ارباب سنگی 13 - اینفو
طالع بینی

ارباب سنگی 13


رون پاهاشو نوازش کردمو با لبخند گوشه ی لبم گفتم :
-تو هیچوقت از ذهن و قلب من پاک نمیشی طناز
هیچوقت .
ممکنه بینمون جدایی پیش بیا یا هرچیز دیگه ا ی ...
سرشو به تخته سینه ام فشردم و ادامه دادم :
-اما هیچوقت از قلب من نمی ری.
دستای دخترونه اشو گذاشت روی دستای مردونه ام، دستمو گرفت باال و پشت
دستمو بوسید
سخت بود باور کنم این همون طناز گذشته اش!
پشت دستشو بی وقفه بوسه بارون کرده ام
دیگه برام سخت شده بود جلوی خودمو بگیرم .
بهش خیره شده بودم
و رفته بودم تو فکر اینکه اگه امشب این دخترو تو خودم هضمش کنم مثال چی میشهلبام خشک شده بود، بازبون لبامو تر کردمو باگرفتن بازوش خوابوندمش روی تخت
روش خیمه زدم
چشمای نازش از تعجب گشاد شده بود.
آب دهنشو به سخت ی قورت دادو گفت :
-بهت...ره بریم چـــ ...
لبامو گذاشتم روی لباش و چشمامو بستم.
دیگه تحملم از حدش گذشته بود
همینطوری که از لبای طعم عسلش کام میگرفتم دستامو روی بدنش میکشیدم
دستای کوچیکش که رفت تو موهام
از شدت لذت لب پایینشو به دندون گرفتم و کشیدم
ازش جدا شدم و سرمو بردم تو گود ی گردنش، عطر تنشو عمی ق بو کشیدم زبون
خیسمو کشیدم روی پوست گردنش.
میکی به گردنش زدم و تمام گردنشو خیس کردم.

لاله ی 

گوشش رو زبونی زدمو که تو جاش غلط ی خورد
و صدای نامفهموم ی از هجنره اش خارج شد
لبخند محوی زده امو با بوسیدن الله ی گوشش دستمو گذاشتم روی تخته سی نه اش
ضربان قلبش باال رفته بود و تخته سینه اش به سرعت باال و پایین میشد
روی تخته سینه اش بوسه ای زده امو گفتم :
-آروم باش دختر ...
لباسشو دادم باال و زبونمو دور نافش کشیدم تکونی خوردو گفت :
-قل...قلکم میاد
کارمو تکرار کرده ام کم کم داشت از خنده ری سه میرفت.
خنده ام گرفت از خنده هاش.
دستمو گذاشتم روی سی نه هاش و با صدای خشداری گفتم :
-دوست دارم خودم بزرگشون کنم اینا رو
لبشو زیر دندونش برد
انگشتم و سمت لبش بردم و با چشمای خمارم نگاهش کردم❤️

اخمی کردمو گفتم :
-نکن زخمی میشه
زبونمو کشیدم روی لباش و لبامو چفت لباش شد، همینطور ی که ازش کام میگرفتم
دستمو گذاشتم روی شکمش و آروم آروم
به سمت پایین دستمو حرکتش می دادم
به لبه ی شلوارش که رسید مکثی کردمو
دستمو وارد شوارش کرده ام که ...
با به صدا درومدن در نگاه ترسیده اشو دوخت بهم.
هول کرده بود.
زیرگوشش گفتم :
-آروم باش، چیزی نشده که
دوبه شک سری تکون داد
از روی تخت بلند شده امو گفتم:
-بله؟سرین بود که می گفت:
-ارباب شام حاضره تشریف نمیارید؟
-چرا ... میام، تو برو منم میام.
چشمی گفت و مثل اینکه از اتاق دور شد.
برگشتم عقب که دیدم طناز نشسته روی تخت.
-بهتره تو اول بر ی پایین.
منم لباسمو بپوشم میام.
-چشم
لباسمو که پوشیدم از اتاق رفتم بیرون .
شام تو آرامش داشت صرف میشد که نادر خبر از اومدن خان تیمور وخانواده اش کرد.
نگاهی به ساعت انداختم ۷ونیم بود.
واقعا حوصله ی روژا و اون ادا و اصوالشو نداشتم.
دلم می خواست استراحت کنم، کم سختی توای ن
مدت نکشیده بودم.

