همخونه اجباری 6 - اینفو
طالع بینی

همخونه اجباری 6

دیگه چیزی نگفت .
با حرص کولمو انداختم رو ی تخت و شروع کردم اداشو دراوردن ..
- بچه روچه بزن ی چه بترسونی!
بعد از چند ثانی هدستاش دور کمرم حلقه شد و با خنده آروم کنار گوشم گفت:
- ادا ی منو درمیاری؟
خواستم ازش جدا بشم اما نشد .
زورش خیلی زیاد بود!
برگشتم سمتش و با اخم گفتم:
- ولم کن!
سرشو خم کرد و گوشه ی لبم و آروم بوسید!
بوی عطرش داشت دیوونم می کرد .
بوسه ا ی روی لبام نشوند و گفت:
- بد اخالق!
سرمو گذاشتم روی سینش و گفتم:یلی بدی!
موهامو بوسید و گفت:
- استراحت کن حرف بزنیم!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه!



بعد از یه دوش کوتاه و خشک کردن موهام آروم روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی
خودم کشیدم .
هوا به شدت سرد شده بود و ادم احساس یخ زدگی بهش دست میداد .
لبخند ی به خاطر گرمایی که داشت توی وجودم سرازیر میشد زدم و سعی کردم
بخوابم!از بچگی عاشق نیمه دوم سال بودم برعکس همه بچه ها که عاشق تابستون بودن!
پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و چشمام رو بستم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بلند شم اما نتونستم!
مهراد محکم بغلم کرده بود و خوابیده بود.
لبخند ی زدم و مشغول بازی با موهاش شدم.
تکونی خورد و گفت:
- بیدار شد ی خوابالو؟
اخمی کردم و گفتم:
- خودتم خوابیدیا!
خندید و با کمی مکث گفت:
- چطوری دلت میاد من و اذی ت کنی؟...

 این دخترا چرا به گوشی ه تو زنگ میزنن تازه به اسم
کوچیکم صدات میکنن ؛ بعضی وقتا از دستت خیلی عصبی میشم مهراد . دختره
همچین بامن حرف می زنه انگار نوکرشم!
خندید و گفت:
- همه بچه های بیمارستانن،حتما توهم خوب حرف نزد ی باهاش.
با اخم گفتم:
- اره ؛ منم گفتم تایم استراحتت زنگ نزنه!تازه کل گوشیتم چک کردم!
با خنده گفت :
- حساس نشو!
با تیر کشیدن زیر دلم و احساس کمر درد اخمی کردم .
ابرویی باال انداخت و گفت:
- چی شد؟
سری تکون دادم و گفتم:هیچی ؛یکم کمرم درد میکنه!
با اخمای درهم گفت:
- حقته ، چرا دیشب مثل بچه ها لجبازی کردی ؟
موهامو کنار زدم و گفتم:
- نه به خاطر اون نیست!
بعد از چند ثانیه لبخند ی زد و گفت:
- اها!لباس گرم بپوش تا بریم ب یرون یه دوری بزنیم!
با ذوق سری تکون دادم و گفتم:
- باشه!ساپورت زخیم مشکیمو با پالتوی بلند مشکیی و شال و بوت های مشکی م رو پوشیدم .
یه رژ قرمز و یکم سرمه و ریمل هم زدم.
کیف برنداشتم و گوشیمو گذاشتم توی جی ب پالتوم.
حوصله کیف دست گرفتن و نداشتم .
رفتم توی سالن مهراد اماده بود و داشت کاناال ی تلوییزیون رو باال و پایین می کرد!
نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
- بریم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بریم!
درو قفل کرد و رفتیم توی اسانسور.
دستامو گرفت و با خنده گفت:
- کوچولو!
اخمی کردم و گفتم:
- خودتی!...

من قدم کوتاه نبود اما مهراد زیادی بلند بود .
دقیقا تا روی شونش بودم!
با لبخند گفت:
- فردا میای بیمارستان اره؟
با ذوق خندیدمو گفتم:
- اره!
موهامو زد پشت گوشم و گفت:
- موفق باشی!
لبخند ی زدم و گفتم:
- مرسی ؛ ببین مهراد صبر کن بیام،می خوام بگ یرمت زیر نظرم!
بلند خندید و گونم رو بوسید و گفت:
- دیوانه!
خندیدم و از اسانسور پیاده شدیم و رفتیم توی پارکینگ مهراد نگاه ی بهم انداخت و گفت:
- میتون ی راه بری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره!
خندید و گفت:
- نظرت چی ه پیاده بریم؟
با ذوق دستشو گرفتم و گفتم:
- وا ی آره!
خندید و دستشو توی دستم قفل کرد و گفت:
- کوچولو
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- کجا بریم؟
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- میرم ببینی م به کجا میرسیم!خندیدم و گفتم:
- باشه!
لبخند ی بهم زد و گفت:
- دوستت دارم .
بلند خندیدم و گفتم:
- وظیفته!

مهراد با لبخند مشغول نوازش دستم تو ی دستاش شد و گفت:
- پگاه.
آروم گفتم:جان؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- دیگه وقتشه با مامان اینا صحبت کنم .
لبخند ی روی لبام نشوندم و گفتم:
- باشه عشقم .
درست بود که لبخند روی لبم بود اما دلم ...
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- سردت نیس؟
ابرو ی باال انداختم و گفتم:
- نج!
چشمای ریز شده گفت:
- آها ؛ امروز کجا رفتی تو؟
خندیدم و گفتم:
- خیلی خوش گذشت،با مهناز رفتی م پارک ساندویچ خوردیم!...

