همخونه اجباری 8 - اینفو
طالع بینی

همخونه اجباری 8


باشه عزیزم،حتما بخون؛ به شایانم سالم برسون؛ کاری نداری؟
با مکث کوتاهی گفت:
- نع قوربونت برم توهم به مهراد سالم برسون ، خداحافظ!
خدافظی زیر لب گفتم و قطع کردم.
مهراد همونطور که روی کاناپه لم داده بود گفت:
- بشین خوب بخون با تمرکز کامل ، منم یکم استراحت کنم ، بعدش میام جاهایی
رو که مشکل داری رو بهم بگو کمکت کنم!
باشه ای گفتم و مشغول شدم .
اگه تا صبح میخوندم مطمنن میتونستم نمره خوبی بگیرم و نیفتم !
زیر لب هوفی گفتم و شروع کردم به خوندن.
زیادم سخت نبود.با خستگی سرم و باال آوردم و به ساعت خیره شدم!
از تعجب چشمام گرد شد ...
نزدیک دو ساعت بود که مشغول خوندن بودم .
سرمو چرخوندم و به مهراد خیره شدم با هیجان مشغول دیدن فوتبال بود البته به
خاطر من صداشو خیلی کم کرده بود .
کوسن کاناپه رو برداشتم و پرتش کردم طرفش ؛ شوک زده به سمتم برگشت و
گفت:
- مریضی؟
نیشخند ی زدم و گفتم:
- آره!
سری از روی تاسف تکون داد و دوباره مشغول دیدن شد .
آروم بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن چایی شدم .موهامو زدم پشت گوشمو و بلند گفتم:
- مهراد؟
با مکث کوتاهی گفت:
- هوم؟
ابرویی باال انداختم و گفتم:
- مهراد؟
ایندفعه با مکث ب یشتر ی گفت:
- جانم؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- باید واحد روبه رویی رو اوکی کنیم .
برگشت سمتم و گفت:
- چرا؟
نگاهی به تقویم انداختم و گفتم:
- مامان اینا چند روز دیگه میان؛ من باید..

 

اونور باشم خوب !
ضربه ا ی زد توی پیشونی شو گفت:
- آخ یادم رفته بود!
سری تکون دادم و کنارش روی مبل نشستم و سرم رو روی شونش گذاشتم .
بوسه ا ی روی پ یشونیم نشوند و گفت:
- یکم استراحت کن ؛ بعد دوباره مشغول شو!
بی حوصله سری تکون دادم و گفتم:
- باشه!
مشغول بازی کردن با موهام شد و گفت:
- منم تا صبح نمیخوابم ، که خوابت نگیره؛ اشکاالتتو بیار تا بر طرف کنم!
گونشو بوسیدم و گفتم:
- چشم!با خستگی مقنعمو پوشیدم و به مهراد خیره شدم .
کتش روپوشید و به سمتم اومد .
بوسه ریزی رو ی لبام نشوند و گفت:
- موفق باشی دردت به جونم .
لبخند ی زدم و گفتم:
- مرسی!
کولمو برداشتم و از خونه بی رون زدیم .
مهراد منو رسوند دانشگاه و خودش رفت .
یکم دیرم شده بود...با عجله خودمو به سالن امتحانات رسوندم و صندلی ا ی که اسممو روش زده بودنو
پیدا کردم و نشستم .
اینقدر استرس داشتم که یادم رفت دنبال مهناز بگردم و حالشو بپرسم .
ببینم خونده یا نه!
با پخش شدن برگه ها سکوت مطلق برقرار شد .
نگاه سر سری به همه سواال انداختم .
لبخند ی روی لبام نشست .
دونه دونه مشغول جواب دادن شدم .
خداروشکر میتونستم نمره کامل رو بگیرم .
بعد از تموم شدن سواال برگمو تحویل دادم و از سالن بیرون زدم .
نفس عمیقی کشیدم ، هوا خیلی خوب بود.
روی نیمکتای دانشگاه نشستم تا مهناز بیاد.
خداروشکر دیگه کالس نداشتی م و میتونستم برم خونه و به جبران بی خوابیه دیشب
بخوابم .
ده وقیقه ای گذشت که مهناز با حال زار به سمتم اومد ...

خندیدمو گفتم:
- سالم ...چته؟
با ناراحتی گفت:
- فکر کنم بیفتم ...خیلی بد دادم!
آهی کشیدم و گفتم:
- مگه نخوندی ؟
سری تکون داد و گفت:
- خوندم اما کم!ابرویی باال انداختم و گفتم:
-حقته ؛ پا میشی میر ی اینور و اونور بایدم نخونی.
لبخند ی زد و گفت:
- ولی خدایی خیلی خوش گذشت .
بلند بهش خندیدم ...
تا اسم شایان اومد یادش رفت که امتحانشو خراب کرده .
با هیجان کنارم نشست و گفت :
- وا ی پگاه فکرشو بکن؟
لبخند ی زدم و گفتم:
- فکر چیو بکنم؟
ابرویی باال انداخت و گفت:
- اینکه ازدواج کنیم ...
لبخند موز ی زدم و با فکرا ی شیطانی گفتم:
- بیخیال بابا مهناز ، فکر نکنم نیتشایان این باشه ؛ حاال شاید بتونین دوست بش ین .
قیافش در هم شد و جدی گفت:
- واقعا؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اوهوم!
پکر توی چشمام زل زد و گفت:
- ولی من عاشقشم!
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بلند زدم زیر خنده ...
چند ثانیه ا ی نگاهم کرد و محکم زد توی دستم و گفت :
- خیلی مسخره ا ی به خدا!
با خنده گفتم:
- نزدیک بود سکته کنی!
بهم چشم غره ا ی رفت و گفت:..

