همخونه اجباری 5 - اینفو
طالع بینی

همخونه اجباری 5



دمپاییای رو فرشیمو پوشیدم .
داشتم از در بیرون میرفتم که همزمان با من مهناز اومد داخل اتاق و خوردیم به هم .
خندیدم و گفتم:
- سالم!
بوسه ا ی روی گونم نشوند و گفت:
- سالم قربونت برم ! خوب ی؟
سرمو تکونی دادم و گفتم:
- بهترم .چه خبرا؟
رفتیم تو حال و گفت:
- هیچ ؛ یکی از کالسا که کنسل شد اون یکیم که فقط چرت و پرت بود. قراره شنبه
طرح بهمون بدن!
با ذوق خندیدمو گفتم:
- جدی؟
سری تکون داد و گفت:
- وا ی اره من که خیلی ه یجان دارم!
لبخند ی زدم و گفتم:منم! بیا بریم تو آشپزخونه یه چی بخوریم مردم از گشنگی!
لبخند ی نشست رو لبام ؛ مهراد میز صبحانه رو چیده بود.
نیشخند ی رو به مهناز زدم و گفتم:
- حمله!
نشستم رو ی صندلی و با ولع شروع به خوردن کردم.
مهراد اخمی کرد و گفت:
- آروم!
با اخم گفتم:
- خوب گشنمه!
مهناز صندلی کناریم و بیرون اورد نشست
مهراد بعد از چند دقیقه سه تا چایی ریخت برا سه تامون و نشست .
هنوز گلوم خیلی درد میکرد و بدنم کرخت بود .
ولی باید خوب میشدم که فردا با مهراد برم عروسی دوستش!بعد از خوردن صبحانه با مهناز میز و جمع کردیم و بعد از تموم شدن کارا چون کار
داشت رفت .
رفتم پیش مهراد روی مبل نشستم .
سرمو گذاشتم روی بازوش .
سرشو خم کرد و گفت:
- خوبی؟
سرمو تکون دادم و گفتم :
- خوبم !
بوسه ا ی روی پ یشونیم نشوند و گفت:
- خوبه ؛طرحت شروع بشه تو ی بیمارستان پیش خودمی!
با ذوق لبخند ی زدم و گفتم:
- جدی؟مطمین ی اونجا میندازنم؟..

سری تکون داد و گفت :
- آره!
سرمو بلند کردم و دستی توی موهاش کشیدم و بهمشون زدم.
اخمی کرد و گفت:
- نکن!
با خنده بیشتر بهمشون زدم!
بی هوا دستمو گرفت و محکم گاز گرفت!
جیغی کشیدم و گفتم :
- وحشی ... وحشی ؛ آی آه مهراد .. آی !
خندیدو دستنو ول کرد.
با درد مشغول مالشش شدم .
چشماش و ریز کرد بهم خیر شد .
به حالت قهر برگشتم و گفتم:
- مردم شوهر دارن منم دارم . شوهرای مردم زناشونو میگیرن نوازششون میکنن مال
من مثل وحشیا گاز میگیره !
بلند خندید و کشیدم سمت خودش.با اخم خواستم بازوش و گاز بگیرم که نشد! المصب همش عضله بود.
گوشه لبم رو بوس ید و گفت :
- جوجه ! باید با مامانم اینا دیگه صحبت کنم ؛ سعی کن خودتو آماده کنی!
آهی کشیدم و گفتم :
- من میترسم .
مشغول نوازش موهام شد و گفت :
- بهم فقط اعتماد کن .
خودمو آروم کشیدم توی بغلش و گفتم :
- مهراد
مشغول روشن کردن Tv شد و گفت:
- جونم
دستی روی لباش کشیدم و گفتم:
- اگه نباشم ! اگه نشه؟
اخمی کرد و بلند داد زد :
- پگاه بسه. غیر ممکنه نبودنت ، می فهمی؟لبخند ی زدم و اروم گفتم:
- باشه خوب . عصبان ی نشو ؛ من اگه یه روز نب اشی بی شک دق میکنم . میمیرم.
سرشو توی گودی گردنم فرو کرد و گفت :
- هیس ؛آدم مگه میتونه بدونه نفسش زندگی کنه؟
گونشو بوسیدم و سعی کردم یخورده تو ی بغلش آروم بخوابم که فردا بتونم سر پا
بشم!


آب گلوم و با درد وحشتناکی قورت دادم و به مهراد خیره شدم!
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت :
- برگرد ببی نم!
ابرویی باال انداخت و گفتم:..

تو رو خدا!
دستی تو موهاش کشید و گفت :
- میخوای عصبان ی بشم؟
انگار دیگه فایده ا ی نداشت ، چقدر بی رحم بود !
آروم برگشتم و توی خودم جمع شدم .
متنفر بودم از آمپول .
آخرین بار که زده بودم یادم نمب اومد.
با صدای نسبتن ارومی گفت :
- شل بگیر خودتو.
خواستم حرفی بزنم که سوزش آمپول باعث جاری شدن اشکم شد !
بعد از دو سه ثانی ه گفت :
- ببین تمام! درد داشت؟
چیزی نگفتم تو ی همون حالت ، دستامو زیر سرم قالب کردم و چشمام رو بستم .
نشست روی تخت کنارم و گفت:
- اینطوری زود خوب میش ی چیزی نگفتم .
موهامو آروم کشید و گفت :
- خانوم کوچولوی من !
بازم هیچی نگفتم !
لعنتی درد داشت .
نفس عمیقی کشید و گفت:
- من میرم بیمارستان . مواظب خودت باش .
یکی از چشمام و با اخم باز کردم و گفتم:
- کی میای؟
گونمو بوسید و گفت:
- معلوم نی ست ، سعی می کنم زود بیام !
پتو رو کشید و روم و گفتم:
- باش!
بعد از رفتن مهراد شمارشه مهناز و گرفتم.
- جانم؟لبخند ی زدم و گفتم:
- سالم مهی خوبی؟
از روی تخت بلند شدم و به سمت شارژرم رفتم ، شارژم داشت کم کم تموم میشد!
- فدات شم خوبم،تو خوبی؟
گوشیو زدم تو شارژ و گفتم:
- بهترم ، مهراد امپول برام زد . فردا میای ارای شم کنی؟
- وا ی تو امپول زدی؟ اره میام ، لباس انتخاب کردی؟
اب گلومو قورت دادم گفتم:
- مجبورم کرد ، پیرهن سرمه ا ی رو میپوشم .
- باشه ، استراحت کن قوربونت برم که زود خوب شی ؛ مزاحت نشم.
لبخند ی زدم و گفتم:
- نه قشنگم مراحمی ، کاری چیز ی ندار ی؟
- نه فدات شم . خدافظ
- خدافظ
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم...

