اجبار 5 - اینفو
طالع بینی

اجبار 5

آه پر سوزی کشیدم و از اتاقش اومدم بیرون..چشمم دوباره به پاکت عروسی افتاد..پوفی کشیدم..میلی به خوردن
غذا نداشتم..اشتهام کور شده
بود! غذا رو تو یخچال گذاشتم و رو تختخوابم دراز کشیدم..جای آروین تو اتاق خوابمون خیلی خالی بود..با اینکه
جدا از هم میخوابیدیم و اون
همیشه رو فرش میخوابید اما به شنیدن صدای نفسای منظمش عادت کرده بودم و حس میکردم چیزی و گم
کردم.خوابم نمیبرد.خیلی به بودنش
و حضورش عادت کرده بودم..
وقتی نبود و صدای نفساشم نمیشنیدم حالم خراب میشد و دوس نداشتم آروم بخوابم و بی خیال باشم..مقصر کی
بود؟
من؟ مریم؟ رامین؟آریا؟ خودمم نمیدونستم حکمت این همه اتفاقای عجیب و غریب چیه!!
***
دوباره چشام رو عقربه های ساعت قفل شد...! یک شده بود...آروین چرا نمیومد؟ پس کجا بود؟...دلم خیلی شور
میزد..هر چی هم به موبایلش
زنگ میزدم خاموش بود...لعنتی! کجایی؟ ناهارم نیومده بود..از دیشب ندیده بودمش..خیلی استرس داشتم
میترسیدم بالیی سر خودش آورده
باشه! از دیروز ناهار لب به چیزی نزده بودم..اما گرسنمم نبود..از بس دلهره ی آروین و داشتم احساس گشنگی
نمیکردم..باید به رادین زنگ
میزدم! باید میفهمیدم که آروین کجاس..با اینکه حوصله ی لحن سرد و خشک رادین و نداشتم اما چاره ای
نداشتم..شماره ی موبایلشو که تو
دفترچه تلفن بود، گرفتم..بعد از چند تا بوق، جواب داد..
_ بله؟
_ الو؟ سالم آقا رادین..راویسم..
_ شناختم..امرتون؟
_ ببخشید مزاحمتون شدم..راستش آروین هنوز نیومده خونه!
_ خب؟!
خب و مرض! خب و کوفت! خب داره آخه؟
_ من خیلی نگرانشم..خبری ازش ندارین؟
_ نگرانشی؟!
شیطونه میگه بزنم از پشت تلفن، فکشو بیارم پایینا..! االن وقت نیش زدن بود!!؟ وقتی سکوتمو دید خیلی سرد گفت:
پیشِ من بود..ببین راویس! االناس که بیاد خونه..داغونه! میفهمی داغونه! هواشو داشته باش و سعی کن سر به سرش
نزاری..امشب زیادی
مشروب خورد و حالش خوب نیس..باهاش کل کل الکی نکن..شنیدی چی گفتم؟

صدای در ورودی و شنیدم..دیگه به اراجیفِ رادین گوش ندادم و بدون خدافظی، گوشی و سر جاش گذاشتم..اینم
برای ما آدم شده!!
با خوشحالی به سمت در رفتم..آروین با سر و وضعی داغون داخل شد..چشماش خمار و سرخ بود..کتشو رو مبل
انداخت و با دستاش، محکم،
شقیقه هاشو فشار داد..با نگرانی نزدیکش شدم...
_ آروین...خوبی؟چرا انقدر دیر کردی؟
نگام کرد..چشاش خیلی وحشتناک بود..دیگه آرامش همیشگی و تو چشای عسلیش نمیدیدم...
با کالفگی گفت: به تو مربوط نیس!
با اینکه خیلی از دیدنش خوشحال بودم اما با این حرفش خیلی عصبی شدم و با حرص گفتم:
برات متأسفم که یه ذره درک و شعور نداری..از صبح خونه نیومدی حاالم که پیدات شده، مست اومدی!
_ ببین راویس! من هر جوری هستم و هر وقت که بیام خونه، به خودم مربوطه! اونقدرم مست نکردم که نفهمم دارم
چیکار میکنم! من حد خودمو
میدونم..پس دهنتو ببند..
_ پسره ی ضعیف! مریم پنجشنبه عروسیشه و تو اینجا قنبرک زدی؟ اون با تو مثل یه تیکه کاغذ باطله رفتار کرد!
حاال تو برای از دست دادنش
عزا گرفتی؟ واسه کسی تب کن که برات بمیره اقا پسر!
آروین که از حرفام خیلی عصبی شده بود داد زد:
برو تو اتاقت و دیگه انقدر زر نزن! حاال خوبه میبینی تو چه وضعیَما...
یه لحظه حس کردم پرده ی گوشم پاره شد..عجب صدایی داشتا! با خشم، به اتاقم رفتم و در رو بستم..چقدر بی
لیاقت بودا..تقصیر منه که نگران
این تن لش شدم! حیفه من که نگرانش شده بودم! حقشه هر چی بال سرش میاد..رفته برای من مست کرده! اما خب
معلوم بود اونقدی نخورده
که نفهمه چی میگه..صداش یه کم شل و وارفته بود اما کامالً معلوم بود که هوشیاره! لباس خوابمو پوشیدم و رو تخت
دراز کشیدم..شام نخورده
بودم و احساس سبکی میکردم..کم کم پلکام داشت گرم خواب میشد که صدای" قیژ" در اومد...جا خوردم! آروین
بود...از جا پریدم و رو تخت
نشستم.. چراغ و روشن کرد..چشاش همچنان خمار و سرخ بود..
_ نخوابیدی هنوز؟
لجم گرفت..اینم سؤال بود آخه؟ خب چشات که میبینه بیدارم!!
_ میبینی که...چرا اومدی اینجا؟
اخماش در هم رفت..
_ مشکلی داری؟ اینجا خونه ی منه و هر جا عشقم بکشه میخوابم!
_ اما قبالً که از اینجا بدت میومد و پاتو اینجا نمیزاشتی آقا...

 نظرم عوض شده..به توأم مربوط نیس!
در رو بست و کنارم رو تخت نشست..نمیدونم چرا یه لحظه از برقی که تو چشاش دیدم ترسیدم!
_ میشه بری تو اتاقت بخوابی؟
ابروهاشو باال انداخت و با لحن کشداری گفت: نُـــــــچ!
_ اوکی! پس من میرم تو هال میخوابم..
از رو تخت بلند شدم و خواستم برم که آروین محکم مچمو گرفت و پرتم کرد رو تخت! ای خدا این چش شده بود!
خیلی ترسیده بودم و مطمئن
بودم رنگم حسابی پریده..قلبم به شدت میزد! بدون اینکه وزنشو بندازه روم، کمین کرد روم و دستاشو دو طرف
بدنم رو تخت گذاشت ..
_ از چی فرار میکنی؟ هوووووم؟...مگه من شوهرت نیستم؟ مگه صد بار بهم نگفتی اسمم تو شناسنامته؟ پس از چی
میترسی؟
نفسای داغ و سوزانش میخورد به صورتم..دهنش بوی تند الکل میداد..حالت تهوع شدیدی داشتم! دستمو رو سینش
گذاشتم و خواستم هلش
بدم بره عقب! اما هیچ تکونی نخورد..دو برابر من وزنش بود و این هیکلی که این داشت معلوم بود که با هل دادنای
من، جُم نمیخوره!
_ برو کنار آروین! پاشو از روم..تو امشب زیادی مشروب خوردی و نمیفهمی چیکار میکنی! پاشو لعنتی!
_ یه بار گفتم، بازم میگم من اونقدی مشروب نمیخورم که زمان و مکان یادم بره...
تو چشام زل زد و با صدایی که غم و لرزش توش موج میزد گفت:
میخوام از یادم ببری که یه زمانی عاشق مریم بودم! من میخوام اون لعنتی و فراموش کنم! میخوام یادم بره چند ماه
عاشقش بودم و بدون اون دنیا
رو نمیخواستم! اون با من بازی کرد..میگفت دوسم داره اما همه فکر و حواسش پیش آریا بود! میخوام امشب،
اونقدی بهم حال بدی که یه شبه،
عشق چند ماهمو به مریم از یاد ببرم! پس دختر خوبی باش و باهام راه بیا!
وحشت کردم..موهای تنم سیخ شد! آروین با یه حرکت سریع، تی شرت تنشو درآورد و گوشه ی تخت پرت کرد و
دوباره روم خم شد! نمیگم دوس
نداشتم با آروین رابطه داشته باشم..اما نه این مدلی..نه اینجوری!..دوس نداشتم آروین تو بغل من باشه فقط واسه
اینکه میخواد مریم و فراموش
کنه!! دوس نداشتم با من رابطه داشته باشه و تو رابطه، به جای من مریم و ببینه! این فکرا داشت عذابم میداد..آروین
صورتشو نزدیک صورتم
آورد..نگاش رو لبام میخ شد..تازه اون لحظه بود که خون به مغزم رسید و جیغ کشیدم..
_ گمشو بیرون عوضی!من ازت بدم میاد تن لش! از اتاقم برو بیرون..من نمیخوام باهات رابطه ای داشته باشم لعنتی!
داشتم تقال میکردم که یه جوری از اون زیر، بیام بیرون و از دستش نجات پیدا کنم که آروین مچ دستمو محکم
گرفت و داد زد:

بهتره خفه شی راویس! به نفعته که راحت رام شی و انقدر کله شق بازی درنیاری! اصالً دوس ندارم اولین رابطم
باهات وحشیانه باشه! تو که
نباید نگران چیزی باشی..تو که دیگه دختر نیستی! تو رو یکی دیگه افتتاح کرده..خودتو به نفهمی نزن پس!
پوزخندی رو لباش دیدم که آتیش گرفتم..جمله ی آخرش عصبیم کرد و برای اینکه رامش نشم مصمم ترم کرد! هر
چی خودمو تکون دادم که بتونم
از دستش نجات پیدا کنم نشد..قوی تر از این حرفا بود!
وقتی تقال کردنامو دید خندید و گفت: زور نزن بچه جون! انرژیتو نگه دار..الزمت میشه عزیزم!
دوباره صورتشو نزدیک صورتم کرد..هر لحظه داشت فاصله ی لباش با لبام به صفر میرسید..شرایط بدی
داشتم..هیچ راه نجاتی برام نبود..اتفاقای
اون شب پارتی و اولین رابطه ی اجباریم با رامین، کم کم جلوی چشام زنده شد.نمیدونم چی شد که اشکام راه گرفت
و بدنم به شدت
لرزید..لبام به شدت تکون میخورد و صدای برخورد دندونام خیلی رو اعصاب بود! آروین با تعجب نگام
کرد..چشماشو از لبام گرفت و تو چشام میخ
شد..براش حرکاتم عجیب بود..دستاش رو مچ دستم شل شد..با نگرانی گفت: چت شد راویس؟ خوبی؟
با صدای لرزان و ضعیفم گفتم: گمشو برو بیرون آروین! توأم یکی هستی مثل اون رامینه هرزه! توأم مثل اون، منو
فقط بخاطر شهوتت
میخوای..حداقل اون عوضی اونقدی مرد بود که تو رابطه ی کثیفش منو جای معشوقش فرض نکنه..اما تو چی؟..منو
میخوای تا مریم و فراموش
کنی لعنتی؟ خیلی کثیفی آروین..خیلی...
هق هق گریه هام بلند شد..شونه هام میلرزید..آروین با تعجب بهم زل زده بود..بعد از چند ثانیه، با یه حرکت سریع،
از روم بلند شد..نمیدونم تأثیر
حرفام روش چقدر بود اما اونقدی بود که آثار پشیمونی و تو چشاش دیدیم..از رو تخت بلند شد و شقیقه هاشو
محکم فشار داد..دو تا سیلی به
صورتش زد و نگام کرد..سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت: منو ببخش راویس! نمیخواستم اذیت شی!
بعد هم بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده، فوری از اتاق خارج شد و در رو محکم بست..
اشکام بند نمیومد..دوس نداشتم دومین رابطمم وحشیانه و اجباری باشه! من یه بار طعم زور و چشیده بودم و ازش
خاطره ی خوبی نداشتم.اگه
تکرار میشد مطمئن بودم که این بار خودمو میکشم! دوس نداشتم ازم استفاده بشه تا یه نفر دیگه فراموش شه!
دوش نداشتم بیاد طرفم فقط
بخاطر اینکه اون لعنتی و از یاد ببره! منم آدم بودم..دوس داشتم بخاطر خودم بیاد طرفم! دوس داشتم با عشق بیاد
سمتم.از اینکه آروین بهم
دست نزده بود خوشحال بودم..حس خوبی داشتم و دیگه از دستش عصبی نبودم..همین که به حرفم احترام گذاشت
و رفت خیلی بهم روحیه.

داد..پتو رو دور خودم پیچیدم..شاید اگه قصدش از رابطه با من فراموش کردن مریم نبود باهاش راه میومدم..اما
اینجوری..نه..اصالً!..
***
با بوسه ی نرمی که رو پیشونیم حس کردم بیدار شدم..اما اونقدی خوابم میومد که چشامو باز نکردم..
_ بابت دیشب معذرت میخوام! دیشب یه دیقه هم خوابم نبرد راویس! همش به تو فکر میکردم..به غلطی که دیشب
داشتم میکردم! یادم رفته بود
که تو از رابطه ی اولت چقدر زجر کشیدی..منِ خر، داشتم دوباره همون ضربه رو بهت میزدم که تو دو ماه درگیرش
بودی..متأسفم راویس! اما باور
کن اونقدی داغون بودم که نفهمم دارم چیکار میکنم..اما..اما خوشحالم که بهت دست نزدم..خوشحالم که جلوی
خودمو گرفتم و نذاشتم از منم
مثل رامین خاطره ی بدی داشته باشی! راویس! با اینکه باهام بد کردی و منو از زندگی کردن محروم کردی
اما...اما..به جون مامانم نمیخواستم
اونجوری عذابت بدم..نمیخواستم بشی بازیچه ی هوسم..! اونقدی عوضی و الشی نیستم که مثل یه حیوون به رابطه ای
مجبورت کنم که دوس
نداری! مریم و فراموش کردم..باید فراموشش کنم..اون مال من نیست..از اولشم نبود و من خیال میکردم که
دارمش! باید به خودم ثابت کنم که
مریم و نمیخوام..میخوام برم عروسیش..میخوام تولباس عروس ببینمش و باورم بشه که نخواست مال من شه! باورم
شه که سهم من نبود..اما
راویس! من تو رو نمیبخشم..شاید مقصر از دست دادن مریم نبودی..اما..اما یادم نمیره که بخاطرت چقدر حرف
شنیدم و چقدر همه به چشم یه
مجرم نگام کردن..اشکای مامانمو یادم نمیره..مدیون اون روزای سختمی راویس! خوشحالم که بهت دست نزدم و
عذاب وجدان ندارم...
بعد از چند ثانیه، صدای بسته شدن در اومد..پس رفت! چشامو باز کردم خواب از سرم پریده بود.اون واقعاً آروین
بود؟ اونی که اون حرفا رو زد؟ چقدر
شرمندش بودم..شرمنده ی حرفاش..شرمنده ی کاری که باهاش کرده بودم..ذاتِ آروین خیلی پاک و معصوم
بود..اگرم اون حرفا رو بهم زد مقصر
خودم بودم..اون فقط داشت خودشو بی رحم نشون میداد..ته دلش خیلی پاک تر از این حرفا بود..حرفا و کاراش فقط
بخاطر زجرایی بود که کشیده
بود و بخاطر تهمتایی بود که شنیده بود و نتونسته بود عکسشو ثابت کنه و بگه که بیگناهه! اتفاق دیشب یادم رفته
بود..نگام رو تی شرت آروین
که دیشب رو تخت انداخته بود ثابت موند..تی شرت و برداشتم و چند بار تو تی شرتش نفس عمیق کشیدم..بوی
عطرشو با تموم وجودم تو ریه.

