ارباب سنگی 11 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 11


اگه تایید کنندهی حرفای قادری می شدم صدرصد عزمش برای تو دام انداختن
جیسون دوبرابر می شد و شواهد زیادی برعلی ه اون به دستش میومد.
اما خوب پس اون قول لعنتی چ ی ؟!
من بهش قول داده بودم که با پدرش کاری نداشته باشم.
اونم در ازاش منو نجات داد.
میدونم ... میدونم که کارش از نظر انسانی یه وظیفه بوده، اما خب می تونست همی ن
کارم نکنه
و من بدون دیدن پدرم، اونو از دستش بدم !
اگه همچین می شد هیچوقت باخودم کنار نمیومدم.
-ببین ... را ... د ی ... ن ... ما ... ما
از روی نیمکت بلند شدم :
-جاتو عوض کن، صدات قطع و وصل میشه.
الو؟ فهمید ی چی گفتم ؟
-رادی ...ن من ... داره .... گوش... خا... میشه
نگر...هی چی نباش ... با بچه ها ردشونو ... زد ...لعنتی نه !
شقیقه هامو مالیدمو گفتم :
-قادری نه ... دست نگه دارید فعال ... م ی شنوی صدای منو ؟ دست نگه دارید !
صدای ممتدد بوق خبر از قطع شدن تماس میداد.
حس میکنم عذاب وجدان گرفتم.
کالفه تو حیاط بیمارستان قدم زدم ... لعنتی داشت همه چی بهم می ریخت.
یه حسی بهم میگفت رادین خل نباش!
تو که اونو لو نمی دی بچه ها کارشو میسازن پس مطمئن باش تو سر قولت موندی.
شماره قادری رو گرفتم، خاموش بود.
شمارهی نیمارو هم گرفتم، اونم همراه قادری بود
همین کاراش و هوا داریش نسبت به من، کاری کرده بود که رفی ق دیرینه ام باقی
بمونه.
نیما هم خاموش بود.
انگار روزگار دست به یکی کرده بود زجر بده منو!
اما تا همیشه اوضاع اینطوری باقی نمی موند

رفتم باال تا با دکتر پدر صحبت کنم.
با منشیش هماهنگ کردم و وارد اتاق شدم.
بخاطر آشناییتی که باهامون داشت و احترام ی که برای من و پدر قائل بود
به بهترین وجه داشتن به پدر رسیدگی می کردن و این همون چیزی بود که من
میخواستم .
-دکتر میخواستم بدونم حال پدرم چطوره ؟
خطر رفع شده ؟
-خب رادین جان محتشم بزرگ یه سکته رو رد کرده.
ولی این به این معنی نی ست که دیگه ه یج خطری تهدیدش نمیکنه !
باید از هر استرس و ناراحتی های فکری دور باشه.
چون دلیل سکته ی امروزشم برای فشار عصبی زیادی بوده که تحمل کرده.
بعداز گفتن یسر ی نکات و حرفای دیگه از اتاق دکتر زدم بیرون .
باید آرامش رو واسه پدر مهیا میکردم.
کم تو این مدت زجر نکشیده بود.
رفتم سمت اتاق پدر، نسرین اونجا بود و من خ یالم بابت پدر کامال راحت بود.نادر رو دیدم که با نایلونی پراز کمپوت و چیزا ی دیگه داشت سمت اتاق حرکت
میکرد.
از پشت خودمو بهش رسوندم و بازوشو گرفتم.
جا خورد، برگشت سمتم و گفت :
-جانم ارباب؟
-اینا رو بزار تو اتاق، بیا کارت دارم.
-روی چشمم.
تو حیاط کنار ماشین ایستاده بودم، با چشم روی پله های بیمارستان داشت دنبالم
میگشت، دستمو براش باال بردم
که منو دید و حرکت کرد سمتم.
روبروم ایستاد:
-امر بفرمایید ارباب
-سوار شو باید بریم جایی ؟
آب دهنشو قورت دادو نگاه مظربشو به اطراف چرخوند
-جسارت نباشه، اما کجا قراره بریم ارباب ؟
در ماشین رو باز کردم و سوار ماشین شدم و تو همون حال گفتم ❤️