نیشخند ی زد و گفت:
- میدونم!
با تعجب چشمام و گرد کردم و گفتم:
- از کجا؟
خندید و گفت:
- وقتی رفته بودی چایی بگیر ی توی پارک انگار ؛ من زنگ زدم به گوشی ت، مهناز
جواب داد ؛گفت!
اخمی کردم و گفتم:
-ا ی مهناز من دستم به تو نرسه!
خندید و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- االن ساعت نه !
موهاشو از صورتش کناری زدم و گفتم:
- بیا تا صبح بیرون بمونیم؛چی میشه مگه؟
بلند خندید و گفت:مگه دیوانه ای م؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره!
لبخند ی زد و گفت:
- باشه پس؛راه بیوفت بریم شام ، بعدش میری م کارتون خواب میشیم توی پارک!
بلند خندید و گفتم:
- خوبه!
داشتم سنگ جلو ی پام و پرتاب می کردم رو به جلو که چشمم به یه بوتیک خورد!
لبخند شیطان ی زدم و به مهراد خیره شدم.
خندید و گفت :
- بیخیال!
خودمو مظلوم نشون دادم و گفتم:
- تولوخدا!
خندید و گفت:اشین باهامون نیست عقل کل نمیتونیم خری د کنیم؛ میخوایم بری م بگردیمم !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- باشه ولی قول بده ب یایم !
سری تکون داد و گفت:
- باشه خانومم.
لبخند گشادی زدم که خندید .

نگاهی به منو انداختم و گفتم:
- جوجه!
سری تکون داد و رو به گارسون گفت:دوتاپرس جوجه با دوغ!
گارسون سری تکون داد و رفت .
دستای مهراد و تو ی دستام گرفتم و گفتم:
- فضای ب یمارستان چطوریه؟
لبخند ی روی لباش نشوند و گفت:
- اونجا که میری ؛ وقتی روپوش سفیدتو میپوشی دیگه متعلق به خودت نیستی
پگاه،همه چیز یادت میره و فقط به فکر تکاپو برای مریضایی میفت ی که اونجان !
لبخند ی زدم و گفتم:
- چقدر خوبه!اما سخت هم هست.
سری تکون داد و خیره به دختر بچه ا ی که روی میز بغلی نشسته بود همش در حال
خندیدن بود خندید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- من بچگیام خیلی شیطون بودم.
لبخند ی زد و گفت:...

قشنگ معلومه!
اخمی کردم و گفتم:
- مهراد یعنی خودت نبود ی؟
خندید و گفت:
- اصال؛من خیلی اروم بودم .
لبخند ی زدم و گفتم:
- کاش بچمون به تو بره!
بلند خندید و گفت:
- اینقدر خودت از دست خودت کالفه ا ی؟
زدم رو دستش و گفتم:
- نخیرم؛فقط حوصله بچه شیطون ندارم .
لبخند زد و گفت:
- دوتا اسم، دختر و پسر که بهم بیان بگو.
نیشخند ی زدم و گفتم:اصغر و صغرا!
جدی سرش و تکون داد و گفت:
- خوبه!
پلکی زدم و گفتم:
- اوهوم!
با اخم گفت:
- حاال دوتا دیگه بگو!
لبخند شیطان ی روی لبام نشست و گفتم:
- اکبر و کبری!
سری از روی تاسف تکون داد برام و گفت:
- بهتری؟
سرم و تکون دادم و گفت:
- اره ، ولی گشنمه!
خندید و گفت :االن میارن .
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:
- چاق نشدم؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- مگه نبود ی؟
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- قهرم!
بلند خندید و گفت:
- عشقمی.
لبخند ی زدم و اومدم چیزی بگم که غذارو اوردن .
بیخیال مشغول خوردن شدم ، واقعا خوشمزه بود!از تموم شدن غذام نگاهی به مهراد که زودتر از من غذاش تموم شده بود انداختم و
گفتم:
- خوب حاال بریم کجا؟
خندید و گفت:
- خونه!
اخمی کردم و گفتم:
- مگه نگفتی تا صبح بیرون یم؟!
ابرویی باال انداخت و گفت:
- واسه تو نگرانم؛فردا م یخوای بری بیمارستانا !
لبخند ی زدم و گفتم:
- ساعت هشت میخوایم بریم بیمارستان ، حداقل 12 و اینا بمون یم ؛ تازه ساعت 10
شده!....
 

