همخونه اجباری 9 - اینفو
طالع بینی

همخونه اجباری 9



همش داشتم با خودم فک میکردم که باید چطور رفتار کنم که با صدای زنگ از جام
پریدم
مامانش اولین کسی بود که وارد خونه شد
سالم کردم
گف سالم دخترم به به چه ماه شدی
چقد خجالت میکش یدم
بعد مامانش استاد اومد داخل
با دیدنم لبخند ی زد و کفت:
-سالم به بهترین شاگردم!
آروم و با خجالت بهشون سالم کردم
با دیدن مهراد چشام گرد شد
چقد لباسش بهش میومد
خیلی جذاب شده بودپاکت شیرینی و دست گل و ازش گرفتم و به حرف مامانم گوش دادم و یه راست
رفتم توی اشپزخونه
گال رو دونه دونه جدا کردم و گذاشتم توی گلدون و آب و قند ریختم توی گلدون تا
خشک نشن
شیرینی هارم توی ظرف شیرین ی خوری چیدم و گذاشتم روی اپن
با صدای اسمس گوشیم برداشتم و خوندمش
مهراد بود
خندم گرفت
نوشته بود
”لباسات خیلی بهت میان“خیلی ذوق کردم
خیلی حس خوبی بود وقتی یه نفر رو دوست داری ازت تعری ف کنه
یکی از بهتری ن حس های دنیاست
کسی که دوستش داری ازت تعری ف کنه
سریع براش نوشتم
-تو هم خیلی جذاب شدی عزیزم لطفا دیگه گوشیمو بردار بابام بدش میاد تو جمع
کسی گوشی دستش بگیره
با صدای مامان با استرس شروع کردم به ریختن چایی
استکانا رو مرتب چیدم توی سینی و خوشرنگ چایی ریختم
به جز ما اقاجون و مادرجون و عمو و داییمم اومده بودن
بزرگ تر بودن و صالح دار
پدر بزرگ مادر بزرگ مهراد هم باهاشون اومده بودن با مینو اینا
واسه همه چایی ریختم...

سعی کردم دستام نلرزن
چایی ریختم و بردم بیرون اول به بزرگ ترا تعارف کردم
آخرین نفر هم سینی رو گرفتم جلوی مهراد
لبخند ی زد و یکی برداشت

نشستم رو ی مبل کنار مامان و سرم رو پایین انداختم .
نمیدونستم چرا اینقدر خجالت میکشیدم.
راجب همه چی حرف میزدن به غیر از ما دوتاپدر مهراد لبخند ی زد و رو به مامان و بابا گفت:
-پگاه یکی از بهترین شاگردا ی منه ؛چه از لحاظ درسی چه از لحاظ اخالق و
رفتار؛البته بایدم اینطوری باشه از همچین خانواده خوب با اصالتی همچی ن دختری
بعید نیست
لبخند ی زدم و گفتم:
-شما لطف دارین استاد
با این حرفم همه بلند زدن زیر خنده
تعجب کردم که واقعا دلیل این خندشون چیه
مادر مهراد با مهربونی گفت:
-عزیزم راحت باش اردالن ای نجا که استادت ن یست
لبخند خجالت زده ای زدم و گفتم:
-چشم
بعد از رسیدن به حرف خواستگاری و جریان مابابا کفت :
شما برین با هم حرفاتونو بزنین
تو دلم خندم گرفته بود
اقاجون نمیتونست نزدیک به یک ساله من دارم پیش مهراد زندگی میکنم
کسی که دیوانه وار دوستش داشتم
کسی که از اعماق وجودم بهش اعتماد داشتم

با مهراد رفت یم توی اتاقم که مثال با هم حرف بزنیم
مهراد نگاه ی به دور تا دور اتاقم انداخت و با خنده گفت:چقدر خوشگله اتاقت
نمیدونم چرا ازش خجالت میکشیدم
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
-دردت بجونم اله ی کلی دلم برات تنک شده بود
لبخند ی زدم و گفتم:
-دورت بگردم اله ی
اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود
بعد چند دقیقه از اتاق زدیم بیرون خب نبود که بیشتر از این بمون یم میدونستم که
اقاجون اینا بدشون میاد
مادر بزرگ مهراد با لبخند گفت:
-خانوم خانوما مبارکه؟
لبخند ی زدم و سرمو پایین انداختم
کل بلندی کشیدن و گفتن:
-مبارکه...