سوار شو ، میفهم ی
نادر سوار ماشین شدو از بیمارستان زدیم بیرون .
نگاهی بهش انداختم.
-خب نادر.
برگشت سمتم :
-جانم آقا
-آدرس فرهاد رو ازت میخوام.
چشماش درشت شدو سرفه ی مصلحتی کرد با صدای لرزون گفت :
-چی...چی زی شده ارباب ؟
-کاری باهاش دارم، بگو آدرس خونشو
-اما ...
زدم روی فرمون و گفتم :
-نرو رو ی مخم نادر، آدرس لعنتیشو بده.
کمی دست دست کردو باالخره آدرسُ داد.درستشم همین بود
باید حساب کار دست فرهاد لجن میومد دیگه !؟
اون تو نبود من از خیلی فرصتا استفاده کرده
ولی همه رو از حلقومش میکشم بی رون
همهی اون چیزایی که ل یاقتشو نداشته و االن تو دسترسشه.
نمیدونم چقدر تو مسیر بودیم که باالخره رسیدیم به منطقه ای که خونه اش بود.
وارد خیابون اصلی شدم.
-خب؟ کدوم کوچه اس ؟
-آقا خواهش میکنم بیاین برگردیم .
عصبی درحالی که سعی در کنترل کردن خشمم داشتم گفتم :
-از چی میترس ی مرد ؟ هان؟ از چیه اون مردک بی وجود میترسی که اینطور ی التماس
میکنی برگردیم ؟
بغض مرد سرباز کردو شونه هاش لرزید.
ماشین رو کنار خیابون متوقف کردم و برگشتم سمتش.
باید آروم میشد تا هم توضیح بهم بده هم آدرس اون لعنتی رو بزاره کف دستم.

دستمو گذاشتم روی شونه اش :
-وقت، وقته گری ه نیست نادر، حرف بزن.
از گریه دست کشید و با دستمالی اشکاشو پاک کرد :
-بخدا آقا شرمنده ام ... شرمنده ی طناز و خودم، حتی مادرش.
با دستم روی فرمون ضرب گرفتم و عصبی گوشهی لبمو می جوییدم.
پوزخندی زدمو برگشتم سمتش :
-واسه چ ی این کارو کردی نادر ؟ چرا دختر دسته گلتو دادی به این حی ون انسان نما ؟
تو که انقدر احمق نبودی ...
خیلی سعی داشتم جلو ی خودمو بگیرم تا که تند رفتار نکنم.
شاید اونم دلیل قانع کننده ای که در نظر من هی چ چیزی قانع کننده ن یست، داشته
باشه.
-باور کن آقا من به خواسته ی خودم این غلطو نکردم.
طلبکارام ریختن سرم، تهدید به مرگم کردن.
گفتن که تا یه هفته بدهی میلیاردیشونو ندم سر از بدنم جدا میکنن.❤️

این  فرهاد خیر ندیده هم مثل موریانه اومد و گفت دخترتو بده به من، منم بدهیاتو
صاف میکنم.
برگشت سمتمو نادم ادامه داد :
-ولی آقا به جون تک دخترم که میخوام دنیاش نباشه، من اولش قبول نکردم.
گفتم نه طناز بچه اس، من شوهرش نمیدم.
اما خیر ندیده نمیدونم چه وردی چه طلسم ی مارو کرد که ...
-بسه نادر، توجیه هات هی چکدوم قابل قبول ن ی ست.
تو میتونستی به خان بگی ، به من بگی ...
ما که همیشه تا تونستیم همه رو کمک کردیم چه برسه به تو و زن و بچه ات که دیگه
جزیی از اهالی خانواده ی ما شده بودی.
-بخدا آقا پشیمونم ... مثل چی پشیمونم.
ولی به خدای احد و واحد که خود طناز راضی بود.
بچه ام نمیخواست من تو بدبخت ی بیفتم .
خاک برسرِ من که انقدر پدر بی ...
دستمو بردم باال الزم نیست انقدر خودتو سرزنش کنی.
هرچند ...
نیم نگاهی بهش انداختم و سکوت کردم.
-آقا من خیلی بدبختم ، نامرد نم ی زاره بچه امو ببینم.
الهی خدا به زمین گرم بزنتش ...
دیگه خونم به جوش اومد و غریدم :
-گوه خورده مرتیکه ی حرومی، اسم کوچه ی کوفتیشو بگو ...
-بامداد ... بامداده اسم کوچه اش آقا.
به دقیقه نرسید که با ماشین رو جلوی در برجش توقف کردم.
از ماشین پیاده شدیم و نگاهی به برج انداختم.
پوزخندی زدم و خواستم حرکت کنم سمت ساختمان که نادر بازومو گرفت ...
برگشتم سمتش :
-آقا تروخدا درگیر نشید باهاش، اون آدم درستی نیست.

سرشو انداخت پایین
-می ترسم بالیی سر طناز بیاره.
-نگران نباش اگه تو میخوا ی اینجا منتظر بمون
-نه ... نه میام ... میام باهاتون ارباب.
سری تکون دادم و زنگ طبقه ی کوفتیشو زدم اما صداش از پشت سرمون اومد :
-به به ببین کی اینجاست ! ستاره ی سهیل شدی ارباب جون ؟
نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مصلت بشم.
دستام مشت شدو برگشتم
سرتاپاشو با حقارت نگاهی انداختم و حرک ت کردم سمتش.
مقابلش ایستادم و مکثی روی چهره اش که حالمو بهم میزد کردم :
-متوجه شدم غلطای زیادی کردیقیه اشو گرفتم و هلش دادم عقب که کمرش با شدت با دیوار برخورد کرد
-مرتیکه حاال گوه خور ی میکنی نمیزاری این مرد بچه اشو ببینه ؟
عوضی فرصت طلب ه یچ فکر کردی اون دختر ی که تو خونه زندانیش کردی چند
سالشه ؟
شرف داری تو آخه ب ی شرف
ترسوی احمق
پوزخند صدا دار ی زدو گفت :
-حرفای خنده دار نزن رادین خان، من که میدونم ...
نادر پرید وسطو با خشم گفت :
-ساکت شو فرهاد، تو خودت یه تنه کل شهر رو بدبخت میکنی
الزم نکرده مظلوم بازی درب یاری
میخوام دخترمو طالقش بدم، بسه انقدر بدبخت ی کشیدم.
حماقت بس❤️