بمیر !
یکم دیگه صحبت کردیم و از هم جدا شدیم .
مهناز میخواست بره پیش استاد باهاش حرف بزنه ، منم خیلی خسته فقط داشتم
تخت و تصور میکردم که بخوابم .




به سمتم اومد و گفت:
-پاشو
با تعجب بهش خیره شدم گفتم :
-برای چی؟
با اخم گفت:
-میگم پاشوبی حوصله بلند شدموگفتم:
-چیه؟
نشست سرجام و دستمو کشید که افتادم روی پاش
دستاشو دور کمرم حلقه کرد
با اخم گفتم:
-ولم کن
بی توجه به حرفام مشغول بوس کردن گردنم شد
خواستم ازش جدا بشم که سرشو باال آورد و بهم خیرع شد .
کالفه گفت:
-بهت نیاز دارم ،اذیتم نکن بزار وجودتو احساس کنم.
تعجب کردم
نمیدونستم مشکل کجاس؟!
زبونی روی لبام کشیدمو گفتم:چرا ناراحتی؟
دستی توی موهام کشید و گفت :
-ناراحت نیستم!
خواستم چیز ی بگم که لباشو روی لبام گذاشت و مشغول خوردن لبام شد .
آروم شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنم .
ازش جدا شدمو گفتم:
-مهرداد چیکار میکنی!
اخمی کرد و گفت :
-هیس...
پیرهنمو سریع دراورد و بدنم خیره شد
نگاهشو قفل چشمام کرد و گفت:
-گفته بودم خیلی سف یده پوستت؟
بهش چسبیدمو گفتم:
-میخوای چیکار کنی؟..

خندید و گفت:
-کارای بد!


بوسه کوچیکی رو لبام نشوند و سوتی ..نمو از تنم دراورد!
با خجالت خودمو توی بغلش قایم کردم.
با چشمای سرخ بهم نگاه کرد گفت:
-اخ دورت بگردم
محکم از خودش جدام کرد و به بدن لختم خیره شد.
خواستم حرفی بزنم و بغلم کرد و به سمت اتاق رفت.روی تخت خوابوندمو تیشرتشو دارودو پرت کرد گوشه اتاق.
کنار دراز کشید و آروم روی شکمم دست میکشید.
هم ازش خجالت میکشیدم هم لذت میبردم ازش.
لباشو قفل لبام کرد و شلوارمو دراورد.
آروم زیر لب گفتم:
-نکن!
خودشو انداخت رومو گفت:
-هر چقدر مخالفت کنی بی شتر حریصم میکن ی!
خندیدمو گفتم:
-ولم کن
دستی روی پاهام کشید و گفت :
-زنمه...دلم می خواد ،تو مشکلی دار ی؟
خندیدمو گفتم:عه،از کی تا حاال؟یادم نمیاد خواستگاری اومده باشی؟
موهامو زد پشت گوشمو گفت:
-یک ساله جلو چشممی با این بدن سکسی دی گه تحمل ندارم.
با ترس بهش خیره شدمو گفتم:
-میترسم.
بدنمو ماساژ دادو کفت:
-قربونت برم ترسو ی کوچولوی من ،یه کاری میکنم فقط لذت ببریکوچواو .
آب دهنمو صورت دادمو گفتم:
-بغلم کنچشم
بغلم کرد و شروع کرد به بو کردن گردنم .
دیگه حالم اصال دست خودم نبود.
برام مهم نبود.
مهرداد همه زندگیم بود.
نفسم به نفسش وصل بود.
از بین رفتن بکارت در برابر کس ی که محرمم بود و با جون دل میخواستمش اصال
چیزی نبود.
مهم نبود که رسمی نبودیم
مهم نبود که زندگیمون سخت بود.
مهم این بود که بغل کسی که آرومم میکنه باشم.
مهم اینه وقتی االن بهم نیاز داره ،نیازشو برطرف کنم.
کل دنیا همین بود....
 


نمیتونستم خودمو از مهراد دریغ کنم.
یکم بدنمو ماساژ داد و مشغول بوسیدن لبام شد.
بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و بوسه ای رو ی پ یشونیم نشوند.
تیشرتشو پوشید و گفت:
-پاشو دورت بگردم پاشو لباساتو بپوشم سرما نخوری؟
با تعجب گفتم:
-چرا لباس بپوشم؟
لبخند ی زد و گفت:
-نمیخوام اذیتت کنم.
اخمی کردمو گفتم:
-اذی ت نمیشم،ب یا بغلم کن.
بی توجه به اصرارم گفت:
-پاشو دردت به قلبم وقت برا ی نزدیکی زیاد.با حالت قهر دمر خوابیدمو گفتم:
-باش

بعد از چند ثانیه دستاشو دور کمرم نشوند و گفت:
-اخ که دلم ضعف میره برا ی پوست تنت که اینقدر صاف و سفیده.
لبخند ی زدمو گفتم:
-آزادی هر کاری دلت می خوا ی بکنی.نفس عمیقی کشیدمو با ناله گفتم:
-مهراد
در حالی که داشت قندارو توی آب حل می کرد گفت:
-جان دلم؟
با درد گفتم:
-درد دارم
اخمی کرد گفت:
-پاشو بخور اینو ...
با درد نشستم سر جامو یکم آب قند خوردم.
مهراد مشغول ماساژ دادن کمر و دلم شد .
نگاهی بهم انداخت و کفت:
-خوبی ؟سری تکون دادمو گفتم:
-االن یکم بهترم.
لبخند ی زد و کفت:
-خیلی خوبه که دارمت!
لبخند ی زدمو خودمو انداختم توی بغلشو گفتم:
-هیچ وقت تنهام نزار.
محکم به خودش فشارم داد و کفت:
-مکه میشه آدم قلبشو تنها بزاره؟...