پدربزرگ مهراد از اقاجون و بابا اجازه گرفت ؛که اونا هم رضایت دادن
بزرگ ترا شروع کردن به حرف زدن راجب آینده و عقد و عروسی
مادر مهراد از کیفش سرویس طالی خیل ی زیبایی دراورد و بهم داد
از ته دلم خداروشکر میکردم
هیچ وقت فکر نمیکردم دیگه رنگ این خوشبختی رو ببینم
بعد از رفتن مهراد اینا همه ازشون تعری ف کردن
گفتن که خانواده خیلی خوبی بودن
برق رضایت رو می شد توی چشمای مامان و بابا دید
با خستگی کمک مامان اینا کردم و خونه رومرتب کردیم
لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
مامان اومد روی تخت نشست موهامو نوازش کرد و گفت:
-الهی قربون دختر قشنگم بشم باال بخت بش ی شیرینم
گونشو محکم بوسیدم و گفتم:قربونت برم الهی مامان خوشگلم


قرار بود خانواده مهراد اینا فردا هم ب یان برای بله برون و تاریخ برای عقد و عروسی
بابا خیلی بهشون اصرار کرد که همینجا بمونن یا برن توی یکی از ویالهای خودمون
اما گفتن که خودشون ویال دارن و اونجا خیلی وقته نرفتن می رن که به اونجا سر بزنن.
از صبح که بیدار شدم کلی کار ریخته بود سرمون...
مامان قرار بود قرمه سبزی و فسنوجون و کباب درست کنه...
منم مسئول درست کردن ساالد و چیدن میوه ها بودم
تا نزدیکای عصر کار دوتامون طول کشیددیگه از خستگی جتی نا ی نفس کشیدن هم نداشتم .
مامان کلی مهمون دعوت کرده بود
تصمیم گرفتم کت و شلوار طوسی رنگمو بپوشم
موهامو محکم باالی سرم بستم و یکم آرایش کردم
و تیر آخر و با رژ لب کالباسی رنگم زدم
بعد از اومدن مهمونا و پذیرایی با چای و شیرین ی و میوه نشستم پیش یاسمن دختر
خالم
خیلی از فامیالی مهراد اینا اومده بودن
همه جوری بودن
بعضیاشون یا خیلی خوب خوب بودن یا خیلی بد!
یاسمن نگاهی بهم انداخت و کفت:
-عجب تیکه ا ی تور کردی پگاه!
بلند خندیدم و گفتم:...


خواستم برم توی اشپزخونه که کمک مامان اینا کنم که یه پیام اومد روی گوشیم
با تعجب به پیامی که اومده بود خیره شدم
بسم اهلل
این دیگه کی بود؟
یه پیام اومده بود که روش نوشته بود
”نمیزارم یه آب خوش از گلوت بره پایین“مبهوت به گوشیم زل زده بودم
فکر کنم آرزو بود
لعنتی
ولی شماره منو از کجا آورده بود؟
خدا لعنتش کنه
یه پیام دیگه اومد فکر کردم آرزو بود اما نه مهراد بود
نوشته بود
”زندگیم چرا اخم کرد ی؟چیز ی شده؟“
با ترس بهش زل زدم که داشت با تعجب نگاهم میکرد
خواستم جوابشو بدم که مادر مهراد گفت:
-پگاه دورت بگردم تو دوست دار ی تاریخ عروسیتون کی باشه؟
لبخند ی زدم و گفتم:
-فرقی نداره مادر جونگونمو بوسید و گفت:
-گفتم شاید بخوای تاریخ تولدت باشه
خندیدم و گفتم:
-نه ولی لطفا یه طوری تنظیمش کنید که توی دانشگاه ن یفته
سری تکون داد و گفت:
-تعطیالت عید خوبه؟
با ذوق سری تکون دادم و گفتم:
-عالیه!
تعطیالت عید عالی بود
با خیال راحت میتونستی م همه کارارو انجام بدیم.بعد از تموم شدن مکالمه با مامان مهراد دوباره درگیر پیامی شدم که اومده بود روی
گوشیم
باید چیکار میکردم؟
ترس نشسته بود توی تمام وجودم
مهراد یه پیام دیگه فرستاده بود
”با توام پگاه میگم چی شده؟
دلم نمیخواست نگرانش کنم توی همچین شب ی و عصابم رو بهم بریزم
لبخند ی زدم و نوشتم
”هیچی زندگیم،فقط یکم استرس دارم“
میدونستم باور نکرد ولی لبخند ی زد و هیچی نگفت
به اصرار خود من قرار شد عقد و عروسی رو باهم بگیریم.
به نظر من خیلی زیبا تر میشد...