خندید ... بهتره بگم قهقه زد.
-وا ی خدای من خیلی بامزه ای نادر
تو دخترتو درقبال صاف کردن بدهیت به من دادی رفت !!!
فراموش کردی ؟؟
سرشو اورد نزدیک تر :
-دیگه اون دخترو از سرت بیرونش کن.
با مشت کوبیدم پایین چشمشو یقیه اشو بی شتر تو دستم فشردم.
زر زیاد داشت میزد...
-همین االن بهش میگی بیاد پایین فهمید ی مرتیکه.
فهمیدی یا یجور دیگه حال یت کنم ؟
تک خنده ای کردو سری انداخت باال نوچ نمیشه
با لحن تمسخر آمیز ی ادامه داد :
-دوست ندارم زنمو غریبه ها ببینن ارباب !
دستمو بردم باال و خواستم تو دهن نجسش بزنم که نادر دستمو از پشت گرفت و منو
کشید عقب.
فرهاد هم از فرصت استفاده کردو ازم دور شد.
-آقا تروخدا ... تروخدا ولش کن
این مرد دیونه اس
تقال میکردم خودمو از بند نادر آزاد کنم، اما محکم منو گرفته بودو التماس میکرد که با
فرهاد کاری نداشته باشم.
-اون دختر زنمـــه ! بفهمین جفتتون
تا من نخوام نمیتونید هیچکدومتون ببینیدش.

پس 

 الک ی نیاید اینجا.
-بقران زنده ات نمی زارم فرهاد عوضی
زنده ات نمی زارم
خودم با همین دستام خفه ات میکنم
مرتیکهی بی همه چیز
خندیدو وارد ساختمون شد
نادر منو نشوند لبه ی جدول و گفت :
-ترو به خدا ارباب آروم باش یکم.
فردا میری م دادگاه ازش شکایت میکن یم
این مرد با این حرفا ککشم نمیگذه با حرکت چیزی که تو پنجره ی یکی از طبقات دیدم چشمم ناخودآگاه رفتم پی همون
پنجره.
پرده کنار رفته بودو طناز جلوش ایستاده بود
از همین فاصله هم می شد بغض و ناراحتیشو دی د.
دستش نشست روی شیشه
از روی جدول بلند شدم که یهو طناز از کنار پنجره کشیده شد به عقب
دستای مشت کرده امو زدم به دیوار و وارد ساختمون شدم.
-هی ه ی آقا کجا ؟ کجا تشریف میبرید ؟
مردی که جلوم ایستاده بود رو کنار زده ام و گفتم :
-شما بگو اول با کی کار داری تا من بزارم برید باال�برو پی کارت
اینجا قانون داره، هرکی هرکی نی ست.
کربات مسخره اشو دور دستم پی چیدمو تو صورتش براق شدم ❤️❤️

واسه من دم از قانون نزن مرتیکه .
من مخم رد داده دیدی ی هو کل ساختمون رو روی سر تو و بقیه خراب کردم.
مرد که ترسیده بود از جلوم کنار رفت و حرکت کردم سمت آسانسور ...
جلوتر از نادر وارد آسانسور شدم و دکمهی طبقه اشو زدم؛ اون باشه دائم میخواد
جلوی منو بگی ره.
آنساسور که تو طبقه اش متوقف شد
پیاده شدم و با مشت لگد افتادم به جون در خونه اش ...
مشت ها و لگدامو میزدم به اون در لعنتی بلکه باز کنه.
اما از ترسش باز نمیکرد!
-باز کن این المصبو
اگر مردی ای ن صاب مرده رو باز کن خودتو نشون بده.
فرهاد باز کن
باز کن بیناموس باز کن...با اومدن نادر منم به اجبار به بخاطر خواهش کردناش کنار کشیدم.
چرا طناز نمیومد دم در ؟
حتما اون بی همه چیز ترسونده بودتش.
یا شایدم تهدیدش کرده بود
من خوب اون فرهاد لجن رو می شناختم.
نشستم رو ی پله و شقیقه هامو مالیدم.
نادر هم کنارم نشست و سرشو با دستاش گرفت.
-فقط خدا می دونه چقدر احساس حقارت و احمق بودن می کنم ارباب جان
چطوری دیگه میتونم روی طناز رو ببینم ؟!
-من نمی زارم اون دختر تو این باغ وحش بمونه !
میکشمش بیرون ...
نادر رو فرستادم خونه و خودم تو ماشین منتظر ، بیرون اومدن فرهاد شدم.

