همخونه اجباری 4 - اینفو
طالع بینی

همخونه اجباری 4


ابرویی باال انداختم و گفتم:
- مگه قرار نبود بریم حلقه بگی ریم؟
لبخند ی زد و گفت:
- اجازه هست اول محرم شیم بعد؟
با صدایی که کنترلش از دستم خارج بود ؛بلند گفتم:
- چی!
نگاهی به ساعت کرد و گفت:
حاج آقا مرادی دوست باباس ! قرار بینمون یه صیقه محرمی ت بخونه ، البته اگه راضی
باشی و بخوای.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم .
اینطور ی بهتر بود . یعن ی خیلی بهتر بود!
آروم زیر لب گفتم:
- بریم .
لبخند ی زد و بوسه ا ی روی دستم نشوند.
همراهش از ماشین پیاده شدم و سر وضعم و درست کردم و رفتیم داخل ، مسجد!شالم و جلو کشیدم .
خواست دستمو بگیره که نزاشتم .
ابرویی باال انداختم که خندید .
کفشامونو دراوردیم و رفت یم داخل .
ظاهرا به جز خود حاج آقا کسی تو ی مسجد نبود!
مشغول کتاب خوندن بود که سرش و باال اورد و لبخند ی بهمون زد .
مهراد جلو رفت و باهاش گرم سالم و احوال پرسی کرد .
جلو رفتم اروم سالم کرد و که گفت:
- ماشاهلل ! چقدم زوج خوبی . پایدار باشین انشاهلل .
ممنونی گفتیم و که نشست و مام نشستیم.شروع به خوندن آیه های عربی کرد و ماهم بعد از اتمامش گفتیم :
- قبلت
لبخند ی زد و گفت:
- محرمین! مبارک باشه.
ازش تشکر کردیم و بعد از چند دق یقه خداحافظی کردیم و نشستی م تو ماشین .
برگشت سمتم و گفت:
- جوجه یعن ی االن زنمی؟
سری تکون دادم و خندیدم و با مکث کوتاهی گفتم:
- مهراد دوست دارم .
ابرویی باال انداخت و گفت:
- میدونم! تو از همون اولم چشت دنبال من بود.
محکم زدم به بازوش و خندیدم .
ماشین و روشن کرد و راه افتاد .
چند دقیقه بعد جلوی یه فروشگاه که معلوم بود زیوراالته ؛ ماشین و پارک کرد .
پیاده شدم و منتظر موندم که بیاد....

اومد سمتم و دستمو گرفت.
رفتیم داخل و به حلقه های برلیان خوشگل داخل شیشه خیره شدم.
دو تا ست خوشگل که سفید بودن و روشون نگین بود انتخاب کردم .
بعد از حساب کردن بیرون اومدیم.
نشستیم تو ماشین ؛ دستمو گرفت و حلقه رو کرد تو دستم .
خم شد و پیشونیمو بوسید و گفت :
- هیچ وقت تنهات نمیزارم . متقابال تو هم همی ن کارو کن . خوب؟
سرم و تکون دادم و گونش و بوسیدم و گفتم:
- چشم!تا اخرش.
* * * * * * * * * * * * * * * * *
با خستگی لباسامو عوض کردم و یه راست رفتم تو حموم .
بعد از یه دوش کوتاه سریع بیرون اومدم و لباسامو عوض کردم .
یه حوله پیچوندم دور موهامو و رفتم تو حال که کتابمو بردارم که صدای در اومد.
نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم که مهراد بود با تعجب به بالشت دستش نگاه کردم و گفتم:
- خیر باشه؟
درو کنار زد و اومد داخل و گفت:
- رفتی حموم؟ شب نرو حموم سرما میخوری . بیا بریم بخوابی م !
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- بریم!؟کجا؟
سری تکون داد و گفت:
- اره دیگه ، بریم بخوابیم .بدو!
اخمی کردم و گفتم:
- خیال باطل! من نمیام.
با اخم گفت:
- پگاه اذیتم نکن .
رفت تو اتاق . به این همه پروییش خندم گرفته بود.
رفتم تواتاق ؛ داشت بالشتش و میزاشت رو ی تخت .
اروم گفتم:مهراد برو .
ابرویی باال انداخت و گفت:
-کاریت ندارم بیا بخواب.
سری تکون دادم از روی تاسف و برقا رو خاموش کردم.



آروم پتو رو از گوشه تخت کنار زدم و دراز کشیدم.
با صدای بم و اروم ی گفت :
- بیا بغلم .
برگشتم سمتش و اخمی کردم .
دستمو کشید سمت خودشو گفت...

میگم کارت ندارم !
سرمو گذاشتم رو دستش و دستم و گذاشتم رو ی سینش .
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گوشه لبم رو بوسید .
اروم گفتم:
- نکن ؛ بخواب!
سرمو توی گودی گردنش قایم کردم .
بوسه ا ی روی پ یشونیم نشوند و گفت:
- امشب میتونم راحت بخوابم!
لبخند ی نشست روی لبم و بوسه ا ی روی گردنش نشوندم .
مشغول نوازش کردن موهام شد .
تکونی خوردم که گفت:
- فکر میکنم چند هفته دیگه طرحتون توی بیمارستان شروع بشه!
لبخند ی زدم و با ذوق گفتم:
- خیلی خوبه!
چیزی نگفت ؛ گوشی شو از رو ی میز برداشت و مشغول چک کردن ایمی الش شد ابرویی باال انداختم و گفتم:
- مهراد؟
بعد یه مکق کوتاه دستی توی موهاش کشید و گفت:
- هوم؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- هوم یعن ی چی؟ بگو جانم!
خندید و گفت:
- جانم؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- ایمیل من و بزن ؛ واردش شم چک کنم ایمی المو!
ابرویی باال انداخت گفت:
- داری؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- اره دارم ولی نه با گوشی ؛ با لپ تاپم ساختم. ولی نیاوردمش ! یعنی هی چی نیاوردم!
اه عمیقی از سر دل تنگی کشیدم...