استرس داشتم برا ی فردا .
لیوانی اب ریختم و با قرص خوردم .
* * * * * * * * * * * * * * *
لبخند ی روی لبام نشوندم و لباسم و با کفشام و که هنوز ازشون استفاده نکردم و
پوشیدم .
نگاهی به مهناز انداختم و گفتم:
- حاال اجازه میدی خودم و ببینم؟
خندید و گفت:
- اوهوم برگشتم سمت اینه و به خودم خیره شدم!
خیلی خوب شده بودم ولی فقط خدا باید کمک می کرد که آرایشم پایین نیاد از این
همه استرس.
لبخند ی زدم و گفتم:
- مرسی قربونت برم من !
لبخند ی بهم زد و گفت:
- خیلی خوشگل شدی؛ من دیگه برم ، کلید ندارم مبینا هم میخواد بره بی رون پشت در
می مونم .
گونش و بوسیدم و تا جلوی در بدرقش کردم و در و بستم .
رفتم توی اشپزخونه و یه لی وان اب ریختم.
داشتم میخوردم که صدایی از پشت گفت:
- منم میخوام!
از جا پریدم و آب پرید تو گلوم .
برگشتم .
مهراد بود .
لیوان و گذاشتم روی کابینت ومشغول سرفه کردن شدمداشت لبخند میزدم!
اخمی کردم و یکی بهش زدم .
آروم زد پشت کمرم و گفت:
- چه خوشگل شدی جوجه .
چشمام و ریز کردم و گفتم:
- کاش سکته میکردم میموندم روی دستت که حالت جا بیاد اینطور ی بهم نخند ی .
خندید و گونم و بوسید و گفت:
- هیس.
نگاهی بهش انداختم ... لعنتی خیلی خوشتی پ شده بود .
سرشو جلو اورد .
عقب کشیدم و گفتم:
- نکن رژم پاک میشه !
اخمی کرد و گفت:
- دوباره میزن ی!
با شیطنت لبخندی زدم و گفتم:...

 

نچ!
سری تکون داد و خندید .
دستاشو گرفتم و گفتم:
- مهراد من میترسم .
لبخند ی زد و مشغول نوازش کردن گونم شد.
بعد از چند ثانیه گفت:
- بهم اعتماد کن باشه؟من پشتتم،تو تموم زندگیه منی!
لبخند ی زدم و اروم گوشه لبش رو بوسیدم و نفس عمیقی کشیدم.
اما ته دلم خیلی دلگی ر و گرفته بود،منم دلم می خواست مثل تموم دخترای دیگه مامانم
توی عقدم باشه توی عروسیم باشه اما دریغ...
دنیا چرا اینقدر نامرد بود؟
دلش به حالم نمیسوخت؟
آخ که چقدر دلم برا ی بغلش تنگ شده بود . بغلی که پر از مهر و محبت و عشق دستامو توی دستای مهراد حلقه کردم و سعی کردم آروم باشم .
چون عروسی دوستش بود و فقط مامان و باباش بودن اومده بودم و گرنه اگه
خانوادگی بود و فامیالشون بودن ؛ هیچ وقت نم ییومدم.
باید رابطمون جدی می شد بعد !
شالمو مرتب کردم.
نزدیک در ورودی شدیم ؛ مهراد نگاه ی بهم انداخت و گفت:
- خوبی؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم .
دم در با چند نفر اشنایی که مهراد می شناختشون سالم و احوال پرسی کردیم و به
سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم .
هر دو تاشون خیلی خوب بودن و واقعا بهم می ومدن و خیلی هم خونگرم بودن .
بعد از پنج دقیقه به سمت میز ی که مامان و باباش نشسته بودن رفت یم؛خداروشکر
خواهرش نبود!یکم استرس داشتم ؛ اولین بار که با هم دیدمشون نمایشی بود ، به خاطر پرستوی
مزاحم ، اما االن...پای یه عشق وسط بود!
از جاشون بلند شدن و مشغول احوال پرسی باهم شدیم .
با خجالت همراه مهراد رو ی همون میز نشستی م .
مامانش با دقت بهم زل زده بود و داشت بهم نگاه می کرد اما نگاه استاد خیلی
مهربون بود .
مهراد سرشو خم کرد و گفت:
- یکم دیگه سرت و خم کنی مثل این معتادا که میفتن تو جدول تو هم میفت ی این کف
!
الکی لبامو کش دادم و گفتم:
- بامزه بود.
خندید و چیزی نگفت.
استاد بعد از چند لحظه نگاه ی به مهراد انداخت و گفت:
- بیای خونه میگیرنت؟
مهراد بعد از چند ثانیه مکث گفت :
- مشغله ها زیاده بابا...


