ارباب سنگی 10 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 10

ببینم کارتا خوب انجام ندادی دیگه تا آخر حق درس خوندن ندار ی ! میشناسی منو
که ؟ میدونی حرفام دوتا نمیشه ؟
اگه بگم داشتم ذوق مرگ می شدم، دروغ نگفته بودم !
بالبخند ی که نمی دونم کی روی لبم شکل گرفته بود، گفتم :
-ممنون ... مدرسه ام از اینجا دور نی ست شاید یه ربع راه باشه !
زودم میام خونه
سری تکون دادو بی حوصله گفت :
-خیلی خب بسه.
از خوشحالی داشت گل از گلم میشکافت.
و حتی حرفای ناراحت کننده ی فرهاد هم تو اون لحظه برام عذاب آور نبود.
خواستم برگردم تو اتاق که با لحن فرهاد سرجام میخکوب شدم :
-کجا ؟
برگشتم سمتش :
-میرم تو اتاق
-بیخود برو یه کوفتی واسه ناهار درست کن
زیاد خوش بحالت شده مثل اینکه. از روی مبل بلند شدو قدم برداشت سمت، چرا دروغ ترس برم داشت یهو.
چسبیدم به دیوار و فرهاد تو یه قدمی م قرار گرفت .
دستش رو برد باال و من از ترس اینکه قراره دستش روی صورتم فرو بیاد ترسیده
چشمامو بستم و تو خودم جمع شدم.
دستشو گذاشت رو ی دیوار کنار صورتم و گفت :
-حواست به کارات باشه ... فهمیدی ؟
بی حرف نگاهش کردم هنوز تو شوک نزدیکی بیش از حدش به خودم بودم.
گلومو گرفت و گفت :
-الل شد ی ؟
آررره ؟؟
-نه نه ... متوجه ... متوجه شدم.
انقدر فشار دستش روی گلوم زیاد بود که راه تنفسم بسته شده بود.
بالفاصله بعداز برداشتن دستش از روی گلوم به سرفه افتادم.
با اخمایی توهم و لحن ی بدی ادامه داد:
-میری اتاقمم تمیز میکنی
لباسارو هم میشوریسری تکون دادمو با نوازش کردن گلوم گفتم :
-باشه
با چشم غره ا ی که بهم رفت گوشیشو از روی میز چنگ زدو نشست رو ی مبل .
آب دهنمو قورت دادم و با دستی که به صورتم کشیدم به اتاق فرهاد پا گذاشتم.
با دیدن اتاقش صحنه های دیشب جلوی چشمام نقش بست ...
حالم بد شد.
لباسای فرهاد بود که هر کدومشون یه گوشه روی زمین و روی دسته صندل یش
آویزون شده بود !
لباسارو دونه دونه برداشتم و گذاشتمشون داخل سبد رخت چرک ها.
لباسارو داخل ماشین لباسشویی ریختم.
صدای صحبت کردن فرهاد انقدر بلند بود که راحت بتونم بشنوم.
- من بهت پول الکی نمیدم مرتیکه که بیای به من زنگ بزنی بگی نشد !
...-
غلط میکنی تو ... تا دو روز دیگه فرصت داری تا اون سند های کوفتی رو واسم ردیفش کنی.

وگرنه میدم سالخی ت کنن
...-
-دیگه دار ی زیادی زر میزنی ... تا دو روز دیگه .
صداش قطع شدو این ی عنی تماسشو تموم کرده بود.
معلوم بود خیلی عصبی ه.
وسایل گردگیری رو برداشتم و از آشپزخونه زدم بیرون .
به راهرو نرسیده بودم که هوار زد :
-هو ی ؟
پوست لبمو از حرص کندمو برگشتم سمتش
-یه لی وان آب بیار
سری تکوت دادمو با لیوان آب خونکی رفتم سمت فرهاد.
لیوان رو با حرص از داخل پیش دستی برداشت و
یه نفس سر کشیدش.
سرشو چرخوند طرفمو عصبی باال تا پایینمو نگاهی انداخت چته ؟
شونه ا ی باال انداختم وبا برداشتن وسایلم سریع برگشتم تو اتاق تا ترکش هاش به
منم اثابت نکرده ...
شروع کردم به گردگیری کردن تمام اتاق.
به میزکارش که رسیدم با دیدن اون همه برگه تحریک شدم که وارسیشون کنم.
نگاهی به در اتاق انداختم و مشغول دید زدن اون برگه ها شدم.
داخل همه ی برگه ها مهر خاصی خورده بود.
از اون مهرها که انگار از دادگاه بود
با دیدن برگه هایی که اسم ارباب داخلشون بود تعجبم دوچندان شد
خواستم برگه هارو بگیرم تو دستم تا بخونم که در اتاق باز شد.
چون فرهاد سرش تو گوشیش بود من فرصت اینو پیدا کردم که به به سرعت از میز
فاصله بگیرم.
خودمو مشغول گردگیری می ز کرده ام
اومد و پشت میز نشست نگاهم کردو گفت :
برگه هاشو داشت مرتب میکرد که زیرلب غر م یزد�خیلی خب برو، بسه انقدر سابیدیلعنتی چسبیده به این میز کوفت ی این همه جا برو انورو تمیز کن
لبه ی پایین برگه هارو برای صاف کردنشون زد به میزو گفت :
-میدونی چی ه ؟
دوست دارم تا میخوری بزنمت تا اینطوری نر ی روی مخم.
خواستم از اتاق برم بیرون اما ایستادمو گفتم :
-مگه من چیکار کردم ؟
خودت گفتی بیا تمیز کن
با اخمایی توهم و چهره ای وحشتناک خیره شد بهم :
-گمشو بیرون تا نزدم کبود شی ... یاال
زیرلب عوضی نثارش کردم و درو باز کردم و بعداز برداشتن وسایلم پا به بیرون اتاق
نزاشته بودم که بازومو کشیدو محکم پرتم کرد سمت دیوار.
اگه بگم مغزم اومد تو دهنم ب ی راه نگفته بودم.
پشتم از درد داشت میسوخت .
بازومو چنگ زدو گفت :
-هی ... هیچی ... هیچ ی�چی زر زدی؟ هااا چی زر زدی