بوسه ا ی روی سرم نشوند و گفت:
- بگو رمزت .
رمزم و گفتم و ایمیلمو زد و واردش شد .
گوشیشو گرفتم و به اون همه پیام خیره شدم.
کلیش از سپیده دختر عموم بود که اظهار دل تنگی و نگران ی کرده بود!
چقدر دلم براش تنگ شده بود ...
دو تا پیامم از آرشام داشتم که چیزی جز خط و نشون و تهدید دروشون دیده نمی
شد!
نخونده حذفشون کردم.
اهی کشیدم و به پیامای امیر همسایه مون خیره شدم .
دلم براش تنگ شده بود ! چقدر باهاش ریاض کار میکردم اما مثل خنگا نمیفهمید!
با صدای مهراد به خودم اومدم.
- امیر کیه؟
خندیدمو گفتم:
- پسر همسایمون ، سه سال از خودم کوچیک تره .
خداروشکر پیامای ارشام و ندید . نمیخواستم حساسیت نشون بدهیه پیام کوتاه برای سپیده فرستادم
- سالم قشنگم! خوبه حالم . بهتر از همیشه ؛ نگران نباش . دل منم تنگ شده براتون!
همین .
برا ی امیر هم پیام کوتاهی فرستادم و خروج رو زدم و بیرون اومدم.
گوشیو گذاشتم روی میز و چراغ خواب و خاموش کردم و سر مو توی سینش قایم
کردم و چشمام و بستم و گفتم:
- شبت بخیر .
محکم به خودش فشارم داد و گفت:
- شبت خوش!با صدای زنگ گوش ی ؛ تکونی خوردم و منتظر بودم که مهراد صدای لعنتی هشدار رو
که بد رو اعصاب بود خاموش کنه !
اما انگار نه انگار ...زیر لب غرغر کردم .
سرمو با اخم بلند کردم که خاموشش کنم که دیدم با خنده داره به اخمای درهمم
میخنده!
محکم زدم به بازوش و گفتم:
- واقعا که !
بلند خندید و بوسه ا ی روی گونم نشوند و گفت:
- تنبل!
سرمو گذاشتم روی بالشت و گفتم:
- من ساعت ده کالس دارم ! اما االن ساعت 6 ! مهراد دیگه پی شت نمی خوابم . ببی ن
چه بد خواب شدم .
برگردوندم سمت خودش وگفت :
- پاشو ببینم ! باید صبحانه درست کنی برام.
اخمی کردم و گفتم:...

دستوری ، امر دیگه ای نبود!؟
اخمی کرد و گفت :
- یعنی نمی خوا ی درست کنی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- نچ!
با اخم باشه ا ی گفت و از رو ی تخت بلند شد و تیشرتش رو که شب دراورده بود
پوشید و گوشیشو برداشت و رفت.
آهی کشیدم !
دلم نیومد .
کسل پاشدم و رفتم دستشویی.
بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه .
دو تا لقمه بزرگ کره مربا گرفتم و بایه لیوان شیر گذاشتم روی یه بشقاب .
روسری انداختم رو سرم و کلید واحد مهراد و برداشتم .
باکلیددر و باز کردم و رفتم داخل .
-مهراد .
نبودش ؛ رفتم تو اتاق که صدای اب میومد یه دست لباس تو کمدش برداشتم و گذاشتم روی تخت که بپوشه...
حاال باید کلی نازشو می کشیدم تا آقا اشتی کنه!
خندم گرفته بود ... مثل بچه ها!
روی تختش دراز کشیدم و چشمام رو بستم .
چند دقیقه ا ی نگذشت که از حموم بیرون اومد و باحوله کوچیکش مشغول خشک
کردن موهاش شد .
نشستم و با لبخند ی بهش خیره شدم .
اخمی کرد و خواست بره سمت کمد که لباس برداره که گفتم:
- لباس برات گذاشتم!
از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون .
بعد از چند دقیقه همون لباسایی که براش گذاشته بودم و پوش یده بود و اومد بیرون .
بی توجه بهم گوشیشو گذاشت تو جیبش و کیفش و برداشت.
روبه روش وایسادم و گفتم:
- قهری؟
دستی تو موهاش کشید و نگاهی بهم انداخت .
خواست رد شه که دستشو گرفتم.روی پنجه پا بلند شدم و گونش رو بوسیدم!
اخماش تو هم بود .
خندیدمو گفتم:
- مثل دختر بچه ها ی بد عنق شد ی!
با گوشه لبش لبخندی زد و گفت:
- میزار ی برم یا نه!؟
ابرویی باال انداختم و به صبحانه مختصری که اوردم اشاره کردم.
اومد سمت میزو لیوان شیر و سر کشید و یکی از لقمه ها رو برداشت؛ اومدم چی زی
بگم که گفت :
- کافیه !
خم شد و بوسه ا ی روی لبام نشوند .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با ذوق به طرفش رفتم و محکم تو ی بغلم گرفتمش!
بوسه ا ی روی گونش نشوندم و گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود قوربونت برم!...
 