 فرستادم..دوس داشتم کمکش کنم تا مریم و از یاد ببره تا بفهمه لیاقتش بیشتز از مریمه! حاال که مریم از میدون
رفته بود کنار، باید خودمو به
آروین نشون میدادم..میدونستم که راه خیلی سخت و طوالنی ایه اما به داشتن آروین می ارزید..آروین کسی بود که
اگه عاشق کسی میشد
تموم قلب و روحشو تقدیمش میکرد..منم غیر از این چی میخواستم ازش؟؟ باید خودمو برای عروسیه مریم آماده
میکردم..دوس داشتم خودمو
خوشگل کنم و به آروین بفهمونم که چیزی از مریم کم ندارم..خونواده ی مهرزاد و عمه خانومم دعوت بودن و
فرصت خوبی بود تا برتریمو نسبت به
مریم به همه نشون بدم..شروع کردم به نقشه کشیدن برای پنجشنبه!!
_ انیس جون اینام واسه پنجشنبه دعوتن؟
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت: آره..چرا میپرسی؟
لبخند پهنی زدم و گفتم: از دیروز دارم برنامه میریزم که واسه پنجشنبه چی بپوشم..
آروین نگاشو ازم گرفت و خیلی سرد گفت: مگه قراره بیای؟
_ وا...مگه قراره نیام؟ ناسالمتی زنتَما...
_ الزم نکرده! من تنها میرم!
_ چرا اونوقت؟!
_ چون دوس ندارم بیای اونجا و شاهد خورد شدنم باشی! تو همینجوریشم نزده میرقصی وای به حال اینکه مریم و
تو لباس عروسم ببینی
دیگه ولم نمیکنی و هر روز و هر شب میری رو اعصابم!
_ اونقدی که فکر میکنی هم بیرحم نیستم! خورد شدن غرورتو نمیخوام ببینم و برام هیچ لذتی نداره!
_ اِ..پس چطور دو ماه پیش وقتی خورد شدنمو دیدی الم تا کام حرف نزدی و عین خیالتم نیومد؟ پس چرت نگو
لطفاً..
_ مجبور بودم! اینو بفهم..اما بهت قول میدم هیچوقت بخاطر اون کاری که باهات کردم خودمو نمیبخشم!
_ بهتره اون موضوع و نکشی وسط!
نیشم وا شد و گفتم: آخ جون! پس میزاری بیام!
_ نه خیـــــر!
لبخندمو قورت دادم و با اخم گفتم: چرا آخه؟ من قول میدم که درمورد عروس شدن مریم، هیچ وقت حرفی نزنم!
_ قولِ تو برام مهم نیس! تو میمونی خونه و من تنها میرم..
چشامو ریز کردم و گفتم: نکنه از اینکه منو به مریم و بقیه نشون بدی و بگی زنتم خجالت میکشی؟!
آروین ابروهاشو باال انداخت، لبخند بدجنسانه ای زد از جاش بلند شد و گفت: خوشم میاد تیزی!
فوری از اتاق رفت بیرون! کارد میزدی خونم در نمیومد! من دو روز بود داشتم برای پنجشنبه شب کلی نقشه
میکشیدم و لباس انتخاب میکردم❤️

نباید اینطوری میزد تو برجکم! باید میرفتم..باید بهش این اطمینان و میدادم که با اومدنم قرار نیس غرورش خورد
شه! از اتاق اومدم بیرون..
عمه خانوم تازه از حموم اومده بود و داشت موهاشو با حوله خشک میکرد..امروز صبح اومده بود اینجا!
لبخندی زدم و گفتم: عافیت باشه عمه خانوم!
عمه لبخندی زد و ازم تشکر کرد..اونطوری که عمه خانوم تعریف میکرد اونجا زیاد بهش خوش نگذشته و همش
دوس داشته برگرده اینجا! اینجا
راحت تر بود.!! آروین رو مبل نشسته بود و داشت تی وی میدید..نمیدونم این تی ویه کوفتی چی داره که انقدر میخ
میشه روش!! عمه خانوم
کنار آروین رو مبل نشست و با هم مشغول حرف زدن شدن..منم یه گوشه نشستم و داشتم مجله ی طراحی لباس
شب و نگاه میکردم..
عکساشو دوس داشتم لباسای توش همشون با رنگا و مدالی شیکی بود و آدم و جذب میکرد..صدای عمه اومد:
راویس! قراره برای عروسیه مریم، چه لباسی بپوشی؟
سرمو از تو مجله باال آوردم و به عمه نگاه کردم..لبام آویزون بود..خواستم با ناراحتی بگم که آروین نمیزاره بیام که
آروین فوری گفت:
راویس قرار نیس بیاد..
عمه با تعجب گفت: واسه چی؟
آروین خیلی سرد و بی تفاوت گفت: خواهرش شیرین حاملس و راویسم قراره پنجشنبه و جمعه بره پیشش !
آخ آروین آخرش منو با این دروغات دق میدی! پسره ی دروغگو!
عمه با ناراحتی گفت: حاال شنبه میره! چه عجلیه ای..راویس! حیف نیس عروسی و ول کنی بمونی تو خونه؟
بغض گلومو گرفت..خیلی دوس داشتم برم! هیچ حرفی نزدم و به سمت آشپزخونه رفتم..اگه قرار بود منو نبره منم
نمیذاشتم بره!
صدای عمه خانوم اومد:
راستی آروین جان! من باید برم خونه ی خونه ی بهروز! یه سری از لباسام اونجا مونده!
_ میرم براتون میارم!
_ نه عزیزم..پنجشنبه صبح، منو ببر خونه ی بهروز، شبم با اونا میام عروسی!
_ هر جور راحتین!
خیلی از دست آروین عصبی بودم...دوس نداشتم تنها و بدون من بره عروسی! میترسیدم با دیدن مریم تو لباس
عروس، بازم هوایی بشه و
اخالقش با من از اینی که هست گندتر و غیر قابل تحمل تر بشه! سر میز شام، من ساکت و ناراحت بودم و فقط
داشتم با غذای تو بشقابم
بازی میکردم..
عمه خانوم با دیدن من گفت: راویس! خوبی؟ چرا غذاتو نمیخوری؟
_ میل ندارم عمه جون

آروین بهم زل زد..خوب میدونست چرا انقدر پکر و ناراحتم! اما هیچی نگفت..
عمه گفت: نکنه مریض شدی؟ خیلی الغر و رنگ پریده شدی دختر! وقتی امریکا بودم و گیسو عکستو برام ایمیل
کرد از رو عکسات حدس زدم
که باید دختری باشی که غذا خوب میخوری و معلوم بود که اندامت پُره! اما با دیدنت اولش خیلی جا خوردم! خیلی
الغرتر از چیزی بودی که
حدس میزدم و تو عکست دیده بودم!
پوزخندی زدم! عمه که از ماجرا خبری نداشت..نمیدونست تو این چند ماه چقدر عذاب کشیدم و همینم که زنده
موندم جای شکر داشت!
عمه هم ایمیل زدن بلده پس!! حاال خوبه 01 و رد کرده ها..بابا ای ول به عمه خانوم!!
صدای زنگ تلفن اومد..عمه خانوم و آروین مشغول غذا خوردن بودن و دیدم که میلی به غذا خوردن ندارم بخاطر
همین زودتر از آروین به
سمت تلفن رفتم..
_ الو؟ بله؟
_ الو راویس! سالم عزیزم
_ سالم مونایی..خوبی عزیزم..؟
_ ای بد نیستم..تو چطوری؟ آروین چطوره؟
_ هردومون خوبیم! چه عجب یادی از ما کردی؟
_ خیلی بی انصافی! من که دو روز پیش بهت زنگ زدم بی معرفت! تو نباید یه خبر از من بگیری؟ به توأم میگن
رفیق؟!!
_ معذرت میخوام! باور کن ذهنم خیلی درگیره..
_ مگه چی شده؟
صدامو آروم کردم و گفتم: پنجشنبه و جمعه عروسیه مریمه!
_ مریم کیه؟
_ یه زمانی نامزد آروین بوده..قبل از اتفاقی که برا من افتاد..
_ آها یادم اومد...جدی میگی؟ آروین در چه حاله؟
_ اون که داغونه!
_ تنها میره؟
_ منم دعوتم!
_ چه خوب! حسابی تیپ بزن و به خودت برس و به آروین ثابت کن که هیچی از کسی کم نداری!
_ میخواستم این کار رو کنم..کلی هم نقشه کشیده بودم اما..
_ اما چی؟
_ آروین امشب گفت که قرار نیس منو ببره عروسی! گفت تنها میره..
_ واسه چی؟❤️❤️

