اجبار 7 - اینفو
طالع بینی

اجبار 7

 

ازحرفاش خیلی خوشم اومد..با اینکه شاید با کار نصفه و نیمه ی دیشب، به طور کامل از من دل بکنه و دیگه بهم
نزدیک نشه، اما کار دیشبش
خیلی برام ارزش داشت..خیلی!! منو عاشق تر کرده بود..عاشق همین جذبه و خودداریه مردونش شده بودم..وقتی
بهم گفت ناموسشم..کم
مونده بود کنترلمو از دست بدم و بیفتم تو بغلش! باورم نمیشد بهم حسی داشته باشه!! ...البته هنوزم مطمئن نبودم که
دوسم داشته
باشه..یه جورایی دوست داشتن آروین برام رویا و خواب و خیال شده بود..! دوس داشتم منو به جای مریم دوس
داشته باشه..دوس نداشتم دیگه
حتی ذره ای به مریم و خاطرات دوران نامزدیش با اون، فکر کنه..!! اما میترسیدم..میترسیدم بازم منو پس بزنه و
همین یه ذره غروری که جلوش
دارمم از دست بدم..بخاطر همین باید به خودم اینو مرتب یادآوری میکردم که این زندگی و آروین همشون موقتیه!!
اگه رامین و گالره پیدا میشدن
دیگه هیچوقت آروین و برای خودم نمیتونستم نگه دارم!! حتی فکر کردن به جدایی از آروینم عذابم میداد..به
آروین و شخصیت مردونه و جذابش
خیلی عادت کرده بودم و دوس نداشتم حاال حاالها از گالره و رامین خبری بشه!! شاید خودخواهی محض
بود..اما..دوس نداشتم آروین و از دست
بدم!! مخصوصاً حاال که انقدر خوب شناخته بودمش...آروین بهترین انتخاب برای من بود!! کسی بود که من مدت ها
آرزو میکردم وارد زندگیم بشه
و بشه شریک لحظه هام!! از دست دادنش برام مساوی بود با مرگ تک تک آرزوهام!!
صدای زنگ گوشیم بلند شد..به اسمی که رو ال سی دی گوشیم افتاده بود نگاه کردم..مونا بود!
رو به آروین گفتم: وسایل و میزاری تو ماشین؟!
آروین جوابمو نداد و از اتاق خارج شد..دکمه ی سبز گوشیمو فشار دادم و تماس برقرار شد..
_ الو مونا...
_ راویس! کجایین پس؟ یه ربعه اینجا منتظر شماییم..زیر پامون علف سبز شد بابا..!!
_ ببخشید..ببخشید..داریم راه میفتیم..حموم بودم..االن میایم..
مونا با شیطنتی که تو صداش موج میزد گفت: حموم واجب ،گردنت بوده؟!
_ مرررررض!! نه خیرم..من مثل تو منفی نیستم!
_ اوکی..زود بیاینا..بچه ها صداشون دراومده..
_ اومدیم..اومدیم..بای فعالً...
گوشیمو قطع کردم..!! وقتی موضوع مسافرت 2روزه به شمال و با عمه خانوم و آروین در میون گذاشتم، آروین
اولش بهونه آورد که نمیتونه بیاد و
کار داره و فالن و بهمان، اما وقتی ذوق و شوق من و عمه خانوم و دید، از حرفش برگشت و موافقت کرد..!! دو هفته
ای از عروسیه مریم گذشته.. 

بود..تو این دو هفته کمتر جلوی آروین ظاهر میشدم..ازش خجالت میکشیدم و نمیتونستم راحت بیام جلوش راه برم
و اون شب و فراموش کنم!
انگار آروینم حس منو داشت چون اونم تا میومد به بهانه های مختلف میرفت تو اتاق و کمتر سعی میکرد منو ببینه یا
اذیتم کنه و سر به سرم بزاره!
همش تو الک خودش بود و یه روزم که زیر نظرش گرفته بودم ، دیدم که حدود یه ساعت تموم به صفحه ی لپ
تاپش زل زده بود و فکر میکرد..اولش
فکر کردم لپ تاپش روشنه اما وقتی رفتم به بهونه ی چای آوردن نزدیکش، دیدم زل زده به صفحه ی سیاه لپ
تاپش! انقدر غرق فکر و خیاالتش
بود که حتی حضور منم کنار خودش حس نکرد..منم بی خیالش شدم و تنهاش گذاشتم..حس میکردم این فکر
کردناش به نفعه منه!! دوس داشتم
تو خیاالتم فکر کنم که آروین داره به من فکر میکنه و کلی تو دلم خوشحال بودم!! عمه خانومم که متوجه این قایم
موشک بازیای ما شده بود
شوکه شده بود و چند باری هم تیکه ای می پروند! اما من و آروین خیلی جدی، بهونه میاوردیم و به نحوی عمه رو
دست به سر میکردیم!
حداقلش پشت هم بودیم و دوس نداشتیم به هیچ قیمتی عمه چیزی بفهمه!! خوبیه عشق بازیه نصفه نیمه ی اون شب،
این بود که الاقل
هردومون با هم توافق کردیم که رو یه تخت بخوابیم! هر چند شرط گذاشته بودیم که حق داریم فقط تا یه قسمتی
بخوابیم و تو حریم دیگری تجاوز
نکنیم، اما خوب بهتر از این بود که یکیمون رو زمین بخوابیم و فرداش از زور کمر درد نتونیم سر پا وایسیم!! هر
چند آروین اونقدی تو خواب تکون
میخورد و قربونش برم بد خواب بود که صبح ها میدیدم یه پاش رو کمرمه..!!
از اتاق اومدم بیرون..آروین داشت وسایل عمه خانوم و میبرد تو ماشین..عمه خانوم نگام کرد و با لبخند مهربونی که
رو لبش بود گفت:
آماده ای عزیزم؟!
_ بله من آمادم..بچه ها منتظرن..باید زود بریم..!!
خودمو تو آینه قدی نگاه کردم..یه جین آبی و مانتوی توسی و شال سفید-مشکی پوشیده بودم..تیپم خوب
بود..آرایش خیلی مالیم و کمرنگی هم
کرده بودم..من و عمه خانوم سوار مزدا 2 آروین شدیم..آروینم وسایل و تو صندوق عقب گذاشت و سوار شد..عینک
چیونچی سفید-مشکیشو زد
و پاشو رو پدال گاز گذاشت و ماشین حرکت کرد..عمه خانوم صندلی جلو نشسته بود و منم که بخاطر اون دروغ
آروین، مجبور بودم همیشه عقب
بشینم، رو صندلیه عقب جا خوش کردم..!! از دیدن دوباره ی ملیحه اصالً خوشحال نبودم..اما خوب مونا بهم دلداری
داده بود که با حضور عمه❤️

 