مامانش اخمی کرد و گفت:
- اینقدر مشغله هات زیاد شده که نمیتونی هفته ای یه بارم که شده به مادرت سر
بزنی؟
راست میگفت بنده خدا !
اما میدونستم مهراد هنوز به خاطر قضیه پرستو از مامانش دلگیره !
حس یه موجود اضافی بهم دست داده بود !
استاد گفت:
- مهراد سعی کن بیشتر سر بزن ی ، مامانت دل تنگ میشه !
بعد از چندثانی ه هم با لخندی گفت:
- شما تصمیمتون جدیه؟همو کامل شناختین؟چی فکر میکنین؟
الکی لبخند زدم ؛ مهراد با آرامش خیلی مصمم گفت:
- صد در صد !
مامانش هم لبخند ی زد و گفت :
- پس باید دیگه دست به کار شیم !
حس عجیبی داشتم.
اگه واقعی ت و میفهمیدن میفهمیدن که از خانوادم طرد شدم چه عکس و العملی نشون میدادن؟
سعی کردم عادی باشم و به دخترا ی کوچیکی که داشتن می رقصیدن نگاه کنم .
مهراد دستم از زیر میز گرفت و فشاری داد .
چقدر دوستش داشتم !
چقدر عاشقش بودم !
مگه می تونستم یک شب بدون حضورش بخوابم؟

مهراد لبخند ی زد و به اکیپی که دور عروس و داماد جمع شده بودن اشاره کرد و گفت
:
- بریم پ یش بچه ها؟
سری به نشانه مثبت تکون دادم رو به پدر و مادرش گفتم:ا اجازه .
مهراد دستمو گرفت و به سمت همون اکیپ رفت یم و به سمتمون برگشتن .
با هاشون احوال پرسی کردم و به دخترا دست دادم .
مهراد رو به بچه ها که با کنجکاوی بهم خیره شده بودن گفت:
- خانومم پگاه !
با لبخند و تعجب بهمون خیره شدن .
یکی از پسرا که شیطنت از سر و روش میبارید گفت :
- بچه یه عروسیه دیگه افتادیم پس !
خندیدم و چیزی نگفتم.
مهراد موهای جلوی صورتم و کنار زد و گفت :
- واقعا؟مگه تو هم دعوتی؟
با بهت ساختگی به مهراد زل زد و گفت:
- داشتیم داداش مهراد؟داشتیم؟اصال من باهات قهرم !
خندم گرفته بود؛مثل دخترا ناز می کرد.
مهراد خندید و گفت:

جمع کن خودتو ببینم !
اکیپ خوبی بودن اما هر لحظه حس میکردم دختری که رو به روم وای ساده میخواد با
انگشتاش چشمام و دراره!
لبخند ی بهش زدم تا بلکه از رو بره اما انگار نه انگار.
منم به حال خودش رهاش کردم تا از حسودی بمیره .
یکیشون خیلی برام اشنا بود ، مطمین بودم تو ی دانشگاه دیده بودمش!
یکی از دخترا که اسمش ریحانه بود رفت و با ی ه خوشگل کوچولو تو بغلش اومد !
اب از لب و لوچش آویزون شده بود.
خندیدم و آروم لپش رو کشیدم که خندید .
دلم ضعف رفت براش .
مهراد از بغل ریحانه گرفتش و خودش بغلش کرد.
خیلی توپل بود !
با ذوق دستی به موهاش کشیدم .
مهراد با لبخند بهم خیره شده بود و گفت :
- پگاه بچه دوس داری ؟
با ذوق گفتم:من عاشق بچم !
ابرویی باال انداخت و گفت:
- اما من اصال حوصله بچه ندارم!
بی توجه بهش اون تپولوی خوشگل و بغل کردم و گونش رو بوسیدم .
ریحانه با خنده گفت :
- اسمش رایان .
لبخند ی زندم و گفتم:
- عزیز دلم ، خدا حفظش کنه !
* * * * * * * * * * * * * * * * * *
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و گفتم:
- مهراد
دور زد و گفت:
- جانچشمام و بستم و گفتم:
- اگه خوابم برد بیدارم نکن ، باشه؟
خندید و گفت:
- پس چیکارت کنم؟
اخم کردم و با همون چشمای بسته گفتم:
- بغلم کن ببرم.
با خنده گفت:
- اول باید تو رو بزرگ کنم ، بعد به فکر بچه باشم !
چیزی نگفتم و سعی کردم بخوابم .
خیلی خسته بودم و فردا هم دانشگاه داشتم..

دستمو زدم زیر چونمو مشغول گوش دادن به حرفای استاد شدم .
قرار بود امروز امادمون کنن که فرداش توی بی مارستان برای طرح ، مشغول بشیم .
خیلی ذوق و هیجان داشتم.
مهناز محکم با ارنج زد به پهلوم .
با اخم برگشتم سمتش و گفتم:
- چه مرگته وحش ی؟کلیم درومد .
نیش خندی زد و گفت:
- کلیه رو بیخیال ؛ اونجارو نگاه!
از پنجره نگاهی به حیاط ، جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم!
با چشمای درشت به مهراد خیره شدم که کنار یه اکیپ ای ستاده بود و داشت باهاشون
حرف میزد.
اینجا چیکار میکرد؟
با اینا چیکار داشت؟
نصفشونم سال اولی بودن !
بیشتریاشونم دختر و صد البته سمانه و مهسا هم جزوشون برگشتم سمت مهناز و گفتم:
- پاشو ، پاشو،پاشو بریم !
ابرویی باال انداخت و گفت:
- کجا بریم؟
باحرص مقنعم و درست کردم و گفتم:
- بریم پایین !
خندید و گفت:
- مای گاد!
کولمو انداختم رو ی دوشم و رو به اس تاد گفتم با اجازه .
سری تکون داد و اجازه رفتن و صادر کرد .
مهنازم هم زمان باهام اومد بیرون .
برگشتم سمتش و گفتم:
- ببین مهناز ما نمیدونیم مهراد اومده ، االن باهم میریم بیرون میخندیم الکی که مثال
چشممون میخوره به مهراد ، میریم کنارش تا چشم همشون دراد ، باشه؟
خندید و گفت:
- حله حله تامونو تو هم قفل کردیم و با لبخندی از پله ها پایین اومدیم.
به حالت نمایشی نگاهی به اطرافم انداختم که دیدم مهراد داره نگام میکنه!
ابرویی باال انداختم و مثال تعجب کردم!
لبخند ی زد و از جمع فاصله گرفت .
دست مهناز و کشیدم و به سمتش رفتم.
خندیدم و گفتم:
- سالم !
لبخند ی زد و گفت:
- سالم ، کالستون تموم؟
مهناز دستم و فشار داد. آروم گفتم:
- نه تموم نشد . من سرم درد میکرد زدیم بی رون !
اخمی کرد و گفت:
- دیشب دیر خواب یدی به خاطر همی نه !
سرمو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم!