میترسه عروسیه مریم و بعدها بکوبم تو سرش و بهش طعنه بزنم!
_ خب بهش این اطمینان و بده که قرار نیس رو نقطه ضعفاش دست بزاری..
_ بهش گفتم اما حرف خودشو زد..
_ حاال میخوای چیکار کنی؟
_ نمیزارم بره..
_ وا...چطوری؟
_ براش نقشه ها دارم! حاال که نمیخواد منو ببره منم نمیزارم بره!
_ انقدر باهاش کل کل نکن راویس!
_ به من چه؟ اونه که با من الکی لج میکنه...
_ چی بگم واال..صالح مملکت خود، خسروان دانند..زنگ زدم بهت بگم شهریار یه برنامه چیده واسه آخر ماه..
_ برنامه ی چی؟!
_ شمال!
_ شمال؟!
_ آره دیگه ویالی پدر شوهرم داره تو رامسر، الکی خاک میخوره..قراره یه چند روزی بریم اونجا! همه به جز سامی
قراره بیان..
_ کِی قراره برین؟
_ گفتم که آخرای این ماه! البته حاال زمانش زیاد مشخص نیس! پایه ای؟
_ با حضور ملیحه، مسلماً نه!
_ ای بابا تو با ملیحه چیکار داری آخه؟ هر کاری کردم نتونستم ملیحه رو دست به سر کنم!
_ اوالً من دیگه نمیخوام ریختِ ملیحه رو ببینم و شاهد دلبریاش برای آروین باشم! در ثانی گفته بودم که عمه ی
آروین اومده خونمون و زشته
بزاریمش و بیایم شمال!
_ بهونه نیار! کسی با اومدن عمه ی آروین مخالفتی نداره! مگه نگفتی عمه ی آروین خیلی زن پایه ایه،خب اونم
بیارین دیگه..
_ نه مونا! اصالً حوصله ی ملیحه رو ندارم..
_ خر نشو راویس! آروین با حضور عمه که دست از پا خطا نمیکنه دیوونه! تازشم اینطوری خیلی هم عالی میشه و
ملیحه هم وقتی از آروین
بی محلی و سردی ببینه کالً بی خیالش میشه!
فکر بدیم نبودا..آروین محال بود جلوی عمه خانوم با ملیحه بگه و بخنده و منو دق بده! ملیحه هم ضایع میشد و منم
کلی حال میکردم!
_ حاال ببینم چی میشه! اگه اومدنی شدیم بهت خبرشو میدم!
_ اوکی پس من منتظر جوابت میمونم! کاری نداری؟
_ نه مرسی زنگ زدی..به شهریارم سالم برسون بای..

حتماً بای..
گوشی و سر جاش گذاشتم..االن اون چیزی که در وهله ی اول برام اهمیت داره عروسیه پنجشنبه و رضایت آروین
برای اومدنم بود..فعالً به شمال
فکر نمیکردم..باید به کاری میکردم آروین راضی شه منو ببره وگرنه نمیذاشتم بره..!!
***
ای بابا دو ساعت تو حموم داشت چیکار میکرد؟!! حاال خوبه همیشه حموم رفتناش یه ربعم طول نمیکشیدا..جواب
خودمو دادم" بله خوب..داره
میره عروسیه نامزد سابقش و حق داره اینطوری به خودش کیسه بکشه!..واال.." خیلی عصبی بودم و داشتم با حرص،
طول و عرض هال و قدم
میزدم..آروین، صبح عمه خانوم و برده بود خونه ی پدر جون و شبم با اونا میومد عروسیه مریم! از صبح هر چی زنگ
زده بودم خونه ی شیرین
کسی جواب نمیداد آخرشم به موبایلش زنگ زدم و فهمیدم که دو روزه رفته خونه ی خواهر شوهرش! دیگه بهونه
ای برای اینکه نرم عروسی،
نبود..باید منو میبرد..صدای اندی تو خونه پخش شد..پی ام سی هم کیلید کرده بود رو اندی! اه انقدر از صداش بدم
میومد..اما خوب انقدی عصبی
بودم که حوصله نداشتم برم و کانال و عوض کنم! باالخره آروین از حموم بیرون اومد..چه عجــــــب! آقا افتخار
دادن باالخره! ربدوشامبی قرمز
رنگش تنش بود و داشت با کالهش موهای خیسشو خشک میکرد..با تعجب نگام کرد و گفت:
تو که هنوز اینجایی؟ مگه قرار نیس بری پیش شیرین؟!
_ زنگ زدم به شیرین! خونه نیس..رفته خونه ی خواهر شوهرش!
_ پس میخوای چیکار کنی؟
_ با تو میام عروسی!
آروین یه لحظه دست از خشک کردن موهاش برداشت زل زد تو چشام و در حالیکه اخم غلیظی کرده بود گفت:
اصالً حرفشم نزن..من تو رو با خودم نمی برم!
حرصم گرفت، جلوش وایسادم و گفتم: چرا آخه؟ تو میخوای منو تنها بزاری و بری؟
آروین فکری کرد و گفت: حاضر شو میبرمت پیش دوستت!
_ دوستم کیه؟
_ مونا دیگه!
_ نه ..خیلی ممنون! الزم به زحمت شما نیس! من اونجا نمیرم..
آروین شونه هاشو با بی قیدی باال انداخت و گفت: هر جور راحتی! من دیر میاما..عروسی و تو باغ گرفتن و تا نصفه
شب اونجام!..