آروم خندیدمو چیزی نگفتم.
مهراد یکم کمرمو ماساژ داد و گفت:
-بهتری؟
سری تکون دادمو گفتم:
-خوبم ولی گرسنمه!
بلند خندید و گفت:
-پاشو بیا بری م یه چیزی درست کنم برات بخوری!
ابرویی باال انداختمو گفتم:
-نه!
اخمی کرد و گفت:
-چی نه؟
خودمو مظلوم نشون دادمو گفتم:
-دلم بستنی می خوادخندید و گفت:
-نه هوا خیلی سرده!
مظلوم تر از قبل گفتم:
-خب دلم می خواد .
کالفه گفت:
-چیکارت کنم؟پاشو بپوش.
بلند خندیدمو گفتم:
-چشم.
خواستم بلند شم که زیر دلم شدیدا تیر کشید.
اخی گفتمو نشستم.
مهراد با نگران ی گفت:
-چی شدی؟خوبی حالت خوبه؟
با درد گفتم:یکم دلم درد میکنه .
از اتاق رفت بیرون و بعد از چند ثانیه با یه لیوان ابمیوه و قرص مسکن اومد.
بهم دادشونو گفت:
-بخور .
خوردمشونو بلند شدم.
حتما باید دوش میگرفتم.
دوش میگرفتم دردم کمتر میشد.دوش سر سری گرفتمو سریع بیرون اومدم.
داشتم موهامو خشک میکردم که مهراد گفت:
-زود آماده شو که اومدم بیرون بریم .
باشه ای گفتمو با سشوار موهامو خشک کردم.
داشتم موهامو میبافتم که گوشی مهراد زنگ خ ورد .
رفتم توی سالن
گوشیش روی میز بود.
چقدر اسمش عجیب سی و شده بود!
بعد از چند ثانیه جواد دادم
هنوز الو نگفته صدای یه دختر اومد
-سالم مهراد جان!
اخمی کردمو با تعجب گفتم:
-سلام،شما؟...

اونم با لحنی که انگار تعجب کرده بود گفت:
-شما؟
بی حوصله گفتم:
-عزیزم شما زنگ زدی!
خیلی پرو گفت:
-من دوست مهرادم!
ابروهام باال پرید
دوست مهراد؟
کدوم دوستش بود که من ازش بی خبر بودم؟
عصبانی گفتم:
-من خانومشم!
دختره با داد گفت:
-چی ؟ چی گفتی؟خانومش؟بی حوصله گفتم:
-اره عزی زم درست شنید ی،خانومش!
دختره بلند خندید و گفت:
-گمشو بابا زر مفت نزن گوشی و بده مهراد!
از عصبانیت بدنم شروع کرد به لرزیدن !
با داد گفتم:
-حرف دهنتو بفهم احمق.
گوشیو قطع کردم
حوصله فک زدن با آدم احمقی مثل اینو نداشتم.
بی حال رفتم تو ی اتاق .دلم دیگه هیچ ی نمیخواست
اینقدر این دختره عصابمو خراب کرده بود که د یگه حوصله نداشتم.
شلوارک مشکی کوتاهمو با نیمتنه سفیدم پوشی دم.
خونه گرم بود ،به راحتی می شد لباس راحت پوشید.
شونه ا ی به موهام زدمو سریع بافتمشون.
رفتم توی اشپزخونه یکم آب خوردم.
با صدای مهراد از جام پریدم.
-چرا آماده نشد ی؟
بیحوصله گفتم:
-پشیمون شدم.
ابرویی باال انداخت و متعجب گفت:
-چرا؟شونه ا ی باال انداختمو گفتم:
-همینطوری.
اخمی کرد و گفت:
-باشه.
دلم نمیخواست خودم چیز ی ازش بپرسم.
خودش باید توضیح میداد.
سرم شدیدا درد میکرد.
بی حوصله نشستم روی مبل و tv رو روشن کردم.
فقط داشتم خودمو سر گرم میکردم.تا یادم بره یه آنتیکه زنگ زده و اینطوری گه زده
به عصابم و حالمو خراب کرده.
آدمی نبودم که االن به مهراد بگم این کی بود زنگ زد و پاپیچش بشم .
همیشه دوست داشتم خودش توضیح بده .
نباید زود قضاوت میکردم....