از پشت میز بلند شدم، پدر مچ دستمو گرفت و گفت :
-کجا پسرم؟
دستمو گذاشتم تو جیبم و بعداز مکثی گفتم :
-میرم باال استراحت کنم
-اما رو...
-پدر، خسته ام
سری تکون دادو گفت :
-ولی تو باید باشی، اون ...
دستمو گذاشتم لبه ی صندل ی پدر و با جدیت تمام گفتم :
-همه چی ب ین من و اون تموم شده پدر.
اینو به اون خان تیمور هم بگو
-اما تو روی اون اسم گذاشتی.
عصبی دستامو مشت کرده امو گفتم :
-من روی اون اسم نذاشتم پدر، نذاشتم
من گفتم برا ی آشنایت فقط یه صی غه ی ساده بینمون خونده بشه.اونا زیادی گنده اش کردن
جا برای هیچ شکایتی از سو ی پدر نذاشتم و رفتم باال.
اون روژا به اندازه ی کافی شده بود باعث و بان ی بی حوصلگی و اعصاب خوردگیم .
حاال باعث شده بود با پدرمم بد صحبت کنم.
پدری که تواین سال ها هم برا ی من مادر بود هم پدر؛ هیچ چی زی برام کم نذاشته بود
از محبت گرفته تا سپری کردن شاهانه زندگیم !
حاال اینطوری تند صحبت کردن باهاش
باعث شده بود عذاب وجدان بد ی بگیرم.
با اعصابی داغون خواستم درو اتاق رو باز کنم که دیدم طناز داره میره پایین.
چشم تیز کرده ام
این چه ریختی بود ؟
چرا لباسش انقدر چسبیده بود
روسریش کو؟❤️

بلند صداش زدم، طوری که سرجاش میخکوب شد
برگشت سمتم با دست اشاره کردم بیاد سمتم.
لبخند ی زدو طرفم پاتند کرد
وقتی بهم رسید،
خیره نگاهش کرده ام.
از نگاهم متعجب به سروضعش نگاه می انداخت. دستمو گذاشتم داخل جیبمو با غیض
به هیکلش نگاه کرده امو
به صورتش خیره شدم
خواست حرفی بزنه که...
با خشم دستمو گذاشتم روی ب ینیمو گفتم :
-هیش ... ه یش
این چه ریختیه ؟
با همون اخمایه توهم داشتم نگاهش می کردم
لب تر کردو با نگاهی که به لباساش انداخت متعجب گفت :
-موردش چیه؟
پوزخند وحشتناکی زدمو گفتم است رو میری عوض میکنی، ی ه چیزی هم سرت میکنی !
نبینمت دیگه اینطوریا
دستی به سرش کشیدو لب پایینشو گزییدو گفت :
-بخدا اصال حواسم نبود
اخمی کردمو با گرفتن بازوش گفتم :
-از این به بعد بیشتر حواستو جمع کن طناز
مراقب رفتارات هستم.
ناراحت سر ی تکون دادو خواست بره که با فری اد گفتم :
-گذاشتم بری ؟
نگاهم کردو سری به معنی نه تکون داد
انگشتمو گذاشتم روی صورتم و بدون ای نکه تغ ییر توی صدا ی عصبی و کلفتم بدم
یا گرهی ابرهامو باز کنم گفتم :
-اینجا رو میبوسی بعد میر ی !
پلکی زدو کاری از پیش نمیبرد

دِ یاال دیگه
آب دهنشو قورت دادو روی پنجه ی پاش بلند شدو من برای کمک بهش خم شدم.
گونه امو بوسید و با حس نابی که گرفته بودم با همون جدیت گفتم:
مرخصش که کردم�میتون ی بر ی.
وارد اتاق شدم و پشت بندش درم قفل کردم
مزاحم نمی خواستم !
پرده رو کنار زدم و کمی به بیرون خیره شدم.
به کارهام فکر کردم.
به ادامه تحصیلم، به وظی فه ام که بعداز پدر به من ملحق میشد و هزاران چیز دیگه.
دلم میخواست قبل از هرچیزی طناز رو برای خودم کنمش
شرعی قانونی یا هرچیزی که مترادف این قوان ی ن باشه !
اون االنشم برای من بود.
همه چیزشاما خودش میخواست که همه چی به راه درستش ادامه پیدا کنه.
دلم میخواست با خودم ببرمش خارج و همونجا به درسش ادامه بده و منم
کارمو اونجا شروع کنم.
وطن گریز نبودم
اما یجورایی به یه مسافت طوالنی و جایی جدی د احتیاج داشتم.
برا ی آرامش پیدا کردن این جسم و روح خسته بهترین کار همین بود !
نشستم پشت میز کارم. خیلی از کارام عقب بودم، خیلی زیاد.
باید این چند وقت رو به خودم سخت ی می دادم تا کارهای عقب مونده امو سرو
سامون بدم.
االن چی حالمو بهتر میکرد و می تونست نیرومو زیاد کنه ؟
سیگار یا الکل ؟
دوست داشتم االن طناز اینجا بود تا پیکامو برام پر می کرد.
پیک دوم رو که سر کشیدم حس هوس آمیزی بهم میگفت
که مست کنم.
مست کنم تا یکم مغزم خالی شه.❤️