خانوم، ملیحه نمیتونه زیاد دلبری کنه و تا حدودی خیالمو راحت کرده بود..به محل قرارمون با بقیه ی بچه ها
رسیدیم..همشون از ماشیناشون پیاده
شده بودن داشتن با هم گپ میزدن..با دیدن ما، سر و صدا راه انداختن و سوت و جیغ زدن..ماشین ترمز کرد..از
ماشین پیاده شدیم و با همه
احوالپرسی کردیم..کیانا با پرادوی کوروش اومده بود و ملیحه و مونام سوار 316 آلبالویی شهریار شده بودن..سامی
هم که تو جمع نبود..البته
انقدر پسر ساکتی بود که جای خالیش به هیچ وجه حس نمیشد.ملیحه حسابی تیپ زده بود..مانتوی سفید و جین یخی
و شال سفیدی پوشیده
بود..آرایشش خیلی زننده و غلیظ بود..کامالً مشخص بود که بخاطر مخ زنی اونطوری تیپ زده..مانتوی سفید به هیکل
درشتش اصالً نمیومد و تموم
اضافی های شکم و پهلوشو به خوبی نشون میداد و یه کمی چاقیش میخورد تو ذوق!! یکی نیس بهش بگه آخه
مجبوری اونطوری خودتو تو
مانتوی تنگ و کوتاه اسیر کنی!! مونا نزدیکم شد و آهسته گفت: عجب عمه خانوم باهالی داره آروین!! چه تیپی هم
زده!
_ ماهه ماه!! من که یه دنیا دوسش دارم..!!
آروین مشغول احوالپرسی با کوروش و شهریار بود..عمه خانومم داشت با کیانا حرف میزد..کیانا خیلی ناز شده
بود..یه مانتوی قرمز و شال مشکی
پوشیده بود و با کفشای پاشنه 0 سانتیش خیلی با کالس شده بود..مونام تیپ بنفش زده بود..آرایش چندانی نداشت
و ساده تر از بقیه بود.. به
ملیحه اشاره کردم و رو به مونا گفتم: این چرا انقدر تیپ زده؟؟ واسه شوهر من اینقده خودکشی کرده؟
مونا ریز خندید و گفت: بچم خبر نداره که تو سفرمون قرار نیس چیزی از آروین بهش برسه!!
لبخند بدجنسانه ای زدم و دوباره به ملیحه نگاه کردم..با ذوق و شوق به آروین زل زده بود..اما آروین بی توجه به
ملیحه داشت با شهریار گپ میزد.
آروین خیلی خوشگل شده بود..جین آبی و کت اسپورت مشکی رنگی پوشیده بود و خیلی جذاب تر شده
بود..موهاشم که طبق عادتش با ژل و
واکس مو باال زده بود..یه پلیور آجری هم زیر کت اسپورتش پوشیده بود..بچم زیادی سرمایی بود و حسابی خودشو
میپوشوند..گاهی منو یاد
" سرمایی" تو مدرسه ی موش ها مینداخت..ملیحه هم که "کپل جان" بود!!! از فکرم خندم گرفت..باالخره همه سوار
ماشیناشون شدن و ما هم
سوار ماشین آروین شدیم و ماشین آروین پشت سر بقیه ی ماشینا راه افتاد..هر چند آروین آدرس و از شهریار
گرفت تا اگه زمانی گمشون کردیم،
آدرس و داشته باشیم..
عمه خانوم گفت: راویس عزیزم؟

جونم عمه جون؟
_ فالسک چای پیشته؟
_ بله..چای میخواین؟
_ اگه زحمتی نیس یه لیوان چای برام بریز..
رو به آروین گفتم: توأم چای میخوری؟
آروین خیلی بی تفاوت گفت: نه!
فالسک و از تو ساک دستی بیرون آوردم و لیوان عمه خانوم و پر از چای کردم..لیوان و به سمت جلو آوردم تا عمه
رو صدا کنم لیوان و ازم بگیره که
یه دفعه ماشین رفت رو سرعتگیر و به شدت ترمز کرد..نتونستم لیوان و تو دستم نگهش دارم و لیوان چای ریخت
رو لباس آروین!!
گفتم: آخ آخ..چی شد...
عمه خانوم گفت: بزن کنار آروین..سوختی!!
آروین که از سوزش، صورتش جمع شده بود یه جا ماشین و نگه داشت و از ماشین پیاده شد..بیچاره !! حاال خوبیش
این بود که لباسش کلفت بود
و زیاد بدنش نسوخته بود..آروین بطری آب و رو بدنش خالی کرد و گوشه ی لباسشو گرفته بود و تکونش میداد تا
از سوزشش کم شه..عمه
خانومم که همیشه با امکانات میومد مسافرت، پماد سوختگی و به آروین داد..آروین رفت تو ماشین و لباساشو عوض
کرد..یه تی شرت مشکی
پوشید..انقدر خجالت کشیده بودم که روم نشده بود تو چشای آروین نگاه کنم و ازش معذرت بخوام..من چقدر
دست و پا چلفتی بودم!!
بعد از 31 دیقه دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..به مونا خبر دادم که منتظر ما نباشن و ما دیرتر از اونا میایم
ویال..! آروین اخماش در هم بود
و از تو آینه ی ماشین، چپ چپ نگام میکرد..فکر میکرد از قصد لیوان چای و ریختم روش!!
آهسته گفتم: من معذرت میخوام! وقتی ترمز کردی یهو لیوان از دستم افتاد..
آروین حرفی نزد..عمه خانوم گفت: از قصد که این کار رو نکردی عزیزم..خودتو ناراحت نکن..اتفاقیه که افتاده...
به آروین نگاه کردم..اخماش هنوزم تو هم بود..معلوم بود هنوزم از دستم عصبیه! خوب به من چه؟! به من چه که هر
کاری میکنم فکر میکنه از
قصد اون کار رو کردم و باورش نمیشه اتفاقی بوده!! بی خیال آروین شدم و رو به عمه خانوم گفتم: براتون چای
بریزم؟!
آروین با حرص گفت: نکنه قصد داری این دفعه آب جوش و بریزی رو صورتمون و کالً از زندگی خالصمون کنی؟!!
الزم نکرده تو چای بریزی..فالسک و
بده به عمه خودش زحمت ریختن چای و میکشه..

عمه خانوم خندید و برگشت عقب و فالسک و ازدستم گرفت..اما من از لحن حرف زدن آروین خیلی عصبی
شدم..سرمو به شیشه ی ماشین
تکیه دادم و غرق فکر بودم که صدای عمه اومد:
آروین! انیس زنگ زده بود خونه!
_ خونه ی ما؟!
_ آره..من گوشی و برداشتم..راویس که حموم بود توأم خواب بودی..
_ خب؟!
_ جمعه شب مهمونی گرفته!
_ به مناسبت چی؟!
_ مناسبت خاصی نداره! میخواسته همه دور هم جمع باشن..
_ کیا هستن؟!
_ همه دیگه! عمو بهرامت..خاله اعظمتم میاد...
_ خاله اعظم دیگه واسه چی؟!! حوصله ی طعنه و کنایه های خودشو دختر لوسشو اصالً ندارم..یهو دیدین وسط
مهمونی کنترل اعصابمو نداشتم
و هر چی الیقشون بود و بارشون کردما..نمیخوام مامان و ناراحت کنم وگرنه تا حاال صدبار جوابشونو داده بودم !
_ نباید چیزی بگی..یه شب و باید تحملشون کنی! بزار همه چیز خوش و خرم تموم شه! مارالم دختر بدی نیس فقط
چون خاله اعظم تو رو واسه
مارال لقمه گرفته بوده و نشده بشی دومادش یه کمی دلخوره..باید درکش کنی و بهش حق بدی..از انیس شنیدم که
گویا واسه مارالم یه
خواستگار خوب اومده و اینطور که معلومه اعظم از این وصلت خیلی راضیه و پسره هم خیلی به دلش نشسته..اما
انگار مارال زیاد راضی نیس و
میگه از پسره خوشش نمیاد اما خوب چون پسر پولداریه و دستش به دهنش میرسه اعظم راضیش کرده و همین
روزاس که نامزد کنن!
_ امیدوارم مارالم زود نامزد کنه و این مادر و دختر دست از سر کچل ما بردارن..راستی از گلناز چه خبر؟! دانشگاه
قبول شد؟!
_ اونطوری که از گیسو شنیدم..امسال تیر کنکور داده و مکانیک دانشگاه تهران قبول شده!
_ آفرین! از اون اولشم دختر تیز هوش و خیلی درس خونی بود..خوشحالم باالخره نتیجه ی زحماتشو دیده..اما خوب
کاش یه رشته ی دیگه رو
انتخاب میکرد..اینجور رشته ها بیشتر به درد آقایون میخوره و زیاد به کار دخترا نمیاد..میدونید چی میخوام بگم!
بعضی از رشته ها و شغال هستن
که فعالً تو ایران جا نیفتاده و زن و بعنوان مثالً یه مهندس ساختمون یا مهندس برق قبول ندارن..من مخالف صد در
صده این افکارم.اما خوب معموالً..