لبخند ی زد و محکم به خودش فشارم داد و گفت:
- منم فدات شم!
با اینکه هنوز یک ماه نشده بود و با اینکه هنوز گچ پاش و در نیاوده بود اما میتونست
راه بره و خداروشکر اومده بود.
وقتی وارد دانشگاه شدم و دیدمش انگار بهم دنیارو دادن!
مشتی به بازوش زدم و گفتم:
- تعطیالت خوشگذشت نامرد!؟
خندید و گفت:
- عالی ! راحت بودم از دستت.عالی م!
با خنده چشم غره ای بهش رفتم که با لحن موزی و نیشخند گفت:
- چه خبرا؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- سالمتی!ابرویی باال انداخت و گفت:
- کاریی نکردین شما؟ بهش نگفتی؟ من خاله نشدم هنوز؟
بشگون ی ازش گرفتم و با چشمای درشت گفتم:
- بی حیا!
خندید و گفت:
- وحشی شدیا!
دستشو گرفتم و گفتم:
- گمشو ،؛بیا بریم سر کالس االن میاد! حاظری زدی؟
منتظر بودم که جوابمو بده اما هیچ ی نگفت . نگاهی بهش انداختم که به حلقم خیره
شده بود!
مبهم بهم نگاه کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- مفصله...م یگم برات!بعد از تموم شدن کالس فوق العاده خشک و خسته کننده همه نفس عمیقی کشیدن
و مشغول جمع کردن وسایلشون شدن .
خندم گرفت! کالفگی از صورتشون میبارید.
مهناز نفس عمیقی کشید و گفت:
- آه ! این چه وضعش بود . مردی م بابا.
خندیدم و گفتم:
- غر نزن ، مردم از گشنگی ، پاشو بریم سلف .
کولشو انداخت رو دوشش و گفت:
- بریم .
تا سلف تقریبا میشد گفت راه کوتاهیه!
صندلی یکی از میزای دو نفره رو بیرون کشیدم و نشستم .
دستی تو موهاش کشید و گفت :
- خوب؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- چی خوب؟
مقنعش رو کشید جلو و گفت..


مشغول بازی کردن با انگشتام شدم و گفتم:
- بهش گفتم مهناز ! گفتم که دوستش دارم ...
لبخند ی زد و گفت:
-خوب!؟
موهامو دادم تو مقنعم و گفتم:
- مهناز بهم قول داد! گفت میمونه ؛ تو هر شرا یطی!
لبخندش عمی ق تر شد .
لبخند ی زدم وحلقمو نشونش دادم و گفتم:
- محرم شدیم!
با ذوق دستمو کشید و گفت:
- مبارک باشه قوربونت برم ! نبودم ببی ن چیا که نشده!
لبخند ی زدم و جرعه ا ی از اب معدنیم خوردم.
لبخند ی زدم و گفتم:
- مهناز باورت میشه حاظرم به خاطرش تمام خودمو نادیده بگیرم؟من خ یلی دوستش
دارم مهناز! خیلی لبخند ی زد و گفت:
- پایدار باشین!
لبخند ی زدم و جرعه ا ی از آب معندیمو خوردم .
بعد از تموم شدن ناهار سلف که تعریف ان چنانی هم نداشت ؛ داشتی م میرفت یم که به
کالس بعدی برسی م که یکی از بچه ها گفت کنسل شده کالس!
بهترین خبر خوشی بود که میتونست تو اون لحظه منو مهناز و خوشحال کنه!
با خوشحالی نگاهی به مهناز انداختم و گفتم:
- مهی؟
نیشخند ی زد و گفت:
- جونم؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- نظرت چی ه حاال که بیکاریم ؛ یکم کرم بریزی م؟
بلند خندید و چشمکی زد و گفت:
- پایتم خفن! فقط بگو کجا؟
بلند خندیدمو گفتم:
- بیمارستان ! مهراد . اصال میخوام محی ط کار شوهرم و ببینم!لبخند موز ی زد و گفت:
- خرابتم داداش! تو فقط جون بخواه . پگاه چشات و باز کن . بگو بینم منشیش پیره
یا جوون؟
لبخند ی همراه اخم رو ی صورتم نشوندم و گفتم:
- بزار بریم !جوون باشه پیرش میکنیم جیگیر!
بلند خندید و دستم و گرفت .

...
مقنعم و درست کردم و با دست یکی به پهلوی مهناز زدم و ابروهامو باال انداختم .
اخمی کرد و آروم گفت:
- چته وحشی؟
لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و گفتم:..

خودت و 

و بگیر رسیدیم . سنگین باش!
نیشخند ی زد و گفت:
- جان
به تابلوی روی در اتاقش خیره شدم .
" دکتر مهراد تهرانی "
لبخند ی زدم . خداروشکر خلوت بود و کسی هم نبود !
با صدای منشی برگشتم سمتش!
- جانم امرتون؟
یا امام زاده پرسپولیس!
همش عمل بود و آرایش المصب!
اخمی نشوندم روی صورتم و پوزخندی زدم.
مهناز خنده ای کرد و آروم گفت:
- منم میمالیدی به صورتت.
دختره اخمی کرد و گفت :
- چیزی گفتی عزی زم؟خندم گرفته بود .ابرویی باال انداخت و گفت:
- چیز مهمی نبود ... با دکتر کار داشتیم!
با لبخند چندشی گفت:
- دکتر امروز ویزی ت ندارن!
ابرویی باال انداختم و لبخندی زدم . خواستم حرفی بزنم که در اتاقش باز شد و دختر
جوونی بی رون اومد!
چقدر خوشگل بود ! بهش میخورد 25 . 24 باشه سنش!
روپش سفیدی هم تنش بود.
البته عمل کرده بود دماغشو و لباشم پروتز بود!
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند ی رو به منشی ش گفتم:
- نیازی به وی زیت ن یست! هماهنگ کنین بری م ما!
دختره نگاهی بهم کرد و نگاهی هم به منش ی .
به سمت میز اومد و خودکارو برداشت و مشغول نوشتن چند تا چیز شد!
منشیش میخواست زنگ بزنه که هماهنگ کنه با مهراد که خودش از اتاق بیرون اومد!
با دیدنمون چند ثانیه ای هنگ نگامون کرد و لبخندی زد و گفت:
- آفتاب از کدوم طرف درومده امروز خدای من خندیدمو گفتم:
- سالم ! کنسل شد کالسمون اومدیم اینجا .
لبخند ی زد و گفت:
- منور کردین اینجا رو . بفرمایین .
لبخند ی زدم و رفتم طرفش. لبه ی یقه روپوشش رفته بود باال .
آروم براش درستش کردم که خیلی آروم گفت :
- مرسی عشقم!
لبخند ی زدم و رفتم تو اتاقش!
اتاق بزرگی بود یه میز و چند تا صندلی مخصوص بیمارستان و یه تخت و یه دست
مبل و تو خودش جا داده بود!
نشستم رو ی یکی از مبال .
مهراد و مهناز مشغول احوال پرسی شده بودن !
سرفه ا ی کردم و با اخم گفتم:
- مهراد .
دستامو گرفت تو دستش و گفت:
- جونم؟...