بین عقل و دل تو جنگ بودم که سومین ل یوان ویسکی رو سرکشیدم.
کم کم مدهوشی داشت می ومد سراغم دقیقا همون چیزی که میخواستم.
از کار دست کشیدم و اینسری شی شه رو برداشتم و با گذاشتنش روی لبم بیشترشو
سر کشیدم که از تلخیش
صورتم جمع شد.
کنار پنجره ایستادم، نمیدونم برا ی چی اما ب ی دلیل زدم زیرخنده.
شاید واسه این بود که با وجود طناز که کنارم بود حالم سرجاش بود حسابی و چیز ی
کم نداشتم .
خودمو روی تخت انداختم . دستامو دوطرفم باز کردمو شیشه مشروبو تو بغلم گرفتم
تو مستی هم فکرم از طناز دور نمیشد
دائم جلوی چشمام بود
انگار تصویرش جلوی چشمای خمارم نقش بست
که دستمو برا ی نوازش کردنش گرفتم باال.
چه خوب بود اگه االن داشتمشدلم میخواست فقط کنار باشه، از بغلم یه اینچم تکون نخوره.
چشمامو بسته بودم و تو رویای دست یافتنش غرق بودم که ...
صدای زنگ گوشی تمام حس و حالمو بهم ری خت.
دستمو سمت میز دراز کرده ام
انقدر دنبال گوشی دستمو این و اون به حرکت دروردم که درنهایت گوشی افتاد زمین.
پوف ی کشیدم و با حرص گوشی رو از روی زمی ن برداشتم
تماس رو برقرار کرده ام
-بله؟
چیزی نگفت ...
-دِ اللی ؟
بی حوصله گوشی رو پرت کرده ام روی تخت.
تقه ای به در خورد
نه انگار همه امشب میخواستن برن روی مخ من.
-نمیخوام کسی رو بب ینم
پیگیر تر از این حرفا بود مثل اینکه 

دوباره صدای در به در کوبیدن بلند شد.
لعنتی نمیتونستم حتی روی پای خودم بایستم .
من که قول داده بودم مست کردن و بزارم کنار.
حساس شده بودم نسبت به همه چیز !
حتی یه جروبحث کوچیک هم اعصابمو بهم م ی ریخت.
تلو تلو میخوردم و در و دیوار رو تیکه گاه خودم کرده بودم.
قفل در و باز کردم و سرمو گرفتم باال
با موهایی که جلوی صورتم ریخته بود و چشمایی که از شدت مستی خمار شده بود به
روژا نگاه کردم.
من که بهش گفتم دیگه بین ماچیز ی نیست چرا دست نمیک شید پس ؟
غرور نداشت مگه این دختر خان پرتکبر؟
دستشو نزدیک بازوم اورد و خودمو کشیدم عقب
باهمون اخمی که با دیدنش بین دوابروم نشسته بود،
بازوشو گرفتم و هلش دادم داخل اتاق
بهتر بود قبل از اینکه طناز این وضع رو ببینه و فکرا ی بد کنه مسئله رو جمع میکردمنمیخواستم ببینه من بجز اون به دختر دیگه ا ی دست میزنم.
خندید و موهاشو با دستس برد پشت گوشش
برا ی کنترل کردن خشمم چشمامو بستم و با خالی کردن مشتم کنار صورتش گفتم :
-روژا چرا بس نمیکنی؟
چرا این مسئله لعنتی رو تمومش نمی کنی؟
-ببین ر ا...
-هیشش
چشمای وحشیمو دوختم بهش صورتمو نزدیک صورتش بردم و گفتم :
-دیگه نمیخوام اصال ... اصال حرفی راجب گذشته بزنی
چون میدونی که ...
حرفم کامل نشده بود که با قرار گرفتن لباش روی لبام عصبی هولش دادم عقب،
دستاش دور کمرم حلقه شد
صورتش همونطور نزدیک صورتم بود
طوری که لباش به لبام برخورد میکرد.
-چطوری می تونی انقدر منو نادیده بگیر ی ارباب؟❤️