کال دوست داشتم عقد و عروس ی باهم باشن
همه داشتن دم از مهریه باال میزدن که بابا رو به کل جمع گفت:
-من خودم به شخصه هیچ گونه اعتقاد ی به مهریه ندارم؛هر چی حرف بزرگترای
مجلسه!
اقاجون نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تو بگو دخترم!
پدر مهراد پیش قدم شد و گفت:
-من تاریخ تولدش میخوام براش سکه بزنم !
لبخند ی زدم و روبه جمع گفتم:
با همین حرفم همه قبول کردن و کارا رو کردیم�من دقیقا مثل بابا هیچ گونه اعتقادی به مهریه ندارم همون 110 تا کافیه!
قرار شد عروسی 5 فروردین باشهوقت خیل ی کمی داشتیم
فقط یک ماه مونده بود به فروردین
قرار بود با مهراد خونه رو عوض کنیم
توی این یک ماه باید مامان اینا کال جهاز و میگرفتن
مهراد اینا بعد از خوردن شام همون شب رفتن
منم بلیط هواپیما رزرو کردم برا ی فردا
کالس داشتم دیگه نمیتونستم غی بت کنم
خونه مثل میدون جنگ شده بودهمه رفته بودن به جز خاله آهو که مونده بود تا کمک ما خونه رو مرتب کنیم
مامان رو به من گفت:
-از مهراد راجب خونه پرس یدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
-قرار توی همین هفته بره بگیره
بابا نفس عمیقی کشید و رو به مامان گفت:
بگیرین که خونه هم ببین ین طبق خونه وسیله ها رو بخرین�به نظر من موقع جهاز برو تهران که خود پگاه هم اونجا به سلیقه خودش جهاز رو
مامان سری تکون داد و گفت:
خونه رو گرفت بیایم که برای چهار خرید کنیم�اره واال اینم بهترین فکره؛پگاه جهان فردا که رفتی با مهراد هماهنگ کن که هر وقت
لبخند ی زدم و گفتم:
-چشم
بابا پیشون یم رو بوسید و گفت:بلیط گرفتی؟
لبخند ی زدم و گفتم:
-اره اینترنتی گرفتم برا ی فردا ساعت ۸ صبح
نفس عمیقی کشید و گفت:
-به سالمت ی

تا ساعت چهار صبح من و مامان و آوا خونه رو مرتب کردیم و جارو زدیم
به عالمه ظرف بود
بابا هک رفت تو ی اتاقش تا استراحت کنه...


بعد از تموم شدن کارا رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ساکم رو جمع کردم
مامان با یه پالستیک آجیل و میوه خشک اومد تو اتاق و گفت:
-اینارو بزار توی کیفت تو راه بخور
خندیدم و گفتم:
-مامان من مگه من چقدر جا دارم قربونت برم اله ی بعدشم راهی نی ست تا تهران نیم
ساعته
اخمی کرد و گفت:
-بسه دیگه وقتی به چیز ی میگم بگو چشم با من یکی به دو نکن
لبخند ی زدم و گفتم چشم
سری تکون داد و گفت:
-خوبه؛حاال هم زود بخواب که استراحت کنی فردا زود بیدار شی ،شبت بخیر
زیر لب شب بخی ری گفتم و مامان رفت بی رون
همش از سر شب نگران اون پیام لعنتی بودماز یه دیونه مثل اون دختر هیچ چیزی بعید نبود ممکن بود همه کاری بکنه
اصال شماره منو از کجا آورده بود؟
سعی کردم آروم باشم و به خودم توپیدم
مگه شهر هرته پگاه؟هیچ گوه ی نمیتونه بخوره
الکی خودتو نگران نکن

صبح ساعت 9 بیدار شدم
مامان صبحانه درست کرده بود
بعد از خوردن صبحانه بابا رسوندم فرودگاهتوی هواپیما اینقدر خسته بودم از دیشب که خوابم برد
سریع با آژانس رفتم خونه
کسی خونه نبود مهراد حتما بیمارستان بود
لباسامو عوض کردم و یه آژانس دیگه گرفتم مستقیم برای دانشگاه
نیم ساعت مونده بود به شروع کالسم
توی حیاط مهناز و دیدم که داشت با گوشیش حرف میزد
کس دیگه ای به غیر از شایان نمیتونست باشه!
ریز خندیدم و از پشت محکم زدم تو پهلوی که با ترس و جیغ سریع برگشت
با دیدنم عصبی چشم غره ا ی بهم رفت و گفت:
-خدا لعنتت کنه ایشاال پگاه این چند روز که نبودی خدا میدونه چقدر از دستت راحت
بودیم
بلند خندیدم و گفتم:
-گوه نخور....

عصبی نگاهم کردمو با شایان خداحافظی کرد
موزی نگام کرد و با خنده گفت:
-به به عروس خانوم وحش ی
بلند خندیدم و گفتم:
-بیچاره به فکر لباس باش ،تاریخ عروسی رو مشخص کردیم
با ذوق گفت:
-مرگ من؟
سری تکون دادم و گفتم:
ارهیکم دیگه باهم صحبت کردیم و رفتیم سر کالس
بعد از تموم شدن کالس اول مستقی م رفتیم سلف
داشتم از گرسنگی میمردم
دوتامون جوجه خوردیم
گوشیم زنگ خورد مهراد بود
لبخند ی زدم و جواب دادم
-جانم؟
-خانومم کجایی؟
مقنعمو مرتب کردم و گفتم:
-دانشگاه
-خسته نباشی ساعت چند کالست تموم میشه؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
۴:۳۰باشه پس میام دنبالت که بریم دنبال خونه
با ذوق گفتم:
-باشه
-کاری ندارری فعال؟
لبخند ی زدم و گفتم:
-نه عزیزم خدافظ
قطع کردم
مهناز چشماش رو ریز کرد و گفت:
-چی بهت گفت که اینطوری گل از گلت شکوفت
خندیدم و گفتم:
-میخوابم بریم دنبال خونه بگردیم
با تعجب گفت:
-خونه برا ی چی؟
شونه ا ی باال انداختم و گفتم:...