اما بیرون نیو مد
داشتم ناامید می شدم و خواستم برگردم که ماشینی رو دیدم که از پارکینگ بیرون زد،
بخاطر دودی بودن شیشه ها نتونستم راننده رو ببینم.
از ماشین پیاده شدم و وارد ساختمان شدم، نگهبان با دیدنم دوباره دست و پاشو گم
کرد
دستمو گذاشتم روی میز و با غیض گفتم :
-کی بود االن با ماشینش از پارکینگ خارج شد؟
زل زده بود بهم، آب دهنشو قورت داد
محکم کوبیدم روی میزو داد زدم :
چه بدبخت ی گیر کردیما�خی...خیل ی خب داد نزن آقا ایبابا�جواب منو بده. کی بود ؟
یقیه اشو گرفتم :
-جواب بده بجای این همه ناله کردننگاه ترسیده اشو به دستام که روی یقیه اش قرار داشت، انداخت و گفت :
-آقای بهرام ی بودن
سری تکون دادمو دستمو از رو ی یقیه اش برداشتم و با صاف کردن پیرهنش گفتم :
-از اول بگو !
کیف پولمو از داخل جیبم درودم و چندتا تراول پنجایی گذاشتم رو ی میز.
با دیدن پول چشماش برق ی زدو گفت :
-دست شما درد نکنه ، شرمنده کردید آقا
امری دیگه ای بود در خدمتم.
پوزخندی بهش زدم و سوار آسانسور شدم.
به قدری خر کی ف تراول هایی که بهش داده بودم شده بود، که متوجه چیزه دیگه ای
نمیشد
جلوی در ایستادم.
قلبم ضربانش رفته بود باال و بی قرار خودشو به سینه ام می کوبید.
میخواستم بعداز مدت ها دخترکم رو ببینم.❤️


چه لحظه ی خوبی بود...
زنگ در و به آرومی فشردم و کنار ایستادم.
چون براش مشخص نبود پشت در کیه درو باز نمیکرد عروسکم !
چند تقه به در زدم، از قدیم یادمه فرهاد هم تو مستی همینطور ی در خونه رو میزد!
الی در به آرومی باز شد
و جلوی در ایستادم، اما طناز با دیدنم خواست درو ببینده که
پامو گذاشتم الی درو با یه حرکت درو باز کردم.
وارد خونه شدم و طناز رو دیدم که با ترس یه گوشه ایستاده بود و سرش پایین بود.
سمتش قدم برداشتم اما ازم فاصله گرفت
کاری نداشت گیر انداختنش.
با دستم گرفتمش و اجازه ی هیچ حرکتی و بهش ندادم.
روزی زانوم خم شدم و بازوهاشو گرفتم
-من دلم برا ی تو تنگ شده بود، حاال تو از من دوری میکنی طناز؟!صدای فرو فرستادن آب دهنش به گوشم رسی د، با صدای گرفته ا ی لب زد :
-لطفا برید از اینجا
عصبی شدم از این طرز برخوردش.
و عصبی شدنمم کامال طبیعی بود ...
-چرا ؟ چرا باید از اینجا برم؟ من اومدم اینجا که ببرمت طناز
نگران چی هست ی ؟
به من نگاه کن ... به من نگاه کن طناز.
دست انداختم زیرچونه اشو سرشو گرفتم باال و مجبورش کردم بهم نگاه کنه.
روی گونه اش رد کبودی بود
دستم ناخودآگاه نشست رو ی گونه اش که آخی از سر درد گفت
-کار اون حرومزاده اس؟
اون اینطوری ت کرده طناز، اره؟ حرف بزن
حرف بزن تا ...
تو چشمام خیره شدو با ترس گفت تروخدا ارباب، اون ... اون آدم خطرناکیه
چقدر دلم برا ی صدا ی قشنگش تنگ شده بود، محکم تو بغلم حبصش کرده ام.
طوری که حتی نمی تونست یه اینچ تکون بخوره.
دستمو نوازش وار روی کمرش باال و پایین میکردم.
-میدونم باهاش چیکار کنم.
انتقام تمام این مدت رو سرش در میارم، پول پدرتم مثل سگ جلوش پرت میکنم.
محکم تر بغلش کردم و روی سرشونه اشو بوسیدم.
-داشتم از نبودنت دیونه میشدم طناز
چقدر دلم برا ی عطر تنت تنگ شده بود.
حس لرزیدن چونه اشو روی کتفم می تونسم حس کنم.
تعجب میکردم که چرا روسری سرش کرده.
از حیایی که این دختر داشت شگفت زده شده بودم.
روسریشو از سرش ل یز دادم و از آغوشم کشیدمش بیرون.