ابرویی باال انداختم و با لبخند حرصی گفتم :
- منشی ت رو مخمه!
لبخند ی زد و گفت :
- منظور!؟
ابرویی باال انداختم و با اخم های درهم گفتم:
- چه معنی میده ادم تو محیط کاری این همه آرایش کنه؟ انگار اومده عروس ی!
چشماش و ریز کرد و با خنده گفت:
- خوب که چی؟


اخمی کردم و گفتم:خوب هی چی! ولی حواست به خودت باشه .
قهقه بلندی زد . مهناز از اون بدتر ، چنان میخندیدن انگار جک سال و تعریف کردم
براشون!
با اخم دست به سینه نشستم و چیز ی نگفتم .
مهراد خنده ای کرد و گفت:
- بیچاره!
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- کی؟
دستی تو موهاش کشید و گفت:
- منصوری! نامزد داره پگاه . کارت عروسیشم اورده .
اخمام باز شد اما برای ای نکه کم نیارم گفت:
- اه خوب به من چی؟ که چی ؟
خندید و گفت:
- گفتم که نگران نباشی... دختر خوبیه ! میرم عروسیش حتما!
لبخند ی زدم و گفتم:
- خیلی خوب! مزاحمت نش یم!؟رفت سمت میزش و گفت:
- مراحمین!
گوشی و برداشت و گفت سه تا قهوه بیارن .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شالمو پوشیدم و در و باز کردم !
ابرویی باال انداختم و به کاسه آش خیره شدم .
دو تا دستش بود .
حتما یکیش برا من بود یکیشم برا ی مهراد!
مال خودمو گرفتم و تشکر ی کردم.
لبخند ی زدم و گفتم:
- شما همسایه طبقه باالیی!؟
بهش میخورد 12 یا 13 سالش باشه . لبخندی زد و سرشو تکون داد و گفت:
- آره ، من سارام!... خندیدمو گفتم:
- منم پگاهم ! این یکی کاسه آشی که دستته برای واحد روبه رو؟
سری تکون داد و گفت:
- آره
لبخند ی زدم و گفتم:
- نیست . بده من وقتی اومد بهش میدم.
کاسه آش خودم و گذاشتم روی میز و مال مهرادم داد دستم و گذاشتمش روی میز .
شالمو مرتب کردم و گفتم:
- سارا بیا تو ..
سری تکون داد و گفت :
- نه مرسی خاله! باید برم بقیه اش رو بخش کنم . یه سوال بپرسم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- جانم؟
خندید و گفت:
- شما دکتری؟...

لبخند ی زدم و گفتم:
- آره!
با ذوق چشماش رو گرد کرد . خندم گرفته بود .
با نیش باز گفت:
- میشه اگه امتحانم ریاضی داشتم باهام کار کنی؟
خندیدم و گفتم :
- اره عزیزم ! بیا.
با ذوق گفت:
- چشم مرسی . دیرم شد . خدافظ.
لبخند ی زدم و درو بستم!
نفس عمیقی کشیدم و با خنده گفتم:
- خداروشکر شام امشبم جور شد!
کتابن و برداشتم و مشغول خوندن شدم کتابم و بستم و گذاشتمش توی کتابخونم .
نفس عمیقی کشیدم .
نمی دونستم چرا اما دلم شور می زد!
نشستم پای tv ؛ بعد از کلی باال پایین کردم کاناال ؛ به نتیجه ای نرسیدم و کنترل و
انداختم روی میز و نفس عمیق ی کشیدم!
خندم گرفت ... روی شبکه چهار بود .
شبکه چهار... انگاری منم شبکه چهار بودم!
زیادی تنها بود ...
نمی دونستم اما انگاری کمبود زیادی توی زندگ یم احساس می کردم!
مهراد تموم زندگی من بود... حتی نمی تونستم ی ک روز دوریشو و تحمل کنم .
اما با این همه بازم کمبود خانوادم توی زندگیم کابوس تشدید واری شده بود برام.
حس دل تنگی تموم وجودم و گرفته بود خاطرات بچگیم دونه به دونه جلو ی چشمام رژه میرفتن .
کاش میشد فقط یک روز ؛ فقط یک روز باز هم میشدیم همون خانواده گرم و صمیمی
که وقتی کنار هم بودن لبخند روی صورتاشون بود .
دستی روی صورتم کشیدم . خیس از اشک بود!
اشکی که قطره به قطرش دردی بود که از سینم زبونه می کشید .
مگه گناهم چی بود؟
اینکه دلم م یخواست درس بخونم؟
ایکنه دلم نمیخواست با مردی که عاشقش نبودم ازدواج کنم؟
یعنی راه برگشتی بود؟
لبخند تلخی نزدم!
خوب معلومه که نمی شه .
اخمام رفت توهم .
صدای گوشیم اومد.
اشکام و پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
بازم توی گذشتمش مونده بودم!
مهناز بود...