نکنه ...
خیره شد به لبام
-پای کسه دیگه ای درمیونه ؟
پوزخند وحشتناکی زدمو با گرفتن بازوش هولش دادم عقب و با لحنی هشدار آمیز
انگشت اشاره امو مقابل صورتش تکون دادم و گفتم :
-دفعه آخرت باشه
االنم دست خانواده اتو میگری و از اینجا میری روژا
ما فقط خواستیم باهم آشنا شیم
تا ببینیم بهم می خوریم یانه، که مشخص شد.
دستامو گرفت تو دستش خواست دوباره بهم نزدیکی کنه که طناز رو دیدم .
وقتی متوجه ی نگاهم شد سریع از پله ها رفت پایین.
لعنت لعنت بهت روژا.
از شدت عصبانیت و مستی اصال حال یم نبود دارم چیکار میکنم
انگار مغزمو از دست داده بودم.
زمان و مکان و به کلی همه چیز از دستم خارج شده بودمچ دستشو گرفتم و درو طوری کوبیدم بهم که گچ کنار در ریخت
هولش دادم سمت تخت، پرتش
کرده ام روی تخت ...
نگاهش کردم میخندید، هم چشماش میخندیدن هم لباش !
متوجه نگاه مکث دارم که روی لباش شد،
لب پایینشو زیردندونش برد.
میخواست داغم کنه مثال؟
من فقط میخواستم حرصم و خالی کنم میخواستم این اعصاب لعنتی رو که روژا برام
ساخته بود رو آروم کنم.
دست بردم سمت دکمه های پیرهنم
خودشو کشید جلوتر و گفت :
-میتونم لباساتو دربیارم ارباب
پوزخندی بهش زده ام
-کاری کردی که اگه همینجا مثل یه تیکه گوشت سالخی ت کنم الیقشی.
ابرویی داد باال و با بلند شدنش از رو ی تخت گفت :
-هرکاری که تو با من بکنی لایقشم


بهم نزدی ک شد و تو یه قدمم ای ستاد
پیرهنمو از تنم درورد و پرتش کرد یه گوشه
خودشو بهم چسبوند و امیی زیرلب کشید
دستاش که روی پایین تنه ام نشست متوجه ذات خرابش شدم.
چیزی بین ما نبود اما انگار روژا میخواست بینمون چیزی رو برقرار کنه.
چسبوندمش به دیوار و با گرفتن سرش طوری لبامو با خشونت گذاشتم رو ی لباش که
سرش به عقب رفت.
بجای بوسه فقط لباشو با دندونام زخمی میکردم.
ازش جدا شدم
با خشونت سی نه هاشو تو مشتم گرفتم که
آه غلیظی کشید
گلوشو تو دستم گرفتم و با فشاری که بهش اوردم�امشب بد کاری کردی روژا ... بد کاری کردی
لب پایینشو به دندون کشیدم، طور ی که لب پا یینش پاره شد و خون ازش میچکید.
از حالت چشماش میشد متوجهتنگی نفسش شد
دستمو که از روی گلوش برداشتم
رد پنجه هام روی گلوش بود
نمیدونم چی شد، اما وقتی دستش رو ی تخته سینه ام نشست یاد طنازم افتادم.
چشماش یه لحظه از جلوی نظرم رد شد، یاد بوسه هام که روی لبای کوچیکش میزدم
افتادم.
چطوری میتونست بجز اون دست به دختر دیگه بزنم؟
حتی با وجو طناز اوردن اسم دختری رو ی زبونمم برا ی خودم حروم کرده بودم.
انگار برق چندین ولتی از سر و بدنم گذر کرد که اینطور ی به یکباره هوشیار شدم.
دستشو گرفتم پایین
-از جلو چشمام دور شو
-ولی داشتیم به جاهای خوبش میرس یدیم
چشمامو از خشم روی هم فشردم و گفتم :
-برو ب یرون
-رادین