باحرص نگاش کردم..محلم نذاشت و به اتاقش رفت..ای خدا آخرش منو دق مرگ میکنه!! داشتم آتیش میگرفتم و
آروین و فحش میدادم که صدای
آیفن اومد..آروین به سمت آیفن رفت..دوستش پشت در بود و مجبور شد لباس بپوشه وبره دم در!االن وقت
اجرای نقشه م بود..به سمت اتاقم
رفتم از تو کشوی دراورم جعبه ی گواشامو بیرون آوردم.از بچگی عاشق قوطی های رنگ بودم و همیشه همه رنگشو
داشتم.به اتاق آروین رفتم تا
نیومده باید کارمو تموم میکردم..لباسی که قرار بود بپوشه و رو تختش انداخته بود یه لباس اسپورت سفیدومشکی
بود با چارخونه های بزرگ! ای
جونم لباس! چقدر ناناز بود..قلمو رو با بدجنسی تو گواش زرد فرو کردم و زیر لب گفتم: حاال که منو نمیبری..منم
نمیزارم بری!" با رنگ زرد رو
لباسش نوشتم" عروسی خوش بگذره عزیزم" قلم مو رو تو گواش قرمز فرو بردم و چند تا خطم با رنگ قرمزو
لباس بیچاره کشیدم..فوری به اتاقم
رفتم و گواشا رو سر جاش گذاشتم..اکثر لباساش کثیف و تو ماشین لباسشویی بود..چون باهاش لج کرده بودم
لباساشو نشُسته بودم..در
اتاقمو قفل کردم میدونستم با دیدن شاهکارم رو لباس عزیزش، قطعاً راحت ازم نمیگذره! بیچاره از دو روز قبل این
لباس و انتخاب کرده بود و میومد
تو آینه قدیه هال، جلوی من کلی با لباس فیگورای بی مزه و بی ریخت میگرفت و اندامشو به رخم میکشید تا حرص
منو دربیاره
حقش بود که اون بال رو سر لباسش آوردم..دلم خنک شد..صدای باز شدن در ورودی اومد..یه لحظه ترسیدم
صدای قدماشو میشنیدم نزدیک در اتاق خوابم توقف کرد..سایه شو از زیردر میدیدم
چند تقه به در زد و با صدای مهربونی گفت: راویس! حاضر شو با هم میریم عروسی! فقط خواستم یه کم سر به سرت
بزارم.میدونم دوس داری
بیای.منم نمیخوام تنها بمونی خونه، پس تا من آماده میشم توأم فوری حاضر شو
بعد هم از اتاقم دور شد..وای چه غلطی کردم من!! می مردی زودتر میگفتی منم میخوای ببری تا اون بال رو سر
لباس نازنینت نیارم!عجب
گندی زدم! اگه لباسشو ببینه..واای مرگم حتمی بودبا ترس و لرز در اتاق و باز کردم و سرکی کشیدم.صدایی
نمیومد..یه دفعه صدای قدمای
تندشو شنیدم..خواستم در اتاق و ببندم و برم تو، که دیر شده بود و با یه گام بلند، خودشو بهم رسوند و نذاشت در
رو ببندم..قلبم مثل گنجشک
میزد..چه غلطی کرده بودما..لباسش دستش بود و با خشم در رو محکم کوبید به هم..چسبیدم به کمد و نفس نفس
میزدم..چشاش دو تا کاسه
ی خون شده بود..چسبید بهم و بازومو محکم گرفت..اووووف.بازوی بیچاره ی منو آخر از جا در میاره!
_ تو چه غلطی کردی راویس..هان؟

پیرهنی و که رنگش کرده بودم و آورد باال، به پیرهنش اشاره کرد و با خشم داد زد: این کارا یعنی چی دختره ی
احمق؟!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: من...من..فکر میکردم خب..خب..فکر کردم نمیخوای منو ببری..من..
گلومو با دستش گرفت و فشار داد و با همون صداس نکره ش داد زد:
تقصیر منه خره که دیدم تو خونه تنهایی دلم برات سوخت! اما اشتباه کردم..تو لیاقت دلسوزی و نداری..انقدر تو
خونه بمون تا بمیری..!!
داشتم خفه میشدم..گلوم خِس خِس میکرد..دستشو از رو گلوم برداشت و با حرص از اتاقم رفت بیرون..به شدت
سرفه زدم..دیوانه!! داشت منو
خفه میکردا..روانی..کنترل اعصاب نداره!! بابا خوب تقصیر خودشه..خوب لعنتی زودتر بهم میگفتی میخوای منم ببری
تا اون بال رو سر پیرهنت نیارم!
از اتاق اومدم بیرون..آروین یه تی شرت سبز کاهویی با جین آبی پوشیده بود و داشت جلوی آینه قدی موهاشو با
ژل و واکس مو، درست میکرد..
این تی شرت و تازه خریده بودم؟!! تا حاال ندیده بودمش..اینو از کجا پیدا کرده بود..ای بابا تیرم که به سنگ خورده
بود که!!
_ آروین؟!
جوابمو نداد و بی توجه به اینکه صداش کردم با موهاش ور میرفت..
_ من میخوام بیام!
از تو آینه نگام کرد و با خشم گفت: با اون بچه بازی ای که سر لباسم درآوردی، عمراً ببرمت! من اون لباس و خیلی
دوس داشتم دختره ی احمق!
_ احمق خودتی! اگه زودتر بهم گفته بودی منم میخوای ببری اون کار رو با لباست نمیکردم..تقصیر خودته!
_ حرف اضافه نزن! امشب نمیبرمت تا آدم شی و یاد بگیری که گند نزنی تو لباسای دیگران!
با حرص پاهامو رو زمین کوبیدم و گفتم: من خونه تنها نمی مونم لعنتی!!
دست از ور رفتن با موهاش برداشت .. ادکلن به خودش زد و در حالیکه پوزخند رو لبش بود گفت:
میخواستی عین بچه های 2 ساله اون کار رو نکنی..این میشه برات تجربه! فقط راویس!..
لبخند بدجنسانه ای زد و ادامه داد: اینجا شبا خیلی ترسناک میشه ها..چند شب پیشم خونه ی همسایه بغلی و دزد
زده..خواستم بدونی که
مواظب خودت باشی و زود نخوابی..همه چراغا رو بزار روشن و صدای تلویزیونم تا آخر بلند کن!!
بیشـــــور! میخواست منو بترسونه..خیلی عصبی شدم و گفتم:
به تو این چیزا مربوط نیس! تو برو به عروسیت برس!! مریم تو رو خوب شناخته بود که راحت به پسرعموش
فروختت!!
حرفم آتیشش زد..رگ گردنش متورم شد خواست بیاد سمتم که جیغ کشیدم و رفتم تو اتاق و در رو از پشت قفل
کردم..

 

صدای عصبیشو شنیدم:باالخره از اونجا میای بیرون دیگه نه؟ واسه همین حرفای مزخرفته که نمیخواستم ببرمت
دیگه! زبونت از نیش عقربم
سوزنده تره!! حسابتم وقتی برگشتم خونه میرسم!!
صدای کوبیده شدن در ورودی اومد..نباید اون حرف و بهش میزدم!! نباید دست میزاشتم رو نقطه ضعفاش..اما خوب
تقصیر اونم بود..منو تو خونه
تنها گذاشت و بی خیال رفت..!! من از تاریکی و تنهایی شدید میترسیدم..بعد از اون ماجرای پارتی حسابی از تاریکی
میترسیدم..از اتاق اومدم
بیرون..حاال من تنهایی چیکار کنم؟! صدای ماهواره رو تا ته زیاد کردم..تموم چراغا رو روشن کردم و سعی کردم به
اینکه تنهام فکر نکنم.. الکی با
خودم بلند بلند حرف میزدم..شام برای خودم پیتزا درست کردم.اما انقدر استرس و دلهره داشتم که فقط یه برش
مثلثی کوچولو خوردم و بقیه شو
گذاشتم تو یخچال! صدای باد میخورد به پنجره و صداهای خیلی وحشتناکی و میساخت و منم از ترس بدنم
میلرزید..رو سر و صداهای کوچیکم
حساس شده بودم و الکی از هر صدایی، یه داستان وحشتناکی برای خودم میساختم..صداهایی که شاید اگه آروین
پیشم بود برام مسخره و
عادی میومد..اما حاال که تنهام شرایط فرق میکنه!! از شانس خوبمم، وسایل برقیه خونه شروع کرده بودن به قولنج
شکستن و با هر صدای تقی
که میومد من هزار بار تا لب مرگ میرفتم و بر میگشتم..!! با قطع شدن برقا، بدبختی و فالکتم هم تکمیل شد..ای خدا
من چقدر بد شانس بودم!!
االن چه وقت رفتن برقا بود..همیشه که آروین خونه بود برقا وصل بودنا..اووووف...از من بدشانس ترم هست آخه؟!!!
ناخود آگاه جیغ کشیدم..
یهو یاد جمله ی آخر آروین افتادم" چند شب پیشم خونه ی همسایه بغلی و دزد زده.." اشکام راه گرفت..وای من
خیلی میترسیدم..کاش باهاش
میرفتم..کاش اون حماقت و نمیکردم و عصبیش نمیکردم..!! با ترس و لرز تو اون تاریکی تلفن و پیدا کردم و شماره
موبایل آروین و گرفتم..پسره ی
پررو تا میدید شماره ی خونه س ، ریجکت میکرد..کلی فحش نثارش کردم و گوشی و با خشم کوبیدم سر جاش!!
خدایا من چیکار کنم؟ هنوز
ساعت 8 نشده!! آروین رفت ساعت 0 بیاد..من تا اون موقع چه غلطی کنم؟!! پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه
رفتم و تو کشوهای کابینت
دنبال شمع گشتم..باید یه چیزی پیدا میکردم تا خونه رو روشن کنه و یه کم از ترسم بریزه! هیچی پیدا نکردم..لعنت
به من!! از سر بیچارگی، روی
پارکتای کف آشپزخونه نشستم و زانوهامو محکم بغل کردم..اشکام بی اختیار میریخت و من باترس به اطرافم نگاه
میکردم و سعی میکردم به..