ی�مهراد گفت می خوام ی ه خونه دیگه بگیریم که اونجا زندگی کنیم یکم بزرگ تر باشه و
لبخند ی زد و گفت:
-خوبه مبارک باشه
متقابال لبخند ی زدم و گفتم:
-مرسی تو نمیای باهم بریم ببینیم؟
سری تکون داد و گفت:
-خا بریمکالس آخر هم که تموم شد جلوی در وایسادیمکه دیدم مهراد اون ور پارک کرده و
منتظرمونه
دست مهناز و گرفتم و خواستم برم اون طرف خیابون که یه موتوری از کنارم رد شد و
یه پالستیک آب روم خالی کرد
با ترس مهناز کشیدم عقب از خیابون و بلند شروع کرد به فوش دادن به موتوریه
مهراد سریع اومد این سمتم و بغلم کرد و گفت:
-خوبی ؟
سری تکون دادم و با ترس گفتم:
-خوبم!
چشماش از عصبانیت قرمز قرمز شده بود.
دستمو کشید و نشوندم تو ی ماشین
مهناز هم نشست عقب
مهراد عصب ی سرش رو گذاشت رو ی فرمون
سعی کردم آروم باشم و گفتم:مهراد من خوبم
مهراد با داد و عصبانی گفت:
-مادر کسی رو که بخواد تو رو اذی ت کنه به عزاش میشونم
لبخند ی زدم و گفتم:
-عیبی نداره بب ین چیزیم نشده
با اخم گفت:
-ساده نباش پگاه؛این یه تهدید بود؛این دفعه آب ریختن دفعه بد ی اسید میریزن
با ترس سر جام میخکوب شدم
حتی فکرشم جالب نبود و حالم رو بهم میزد
مهناز که از هیچی خبر نداشت با تری به ما زل زده بود...

رو به مهراد با اخم گفتم:
-نمیخوام روزا ی خوب خودمو الکی خراب کنم ؛آالن که باهمیم ،بیا بری م دنبال خونه
بگردیم.
مهراد چیز ی نگفت ول ی خب معلوم بود چقدر عصبانیه
رفتیم یه بنگاه که تو ی سعادت آباد بود
مرده نگاهی بهمون انداخت و گفت:
-چی مد نظرتونه؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-نورش خیلی خوب باشه؛اتاقشم زیر سه تا نباشه؛حتما حیاط هم داشته باشه!
سری تکون داد و چند تا مورد بهمون نشون داد.
هیچ کدوم و نتونستم قبول کنماصال خوب نبودن
توی کاتولوگ که اصال خوب نشون نمیدادم
یه بنگاه دیگه رفتیم و چی زایی که مد نظرم بود و بهش گفتم
گفت که یه خونه نوساز تمیز هست که خیل ی قشنگه ولی عکسی ازش نداشت و گفت
باید بریم ببینیمش
بهش گفتیم نیازی نیست ماشین بیاره و با خودمون بیاد بعدش میرسون یمش
قبول کرد و رفتیم
خونه واقعاشیک و زیبا بود
یک سال بود که ساخته شده بود
همون چیزی بود که مد نظرم بود
رو به مهراد گفتم:
-من که پسندیدم
لبخند ی زد و گفت :...

ره عال یه
مهناز هم گفت:
فقط نیاز بود که کاغذ دیواری و پارکت کنیم که اونا هم توی یه هفته کارشون اوکی�فوق العادست
میشد
بنگاه داره گفتم تمیز تر از ای ن نمیتونیم پیدا کنی م اونم تو این منطقه
مهراد صحبتشون کرد و بعد ای نکه سر قیمت بحث کردن همه کاراشو اوکی کردیم



قرار شد فردا بری م برا ی زدن سند
مهراد میگفت باید سه دنگش به اسم من باشه به عنوان کادوی عروسی!کلی اصرار کردم که اینکار رو نکنه ول ی قبول نکرد
نشستیم تو ی ماشین که مهراد گفت:
-کاش حاال که بیرونیم بری م کاغذ دیواری و پارکت هم انتخاب کنیم که فردا کارگر
بگیریم که برن نصب کنن
با اینکه خیلی خسته بودم گفتم:
-باشه بریم
مهناز هم حرفی نداشت
برا ی سالن یه کاغذ دیواری سفید انتخاب کردی م که گالی درشت صورتی و زرد و
بنفش داشت خیلی زیبا بود.
برا ی اتاق ها هم که چهار تا بودن طرح های مختلف انتخاب کردیم
پارکت هم طرح چوب روشن که رنگش قهوه ا ی و روشن بود انتخاب کردیم.
قرار شد فردا نصاب از خودشون بره خونه که نصب کنن
حداقل یه هفته ای طول میکش ید کارشون......