ه مرد مهندس و بیشتر قبول دارن تا یه خانوم مهندس و!! هر چند شاید همون خانوم مهندس کار رو دقیق تر و بهتر
انجام بده..اما متأسفانه برای
زن و شغلش زیاد بها نمیدن..!!
_ حق با توئه! به زن و حقوقش خیلی کم بها میدن و این خیلی بی انصافیه! اما خوب تو که گلناز و میشناسی از بچگی
عاشق کارای مردونه و
سخت بود..عاشق ریاضی بود و کسی هم نتونست جلوشو بگیره..مدام ثریا بهش میگفت که پزشکی بخونه اما گلناز
فقط و فقط به مهندسی فکر
یمیکرد و همونم قبول شد..گلناز دقیقاً نقطه ی مخالفه خواهرشه..هر چقدر که این دختر به درس و مشق عالقه داره
گیسو از درس فراریه! یادته با
چه مکافاتی دیپلمشو گرفت و دیگه ادامه نداد؟! بهرام و دق داد تا دیپلمشو گرفت..چند بار تجدیدی آورد و به
زحمت پاسشون کرد..
دیگه به حرفاشون گوش نکردم..حس میکردم خیلی اضافی ام و ناراحت بودم..همونطور که سرمو به شیشه تکیه داده
بودم با انگشت دستم رو
شیشه ی بخار گرفته ی ماشین شکل هایی میکشیدم..!! اول اسم خودمو آروین و به التین نوشتم و بعد سعی کردم با
یه زنجیر باریک و ظریف به
هم وصلشون کنم..همین که داشتم زنجیرا رو به هم میرسوندم ماشین بازم رفت رو سرعتگیر و دستم لرزید و رو
زنجیر نصفه نیمه به طور کامالً
غیر ارادی خط درشت و پررنگی کشیده شد و انگار که زنجیر قطع شد...دلم گرفت..حتی رو شیشه ی بخار گرفته
هم آروین سهم من و مال من
نبود...نگام رو زنجیر قطع شده ی رو شیشه ثابت موند..انصاف نبود که حتی من و آروین رو شیشه هم به هم نرسیم!!
اشک تو چشام حلقه زد و
پشت چشمم به شدت میسوخت..چرا آروین مال من نبود!! درسته که با اجبار و دروغ به دستش آورده بودم اما چرا
نباید به خودمو خودش این
فرصت و میداد تا به هم و به زندگیه با هم فکر کنیم؟!! چرا عاشقم نمیشد؟!! من که هر کاری کردم تا نظرشو جلب
کنم؟!! چرا هیچ تغییری توش
حس نمیکردم..هر تغییری هم تو رفتار و اخالقش حس میکردم فوری از بین میرفت و بازم میشد همون آروین
سابق!! سعی کردم هوش و حواسمو
به آهنگ خارجی ای که از ظبط ماشین پخش میشد متمرکز کنم.....
Now from infinity
همین حاال برگرد و منو از ابدیت رها کن
Love is a mystery
عشق یک معماست❤️❤️

فاصله داره منو نابود می کنه
Come back I need you now
برگرد... بهت نیاز دارم
You are the love I found
تو عشقی هستی که پیداش کردم
I feel above the ground
حس می کنم باالتر از سطح زمینم!
You take me round and round
تو منو کامل تر می کنی
?Am I dreaming
آیا دارم خواب میبینم؟!
What I feel tonight about you and I
چه حس )خاصی( امشب درباره ی تو و خودم دارم!
?Am I dreaming
دارم خواب میبینم؟!
I can feel your love when I hold you tight
می تونم عشق رو حس کنم وقتی که محکم در آغوش می گیرمت
I just wanna love you
فقط می خوام عاشقت باشم
And you're the one
I need you
و می دونی که تو تنها کسی هستی که بهش نیاز دارم
And I just wanna give all my love I have
و می خوام تمام عشقی که دارم رو بهت بدم
With my lips I'm feeling
با لب هام!... دارم حس می کنم
And then I say I mean it
و بعدش بهت میگم که منظورم همین بود!..

چون تو تنها کسی هستی که امشب حسش می کنم!
آه عمیقی کشیدم و چشامو بستم...!!
***
مونا نزدیکم شد و با خنده گفت: خوب خوابیدیا..چرا انقدر دیر کردین؟ ما نیم ساعته رسیدیم...
_ هیچی بابا..چای ریخت رو لباس آروین..این شد که دیر رسیدیم..
_ چای؟!!
_ لیوان از دست من افتاد و ریخت روش..!!
_ آخ آخ..آروین چیکار کرد؟
نگام رو چهره ی اخموی آروین ثابت موند..حواسش به من نبود و داشت وسایل عمه خانوم و میبرد داخل ویال..
پوزخندی زدم و رو به مونا گفتم: میبینی که..اخماش رفته تو هم! فکر میکنه از قصد اون کار رو کردم..
_ خوب بهش میگفتی اتفاقی بوده!!
_ حالش نمیشه بابا..تو که این بشر و نمیشناسی! من چند ماهه دارم زیر یه سقف باهاش زندگی میکنم..به من به
چشم دشمن خونیش نگاه
میکنه و حتی اگه دزد خونشو بزنه میگه کار من بوده و میخواستم حالشو بگیرم...!!
_ بیخیالش..درست میشه! بریم تو..
مونا دستمو کشید و با هم به داخل ویال رفتیم..ویالی نسبتاً کوچیکی بود اما درختای بزرگ و سرسبزی داشت..همه
رو مبل تو هال نشستیم و
مشغول گپ زدن بودیم که در کمال تعجب، شایان و دیدم که با یه سینی چای وارد هال شد..ماتم برد!! شایان در
مقابل نگاهای متعجب من و
آروین و عمه خانوم، لبخندی زد و سالم کوتاهی کرد..انگار فقط ما سه نفر شوکه شده بودیم چون بقیه بی تفاوت
جواب سالمشو دادن.. مونا رو
کرد به آروین و عمه خانوم و با صدای رسایی گفت: خوب معرفی میکنم!..شایان..تنها برادر شوهرم!!
آهسته کنار گوش مونا گفتم: این، اینجا چه غلطی میکنه؟ مگه نرفته بود آلمان؟!!
مونا بهم چشمکی زد و گفت: به عشق تو برگشته!!
مونا ریز خندید..بهش چشم غره ای کردم و اخمام رفت تو هم!! حوصله ی شایان و سیریش بازیاشو اصالً
نداشتم..وقتی شهریار و مونا نامزد بودن،
زیاد شایان و میدیدم و به هر طریقی سعی میکرد نظرمو جلب کنه و حتی 3 بارم ازم خواستگاری کرده بود اما من
اصالً ازش خوشم نمیومد..جزء
اون دسته از آدما بود که اگه خودشم دار میزد تو دل من نمینشست..!! چهره ش معمولی بود..موهای خرمایی و
چشای آبی کمرنگی داشت و
همین خصوصیاتش باعث میشد چهره ش غربی باشه و زیاد به دل نَشینه!! قد متوسطی داشت و نسبت به قدش،
وزنش کم بود و جزء آدمای❤️❤️