خندید و گفت:
- اخه دیوانه چیکار کنیم تو خیابون؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- بریم پارک قدم بزنیم،بستنی بخوریم .
سری تکون داد و گفت:
- باشه!
منتظر نشستم تا بره حساب کنه و بیاد.
گوشیم و از روی میز برداشتم و به سمتش رفتم .
لبه ی کتش رو صاف کردم و گفتم:
- چقدر خوبه هوا!
دستمو توی دستش قفل کرد و گفت:
- اره؛ابریه، قطعا بارون میاد.
لبخند پهنی زدم و گفتم:
- وا ی ؛ چقدر خوب میشه بارون بیاد!نگاهی بهم کرد و گفت:
- پگاه شدم بازیچه دستت ؛ مثل این بچه ها افتادم دنبالت . االن اگه ولت کنم میگی
مهراد چادر بپوش دعا کن بارون بیاد!
بلند خندیدم و گفتم:
- همین یه شب!
چیزی نگفت و نگاهی به ساعتش انداخت .
بعد از چند دقیقه حس کردم قطره های بارون داره روی صورتم میشی نه!
با لبخند عمیقی بوی خاک رو به ریه هام کشیدم .
مهراد کشیدم سمت خودش و گفت:
- اینجا یه کافه خوب هست،بریم؟
با ذوق باال پریدم و گفتم:
- وا ی ، اره.
لبخند ی زد و گفت:
- دوران دانشجویی زیاد میومدیم ابرویی باال انداختم و گفتم:
- با دوست دخترات؟
لبخند موز ی زد و گفت:
- اره!
لبخند حرصی زدم و چیز ی نگفتم.
دستمو گرفت و رفتیم داخل.
فضاش خیلی خوشگل بود .
همه ی در و دیوار و میز و صندل یا ازچوب بودن .
لبخند ی زدم و به مهراد نگاه کردم.
به میز گوشه کافه که جاش خیلی دنج بود اشاره کرد و رفتیم نشستیم!
چیزی شبیه به لبخند روی لبام نشوندم و گفتم:
-جای دنج و خوبی ه .
خندید و گفت:
- اره خیلی!...

با اخم جدی شدم و گفتم :
- چند تا داشتی؟
بلند تر از قبل خندید و گقت:
- درگیرش نشو؛نداشتم!
چشمام و ریز کردم و گفتم:
- باور کنم االن؟
جدی شد و گفت:
- اره!
لبخند ی زدم و گفتم:
- میدونستم اقامون سربه زیره!
خندید و با تاسف سری تکون داد و گفت:
- من قهوه ترک میخورم.
سری تکون دادم و گفتم:
- منم!
از پنجره به بیرون خیره شدم ؛ چه بارونی بود.لبخند ی زد و گفت:
- خوش میگذره؟
خندیدم و گفتم:
- مگه میشه نگذره؟با همه وجودت ؛ با زندگی ت؛ با عشقت تو ی این هوا و این موقع
بیخیال همه چی ز بیای ب یرون ، مگه میشه خوش نگذره؟
دستم و توس دستاش گرفت و گفت:
- خیلی دوست دارم پگاه ، تا ته دنیا ؛ این و همیشه بدون ، باشه؟
لبخند ی زدم و گفتم :
- باشه.گارسون کافه ؛ قهوه هارو گذاشت روی می ز و رفت .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مقنعم رو روی سرم به خوبی مرتب کردم و لقمه ای که مهراد برام گرفته بود رو گاز
زدم .
با دهن پر گفتم:
- مهراد؛عی ب نداره باهم می خوایم بریم؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- نه چه عیب ی؛می رسونمت توی پارکینگ بیمارستان از هم جدا میشیم ،بعدشم برا ی
من مهم نیست که کسی بب ینه ؛ خوب ببینه ، زنمی!
گاز دیگه ای به لقمم زدم و با لبخند گفتم:
- وقتی عقد رسمی کردیم بعد بفهمن ؛ از همی ن االن که اوله نریم تو حاشیه بهتره!
سری تکون داد و گفت:
- هر جوری که خودت صلاح میدونی..

گوشیم و توی جی ب کیفم انداخت و روبه مهراد گفتم:
- بریم؟من امادم!
سری تکون داد و گفت:
- بریم .
در خونه رو بستیم و قفلش کردیم .
رفتم توی اسانسور تکیه دادم و مهراد هم اومد .
پارکینگ و زد و با شیطنت سرش رو اورد جلو و گوشه لبم رو بوسید .
خندیدم و گفتم:
- نکن رژ ی میشی!
ابرویی باال انداخت و با مکث گفت:
- نمیدونم واقعا چرا رژ می زنی!
خندیدم و گفتم:
- خوشگل بشم!
با اخم گفت:
- هستی خندیدم و چیزی نگفتم و از اسانسور رفتیم بی رون .
برا ی اینکه موهام اذیتم نکنن بافته بودمشون و چون تا روی باسنم بودن از زیر مقنعه
بیرون زده بودن بیرون .
نشستیم تو ی ماشین که مهراد گفت:
- موهاتو بزن زیر مانتوت .
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- اذی ت میشم .
سری تکون داد و گفت:
- نمیدونم ی ه کاریش کن خوب .
شونه ا ی باال انداختم و گفتم:
- نمیشه خوب !
بداخالق گفت:
- هوف!
با استرس مشغول بازی با انگشتام شدم از یه طرفم به خاطر کم خواب ی دیشب یکم خوابم میومد.
اما شروع کار برام خیلی لذت بخش بود و هیجان زده بودم !