واقعا حوصله نداشتم برم خونه غذا درست کنم
با خستگی رو به مهراد گفتم:
-مهراد بیا بریم یه جایی شام بخوریم
سری تکون داد و گفت:
-چشم خانومم خودمم خیلی گرسنمه
مهناز بیچاره هم کلی گرسنش بود
رفتیم یه فست فود نزدی ک خودمون که کیفیتش خدایی عالی بود
مهراد و مهناز پیتزا خوردن من پاستاعد از اینکه غذامون و خوردیم هر کاری کردیم مهناز بیاد اونجا قبول نکرد و گفت که
کار داره
بعد از اینکه مهناز رو رسوندیم برگشتیم خونه .
خیلی برا ی مهناز و شایان خوشحال بودم و امی دوار بودم هر چه زودتر کارای خودشون
هم درست بشه.
از خستگی فورا لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
حتی حال نداشتم مسواک بزنم
بعد از چند دقیقه مهراد اومد و محکم بغلم کرد
سرمو تو بغلش قایم کردم
بعد از چند ثانیه گفت:
-اخ چقدر دلم برات تنگ شده بود جوجه
لبخند ی زدم و لباشو بوسیدم.گردنم و بوسید و گفت:
-بخواب که فردا کلی کار داریم
آروم گفتم:
-شب بخیر
پیشونیم رو بوسید و گفت:
-شبت بخیر زندگیم
فردا روز سختی داشتم
هم باید میرفتم دانشگاه هم باید زنگ میزدم تا مامان بیاد که بریم وسیله بخری م
باید اول همه وسایل خونه رو تکمیل میکردم بعد به فکر لباس عروس و کارای
عروسی میفتادیم گرچه کارای تاالر و اینا رو خود بابای مهراد انجام میداد...

فردا صبح ساعت هفت ب یدار شدم و مهراد رو ب یدار کردم .
بعد از خوردن صبحانه مهراد من رو رسوند دانشگاه خودش هم رفت بیمارستان .
مهناز رو توی حیاط ندیدم رفتم سر کالس که دیدم اونجا بود.
نشستم کنارش سالم کردم.
بعد از چند دقیقه انگار که یه چیز ی یادش اومده باشه سریع گفت:
-موضوع دیروز چی بود؟!
پوزخندی زدم و جریان آرزو رو براش تعریف کردم
از تعجب نزدیک بود شاخ دراره و گفت:
-دروغ میگی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-نه به خدابا تعجب گفت:
-خو احمق اگه واقعا این اینطوریه اینقدر حالش خرابه خیلی خطرناکه
شونه ا ی باال انداختم و چی زی نگفتم
خودمم میدونستم خیلی خطرناکه اما کاری از دستم بر نمیومد که انجام بدم.
با اومدن استاد همه ساکت شدیم و چیزی نگفت یم
درست بود که همش خودمو می زدم به بی خیال اما ته قلبم باز نگران بودم



هنوز کالس تموم نشده بود یه اسمس اومد رو ی گوشیم که نوشته بود”ایندفعه اگه آب ریختم روت دفعه بد ی با اسی د نابودی میکنم“
با وحشت خیره شدم به پیامی که روی گوش یم بود
با تذکر استاد که بهم گفت گوشی رو کنار بزارم گوشی رو کنار گذاشتم و چیزی نگفتم.
لعنت به این شانس
این از کجا یدفعه ای پیداش شد خدایا؟
بعد از تموم شدن کالس با مهناز رفتیم توی ح یاط
شماره مامان و گرفتم
با دومین بوق جواب داد
-سالم دختر قشنگم
لبخند ی زدم
صداش همیشه بهم آرامش میداد
-سالم مامان جون خوبی؟
-خوبم تو خوبی ؟حالت خوبه؟...