احمق فکر کردی من مثل اون اربابتم بوست کنم نازت کنم ؟
بهت گفته بودم پا رو دمم بزاری دمار از روزگارت در میارم.
بی حرف با ترس داشتم نگاهش میکردم، چکی که به صورتم زد و منو از عالم هپروت
بیرون اورد.
-جواب منو بده الل نباش
طرف چپ صورتم از ضرب دستش داشت می سوخت
-خودت دوست داری کتک بخوری کرم از خودته.
عقب کشید اطرافشو عصبی نگاه کرد بازومو گرفت و منو دنبال خودش کشید تو اتاق.
-ولم کن فرهاااد ... ولم کن ترو خدا ولم کن.
پرتم کرد تو اتاق در کمدشو باز کرد
-انگار کتک های انروز واست بس نبوده . ها؟
میبینی ؟ اربابتم که سنگشو به سینت میزدی ن ی ومد پیت .
احمق تو فقط بازیچه بود ی دستش
بی هوا لب زدم مزخرف م یگی ... مزخرف میگیییی.
ارباب آدم بدی نیست ... تویی که مری ضی، تویی که ناراحتی اعصاب داری !
کمربدنشو تو دستش پی چید و خندید
از اون خنده های عصب ی که شروع کننده ی یه جنگ بزرگه ...
-که من مریضم ؟
لگدی به پام زدو با نیشخند گفت :
-حرف بزن دیگه ... چرا اللی ؟ بلبل زبونی کن واسه آقا فرهاد یاال ... زود باش طناز
منتظر بلبل زبون یتم.
آب بینیمو باال کشیدم :
-تو که فقط زدن بلدی بزن حرفی نی ست.
قهقه ای زدو گفت :
-مثال دار ی مظلوم بازی درمیاری ؟
لگد محکمی به پهلوم زدو گفت :
-دِ عوضی من میدونم تو چه جونور ی هست ی
صدای گریه ام رو داشتم خفه میکردم.اما قدرت اینو نداشتم که جلو ی اشک ریختنمو بگیرم
ضربه هاشو شروع کرد هنوز کمربندش روی پوست بدنم جا خوش نکرده ضربه ی
محکم بعد ی رو میزد.
تمام حرصشو روی ضربه هاش خالی میکرد.
نازک شدن پوست بدنم و جاری شدن خون گرم از بدنم رو به خوبی میتونستم حس
کنم.
توانش که رفت کمربندشو رها کردو با گرفتن گوشهی لباسم بلندم کرد
چسبوندتم به دیوار وبا کشیدن دستش روی بازوم که خراشیده شدنش از ب ین لباس
پاره شده ام کامل مشخص بود گفت :
- بازم اگه تونست ی بلبل زبون ی کن .
دیگه جون ایستادن روی پاهامو نداشتم و با رها کردن گوشهی پیرهنم توسط فرهاد
روی زمین پخش شدم.
-برو ب یرون .
بازوهامو تو دستم گرفتم و از رو ی زمین بلند شدم.
دور نبود تقاص پس دادن این مرد ...
لنگون لنگون خودمو به در رسوندم و وارد اتاقم شدم.

ناهار ... وای ناهار درست نکرده بودم !
میترسیدم بازم خواد بازخواستم کنه.
با این تن و حال خراب چطور میتونستم روی پاهام بایستم؟
لباسای پاره امو که بعضی رد خون هم روشون به چشم می خورد رو با لباسای دیگه
عوض کردم.
جلوی آیینه که ایستادم لباسمو دادم باال چه کرد بود با تنم ...
بی رحم !
شانس اورده بودم که دستمو سپر صورتم کرده بودم و نتونسته بود بالیی سر صورتم
بیاره.
ولی چطور ی می تونستم برم مدرسه ؟
اونم با صورتی کبود و داغون !؟
مغموم از جلوی آیینه کنار رفتم و خودمو به آپشزخونه رسوندم.
در فریزر رو باز کردم و آسون ترین و راحترین غذا رو برا ی درست کردن انتخاب
کردم.
زیر گاز رو کم کردم و مشغول درست کردن ساالد شدم.
باز بهتر بود ... اینطوری دیگه دردمم فراموش میکردم.فرهاد با روح و جسم من بازی کرد. اون حتی منو از دیدن خانواده امم محروم کرد.
هنوزم باورش برام سخته که این شده روزگارم !
من یه دختر بچه ی ساده روستایی بودم.
دختری که هر روزشو تو جنگل و دشت و طبی عت سپری میکرد.
اما االن بیش تراز یک هفته اس که تویه چهاردیواری که میشه گفت یکی از از اون
همه خونه ها ی لوکس ای ن شهره زندان ی شدم !
دلم واسه ارباب بیش تر ازهرچیزه دیگه ای تنگ شده.
اون مرد خوبی بود ...
رحم داشت. درست مثل خان. و برعکس مثل فرهاد !
زنگ آیفون که به صدا اومد ناخواسته دستم رو ی صورتم کشیده شد.
صورتم خیس شده بود ... چرا !؟
کی شروع به گریه کرده بودم که خودم متوجه نشده بودم؟
دوباره زنگ آیفون خورد و داد فرهاد بلند شد
- اون کوفت ی رو خفه اش کن.
یعنی برم جواب بدم !
از روی صندلی بلند شدم و بعداز شستن دستام خودمو به آیفون رسوندمادر فرهاد ؟ اون اینجا چیکار میکرد ..؟
سواله آخه ! اومده به پسر روانیش سربزنه حتما.
درو زدم و بلند گفتم :
-مادرتونه
برگشتم تو آشپزخونه، وسایل روی میز رو مرتب کردم و چایی ساز روهم روشن کردم.
از آشپزخونه اومدم بیرون و با فرهاد شاخ تو شاخ شدیم.
ازش فاصله گرفتم؛ یه دستشو گذاشت داخل جیبشو، انگشت اشارهی دست دیگه اشو
مقابل صورتم تکون داد :
-حرف زیادی بزنی حسابتو میرسم.
حالیت شد ؟
سری تکون دادمو بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
-نمیام تو پذیرایی
-چه عجب مخت کار کرد
دلخور نگاهش کردمو ب ینمو باال کشیدم. زخم زبوناش از همه چی بدتر بود.
تقه ای به در خورد و فرهاد بزای باز کردن در پیش قدم شد.
درو که باز کرد مادرش بعداز احوال پرسی خشکی که با فرهاد کرد وارد خونه شد❤️

