کدام اتاق برا ی منه !
پس چمدونمو برداشتم و گذاشتم گوشه ی خونه.
باید برای شام غذا درست میکردم ؟ ولی گفتش آخرشب میاد.
سری تکون دادمو وارد آشپزخونه شدم.
یخپال و فریزر پر بود کابینت ها همینطور.
با یاد آوری مامان قلبم گرفت. دلتنگی همانا و شکسته شدن بغضم همانا.
حس اسیرهارو داشتم ... زندانی هایی که برای ادامه ی محکومیتشون اونارو به یه
جزیره ی دورافتاده تبعید میکنن من از اون بهشت باصفا وارد یه چهاردیواری فانتزی شده بودم.
من این زندگی و این روزگارو نمیخواستم.
اما افسوس که تقدیر باهم سرجنگ داشت.
هنوز یک روزم نگذشته بود دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود.
چطوری میخواستم سر کنم این روزها رو پس ؟
بخدا این اتفاقات برای من ۱۵ساله زیاد بود !
روی صندلی نشستم و اشک ریختم. دخترلوس ی نبودم اما حس میکردم قراره یه مدت
طوالنی از دیدن خانواده ام محروم بشم.
اونا همه ی چی من بودن ... من بدون اونا نمیتونستم. سخت بود برام.
دستی به صورتم کشیدم
بهتر بود تا فرهاد نبود دوش میگرفتم اینطوری از این حال و هوام میومدم بی رون .
سپردش به خدا ... خود خدا !
اون هیچوقت بد نمیخواست واسه بندهاش ...خب منم یکی از اون بنده هاش بودم.
یه دست لباس مناسب و پوشیده از داخل چمدون برداشتم و با هوله تو دستم راهی
حموم شدم.
ترس داشتم برای همین زود ی دوش گرفتم و اومدم بیرون.

دیگه موهامم بلند نبود که وقت زیادی رو صرف خشک کردنشون کنم ... کوتاه شده
بودن .
من حتی دلم واسه اون موها ی بلندمم تنگ شده تو این چندساعت !
لباسامو تنم کردم و وارد آشپزخونه شدم تخم مرغی برداشتم و برای خودم درست
کردم.
بیخیال درست کردن شام شدم. فرهاد گفته بود دیر میاد. پس حتما شامشم میخوره
....
خسته بودم ... تنم مثل کسی که کوه کنده کوفته و له بود.
روی کاناپه های نرم و چرمی روبروی تلویزی ون نشستم.
بازم نگاهمو به جای جای خونه میچرخوندم.
کم کم از خستگی روی کاناپه دراز کشیدم و پلکام سنگین شدو به خواب رفتم.
با بویی که به مشامم خورد ال ی پلکامو باز کردم.
با دیدن دوتا چشم نیمه باز که زل زده بود بهم
ترسیده هینی کشیدیم و خواستم بلند شم که دست فرهاد نشست روی شونه ام.
-چرا اینجا خوابیدی؟آب دهنمو قورت دادم و نشستم. بوی بد دهنش که نشونه ی مست بودنش بود داشت
حالمو بد میکرد.
چینی به بی نیم دادمو گفتم:
-نمیدونستم باید کجا بخو ابم.
خودشو انداخت روی کاناپه دستش نشست لبه مبل، خودمو جمع و جور کردم و ازش
فاصله گرفتم، خندیدو گفت :
-این همه اتاق، تو که دختر احمقی نبود ی طناز
مست بودو مشخص بود اصال کارهاش دست خودش نیست.
کمی ترسیده بودم این مرد تو هوشیاریش آدم خطرناکی بود حاال که مست بود و هر
چیزی ازش سرمی زد.
دستش که نشست پشتم شونه هام لرزیدن . مثل برق از جام بلند شدمو گفتم :
-من ... من میرم تو همون همون اتاق ...
سرتاپامو نگاهی انداخت و پوزخندی زد ... سکسکه ای کردو این نشون میداد تا
تونسته بود فقط از اون لعنتیا خورده !
بلند شدو درحالی که گوشهی لبش کش اومده بود به سمتم قدم برمیداشت.یه قدم مونده بود فاصله امون به صفر برسه، با قدم های بلند ازش فاصله گرفتم.
دستشو دور بازوم انداخت و تو صورتم خم شد.
زیرنگاه های سنگینش داشت جونم گرفته میشد !
-فکر کردی کی هستی ؟ ها ؟ فکر کرد ی کی هستی تو؟
جوابشو ندادم و اخمم باعث جمع شدن پیشونی م شد.
تکونم دادو با همون صدا ی خمار و کالمتی که میکشید گفت:
- فکر نکن من خوشم میاد ازت دخترجون؛ هه ببین من حتی عالقه ندارم دست به
بدنت بزنم !
خندیدو با بردن دستاش الی موهای کوتاهم نی شخندی زد
-میدونی واسه چی اینجایی طناز؟
دستشو انداخت دور گلومو با فشار دادن گلوم فریاد زد:
-میدونی ؟
راه تنفسم از فشاری که به گلوم می ورد بسته شده بود، چشمامو روی هم فشردم و
سری باال انداختم.
دستشو از دور گلوم باز کردو با کشدن دستاش روی پوست صورتم گفت:❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه laqy چیست?