خودم آرامش بدم که من زیادی دارم الکی میترسم و کسی قرار نیس بیاد تو خونه! به هق هق کردن افتاده
بودم..امشب همه دست به دست داده بودن تا منو سکته بدن!! صدای زنگ تلفن اومد...
صد متر پریدم هوا..کورمال کورمال به سمت تلفن رفتم و با ترس و لرز گوشی و برداشتم..
_ الو؟
_ الو راویس تو زنگ زدی بهم؟ کاری داری؟
وای که تا اون موقع انقدر از شنیدن صدای آروین ذوق نکرده بودم..آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
آروین..تو رو خدا بیا خونه..برقا رفته..من تنهام..میترسم..آروین..دارم سکته میکنم..
یه دفعه صدای به هم خوردن پنجره اومد و منم همزمان با صدای کوبیده شدن پنجره ، جیغ بلندی کشیدم..صدای
آروین اومد:
بازیه جدیدته راویس؟ من تازه رسیدم اینجا..محاله گول حرفاتو بخورم..تا من بیام توأم برو الال کن و عروسک مو
بلندتو بغل کن..انقدر به فکر نقشه
کشیدن برای من نباش کوچولو..بای..
صدای بوق تو گوشم پیچید..لعنتی!! لعنتی!! آخه بیشور از صدای لرزان و جیغی که کشیدم نفهمیدی که دارم راست
میگم!! فکر کردی همه مثل
خودتن که راه به راه دروغ ببافن..امیدم به کل از بین رفت..باید خودمو به چراغ قوه ای که آروین میذاشت تو کشوی
میز نزدیک تی وی میرسوندم.. کاشتی برقا نمیرفت..کاش حداقل یه صدایی تو فضا پخش میشد..خدااا من به شنیدن
صدای اندی راضی بودم..اصالً االن که فکر میکنم میبینم چقدرم صداش گوش نواز و خوشگله..غلط کردم!!! مثل بچه
های 3 ساله، چهار دست و پا
رو زمین راه رفتم و دنبال چراغ قوه ی لعنتی گشتم..مثل آدمای نابینا دست میکشیدم تا بلکه برسم به تی وی ..حاال
مگه هوهوی بادم ول میکرد..هی
صدای ترسناک میومد و من خودمو کلی فحش دادم که چرا با آروین نرفته بودم!! همینطوری که داشتم دنبال چراغ
قوه میگشتم یه
دفعه صدای شکستن چیزی از تو حیاط اومد..هول شدم و یه دفعه از جام بلند شدم و سرم به لبه ی عسلی
خورد..گرمای خون و رو پیشونیم
حس کردم..عجب بدبختی ای!!! احساس ضعف شدیدی میکردم.. کم کم سرم گیج رفت و همونجا از هوش رفتم..!!!
***
چشمامو آروم باز کردم...تو اتاق خواب خودم، رو تختم بودم..هوا روشن شده بود و نور طالیی رنگ خورشید نصف
اتاق و گرفته بود..
سرم بدجوری درد میکرد..دستمو رو سرم گذاشتم..پانسمان و رو سرم حس کردم..آخ چقدر سرم درد میکنه!! یاد
فالکت و بدبختیه دیشب افتادم..
من رو تخت چیکار میکردم؟ تا اونجایی که یادم میومد وقتی سرم خورد به عسلی، همونجا افتادم..!! آه و ناله
کردم..تو همین موقع، در اتاق باز شد
و آروین سررسید..❤️

بیدار شدی؟ درد داری؟
یاد بی محلی دیشبش و قطع کردن گوشیش افتادم..اگه دیشب حرفمو باور میکرد من حاال به این روز نمیفتادم..!!
اخم کردم و با غیظ گفتم: به تو مربوط نیس!!
خندید و گفت: عجب آدمی هستیا!! حقش بود دیرتر میومدم و میزاشتم االن این زبون خوشگلت طعمه ی مور و
ملخه تو قبرت میشدا...!!
سرمو با دستم گرفتم و گفتم: آخ خیلی درد میکنه!
_ طبیعیه! 5 تا بخیه خورده..اما خوب خدا رو شکر، سطحی بود..پزشک خونوادگیمون اومد و بخیه هاشو زد و رفت..
بعد بدجنسانه خندید و گفت: نمیدونستم انقدر ترسویی بچه! وقتی اومدم خونه خیلی وحشت کردم راویس! اگه
بدونی خونه چه وضعی بود..انگار
یه زلزله ی 01 ریشتری اومده بود..وقتی خون، رو پارکتای کف هال دیدم بدجور ترسیدم..حاال خوبه عمه با بابا
رفت..وگرنه کلی شماتتم میکرد..آخه
دختره ی سرتق، تو که انقدر از تاریکی و تنهایی میترسی واسه چی دیشب اونقدر زبون درازی کردی و منو عصبی
کردی؟
با حرص گفتم: من فکر نمیکردم انقدر آدم بیشعور و بی فکری باشی که منو بزاری تو خونه و بری!
_ شانس آوردی که زود اومدم وگرنه االن به جای اینجا، تو سردخونه بودی!
از لحنش لجم گرفت و گفتم: الزم نکرده نگرانم باشی!!
با تعجب بهم نگاه کرد..لحنش عوض شد و با اخم گفت:
نگرانت نشدم..فقط نمیخواستم بمیری و خونِت بیفته گردنم..نمیخواستم بازم بشم آش نخورده و دهن سوخته!
متجاوز کمه که قاتلم بشم؟!! تو
همیشه برای من فقط دردسر بودی..نه بیشتر و نه کمتر! فقط همین!!
قبل از اینکه بزاره جوابشو بدم از اتاق رفت بیرون..!! آخه بگو میمیری الل شی!! اگه دو دیقه حرف نزنی آروین
نمیگه الله ها!! از رو تخت بلند شدم
و خودمو تو آینه دیدم..پانسمان کوچیکی رو پیشونیم بسته شده بود..5 تا بخیه خورده بود؟!! باز خوبه زنده موندم..با
اتفاقای دیشب همین که جون
سالم به در بردم خیلی جای شکر داشت..!! صدای آروین تو گوشم پیچید" شانس آوردی که زود اومدم.." مگه کِی
اومده بود!! یعنی بخاطر من زود
اومده بود؟!! نه بابا من که باید اخالق گندشو شناخته باشم..اون آروینی که من میشناسم محض رضای خدا موش
نمیگیره!! شایدم طاقت دیدن
مریم و نداشته و به بهونه ی من زود اومده خونه! جز این چیز دیگه ای نمیتونست باشه..به هال رفتم..درد سرم کمتر
شده بود..
آروین داشت صبحونه میخورد و وقتی منو دید با حرص لقمه شو جویید و بهم نگاه نکرد..برای خودم یه لیوان چای
ریختم و روبروش نشستم..
_ عمه خانوم نمیاد اینجا؟