رفتم جلوترو سالمی زیرلب گفتم.
نیم نگاهی بهم انداختو با چشم غره ای که رفت بدون اینکه جواب سالممو بده حرکت
کرد سمت مبل های داخل پذیرایی.
اهمی ت ندادم.
معلوم بود خلقیات این خانواده ... پس نباید تعجب کرد !
ولی یه چیز ی واقعا تعجب برانگیز بود ...!
وقتی فرهاد و مادرش کنار خان بودن میشدن دوتا شخصیت دیگه.
طوری آدم باورش نمیشد این دوتا زن و مرد همون آدمای بد ذات قبلن ...
چایی که دم کشید استکان هارو چیدم توی سینی و شروع کردم به چایی ریختن.
سینی چایی رو تو دستم فشردم و راه ی پذیرایی شدم.
دلم نمیخواست با اون زن روبرو شم حتی درحد یه چایی تعارف کردن بهش.
اون زبون و اخالقی بدتر از پسرش داشت که واقعا برا ی هرکسی عذاب آور بود.
روی پیشونیم قطره های درشت عرق جاخوش کرده بودن.
میترسیدم از روبرو شدن باهاشون.
آروم به سمت پذیرایی قدم برداشتم.
داشتن حرف میزدن بهتره بگم داشتن از هم شکایت میکردن !
سینی چایی رو گرفتم جلوی مادر فرهاد و بفرماییدی زیرلب گفتم.
سرتاپامو چپ چپ نگاه کرد، استکان رو برداشت و گرفت باال و دقی ق بهش نگاه کرد.
میخواست ای راد بگی ره.
سینی رو گرفتم جلو ی فرهاد پاشو انداخت رو ی پاشو سینی رو با دستش هل داد و با
لحن گزنده ای گفت :
-نمیخوام
نمیخوری خب بگو نمیخورم، چرا سین ی رو هل میدی که چایی بریزه ...
راهی آشپزخونه شدم و مادرش نزاشت من دور شم تا پشت سرم حرف بزنه !
-دست نزدی که بهش ؟
-خلم مگه ؟ چی داره این بچه رعی ت که بخوام دستم بهش بزنم؟
-این رادی نم معلوم نی ست کجاست، غی بش زده
خان میگه هرچی بهش زنگ میزنه گوشیشو جواب نمیده.
میشد نامحسوس نگاهشون کرد.
فرهاد حرصی دستاشو مشست کردو گفت.. 

به جهنم. بره به درک ...
مادرش پوزخند صدا داری زدو گفت :
-الزم نیست حسودی کن پسره ی احمق
اگه یکم جربزه داشتی االن تو جای اون بود ی
آخه چرا ازش هی چی یاد نمیگیری ؟
مادرش سری تکون دادو با کوبیدن فنجون رو ی میز شیشه ای مبل ادامه داد :
- ما از اون بدمون میاد چون نمیتونم بهش برسیم.
کسی اینجا نیست که ... اما اون واقعا یه پسره نترس و موفقی ه.
- چی میگی تو مامان؟ تو با منی یا اون؟
فرهاد از روی مبل بلند شدو با عصبی داد زد :
-اون هی چی نیست ... فهمید ی ؟ هیچ ی !
انقدر اسم المصبمشو جلو ی من نیار.
من قول دادم که زمینش میزنم.
و میزنم ...
چی میگفتن اینا؟ چی میخواستن از ارباب مخواستن موقع یتشو تساحب کنن؟
میتونستن مگه ؟.. لیاقتشو نداشتن.
ارباب میخورد بهش که ارباب باشه.
خان هم همینطور.
ولی این زن و مرد هیچ ارزشی برا ی هی چی نه قائل بودن نه خودشون ارزشمند بودن
برا ی انجام کارها.
ارباب کجاست که جواب خان رو هم نمیده؟ کجاست که گذاشته عزیزش انقدر تو
دلواپسی بمونه.
ارباب همچین آدمی نبود.
نمیذاشت کسی تو دلواپس ی بمونه.
لعنتی ... هی!
دلم براش خیلی تنگ شده.
خیلی ... خیلی زیاد.
کاش ازش یه عکس داشتم.
تا شبا انقدر بهش زل بزنم که تو خوابم بیاد.
بغلم کنه .❤️

آره من دختر بدی نبودم.
االنم نیستم. الاقل فکر می کنم که نیستم ...!
اما آغوش ارباب خیلی خوب بود، انگار اونجا منبع امن آسایش بود.
چرا دروغ؟
میبالیدم به خودم زمانی که ارباب بهم توجه می کرد.
میبوسیدتم.
اما حاال ...
ناشکری کردم حتما که خدا دورش کرد ازم.
نعمتی بود وجودش.
چی کم داشت ارباب واسه اینکه کسی رو خواهان خودش نکنه ؟
باسواد ... خوش تی ب، خوش سیما ... خانواده ی با اصل ونسب.
اما من بخاطر اینا ارباب رو دوست نداشتم.
من عاشق اون عالقه ی فرض ی که فکر میکردم ارباب بهم داره شده بودم.
یعنی دوستم نداشت ارباب؟
آخه بغلم میکرد نوازشم میکرد.میشه مگه کسی ای ن کارو کنه و عاشق نباشه ؟
نمیدونم، شاید من داشتم زیاد بزرگش میکردم این خیال پردازی شیرین رو !
انقدر تو فکر رفته بودم که ادامه ی صحبتاشون رو دربارهی ارباب نفهمیدم.
اما هرچی بود حس خوبی نداشتم.
حس میکردم ارباب تو خطره.
خدا کنه زنگ بزنه به خان.
خدا کنه وقتی مامان زنگ میزنه بگه ارباب از سفر اومده.
دلم عطر وجودشو میخواد.
اون آغوش امن.
اون لحظه ا ی که دستشو میکشه روی سرم.
دیگه اون موهارو هم ندارم که ارباب همیشه نوازششون میکرد و عمیق بو
میکشیدشون .
میوه هارو گذاشتم داخل ظرف و رفتم تو پذیرایی پیش دستی جلوشون گذاشتم.
تو اون لحظه ساکت بودن و حرف ی نیمزدن عوضش زل زده بودن بهم.
داشتم آب میشدم زیر نگاه های مخربشون