انگشت اشاره امو به سمت در گرفتم و با نعره ای که زدم گفتم :
-گفتم گمشو از اتاق من بیرون .
کمی مکث کرد، گوشه ی لبش کش اومدو ناخوناشو روی بدنم کشید و گفت :
-امشبو هیچوقت فراموش نمیکنم
سرشو نزدیک تر اورد روی پنجه پاهاش بلند شدو گونه امو کوتاه بوسید
-حرفامونم همینطور.
یه تایه ابروشو داد باال و ازم فاصله گرفت
از اتاق که خارج شد
لعنت فرستادم به خودم که چرا انقدر بهش نزدیکی کردم.
وقتی معشوقه ام منو تو اون حال دیده بود من نرفتم پِیِش و اینجا
داشتم تا یه قدمی نزدیکی با روژا پ یش میرفتم .
روی تخت ولو شدم
داشتم میسوختم انگار ...
از داغی زیاد داشتم آتیش میگرفتم دیگه طاقتم تموم شد و...#طناز
وقتی ارباب رو اونطوری ، انقدر نزدیک روژا دیدم، قلبم به درد اومد.
من روی ارباب خیلی حساس شده بودم.
خیلی زیاد
خب درواقع چیز عجیب یم نبود ... من عاشق ارباب شده بودم
با این سن و بی تجربگ یم تو عشق و عاشقی
بازم هوا دار ارباب بودم
من سیاست های زنانه رو بلند نبودم
چیزی از قانون جذبم سرم نمیشد اما یه چیزی رو خوب میدونستم اونم این بود که
قلبم فقط برا ی ارباب میتپید و بس !...
حتی نزدیکی یه دختر کنارش رو هم نمیتونستم به خوب ی هضمش کنم، مخصوصا بعداز
حرفایی که رها جون بهم زد متوجه شدم که دخترا چه کارهایی که نمیتونن بکنن !
مثال روژا چقدر راحت میتونست ارباب رو شیفته ی خودش بکنه.
هرچند ارباب راجب عالقه اش به من خیلی حرفا زده بود
یجوری اعتماد داشتم بهش.❤️

حسش نسبت به خودم قبلول داشتم، اما وقت ی دست تو دست با کسه دیگه ای
میدیدمش
دلم هر ی میریخت.
مامان از اینکه چرا من به عمارت برگشتم سرسختانه پدر رو بازجویی میکرد.
اما بابا هم جز عوض کردن بحث جواب دیگه ا ی به مامان نمیداد.
دلم برای مامان خیلی میسوخت اگه متوجه بشه دختر کم سنش از همسرش جدا
شده و اسم دختر مطلقه روش میاد حتما سخت افسرده می شه.
اما من امید دارم به درست شدن این اوضاع.
حتم دارم ارباب یکاری میکنه.
همینطوری که منو از دست اون فرهاد حیون صفت نجات داد خودشم این وضع رو
سروسامون میده.
مامان و بابا رفته بودن خونه ی دایی محمود
چون قرار بود بچه ی دومش فردا صبح به دن یا بیاد
بخاطر مدرسه نتونستم همراه پدر و مامان برمبه اتاق خان سری زدم
خواب بود و پتو از روش کنار رفته بود
به آرومی وارد اتاق شدم و پتو رو روش انداختم.
عین پدرم دوسش داشتم
بهترین مرد بعداز پدر و ارباب ...!
از اتاق که خواستم بیرون روژا رو دیدم که از پله ها دوتا یکی میومد پایین.
خان و خانواده اش رفته بودن اما خودش تا االن تو اتاق ارباب بود.
کاش یجوری از تو زندگی ارباب نی ست و نابود میشد !
خیلی آشفته بود.
به پایین پله ها که رسید ایستاد کمی دور خودش چرخی زد
انگار خیلی عصبی بود چون داشت ناخون دستاشو میجویید.
گوشیشو توی دستش جابه جا کرد لبخند مرموزی زد و زیر لب چیز ی گفت
متوجه حرفش نشدم
اما وقتی از در اتاق فاصله گرفت من هم از اتاق بیرون رفتم
متوجه حرفاش شدم

فکر کردی به همین راحتیا عقب میکشم
هه کور خوندی
روزگاری میسازم واست تو به پا ی من بیفتی محتشم بزرگ
هه...
حرفاش سردرگمم کرد، از در خونه که خارج شد سرجام میخکوب شده بودم و داشتم
به حرفای مزخرف روژا فکر میکردم.
چی داشت میگفت ؟
از چی داشت حرف میزد ؟
اون که تا چند دقیقه پیش کنار ارباب سرخوش بود
نمیدونم چقدر تو افکارم غرق بودم که بانشستن دستی دور گردنم پشتم لرزید...
صدای ارباب که به گوشم خورد نفس حبص شده امو بی رون فرستادم.
برمگردوند و گفت :
-اینجا چیکار میکنی ؟
از بوی تند دهن ارباب و حالت چشماش متوجه مست بودنش شدم.
چونه امو گرفت و منتظر نگاهم کرد
-اومدم سر ی به خان بزنم.نگاهش سمت در اتاق خان کشیده شد، سری تکون دادو گفت :
-مادر و پدرت هنوز برنگشتن؟
گوشهی لباسمو ب ین انگشتام بردم و گفتم :
-نه فکر نکنم امشب بیان چون زن داییم صبح فارغ میشه.
با همون چشمای نیمه خمارش پلکی زدو گفت :
-بچه اش چیه حاال؟
لبخند ی از روی ذوق زدگی واسه پسردایی کوچولوم زده امو گفتم :
-پسر ه
یه تا ابروشو داد باال و دستشو گذاشت روی شکمم و گفت :
-میخوای ی ه نی نی هم واسه تو اینجا بزارم؟
از لحن ارباب هم خنده ام گرفته بود
هم بخاطر حرفش خجالت کشیده بودم، چشم ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین.
ایستاد و تو یه حرکت منو مثل پرکاهی از روی زمین جدام کرد
برا ی نیفتادنم متوصل شدم به گردن ارباب.❤️