دکمه سبز رنگ و زدم و جواب دادم
- سالم.
- سالم پگاه خوبی؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- اره خوبم قوربونت. خوبی تو ؟کجایی؟
- خوبم . دارم میرم خونه، رفتم بیرون یکم چی ز خریدم . پایه برنامه پنج شنبه که
هستی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم :
- اصال خبر ندارم! چه خبره؟
جیغی زد و گفت :
- دیوونه ! فکر کردم میدون ی . من با این پا ی زلیلم میخوام برم!
کالفه گفتم:
- بگو بب ینم چه خبره؟ ا صدای ارومی گفت :
- اره خوندم تقریبا یه دور کامل .
با صدای برگشتم .
مهراد بود .
سری براش تکون دادم و گفتم:
- خوب خداروشکر من برم . کاری نداری ؟
- نه قوربونت برم . خدافظ!
قطع کردم و برگشتم سمت مهراد و گفتم:
- سالم خسته نباشی!
لبخند ی زد و پیشونیم و بوس ید و گفتم:
- مرسی خانومم!
بعد از خوردن شام ؛ که همون آش نذری سارا بود ، خودم و جلو کشیدم و با لبخند
گشادی رو بهش گفتم:
- مهراد؟
سرشو از تو گوشیش دراورد و نگاهی بهم کرد و گفت:
- جونملبخندم عمیق تر شد و گفتم:
- پنج شنبه خونه ای؟
دستی تو موهاش کشید و گفت:
- آره!
دستی دور لبم کشیدم و لبخندی زدم .
چشماشو ریز کرد و گفت:
- چطور؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- بچه های دانشگاه میخوان برن اسکی! ما
هم بریم!؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- بزار برنامه هامو بچینم اگه تونستم بریم!
- باشه ولی نتونستیم عی ب نداره با مهناز میری م!
سری تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو آشپزخونه تا چایی بریزم...
خندید و گفت:
- پنج شنبه بچه قراره برن اسکی .
بلند خندیدم و گفتم:اونوقت تو به قول خودت با این پای فلجت کجا میخوا ی بر ی؟
خندید و گفت:
- عیب نداره ، میرم نگاه میکنم!
لبخند ی زدم و گفتم:
- میام منم !
خندید و گفت:
- جون !
خندیدمو گفتم:
- درس خوندی؟

داشتم به این فکر می کردم که چطور ی توانایی رویارویی با خانوادش رو داشته باشم!
عکس العملشون نسبت به وضع یتی که داشتم چی بود؟
حدود یک هفته دیگه طرحمون شروع م ی شد خداروشکر و میتونستم توی بیمارستان
مشغول به کار بشم.
چاییارو گذاشتم روی میز و نشستم رو ی مبل .
با اخم نگاهی به مهراد انداختم و گفتم:
- آه ! همش سرت تو گوشیته .
سری باال اورد و با خنده نگاهم کرد .
گوشیشو انداختم رو ی میز و گفت:
- بیا اینجا!
پاشدم و نشستم کنارش . سرمو گذاشتم روی شونش .
مشغول بازی با موهام شد و گفت :
- جمعه عروسی دوستمه !
پلکی زدم و گفتم:
- خوب؟
- مامانم اینام هستن . دو تایی میریم!با چشمای گشاد نگاهش کردم و گفتم :
- عمرا! من میترسم!
بلند خندید و گفت:
- از کی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم :
- مهراد ...
نزاشت چیزی بگم و گفت :
- همه چیز و بسپار به دست گذشت زمان!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به چیز ی فکر نکنم .
اینطور ی بهتر بود .
تنها فکر کردن به مشکالتی که سر راهنون بود ، فقط باعث میشد دلهره و نگرانیم
بیشتر بشه .
بهتر بود همه چیز رو به دست تقدیر میدادیم!ساپورت مشکی ضخیمم و با پالتومو که دیروز با مهناز خریده بودم و پوشیدم
؛سرتاسرمشکی بود و دور یقش خز داشت .
موهامو باال محکم باال بستم . شال و کاله قرمزم و پوشیدم و تیر آخر یکم مداد چشم
بود و یه رژ سرخ جیغ !
رفتم جلوی در و چکمه های بلند مشکیمی پاشنه سه سانت سادمو پوش یدم .
کوله کوچیک چرم مشکیمو انداختم . نگاه ی به دور تا دور خونه انداختم .
ظاهرا چیزی نبود که جا انداخته باشیم .
کوله لباسا و سبدم خواراکیم گذاشته بودیم تو ماشین .
لبخند به لب به سمت واحد مهراد رفتم و زنگ زدم .
چند ثانیه ا ی نگذشت که در و باز کردم.
لبخند ی زدم و بهش نگاه کردم .
اروم گفتم:
- اوم! خوشتیپ من..

اما اخماش در هم بود .
اروم رفتم داخل و در و بستم .
خواستم بچرخم سمتش که مچ دستم و گرفت و در کسری از ثانیه لباش رو روی لبام
گذاشت و وحشیانه مشغول بوس یدن لبام شد !
به خودم اومدم و همراهیش کردم .
دستامو گذاشتم روی سینش .
با کم آوردن نفس ازش جدا شدم و سرمو تو سینش قایم کردم.
دستشو گذاشت زیر چونمو سرم و بلند کرد.
بهش زل زدم .
خم شد و بوسه کوتاهی رو لبم نشوند .
لبش رو گذاشت کنار گوشم گذاشت و گفت:
- من اگه تو رو ببینم دلم بلرزه، لذت ببرم ، با دیدنت حالم عوض شه ؛ هیچ مشکلی
نداره ، تازه خوبم هست ؛ چون شوهرتم ! هرجور بخوام میتونم نگاهت کنم، هرکاری
بخوام میتونم بکنم ؛ چون زنمی! ولی بقی ه حق ندارن به هر چشمی نگاهت کنن !
خودتم باید رعایت کنی ..
بوسه ا ی روی الله گوشم نشوند و گفت:این رژ چ ی بود زده بودی؟ها؟ می خوا ی من و اذیت کنی؟
سرمو تو گودی گردنش فرو کردم و چیزی نگفتم .
خندید و گفت :
- دیگه نبینم !
لبخند ی زدم و گفتم:
-باشه ! خوب من االن تو رو چیکار کنم؟ لباساتو درارم چون خوشتیپی؟ چون دخترا
حق ندارن بهت نگاه کنن؟
محکم به خودش فشارم داد و گونمو بوسید گفت :
-فرق داره ؛ بزار اونا هر کاری دلشون میخواد بکنن. من بدون نفسم ، نمیتونم زندگی
کنم!
بوسه ا ی روی چونش نشوندم و گفتم:
- عاشقتم!
لبخند ی زد و گوشه لبم و بوسید تک زدم روی گوشی مهناز که سریع پایین اومد .
مهراد خنده ای کرد و در حالی که داشت مهناز و نگاه میکرد گفت :
- شما دخترا چرا اینطورین؟ تو هر وضعیتی باشین خودتون و اوپن میکنید ؟ باید
استراحت کنه.
بلند خندیدمو چیزی نگفتم.
مهناز در عقب و باز کرد و نشست و گفت:
- سالم . صبح بخیر!
با لبخند جوابشو دادیم .
برگشتم سمتش و گفتم :
- خوبی؟پات خوبه؟
نیشخند ی زد و گفت :
- عالی !
ده دقیقه ای از مسیر نگذشته بود که برگشت سمت مهراد و گفت..