میوه هارو گذاشتم داخل پیش دستی و خواستم دور شم که فرهاد با اسم جدیدم
صدام زد !
-هو ی
هوی شده بود اسم جدید مثل اینکه !..
برگشتم سمتش
-بله؟
لحنش مثل همیشه بد و توهین آمیز.
-من ناهار خونه ن یستم. شبم دیر میام
وقتی میام نمیخوام تو پذیرایی نبی نمت فهمید ی ؟
بله ای گفتم و برگشتم تو آشپزخونه که صدا ی شاکی فرهاد بلند شد.
-میری دختر بازی آره؟ تا کی میخوای این دخترای هرزه رو بیاری تو خونت ؟
لحنشو آروم کرد.
-استفاده کن از همی نی که داری . چشه مگه ؟
برو رو که داره.
عیب و نقصی م نداره.
یه توله بیاره واست بلکه سرت بخوره به سنگ آدم شی یکم.فرهاد دستشو گذاشت داخل جیبشو گفت :
-بس کن مامان، برگرد خونه. تو که اینجایی فقط میری روی مخ من.
کارهای احمقانهی اون دختره کمه توهم بهش اضافه شدی مثل اینکه.
-من که بدِ تو رو نمیخوام پسر.
من میگم نقدُ ول نکن بچس به نصیه؛ تاوقتی ا ین اینجا هست چرا ازش استفاده
نکنی؟
صداشو اورد پایین تر و مثال گمون می کرد من نمیشنوم !..
فرهاد دستی تو موهاش کشیدو عصبی سر ی به معنی تایید تکون داد�تو مگه نمیگی رادین این دختره رو دوست داره ؟ ها؟
-خب پس وقتی م تو با این باشی و برات بچه بی اره میدونی چقدر تو روحیه اون خان
زاده تاثیر میذاره؟
تمرکزشو با این کار بهم میزنی فرهاد !
حرفش که تموم شد من از اینکه چقدر این زن پلیده از شدت تعجب و شگفتی وا
مونده بودم ❤️

یه آدم چقدر میتونست بدذات باشه؟ چطوری م یتونست واسه زمین زدن یه آدم انقدر
نقشه بکشه ؟!
فرهاد پوزخند ی زدو گفت :
-دست بردار از این فکرای مزخرفت مامان !
دست بردار...
من از این خاندان نفرت دارم.
از اون ارباب نفرت دارم حتی از این دختر !
میدونی چرا؟
چون وقتی می بینمش یاد ارباب میفتم .
دلم میخواد زجرش بدم.
دوست دارم وقتی برمیگرده و میاد سراغ طناز تو همین خونه ببینه اون دیگه واسه منه
!
خدمتکار منه ...
گوش دادن ادامه ی حرفاشون مساوی بود با مرگ تدریجی من !
نشستم رو ی صندلی و آرنج جفت دستامو گذاشتم روی میز و گوشامو گرفتم، بلکه
نشونم صدای نحسشون رو اشک چشمام صورتمو خیس کرده بود. بدتراز اون قلبی بود که شکسته بود.
امروز خورد شده ام رسما !..
چرا فرهاد انقدر کینه از همه داشت ؟
خدایا ...
نزار بالیی سر ارباب بیارن .
فقط خود خدا میدونست چقد نذر کرده ام واسه ارباب .
باالخره عزم رفتن کرد این زن پلید
جفتشون باهم از در خونه زدن بیرون .
کسی نبود خودم بودم و خدام
بلند زدم زیرگریه ...
دستمو گذاشتم روی میز و سرمو رو ی دستام گذاشتم و بلند بلند هق هق میکردم.
قلبم درد گرفته بود از این همه نامردیشون .
در خونه که باز شد ترسیده سربلند کردم.
فرهاد بود.دور حال رو گشتی زد، دنبال چیز ی میگشت انگار.
اومد تو آشپزخونه خواست حرف بزنه اما با دیدنم اخم غلیظ ی کردو گفت :
-چه مرگته ؟ عذا گرفتی واسه چی ؟
اشکامو با پشت دست پاک کردمو گفتم :
-هیچ ی
اومد طرفمو بازومو گرفت و بلندم کرد و برد سمت بند رختی که روش لباسا رو پهن
کرده بودم.
سرشو گرفت پایین تر تا صورتش مقابل صورتم قرار بگ یره.
انگشت اشاره اشو به طرف لباسا گرفت :
-همه ای ن لباسارو اتو میزن ی و مرتب میچ ینی تو کمد.
روتختی رو عوض میکنی.
دوباره بازومو گرفت و برد سمت تلویزی ون انگشت اشاره اشو کشید لبه ی تلویزیون و
با گرفتن انگشتش مقابل صورتم گفت :
-برق می ندازی اینجارو
تمام خونه رو برق مینداز ی . یه خطا ببینم ازت مدرسه بی مدرسه
شیرفهم شد.

سری تکون دادم و آب بینیمو باال کشیدم
-خوبه !
نگاهش روی میز سوق پیدا کرد، حرکت کرد سمتش و با برداشتن سوپ یچش گفت :
-حواست به کارات باشه.
از خونه که رفت بی رون نفس راحتی کشیدم و دعا کردم دیگه برنگرده خونه !
کارایی که گفته بود رو انجام دادم. مو به مو!
نمیخواستم به هیچ قیمتی مدرسه رفتنمو از دست بدم.
اتو رو زدم به برق و مشغول اتو کشی شدم که صدای زنگ آیفون بلند شد.
رفتم سمت آیفون .
معلوم نبود چه کسی پشت آیفونه
گوشی رو برداشتم :
-بفرمایید؟
بعداز کمی مکث چهره ی مامان نمایان شد
-سالم طناز جان. منم مادر
باورم نمیشد مامان اینجاس، ذوق زده درو زدمبیا تو مامان جون
در آسانسور باز شدو من هنوز مامان وارد خونه نشده پریدم بغلش.
محکم بغلش کردم طوری انگار داشت له می شد.
هرچی دلتنگ ی این مدت بود سعی میکردم با بو ییدن عطر مامان از تنم خارج کنم.
براش چایی ریختم و رفتم تو پذیرایی، کنارش نشستم.
-مامان دلم برات خیلی تنگ شده بود
خوب کردی اومد ی .
مامان دستی به سرم کشیدو گفت :
-الهی مادر قربونت بشه چقدر الغر شدی دخترکم.
خندیدمو گفتم :
-کار خونه زیاده، میدون ی که !
سخت بود نقش بازی کردن. اما من باید اینکارو میکردم تا مامان دلواپس نشه.
کمی از چاییش رو خورد و گفت :
-نمیدونم بابات چشه، بهش میگم منو ببر پی ش طناز میخوام ببینمش،