امشب بعد از عروسی میاد!!
خیلی دوس داشتم درمورد دیشب و مریم و عروسی ازش بپرسم اما با این اخالق قربونش برم ماهش!! مطمئن بودم
جوابمو نمیده و حرصمو
درمیاره..مشغول لقمه گرفتن شدم..
_ دیشب کی برگشتی خونه؟
خونسرد ادامه ی چاییشو خورد و به حرفم توجهی نکرد..
_ با دیوار حرف نمیزنما..
_ دلم نمیخواد جوابتو بدم..
با اینکه خیلی عصبی شدم اما شونه هامو باال انداختم و گفتم: اشکالی نداره! همچین برام کالس میزاره انگار چقدر
مشتاقم حرفاشو بشنوم!!
با شیطنت نگام کرد و گفت: تو که راست میگی!
_ پس چی که راست میگم..
لقمه ی بزرگی کره، مریا گرفتم و همشو تو دهنم جا دادم..میخواستم با اون لقمه ی بزرگ، لجم یادم بره..آروین با
تعجب به من و لقمه ی گنده ای
که تو دهنم بود نگاه کرد..نمیتونستم لقمه رو قورت بدم....خیلی گنده بود..عجب غلطی کردما! همونطوری لقمه بی
حرکت تو دهنم مونده
بود..آروین وقتی وضعمو دید بلند خندید و گفت:
آخه بگو مجبوری اونجوری لقمه بگیری بچه جون؟ اون اندازه ی دهنته آخه؟
محلش نذاشتم..مونده بودم لقمه رو چیکارش کنم..همینم مونده بود جلوی این بشر لقمه رو دربیارم و بعدها همینو
بکوبه تو سرم! با هر بدبختی
ای بود لقمه رو با دندونام ریز کردم و با هر فالکتی بود قورتش دادم..لیوان چاییمو هم خوردم تا لقمه بره پایین!
حدود 01 دیقه ای که با لقمه ی تو دهنم درگیر بودم آروین زل زده بود بهم و بلند میخندید..چپ چپ نگاش کردم
و گفتم:
مرض! چته هی راه به راه هِرهِر و کِرکِرت هواس؟
آروین خنده شو جمع کرد و دوباره اخم کرد و گفت: حاال میفهمم که تو عادت داری همیشه لقمه ی بزرگتر از دهنت
برداری!!
از جاش بلند شد و رفت..منظورشو خوب گرفتم!! بیشـــور! حاال فکر میکرد چقدر پسر خوب و
نجیبیه...ایشش..آروین کجاش لقمه ی بزرگ بود؟!!
پسره ی نچسب! تا کی میخواست اون موضوع و بکوبه تو سرم؟! لعنتی! وسایل صبحونه رو جمع کردم و مشغول
درست کردن ناهار شدم..
چون از دست آروین عصبی بودم قصد داشتم فقط برای خودم ناهار درست کنم..یه بسته گوشت قرمز و یه بسته
کرفس از تو فیریزر درآوردم ❤️❤️

 

یه پیمانه ی کوچیک برنج خیس کردم..دوس نداشتم حتی یه قاشقم از غذام به آروین برسه..بعد از یه ساعتی بوی
خوب کرفس تو فضای خونه
پیچید..داشتم برنج و دم میکردم که سر و کله ی آروین پیدا شد..
_ راویس؟! غذا کی حاضر میشه؟
نگاش کردم و گفتم: چطور؟!
_ خیلی گرسنمه!
لبخند بدجنسانه ای زدم و گفتم: عزیزم صبر داشته باش! نیم ساعتی طول میکشه!
با اینکه از لحن حرف زدنم داشت شاخ درمیاورد اما گفت: پس من میرم یه دوش بگیرم و میام..
_ برو عزیزم..
بازم با تعجب زل زد بهم..جلوی خودمو گرفتم تا نخندم..آروینم بدون هیچ حرفی رفت..ریز خندیدم..بیچاره خبر
نداشت این عزیزم گفتنام براش
گرون تموم میشه..هر چی به دهنش میاد بهم میگه و بعدم پرو پرو میاد میگه ناهار چی داریم! کوفت داریم..نشونت
میدم..باید تا از حموم
نیومده ترتیب ناهار و میدادم..آخ قیافش دیدنیه!! یه ربعی گذشت و غذام حسابی جا افتاده بود..یه بشقابِ پر برنج
کشیدم..حتی نذاشتم یه
دونه برنجم تو قابلمه بمونه..تموم خوروش هم تو بشقابی خالی کردم..اندازه ی یه مالقه خوروش ته قابلمه موند که با
بدحنسی قابلمه رو تو
سینک ظرفشویی گذاشتم و شیر آب و تو قابلمه باز کردم..بشقاب برنج و خوروش و ظرف ساالد و یه لیوان دوغ تو
سینی گذاشتم و رفتم تو
هال.. صدای آب میومد آروین هنوزم تو حموم بود..تی وی و روشن کردم و سینی و رو عسلی روبروی مبل گذاشتم و
نشستم رو مبل..
مشغول خوردن شدم..آروم آروم سعی کردم بخورم تا صحنه ی عصبی شدن آروین و از دست ندم..آروین
سررسید..تی شرت لیمویی و شلوار
گرمکن توسی رنگی پوشیده بود..حوله ش دور گردنش بود و داشت موهاشو خشک میکرد زل زد بهم! با اینکه با
دیدن قیافش داشتم از خنده
میترکیدم اما جلوی خودمو گرفتم و به خوردنم ادامه دادم.آروین به سمت آشپزخونه رفت..بچم فکر میکرد براش
غذا گذاشتم..آخی!! داشتم با لذت
چهارمین قاشقی و که پر کرده بودم و میزاشتم تو دهنم که یه دفه سینی از جلوم با یه حرکت برداشته شد.کُپ
کردم..قاشق بی حرکت تو دستم
مونده بود..آروین خیلی خونسرد سینی و رو بروش رو مبلی دورتر از من گذاشت و با قاشقی که برای خودش آورده
بود مشغول خوردن شد..
ماتم برده بود..این االن چیکار کرد!! آروین بی توجه به من که همچنان قاشق تو دستم بود، مثل قحطی زده ها
قاشقای پر غذا رو تو دهنش

میذاشت..نگاش به من خورد..چند بار پلک زدم تا از بُهت بیام بیرون..آروین بلند خندید و گفت:
تو چرا مثل مجسمه همینجوری موندی؟ گیرنده ت انقدر ضعیفه؟!! دیدم داره زیادی بهت خوش میگذره خواستم
حالتو عوض کنم عزیزم!! باید
حدس میزدم که اون عزیزم گفتنات بی دلیل نیست..! اما اینو یادت باشه که نمیتونی حریفِ شکم من بشی خانوم
کوچولو! همیشه مرد تو این
مورد برنده ی میدونه!!
دوباره خندید و لیوان دوغ و تا ته سر کشید..بیچاره عینهو قحطی زده های اتیوپی از دیدن غذا ذوق کرده بود..چند
روز مونده بود بی غذا!!!؟؟
اخمام رفت تو هم و با حرص گفتم: تو حق نداری غذای منو بخوری!! اونو برای خودم درست کرده بودم..من گشنمه!
_ تا تو باشی تو خونه ی من فقط برای خودت غذا درست نکنی..اینم شد یه تجربه!!
به سمتش خیز برداشتم..قبل از اینکه من برم پیشش، ظرف خوروش و رو برنجش خالی کرد و از جا پرید..دنبالش
دوییدم..
_ اِ..آروین..نامرد نشو..من دو ساعته دارم برای درست کردن اون زحمت میکشم..
بشقاب و باالی سرش گرفت..منم رو پنجه های پام بلند شدم تا بلکه بتونم بشقاب و ازش بگیرم اما قدش خیلی بلند
بود و من فقط تا سر شونه
هاش میرسیدم..آروین به زور زدنای من میخندید و می دویید منم با حرص دنبالش میدوییدم..بازوشو گرفتم و
گفتم:
آروین...بدش به من! به خدا از دیروز ناهار غذا نخوردم...مسخره بازی درنیار..
با اون یکی دستش دست منو از بازوش جدا کرد و گفت: به جون تو، منم از دیروز ناهار لب به غذا نزدم و خیلی
گشنمه!
_ دروغ نگو..دیشب شام خوردی..
_ نه نخوردم..قبل اینکه شام سرو شه من اومدم خونه!
راست میگفت؟! یعنی دیشب شام نخورده بود؟! نه بابا داشت باز سر به سرم میذاشت..مگه میشه شام نخورده
برگرده خونه؟!
یهو آستین تی شرتشو محکم کشیدم..آروین که انتظار چنین کاری و ازم نداشت تعادلشو از دست داد و هر دو
محکم افتادیم رو زمین..
من محکم افتادم رو پارکتای کف هال و آروینم افتاد رو من!! بشقاب غذا هم پرت شد رو پارکتای کفِ هال و هر چی
توش بود ریخت رو زمین...
ماتم برده بود..چشامو که باز کردم، یه جفت چشم عسلی و جلوی چشام دیدم..یه لحظه جا خوردم..کمرم خیلی درد
گرفته بود..بدنش کامالً
مماس با بدنم بود..هیچکدوممون حرکتی نکردیم و مثل مجسمه زل زدیم به هم! انگار هیچ کدوممون از این افتادن،
ناراحت نبودیم..نفساش