در ماشین و بستم و روبه مهراد گفتم:
- خدافظ.
سری تکون داد و اروم زیر لب گفت:
- خدافظ
پله ها رو دوتا یکی باال رفتم به محوطه ا ی که بچه ها اونجا بودن خیره شدم .
نفس عمیقی کشیدم و آب گلوم رو قورت دادم

نگار مهناز نیومده بود .
لبخند الکی رو ی لبام نشوندم تا از استرس ص ورتم کم بشه .
گوشیمو از جیب کیفم دراوردم و شماره مهناز و گرفتم .
- الو
نفس نفس میزد :
- الو سالم پگاه دارم میام ؛ کدوم طبقه بیام؟
خندیدم و گفتم:
- اول .
باشه ای گفت و قطع کرد .
چند لحظه بعد نفس نفس زنان تند به سمتم اومد.
لبخند ی زدم و گفتم:
- سالم .
سری تکون داد و گفت:
- سالم، دیر کردم؟ابرویی باال انداختم و گفتم:
- نه ؛ هنوز بخشارو اعالم نکردن، من استرس دارم!
بعد از چند دقیقه معطلی بالخره با چند تا توضیحات اضافی بخشارو اعالم کردن .
لبخند غمگینی زدم و اهی کشیدم .
من افتاده بودم اورژانس و مهناز هم بخش قلب ، بخش مهراد اینا!
مهناز نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بمیرم اله ی؛کاش تو یه بخش بودیم .نمی شه بخشارو عوض کردم؟
خندیدم و گفتم:
- فکر نکنم ، بی خیال بابا ؛ برو سالم به مهرادم برسون.
لبخند ی زد و گفت:
- آرزوی موفقعیت میکنم برات !
سری براش تکون دادم و گفتم:
- همچنین!
یعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم با اسانسور رفتم بخش اورژانس .
رفتم رختکن و با کلیدی که بهم دادن و روش نوشته بود 149 در کمدم رو باز کردم .
کیفم و گذاشتم توی کمدم و در کمد و قفل کردم و کلیدش رو گذاشتم توی جیبم .
از اتاق رفتم بی رون ؛ چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن که اونام برا ی طرح اومده
بودن .
به سمت ای ستگاه پرستاری رفتم که خانم مسن ی اونجا بود رو بهم گفت:
- عزیز دلم شما فیکس دکتر کشاورزین؛اونجاست پیش تخت 303
لبخند ی زدم و تشکری کردم و رفتم سمت دکتر کشاورز .
دکتر خیلی خوب و محترم و مهربون ی بود!
خیلی زود ازش خوشم اومد اخالقش عالی بود .
بهتر می خورد 45 یا 50 سال داشته باش و خیلی هم شوخ بود .
سعی کردم مشغول کار بشم و از نکته هایی که میگه به خوبی استفاده کنم .

لبخند ی زدم و لیوان چایی رو به لبام نزدیک کردم .
تایم کوتاهی استراحت داشتیم و اومده بودی م توی محوطه باز بیمارستان .
مهناز با لب و لوچه اویزون گفت:
- پگاه کاش می شد بخشامون و باهم عوض کنیم . توی بیای قلب من برم اورژانس.
اخمی کردم و گفتم:
- تو االن بهترین موقعیته به شایان نزدیک شی روانی.
دستی توی موهاش کشید و گفت :
- بیخیال پگاه؛ چه دل خجسته ا ی دار ی!
نگاهم به پله های بیمارستان افتاد که شایان و مهراد هردو باهم داشتن پایین میومدن !
با دیدن مهراد لبخندی زدم که نگاهش بهم افتاد و به سمتمون اومدن لبخند ی رو به دوتاشون زدم و گفتم:
- سالم ؛ خسته نباشین!
مهراد سر ی تکون داد و شایان گفت:
- سالم ، همچنین شما هم خسته نباشین ؛ تبر یک میگم روز اول رو .
خندیدم و گفتم:
- ممنون .
مهنازم لبخند وا رفته ای روی لباش نشونده بود ؛ و نیاز به سالم و احوال پرسی نبود
چون توی بخش هم بودن
صبح باهم گپ زده بودن .
مهراد دستی تو ی موهاش کشید و کالفه رو به شایان گفت:
- کی میاد؟
شایان شونه ای باال انداخت و گفت :
- االناست که برسه .
مهناز نگاهی بهم انداخت و گفتتا چه ساعتی هستیم؟
موهامو دادم زیر مقنعم و گفتم:
- دو!
ابرویی باال انداخت و گفت:
- اها!
شایان با لبخندی گفت:
- چه بخشی هست ین شما؟
با ذوق گفتم:
- اورژانس!
مهراد و شایان با هم دیگه بلند زدن زیر خنده و همزمان با هم گفتن:
- دکتر کشاورز!
با تعجب و اخم بهشون خیره شدم و گفتم:
- اره ، دکتر کشاورز؛ چرا میخندیدن؟
مهراد دستی دور لباش کشید و گفت:...