لاغر به حساب میومد..منم اصوالا از مردای لاغر خوشم نمیومد..اصالا تو یه کلام، هر چی این شایان داشت به چشمم
خوب نمیومد..
شایان به همه چای تعارف کرد و روبروی من ایستاد و خم شد تا از تو سینی تو دستش، چای بردارم.. قبل از اینکه
لیوان و از تو سینی بردارم
لبخند پهنی زد و گفت: چطوری راویس؟ حالت خوبه؟ همیشه از مونا جویای حالت بودم!!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: مرسی..لطف داری..خوبم!
لیوان و از تو سینی برداشتم و شایانم ازم دور شد و کنار شهریار نشست..آروین رو به شهریار گفت: تا حاال سعادت
نداشتم برادرتو ببینم!! چرا کوه
نیاورده بودیش؟!
شهریار لبخندی زد و گفت: شایان همش یه هفته س برگشته ایران! برای کار رفته بود آلمان..اما خوب چند ماهه
برگشت..
شایان به آروین نگاهی کرد و با لبخند گفت: شما باید شوهر راویس جون باشین درسته؟؟
چشای آروین از تعجب گرد شد، واال خود منم دهنم از تعجب وا موند..من و شایان اونقدی با هم صمیمی نبودیم که
بخواد منو با القاب این چنینی
صدا کنه..!! حس کردم از قصد جلوی آروین اینطوری صدام کرده..از اینکه میدونست ازدواج کردم و بازم منو یا این
لحن خطاب میکرد لجم گرفت... هر
چند شایان از اولش همین مدلی بود..فوری با دخترا گرم و صمیمی میشد و جانم و عزیزم از دهنش نمیفتاد اما خوب
چند باری که منو با این جور
لحنا صدا زده بود و من واکنش شدیدی نشون داده بودم قول داده بود دیگه با من این مدلی حرف نزنه..اما
حاال...کامالً معلوم بود میخواسته واکنش
آروین و ببینه...آروین اخم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت: بله درسته!!
سقلمه ای به پهلوی مونا زدم..مونا آهسته " آخ" گفت و با حرص رو بهم کرد و گفت: چته خره؟!! پهلوم سوراخ شد!!
_ به چه حقی این عتیقه رو هم دنبال خودتون آوردین اینجا
_ ای بابا توأم که کنترل اعصاب نداریا! برادر شوهرمه روانی..میفهمی اینو؟ زودتر از ما اومد اینجا تا ویال رو برای
ورود شماها آماده کنه..وقتی فهمید
تو هم هستی نتونستیم جلوشو بگیریم که نیاد..وگرنه شهریارم راضی نبود شایان بیاد..میگفت هنوزم چشم شایان به
راویسه و درست نیس اونو
ببینه و جلو شوهرش بهش زل بزنه..اما شایان انقدر اصرار کرد که نشد بهش بگیم نیاد
_کاش من نمیومدم! از تهران تا اینجا یه جورایی دلم شور میزد..اما حاال میفهمم دلیلش چی بوده..شایان هیچ فرقی
نکرده..هنوزم با من مثل
همون راویس مجرد حرف میزنه..باید حواسش به حرف زدنش باشه..
_ ای بابا راویس!! توأم دیگه داری زیادی شلوغش میکنیا! قرار نیس اتفاقی بیفته عزیز دلم! از چی ناراحتی؟ شایان
هر چی هس، حالیشه که تو.

دیگه شوهر داری و نباید بهت بعنوان معشوقه نگاه کنه!
_ نه حالش نیس مونا! اگه حالیش بود، منو "راویس جون" صدا نمیزد...
_ تو که شایان و میشناسی..عادتشه! همه رو این مدلی صدا میزنه..در ثانی تو نگران چی هستی؟ آروین که رو تو
حساسیتی نداره!!
از جمله ی آخر مونا، دلم خیلی گرفت..!! حق نداشت انقدر رک و صریح بگه که من برای آروین مهم نیستم!! واقعاً
اینطور بود؟!! آروین رو من
حساس نبود؟!! پوفی کشیدم..مونا هم سرش با تعریفای عمه خانوم گرم شد..
بعد از نیم ساعت شهریار رو کرد به جمع و با صدای بلندی گفت: خوب! باید دیگه بلند شیم یه فکری به حال
ناهارمون کنیم! کیا با کباب موافقن؟!
ملیحه با صدایی که نشون میداد که یه قرنی کباب نخورده با شادی گفت: من که شدید موافقم! خیلی هوس کباب
کردم..!!
عمه خانوم گفت: شمال و کنار دریاش یه طرف، کباب درست کردنشم یه طرف!
شهریار لبخندی زد و گفت: خوب پس همه موافقین! آماده کردن ناهار امروز با ما آقایون!
منم که این وسط حکم هویج و داشتم!!!
مونا گفت: اخ جووون! باالخره یه روزم ما خانوما از شر درست کردن غذا راحت شدیم!
شایان گفت: به دلت صابون نزن زن داداش! فقط یه امروز ناهار رو بهتون آوانس دادیم..از فردا از این خبرا
نیستا..من که دست به سیاه و سفید
نمیزنم!
ملیحه گفت: حاال چی میشه همه با هم همکاری داشته باشیم؟!
شایان ابروهاشو باال انداخت و گفت: نه نمیشه دیگه ملیحه جون! مخصوصا برای شما با این هیکل، فعالیت داشتن
خیلی حیاتیه! واسه خودت
میگم عزیزم..هیچ مردی دنبال زن چاق نمیره..میمونی رو دست مامانت..
ملیحه که از خشم، صورتش سرخ شده بود با عصبانیت گفت: به تو چه مربوطه که من چه جوریم؟!! تو فکری به حال
خودت کن که آمار درخشانت
روز به روز میاد دستمون!!
شهریار که از جو پیش اومده راضی نبود اخم غلیظی به شایان کرد و گفت: میشه تمومش کنی! یه روز اومدیم شمال
دور هم خوش بگذرونیما..
ملیحه با حرص رو به شایان گفت: انقدر بی ارزشی که احترام خودتم حفظ نمیکنی!
با اینکه از ملیحه متنفر بودم اما خوب حق و میدادم بهش! شایان زیادی داشت خودشو با بقیه، صمیمی نشون
میداد..ملیحه با خشم به اتاقی
رفت..شهریار نگاه سرزنش بارشو به شایان دوخت و شایان بی خیال شونه هاشو باال انداخت و گفت:
میخواست الکی حرف نزنه وقتی جنبه شو نداره! باالخره زنی گفتن، مردی گفتن! نظر تو چیه کوروش؟!❤️