قلبم بی تاب خودشو به سینه ام میکوبید
اگه هزار بار هم توی آغوش ارباب برم
بازم برای بار هزار و یکمین دفعه از استرسش جون میدم !
ارباب آروم منو روی تخت گذاشت.
استرس امونمو بریده بود.
نگاه خیره ا ی بهم کرد.از چشم های تب دارش فهمیدم اونم درست مثل من بی قراره
..
اب دهنمو قورت دادمو گفتم :
_ارباب!؟
سرش رو نزدیک گوشم اورد.گاز ارومی از گوشم گرفت و گفت :
_جون دلم.
آب دهنمو قورت دادم.تپش قلب گرفته بودم
کمی شیطنتت الزم نبود!!؟
با لحن پر از عشوه ای گفتم :
-مگه نمی خواستی ن ی نی بکاری تو دلم!!؟ارباب سرش رو بلند کرد.ابرویی باال انداخت.
فشاری به پهلوهام آورد و گفت :
-دوست داری مامان بشی!؟
با دست زدم نوک بینیش و گفتم :
دستش نشست روی کمر شلوارمو خودمو بهش مالیدم�اره مامان بچه ای که باباش تو باشی
-اول زن خودم میشی پشت بندش مادر بچه ام
دلم میخواد بچه ام مثل تو خوشگل باشه
چشماش هم رنگ تو باشه، موهاشم همینطور.
دستمو دو طرف صورتش قاب گرفتم و با نوازش کردن ته ریشش گفتم :
-اما من دوست دارم بچه ام عین تو باشه رادی ن
درست شبیه تو
جذاب و قو ی ...
لبخند جذابی زد لباشو گذاشت روی لبام
با هوس زیاد لباشو میبوسیدم.

اونم همینطور !
ازم که جدا شد، لباسمو داد باال و با صدای خماری گفت :
-نمیخوا ی سیرآبم کنی؟
دستمو بردم الی موهاشو گفتم :
-هرکاری میکنم برات
لبمو کوتاه بوسید
و با قرار گرفتن لباش روی سینه ام به خودم لرزیدم
تنمو بوسه بارون کرد
گردنمو با زبون تر کردو گفت :
با احساس خیسی که بین پام داشت اذییتم می کرد�دلم نمیاد بهت درد بدم
هول کرده گفتم :
-رادین من باید برم دستشویی
پلکی زدو متعجب گفت :
-چیشده؟سرمو انداختم پایین و گفتم :
-من ... من چیز ... چیز
عصبی اخمی کردو ...
اخمی کردو با فشردن سینه ام گفت:
-نه نمیازم جایی بر ی
بسه انقدر تو خماری گذاشتی منو
با حالت گریه گفتم :
-نمیشه رادین ... من باید ... باید برم دستشویی
خواهش میکنم.
نوک سینه امو گازی گرفت که از درد جیغی کش یدم
-نمیزارم بری
سینه هامو تو مشتشون گرفت و تو دهنش برد
از لذت زیاد و مشکلی که واسم پ یش اومده بود نزدیک بود گریه ام بگیره .
بازوشو گرفتم و برای رهایی از این وضع تصمی م گرفتم گولش بزنم.❤️

 

با حالت عشوه ا ی لبامو با زبونم تر کرده امو گفتم :
-میخوام اول من برای تورو بخورم
خودمم از این همه پرویی متعجب شده بودم، اولین بارم بود ای نطوری داشتم رفتار
میکردم !
لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت :
از روم بلند شد�اتفاقا خیلی بی قرارته
همینطوری که نگاهش بهم میخ شده بود شلوارشو از پاش درود
با بیرون زدن اون مردونگی ش ق شده اش با خجالت لبمو زیر دندون بردم
دستمو کشید و گذاشت روی مردونگیش
-اممم شروع کن طناز
دلم نمیومد اینطور ی ولش کنم
سرمو خم کرده امو مکث کرده ام
عصبی از بین دندون های کلید شده اش گفت :
لبامو بهش نزدیک کردمو زبونی بهش زدماز لذت زیاد آه عمیقی کشید
شروع کردم به کارم.
ولی بی تجربه بودم ...
یهو صدای خشمگینش بلند شد
-میشه انقدر دندون نزنی طناز؟
خنده ام گرفت و خنده امو خوردم
موهامو تو چنگ گرفت و خودش حرکاتشو تند تر کرد
با آه غلیظی خودشو خالی کرد
بغلم کردو با دستمالی دور دهنمو پاک کرد
بکشون ی طناز�وقت ی زنم بش ی هرشب باید برام لباسای خوشگل بپوشی و خودت منو به تخت
لباشو بوسیدم و گفتم
-خیلی دوسِت دارم رادین
دلم نمیخواد هی چوقت ازت جدا بشم
کاش برای همیشه همینجا جام باشه