شاید هیچی نباشه و الکی فقط دارم خودمو نگران میکنم .
نفس عمیقی کشیدمو به tv خیره شدم یه آهنگ از معروف از گوگوش داشت پخش
میشد .
به لذت شروع کردم به کوش دادن
اخ که عاشق این آهنگ بودم


با صدای زنگ گوش ی مهراد بهش خی ره شدم
اخمی کرد و تماس رو قطع کرد.
پوز خندی زدمو چیز ی نگفتم.
واقعا مسخره بود .
دوباره گوشیش زنگ خورد که کالفه از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت!اخمی کردمو نفس عمیقی کشیدم!
بعد از چند دقیقه از اتاق بی رون اومد و عصبی گفتم:
-چرا جواب تماس گوشیه منو داد ی؟
اخمی کردمو گفتم :
-اشتباه کردم؟
بلند داد زد و کفت:
-اره غلط کرد ی،بی جا کردی!
تعجب کردم.
این مهراد بود؟
واقعا مهراد بود که داشت اینطوری با من حرف میزد؟
مثل خودش بلند داد زدمو گفتم:
-درست صحبت کن!چیه دوست دخترت ناراحت شده؟
با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت:خراب کرد ی،همه چی رو خراب کرد ی!
پوزخمدی زدمو گفتم:
-چقدر خوب دار ی خودتو نشون میدی،معلوم هست دار ی چه غلطی میکن ی؟
عصبانی نگاهی بهم انداخت و گفت:
-هیچ ی نگو هی چی نگو پگاه
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-نمیخوا ی توصیح بدی؟
عصبی گفت:
-االن نمیتونم بهت توضیحی بدم به وقتش برات توضیح میدم مگه بهم اعتماد
نداری؟
ناراحت بهش خیره شدمو چیزی نگفتم..بغض داشت خفم میکرد.
رفتم توی اتاق و محکم درو بستم.
سرم داشت از درد میترکید.
کاش میتونستم گریه کنم
چهار زانو تکیه دادم به دیوار
حس میکردم مهراد یه مدت کالفس
دلیلش چی بود؟
نکنه واقعا دلیلش همین دختره بود؟
من به مهراد اعتماد داشتم
بدون دلیل کاری نمیکرد
میدونستم این دختره تو زندگیش نی ست...

 

اگه بود منو بازی نمیداد
آهی کشیدمو اشکامو پاک کردم.
لعنت به این زندگی تا فکر می کنیم حالمون یکم خوبه یدفعه ا ی گند میخوره تو همه
چی.
بیشتر از رفتار مهراد ناراحت بودم.
نباید اینطوری باهام رفتار میکرد.
اصال رفتارش درست نبود
تا حاال اینطوری سرم داد نزده بود و عصبان ی نشده بود.
گوشیم زنگ خورد.
مهناز بود
حوصلشو نداشتم
رد تماس دادم اما دوباره بعد چند دقیقه زنگ زد.
اخمام رفت توهمو گفتم:
-االن وقته زنگ زدنه اخه؟جواد دادمو با صدای گرفته گفتم:
-بله؟
با صدای جیغ جیغوش بلند گفت:
-سالم االغ!
اخمی کردمو گفتم:
-سالم!
متعجب گفت :
-خوبی ؟
اصال حوصله حرف زدن نداشتم ، بی حوصله گفتم:
-خوبم یکم کار دارم خودم بهت زنگ میزنم خدافظ!
با صدای نگرانی گفت:
-باشه حتما بهم زنگ بزن.خسته رفتم و رو ی تخت دراز کشیدم.
مهراد ب یشعور حت ی نمیومد ازم معذرت خواه ی کنه!
کاش قهر میکردمو میرفتم پیش مهناز.
من کار اشتباهی کرده بودم که جواب تلفن مهراد و دادم ول ی اونم خیلی رفتارش زشته
که سر من داد میزنع!
اینقدر درگیر فکر خیال بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد...!
**********
نمیدونم چقدر گذشته بود که با تکونای دست مهراد از خواب بیدار شدم.
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:بله؟
آروم گفت:
-پاشو بش ین کارت دارم.
بی حوصله گفتم:
-من با تو کاری ندارم.
دستمو کشید و کفت:
-بهت میگم پاشو.
نشستم سر جامو گفتم:
-میشنوم .
یه پالستیک بزرگ گذاشتم جلوم .
پر بود از بستنی .
لباس بیرون تنش بود رفته گرفته پس
با اخم گفتم:.....


نمیخوام؛برو بیرون میخوام بخوابم.
با موهام بازی کرد و گفت:
-ازم توضیح نمیخوا ی؟
شونه ا ی باال انداختمو گفتم:
-حتما چیز مهمیه که بابتش سر من داد می زنی
نشست کنارمو گفت:
-اره چی ز مهمه ولی پگاه قبلش ازت یه سوال دارم!
آروم گفت:
-بهم اعتماد داری؟
سری تکون دادمو بعد از چند لحظه گفتم:
-دارم.
کالفه گفت:
-پس چیزایی رو که میگم خوب گوش کن الک ی قضاوت هم نکن تو دختر بالغ و
منطقی هستی توقع دارم خوب گوش کنی بعدش تصمیم بگیری!دیگه داشتم کم کم میترسیدم.
با بغض گفتم:
-باشه
لبخند زدمو اومد جلو شروع کرد به بوسیدن لبام.
از جدا شد و گفت:
-بغض نکن دورت بگردم.