استادمون بوده!
لبخند ی زدم و گفتم:
- آها!
شایان موزی خندید و گفت:
- فقط نفهمه خانوم م هراد ی که بی شک میندازت!
خندیدم و گفتم:
- یعنی تا این حد از دستتون شکاره؟
شایان گفت:
- بیشتر از اون چیز ی که فکرشو بکنی!
سری از روی تاسف براشون تکون دادم و خند یدم مهراد نگاه ی بهم انداخت و گفت:
- خوش میگذره؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- آره خیلی؛قهر ی باهام ؟
مهناز و شایان داشتن باهم حرف میزدن ؛ مهراد سری تکون داد و گفت:
- قهر؟! به من با این ه یکل میاد قهر کنم؟
خندیدم اما اخمی نشوند بین ابروهاش و گفت:
- قهر نیستم ، دلخورم؛ تو که میدونی من بدم میاد چرا توی خونه موهاتو خوب
نمیبندی که اینطوری نشه و نیاد بی رون !؟
خودمو مظلوم نشون دادم و گفتم:
- ببخشید خوب !
دستی توی موهاش کشید و گفت:
- دفعه بعدی تکرار نشه !میخوا ی بخشت و عوض کنم؟سری تکون دادم و گفتم:
- نه ؛ اورژانس خیل ی خوبه!
چشماش و ریز کرد و گفت:
- مطمینی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اوهوم .
لبخند ی بهم زد و روبه شایان با اخم گفت:
- این لعنتی چرا نیومد؟
شایان عصبی دستی توی موهاش کشید و گفت:
- نمیدونم! دارم براش.
با تعجب نگاهشون کردم و گفتم:
- کی؟
مهراد شونه ا ی باال انداخت و گفت:
- هیچکی ؛بعدا میگم برات. شما برین دیگه دیرتون میشه...

لبخند ی زدم و گفتم:
- باشه!
شایان رو به دوتامون با لبخند قشنگ ی گفت:
- برین،امیدوارم موفق بش ین اما یادتون نره ؛ ا ین نصیحتو از جانب من تو ی ذهنتون
نگه دارین ، وقتی این لباس تنتونه دیگه به خودتون تعلق ندارین؛باید کمک ادمایی
بکنین که محتاج شمان! به شما نیاز دارن و شما باید با تمام وجود بهشون کمک کنید
، نزارین زندگی شخصی و افکار شخصیتون وارد زندگی کاریتون بشه!
مهراد بلند خندید و رو به شایان گفت:
- نه بابا؛بلدی توام از این حرفا؟
شایان زد رو شونه مهراد و گفت:
- گمشو بابا!
همه خندیدم و با مهناز ازش به خاطر نصی حتاش تشکر کردیم و ازشون فاصله گرفتیم
.
نیشخند ی زدم و گفتم:
- جان به آقاتونبا اعصبانی ت چشم غره ای بهم رفت و گفت:
- بمیر؛باشه؟اعصاب ندارم .
خندیدم و لپش رو کشیدم .
مهناز مثل خواهرم بود و واقعا ارزوی بهترین ها رو براش داشتم .
کاش می شد بهم برسن .
دوری و قهر بین باباهاشون نباید چتر بدبختی می شد روی زندگی این دوتا!
نفس عمیقی کشیدم و از هم جداشدیم ک سع ی کردم اروم باشم و حواسم رو بدم به
کارم!مقنعم و روی سرم مرتب کردم و شماره مهراد و گرفتم .
بعد از چند بوق برداشت و گفت:
- جان
لبخند ی زدم و گفتم:
- من دارم میرم !
با مکث گفت:
- باشه عزیزم ؛منم شب زود میام!
از پرسنل خداحافظ ی کردم و از بخش زدم بیرون و گفتم:
-ناهار چی؟
خندید و گفت:
- میخورم ؛ برو مزاحمت نشم.
لبخند ی زدم و گفتم:
- باشه ؛ فعال .
قطع کردم و سرمو چرخوندم تا مهناز...

پیدا کنم .
بعد از دیدنش به سمتش رفتم و بلند گفتم:
- پخ!
هی بلندی کشید ی و از جاش پرید و دستش گذاشت روی قلبش !
بلند خندیدم و گفتم:
- ترسیدی؟
چشم غره ا ی بهم رفت و گفت :
- خیلی بیشعوری!
با خنده گفتم:
- اوهوم میدونم .
لبخند تلخی زد و گفت:
- بیا تا هر جا که تونستیم پیاده بری م ؛ بعدش ماشین میگیریم .
باشه ای گفتم و به همراهش توی پ یاده رو شروع کردیم به قدم زدن .
بعد از چند دقیقه سرمو باال اوردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم:خوب؟ نمی خوا ی تعری ف کنی؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
- فکر نمیکردم بعد از گذشت هشت سال بشناسه منو ؛ اما شناخت . کلی باهاش
حرف زدم پگاه ، از همه براش تعری ف کردم ؛ تعریف کردم این همه سال چیا گذشته .
با لبخند گفتم:
- ای جانم .
لبخنداش هر چه تلخ بود اما لبخند ی زد و گفت:
- ولی ه یچ وقت بهش نمی رسم پگاه .
اخمی کردم و گفتم:
- چرا ایه یس میخونی دختر خوب؟
سری تکون داد و گفت:
- میدونم دیگه!
سری براش تکون دادم و گفتم:
- من مطمئنم شایان دوست داره .
خندید و گفت اونوقت از کجا مطمئنی؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- میدونم دیگه ؛ یه طور خاصی بهت نگاه می کنه به خدا!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمیدونم به خدا ، خیلی سردرگمم!
موهامو دادم زیر مقنعم و گفتم:
- همه چیز درست میشه انشاهلل ؛ االنم دیگه غصه نخور ؛ بیا بریم خونه ما ، یه شام
درست میکنیم دور هم می خوریم شبم با مهراد میرسونیمت خونه ، باشه؟
کمی فکر کرد ، لب و لوچمو اویزون کردم و گفتم:
- تولوخدا؛ بیا دیگه!
خندید و گفت :
- باشه!
لپشو بوس کردم و گفتم:
- عاشقتم!
خندید و گفت:

نکن دیوانه؛زشته تو خیابون .
دستش و گرفتم و گفتم:
- بیا بریم سوار ماشین شیم ، خسته ایم .
سری تکون داد و جلوی یه تاکسی دست تکون داد و سوار شدیم .
لبخند مرموز ی زدم و یواشکی که مهناز نفهمه به مهراد پیام دادم و گفتم که شایان و
برا ی شب دعوت کنه خونه که مهناز هم هست .
خندیدم ، کلی کار داشتم ، باید خرید هم می کردم .
مهناز نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چته چرا می خندی؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
- هیچ؛ فقط باید یکم خرید کنم .
سری تکون داد و گفت:
- باشه!با سلیقه مشغول تزیین ساالد شدم ، مهناز نفس عمیقی کشید و گفت:
- من نمیفهمم چرا ای نقدر زحمت میدی به خودت؛بابا من که غریبه نی ستم .
نیشخند ی زدم و گفتم:
- نه بابا واسه تو نیست ؛ تو یونجه هم بسته.
چشم غره ا ی بهم رفت و گفت:
- اول یونجه که خوراک خودته ؛ دوما مگه به جز من مهمون دیگه ای هم دار ی؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- برو در کمدم و باز کن هر چی اندازته و خوشگله بپوش ، یکمم ارایش کن؛ شایانم
با مهراد میاد!بلند داد زد .
- چی؟
خندیدم و گفتم:
- همین که شنیدی
اخمی کرد و گفت:
- بیشعور ، جدی که نمیگی؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- عزیزم جدی همینه که هست؛برو خوشگل کن ، منم چایی دم کنم میام .
سری از روی تاسف برام تکون داد و رفت تو ی اتاق ؛ فهمید که کاره خودم بوده و
گفتم که مهراد شایان و دعوت کنه .
بیخیال شونه ا ی باال انداختم و لبخند ژکوند ی زدم .
با ارامش به غذاها نگاهی انداختم و
ظرف میوه رو چیدم .
بعد از مطمین شدن از همه چیز به سمت اتاق رفتم .
ارایش کرده بود اما هنوز لباس نپوشیده بود..

لبخند ی زدم و گفتم:
- چی بهت بدم بپوشی؟مایو بدم؟
خندید و گفت:
- زهرمار مایو! شلوار لیم خوبه یه بلوز بده روش بپوشم .
سری تکون دادم و پیرهن خوشگل سفید رنگ که کراوات مشکی می خورد و دادم
دستش!
خودمم ساپورت جورابی مشکی م و با سارافون آبی و زیر سارافون مشکیم پوشیدم و
شال حریر آبیمم خوشگل
بستم .
یکم رژ زدم و یکمم سرمه کشیدم توی چشمام!
مهناز بهم نگاه کرد و گفت:
- من خوبم؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- اره عشقم ، عال ی.
خندید وگفت:شیطون توام خوشگل کردی ، پس من کی م یخوام خاله شم؟ شما دوتا چرااینقدر
بی بخارین؟
محکم زدم تو بازوشو حرصی گفتم:
- گمشو بابا ؛ من تا تورو نندازم قاطی مرغا خودم دست به کار بچه نمیشم!
الکی ادا ی ادمای ناراحت و درارد و گفت:
- آبجی من سینگل به گورم ، به پای من
نمون !
بلند خندیدم و گفتم:
- ولی مهناز خدایی مهراد تمام معیارایی که من میخواستم و داره ؛ شایانم واقعا
اقاست ؛ جای برادری وقعا همه چی تمام و مرده .
لبخند ی زد و چیزی نگفت .
تنها دعام این بود که بهم برسن .
واقعا بهم میومدن و مطمینن باهم خوشبخت می شدن با صدای اف اف به خودمون اومدیم و دست از شوخی و خنده کشیدیم .
سارافونم و صاف کردم و رفتم جلو ی در ایستادم برای استقبال ؛ مهناز هم اومد
کنارم !
بعد از دو سه دقی قه از اسانسور بیرون اومدن و زنگ درو زدن ؛ همه اینا رو به واسطه
چشمی میتونستم ببینم!
مهناز نفس عمیقی کشید و در رو باز کردم.
دوتاشون لبخند زنان وارد شدن و سالم
کردن .
لبخند ی زدم و گفتم:
- سالم خیلی خوش اومدین!
شایان لبخندی زد و گفت:....
 