عجب و توی چشمای بچه ها میشد دید .
مهسا هر ان بود چشماش از حدقه بزنه بی رون .
توی دانشگاه همه دیگه مهراد و میشناختن !
اسمش روی تمام بردای دانشگاه بود .
مقاله هاش ؛ همه هم میدونستن پسره استاد تهرانیه !
برگشتم سمت مهراد و گفتم:
- کار داشتی اومدی؟
سرشو تکون داد و گفت:
- اره با بابا کار دارم ؛ باید چند تا برگه امضا کنه!
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- آها!
از توی جی ب کتش سویچ ماشین و دراورد و گرفت سمتم و گفت :
- شما برین .
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- پس خودت چی؟ستش تو موهاش کشید و گفت:
- با بابا میرم !
لبخند ی زدم و با خداحافظی کوتاهی از هم جدا شدیم و به سمت ماشین رفتیم .
لبخند موز ی روی لبام نشوندم و گفت:
- مهی؟
اونم لبخند ی زد و گفت:
- جون؟
یکی از ابروهامو باال انداختم و با نیشخند گفتم:
- حاال با این هلو چیکار کنیم؟
یکی زد رو شونم و گفت:
- تهران گردی!
بلند خندیدم و گفتم:
- جووون سینی چای رو روی میز گذاشتم و رفتم توی اتاق و لباسامو با یه شلوار و سویشرت
اسلش طوسی عوض کردم و اومدم ب یرون !
لبخند ی زدم و خواستم بشینم که در حال باز شد !
مهراد بود ، با اخمای در هم گفت:
-پگاه کجایی؟خودت فاتحت و بخون!
ابرویی از تعجب باال انداختم ، کامل اومد داخل که چشمش بهمون خورد .
تعجب کرد اما زود خودش و جمع کرد و گفت:
- سالم!
بهار لبخند ی بهش زد و گفت:
- سالم عزیزم!
منم لبخند ی روی لبام نشوندم و گفتم:
- سالم ، چرا فاتحه مو بخونم؟چی شده؟..

دوباره اخماش رفت تو هم اما چیزی نگفت .
به سمت مبال اومد و آروم نشست و گفت:
- بهار خوب ی؟
بهار با گلگی آروم گفت :
- خوبم ؛ مهراد یه وقت ن یای به من سر بزنی تا من بیام !
مهراد لبخند ی زد و گونه بهار و بوسید و گفت:
- هر چی بگ ی حق دار ی؛ سهند خوبه؟
بهار با لبخند گفت:
- خوبه، خیلی شیطون شده ؛ همش اسمتو میاره !
مهراد خندید و با اخم بهم نگاهی انداخت!
خودمو مظلوم کردم و گفتم:
- هوم؟
بهار بلند خندید و رو به مهراد گفت:
- هی به پگاه من اخم نکن!
مهراد به سمت بهار برگشت و گفت:ا؟ بهار من و فروختی؟ اینطوری ه؟
بهار بلند خندید .
اخمی کردم و گفتم:
- هوم ، چیکار کردم؟بگو ببینم
مهراد با اخم گفت:
- اهنگ پلنگ صورتی میزاری روی زنگ گوشی ه من؟امروز ابروم جلو کلی ادم تو
دانشگاه رفت! پگاه این بچه بازیا چیه؟
با تعجب بهش خیره شدم وگفتم:
- من؟نه به جون خودت . من نکردم .
تعجب کرد و گفت:
- جدی؟
سرمو تکون دادم و با اخم گفتم:
- جدی !هر چی میشه فکر میکن ی منم؟
خندید و گفت:
- اخه این کارا فقط از دست تو برمیاد!
اخمی کردم و گفتم:واقعا که !
خندید و پاشد به سمتم اومد و گونم رو بوسید و گفت:
- قوربونت برم!
بهار با خنده داشت بهمون نگاه میکرد .
رو به مهراد گفتم:
- لباساتو عوض کن بیا تا چایی بریزم برات!
سری تکون داد و رفت واحد خودش .
روبه روی بهار نشستم و گفتم:
- بهار جون شما شاغلی؟
سری تکون داد و گفت :
- من روان شناسی خوندم ، مطب دارم !
لبخند ی زدم وگفتم:
- روان شناسی خیلی خوبه!
با تکون دادن سرش حرفمو تاکید کرد و گفت:
- روان شناسی بزرگترین خوبیش اینه که خودت میشی بزرگترین دوست خودت ،
چون خودت و بیشتر از همه میشناسی!