نفس عمیقی کشید و گفت:
-این کسی که امروز باهاش صحبت کردی یک ی از همکالسی های دوره کارشناسی
من بود پگاه ؛ میدونستم خیل ی پیگیرمه،به هر بهونه ای می خواست باهام حرف بزنه؛یه
مدت گذشت که نشسته بود توی حیاط دانشگاه و حالش اصال خوب نبود ،تعجبکردم؛به سمتش رفتم و حالشو پرسیدم؛وضیفه انسانیم بود. خیلی آروم بهم نگاه کرد
و گفت که دوستم داره به تعجب بهش خیره شدم که گفت ده تا خشاب قرص خورده
! حال و روزش اصال خوب نبود ،رسوندیمش بی مارستان معدشو شست و شو دادن
،دلم براش می سوخت ،یه مدت باهاش حرف زدم ولی انکار حالیش نبود ،همیشه یه
بسته تیغ توی کیفش بود مجبور شدم یه مدت باهاش توی رابطه باشم یعنی مجبورم
کرد!
با تعجب بهش خیره شدمو گفتم:
-چه رابطه ا ی.
شونه ا ی باال انداخت و کفت:
-نه اون رابطه که تو فکر میکنی در اون خر نه ولی در کل نگار دختر اوپنی بود ؛معلوم
نبود قبل از من با چه کسایی رابطه داشته بود ،بعد یه مدت گفت ازدواج کنیم نتونستم
قبول کنم ولی انگار دیونه شده بود توی جنون بود،حرفمو نمیفهمید،خودش اصرار کرد
مه باهاش برم توی رابطه وگرنه من هیچ وقت بهش نزدیک نمیشم ؛ این آخرا میگفت
میخوام خودمو بکشم منم ترسیدم گفتم صبر م یکنم یکم که حالش بهتر شد بهش
میگم که رابطمون درست نیست....

چند ثانیه ا ی سکوت کرد و گفت:
-این آخرا دیگه نمیتونستم تحملش کنم،می ومد شب مینشست در خونه،کاراش خیلی
عجیب بود ،پدرش فوت کرده بود و مادرشم پ ی عشق و حال خودش بود،خیل ی تنها
بود اما نمیتونستم رفتارش رو تحمل کنم تقریبا یه جورایی داشت ابرومو می برد،چند بار
توی دستشوییای دانشگا دیدمش که هر دفعه با یه نفر عشق و حال می کرد و سیگار
میکشید،همه گوهی میخورد اما اگه میفهمید یه نفر توی دانشگاه به من سالم می کرد
میرفت دانشگاه رو تبدیل میکرد با چاله میدون .
این آخرا با روانشناس راجبش حرف زدم که گفت بهتره دیگه باهاش هیچ گونه
مکالمه ای نداشته باشم.باهاش تموم کردم فهمیدم رگشو زده اما نمرده،انتقالی گرفت برا ی شیراز و رفت.
ابرویی باال انداختم از تعجب؛حرفاش خیلی سنگین بودن و هضم کردنشون خیلی کار
سختی بود برام.
یکم از بستنی م خوردمو گفتم:
-االن سر و کلش از کجا پیدا شده؟
کالفه گفت:
-چند سال بود که ندیده بودمش،چند هفته پی ش اومد مطب،هیچ تغیی ری نکرده
بود،اون موقع تو ی دانشگاه مامایی میخوند ول ی انگار ترک تحصیل کرده بود و با رو
کالنی که بهش رسیده بود زندگی می کرد،بازم همون حرفا پگاه بازم همون تهدیدا
،میگفت کسی توی زندگیته؟گفتم نه!گفت خوبه وگرنه رندش نمیزارم!
واسه همین بود که عصبی شدم که جواب داد ی،من ترسی ندارم چون هیچ غلطی
نمیتونه بکنه ولی بازم نگرانتم.
یه چند وقت خودم میبرمت بیرون و دانشگاه تو هم مواظب خودت باش تا ببینم چی
میشه!حرفای مهراد ترس بدی به جونم انداخته بود
میترسیدم
هم برا ی خودم هم برا ی مهراد
نکنه بالیی سر مهراد بیاره؟
این دییونه ای که مهراد میگه چیزی ازش بعید نیست
با استرس به مهراد خیره شدم و گفتم:
-اگه اینقدر که میگی دویونست پس باید خیلی مواظب باشی یه وقت یه بالیی سرت
نیاره.
گونمو بوسید و گفت:...

نه خانوم کوچولو؛من فقط نگران توام.
سرمو گزاشتم روی پاشو گفتم:
-راست میگی ،حق با توعه من نباید جوابشو می دادم.
شروع کرد به بازی کردن با موهامو گفت:
-فدای سرت خانومم.
لبخند ی زدمو چیزی نگفتم.
مهراد بعد از چند ثانیه گفت:
-بستن یاتو بخور جوجه.
اخمی کردمو گفتم:
-دلم قیفی میخواد
مهراد گازی از لبام گرفت و گفت:
-اخ که دلم میخواد بخورمت
بلند خندیدم که گفت:منظور حرفت چیه؟یعن ی ببرم برات بستنی قیف ی بگیرم؟
سری تکون دادمو گفتم:
-اره یه بستنی قیفی شکالتی بزرگ
متعجب بهم خی ره شد و گفت:
-به این زودی حامله شدی پگاه؟
با اخم نگاهش کردمو گفتم:
-خیلی بیشعوری ؛ب ی ادب
با خنده گفت:
راست میگم واال یه جور ی میگی بستنی انگار حامله ایخندید و گفت:
-پاشو پاشو دیگه جد ی جدی سریع بپوش تا بریم.
سری تکون دادمو گفتم باشه.
پاشدم و شلوار لی زخالیمو با پالتو سفیدمو از توی کمد برداشتم
خواستم بپوشم که دیدم مهراد نشسته روی تخت و بهم زل زده.
با اخم گفتم:
-برو ب یرون تا لباسامو عوض کنم.
شونه ا ی باال انداخت و گفت:
-نمیخوام ؛ زنمه دلم می خواد نگاش کنم.
خندم گرفته بود اما چیزی نگفتم.
خیلی آروم شروع کردم به عوض کردن لباسام
شلوارمو دراوردم مهراد دق یقا داشت نگام میکرد....