سالم خانوما! ببخشین افتادین توی زحمت .
به سمت مبال ی سالن راهنماییش کردم ؛ مهرادم مشغول احوال پرس ی با مهناز بود ؛ با
لبخند گفتم:
- این چه حرفیه آخه؟ خوبین؟
لبخند ی زد و نشست و گفت:
- ممنون به خوبی شما!
لبخند ی زدم ؛ مهراد بلند گفت:
- خدایا پس چرا مارو کسی تحویل نمیگی ره؟واقعا چرا؟
کتش رو گرفتم و با خنده گفتم:
- خسته نباشی .
لبخند ی زد و گفت :
- مرسی .
رفتم توی آشپزخونه و چایی ریختم .
مهناز اومد کنارم و اروم گفت:
- دستت درد نکنه ، کلی زحمت کشیدی ؛بده من ببرم!خندیدم و گفتم:
- زحمتی نیست دخترم؛بیا ببر تمرین کن واسه مراسم خواستگاری بدردت میخوره!
خندید و گفت:
- گمشو !
سینی چای رو به دستش دادم و خودمم ظرف شیرینی رو بردم .
شایان لبخندی زد و گفت:
- بو های خیل ی خوبی داره میاد؛مهراد حق داره چاق بشه!
خندیدم و گفتم:
- به نظرم زود قضاوت نکنی ن؛اول بچشین بعد تصمیم بگیرین !
مهرادم سر ی تکون داد و گفت:
- آره ؛ راست میگه!
چشم غره ا ی بهش رفتم و گفتم:
- چیزی گفتی؟نمایشی خودشو هول نشون داد و گفت:
- من ؟ من؟ نه من چی بگم؟ گردن ما از مو نازک تر!
همه خندیدیم ، سری تکون دادم و گفتم:
- خوبه!
الکی بغض کرد و گفت:
- خیلی نامردی ؛ تو همش منو اذی ت میکنی!
شایان با خنده گفت:
- مهراد داداش در این حد زن زلیلی؟
مهرادم خندید و گفت:
- از اون چیز ی که فکر کنی بدتر ؛ شبا منو با کمبربند حوله میزنه!
با جیغ گفتم:
- مهراد ساکت شو؛ االن فک میکنن راست می گی، دیگه نمیدونن موهای من با تو
سفید شدن!
لبخند ی زد و گفت:
- باشه ، باشه اروم باش!...

مهناز خندید و رو بهم گفت:
- برو یه سر بزن به غذاها.
سری تکون دادم و پاشدم و گفتم:
- چاییاتون سرد نشه!
زیر برنج و خاموش کردم و یکم از برنج و ریختم توی یه قابلمه کوچیک و زعفرونیش
کردم برای تزیین برنج!


فس عمیقی کشیدم و شالم و پرت کردم رو ی مبل!
چند دقیقه ا ی میشد که مهناز و شایان رفتن . شایان قرار شد مهناز و برسونه خونه!
مهراد چشماش و ریز کرد و گفت:
- خوبی؟خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- خوبم اما خستم؛خ یلی خستم .
لبخند ی زد و گفت:
- خوب برو استراحت کن .
شونه ا ی باال انداختم و گفتم:
- نوچ؛باید آشپزخونه رو جمع کنم،فردام که تا عصر بیمارستان و دانشگاهم .
خواست بشینه که سریع با اخم گفتم:
- نشین!
با تعجب بهم خیره شد و گفت:
- بله؟
نیشخند ی زدم و گفتم:
- لطف کن بیا کمک کن سریع تموم شه !
اخمی کرد و گفت:
- من؟سری تکون دادم و گفتم:
- اوهوم!
دستی توی هوا تکون داد و گفت:
- ساکت شو پگاه ! من بیام اشپزخونه جمع کنم؟
اخم کردم و گفتم:
- چرا نکنی؟مگه همی شه باید زنا کار خونه کنن؟
لبخند ی زد و گفت:
- من نمیدونم ؛ بی خیال من شو عزیزم ، نه بلدم و نه حال دارم !
نیشخند ی زدم و گفتم:
- عه؟
متقابال پوزخند ی زد و گفت:
- اره !
با ناز رفتم سمت مبل و شالم و انداختم رو ی سرم .
کتابم و برداشتم و گفتم:...

باشه عشقم؛منم به راحتی میرم واحد خودم تو بمونو خونت!
با چشمای درشت بهم خیره شد و گفت:
- چی؟
چشمام و ریز کردم و گفتم:
- چیه؟
با اخم گفت:
- بیا بشین سر جات بب ینم . کجا میخوای بری؟
شونه ا ی باال انداختم و گفتم:
- همین که شنیدی ؛ ظرفا رو بزار تو ماشین؛ دستمال بکش جارو هم بزن شیرینی
ریخته مورچه جمع میشه،منم برم درس بخونم شبت خوش!
با خنده زدم بیرون و به سمت واحد خودم رفتم و درو با کلید باز کردم .
از تمیزی برق می زد ؛ زیاد سر نمیزدم فقط وقتا یی که کتاب یا لباس اضافی هامو
میخواستم میومدم بر می داشتم .
شارژر و زدم توی پریز و گوشیمو زدم توی شارژ .همون گوشیه ساده!
از گوشی فقط به عنوان تماس و پیامک میخواستم استفاده کنم که همین برام کافی
بود .
شالم و انداختم روی میز و رفتم توی اتاق .
تاپ و شلوارک مشکیمو پوشیدم و لب تاپمو برداشتم و نشستم روی صندلی .
هر کاری میکردم کانکت نمیشدم به اینترنت!
اخمی کردم و با گوشی شماره مهراد رو گرفتم .
بعد از چند بوق اروم گفت:
- بله
اروم تر از خودش گفتم:
- چرا به نت وصل نمیشم؟
با مکث کوتاهی گفت:
- خاموشه وا ی فای ؛ االن روشنش میکنم برات !
لبخند ی زدم و گفتم:
- مرسی !چیزی نگفت و قطع کرد .
لبخند شیطان ی روی لبهام نشست .
تا کی ظلم علیه زن ها؟
حقش بود !
بعد از چند دقیقه به نتم وصل شد و مشغول خوندن یه مقاله مهم شدم!