سرمو گذاشتم روی تخته سینه اش، سرمو بوسید و گفت :
دیگه نمیتونم بی تو بدون رو تحمل کنم�فردا میخوام تو رو از پدرت خواستگاری کنم
شوک زده نگاهش کردم.
باورم نمیشد به این زود ی میخواست ماباهم ازدواج کنیم.
دستشو گرفتم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :
-بچه امون رو کی به دن یا بیاریم؟
خندیدو خیره نگاهم کرد
موهامو از جلوی صورتم کنار زدو با لحن شیطنت باری گفت :
-اول باید با مامانش حسابی خوش بگذرونم
بعد اون کوچولو مزاحم معاشقه امون بشه
لب برچیدم و گفتم :
-اما بچه امون هی چو قت مزاحم ما نیست.چرا هست
نوک سینه امو از زیرلباس کشید و گفت :
-وقت ی بیاد جای منو برای خوردن ای ن هلوها می گیره
دستشو گذاشت رو ی پایین تنه ام
از طرفی وقتی باشه من چطوری ای ن آقا پسرو بفرسم اینجا تا حال کنه ؟
خندیدم و گردنشو بوسیدم
-طناز؟
-جانم
-من هرشب میخوام باهات سک س کنم تو تحملشو داری؟
چشمام درشت شد و گفتم :
-هرشب؟
-اره عزی زدلم هرشب
-اما اینطوری خیلی عذاب آوره.
-یعنی تو دوست ندار ی من بدنتو لمس کنم؟
من از لمس بدنت لذت می برم.❤️

دستمو کشیدم روی صورتش و گفتم :
-همه ی من برا ی توِ هرکاری باهام کنی اعتراض ی ندارم.
چشمامو بوسیدو گفت :
-شوخی بود من تو رو فقط و فقط برای وجودت میخوام
نه فقط سک س و هم خوابی باهات
میدونی که این چیزا جزئی از زندگی مشترکه
اما همین که تو کنارم باشی دیگه چیزی رو نمیخوام
تن عریانشو لمس کرده ام و مشغول بازی با نوک سینه اش شده ام
نفساش داشت سنگ ین شده بود
متعجب نگاهش کرده ام که ....
متوجه نگاه های خمار شده اش شدم
-داری شی طون ی میکنی که همین امشب کارتو بسازما
-مگه چیکار کرده ام؟
-دلبر ی میکنی لب پایینمو گازی گرفت
از دردش لذت بردم.دیگه همه کاراشم برام لذت بخش شده بود
تمام کاراش.
شاید من امشب یه طناز دیگه شده بودم
یا شایدم داشتم کار درست رو انجام میدادم !...
اما هرچی بود دیگه دلم نمی خواست از دست بدمش.
فردا قرار بود بعداز مدرسه کارهای طالق من رو از فرهاد انجام بدیم.
به بابا گفته بودم که امشب ماجرایه جدایی من و اون فرهاد عوضی روبه مامان بگه.
من نباشم بهتره
اینطور ی الاقل غصه کم تر میخوره .
امشب عاقل شده بودم یا مجنون رو نمیدونستم.
اما هرچی بود
حس خوبی میگرفتم در کنار این مرد که شده بود همه چیزم
همه کسم.
بینیشو به بینی م زد و بدون اینکه فاصلهی صورتشو باهام کم کنه گفت.