همش امروز فردا میکنه.
آخر دیگه طاقت نیوردم خودم اومدم ببینمت.
لبخند کم جون ی زدم.
خیلی خودمو کنترل کردم که با اوردن اسم بابا اشک نریزم.
دستی به صورتم کشیدم :
-خوب شد که اومدید.
-ممنون مادر.
خوب تعریف کن ... همه چی مرتبه ؟ اوضاع چطوره؟
-خوبه مامان. همه چی خوبه.
شما و بابا خوبید؟
از عمارت چخبر؟
داشتم غیرمستق یم از مامان طلب میکردم که از ارباب حرف بزنه.
-ما خوبیم. اما خان ...
مامان سکوت کردو قطرهی اشکی که از چشمش داشت میچک ید روکنار زد و با بغض
گفت :
-خان خیلی حالش خرابهچرا مامان ؟ چیشده ؟
-ارباب
ترسیده لب زدم :
-ارباب چی ؟ ارباب چی مامان تروخدا حرف بزن.
مامان دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زی رگریه.
دستی به پشت مامان کشیدم و به آرامش دعوتش کردم و ازش خواستم تا حرف بزنه
تا قبل از اینکه پَس بیفتم.
-ارباب چند هفته ا ی هست که دیگه به عمارت تماس نگرفته. خان هم هرچی باهاش
تماس میگیره گوشیش خاموشه.
بنده خدا داره از ناراخت ی دق میکنه .
خواستم ریما خانم رو خبر کنیم. اما خان گفت نمیخواد که تو دلشوره بندازتش.
نمیدونم کی صورتم خیس اشک شده بود. تو دلم غوغایی به پا بود.
نمیتونستم استرس ی که توی وجودم افتاده بود رو مهارش کنم
دستی به صورتم کشیدم.
-مامان یعنی چی ؟ یعنی ارباب ... اربابـــنه مادر، خدا نکنه . نه ایشاهلل که چیز ی نیست.
آره ایشاهلل که چیزی نی ست .
مامان هم شک داشت، مامان هم دلشوره گرفته بود.
-ارباب نمی شه کسی ... کسی رو بفرستیم پی ارباب.
شاید بشه خبری ، چی زی ازش گرفت.
مامان نفس عمیقی کشید :
-به وکیلشم زنگ زد خان.
اونم میگه ارباب یه کاری براش پیش اومده.
اما خان اصرار داره و میگه که راستشو نمیگه ...
-مامان من خیلی نگران شدم.
واقعا واقعا دلشوره گرفتم.
مامان دستی به پام کشید گفت :
-ایشاهلل چیز ی نی ست. به خیر میگذره پریشون نکن خودتو دخترم.
مامان خواست از این حال و هوا ب یایم بیرون که گفت :
-فرهاد کجاست ؟ سرکاره.

سرکار ! هه...!
رفته دنبال عشق و حال و دختر بازیش.
سری تکون دادمو به خوبه ای کفایت کردم.
دو هفته و خورده ا ی از زندانی شدنم تو این جهنم دره می گذشت.
رسما حالم با یه بیمار روانی هیچ فرقی نمی کرد.
نگران یم واسه طناز یه طرف بود و فکر به قلب مریض پدر که مدتیه ازم خبر نداره
بیشتر داغونم میکرد.
چرا یهو اینطور ی شد ؟
اومدم سامان بدم به همه چی بدتر خودم بی سروسامان شدم.
دوری از طناز برخالف باورم داشت از پا درم میورد.
چهره اش کاراش دائم ودائم جلو ی صورتم نقش میبست.
داشتم با خیالش زندگی میکردم.
تو این ۱۶،۱۵ روزه که ای نجا حبس بودم کارم شده بود نقشه کشیدن واسه فرهاد.
اینکه چطور ی وقت ی دیدمش بزنم فکشو میارم پایین !
یا چطوری جونشو از بدنش خارج کنم چطوری انتقام بگیرم !
دو روز پیش برا ی یسری امضا و کارای دیگه منو به خارج شهر بردن.
ولی به شدت تحت مراقبت بودم و زیرنظرشون بودم.
نمیشد کاری کرد.
ولی دور نبود روز ی که از اینجا خالص بشم ...
دوشی گرفتم و لباسامو با لباسایی که روی تخت گذاشته بودن تعویض کردم.
دیگه کار از ته ریش گذشته بود و ریشام هر روز بلند تر میشد.
چند سالم بود ؟
۲۵یا ۶۵ ؟
کمی از موهای جلوی شقیقه ام سفید شده بود.
رد موی سفیدی هم رو ی ریشم بد خودنمایی میکرد.
فکر به این روزم انداخته بود !
دکمه های پیرهنمو نبسته دراز کشیدم روی تخت دستامو دو طرفم باز کردم.
مرگ رو بیشتر از هرچیزه دیگه ای می خواستم.
اما قبلش باید یسری چیزا رو با بعض ی آدما تسویه میکردم !
در باز شد.
وقت ناهار بود انگار ... زهر مار بهتر بود برا ی من تا غذا.
تخت باال پایین شد و از بوی عطر گرمش فهم یدم همون دختره اس !
دختر جیسون ...
این همه خدمه ، دخترک واسه چ ی میومد اینجا ؟
بودنش کنارم عذابم میداد.
-ناهار ...
حرفش تموم نشده زدم زیر دستش که سینی غذا تو دستش بود.
-گمشو بیرون .
مثل همیشه خونسرد از جاش بلند شد دست به سینه مقابلم ایستاد
-بلند شو ...❤️