کوروش لبخندی زد و بخاطر اینکه جو و عوض کنه گفت: واال هر چی خانومم بگه! من سعی میکنم تو اینجور بحثا
شرکت نکنم چون تازه زخمای رو
صورتم داره خوب میشه..اگه گذاشتی شایان!
مونا غش غش خندید و گفت: آفرین کیانا! معلومه گربه رو دم حجله کشتیا!!
کیانا پشت چشمی نازک کرد و گفت: پس چی خیال کردی!
از این بحثا خوشم نمیومد..بدم میومد تا زن و مرد دور هم جمع میشدیم بحث برتری زنا یا مردی کشونده میشد
وسط!! که چی بشه آخه؟!!
آخرشم به هیچ نتیجه ای نمیرسیدن و فقط الکی وقتشونو هدر داده بودن برای کل کل الکی..!! افکار و عقاید شایان و
خیلی خوب میدونستم و
اصالً برام حرف زدناش عجیب غریب نبود..شایان جنس مذکر و نسبت به جنس مؤنث برتر میدونست و دائم میگفت
که دخترا آفریده شدن که به
جنس مرد حال بدن و دیگه هیچ ارزشی ندارن! هر چن اینا رو غیر مستقیم میگفت اما خوب من منظورشو
میفهمیدم..وقتاییم که با اکیپ میرفتیم
بیرون و شایانم باهامون بود، همیشه از افکار و عقایدش میگفت و تقریباً کل اکیپ میشناختنش..ملیحه حسابی باهاش
لج بود و مدام میزدن سر
و کله ی هم! اصالً تو اکیپ ما، ملیحه با هیچکس جز سامی و شهریار خوب رفتار نمیکرد.. وقتی اون وقتا حرفای
شایان و میشنیدم به اینکه چند تا
تخته ش کمه کامل پی میبردم..افکارش کامالً غربی بود و به نظر من اگه همون آلمان میموند بیشتر پیشرفت
میکرد!!!..آمار دوست دخترای رنگ
وارنگشو داشتم..حتی افتضاحایی و که به بار آورده بود و خیلی از دخترا رو بی آبرو کرده بود و هم میدونستم..با
خیلی از زنا هم رابطه ی جنسی
داشت و عین خیالشم نمیومد..من تو کار این بشر مونده بودم، که با این کارنامه ی درخشان و پر مالتی که داشت
چطوری به خودش اجازه داده
بود بیاد خواستگاریه من؟!! خداییش چی تو خودش میدید که فکر میکرد من همون نیمه ی گمشدشم؟!! راستش یه
جوراییم از اینکه عاشقم
شده بود خجالت کشیدم و بهم برخورد..نمیگم حاال چه دختر پاک و نجیبی بودم..اما من برای شایان زیاد بودم!!
خیلیم زیاد بودم..از اینکه یه روزی
یه دختر نجیب و پاک گیرش بیفته ناراحت بودم!! انصاف نبود!! شایان انواع و اقسام کثافت بازیا رو کرده بود و هیچ
کار بد و زشتی نبود که آقا از
کاروانش جا مونده باشه، اونوقت اگه یه دختر نجیب و پاک گیرش میومد، واقعاً منصفانه نبود..حیف بود برای شایان!!
باید یکی مثل خودش گیرش
بیاد..یکی که تو بغل این مرد و اون مرد بوده باشه..انصاف این بود..!! بارها از مونا شنیده بودم که شایان برای ازدواج
دست رو دخترای آفتاب.

مهتاب ندیده و چشم و گوش بسته میگرده و نظرش اینه که دخترای خیلی خوشگل و فقط باید ازشون استفاده کرد و
به درد زندگیه مشترک
نمیخورن!! زیادی رو داشت..نمیدونم واقعاً چی تو خودش میدید که فکر میکرد یه دختر پاک حاضر میشه زن این
شه!! اعتماد به نفسش تو پانکراس
سمت چپم!! واالاا..
خالصه، آقایون برای درست کردن کباب رفتن تو باغ و من و عمه خانومم به اتاقی رفتیم تا لباسامونو عوض کنیم..کالً
چون ویالی کوچیکی بود..دو تا
اتاق بیشتر نداشت..دو تا اتاقشم حدود 31 متر بیشتر نبود که نصفشم تختخواب گرفته بود..شب میخواستیم
چطوری همه با هم بخوابیم؟!! عمه
خانوم مانتوشو درآورد و یه بلیز یقه اسکی بنفش و دامن کوتاه با ساپورت مشکی کلفتی پوشید..تیپ زدنش تو
حلقم!!
_ راویس؟!
_ جونم؟
_ این شایان چرا اخالقش یه جوریه!
_ کم کم به حرفاش و اخالقش عادت میکنید..منم اولین باری که دیدمش از حرفاش خیلی شوکه شدم، اما خوب حاال
برام عادی شده..
_ منظور من این نیس! باالخره هر کسی یه عقایدی داره..
_ پس منظورتون چیه؟
_ یه سؤالی بپرسم ازت ناراحت نمیشی؟
_ نه عمه جون این چه حرفیه؟! بفرمایید...
مانتومو درآوردم و یه تونیک ساده ی نارنجی با شلوار برمودای تنگ مشکی پوشیدم..داشتم موهای لخت و بلندمو با
کش می بستم که صدای
عمه خانوم اومد: شایان به تو حسی داره؟!
یه لحظه کپ کردم..موهامو ول کردم رو شونه هام..این عمه خانوم واقعاً زن تیزی بود..من مونده بودم چطوری
اجباری بودن زندگیه من و آروین و
نفهمیده بود!! بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و موهامو بستم و کنار عمه، لبه ی تخت نشستم و گفتم:
چرا این فکر رو میکنین؟!
_ زیاد سخت نبود..از اون اولی که وارد هال شد نگاهاش رو تو خیلی خاص بود..زوم شده بود تو صورتت!
نمیدونم چرا خودم متوجه نگاه های خیره ی شایان نشده بودم!! انقدی برام مهم نبود که حواسمو جمع کارا و
رفتاراش کنم واسه همین به تنها
کسیکه توجه نکرده بودم، شایان بود..نگام بیشتر به آروین و حرکاتش بود تا شایان!
آهسته گفتم: چند باری ازم خواستگاری کرده..اما خوب من بهش جواب منفی داده بودم..شایان اونی که من
میخواستم نبود..ما هیچ وجه❤️❤️

 

اشتراکی با هم نداشتیم و نداریم..به خودشم گفتم!
_ ببین عزیزم..االن شرایط تو با گذشته فرق کرده..تو دیگه شوهر داری و مال یه کس دیگه ای هستی و شایان باید
اینو درک کنه که نباید به تو
نظر داشته باشه! آروین خیلی از دستش عصبی بود..اگه میتونست و تو رودروایسی گیر نکرده بود قطعاً یه بالیی سر
شایان می آورد..
یه لحظه از این حرف عمه خانوم جا خوردم..واقعاً اینطور بود؟!! آروین از راحت حرف زدنای شایان ناراحت شده
بود؟!! اگه این حقیقت داشته باشه
من باید از خوشحالی بال دربیارم که باالخره آروین روم حساسیت نشون داده..!! یه فکر شیطانی بدجور داشت رو
مخم رژه میرفت..!! چطور بود از
شایان استفاده کنم تا یه کمی غیرت و تعصب آروین و قلقلک بدم؟!! باید به خودمم ثابت میشد که آروین روم
حساسه و غیرت داره!! باید به مونا
هم نشون میدادم که آروین بهم غیرت داره و اونقدرام که نشون میده بهم بی اهمیت نیس..!! اما آخه چرا شایان؟!!
گزینه ی بهتری برام وجود
نداشت وگرنه صد سال سیاه رو شایان حساب باز نمیکردم..خیلی ازش خوشم میومد!! پسره ی چندش!! اما آخه
چطوری شایان و تحمل کنم؟!
پسره ی هیــــــز!! غیر قابل تحمل بود!! اما انگار چاره ای نداشتم..حداقلش باید به خودم ثابت میکردم که میتونم تو
دل آروین جا باز کنم یا نه؟!!
***
بوی کباب بدجوری اشتهامو تحریک کرده بود..کیانا داشت گوجه ها رو به سیخ میزد و میداد دست کوروش! آروین
و شهریارم پای منقل بودن
داشتن کبابا رو باد میزدن..شایانم داشت با ژست خاصی کبابا رو به سیخ میزد! مونا و عمه خانومم گوشه ای نشسته
بودن و گرم حرف زدن
بودن..گاهی هم صدای خنده های مونا رو میشنیدم، عمه خانوم آدم خوش مشربی بود و خیلی زود خیلیا رو جذب
خودش میکرد..نزدیک شایان
وایسادم..به ملیحه نگاه کردم..داشت سیخای کبابی و که آروین و شهریار بهش میدادن میکشید الی نون و سیخاشو
جدا میکرد! شایان نگام کرد
و گفت: حوصلت سر رفته؟
_ آره یه کم!
_ چرا نمیری پیش مونا؟! ببین چطوری از ته دل داره میخنده!
صدای خنده ی مونا بلند شد! همیشه به این خنده های از ته دل مونا حسودیم میشد..من چرا نمیتونستم اینطوری از
ته دل بخندم؟!!
_ میخواستم وقتی از آلمان بر میگردم برای برای سوم بیام خواستگاریت!!.