خوبم مامان جان !بابا خوبه؟
-اره عزی زدلم خوبه چه خبر
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-راستش خونه رو اوکی کردیم
-خب خداروشکر به سالمتی منم فردا میام مبارک باشه
لبخند ی زدم و گفتم:
-مرسی قوربونت برم
یکم دیگه باهاش صحبت کردم و بعدش قطع کردم
عصر از بعد از تموم شدن کالسم خودم رفتم خونه مشغول درست کردن شام شدم
بعد از اینکه زیر قرمه سبزی رو کذاشتم رو ی گاز تا جا بیفته رفتم حموم
واقعا نیاز به دوش گرفتن داشتماز حموم که درومدم موهامو خشک کردم و تیغ ماهی بافتم
یه تاپ و شلوارک لیمویی ساده هم پوشیدم
بهتر از بود تا وقتی مهراد میومد یکم درس می خوندم
جزوه هامو برداشتم مشغ ول خوندن شدم
حدود یک ساعت بعد مهراد اومد
رفتم جلوی در و کتشو گرفتم و آویزون کردم
گوشه لبم رو بوس ید و کفت:
-دورت بگردم اله ی خوشگل من
لبخند ی زد و گفتم:خدانکنه زندگیم برو لباساتو عوض کن
لباساشو عوض کرد و اومد
لبخند ی زدم و گفتم:
-شام بکشم؟
سری تکون داد و گفت:
-اره اره بکش که دارم از گرسنگی میمیرم
شام کشیدم و نشستیم سر میز
با خنده گفتم:
-از فردا باید بر ی واحد خودت چون مامانم داره میاد
سری تکون داد و گفت:
-باشه باشه
باید جریان اسمس هارو به مهراد میگفتم...

امیترسیدم بعدا یه مشکل پی ش بیاد و پشیمون بشم از اینکه نگفتم



بعد از خوردن شام و تمیز کردن اشپزخونه دو تا استکان چای ریختم و گذاشتم روی
میز و کنار مهراد نشستم
سرم وگذاشتم روی شونش و گفتم:
-مهراد؟
نگاهم کرد و گفت:
-جانم؟
داشتم از ترس میمردممیدونستم خیلی دعوام میکنه که بهش نگفتم
با بغض گفتم:
-هیچ ی
اخمی کرد و چرخوندم سمت خودش
نکاهی بهم انداخت و گفت:
-بگو
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:
-هیچ ی
اخمی کرد و عصبانی گفت:
-پگاه بگو ببینم سریع
با من من گفتم:
-این دختره آرزو به من پیام میده
بلند داد زد :چی؟
آب گلومو قورت دادم و گفتم:
-همین که شنیدی؟
عصبانی گفت:
-کی بهت پیام داده؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
-روز بله برون یادته اون موق
با عصبانیت گوشیمو برداشتم و مشغول خوندن پیاما شد
مثل همیشه که عصبی میشد پاشد سر پا و مشغول قدم زدن شد و با فریاد گفت:
بغض گلومو گرفته بود ونمیدونستم چیکار کنم�االن باید بهم بگی؟...

حق داشت باید زودتر بهش میگفتم
با بغض گفتم:
-نمیخواستم ناراحتت کنم
عصبانی دستش و توی موهاش کشید و گفت:
-فردا این و میبرم کالنتر ی
باشه ای گفتم
اومد کنارم نشست دستش رو دور کمرم حلقه کرد و کفت:
-ببخشید سرت داد زدم ول ی واقعا دست خودم نیست خودت که میدونی چقدر روت
حساسم
لبخند ی زدم و چیزی نگفتممامان فردا ساعت دوازده میرسید
خداروشکر فردا کالس نداشتم
صبح با مهراد رفتی م کالنتر ی پیش یکی از دوستای صمیمی مهراد
با دیدنمون از جاش بلند شد و سالم احوال پرسی کرد و تبریک بهمون گفت
بعد از چند دقیقه مهراد کل جریان رو براش تعریف کرد و گفت قضیه رو
ازم گوشی و گرفت تا شماره رو پیگیری کنه
شماره رو که وارد کرد گفت:
-این شماره به اسم خانومی به نام آرزو کمالیان
مهراد سر ی تکون داد و گفت:
-درسته خودشه!سرهنگ با تعجب گفت:
-ولی همه مدارکش باطل شده.
با تعجب گفتیم :
-یعنی چی باطل شده؟
سرهنگ بعد از چند دقیقه گفت:
باورم نمیشد�دیشب توی آزاد راه اراک تصادف کرده و به فوت رسیده
مهراد با تعجب گفت:
-مطمئنین سرهنگ؟
سرهنگ مصمم گفت:...


بله جنازش االن توس سرد خونس
ازش تشکر کردیم بیرون زدیم
درست بود که داشتم برا ی زندگیمون مشکالت ی بزرگی درست میکرد اما هیچ وقت
راضی به مرگ کسی نبودم
اما از یه طرفم خوشحال بودم که انگار بدبختیامون به پایان رسیده
ساعت دیگه حدودای دوازده بود
مامان چون از هواپیما میترسید همیشه با اتوبوس میومد
مهراد من و رسوند ترمینال و خودش رفت مطب
توی حیاط مامان رو دیدم به سمتش رفتم
محکم بغلش کردم و با لبخند گفتم:
-خوش اومد ی
گونم رو بوسید و گفت:
-مرسی عزیزدلماز چهره معلوم بود خیلی خستس
به سمت تاکسی رفتیم و گفتم:
-مامان بیا بریم خونه ناهار بخوریم استراحت کن عصر میریم خرید
سری تکون داد و گفت:
-اره مادر خیلی خستم



باتاکسی رفتیم خونه
اول سریع لباسامو عوض کردم و قرمه سبز ی دیشب رو گذاشتم که داغ بشه
گوشیم رو برداشتم و به مهراد پیام دادم نوشتم که مامانم رسیده مواظب باشه اینطور
نیاد.. خودمم خندم گرفته بود
میز و با سلیقه چیدم
مامان داشت نماز میخوند بعد از چند دقیقه اومد نشست
با تعجب به قرمه سبزی نکاهی انداخت و گفت:
-تو درست کردی؟
خندیدم و گفتم:
-اره برا ی چی؟
یه چند قاشق خورد و گفت:
-اصال باور نمیکنم
بلند خندیدم و گفتم:
-عه مامان دستت درد نکنه
خندید چیزی نگفت..