لباس زیرم نپوشیده بود
هم خجالت میکشیدم ازش هم خوشم میومد اونطوری با لذت داشت نگاهم میکرد.
دستی توی موهاش کشید و گفت:
-میدونی خیل ی سکسی؟
آروم خندیدمو گفتم:
-تو هم خیلی هاتی عزیزم.
خندید و گفت:
-شیطون .
با اخم گفتم:
-به من میگ ی زود باش بعد خودت فقط نشست ی.
پالتو و شلوارمو پوشیدم.
یه شال زغالی هم برداشتم و نی م بوتای سفیدمو هم گذاشتم دم در.
مهرادم یه شلوار سرمه ا ی پوشید با پیرهن سفید.یکم رژ قرمز زدم و یه سرمه تو ی چشمام کشیدم.


دست مهراد و گرفتم و گفتم:
-مهراد؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-جان دلم؟
لبخند ی زدمو گفتم:
-پیاده بریم؟
با تعجب گفت:
-پیاده چرا؟شونه ا ی باال انداختم و گفتم:
-حال میده
خندید و کفت:
-چشم
دستشو گرفتم و زدیم ب یرون
خیلی خوب بود آدم یکی رو داشته باشه که کنارش آروم باشه و قید کل دنیارو بزنه.
مهراد دستمو فشار داد و گفت:
-آهنگ بخونیم؟
با خنده گفتم:
شروع کرد زیر لب خوندن منم باهاش همراهی میکردم�بخونیم
آروم میخوندیم که صداشون بلند نشه
اگه یه روزی نوم توتو گوش من صدا کنه
به باد میگم کاریش نباشه
بزاره درد تو دوا شه
مهراد با خنده گفت:
-خوشم میاد خودت دیوونه ا ی منم دیونه کردی!
خندیدمو گفتم:
-خوبی زندگی کردن به دیوونه بازیشه
گونمو بوسید و چیز ی نگفت
با دیدن اولین هایپر بستنی با ذوق گفتم:
-اخ جون اون داره
مهراد بلند خندید و گفت:
-باشه کوچولو صبر کن
رفتیم
من بهش گفتم قی فی توت فرنگی میخوام...

مهرادم زعفرونی سفارش داد
رفتیم تو پارک کناریش نشستیم
خیلی شلوغ بود
بچه ها مشغول بازی کردن بود.
عاشق بچه ها بودم
بچه ها و دنیایی که توش سیر میکردن
فقط به فکر بازی بودن
همین دنیاشون خیلی محدود بود
چقدر دلمون میخواست زود بزرگ بشم در صورتی که االن که بزرگ شدیم آرزوی
بچگیامونو م ی کنیممهراد دستمو گرفت و گفت:
-یادت نره که چقدر دوست دارم
یکم از بستنی م خوردم و گفتم :
-ولی من دوست ندارم من عاشقتم
موهامو زد پشت گوشم و گفت:
-قربونت برم الهی کوچولو.
خندیدم خواستم چیز ی بگم که گوشیش زنگ خورد
با دیدن شماره اخماش رفت توهم
نفس عمیقی کشید و دستشو گرفتم و گفتم:
-خودتو ناراحت نکن ولش کن
نشست روی نیمکت کنارم و گفت:
-دلم نمی خواد برامون مسئله ای به جواد ب یاره به مامانم میگم برا ی پس فردا شب زنگ
بزنه به مامانتبا ذوق گفتم:
-باشع من چی بپوشم
بلند زد زیر خنده و گفت:
-باز شروع کردی؟
با خنده گفتم:
-استرس دارم
پیشونیمو بوسید و گفت:
-اخ که تو توی لباس عروس چقدر خوردن ی می شی
با ناراحتی گفتم:
-اگه یه وقتی بابا قبول نکرد چی؟
اخمی کرد و گفت:
-اوال نفوس بد نزن دوما دوماد بهتر از من میخواد گیرش بیاد سوما قبول نکرد
میدزدمت!
زدم تو بازوشو گفتم:گمشو
بلند خندید و گفت:
-واال
خودمو لوس کردمو گفتم:
-االن دلم ذرت میخواد با پنیر زیاد.
لپمو کشید و گفت :
-بیا بریم یه دور بزنیم یکم قدم بزن یم بعدش م یگیرم برات بخور خانومم
دستشو محکم گرفتمو گفتم:
-باشه
شروع کردیم به قدم زدن
به روی مهراد نیاوردم اما عصابم از دست ای ن دختره احمق خراب شده بود
میدونستم مهراد خودش خیل ی کالفس برای همین نمیتونستم اعتراضی کنمیکم دیگه قدم زدیم و رفتیم خونه
خیلی فکرم درگیر و مشغول بود
کاش زودتر این روزا تموم میشد
بعد از زدن مسواک و شستن صورتم رفتم روی تخت و بغل مهراد دراز کشیدم
شروع کرد به بازی کردن موهام و گفت:
-با مامانم زنگ زدم به مامانت زنگ زده!
با تعجب نگاهم کردم و گفتم:
-مرگ من؟
سری تکون داد و گفت:
-اره برا ی پس فردا شب باید بریم ظهر حرکت می کنیم که شب برسیم
باشه ای گفتم و تعجب کردم از اینکه مامانم زنگ نزده.....