باز این شایان با من تنها شد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن!! اصالً حوصله ی حرفاشو نداشتم..اما خوب زشت
بود اگه تنهاش میذاشتم!
_ اما انگار خیلی دیر شده بود!! مثل همیشه دیر رسیدم! وقتی به مونا گفتم که میخوام دوباره بیام خواستگاریت، بهم
گفت که تو ازدواج کردی..یه
لحظه کپ کردم راویس! باورم نمیشد بخوای به این سرعت ازدواج کنی! همیشه به همه میگفتی که حاال حاال مرد
موردعالقتو پیدا نکردی و قصد
ازدواج و تشکیل خونواده رو اصالً نداری..اما فقط چند ماه بعد از خواستگاریه من، ازدواج کردی! این داغونم کرد! به
خودم گفتم راویس قصد ازدواج
داشته فقط از من خوشش نمیومده و یه جورایی دست به سرم کرده! رفتم آلمان تا یه کار خوب جور کنم و با دست
پر بیام خواستگاریت، اما
دیپورت شدم و برگشتم ایران! هم اونجا رو از دست دادم هم تو رو!
لبخند تلخی رو لباش بود..دوس نداشتم درمورد این جور چیزا حرف بزنیم بخاطر همین به دستاش که داشت کباب
سیخ میزد نگاه کردم و با لبخند
الکی ای گفتم: معلومه خیلی تو کباب درست کردن، تبحر داریا، نه؟
انگار از اینکه بحث و عوض کرده بودم خوشش نیومد چون اخماش در هم رفت و خیلی جدی گفت:
همیشه وقتی از یه بحث خوشت نمیومد هی از این شاخه به اون شاخه میپریدی تا بحث ادامه پیدا نکنه..فکر میکردم
عوض شدی! اما هنوزم
همون راویس لجباز و خودخواه گذشته ای!!
خواستم جوابشو بدم که آروین نزدیکمون شد و با خشم نگام کرد..در حالیکه خودشو کشت، تا لحنش آروم و
خونسرد باشه گفت:
اگه گپ زدنت با آقا شایان تموم شده، بیا کمک من! دست تنهام!
شایان با لبخند رو کرد بهم و گفت: برو عزیزم! برو کمک شوهرت!
خواستم مخالفت کنم که با آروین نمیرم که قبل از اینکه حرفی بزنم، آروین بازومو محکم گرفت و منو با خودش
کشوند..بازوم تو دستش داشت
خورد میشد با حرص گفتم: آخ چیکار داری میکنی؟؟ بازومو کندی لعنتی!
_ نگران بازوتی عزیزم؟! میخرم واست!
لحنش به آدمای شوخ و بذله گو اصالً شباهتی نداشت، داشت با طعنه و کنایه باهام حرف میزد..! منو تا پیش منقل
کشوند و بعد بازومو ول کرد..
شهریار در حالیکه داشت با بادبزن کبابا رو باد میزد خندید و گفت: به آروین میگن شوهر نمونه!! تو هیچ شرایطی از
با راویس بودن، دل نمی کنه!
مسخره ی لوس!! داشت به ریش نداشته ی من میخندید؟!!! رو آب بخندی!
آروین لبخند کجی زد و گفت: استاد مایی شما!!
بعد از این حرفش، دوتاییشون بلند قهقهه زدن! ای مرض!! درد! حناق!! الکی خوشا.

آروین بادبزن و دستم داد و گفت: عزیزم یه کم کبابا رو باد بزن تا منم فلفال رو بزنم سیخ!
سیخ کبابا رو داد دستم! چشم غره ای بهش کردم و گفتم: من بلد نیستم!!
آروین بهم چشمکی زد و گفت: یاد میگیری عزیزم! کاری نداره..شهریار یادت میده!
بعدم نگاشو رو شهریار ثابت نگه داشت و گفت: مگه نه شهریار؟!
شهریار لبخندی زد و گفت: صد البته آروین جان! ببین راویس! کافیه فقط سیخا رو بزاری رو منقل و تا جان در بدن
مبارک داری بادشون بزنی..!
با لب و لوچه ی آویزون گفتم: بو کباب میگیرم!! دوس ندارم!
آروین با حرص سیخ کبابا رو از دستم گرفت و گفت: من که میدونم کاری و نخوای انجام بدی اگه کل دنیام بسیج
شن، اون کار رو نمیکنی! پس برو
بشین و اگه نگران بوی فلفل نیستی، فلفال رو بزن به سیخ!
بهم پوزخندی زد و سیخ کبابا رو، روی منقل گذاشت و مشغول باد زدنشون شد! با اینکه خیلی عصبی بودم از دستش!
اما مثل بچه های خوب، رو
صندلی نشستم و فلفال رو سیخ زدم!! چطور به خودش اجازه میداد با این لحن با من حرف بزنه؟! من چرا الل شده
بودم و جوابشو نمیدادم؟!!چرا
نتونستم باهاش لج کنم ؟!! چه مرگم شده بود؟!!..انگار زیاد دوست نداشتم سر به سرش بزارم!!
باالخره ناهار آماده شد و همه دور میز بزرگ مستطیل شکل، قهوه ای رنگی نشستیم..یه سمتم کیانا نشسته بود و
سمت چپم خالی بود که
شایان کنارم نشست و اخمای آروین رفت تو هم!! شایانم که دیگه سیریش شده بود و ول نمیکرد!! شایان تو بشقابم
کباب گذاشت و گفت:
بخور که تا حاال تو عمرت همچین کبابی نزدی تو رگ!!
جوابشو ندادم که یعنی خفه شو و بزار ناهارمو کوفت کنم..اما انگار ول کنم نبود چون با لبخند نگام کرد و گفت:
جوجه هم برات بزارم؟!
من عاشق جوجه کباب بودم..مخصوصاً این جوجه ای که شهریار مایه شو درست کرده بود! پر زعفرون بود!! شایان
سیخی جوجه برداشت و
خواست بزاره تو بشقابم که صدای آروین اومد: راویس، جوجه دوس نداره!!
چشام گرد شد!! این چرا خودشو انداخت وسط؟!! من جوجه دوس داشتم! خواستم مخالفت کنم که آروین از اون
نگاهایی که صدا رو تو گلوم خفه
میکرد، بهم انداخت و منم از خیر جوجه کباب زعفرونی گذشت و رو به شایان گفتم: مرسی! ترجیح میدم کباب
بخورم!
شایان که از برخوردم تعجب کرده بود چیزی نگفت و سیخی جوجه برای خودش گذاشت و با لذت شروع کرد به
خوردن! سر میز انقدر از جوجه
کباب تعریف کردن که کم مونده بود پرت شم سمت دیس جوجه کباب و همشو تو معده ی مبارکم جا بدم!! اما
خوب انقدی از آروین حساب میبردم 