با دیدن موهای کوتاه و مشکیش دلم بی اختیار هری ریخت.
سرش پایین بودو قطره های الماسی اشکش بود که شره میکرد به پایین.
اخمام رفت توهم، قلبم فشرده شدو با صدای خشداری گفتم :
-طناز ... موهات؟ چه بالیی سر موهات اوردی؟
دستمو الی موهاش بردم
-این موها طول عمر من بودن، چرا این کارو باخودت کردی؟
لبش باز و بسته می شد حرفی بزنه، اما نمی تونست
بغضم شکست و خودشو پرت کرد تو بغلم.
خیلی زیاد ... خیلی زیاد�ارباب ... من دلم ... دلم براتون ... خیلی تنگ شده بود
صدای هق هق اش کل خونه رو داشت برمیداشت، قلبم میشکت وقتی دخترکم
اینطور ی مظلوم اشک می ریخت.دست انداختم زیرپاشو بلندش کردم، دستش دور گردنم حلقه شدو سرشو تو تخته
سینه ام پنهان کردو تمام بدنش از گریه کردنش میلرزید.
نشستم رو ی کاناپه و اون معذب میخواست از بغلم بیاد بیرون .
اما با قفل کردن دستام دورش بهش اجازهی جدا شدن ندادم بهش.
بینیمو به گردنش مالیدم و عمیق بو کشیدم، لبامو گذاشتم روی پوست گردنشو ...
لبامو گذاشتم روی پوست گردنشو بوسیدمش.
لذتی که از حس کردنش بهم دست میداد، گفتنی نبود.
دستشُ گذاشت روی تخته سینه ام و سرشو گذاشت روی شونه ام.
اونم دلتنگم بود انگار...
روی سرشو بوسیدم و بعداز چنددقیقه که تو آغوشم داشتمش، سرشو گرفتم باال و
دستمو دو طرف صورتش قاب گرفتم و خیره به چمشای دلرباش گفتم :
-بهتره همین امشب از ای نجا بریم.
ابروهاش پرید باال و با ترس سری تکون دادو گفت :
-نه .. نه نمیتونم❤️

 

سرشو انداخت پایین و با بغض ادامه داد :
-می ترسم ... فرهاد یه آدم روانیه
هرکاری ازش برمیاد
نیمچه لبخندی زدم و با نوازش کردن لباش گفتم :
-اون هیچ غلطی نمی کنه، چون من جلوش واسادم...
نمیخواد نگران چیز ی باشی
-اما من خیلی ازش ترس دارم، می ترسم بالیی سر پدرم بیاره
-بهت قول میدم ه یچی نمی شه، باشه ؟
باشه طناز ؟
نگاهم کردو با لبخند کم جون ی زدو سری به معنی تایید تکون داد.
-تا شما هستید من دلم قرص میشه
لبخند ی به روش زدم
دستاشو گرفتم، پشت جفت دستاشو بوسیدم.
چونه اشو گرفتم و همونطور که با انگشتشصتم چونه اشو نوازش میکردم،
واسه بار دیگه لبامو رو ی لباش قرار دادم.
دستمو الی موهای کوتاهش بردم و از چشیدن طعم لباش نهای ت لذت ممکن رو
میبردم.
از گذاشتن دستش روی تخته سینه ام متوجه کم اوردن نفساش شدم.
سرمو بردم توی گود ی گردنشو جای جای گردنشو می بوسیدم، با میک عمیقی که به
گردنش زدم صدایی از ته حنجره اش بی رون اومد.
لبخند پرلذتی زدم و دست نکشیدم از کارم، الله ی گوشش رو بوسیدم و برای
مراعات حالش پیش روی نکردم.
سخت بود جلوی خودمو گرفتن و لمس نکنم جای جای بدن این دخترکو.
اما نمیخواستم عالقه ی منو به خودش فقط یه هوس بدونه !
-برو لباساتو بپوش، وسایلتو جمع کن
میریم ...ولی ...
دستمو گذاشتم روی لبش
-هیش، کاری که گفتم رو انجام بده
ناراحت سر ی تکون دادو از روی پام خواست پایین بره که تو لحظه آخر کمرشو
گرفتم و جای کبودیشو بوسیدم.
لبش به خنده کش اومدو به سمت اتاق پا تند کرد.
خوب می دونستم چه بالیی باید سر اون حروم زاده بیارم !
گوشی رو از جیبم درودم و شمارهی رها رو گرفتم.
تنها کسی که به ذهنم می رسید و میتونستم بهش اعتماد کنم
بعداز چند تا بوق، صداش تو گوشم پی چید :
-به به آقای رادین ب ی معرفت !
چه عجب ... یاد فقیر فقرا کردی مرد ؟
دستی تو موهام بردم و از روی مبل بلند شدم.