کجایی تو دلبر؟؟
میدونست با این جمله هاش دیونه می شم
از قصد هی میگفت تا منو به مرگ و ذوق زدگی نزدیک کنه.
تازه یاد وضعیتم افتادم خنده زورکی کردمو به زحمت از آغوشش بیرون اومدم
و خودمو با دو به سرویس رسوندم.
نمیدونم این حس جدید چی بود که داشتم
اما خوشحال بودم که قراره تا ابد کنار رادین باشم.
من فقط خودش رو میخواستم، وجود خودش رو میخواستم
از سرویس که اومدم بیرون باهاش سینه به س ینه شدم.
چسبوندتم به دیوار دستشو گذاشت کنار صورتم و خیره شد بهم
متعجب نگاهش کردم
-چیزی شده؟
جوابی نداد و باز نگاهم کرد
-اگه نبودی من همون ارباب سنگی باق ی می موندمستشو نوازش وار روی گونه ام کشید.
روی پنجه ی پاهام بلند شدم و دستمو گذاشتم روی صورتش و لبشو کوتاه بوسیدم
نزاشت عقب بکشم و خودش شروع کرد به کام گرفتن از لبم.
دستمو الی موهای لختش حرکت میدادم و همراهیش میکردم.
نفس که کم اوردم سرمو کشیدم عقب، ازم کم ی فاصله گرفت
دستشو انداخت زیرزانومو بلندم کرد.
خندیدمو دستمو دور گردنش حلقه کردم
میک عمیقی به گردنم زدو گفت :
-دیگه وقتشه بری م بخوابی م کوچولو...
چند روزی گذشته بود و رادین منتظر فرصتی بود تا بحث ازدواجش با طناز رو به
خان بگه .
سر میز صبحانه رادین خان رو صدا زد و بدون معطلی خاست که با طناز زندگی اش
رو بسازه مادر طناز که در حال چیدن سفره برا صبحانه یود کمی شکه شد
- راستش خیلی وخته که این تصمیمو دارم و م یخام طناز رو خوشبخت کنم اینده
قشنگی منتظر جفتمونه❤️

چی بگم پسرم خیلی یهووی شد باید با پدرش حرف بزن ی و البته نظر دخترم
خیلی برام مهمه بخاطر اون فرهاد روحیه دخترم شکننده شده
- مطمعنم که طناز هم به این ازدواج راضیه ، امشب مزاحمتون میشیم
.
.
.
.
ساعت 7 شده و دل تو دل طناز نیست
-باورم نمیشه که روزا ی خوب برا ی منم شروع میشه ینی منم ازدواج میکنم اونم با
کسی که خیلی دوسش دارم ؟؟
)با صدای در طناز روسری اش را مرتب میکند (
- سالم خان خیلی خوش امدین
- ممنون دخترم
خان و پدر طناز گرم صحبت میشوند و طناز چایی را می اورد سنگینی نگاه رادین را
روی خودش حس میکندخان صدایش را روان کرده و با اجازه از پدر طناز دخترش را برای ارباب رادین
خاستگاری میکند
-رادین باورم نمیشه همه چی درست شده باورم نمیشه داریم مال هم می شیم
-با خان صحبت کردم اخر همین هفته مراسم عروسی رو برگزار میکنی م
_مهمونا منتظرن بریم؟؟؟؟
اهومی گفت و بازوشو جلو گرفت
دستمو دور بازوش حلقه کردم
و به همراه رادین از پله ها پایین اومدم که همه برامون دست زدن!
با لبخندی به همه نگاه کردم که خان
با رضایت جلو اومد و
گردنبندی رو جلوی همه به گردنم آویزون کرد
گردنبند برق خاصی داشت!
و واقعا زیبا بود
خان رو به رادین کرد و ب طناز گفت
_اینو میدونم که پسرم با تو خوشبخت میشه با رصایت چشماشو روی هم گذاشت
اهالی روستا داخل حیاط جم شده بودند و برا ی عروس و داماد دست میزدند
با رادین به سمت جایگاه رفتی م و
روی صندلی های شیک و رسمی نشستیم
عمارت حسابی تذیین شده بود و واقعا زیبا شده بود!
رادین و طناز به هم میرسند و زوج خوشبختی میشن
بعد از فوت خان اداره کار ها به گردن رادین میوفته و همزمان درسشو هم ادامه
میده
طناز که کنکورداده بود ،رشته ای که میخواست )حقوق( قبول میشه
حدود 2 سال بعد طناز خانوم پسری به دنیا می اره و اسمشو ساتین میزاره
شبیه پدرشه اما چشماش مثل طناز
پایان

اینم از اخر داستانموون.. چطوربود؟؟ نظرتو کامنت کن و منتظر داستان بعدی باش😘😘😘

نویسنده:زهرا ک

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : arbabesangi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.37/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.4   از  5 (30 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

1 کامنت

  1. نویسنده نظر
    ثنا. ۱۲ ساله
    زهرا جون رمان تو خیلی خیلی دوست داشتم عزیزم لطفا رمان های بیشتر مثل این باز که بیشتر باشه
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه lmkgoq چیست?