که با همون کباب کوفتیم سرگرم بشم!! موقع جمع کردن ظرفا شد..پارچ نوشابه و پارچ دوغ و از رو میز برداشتم و
داشتم میبردم سمت آشپزخونه
که شایان عینهو اجل معلق سررسید و پارچا رو از دستم گرفت و گفت: تو چرا؟ خودم همه رو جمع میکنم..تو برو
بشین!! خسته شدی امروز!
با اینکه حسابی جا خوردم و این حرکتش اصالً با عقاید و افکارش جور در نمیومد، اما چون خیلی خسته بودم و شدید
خوابم میومد با کمال میل
قبول کردم و با لبخندی که بهش زدم ازش تشکر کردم..شایانم چشمکی بهم زد و به سمت آشپزخونه رفت!.همین
که سرمو برگردوندم، یه جفت
چشم عسلیه به خون نشسته جلوم ظاهر شد! اوووف..این باز چه مرگش شده بود؟!! با صدای پر از خشمی گفت:
که شما بشین خسته میشی کار کنی آره؟!! بقیه خسته نیستن و فقط تو خسته ای؟!
_ تو چت شده باز؟!
_ چرا انقدر هواتو داره؟؟ نکنه این یارو همون رامینه که افتتاحت کرده و داری قایمش میکنی؟! چی بین تو و اونه که
انقدر راحته باهات راویس؟!!
نگاهی به دور و برم کردم خوشبختانه همه تو آشپزخونه و بعضیام تو باغ بودن و کسی نبود که من و آروین و تو این
وضع ببینه..بازوشو گرفتم و
کشوندمش تو یکی از اتاقا و جلوش وایسادم و گفتم: میخوای آبرومو جلوی بقیه ببری؟ چته؟ چرا رم کردی؟!!
_ با من درست حرف بزنا..من شایان جونت نیستم که بگم تو خسته شدی برو بشینا!!
داشت حسابی میسوخت!! مگه من همینو نمیخواستم!! مگه نمیخواستم رگ غیرتش بزنه بیرون؟؟ پس چرا دلم
آشوب بود و از این خشمش
لذت نمیبردم؟!! چرا از اینکه عصبیش کرده بودم خوشحال نبودم؟!! اما خداییش من هیچ کاری با شایان نداشتم..اون
بود که میومد سمتم! بدون
اینکه بخوام، شایان حرفایی میزد و کارایی میکرد که لج آروین و درمیاورد!!
آروین پوزخندی بهم زد و گفت: جوابی داری بدی اصال؟ً خیلی از توجهش خر کیف شدیا نه؟!! دل نبند به این چیزا
احمق! همش برا دو روزه!
من این جماعت رذل و میشناسم! زیاد ذوق مرگ نشو از توجهش!
این دیگه داشت زیادی تند میرفت..داشت هر چی به دهنش میومد بهم میگفت..اخمام رفت تو هم و با خشم گفتم:
اصالً تو کی باشی که برام تعیین تکلیف میکنی؟ هان؟ به تو چه؟ یادمه اولین روزی که اومدم تو خونَت بهم گفتی هر
کسی هر کاری کنه فقط به
خودش مربوطه و کسی حق نداره دخالتی کنه! نکنه یادت رفته؟! چطور تو هر غلطی دوس داری میکنی اونوقت به
من که میرسه برام جیزه؟!!
اصالً به تو هیچ ربطی نداره که من با شایان چه رابطه ای دارم..من هر کاری...
نذاشت حرفمو کامل بزنم و سیلی محکمی تو گوشم زد!! یه لحظه حس کردم نصف صورتم بی حس شد! دومین بار
بود که طعم سیلیشو می

چشیدم..لعنتی!! از سوزش سیلی، اشک تو چشام حلقه زد..دستمو رو گونه م گذاشتم و با بغض گفتم:
ازت حالم بهم میخوره آروین!! میفهمی چی میگم؟! ازت متنفرم عوضی!
آروین ماتش برده بود..دستش هنوزم تو هوا مونده بود، یه لحظه به خودش اومد و انگشت دستشو به نشانه ی تهدید
روبروی صورتم گرفت و
گفت: اینو زدم تا یادت بمونه وقتی اسمت رفته تو شناسنامه ی من، یعنی زن منی!! حاال اجباری، الکی، زورکی!! هر
چی دوس داری اسمشو
بزار! اما اسم نحست تو شناسنامه ی منه و من میشم همه کاره ی تو! خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم راویس!
هنوز انقدی الشی نشدم که
وقتی الس زدن زنمو با یه مرتیکه ی عوضی ببینم عین خیالمم نیاد و الل مونی بگیرم و بزنم تو کانال بی غیرتی! هر
وقت اسم نحست از تو
شناسنامم خط خورد اونوقت هر غلطی دلت خواست بکن! االن زن منی و حق نداری با یه پسر عوضی تر از خودت
الس بزنی! اگه یه بار دیگه فقط
یه بار دیگه ببینم با این پسره داری میگی و میخندی، هر کاری کنم مسئولش تویی و خونِت گردن خودته! من
اخطارمو بهت جدی دادم..پس
حواستو خوب جمع کن! دوس ندارم کاری و که اصالً دلم نمیخواد، انجام بدم!!!
بعدم به سرعت از اتاق خارج شد و در رو محکم به هم کوبید!
این بشر آخر خودخواهی بود..!! خودش هر غلطی دلش میخواست میکرد و بعد به من امر و نهی میکرد که با شایان
حرف نزنم؟!! به من چه؟!
شایان خودش میومد سمتم و باهام حرف میزد..نمیدونم چرا از برخوردش خوشم نیومد..چی فکر میکردم و چی شد!!
تا قبل از این اتفاق فکر
میکردم اگه آروین روم غیرتی شه، لو میده که دوسم داره و کلی برای خودم رویا بافته بودم!!فکر میکردم دستمو
میگیره و منو می بره یه گوشه ای
و آروم و با مهربونی بهم میگه که" راویس عزیزم من دوس ندارم با پسری غیر از خودم راحت حرف بزنی! من
دوسِت دارم و دوس دارم فقط خودم
صاحب قلبت باشم.."و کلی حرفای عاشقونه ی دیگه!! این آروین چرا این مدلی غیرتی میشد؟!! شایدم همه ی مردا
این مدلی غیرتی میشدن..
اما من که فکر میکنم این آروین کالً همه چیش با آدمیزاد فرق میکنه! واالاا..سوزش سیلی ای که بهم زد بود از یادم
رفته بود...دوس نداشتم کوتاه
بیام و فکر کنه من یه دختر تو سری خورم که تا آخر عمرم بخاطر اون اشتباهم باید مجازات شم و حق هیچ اظهار
نظری ندارم! دوس داشتم بفهمه
که منم یه دخترم و میتونم اشتباه کنم!! دختر؟!!! هه..اگه آروین االن اینجا بود و میشنید به خودم گفتن دختر، بهم
میگفت: هنوز باورت نمیشه که

دیگه دختر نیستی" منم کلی حرص میخوردم و برای تالفی کردن، قضیه ی مریم و بی وفاییش به آروین و میکشیدم
وسط و اونم از دستم حرص
میخورد!! از این افکارم خندم گرفت..دیوونه شده بودم اساسی! به جای اینکه بخاطر سیلی ای که خوابونده بود تو
گوشم، عصبی شم و بزنم زیر
گریه، عین دیوونه ها داشتم لبخند ژکوند میزدم!! صورتمو تو آینه نگاه کردم..یه کمی سرخ شده بود اما نه اونقدی
که تابلو باشه! اون سیلی ای که
تو عروسیه کیانا بهم زده بود هم دردش بیشتر بود هم خیلی سرخ شده بود.انگار دیگه یاد گرفته چطوری سیلی بزنه
که کمتر جاش معلوم باشه!
پوزخندی به خودم تو آینه زدم و گفتم:
" حاال که میخوای اینطوری بازی و ادامه بدی، منم حرفی ندارم و همراهیت میکنم!! یه مدت شوخی شوخی لجمو
درمیاوردی حاال روشتو عوض
کردی و میخوای با خشونت بری جلو!! اوکی آقا آروین..نشونت میدم که من از خودت پرروترم!!"
از اتاق اومدم بیرون، شایان یه گوشه نشسته بود و دستش یه فنجان چای بود..ملیحه هم پیش آروین نشسته بود و
داشت باهاش حرف میزد..
لجم گرفت.این ملیحه چرا مراعات هیچ کس و نمیکرد!! االن وقت گپ زدنش با آروین بود؟!! عمه خانومم گرم
تعریف با کیانا و مونا بود..نمیدونم چرا
بدون اینکه درمورد کارم لحظه ای فکر کنم، کنار شایان رو مبل نشستم..انگار میخواستم آتیشی که از گپ زدن
ملیحه و آروین وجودمو میسوزوند و
با کنار شایان نشستن، خاموشش کنم!! نیاز داشتم آروین بهم اهمیت بده و نگام کنه..نیاز داشتم که حتی بهم اخم کنه
اما نشون بده که
حواسش به من هست!!
_ منم چای میخوام! برای من چای نمیاری؟؟
شایان که داشت از ذوق ، سکته میکرد دستپاچه شد و گفت: اصالً بیا این چای و تو بخور..من زیاد میلی به خوردن
چای ندارم!
فنجان چاییشو به سمتم گرفت..ایشش.شاید دهنی باشه! من دهنی اینو بخورم؟!! همینم مونده بود!!..خواستم یه لحظه
حرفمو پس بگیرم و برم
برای خودم چای بیارم که نگام رو صورت سرخ شده و چشای خشن آروین ثابت موند و همین باعث شد برای ادامه
ی کارم مصمم تر بشم!! باید
میفهمید همونطوری که برای من خط و نشون میکشه و میگه نباید با شایان حرف بزنم خودشم باید خط قرمزا رو
رعایت کنه و نباید انقدر با
ملیحه فک بزنه! لبخند خیلی کمرنگی که انگار فقط خودم حسش کردم به شایان زدم و فنجان و از دستش گرفتم..
شایان که حسابی از این کارم کیفور شده بود با ذوق گفت: نوش جونت!❤️❤️