برویی باال انداختم و به منطقش فکر کردم.
حرف قشنگی بود.
خیلیامون هنوز به خوب ی خودمون نمیشناختیم
مهراد بعد از چند دقیقه اومد
قرار شد بهار نره شب بشینی م حرف بزنیم
یه چیزیم که کشف کردم این بود که مهراد و شوهر بهار انگار باهم اختالف داشتن
بهار منتظر با یه لبخند قشنگ بهم نگاه کرد .
آب گلومو قورت دادم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم بهار من خانواده خیلی خوبی دارم ؛ یعنی داشتم
یکم صورتش تو هم رفت اما مشتاق منتظر بود ادامه بود.
لبخند تلخی رو ی لبام نشوندم
- خانواده ما خیلی گر بود ؛ اما با یکم طرز فکر قدیمی! بابام میخواست بزور من و
عروس برادر خودش ی عنی عموم کنه ! اما من پسر عموم و دوست نداشتم ؛ اگه هم
باهاش ازدواج می کردم مجبور میشدم از خانوادم دور بشم و باهاش به آمریکا برم
من کل چهار سال دبیرستان و به خاطر رشته مورد عالقم جون کندم تا بالخره قبول
شدم ، اما این ازدواج لعنتی شده بود مانع روی آرزوهام انگار
بهار دستمالی به دستم داد و با دلدار ی گفت:
- پاک کن اشکاتو قوربونت برم
دستمال و از دستش گرفتم و زیر لب اروم گفتم:
- ممنون
چقدر خوب بود که مهراد رفته بود واحد خودش با لپ تابش کار کنه و ما هم باهم
راحت حرف بزنیم
اشکامو پاک کردم و گفتم
- قبول نکردم بهار؛نمی تونستم قبول کنم ! یه شب تو روی بابام وای سادم گفتم
میخوام برم دانشگاهی که قبول شدم و با کامران ازدواج نمی کنم ! بهار بابام منو زد واسه اولین بار من و زد ! زد تو صورتم! من یدونه بودم ، همیشه عزیز خونه و فامیل!
چند روز از دعوا با بابام گذشت که دیدم نه کم کم داره همه چی جدی میشه ! من از
اون دخترا نبودم که برم زیر بار زور و بگم گور بابای همه چی ؛ ازدواج اجباری میکنم و
اخرشم به شی رینی همه رمانا! نمی شد . نمیتونستم کنار بیام . تصمیمم و گرفتم و یه
روز صبح یه نامه نوشتم و گذاشتم رو ی تخت و زدم بیرون از خونه . با پس اندازی که
داشتم خودم و به تهران رسوندم وچند شب توی مسافر خونه موندم! خوابگاه
نمیتونستم برم چون خوانوادم زنده بودن اما نبودن که برام تعهد و امضا بزنن! کی
فکرشو می کرد دختر حاج فتاح به این روز بیفته ؟ توی یه شرکت خدماتی اسم نوشتم
. و یه روز اومدم خونه مهراد برا ی تمیز کاری و اشپزی و اینا ! مهراد دو سه بار توی
دانشگاه پزشکی دید منو! یه روز کشیدم کنار دیوار و گفت: - توی کی هست ی؟! رک و
رو راست بهش گفتم یه دانشجو که مجبوره برای دراوردن خرجش کار کنه بعد اون

مجبوره برای دراوردن خرجش کار کنه ! بعد اون
بهم پی شنهاد داد که تو ی خونش بمونم و براش تمیز کاری و اشپزی و اینا کنم ؛ هم
مکانی میشد برا ی موندن هم بهم حقوق میداد . بهش اعتماد کردم و موندن ی شدم و
قصمون این شد که االن هست!
دماغمو باال کشیدم و سعی کردم آروم باشم!
صورتم خیس از اشک بود .
بهار هنوز همون لبخند روی لباش بود!
به چشماش خیره شدم و گفتمبهار دلم براشون تنگ شده!
آروم بغلم کرد و گفت:
- الهی قوربونت برم من ؛ اشک نریز عزیز دلم!
اما نمی تونستم ... دوباره درد دلم باز شده بود و نمیتونستم تحمل کنم !
با اون همه گریه لبخندی زدم و گفتم:
- بهار فکر نکنم با این وضع یتم مامان و بابات منو قبولم کنن؛ بدون هیچ خانواده ای!
اخمی کرد و گفت:
- هیس! عین کوه پشتتم، من بمیرم که تو اینقدر سختی کشیدی !
لبخند ی زدم و چیزی نگفتم .
نیاز به یه ارامش چند دقیقه ای پر از سکوت داشتم بهار با خنده بهم خ یره شد و گفت :
- گریه میکنی چقدر نازتر میشی !
آروم وسط گریه خندیدم و گفتم:
- بهار راجبع من چی فکر میکنی؟
ابرویی باالانداخت و با محبت گفت:
- تو یه دختر خوشگل و مهربونی که من خیل ی عاشقش شدم و میخوام برم همه چ ی
و خودم به مامان اینا بگم و باهاشون صحبت کنم !
با ناراحتی گفتم:
- فکر نمیکنم مامانت اینا منو بپذیرن !
اخم کرد و گفت:
- چرا نکنن؟ها؟
با دستمال اشکام پاک کردم و گفتم:
- آخه ..
نزاشت ادامه بدم و گفت:
- هیس! ادامه نده ؛ اون با من ... نگران نباش!لبخند ی زدم و گفتم:
- ببخشید تو هم اذی ت کردم!
لبخند ی زد و اومد حرف ی بزنه که مهراد در زد و اومد داخل .
اشکام و پاک کردم و برگشتم سمتش!
اخمی کرد و گفت:
- گریه کردی؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- اره!
بهار با لبخند گفت:
- مهراد من فکر می کنم سهند پگاه و ببی نه دی گه ول کنش نیست!
خندیدمو گفتم:
- خیلی دلم می خواد ببینمش!
مهراد ابرویی باال انداخت و گفت:
- هر چی حرف زدین بسه ؛ پاشین یه چیز ی درست کنین بخوری م !
آروم بلند شدم و گفتم..