رها ماجرای نبودنم مفصله بعدا باهم صحبت میکنیم، االن تو یه موقعیتی هستم که به
کمکت احتیاح دارم.
-باشه رادین خان باشه !
ولی یادم میمونه ها... جونم ؟ چه کمکی ؟
من درخدمتت هستم...
گوشی رو تو دستم جابه جا کردم و گفتم :
-میتون ی خودتو زود به آدرسی که میدم برسون ی؟
یه کار خیلی مهم دارم، میخوام که طناز رو بهت بسپارم.
کمی مکث کرد بعد صدای خنده اش بلند شد
-همون دختر روستاییه ؟ گوگول ی مگول یه ؟!
با صدایی که رگه هایی از خنده توش موج می زد گفتم :
-آره همون
-چشم هر چ ی شما بخوا ی رئیس، آدرسو برام تکست کن زود خودمو میرسونم.
لبخند محوی زدم
-ممنون رها، تکست میکنم واست.

 

اکی پس فعال رادین جون.
-فعال
گوشی رو قطع کردم و برا ی سر زدن به طناز وارد راهرویی که اتاقا قرار داشت شدم.
این بهترین کار بود، این موقع شب نمی تونستم طناز رو با خودم ببرمش عمارت،
اگرم خودم میخواستم از اینجا دور بشم می ترس یدم فرهاد از زیر دستم لی ز بخوره !
وارد اتاقی شدم که الی درش کمی باز بود.
با دیدن طناز، اونم با باالتنه ی عریان که پشت به من قرار داشت و دیدن اون ردهای
کمربند روی بندش دستم روی دستگی ره خشک شد.
خون خونمو میخور د
رسما کارد میزدن عمرا خونی ازم درمیود !
جلو رفتم و دستمو کشیدم روی مهره ی گردن و تخته پشتش، شونه هاش لرزید و تو
خودش جمع شد.
مغموم خم شدمو رد اون زخم هارو بوسه بارون کردمسرشونه ی لختشو بوسیدم و کنار گوشش نجوا گرانه گفتم :
-تقاص تمام این کاراشو میبینه... تقاص تمام کاراشو !
برگردوندمش طرف خودم
معذب بود جلوم که صورتش با دیدنم به سرخ ی زدو لباسشو جلوش گرفت.
پلکی زدم، دستشو گرفتم و اوردمش پایین.
چونه اشو بوسیدم و نگاهش کردم
سبیک گلوش رو بوسیدم و گفتم :
-از من خودتو پنهان نکن، همه ی چی تو برا ی منه طناز؛ همه چی ت.
دستای ظریف و دخترونه اشو گذاشتم روی قلبم و گفتم:
-یبارم بهت گفتم، تو تاآخر جات اینجاس
میدونی این مدت که دور بودم ازت چه رنجی کشیدم ؟
من بدون تو زندگیم جهنمه طناز
قطره ها ی اشک از گوشه ی چشمش چکید، اشکاشو با دستم پاک کردم و صورتشو
غرق بوسه کردم.نمیخواستم اما ناخواسته قطره ی اشکی از گوشهی چشم راستم روی صورتم ریخت.
دستاشو کشید روی صورتم و با صدای خشدار ی گفت :
-کجا بودی این مدت ارباب ؟
گوشهی لبم کشید اومد، سری تکون دادمو با بوسیدن گوشهی لبش گفتم :
-به من نگو ارباب !
من رادینم ... برای تو رادینم.
دیگه نمیخوام بجز رادین تو خلوتمون چیز دیگه ای صدام بزنی .
چونه اشو نوازش کردمو گفتم : - فهمید ی ؟
سری تکون داد.
نگاهمو به باالتنه اش انداختم، هنوزم همون شکلی بود...
لباس رو از دستش گرفتم
دخترکم تو این مدت بیشتراز همیشه الغر شده بود، اما جبران میکنم تمام این
زجراشو !
از مکثم مثل اینکه عذاب میکشید که گفت :
-من خودم میپوشم
نگاهم روی چشماش سوق پ یدا کرد

تیله های آبیش میلرزیدن و چشماش سرخ شده بود.
باالی سی نه اش دقیقا همونجایی که قلب کوچ یکش میزد رو بوسیدم
و لباس رو تنش کردم.
روی سرشو بوسیدمو چمدونشو گرفتم تو دستم و با انداختن دستم پشت کمرش از
اتاق بیرون رفتیم
خودشو چسبوند به خودم و دستاشو دورم حلقه کرد، چقدر این کاراش برام لذت
بخش بود.
دیونه میشدم با این کاراش.
و از اون خونه ی لعنتی و کزایی خارج شدیم.
به دستم فشاری اوردو گفت :
-نمیگی کجا بودید را... راد ی...ن
خنده ام گرفته بود از اینکه چرا هنوز نمی تونست اسم کوچی ک منو به راحتی صدا بزنه !
از برج زدیم ب یرون و با بوسید پشت جفت دستاش گفتم :
-خیلی مفصله .. . برات میگم طنازم.سرشو نوازش کردم
-االن یکی از دوستای من میاد و میبرتت پی ش خودش
باهاش راحت باش، دختر خوب و خونگرمیه.
پلکی زدو گفت :
-اما من میخوام پیش شما بمونم، فرهاد ...
-دیگه نمیخوام اسم اونو به زبونت بیاری طناز
باشه؟
-ولی خب ...
-بگو باشه تا خیالم راحت شه.
با ناراحتی سری تکون داد.
گونه اشو بوسیدم و بغلش کردم، اگه تا صبح یا حتی فردا یا شایدم ماه ها تو این
آغوش حبس میشدم، بازم سیر نمیشدم ازش.
طولی نکشید که ماشین رها جلوی پامون ایست کرد، خودش از ماشین پیاده شد و
اومد سمتمون.
اولش زل زل نگاهمون کرد ...❤️