خواستم چیز ی بگم که گوشیم زنگ خورد
خندم گرفت
چه تلپاتی
مامانم بود
جواب دادم و گفتم:
-سالم مامان بی معرفتم
خندید گفت:
-سالم دختر قشنگم خوب ی حالت خوبه؟
لبخند ی زدم و گفتم:
-خوبم قربونت برم شما خوبین؟
-خوبی م قربونت برم چه خبر؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-سالمتی هی چی من که همش درس دانشگاه و اینا
-خسته نباشی دردت به جانم زنگ زدن برا ی خواستگاریخودمو متعجب نشون دادم و گفتم:
-واقعا
-اره فردا می تونی بیای شمال بابات بهشون گفته جمعه شب ب یان
خندم گرفته بود
آروم گفتم:
-باشه مامانی مرخصی میگیرم میام دلم براتون تنگ شده
یکم دیگه باهاشون حرف زدم و خداحافظی کردم
فردا پنج شنبه کالس نداشتم قرار شد صبح برم
مهرادم زنگ زد به دوستش امین که توی شرکت ترابری هواپیمایی کار میکرد برای
یه بلیط هواپیما برای فردا ساعت ۱۱صبح گرفت مهراد لبام و بوسید و گفت :
-باید به فکر به خونه ویالیی خوب باشم؛دلم م یخواد خونه رو عوض کنیم
با ذوق گفتم :
-اره یه خونه وی الیی که توی حیاطش کلی گل بکارم
خندید و پیشونیمو بوسید و گفت:
-از شمال که اومدیم می ریم سراغش
لبخند ی زدم و گفتم:
-اره باید زود بگیریم که من طبق اون جهیزیه بگیرم
اخمی کرد و گفت:
-تو مگه قراره جهیزیه بگی ری
گوشه لبش و بوس یدم و گفتم:...

اره زندگی م؛ما رسم داریم بابا و مامان غیر ممکنه بزارن من بدون جهاز برم خونه
شوهر
خندید و گفت:
-اصال بزار بب ینم من و به غالمی قبول میکنن
با موهاش بازی کردم و گفتم:
-فکر نکنم دختر دسته گلشونو بدن به تو
بلند خندید و گفت:
-بچه پرو
سرمو گذاشتم روی بازوش و سعی کردم بخوابم که فردا کلی کار داشتم
مهراد دستاشو محکم دور تنم حلقه کرد و گردنم بوسیدم
اخ که بغلش معدن آرامش جهان بود برام
ساعت هشت صبح بیدار شدم و سریع ساکمو جمع کردم
مهراد صبح زود رفته بود سر کار
دیگه نزدیکای ساعت ۹ بود که از خونه زدم بی رون
باید یکم برای مامان اینا هم سوغاتی میگرفتم
اونجا حتما باید میرفتم خرید
چون برای شب خواستگاری لباس مناسبی نداشتم


به مامان اینا نگفتم کی میرسم
زنگ و زدم و رفتم داخلمامان و بابا با ذوق اومدن جلوی در
اخ که چقدر دلم تنگ شده بود براشون
بغلشون کردم و روبوسی کردیم
مامان با لبخند گفت :
-خوش اومد ی گل دخترم
گونشو بوسیدم وقتم:
-مرسی دردت بجونم
بابا دستشو گذاشت پشت کمرم و کفت:
-بیا بریم داخل که چای تازه دمه؛چرا خبر نداد ی بیایم دنبالت؟با چی اومدی؟
خندیدم و گفتم:
-نیازی نبود بیاین بابا جون؛با هوایپیما
لبخند ی زد و گفت:
-پس خوبه زیاد خسته نیستی...

مامان یه چایی برام ریخت و گفت:
-صبر کن برم برات توت خشک تازه و بیسکوی ت لواشک بیارم
دلم برای اینهمه مهربونیش پر م یکشید
چطوری تونستم یه مدت بدون نبودشون زندگی کنم؟
رو به بابا گفتم:
-اقاجون و مادر جان خوبن؟
سری تکون داد و کفت:
-خوبن عزی زدلم فردا شب برای خواستگاریت میان
دست خودم نبود ولی واقعا خجالت میکشیدم
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم
مامان کلی خوراکی آورد و گذاشت روی میز و ه ی میگفت بخور
دیگه آخرش با غر گفتم:
-اخه مامانی مکه من چقدر جا دارم؟با اخم گفت:
-بخور جون بگیری
خندم گرفته بود انگار االن جون نداشتم