االن یه فسنجون خوشمزه درست میکنم!
بهار خندید و گفت:
- غذای مورد عالقه من !
لبخند ی زدم و چیزی نگفتم .
مهراد به سمتم اومد و گفت:
- پگاه!
سرمو بلند کردم و گفتم:
- جانم!؟
چشماش و ریز کرد و گفت :
- ساعت چند اومدین خونه امروز؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- چطوری؟
معلوم بود میخواست بخنده اما داشت مقاومت می کرد که نخنده و گفت:
- 300 هزار تومن جریمه شدم ؛ االن پیامش اومد رو گوشی!
خندم گرفت اما سعی کردم خودمو مظلوم نشون بدم و گفتم:پلیسه مشکل داشت بابا!
خندید و گفت:
- من میخواستم واسه تولدت ماشین بگی رم اما پشیمون شدم!
بهارم داشت باخنده نگاهمون می کرد .
مهراد چشماش و ریز کرد وگفت:
- مهنازم باهات بود ؟ مگه چیکار کردین؟
لبخند گشادی زدم و گفتم:
- سرعت غی ر مجاز؛ و ولوم باالی اهنگ!
دو تاشون با هم خندیدن ، خودمم خندم گرفته بود ولی خدایی خیلی خوش گذشت .
مهراد و بهار مشغول صحبت کردن شدن ، منم کم کم مشغول اشپزی شدم.
یکم راحت تر شده بودم .
حرف زدن با بهار خیلی خوب بود .
سعی کردم آروم باشم و دیگه به چیزی فکر نکنم!پتو رو کشیدم کنار و تکون خوردم!
مهراد با صدا ی عصبی گفت:
- بسه دیگه پگاه ، چرا اینقدر وول میخور ی؟
اروم نشستم روی تخت و گفتم:
- دلم می خواد!
اخمی کرد و گفت:
- به فکر منه بدبختم باش؛باید برم بیمارستان صبح ، عمل دارم! بخواب ببینم...

بی توجه بهش از روی تخت بلند شدم و توی همون تاریکی رفتم توی سالن!
اروم نشستم یه گوشه و به مبل تکیه دادم .
میدونستم چمه !
وضعیتم داشت قرمز میشد و دلیل ب ی تابی ها و بی حالیمم این بود!
چند دقیقه بعد برقای سالن روشن شد!
دستمو روی چشمام گذاشتم تا به نور عادت کنن.
با صدای مهر اد به خودم اومدم:
- چته؟
اخمی کردم و گفتم :
- هیچی!
سری تکون داد و گفت:
- ناراحتی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- نه!هوفی کشید و بهم خیره شد!
بی توجه بهش سرم و گذاشتم روی زانوهام!
دلم درد می کرد .
به سمتم اومد و دستش و دراز کرد و گفت:
- پاشو بیا بریم بخوابیم!دیوانه شدی اخر شب ی ؟
نه تکونی خوردم نه چیزی گفتم .
چند ثانیه بعد عصبان ی گفت:
- با توام!
عصبانی تر از خودش گفتم:
- مهراد ولم کن! اه خودت برو بخواب خوب ، چیکار من داری؟!
سری تکون داد و برق و خاموش کرد و رفت توی اتاق!
در این شرایط حتی خودمم از دست خودم عصبانی می شدم .
خیلی خوابم میومد اما خوابم نم ی گرفت .
حوصلمم شدید سر رفته بود آروم از سر جام بلند شدم و یکی از برقا رو روشن کردم و به سمت کتاب خونه ی
مهراد که توی سالن بود رفتم .
خواستم یکی از کتابارو درارم که اونی که باالش بود افتاد روی زمین!
بعد از چند ثانیه مهراد با صدای بلند گفت:
- سر و صدا نکن!
خندم گرفت .
آروم زیر لب اداشو دراوردم و گفتم:
- سر و صدا نکن!
خودمم به خودم خندم گرفته بود!
یکی از کتابارو دراوردم و نشستم روی مبل و مشغول خوندنش شدم.
حداقل اینطوری حوصلمم سر نم ی رفت..

خودمو جمع کردم و به لبه ی مبل تکیه دادم!
با یاد اوری معقیتم باال پریدم و سریع نشستم که چشمم به مهراد خورد که که داشت
با خیال راحت صبحانه میخورد و بهم نگاه م ی کرد!
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:
- واقعا برات متاسفم!
ابرویی باال انداخت و گفت :
- دقیقا چرا؟
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- تو احساس تو وجودت نداری مهراد؟ دید ی من اینجا خوابم برده همینطوری به حال
خودم رهام کردی؟حداقل بغلم نکردی بزاریم روی تخت یه پتو
مینداختی روم!شونه ا ی باال انداخت و گفت:
- خودت اینطور خواستی؛ می خواستی مثل بچه ی ادم سر تخت بگیر ی بخواب ی که
بدنتم اینطوری خشک نشه!
لبخند ی زدم و گفتم:
- دلم خواست!
سری به نشانه تاسف تکون داد و چیز ی نگفت.
آروم از سر جام پاشدم و رفتم دستشویی!
بعد از شستن دست و صورتم و انجام عملیات بیرون اومدم و رفتم نشستم روی
صندلی میز و تکه نونی برداشتم!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چته؟
چشمام و گرد کردم و گفتم:
- وا؟چمه!؟
چشماش و ریز کرد و گفت:یه چیزی ت هست دیگه از اخالق گندت معلومه ؛تو تا شب توی بغل من نخوابی
خوابت نمیگیره!
لقمه نون و کره و عسل ی برا ی خودم گرفتم و با لبخند حرص درار ی گفتم:
- هیچی م نیست ؛ در ضمن کی گفته من تا توی بغلت نخوابم خوابم نمیبره؟مشاهده که
کردی مثل خرس گرفتم خوابیدم!
سری تکون داد و گفت:
- باشه ، پس منم برم دیگه...!
شیر پرید تو گلومو و گفتم:
- پس من چی؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- تو چی؟
با این وضعیتم واقعا حوصله تاکسی و اتوبوس و نداشتم و دلمم درد می کرد!
لبخند ی زد و گفتم:
- خوب منم ببر دیگه!...
 