ابرویی باال انداختم و اون ب ی رودربایسی خودشو پرت کرد تو بغل طناز و بعدشم بغل
من !
چیکار میشد کرد اخالقش اینطوری بود...
زیادی خونگرم بود...!
طناز با تعجب و کمی دلخور ی نگاهم کرد.
یعنی االن حسودیش شده بود؟
-خیلی دلم برات تنگ شده بود رادین ... معلومه کجایی آخه ؟
اون امیر خرم که چند هفته اس گوشیش خاموشه و خونه اش نیست.
رها رو از بغلم کشیدم بیرون و با تک سرفه ی مصلحتی که کردم گفتم :
-ماجرا داره
خب فکر کنم همه چی رو پشت تلفن بهت گفتم
رها چرخید سمت طنازو با خنده گفت :
-بله رئیس باید از خانوم خانوما مراقبت کنم.
لپ طناز رو کشید و گفت :
-چند سالته تو انقدر خوشگلی بی شرف خانم ؟
خنده ام گرفته بودهم از طرز برخورد رها هم از چشمای گرد شدهی طناز !
لبشو تر کردو مثل همیشه خانومانه گفت :
-من ۱۵ سالمه.
رها متعجب پشت هم پلکی زدو گفت :
-واقعا ؟... جدی میگ ی ؟... من فکر کردم االن باید
۱۲،۱۰ سالت باشه !
دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و درحالی که بازوی رها رو گرفته بودمو به سمت
ماشین میبردم گفتم :
-رها بهتره این حرفا رو بزار ی وقتی خونه رسی دید!
با من در تماس باش، معلوم نیست کی برمیگردم.
-چشم رئیس
رها شیشه رو کشید پایین من با گذاشتن دستم لبه ی شیشه گفتم :
-انقدر به من نگو رئیس ! ایبایا ...
حواست بهش باشه رها
باالغیرتن اذیتش نکن، سوال پی چش نکن.. 

خندیدو گفت :
-خیلی خب رئ ... اِ ی عنی رادین جان حواسم به همه چیز هست.
مراقب سوگولیتون هستم. توهم مواظب خودت باش.
با لبخند سری تکون دادم
رها با خنده گفت :
-بپر باال دیگه خانم خوشگله
ماشین رو دور زدم و رفتم طرف طناز که هنوز سوار ماشین نشده بود
مقابلش ایستادم و با نوازش کردن سرش گفتم :
-تروخدا مواظب خودتون باشید�نگران چیزی نباش، زود برمیگردم پ یشت.
چشمکی زدم و گفتم :
-هستم ...
لبشو کوتاه بوس یدم و سوار ماشینش کردم.
رها با بوقی که زد ماشین رو به حرکت درودو کم کم از دیدم محو شدن.تو ماشین نشستم و منتظر اینکه اون لجن سر برسه حتی پلک رو ی هم نذاشتم ...
نمیدونم چه موقع از شب بود یا دم دمای صبح بود که باالخره ماشینش وارد پارکینگ
شد
از ماشین پیاده شدم و قبل از بسته شدن در خودمو به پارکینگ رسوندم ...
چراغ ماشینش که خاموش شد
کنار در راننده ایستادم، درو بازش کردم و با گرفتن یقه ی پیرهنش که تا نیمه باز بود
از ماشین کشیدمش بیرون .
کمرشو کوبوندم به ماشین و ب ی حرف مشت اول رو خوابوندم روی صورتش
خرخره اشو گرفتم و از بین دندون های کلیده شده ام غریدم:
مشت بعدیُ تو چشم و طرف چپ صورتش خوابوندم�اینو زدم واسه گوه خوری ه زیادی که کردی
-مونده هنوز تقاص اون دست دراز ی هایی که به اون دختر ب ی گناه کردی بدی ب ی
همه چیز.
کم کم داشت زیر مشت و لگدام جون میداد که مثل یه تیکه حیون رهاش کردم.
سرخوشانه وسط اون همه درد با صورت جمع شده قهقه ای زد و بریده بریده گفت ❤️