اقا مهراد اهنگی چیز ی ندارین؟خوابمون گرفت!
مهراد لبخند ی زد و پخش و روشن کرد .
آهنگ زیبا و یکنواخت ویالون سل پخش شد .
اخمای مهناز در هم رفت و گفت:
- این چیه اخه تو رو خدا؟ با این دارین حال می کنین ؟ بیا فلش من و بزن ین.
خندیدم و فلشش و زدم .
همه اهنگاش ضرب دار بود .
شاد بود کال.
اولین آهنگش اهنگ دوستت دارم محسن یگانه بود!
خنده ای کردم و سرمو به شیشه تیکه دادم و مشغول گوش دادن شدم !
خندم گرفته بود .
مهراد که داشت سع ی می کرد خودشو کنترل کنه و نخنده!
مهنازم خرسند با اهن گ هم خوانی میکرد!
خوب حالی داشت اول صبح با انرژ ی زیاد مشغول گوش دادن همچی ن آهنگی بشه من توی زندگیتم ول ی نقشی ندارم اصال
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنید ی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بی خیالی داره حرصمو در میاره ، حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم ، نباشم ، بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذار ی
آخه دوست دارم منه بی چاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
دوست دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره...

با خستگی خودم و کشیدم و ازماشین پیاده شدم .
خنده ای کردم و به مهنار خیره شدم که خواب بودچشمکی به مهراد زدم و ظبط و روشن کردم و صداش و تا اخر زیاد کردم .
با ترس از جاش پرید و دستش رو گذاشت روی قلبش و گنگ به اطراف خ یره شد !
قهقه بلندی زدم .
مهراد با لبخند قشنگی مشغول نگاه کردنم شده بود .
مهناز چشم غره توپ ی بهم رفت و بیشعوری نثارم کرد!
اکیپ بچه ها همه جمع و مشغول صحبت بودن .
مهراد کوله بزرگش و برداشت اومد سمتم .
دست مهناز و گرفتم و رفتیم پیش بچه ها !
مهناز خم شد در گوشم و گفت :
- به نظرت عکس العمل دخترا بادیدن مهراد چیه؟
خنده ای کرد و گفت :
- اوه اوه فیروز ی !
گمشویی بهش گفتم ونگاهی به مهراد انداختم .
شلوار جذب مشکی پوشیده بود با بوت چرم مشکی و یه تیشرت و سویشرت طوسی !
برگشت سمتم و گفت:اینطوری نگام نکن خانومم چشات و در میاره !
با مهناز دوتایی بلند زدیم زیر خنده .
اخمی کرد و گفت :
- هیس . درست بخندیدن؛ ب یارین پایین صداتونو رسیدیم !
خنده هامونو جمع کردیم .
بارسیدن به بچه ها مشغول سالم و احوال پرس ی شدیم ؛ البته با اونایی که میشناختیم
، چون بعضیاشون ترم باالیا بودن !
نگاهی به دستای یخ زدم انداختم و اهی کشیدم ؛ یادم رفته بود دستکشام و بیارم !
مهراد که حواسش بهم بود گفت:
- سردته ؟
سری تکون دادم لبخندی زد و دستامو گرفت .
چقدر گرم بود دستاش .
مهناز مشغول صحبت با بچه بود.
انگاری هنوز بانگ اسکی باز نشده بود .
دستامو از تو دستاش دراوردم و دست کردم توی جیبای سویشرتش .
خنده ای کرد و گفت:بلدی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم :
- اختیار داری ! استادش کنارت وایساده !
نیشخند ی زد و گفت :
- اوکی. مسابقه بدیم؟
لبخند کجی زدم و گفتم :
- میبازی!
بلند خندید و گفت :
- مسابقه بدیم؟
کالهمو جلو کشید و گفتم:
- حله بدیم..
لبخند ژکوندی رو ی لبام نشوندم .
با هماهنگی بانگ اسکی قرار شد تایم بهمون بدن برای مسابقه.
زمان مسابقه هیچکس اجازه اسکی نداشت به جز بازیکنا!
اصال استرس نداشتم چون به کار خودم مطمین بودم .
مهناز نیشخند ی زد و گفت:
- هی؟
سرمو باال اوردم با نگاهی بهش گفتم:
- ها؟
ابرویی باال انداخت و گفت :
- گوسفند سرچی مخواین بازی کنین؟ برو یه شرطی چیزی باهاش بزار بی نصیب
نمونیم.
با ذوق سریع گفتم:وا ی چرا زودتر نگفت ی ، خوب شد گفتی ! به سمت مهراد رفتم که داشت با چند
نفری صحبت میکرد .
لبخند ی زدم و گفتم:
- مهراد جان عزیزم ؟ میای یه چند لحظه!
سری تکون داد و اومد سمتم و گفت:
- جانم؟
لبخند گشادی زدم و گفتم :
- من شرطی میخوام بازی کنم!
ابرو ی باال اورد و دستش رو روی گونم نوازش وار کشید و چشماش و ریز کرد و گفت:
- پگاه ببازی من بهت رحم نمیکنما!
لبمو کج کردم و گفتم:
- نگران نباش!
سری تکون داد و گفت :
- باشه پس ، اگه برد ی هر چی توگفتی اگه بردم هر چی که گفتم!
یه لحظه به خودم لرزیدم اما سعی کردم اعتماد به نفسم و حفظ کنم و خونسرد باشم!
لبخند ی زدم و گفتم:باشه قبوله!
دستامو توی دستاش گرفت و با خنده گفت :
- از سرما قرمز شد ی!
خندیدمو گفتم :
- بیا منو ببر ی ه جایی بغلم کن گرم بشم ؛ یخ زدم !
بلند خندید و گفت:
- بیا بریم تو ماشین دست کشام و بهت بدم .
سری به نشانه مثبت تکون دادم و باهاش مس یر ماشین و طی کردم.
موهاش اومده بود جلوی چشماش ؛ کنارشون زدم که دوباره افتادن تو صورتش ،
خندید .
لبامو اویزون کردمو گفتم:
- ادامس!
ابرویی باال انداخت و گفت:
- ادامس چ ی؟
اخمی کردم و گفتم:
- میخوام