 

اعتنایی نکردم
-بهت میگم بلند شو.
عصبی بودم و هرآن ممکن بود بزنم گردنشو خورد کنم.
روی تخت نشستم و دستی الی موهام بردم
-برو ب یرون ... برو بیرون تا قبل از اینکـــ ...
-اینطوری میخوا ی بر ی دنبال طناز ؟
نگاه تیزی بهش انداختم. از جام بلند شدم و قدم برداشتم سمتش.
میترسید که با هرقدمم چند قدم ازم دور میشد ؟
دو قدم مونده بود برسه به دیوار .
ایستادم و اونم ایستاد.
هولش دادم سمت دیوار طوری که از دردی که تو تخته پشتش ای جاد شد صورتش
جمع شد
گلوشو فشردم
-یدفعه بهت گفته بودم اسمشو به زبونت نیار ؛ نگفتم ؟
گوشهی لبش کش اومد.
فشار دستمو بیشتر کردم دفعه آخـــ ...
به سختی لب زد :
-اگه کاری کنم بر ی دنبالش چی ؟
دستم ناخواسته پایین اومدو روی دیوار کنار صورتش ستون شد، تیک گرفته بودم
انگار که انقدر پشت سرهم پلک میزدم .
-درست حرف بزن ببینم.
دستشو به گلوش کشید و با لبخند گوشه ی لبش گفت :
-از اینجا ردت میکنم به شرط اینکه با پدرم کاری نداشته باشی !
ازش فاصله گرفتم پوزخندام تبدیل به قهقه شد.
دیوانه بود یا دیوانه فرضم کرده بود ؟
-من دارم جدی حرف میزنم
براق شدم تو صورتش :
-تو بیجا میکنی جد ی حرف میزنی
چیفکر درباره ی من ؟
ها...نزدیکش شدمو با تکون دادن سرم گفتم :
-چی فکرد ی تو دختر جون ؟
توقع داری از کسی که حیثیتمو به بازی گرفته راحت بگذرم ؟
احمق من رادینم ... رادین محتشم
میدونی واسه چی تا االن اینجام ؟
سری تکون داد :
-واسه اینکه تمرکز ندارم
تمرکز اینکه چطوری اون پدر و دارو دستشو به خاک سیاه بشونم.
پوزخندی زدو ابرویی داد باال :
-میل خودته جناب رادین محتشم !
یا طناز یا آبروت ...
لبشو با زبون تر کردو به سمت در قدم برداشت ...
دستی به صورتم کشیدمو نفسمو پر حرص بیرون فرستاد.
-خیلی خب واسا ... واسا
یه قدم تا بیرون از در فاصله داشت، ای ستاد،.

ولی برنگشت.
لبمو زیر دندون بردم :
-باشه، کنار میایم باهم .
برگشت سمتم و لبخند ی زد :
-این یه معاملهی کامال منصفانه اس !
پوزخندی زدم :
-معلومه دانشت زیاد نیست که به این کار که اسمش نامردیه میگی منصفانه.
ولی من قبول میکنم.
-چه ضمانتی میدی ؟
-ضمانتی ندارم و الزم نمی بینم که بدم؛ اما برا ی تو این معامله خیلی سودمنده پس
بهتره حرفای ب ی ارزش رو بزاریم کنار دختر جیسون !
پاکت سیگار رو از روی میز چنگ زدم و رفتم کنار پنجره.
سیگاری از داخل پاکت برداشتم و گذاشتم گوشهی لبم.
صدای کفشاش خبر از نزدیک شدنش بهم رو میداد.
فندک رو زد و سیگارمو روشن کرد.همین امشب کاراتو انجام میدم
اما اگ....
برگشتم سمتش. دستشو اورد پایین :
-اوال با دست بامن صحبت نکن. دوما شرط و شروط برا ی من نزار.
من دیونه ام ، یهو دید ی میزنم زیر همه چی !
ترسید مثل اینکه ...
-خیلی خب ... باشه !
امشب آماده باش.
ازم دور شد، بدون اینکه برگردم دود سیگارمو از بینیم خارج کرده امو گفتم :
-ساعت چند؟
-منتظرم باش.
حرفشو زدو از اتاق رفت بیرون .
معاملهی خوبی بود آره گمونم که خوب بود
من حاضر بودم واسه طناز از جونمم بگذره ام حیثیتم که چیزی نبود !
خوشحال بودم. طوری که فکر میکردم دنیا رو به اسمم زدن .
غیراز اینم نبود ...
داشتم به طناز می رسیدم این کم خوشحالی نداشت.
باید خودمو اصالح میکردم.
دلم میخواست معشوقه ام منو همونطور ی که یادشه ببینه، نه شلخته و داغون.
به سمت سرویس حرکت کردم.
وسایل اصالح رو برداشتم شروع کردم به انجام کارام.
لعنتی با این موی سفید چه کنم ؟
نمیشد کاریش کرد. بیخیالش شدم.
کارم که تموم شد صورتمو آبی زدم
اگه اون موهای سف ید رو بذاریم کنار مثل سابق شده بودم.
حتی خبر اینکه قراره دوباره ببی نمش، این روح مرده رو زنده می کرد ...❤️