بعد از خوردن ناهار
چای ریختم و گذاشتم روی میز
مامان نکاهی بهم انداخت و گفت:
-من یه ساعت بخوابم بعد بریم خونه رو ببین ی م بعدش بریم خرید
لبخند ی زدم و گفتم:
چشم
مامان رفت توی اتاق خوابید
به مهراد زنگ زدم
-جانم؟
معلوم بود دورش شلوغه و مری ض داره
-مهراد میای دنبال ما که بریم نونه رو ببینیم خرید هم کنیم؟
رو ببر تا آخر شب با خیال راحت برین برای خودتون خرید کنید�نمیتونم پگاه خودت تا مامانت یکم استراحت میکنه هم بیا ماشین و ببر هم کلید خونه اینم فکر بدی نبود
باشه ای گفتم و قطع کردم
رفتم تو اتاق و گفتم:
-مامان تو بخواب تا من برم بیمارستان و بیام.
پتو رو کشیدم روش و گفت:
-باشه
لباسامو عوض کردم و خیلی کم هم آرایش کردم و با آژانس رفتم بیمارستان
نیم ساعت تو راه بودم!
منشی مهراد انگار عوض شده بودخیلی هم مریض داشت .
با سمتش رفتم و گفت:
-سالم
نکاهی بهم انداخت و سریع گفت:
-نوبت ده ی دیگه نداری م خانوم فردا ساعت 8 صبح باید بیای برا ی نوبت.
ابرویی باال انداختم و گفتم:
-االن مری ض داخله؟
اخمی کرد و گفت :
-نه تایم ناهار دکتره
سری تکون دادم و به طرف در اتاق مهراد رفتم دو تقه زدم به در و بازش کردم
منشی سریع پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:
-چرا بدون اجازه وارد شدین؟
مهراد با اخم گفت:...

خانوم نع یمی ایشون خانوممه!
دختره با تعجب نگاهی بهم انداخت
بعد از چند لحظه لبخند ی زد و معذرت خواهش کرد و رفت بیرون
رو به مهراد با اخم گفتم:
-بدم اومد از این دختره .
خندید و اومد سمتم و محکم بغلم کرد
واقعا نه من وقت داشتم نه مهراد
کلید خونه و کلید ماشین رو ازش گرفتم و با خداحافظی کوتاهی زدم بیرون و به سمت
خونه رفتم
مامان بیدار شده بود و لباساشم پوشیده بود.خداروشکر زیاد شلوغ نبود
ماشین رو جلوی در خونه پاک کردم
چند نفر داخل بودن که داشتن پارکت و کاغذ دیواری ها رو نصب میکردن
مامان نگاهی به دور تا دور خونه انداخت و با لبخند گفت:
-خونه خیلی زیباییه
با ذوق گفتم:
-واقعا؟
سری تکون داد و گفت:
-اره عزی زم مبارکتون باشه
گونشو بوسیدم و گفتم:
-مرسی...از خونه زدیم بی رون و به سمت بازار رفتیم
اول قرار شد وسیله های بزرگ رو بگیریم
یخچال و ماشین لباس شویی و ماشین ظرف شویی همه رو نقره ای انتخاب کردم
خودشون گفتن هر وقت زنگ بزن یم وسایل رو میفرستن در خونه
بعد از وسایل اشپزخونه دوتا فرش دایره ا ی روشن سفید کرم با گالی ریز قشنگ
برا ی سالن انتخاب کردیم و چند تا فرش ساده هم برای اتاق خوابا
مبل هم راحتی کرم با چوب قهوه ای سوخته
ولی دکور اتاق خودمونم کامل سفید و سرمه ای زدم
تخت سرمه ای با رویه و پرده های سفید
تقریبا چیزای درشت و خریدیم موند ریزه ها که اینارم فردا اوکی میکردیم...