اوووف..اینم دیگه داشت از ذوق میمرد بیچاره!! خبر نداشت اگه بهش نیاز نداشتم عمراً محل سگم بهش بزارم..الکی
با فنجان چای بازی
کردم.وقتی به این فکر میکردم که جای لبای چندش آور شایان رو فنجان مونده، حالت تهوع میگرفتم..به آروین
نگاه کردم تا ببینم در چه حاله!!
داشت همچنان بی توجه به من با ملیحه گپ میزد و گاهی هم بلند بلند میخندید و ملیحه هم که از خوشحالی سر از
پا نمیشناخت با ناز و عشوه
میخندید..حرصم گرفت!! حق نداشت این مدلی تالفی کنه!! اون میدونست من از ملیحه بیزارم..میدونست و داشت
حرصمو درمیاورد!! خوب..خوب
منم میدونستم اون از شایان خوشش نمیاد و منم داشتم حرصش میدادم..!! فنجان و رو میز گذاشتم..شایان گفت: چی
شد؟ چرا نخوردیش؟
_ میل ندارم.. اینم دیگه سرد شده!
قسم خوردم که اگه بازم گیر بده که چای و بخور هر رودروایسی ای و بزارم کنار و یه جواب دندان شکنی بهش
بدم..اما خوب چون زیادی خوش
شانس بود حرفی نزد..شانس آورد!!
مونا با جعبه ی کریستال شطرنج اومد و گفت: کیا شطرنج بلدن؟!!!
شایان گفت: من که تو شطرنج، رقیبی ندارم..
با اینکه زیادی داشت خودشو برای ما میگرفت، اما خوب تا حدی حق داشت! عالی بازی میکرد! اما به نظر من حتی
اگه قهرمان کشوری هم
میشد نباید اینطوری به بقیه پز میداد..
کوروش با خنده گفت: واال من که فقط منچ بلدم!
مونا خندید و گفت: کوروش عزیزم کسی از تو توقعی نداره! تو به عروس تازت برس! اون مهمتره برات...
بعد با ابرو به کیانا اشاره کرد و دوباره خندید..کیانا هم ریز خندید و بازوی کوروش و گرفت و گفت: کوروش من
تکه و تو دنیا ازش فقط یکی هست!
مونا ادای باال آوردن و درآورد و گفت: عـــــُـــــــق! چندش!
شهریار گفت: کی با شایان بازی میکنه؟
شایان رو کرد به من و گفت: راویس پایه ای؟!!
ماتم برد..شطرنج بلد بودم اما نه در اون حدی که شایان و ببرم..اون تو مسابقات کشوری هم شرکت کرده بود و
مطمئن بودم در عرض 5 دیقه
کیش و ماتم میکرد..خواستم مخالفت کنم که صدای آروین و شنیدم: من حاضرم باهات بازی کنم!
نگام به آروین افتاد..مشخص بود بخاطر اینکه من با شایان بازی نکنم، این پیشنهاد و داده!! یه لحظه از این حرکتش
خیلی خوشحال شدم..بابا
مرسی غیرت!!! همیشه اینطوری باش خوب..میمیری؟!!
شایان با غرور گفت: فکر خیلی خوبیه! زن داداش صفحه ی شطرنج و بزار رو میز که هوس کردم یکی و بچزونم!.

آروین با جدیت گفت: زیاد رو بُردت حساب نکن آقا شایان! من یه پا شطرنج بازم!!
شایان پوزخندی زد و گفت: شاهنامه آخرش خوشه رفیق!!
نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم این بازیه شطرنج، بیشتر حکم دوئل داره تا یه سرگرمی!! دوئل بین شایان و
آروین!! من طرف کدومشون بودم؟!!
اَه اَه..از شایان که خوشم نمیومد و صد در صد طرف اون نبودم..اما خوب..آروینم..اووممم..ازش دلخور بودم و مسلماً
طرف اونم نبودم...مونا صفحه
ی شطرنج و رو میز دایره شکلی چید و مهره های شیشه ای سفید و مشکی و هم سرجاشون گذاشت...
آروین روبروی شایان نشست و گفت: خوب تمرکز کن تا یه وقت طعم باخت و نچشی!
شایان گفت: تو بهتره مواظب بازیه خودت باشی پسر!!
خدا به داد برسه!! این دو تا چقدر آتیششون تند بود..!! برای خودمم خیلی جالب شده بود که ببینم کی برنده میشه!
عمه خانوم اخماش در هم
بود..معلوم بود که از اتفاقی که پیش اومده اصالً راضی نیست..یه دفعه از جاش بلند شد و گفت: من میرم تو باغ یه
کم قدم بزنم..
کیانا فوری گفت: پس صبر کنین من و کوروشم باهاتون میایم..من خیلی حوصلم سررفته..از شطرنجم خوشم نمیاد..
کیانا رو کرد به کوروش و گفت: باهام میای؟
کوروش موافقت کرد و هر سه از هال خارج شدن..ملیحه سمت چپ آروین نشست و مونا هم سمت راستش جا
خوش کرد! این یعنی اینکه
اون دو تا طرفدار آروین بودن..منم که انگار تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و مجبور بودم بشم طرفدار شایان،
کنار شایان نشستم..شهریارم
طرف دیگه ی شایان نشست..آروین نگاه خصمانه شو بهم دوخت و با نگاش برام خط و نشون کشید اما من محلش
نذاشتم و نگامو به صفحه ی
شطرنج دوختم!!بازی شروع شد..استرس من از آروین و شایانم بیشتر بود! اگه شایان بازی و می برد، غرور آروین
خورد میشد و من اصالً اینو
دوس نداشتم !! چون شایان و میشناختم و میدونستم اگه برنده شه تا آخر سفرمون ول کن آروین نیس و مدام
بردشو به رخش میکشه و من اصالً
دلم نمیخواست آروین و خورد کنه! از طرفی هم اگه آروین برنده میشد معلوم نبود چقدر این برنده شدنشو تو سر
من بکوبه و تحقیرم کنه که
شایان باخته و فالن و بهمان! خیر سرم اومده بودم تو گروه شایان و باید به برنده شدن شایان فکر میکردم..اما اصالً
برام برنده شدن شایان مهم
نبود!! چشم دوخته بودم به صفحه ی شطرنج!! ملیحه مدام با حرفاش به آروین انرژی میداد و راه به راه میگفت:
سربازشو بزن..وااای..عالی
بود..مطمئنم برنده تویی..فیلتو حرکت بده.."❤️❤️

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه jskkf چیست?