خندید و گفت:
-تو که نیازی به من نداری ، بدون من خوابت میبره ؛ خودت برو!
عصبانی اخمی کردم و گفتم:
- باشه!
خندید و گفت:
- بدو اماده شو سریع!
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- نخیر؛خودم میرم!
سری تکون داد و گفت:
- باشه پس، هر طور خودت راحتی ؛خدافظ!
رفت و در و بست!
از تعجب چشمام گرد کردم ، نون انداختم رو ی سفره و زیر لب گفتم:
- باشه مهراد جون ؛ بچرخ تا بچرخ یم !
خندم گرفته بود به وضعمون مهرادم واقعا لجباز بود.

بی حوصله دستم و زدم زیر چونه و به استاد خی ره شدم.
مهناز اشاره ای بهم کرد و گفت:
- چته؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- هیچ!
متعجب سری تکون داد و گفت:
- پس چرا اخمات توهمه؟
دوباره لبخند زدم و گفتم:هیچ!
مهناز خنده ای کرد و گفت:
- حواست به خودت باشه!
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- واسه چی ؟
نیشخند ی زد و با اشاره ای به مهسا گفت:
- هی داره چپ نگاهت میکنه!
متعجب گفتم :
- وا؛ چرا چپ؟
خندید اروم و گفت:
- بابا سر قضیه مهراد که دیروز اومد ، داره از حسادت میمیره!
خندیدم و گفتم:
- به درک!با صدای بلند استاد که داشت تذکرمیداد بهمون به خودمون اومدیم و صاف و ساکت
نشستیم!
تا اخر کالس چیزی نگفتیم و با بی رون رفتن استاد برگشتم سمت مهناز و گفتم:
- با مهراد قهر کردم میخوام دیر برم خونه ، بی ا بریم دور بزنیم بعد از کالس بعد ی!
خندید و گفت:
- سر چی قهر کردین؟
اخمی کردم و گفتم:
- الک ی!
کولم و انداختم رو ی دوشم و گفتم:
- پاشو بیا بریم سلف گشنمه!
دستمو گرفت و گفت:
- بریم!
داشتیم از کالس میزدیم بیرون که مهسا رو به سحر رفیق فابش گفت:
- این که میگن فلفل نبیبن چه ریزه رو شنید ی سحر جون؟...

سحر با صدای بلند خندید و گفت :
- شنیدم جونم ؛ حتی مثال واضح دیدم!
مهناز اومدی حرفی بزنه که نزاشتم خندیدم رو به مهسا و سحر چشمک ی زدم و
دست مهناز و گرفتم و کشیدم ب یرون !
اخمی کرد و گفت:
- احمق چرا نزاشتی حالش و بگ یرم؟
خندیدم و گفتم:
- لیاقت ندارن باهاشون هم کالم بشی!
مهنازم نیشخند ی زد و گفت:
- ولی بد دارن میسوزن !
خندیدمو گفتم:
- اره!
رفتیم سلف و سع ی کردم دل درد مو نادیده بگی رم.
گوشیم زنگ خورد .
از کیفم دراوردمش که مهراد بود رد تماس دادم و گوشیم و گذاشتم روی سایلنت و انداختمش توی کیفم!

بعد از تموم شدن کالس آخر ؛ آروم خودمو کشیدم تا خستگیم کمتر بشه!
مهناز نگاهی بهم انداخت و گفت:
- رو اعصاب مهراد راه نرو؛پاشو برو خونه!
اخمی کردم و گفتم:
- نچ! میای یا نه؟
چشماش و ریز کرد و گفت:
- میام اما مهراد فکر نکنم برخوردی خوبی بعدش که رفتی خونه نشون بدهاخمی کردم و گفتم:
- به مهراد چه ربطی داره آخه؟میخوام برم بگردم به هیچ کسی هم ربط ی نداره!
چشم غره ا ی بهم رفت و گفت:
- دلیل دعواتون و بهم بگو!
دستشوکشیدم و از کالس رفتیم بیرون .
توی پیاده رو مقنعم و کشیدم جلو گفتم:
- مهناز؟
سرشو بلند کرد و گفت:
- ها؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
- بگم قضیه چیه ؟
اخم کرد و گفت:
- بگو بب ینم .
ابرویی باال انداختم و گفتم:...