دو هفته ا ی گذشت تا کارای خونه رو تموم کردیم و اوکی شد
خیلی ذوق داشتم
به نظر خودم که عال ی شده بود
مامان و مهناز میگفتن عالیه
خونه چون نوساز بود هیچ گونه گل و درختی تو ی حیاطش نداشت
یه درخت بید مجنون توش کاشتن با گالی رز رنگارنگ
االنم با مامان و مهناز اومده بودیم برای خرید لباس عروس
برعکس هر دختر دیگه دوست نداشتم مهراد همراهم بیاد
دوست داشتم روز عروس ی قافلگیرش کنم.
تقریبا میشد گفت تموم مزون های تهران رو کشته بوداین یکی که داشتیم می رفتی م خیلی ازش تعری ف میکردن
بالخره اون چیزی که میخواستم روپیدا کردم
با دیدنش کلی ذوق کردم
خیلی خوشگل بود
کامال ساده ساده بدون هیچ چیزی ولی پوف دار
تا روی کمر تنگ تنگ بود بعدش چین چین ی و پوف دار بود و بلندیش خیلی زیاد باو
استین هاشم پوف پرنسس ی زیادی داشتن
یه کار ترک خیلی زیبا بودهمونو برداشتم با یه تاج نگینی خیلی زیبا
یه جفت کفش سفید پاشنه پنج سانت هم هم گرفتم
درست بود که قد خودم بلند بود ولی قد مهراد خیلی از من بلند تر بود
مهراد هم کت و شلوار مشک ی خرید
میگفت بدم میاد یه رنگ دیگه باشه
با کلی بحث و نتی جه گیر ی تصمیم گیری قرار شد موهام و هایالیت بنفش و دودی
بزنم برا ی روز عروسی
ارایشگره که میگفت خیل ی بهم میاد!
خدایی خیلی دلم برا ی مامان میسوخت
دوهفته تمام فقط راه رفتیم و خرید کردیم
البته مهناز هم همیشه همراهمون بود
بابا هر روز زنگ میزد و شکایت میکرد...

میگفت دارم دیگه تبدیل به مرغ میشم از بس تخم مرغ میخورم
ماهم میخندیدیم و مسخرش میکردیم
برا ی مامان هم یه پیرهن بلند سرمه ای که منجوق دوری شده بود خریدیم که فوق
العاده زیبا بود تو ی تنش
مهناز هم یع پیرهن بلند قرمز ساده خرید که خ یلی زیباش میکرد



امروز روز عروسی بود
خیلی استرس داشتم
ساعت 6 صبح بود و داشتم می رفتم ارایشگاهبعد از خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم منو مهناز و مینا و مهراد رفتیم.
وقتی رسیدیم مهراد پی شونی م رو بوسید و گفت:
-تو بدون آرایش مثل یه فرشته زیبایی اصال نی ازی به آرایش نداری ولی این یه رسمه
برو دورت بگردم
با این حرفش مهناز مینا سوت میزدن و میگفتن:
-جون بابا
بهشون خندیدم و پیاده شدم
رفتیم باال و با ارایشگر احوال پرسی کردیم و نشستم سر جامد
تنها عروس خودم بود چون بهش گفته بودم Vip میخوام و مینا و مهناز هم همراهم
بودن و میخواستن آرایش و شنیون انجام بدن که البته کار اونا رو شاگرداش انجام
میدادن
موهام رو که رنگ کرد هر کاری کردم نزاشت توی اینه خودم رو ببینم .....

وقتی داشت موهام رو میبست و آرایشم م یکرد اصال نفهمیدم چطوری خوابم برده بود
که با تکونای دستش از خواب بیدار شدم
داشتن بهم میخندیدن
بازم نداشت خودمو ببینم و گفت:
-اول لباس بپوش بعد

مهناز و مینا که خیلی تعریف میکردن دیگه نمی دونم واقعا خوب شده بودم یا نه
بعد از اینکه لباس و کفشم و پوشیدم و ادکلنم رو روی خودم خالی کرد رفتم جلوی
اینه و به خودم خیره شدم
لبخند ی از روی رضایت زدم.واقعا عالی شده بود
خیلی ذوق کردم
درست همون چیزی بود که خودم میخواستم
مینا به مهراد زنگ زد و کفت که دیگه بیاد من آمادم
بعد از نیم ساعت مهراد اومد
ضربان قلبم رفته بود باال
زنگ در و زدن
خود ارایشگر خواست در و باز کنه که نزاشتم و رفتم روی در
در و باز کردم که مهراد میخکوب بهم خیره شد
با ذوق لبخند ی زدم و بهش خیره شدم
خودش هم خیلی خوشتی پ و جذاب شده بود
محکم بغلم کرد و زیر گوشم گفت:خیلی خوشگل شدی فرشته ی من
لباش رو بوسیدم و گفتم:
-هیچ وقت تنهام نزار
لبخند ی زد و گفت:
-تنها دلیل زندگیم تویی میشه که تنهات بزارم؟
اخ که خیلی حالم خوب بود
انگاری خدا دوباره نکاهمون کرده بود
محکم بغلم کرد و خودم و توی بغلش قایم کردم
’پایان‘
نویسنده : زهرا ک

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hamkhooneejbari
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.75/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.8   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه bimc چیست?