بعد از خوردن چای روبه مامان گفتم:
-مامانی عصر میای بریم بیرون؟
لبخند ی زد و گفت:
-کجا بریم؟
شونه ا ی باال انداختم و گفتم :بریم یکم خرید کنیم
سری تکون داد و گفت باشه
از توی ساکم سوغاتی مامان و بابا رو دراوردم و دادم بهشون
برا ی مامان یه سرویس ظریف نقره خریده بودم و برای بابام هم یه انگشتر نقره و
پیرهن
مامان با ذوق گفت:
-اینا چقدر قشنگن پگاه ، چه سنگ خوشگلی داره
اما بعد از چند لحظه با اخم گفت:
-این چه کاری بوده؟
خندیدم و گفتم:
-سوغاتی مادر من ؛مبارک باشن
بغلم کرد و گفت:
-مرسی دردت به جانم دخترک دلسوزمبابا هم کلی تشکر کرد
عاشق انگشتر بود
وسایلمو چیدم توی اتاقم خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد
مهراد بود لبخندی زدم و جواب دادم
-سالم دورت بگردم
با غرغر گفت:
-نمیشه یه زنگ بزنی ؟مامانت اینا رو دیدی منو یادت رفت؟
خندیدم و گفتم:
-نخی رم؛تازه کلیم دلم برات تنک شده
خندید گفت:
-منم همینطور مواظب خودت باش بعدا بهت زنگ میزنم االن مری ض دارم فعال
خدافظ.
لبخند ی زدم و قطع کردم
رفتم پیش مامان داشت سفره میندازن که ناهار بخونیم
میز ناهار خوری داشتم اما مامان و بابا دوست داشتن رو زمین بخوری م....

بعد از خوردن ناهار رفتم توی اشپزخونه و ظرفا رو شستم
بماند که مامان چقدر غر زد و گفت:
-تو خسته ای بیا برو خودم جمع میکنم
اخمی کردم و گفتم:
-خسته ن یستم مادر من؛شما غذا درست کرد ی سر پا بودی برو یکم بشین استراحت
کن ظرفا رو که شستم میام پیشتون
چشم غزه ا ی بهم رفت و گفت:
-امان از دست تو لجباز.خندیدمو چیزی نگفتم
با دیدن فلفالی نخ شده لبخند عمیقی زدم
یاد بچگیام افتادم
بچه که بودم با نخ و سوزن یه عالمه فلفل کمک مامان اینا نخ میکردم و میزاشتی
خشک بشه و آسیاب میکردم
بعد از تموم شدن ظرفا و جمع و جور کردن اشپزخونه سه تا استکان چای ریختم و
رفتم بیرون
سینی رو گذاشتم روی میز و نشستم رو ی مبل
بابا نگاهی به استکان چاییا انداخت و گفت:
-حق دار ی دیگه شوهر بیاد برات؛چه چای خوشرنگی
لبخند ی زدم و با خجالت سرمو پایین انداختم
بعد از خوردن چای رفتم تو ی اتاق و دراز کشی دم
مامان اومد توی اتاق و گفت:
-ساعت چند بریم؟لبخند ی زدم و گفتم:
-چهار خوبه؟
سری تکون داد و گفت:
-اره خوبه من یکم می خوابم بعدش بریم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-باشه ؛میام بیدارت میکنم
آالرم گوشی رو تنظیم کردم روی ساعت چهار و خوابیدم




با زنگ خوردن گوشیم بیدار شدم و نشستم سر جامرفتم دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم تا سرحال بشم.
خواستم برم مامان و بیدار کنم که خودش بیدار شد و از اتاق بیرون زد
رو بهش لبخندی زدم و گفتم:
-بریم؟
سری تکون داد و گفت:
-بستن ی زعفرونی درست کردم بیا از خواب بیدار شدی بخور تا بریم!
بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-به خدا میخوای منو تبدیل کنی به خرس شکمو
اخمی کرد و گفت:
-ساکت ببینم
بستنی برا ی من و بابا ریخت تو کاسه خودش رفت آماده شد
عاشق بستنیاش بودم
واقعا خوشمزه بودن....

بعد از خوردن بستن یم سریع رفتم تو ی اتاق و آماده شدم
یکمم آرایش کردم
بابا سویچ ماشینو بهم داد و گفت:
-با ماشین برین
گونشو بوسیدم و گفتم:
-مرسی
یه راست رفتیم بعثت مال
یکی از پاساژهای به نام اینجا بود
وقتی اینجا بودم بی شتر از بعثت مال خرید میکردم
همیشه کاراش برند بودن و بهتری ن چیزارو ن یاورد خدایی
نمیدونستم چی بخرم
رو به مامان گفتم :
-چی بگیرم به نظرت؟متفکر بهم خی ره شد و گفت:
-یا کت شلوار بگیر ی ه به شومی ز و شلوار یا یه پیرهن دخترونه!
ابرویی باال انداختم و گفتم:
باشه ای گفت و مشغول تماشای لباسام پاساژ شدیم�حاال بیا یکم دور بزنیم ببینم چی پیدا می کنیم
تصمیم گرفتم شومیز شلوار بگیرم
یه شلوار راسته آبی کاربنی با یه شومیز سفید خریدم
از کفش فروشی همونجا هم یه جفت کفش عروسکی سفید برداشتم
هر کاری کردم مامان نزاشت حسابشون کنم
گفت هر وقت رفتی خونه شوهرت من دیگه حساب نمیکنم
لبخند ی زدم
چقدر خوب بود آغوش گرم خانواده!از صبح حال خوبی داشتم
نمیتونم وصف کنم از اول خونه تا آخر خونه رو اینقدر رفتم و اومدم که ب قول مامان
مترش کرده بودم
دل تو دلم نبود انگار اولین بار بود
میخواستم ببینمش
داشتم لباسامو مرتب میکردم که با صدای در به خودم اومدم
بابام بود مطمئن بودم بازم از نگران ی های پدرانش میخواد بگه
نمیدونم چی شد که منو دید و رفت
انگار ذوق توی چشمامو دیده بود یا شایدم ...
ساعت حدود هشت شب بود

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hamkhooneejbari
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه fbcudu چیست?