 

میخورد تو صورتم و حالمو عوض میکرد..بدنم گر گرفته بود..آروین زودتر از من خون به مغزش رسید و خودشو از
روم کشید کنار..میخواست جو پیش
اومده رو عوض کنه، لبخند زورکی ای زد و گفت: آ...دیدی؟ نه گذاشتی من غذا رو بخورم نه خودت خوردیش!!
دیدی چه بالیی سر غذای خوشمزه
ای که درست کرده بودی آوردی؟!! شکمو!!
با ابروهاش به بشقاب غذایی که رو فرش افتاده بود اشاره کرد..چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد از خنده منفجر
شدیم..من که دستمو گرفته
بودم رو شکمم و پخش زمین شده بودم..آروینم میخندید و شونه هاش میلرزید..قیافه ی آروین دیدن داشت..گوشه
ی پیشونیش خوروشی شده
بود و بو کرفس میداد..موقعیت قبل و کالً از یاد برده بودیم و میخندیدم...چه ناهار به یاد موندنی ای بود!!!
***
_ راویس! تو هنوز آماده نشدی؟ بابا زود باش دیگه...
اَه باز این شروع کرد به غرغر کردن..!! خب میخواستی زودتر بهم بگی میخوای منم ببری عروسی دیگه! میمردی
زودتر بهم بگی تا زود حاضر شم!
همش نیم ساعت بود بهم گفته بود میخواد منم ببره! داشتم با اتو مو موهامو صاف میکردم..از تو اتاقم داد زدم: چقدر
تو عجولی! کارم یه ذره طول
میکشه..دیر نمیشه..
صدای " اَه" گفتنشو شنیدم اما محل نذاشتم..پیرهنی و که عمه خانوم از امریکا برام سوغات آورده بود و پوشیده
بودم..واقعاً تو تنم محشر شده
بود..هر چند زیادی لختی بود و قسمت سینه هام خیلی باز بود، اما چون قصدم این بود که امشب از مریم زیباتر
باشم، انتخابش کردم.. دوس
داشتم امشب تو مهمونی بدرخشم و حتی اگه زیباتر از مریم نیستم الاقل ازش زشت ترم نباشم..!! نگاهی به اندامم تو
آینه کردم..چی شده
بودم!! اندامم کامل معلوم بود و فرورفتگیای بدنم خیلی خوب، جلوه میکرد..موهامو با کش محکم باالی سرم بستم و
جلوی موهامو با بامتل، عین
کوهان شتر درست کردم و یه دسته از موهامو رو پیشونیم ریختم تا جای بخیه های رو پیشونیم دیده نشه! حوصله ی
سین جیم شدن و نداشتم.
آرایش غلیظی هماهنگ با رنگ پیرهنم کردم..آرایش غلیظ خیلی صورتمو تغییر میداد و چهرمو از حالت معصومیت
خارج میکرد و من اینو اصالً دوس
نداشتم..اما خوب مرتب به خودم میگفتم که یه شب که هزار شب نمیشه! سایه ی نقره ای اکلیلیمو پشت پلکم
زدم..چشمامو درشت تر نشون
میداد..مژه مصنوعی شرابی رنگمو هم زدم رو مژه های کوتاه و بی حالت خودم..اووووووف..چقدر پلکام سنگین
شده..حس کردم الانه.

که چشام پرت شه جلوی پام!! اما خوب چون چهره مو خیلی ناز میکرد تحملش کردم..گردنبند مرواریدیمو که هدیه
ی شیرین بود و سر عقد
بهم داد و به گردنم آویزون کردم..خیلی گردنبند خوشگلی بود و دوسش داشتم..شنل قرمز و شال حریر شرابی
رنگمو پوشیدم و صندالی نگین دار
مشکی رنگمو هم پام کردم و با اعتماد به نفس، از اتاق خارج شدم..وای که چقدر آروین خوشگل شده بود..!! یه لباس
بدن نمای خردلی پوشیده
بود با جین مشکی! موهای مشکی رنگش که از زور واکس مو و ژل، زیر نور المپ، برق میزد و باال زده بود..طبق
عادت همیشگیش یه دسته از
موهای کوتاه جلوشو رو پیشونیش ریخته بود و به جذابیتش اضافه شده بود..بوی عطرش تو مشامم بود..اونم به
اندازه ی من، از دیدنم جا خورده
بود و چند ثانیه ای هر دومون بی حرکت به هم زل زده بودیم..تا حاال با این مدل آرایش منو ندیده بود و حق داشت
انقدر تعجب کنه..!! کم کم به
سمتم اومد..داشت فاصله ش باهام کم میشد و منم مات و مبهوت فقط نگاش میکردم..همین که داشت جلوتر
میومد..گوشیش زنگ خورد..
اه لعنتی..!! اگه گذاشتن دو دیقه با هم تنها باشیم..!! آروین پوفی کشید و دستشو پشت گردنش گذاشت و قبل از
اینکه به گوشیش جواب بده
بهم گفت: در رو قفل کن و بیا تو ماشین..!
بعدشم خودش فوری رفت..در ورودی و قفل کردم و به سمت حیاط رفتم..آروین ماشین و روشن کرده بود..سوار
ماشین شدم..جلو نشستم! غم
تو چشای عسلیش موج میزد..هر چی بود، عشق اولش داشت عروسی میکرد و مسلماً امشب و نباید ازش توقع
لبخند، داشت!!! هر چند روزای
دیگه هم من لبخند و به ندرت رو لباش میدیدم!! بعد از چند دیقه موبایلشو قطع کرد و گفت: مامان بود..نگرانمون
بود که چرا نمیایم! راویس؟!
نگاش کردم.انگار از نگاه های خیره و ثابتم زیاد خوشش نمیومد و معذب بود چون خودشو سرگرم بازی با سوییچ
ماشینش کرد و آهسته گفت:
دلم میخواد امشب پیشم باشی..دوس ندارم تنهام بزاری! میخوام به مریم نشون بدم که دیگه تو زندگیم جایی
نداره..!! باشه؟
وا رفتم!! بخاطر اینکه لج مریم و دربیاره ازم میخواد پیشش باشم؟!! اخمام تو هم رفت و با صدای ضعیفی گفتم:
فکر میکنی میتونی فراموشش کنی؟!
نگام کرد..با تعجب به اشک حلقه زده ی تو چشام نگاه کرد..اه لعنتیا..االنم وقت گریه کردن بود..با هر زوری بود
نذاشتم اشکام بیاد پایین! سرمو
انداختم زیر و منتظر جوابش شدم..صداشو شنیدم:.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه bvpl چیست?