خندش و سعی کرد قورت بده و گفت:
- دارم بیا بهت بدم!
خندیدم و گفتم:
- باش


دستکشای بزرگش رو پوشیدم .
موهامو زد زیر کالهو و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد . مشغول خوردن ادامسم شدم.
بعد از چند ثانیه لبخند ی زدم و گفتم :
- مهراد؟
نگاهی بهم کرد و گفت:هوم؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- این دوستت شایان؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- خوب؟
خنده ای کردمو گفتم :
- میدونی پسرعمو ی مهنازه؟
دستی توی موهاش کشید و با تعجب گفت:
- شوخی میکنی؟
یقه سویشرتشرو درست کردم و گفتم:
- نه به خدا ؛ جد ی میگم . ول ی یه چند سالیی بابا و عموش قهرن و رابطشون قطع
شده !
سری تکون داد و گفت:
- آها!
نیشخند شیطان ی زدم و گفتم:
- خوب حاال امارشو بهم بده بلند خندید و گفت :
- هدف خدا از خلقت شما دخترا چ ی بوده واقعا نمیدونم!
اخمی کردم و گفتم:
- دلتم بخواد!
با خنده گفت:
- چندماهی هست اومده ایران چند سالی اونور بود ،مجرده،تهران زندگی میکنه . از
دوستای قدیمیمه .
ابرویی باال انداختم و گفتم:
-اها .
دستی دور لبش کشید و در حالی که سعی میکرد خندش رو حفظ کنه گفت :
- حاال بدو برو امار بده !
اخمی کردمو گفتم:
- برو بابا از رو ی کنجکاوی گفتم !
خندید و گفت :
- حرص میخور ی خوردنی تر می شی!
اومدم حرفی بزنم که لباش رو روی لبام نشوند!...

خداروشکر کسی نبود !
نفس کم اوردم و ازش جدا شدم .
با صدای زنگ گوش یمو از توی جی بم دراوردم و نگاهی بهش انداختم. مهناز بود.
- جانم؟
- پگاه بیاین این سری بازی کنن بعدی نوبت شماست برا ی مسابقه!
هیجان زده لبخند ی زدم و گفتم:
- اومدیم اومدیم ...



کاله ایمنی و محکم کردم و نفس عمیق ی کشیدم .
مهراد نگاه ی بهم انداخت و گفت:خوبی؟ اماده ا ی؟
سری تکون دادم و لبخندی زدم .
با شمارش بلندگو اماده شدم.
+ یک ، دو ؛سه!
جیغ و داد همه بلند شد .
دو تامون حرفه ای شروع به بازی کردیم .
نگاهی به مهراد انداختم !
لعنتی حرکاتش خیلی تند و نرم بود . بازیش فوق العاده بود ...
نا امید نشدم بی توجه به بازی خودم ادامه دادم و سعی کردم از حرکات نمایشیم
دریغ نکنم!
عاشق اسکی بودم .
دوری دور خودم زدم .
دیگه سرمایی احساس نمیکردم .
کم کم داشتیم به پرچمای قرمز نزدیک میشدی م .
سرعتمو زیاد تر کردم و پر شتاب به سمت پرچما رفتم !
نمیتونستم مهراد و ببینم و فقط نگاهم به خط پایان بود اگذر از پرچمای قرمز و صدا ی سوت نفس عمیقی کشیدم و کم کم سرعتمو کم
کردم و توقف!
کالهو از سرم دراوردم با صدا ی خنده ا ی به عقب برگشتم ! مهراد بود.
چشمام و ریز کردم و گفتم:
- چی شد؟ تو کی اومدی؟ وا
خندی ای کرد گفت :
- هردو باهم رسیدیم!
ابرویی باال انداختم و با چشمای ریز شده گفتم:
- واقعا؟
سری تکون داد و گفت:
- اوهوم!
لب و لوچمو اویزون کردمو گفتم:
- پس شرطمون چی میشه؟
به سمتم اومد و دستامو تو دستاش گرفت و گفت :
- سر جاش هست ؛ تو بگو انجام میدم ، میگم انجام بده!
لبخند گشادی روی صورتم نشوندم و گونشو بوسیدم و گفتم:...

باجه!
لبخند ی زد و گفت:
- شرطت چی ه؟
بلند خندیدمو گفتم:
- رفتیم خونه بهت میگم! جاش نیست اینجا !
باشه ای گفت و ریز گلومو بوسید .
مهناز آروم آروم به سمتمون اومد و با خنده گفت :
- ایول بابا ! عالی بودین دوتاتون.
لبخند ی زدم و گفتم:
- مرسی جیگر .
ابرویی باال انداخت و به فالکس دستش اشاره کرد و گفت:
-چایی دارچین اوردم گرم شین!
با ذوق لبخند ی زدم و گفتم:
- عاشقتم!
مهراد خندید و گفتهی هی داره کم کم حسودیم میشه!
بلند خندیدیم .
مهناز دو تا لیوان چایی ریخت و داد دستمون .
بهترین چیز ی بود که تو ی اون موقعی ت و سرما میتونست حال ادم و جا بیاره!