تند تند وسایلمو انداختم توی کیفم و خودمو به استاد رسوندم .
صورتم مظلوم کردم و گفتم:
- استاد منم؟
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت:..

بله ؛ چه فرقی داره !
اخمی کردم و گفتم:
- استاد من سر کالس جیکم در میاد اصال؟
با عجله سری تکون داد و گفت:
- تر و خشک همه با هم می سوزن؛از میانترم تک به تکتون کم میکنم!
راشو گرفت و رفت ...
با اخم نگاهی به مهناز و بچه ها انداختم ، همه مشغول پچ پچ کردن و حرف زدن بودن
.
به خاطر شیطنت یک ی از بچه ها و سفید دادن برگه امتحانی به نشانه اعتراض ؛ چون
امروز دو تا امتحان سخت با هم داشتیم سفید دادن همه .
استاد هم لج کرد و قرار شد از میانترم همه کم کنه .
از خستگی نای نفس کشیدن نبود؛صبح که ب یمارستان بودیم اینم از االن دانشگاه!
ساعت نزدیکای 4 بود .
نگاهی به مهناز انداختم و گفتم:شانس ما رو نگا!
لبخند ی زد و گفت:
- شانست اونجاست ، نگاه کن.
برگشتم سمت در ورودی بزرگ دانشگاه!
مهراد اومده بود سراغم، با ذوق گفتم :
- وا ی خدایا ایول!
خندید و گفت:
- ببین چه شانس خوبی دار ی!
دستشو کشیدم و گفت:
- بیا بریم تورم میرسونیم دیگه !
گونمو بوسید و گفت:
- نه مرسی فدات شم ؛ باید برم خرید کار دارم.
سری تکون دادم و گفتم:
- جدی؟با خنده گفت:
- اره؛ بهت زنگ میزنم؛فعال خدافظ.
خدافظی کردم و به سمت ماشین رفتم .
در جلو رو باز کردم و اروم نشستم .
- سالام!
با لبخند گفت:
- سالم خسته نباشی!
لبخند ی زدم و گفتم:
- خیلی خستم؛تازه گشنمم هست ، مرس ی که اومدی !
مرموز لبخند زد و گفت:
- خواهش؛ناهار امادست!
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- عه از کجا؟
با نیشخند گفت:
- قیمه؛خودم درست کردم!..

 

چشمام و درشت کردم و گفتم:
- تو؟
سری تکون داد و گفت:
- بله!
خودمو کشیدم جلو گوشه لبش رو بوسیدم و آروم گفتم:
- ببینی م و تعریف کنیم!انگار کدبانو شدی ...
لبخند ی زد و چیزی نگفت دیگه .
بد مشکوک میزد .
ظبط و روشن کردم .
اهنگ مالیمی پخش شد .
سرمو به شیشه زدم و سعی کردم تا خونه بخوابم!
* * * * * * * * * * * * * * * *با خنده کولمو پرت کردم روی مبل و نگاهی به مهراد که پ یروزمندانه بهم خیره شده
بود، انداختم .
خندید و گفت:
- خوبه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- عالی!
خونه از تمیز ی برق می زد!
بعد از خوردن غذا فهمیدم با کی طرفم!
دستپختش عالی بود ... دواران دانشجویی انگار فقط تو کار اشپزی
بوده !
بعد از خوردن ناهار رفتم توی اتاق .مهراد خوابیده بود .
دلم براش ضعف رفت ... برای عشقم!
آروم جوری که بیدارش نکنم کنارش دراز کشی دم و پتو رو کشیدم روی دوتامون .
بعد از چند ثانیه دستاش و دور کمرم حلقه کرد و گفت:
- بدون تو که خوابم نمیبره؛ دیشبم نخوابیدم!
خندیدم و گفتم:
- اما من مثل خرس خوابیدم!
سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- بی احساس.
دستمو توی موهای خوش حالتش بردم و آروم گفتم:
- منم به خدا نتونستم بخوابم اصال؛نخوابیدم!
پایین گلومو بوسید و چیز ی نگفت .
نفس عمیقی کشیدم و گوشه لبش رو بوسیدم ؛ خندید و گفت:
- نکن بچه ؛ بزار بخوابم کلی کار دارم .خنده ریزی کردم چونش و آروم بوسیدم .
سرش و آورد پایین و مشغول بوسیدن لبهام شد!
سرمو روی بازوش گذاشتم ؛ آروم الله گوشم رو بوسید و گفت:
- بخواب دیگه !
چشمام و بستم و توی آرامش آغوشش خودمو گم کردم!
اینقدر معتاد این آغوش و حصار بازوهاش بودم که نبودنش و حتی برای لحظاتی هم
نمیتونستم تصور کنم!
اما ما که خبر از فردا نداریم...
شاید فردایی بیاد که توش جدایی باشه توش وصال باشه توش غم و غصه و شادی و
خوشحالی باشه ...
هزار تا اتفاق رنگارنگ هست ... کس ی چه میدونه!؟
اما باید پای تقدیرمون بمونیم و محکم وایس یم !
همیشه برای خواستن باید جنگید!
برا ی عشق هامون و برا ی دوست داشتن هامون .
گاهی همیشه آخر راه رسیدن نیست!..

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hamkhooneejbari
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه xdlfiz چیست?