از سرویس اومدیم بی رون و از بین اون لباسایی که تو کمد برام ردیف کرده بودن
یکیشو کشیدم بیرون .
انگار نمی خواستن اینجا بهم بد بگذره که انقدر برام تدارک دیده بودن.
لباس سفید رنگی که از کمد دروده بودم بیرون رو تنم کردم.
ساعت رو نگاهی انداختم.
۸ونیم بود ...
شامی که برام اورده بود رو خوردم.
بعداز مدتها سومین غذایی بود که ای نجا می خوردم. تمام این مدت غذام آب بود و
قرص مسکن.
درکمال تعجب تمام غذا رو خوردم.
عشفی که نسبت به طناز داشتم منو وادار به هرکاری میکرد.
مثل پسربچه های ۱۵ ساله شده بودم ... ذوق داشتم ... اونم چه ذوقی
وصف نشدنی.
روبروی پنجره ایستادم.دیگه باغ روبروم برام مثل بهشت شده بود.
دیدم نسبت به همه چی عوض شده بود.
همه چی قشنگ شده بود انگار.
انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی ساعت ۱۲شب شده بود !
با صدای در نگاهمو از پنجره به در اتاق دوختم.
توی دلم غوغایی به پا بود.
هیچ جوره نمی تونسم خودمو کنترل کنم.
ولی باید آروم میشدم.
چه کرده بود این دختر که منه بی احساس رو به مردی شوق زده تبدیل کرده بود ؟!
در باز شدو سارا داخل اتاق شد.
بهم نزدی ک تر شدو من چند قدم مونده رو پر کردم.
برگه هایی توی دستش بود که وقتی بهش دقی ق شدم، متوجه شدم بلی طِ هواپیماس روی چهره ام مکثی کرد.
حق داشت، تغیی ر زیادی کرده بودم نسبت به روزای دیگه !
بلیط رو گرفت سمتم :
-اینم از بلیط . همه چ ی برای رفتنت مهیاست.
باید ازش تشکر میکردم ؟
آره ... آره بنظرم باید همین کارو میکردم. اون داشت منو به عزیزم می رسوند!
کم لطفی در حقم نکرده بود.
لب تر کردو دستی به صورت اصالح شده ام کشیدم :
-ممنون.
بلیط ها رو از دستش گرفتم.
-فقط پای قولت بمون رادین
-من پای قولم می مونم. اما اگه روزگار چرخید و پدرت گرفتار شد، بدون من نخواستم
!
به گوشه ی چشمش دستی کشید..

برگشتم 

 تا کتمو بردارم.
-حسودیم می شه به طناز ...
مکثی کردمو متعجب برگشتم سمتش.
سرشو پایین انداخت و پشت بهم ایستاد.
-دنبالم بیا ...
سکوت رو ترجیح دادم.
پشت سرش به راه افتادم، ویال غرق سکوت و تاریکی بود.
-امشب پدر برا ی انجام کاری به بیرون شهر رفته، ولی چندتا از بادیگارد ها دم در
هستن.
برگشت سمتم:
-مجبوریم از در پشتی باغ بریم .
سری تکون دادم :
-من فقط می خوام از این خراب شده برم بیرون، حاال فرقی نمی کنه چطوری و از کدوم
مسیر.کمی طول کشید تا به در پشتی برسی م.
اما من برام مسافت مهم نبود ... تنها چیزی که برام لذت بخش بود صحنه ا ی بود که
طناز رو تو آغوش خودم حبسش میکردم.
بوته ها و درختچه ها رو کنار زدیم و نزدیک دری شد ایم که کامال حرفه ا ی استار شده
بود بین انبوهی از درخت ها وسایل آهنی.
کوله ا ی که روی زمین قرار داشت رو از روی زمین برداشت.
-اینم وسایلت .
کوله رو از دستش گرفتم، برا ی اولین بار لبخند ی هرچند کوتاه روبهش زدم :
-حساب تو با پدرت جداس ! لطف بزرگی در حقم کردی سارا.
هیچوقت فراموش نمی کنم.
لبخند ی زدو گفت :
- امیدوارم به چیز ی که میخوای برسی .
طناز باید خیلی قدرتو بدونه

نفس عمیقی کشیدم :
-اونی که قدرشو ندونست من بودم. نه اون ...
پلکی زد:
-ماشین بژ رنگی سر خیابون منتظرته ...
زدم روی بازوش :
-بازم ممنونم ازت، خدانگهدار !
درو باز کردم و از باغ دور شدم، صدای گرفته ی سارا به گوشم رسید که گفت :
-مواظب خودت باش.
دستی براش تکون دادم و به راه افتادم.
فکر دیدن طناز برام لذت بخش تر از آزادیم از اون زندانی خونگی بود !
با احتیاط به سمت همون ماشینی که نشونه هاشو داده بود حرکت کردم.
نگاه آخرمو به ویال انداختم.
عجیب روزگاری برام گذشت ای ن مدت.
در عقب رو باز کردم،سوار ماشین شد و مرد بالفاصله پاشو رو ی پدال گاز فشرد و ماشین رو به سرعت به
حرکت درورد.
کوله رو روی پام قرار دادم و زیپشو باز کردم.
دنبال گوشیم میگشتم تا پدر زنگ بزنم.
تا از خوب بودن حالم کمی آرامش پیدا کنه.
با دومین بوق ی که تلفن خورد، صدای خسته ی پدر تو گوشم پیچید.
-الو ؟
-سالم پدر. منم رادین.
سکوت کرده بود ، انگار شوکه شده بود !
به حرف که اومد بجای اینکه گله کنه بی شتر می خواست رفع دلتنگی کنه.
دلیل نبودن این مدتم رو گذاشتم به پای گرفتاری که داشتم.
توجیه درستی نبود اما نمی شد همه چی رو هم به پدر گفت .
پدری که قلبش مریض بودو من ای نطوری انقدر زجرش دادم.تماس رو که قطع کرده ام.
سرمو به پشتی صندل ی تکیه دادم، چشمامو بستم.
آرامش میخواستم اما این آرامش روهم با وجود آزادیم به دست نی وردم.
تنها زمانی تو اوج آرامش بودم که وجود طناز رو کنار خودم حس کنم.
لعنت به من که انقدر قلبم سنگ ی بود.
چطوری کنار خودم داشتمش و قدرشو
نمیدونستم؟
با صدای مرد به خودم اومدم :
-رسیدیم
چشمامو باز کردم و اطراف رو نگاهی انداختم. فرودگاه بودیم.
از ماشین پیاده شده ام و کوله رو روی شونه ام انداختم.
-اینو خانم گفتن که بهتون بدم... 