شاید تو ... تو کارت بامن تموم ش ... ده باشه
چندین سرفه پشت سرهم کردو مابین سرفه هاش گفت :
بی رحم نبودم، اما وقتی قیافه ی مظلوم طناز�اما ... اما ما خیلی کارا باهم داریم ار..باب جون
و اون رد کتک هایی که روی بدنش بود جلو ی چشمام تقش میبست،
خون جلوی چشمامو می گرفت و وجرعت اینو داشتم که این حیون صفتو بکشمش !
با لگد کوبیدم تو شکمشو روی زانوهام خم شده ام.
نگاه تحقیرآمیزی به صورت آش و الش و وضع یت نابودش انداختم و گفتم :
-درحدی نیستی که بخوا ی منو تهدید کنی احمق
هرگوهی بخوری بدون تهش اون تویی که به خاک سیاه میشینی !
پوزخندی زدو گفت :
-ما آدما کوه نیستیم ار..باب جون، بهم میرسیم ...
ایستادم و تکوندن پیرهنم گفتم دیگه دار ی با زر زدنای زیادیت حوصله امو سر میبری مرتیکه
پامو گذاشتم روی پنجه ها ی دستش و با فشاری که به دستش میوردم گفتم :
-دوروبر طناز و خانواده اش ببینمت دیگه مثل حاال نمیزنمت !
میکشمت کثافط ... فهمید ی؟
حرفی نزد که ب یشتر با پام دستشو له کردم :
صورتش از درد جمع شد
-آخ لعنتـــی خی...خیلی خب ... خیلی خب
از داخل جیبم چکی که بابت بده ی نادر داده بود رو درودم و پرت کردم تو صورتش
-اینم پولت الشخور
از پارکینگ زدم بیرون، حس سبکی داشتم
کاره نیمه تموم رو انجام داده بودم.
حاال میموند ماجرای جی سون
من آدمی نبودم که بتونم اوضاع رو بهم ریخته ببینم!
بی نظمی حالمو بهم می زد.سختی و بدبیاری واسه هر آدمی بود.
اما اینکه آیا از این مشکالت رهایی پ یدایی کن ی یانه کار هر مردی نبود !
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه ی رها حرکت کردم.
دلم میخواست این خیابونا و اتوبانای لعنتی رو زودتر از همیشه بگذرونم تا زودتر به
طناز برسم،
دلم بد کنارش بودن رو میخواست...
رها جون ماشین رو تو پارکینگ پارک کردو باهم سوار آسانسور شدیم و طبقه ی پنجم
پیاده شدیم.
کلید رو از کیفش درود و درو باز کرد
دستشو گذاشت پشت کمرمو با مهربونی گفت :
-برو تو طناز جان
ببخشید ی زیرلب گفتم وخواستم کفشمو دربیارم که باخنده گفت :
-میتون ی از اون دمپایی هایی که اونجا گذاشتم استفاده کنی
وارد خونه که شدیم رها جون
کلید شو پرت کرد روی اپن و گفت

راحت باش عزیزم، من از تعارف کردن و این چیزمیزا اصال خوشم نمیاد، پس راحت
باش
لبخند ی زدمو گفتم :
-خیلی ممنون، باعث زحمتتون شده ام
همینطوری که مانتو و شالشو درمیورد و به سمت اتاق میرفت گفت :
-چه زحمتی دختر، چقدر تعارفی هستی تو !
از طرز برخوردش خنده ام گرفته بود دستمو گذاشتم جلوی دهنمو با چشمم تمام خونه
رو از نظر گذروندم.
رهاجون دختر باسلیقه ای بود.
اینو میشد از چیدمان خونه و ظاهر و استایل شیک و به روزش، متوجه شد !
فکر میکنم باید همسن ارباب باشه ...
دختر جذابی بود
الاقل مثل اون روژا خودشو با آرایش خفه نمیکرد.
یعنی ارباب به اونم خبر رسیدنشو داده بود؟
با صدای رهاجون برگشتم سمتشگرسنته ؟
با دیدنش چشمام گرد شد...
نزدیک بود ابروهام تا آسمونم بپره باال !
رها جون با یه تاپ و شلواک دخترونه و جذب مقابلم قرار گرفته بود.
خندیدو گفت :
-به چی نگاه میکنی دختر؟
خودتم ازهمینا داریا ...
از خجالت حرفی که بهم زد لپام سرخ شد
یعنی جلو ارباب هم میخواست اینا تنش باشن؟
رو گرفتم ازشو لبمو بردم زیر دندون
-نگفتی گرسنه هستی یانه ؟
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم :
-ممنون گرسنه نی ستم.
-بشین طنازروی صندلی های بلند روبرو ی اپن نشسته ام
رها جون در یخچالو باز کردو گفت :
-خب معلومه که دار ی تعارف میکنی ، بزا ببینم ا ینجا چی پیدا میشه ...
-نه ... یعنی من واقعا گرسنه نیستم
با بازوش در یخچالو بست و نایلون هارو گذاشت روی میز
-ولی من خیل ی گرسنمه
باهم یه چیزی می خوریم
مخالفت رو جایز ندونستم و تشکر ی کردم.
همینطوری که مشغول درست کردن ساندویچ بود گفتم:
-کمک میخوایید ؟
نگاهم کردو گفت :
-بلدی قهوه درست کنی ؟
سری تکون دادم
-بلدم
-آره دیگه باید بلد باشی، آخه رادین قهوه زیاد میخوره.❤️❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه inwgkf چیست?