من خیلی تحت فشارم ؛ یعن ی چی؟تمام دخترای گوشیش و به اسم کوچی ک سیو
کرده ، باهاشون چت میکنه اینور میره اونور میره. اونوقت من جایی میخوام برمم تو از
مهراد میترسونیم؛ ای ن چه وضعیه اخه؟
مهناز بلند خندید و گفت:
- حسود! میدونه به خاطر این ناراحت ی؟
اخم کردم و با داد گفتم:
- حسود یعن ی چی مهناز؟مگه اون راجبع روابطش با من اجازه میگیره که من بگیرم؟
نخیر نمیدونه راجبه این ناراحتم ول ی باید بفهمه، من هر جا میخوام میرم با هر کی هم
بخوام میگردم!
مهناز ابرویی باال انداخت و گفت:
- پگاه همکاراشن ، دوستاشن!
چشمامو بستم و با نفس عمیقی گفتم:
- تو طرف کی دقیقا ؟
با خنده گفت:معلومه که تو ، دارم راهنمایی ت میکنم!
با خشم گفتم:
- ول کن ؛ نمی خواد بکنی .
خندید و گفت:
- روان ی!
خودمم با خنده گفتم:
- بیخیال؛ب یا بریم پارک بستن ی بخوری م!
با خنده گفت:
- بریم!
دستشو کشیدم و رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس .
ماشینی کنار پامون ترمز کرد و گفت:
- برسونمتون؟
اخمی کردم و چشم غره ای به رانندش رفتم و ازشون فاصله گرفتیم .
رو به مهناز گفتم:همه رو برق میگیره ؛ من و تو رو هم چراغ برقی، قیافه هاشونو دیدی؟شب یه
اختاپوس بود راننده هه.
خندید و گفت:
- گمشو بابا ، تو مهراد و دار ی،ارزو همه دختراس؛منه بدبخت و چی میگی؟
ابرویی باال انداختم و با خنده گفت:
- نترس! آجیت هواتو داره ، درستش میکنم برات!
با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:
-ها؟
قهقه ای زدم و گفتم:
- میگم کارت نباشه خودم میبرمت قاطی مرغا!
خندید و محکم زد تو بازو مو گفت:
- گمشو!
نشستیم رو ی نیمکت تا اتوبوس بیاد و سوار شیم!..

دماغمو باال کشید و به تنها صندلی اتوبوس که خالی بود خیره شدم!
مهناز خندید و گفت:
- تو بشین!
لبخند ی زدم و گفتم:
- نه خودت بشین .
باشه ای گفت و نشست .
دستمو گرفتم روی میله و از پنجره به بیرون خی ره شدم .
گوشی توی جیبم لرزید .
مهراد بود .
جوابشو ندادم بهتر بود یه سری قضایارو بین خودمون حل میکردیم .
با رسیدن به ایستگاه مورد نظر اروم پیاده شدی م .
مهناز دستم و گرفت و گفت:
- من یه نظر ی دارم!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- چی؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- بیا بریم ساندویچ بخوریم به جای بستنی ! گشنمونم هست!
خندیدمو گفتم:
-آخ گفتی .. بد جور پایتم!
خندید و دستمو کشید و گفت:
- پس بیا بریم بگیریم بشینم تو پارک بخوریم !
سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه یه فس فود ی روبه رو ی پارک بود .
دوتا بندری سفارش دادیم و نشستیم رو ی صندلیا تا اماده بشن .
مهناز برگشت سمتم و گقت:
- برا ی فردا اماده ای؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- وا ی اره ، ولی فقط یکم استرس دارم!
لبخند ی زد و گفت:
- من ندارم!چون مهراد هست و حواسمونو داره!
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- من بدون مهرادم میتونم خودم گلیممو از اب بیرون بکشم!
خندید و گفت:
- خاک تو سرت نشه؛ بزار بریم ، میتونی تحت نظرش بگیر ی تو بیمارستان کسی
بهش چشم نداشته باشه.
لبخند شیطان ی زدم و گفتم:
- وا ی اره...

ندید و چیزی نگفت .
بعد از اماده شدن ساندویچا حساب کردیم و رفتیم توی پارک و روی یکی از نیمکتا
نشستیم .
با ولع ساندویچمو برداشتم و گازی بهش زدم اما با یاد این که مهراد ظهر ناهار
درست نکردم، ؛ نخورده اخمام رفت تو هم .
مهماز نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چت شد؟
ناراحت گفتم:
- بمیرم بچم ناهار چی خورده؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- ها؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- مهراد و میگم!
خندید و گفت:
- اها؛خوب حتما بیمارستان یه چیزی خورده!رویی باال انداختم و گفتم:
- نه ،چهارشنبه ها ظهرا خونس!
سری تکون داد و گفت:
- بیخیال بابا؛خودشو گشنه که نزاشته،تو ساندویچتو بخور.
بلند خندیدمو گفتم:
- مهرسی محبت!
خندید و گفت:
-فدات!خسته کولمو انداختم روی دوشم و در و با کلید باز کردم .
کفشامو و دراوردم و یه جفت دمپایی پوش یدم.
سرم به شدت درد می کرد و فقط با یه دوش آبگرم میتونستم آروم بشم!
توی حال خودمبودم که با صدا ی مهراد با ترس از جام پریدم .
- رسیدن بخیر!
تغیری توی حالت صورتم ای جاد نکردم و خیرع بهش گفتم:
- سالم ممنون!
ابرویی باال انداخت و گفت:
- بنده مهراد تهران ی هستم . شما خودتونو معرفی نمی کنید؟
چشم غرهای بهش رفتم و گفتم:
- حوصله ندارم !
لبخند خوشگلی زد و گفت:اتفاقا من حوصلم زیاده ، میدونی که...!
بی توجه خواستم برم تو ی اتاق که با صدای داداش از جام پریدم و چشمام از ترس
گرد شد .
- وایسا!
با ترس برگشتم سمتش و بهش خیره شدم .
اخماش شدید توهم بود!
اما بعد از چند ثانیه لبخند قشنگی زد و گفت:
- بچه رو چه بزن ی ، چه بترسون ی!
لبخند ی مشابه لبخند خودش زدم و گفتم:
- برا ی خودم متاسفم نه تو!
ابرویی باال انداخت و جد ی گفت:
- بیا بشین اینجا صحبت کنیم.
بی توجه رفتم سمت اتاق و گفتم:
- فعالخستم.می خوام بخوابم!بزار برا ی بعد!....
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hamkhooneejbari
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه lqik چیست?