به جعبه تو ی دستش نگاهی انداختم :
-چیه ای ن ؟
-من درجریان نیستم.
سری تکون دادم و جعبه رو ازش گرفتم.
وارد فرودگاه شدم، کارهای الزم رو انجام دادم و منتظر نشستم.
جعبه رو باز کردم نامه ای داخلش بود با یه عروسک !
شونه ا ی باال انداختم و نامه رو باز کردم.
از سارا بود.
خط به خطشو دقیق خوندم.
از عالقه اش به من م ی گفت، از اینکه این مدت چقدر با پدرش صحبت کرده که دست
از کارش بکشه، اما اون نخواسته.
نوشته بود از این به بعد می خواد یه آدم دیگه بشه.
حرفاشو زیاد طوالنی نکرده بود اما خالصه ی صحبتاش این بود که با دیدنم زندگیش
کامال از این روبه اون رو شده.لبخند ی زدم.
نمیدونم ای ن دختر تو اون جسم و روح داغون من چی دیده بود که عزم تغییر کرده
بود !؟
اما هرچی بود ته دلم براش آرزوی موفق یت میکردم.
پروازمون رو که اعالم کردن از روی صندلی بلند شدم و به راه افتادم.
تو طول پرواز، حت ی خواب هم به پلکام نمیومد.
تمام فکرام پی طناز بود و پدر ...
همین افکارم برای اینکه نزاره من استراحت کنم و تو خودم باشم کافی بود !
ترجیح دادم اول برم عمارت، چون آدرسی از خونه ی فرهاد لجن نداشتم.
دربستی گرفتم و ترجیح دادم تا رسیدن کمی بخوابم.
با صدای راننده چشم باز کردم :
-جناب رسیدیم.
کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
جلوی عمارت ایستادم.❤️

نگاهمو دوختم به نمای بیرون ی عمارت. چقدر دلم برا ی اینجا و خاطراتش تو این چند
وقت تنگ شده بود.
انگار سالیانه که پا اینجا نذاشته بودم !
زنگ در رو فشردم و طولی نکشید که نادر در رو باز کرد.
با دیدنم شوکه شده بود و انگار نمی تونست حرف بزنه.
حس میکردم زیادی شکسته شده، تا قبل از رفتنم به یاد ندارم اینقدر تارهای موش
سفید بوده باشه.
نکنه طناز ...
با کشیده شدن دستم به خودم اومدم.
میخواست دستم رو ببوسه، دستمو کشیدم عقب و بغلش کردم.
-این چه کاریه مرد
-خیلی خوش آمدید آقا ... واقعا از دیدنتون شوکه شدم.
خداروشکر که صحیح و سالمید.
ازهم جدا شدیم مگه قرار بود نباشم؟
-نه آقا زبونم الل ... خدانکنه.
با خنده به بازوش ضربه ای زدم و درحالی که به سمت خونه می رفتیم گفتم :
-چرا اینجا انقدر بی روحه ؟ دیگه خبری از اون گل های رنگیم نیست.
نفسشو آه مانند ب یرون فرستادو گفت :
-چی بگم واال ارباب جان ... بعداز رفتن شما د یگه هیچی سرجاش نبود و نیست.
نگاه معنی دارمو بهش دوختم، اونم از یه چیز ی داشت رنج می برد و میشد حدس زد
که نبودن طناز شده بود باعث و بان ی این حالش.
نسرین هم با دیدنم، دست کمی از نادر نداشت
با این تفاوت که زودتر اشکش جاری شد.
ازشون جدا شدم و به سمت اتاق پدر حرکت کردم.
تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم.
پدر روی تخت خوابیده بود.
لبه ی تخت نشستم و به آرومی صداش زدم
چندین دفعه این کارو کردم اما عکسالعملی ازش ندیدم.دستمو گذاشتم روی دستش :
-پدر ...؟
نبض پدر رو گرفتم، کند میزد.
سریع نادر رو صدا زدم، اجازهی حرفی بهش ندادم
-سریع زنگ بزن آرژانش بیاد.
نسرین اومد تو اتاق
-چشیده آقا ... خان چی ... چیـــ
-آروم باش، برو به نادر بگو این آمبوالنس لعنت ی چی شد؟
صدای گریه و شیون نسرین هم بلند شده بود و این اظطراب منو بیشتر میکرد.
باالخره آمبوالنس اومد و سریع پدر رو به بیمارستان انتقال دادیم.
پدر نباید چیزیش میشد ...
وگرنه من خودمو ه یچوقت نمی بخشیدم.
هیچوقت ...
دکتر گفت که پدر حمله بهش دست داده... 

سکته کرده که خداروشکر ردش کرده.
از ته دل خدارو برای اینکه یه فرصت دیگه بهم داده بود طعم آغوش پدرمو بچشم
شاکر بودم !
پدر رو بردن بخش سی سیو.
تقریبا داشت غروب میشد که پدر به هوش اومد.
برا ی دیدنش شوق و ذوقی وصف نشدنی داشتم.
وارد اتاق که شدم و چشمش به من خورد لبخند عمیقی زدو با برداشتن ماسک
اکسیژنش اسممو صدا زد.
دستی که سرم بهش وصل بود رو توی دستم گرفتم و بوسیدم.
-سالم پدر، بهتر ی ؟
بی جون پلکی زدو گفت :
-تو رو که دیدم عالیه ام پسرم.
خوشحالم که قبل از رفتنم تونسته ام یه دفعه دیگه ببینمت .
کالفه گفتم :
-از این حرفا نزن ...پدر تو باید زود خوب شی، باید برگردیم عمارت دوباره همه امون دور هم جمع شیم.
با صدای زنگ گوش یم مالفه رو روی پدر صاف کرده ام و از اتاق زدم بیرون .
تماس رو وصل کردم و صدای نگران قادری تو گوشم پیچید :
-پسر تو حالت خوبه ؟
-خوبم ... خوبم. باید زودتر بهت زنگ م ی زدم اما مشکلی برام پیش اومد.
-پسر تو مارو نصف جون کردی ... معلوم هست کجایی ؟
این گوشی لعنتی ت چرا خاموش بود !؟
روی نیمکت های داخل حیاط بیمارستان نشستم :
-داستانش مفصله ... خیلی مفصل
-نگو فکری که درموردت کردم درسته !!!
با با خنده سری تکون دادم :
-من چه میدونم چه فکر ی تو سرته مرد !
-جیسون ! کاره جیسون بوده غی ب شدن این مدتت، درست میگم❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه lqlfo چیست?