مهراد بخاری ماشینو روم تنظیم کرد و صدای ظبط و پایین آورد .
چرا داشتم حس میکردم می خوام سرما بخورم؟
لعنتینگاهی به مهراد انداختم و گفتم:
- خوبی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :
- خوبم!
سری تکون دادم و مشغول دیدن فضای بی رون شدم.
با صدای اس ام اس گوشی پوف ی کشیدم و از توی کیفم دراوردمش !
با دیدن اسم مهناز ابروهام باال پرید.
بسم اهلل ، خل شده؟ پشت سرم نشسته اونوقت اس ام اس میده!
پیامو باز کردم .
- آمار شایان و از مهراد گرفتی ؟نگرفتی االن بحث بنداز!
خنده ای کردم و نوشتم:
- گرفتم!
از تو اینه نگاهش کردم که چشمکی بهم زد .
دختره ی دیوانه!
سرمو به شیشه تکیه دادم و سعی کردم بخوابم!..

گلوم وحشتناک درد گرفته بود .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با تکونای دست مهراد آروم چشمام و باز کردم و سعی کردم موقعیتم و بسنجم!
آب گلومو بزور قورت دادم و پیاده شدم !
با سختی مسافت پارکینگ تا آسانسور و طی کردم و رفتم داخل اسانسور .
تار میدیدم!
لعنت به سرما خوردگی .
بعد از چند ثانیه مهراد اومد و درشو بستم .
دستشو گذاشت رو ی پی شونی م و گفت:
- خیلی تب دار ی!
چشامو بستم و گفتم:
- دردم دارم!
خم شد و گوشه لبم و بوس ید!پسش زدم و با اخم گفتم:
- نکن!
موهامو زد پشت گوشم .
آروم گفتم:
- توهم سرما میخور ی نکن!
بی توجه بهم لبام و به دندون گرفت و مشغول بوسیدنم شد!
با اخم گفت:
- وقتی شی طنت میکنین،برف بازی میکنین اینم میشه اخر و عاقبتش!
نفس عمیقی کشیدم و بهش تکیه دادم!بی توجه به غرغراش پتو رو کنار زدم .
نگاهی بهم انداخت و دستمو کشید و نشوندم رو تخت .
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
- بزار بخوابم.
دستی تو موهاش کشید و گفت :
- پاشو برو حموم ! بر ی حموم بهتر میشی ؛ فردا هم دانشگاه نمیخواد بری با این
حالت !
موهای پخش شده تو صورتم و کنار زدم و گفتم:
- به خدا حال ندارم.
بی توجه بلندم کرد و گفت:
- خودم باهات میام!
لبخند ی خسته زدم و گفتم:
- دیگه چی؟
خندید و بوسه ا ی روی پی شونی م نشوند در حموم بستم و رفتم داخل !
واقعا حسش نبود اما اگه می رفتم زیر اب داغ بهتر بود برام ؛ حس میکرم تمام ماهیچه
های بدنم گرفته !
بعد از یه دوش کوتاه اب بستم. خواستم حولمو بردارم بپوشم که نبود!
اه حولم تو حموم واحد خودم بود!
نفس عمیقی کشیدم و حوله مهراد و برداشتم و پوشیدم.
خندم گرفت ؛ خیلی بزرگ بود .
تقریبا توش گم شده بودم.
بی حال در حموم و باز کردم رفتم بیرون !
چقدر سرد بود اما اگه میرفتم زیر پتو ، خیس میشد تخت .
با اومدن مهراد سرمو باال گرفتم .
با صدای بلند زد زیر خنده!
با تعجب بهش نگاه کردم که یاد حوله افتادم!
اخمی کردم و گفتم:
- چیه؟
با خنده دستی دور لباش کشید و هنون طور که بهم خیره و گفت..

جوجه!
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- من خوبم تو گنده ای ! برو ب یرون لباس بپوشم .
خندید و رفت بیرون .
بی حال از چند دست لباسی که توی کشو ی اینجا داشتم پوشیدم و حولرو دور موهام
پیچوندم .
خودمو انداختم روی تخت و سع ی کردم بخوابم!
مهراد با یه لیوان اب پرتقال اومد تو اتاق و گفت:
- پاشو ببینم . پاشو موهات خیسه پاک بدتر می شی ، با مو ی خیس خوابیدی؟
با اخم اروم نالیدم :
- مهراد ولم کن تو رو خدا! بزار بخوابم.
اخمی کرد و گفت:
- بزار موهات و خشک کنم بعدش خودم بغلت میکنم بگیر بخواب!
بی حوصله نشستم روی تخت ، لیوان اب پرتقالو دستم داد .
با حوله کوچیک مشغول خشک کردن موهام شد.
یکم از ابیموه رو خوردم و پسش زدم.آروم چشمام و باز کردم .
مهراد با خنده داشت نگاهم می کرد.
آب گلومو با درد قورت دادم .
سرم روی دستش بود .
با اخم گفتم:
- به چی می خندی؟
با همون لبخند مشغول نوازش موهام شد و گفت هر کی جای من بود نم ی تونست تحمل کنه؛میدونی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- چطور؟
آروم خندید و گفت :
- هر پسری اگه شب یه دختر خوشگل تا صبح تو بغلش باشه ؛تازه زنشم باشه، غیر
ممکنه کاری نکنه!
خندم گرفته بود اما خودمو جمع جور کردم و با اخم گفتم:
-منظور؟
لپمو کشید و گفت:
- چرا میزنی؟ همینطوری!
سرمو تو سینش قایم کردم و گفتم:
- امروز سر به سرم نزار! حالم خوب نیست!
دستی توی موهام کشید و گفت:
-تبت قطع شده ، بیا یه چیزی بخور تا بعدش برات امپول بزنم ؛ زود خوب شی!
ابرویی باال انداختم و با چشمای گرد شده گفتم:
- عمرا!نیشخند ی زد و با تعجب گفت:
-نگو که میترس ی!
اخم کردم و گفتم:
- وا ، نه.
خندید و گفت :
- باشه
سرمو تو سینش قایم کردم و گفتم:
- بخوابی م باز؟
محکم بغلم کرد و گفت:
- بخوابی م !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با شنیدن سر و صدا پتو رو کنار کشیدم و نشستم روی تخت .
مهراد نبودش!...
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hamkhooneejbari
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه cykg چیست?