اجبار 9 - اینفو
طالع بینی

اجبار 9

حرفاش عجیب بهم انرژی داد..انگار با حرفاش مسخم کرده بود چون ساکت شدم و آروینم که دید رام شدم! به سمت کمد
برگشت و لباس سفید و جین
آبی ای رو بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت: اینا رو انتخاب کردم برات! هم سادس هم شیکه! فکر کنم اندازتم
باشه! به گیسو هم گفتم و نگران
گیسو نباش..حاال دیگه خودت میدونی..اگه دوس داری بازم اون روی منو ببینی، لجبازی کن و لباساتو عوض نکن!!
تصمیم با خودته.
بعد هم بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم، از اتاق رفت بیرون! نتونستم باهاش لجبازی کنم..!! دوس داشتم روم
حساس باشه..این غیرتش، خیلی
خیلی به دلم نشست..کت و دامنمو درآوردم و همون لباسایی و که آروین برام انتخاب کرده بود و پوشیدم..زیادم بد
نبود! لباسه که فیت بدنم
بود..شلوار لی هم که یه کمی بهم گشاد بود که اونم با یه سنجاق حل شد! یقه ی بلیزه کامل بسته بود و منم
گردنبندی و که آروین سر عقد
بهم داده بود و گردنم بود و رو یقه ی بلیزه انداختم..دستی به صورتم کشیدم و از اتاق اومدم بیرون! همه ی نگاه ها
به سمتم کشیده شد..
گیسو با لبخند نگام کرد..کنار گیسو نشستم..آروین با چشمای مهربونش بهم نگاه کرد و لبخند ملیحی بهم
زد..معلوم بود از اینکه حرفشو گوش
کردم خیلی خوشحاله! این لبخنداش بهم اعتماد به نفس میداد و حس میکردم زیباترین لباس امشب و من
پوشیدم..بخاطر همین منم لبخندشو با
لبخند گشادی جواب دادم..!! خاله اعظم داشت برای انیس جون از دومادش حرف میزد و کلی پزشو میداد..
_ پسر خیلی خوبیه! پولدار..قد بلند..چشم و ابرو مشکی! یه دونه س..تو فامیل تکه! مارال و خیلی دوس داره و
جونشم براش میده!
انیس جون حرفی نمیزد و فقط لبخند میزد..من نمیدونم این مامانا چرا انقدر از پسرای چشم و ابرو مشکی و قد بلند
خوششون میاد؟!! وقتی
پسری و با این ویژگیای میبینن عین دخترای 08 ساله، دست و پاشون میلرزید و از دختره بیشتر عاشقش میشدن!
مگه پسر قد کوتاه و مو بور
آدم نبود؟!! دل نداشت؟!! پس با این حساب همه ی پسرای قد کوتاه و قد متوسط و موهای بور، باید بمونن تو خونه
دیگه!!! حتی اگه اون پسره مو
بور دو برابر پسر چشم ابرو مشکیه خوشگل باشه، بازم به نظرشون اون چشم ابرو مشکیه خوشگل تره!! انگار شده
بود یه قانون نانوشته! خوب
خودمم قبول داشتم که چشم و ابرو مشکی شرقی تره و بیشتر به دل میشینه اما خوب دوس نداشتم این بشه یه
امتیاز برای همه ی
آدما..!! مارال با ناز و ادا نگام میکرد و برام گوشه چشم نازک میکرد..دختره ی ایکبیری!! شیطونه میگه بزنم فکشو
بیارم پایینا..انگار من پسرم و. 

قراره گول اداهاشو بخورم..بوفالو!! با چندش، نگامو ازش گرفتم و به دختر جوون و ریزه ای که کنار گیسو نشسته
بود نگاه کردم..گلناز، خواهر
کوچیکه ی گیسو بود..قیافه ی ملوس و پوست سفیدی داشت..قیافه ش خیلی شبیه شخصیتای بامزه ی کارتونی
بود..از گیسو خواستنی تر بود
و خیلی به دل مینشست..اما خوب گیسو خوشگل تر بود! گیسو و گلناز شباهت زیادی به ثریا خانوم داشتن و از
باباشون فقط بینی قلمیشونو به
ارث برده بودن! داشتم صورتای گیسو و گلناز و آنالیز میکردم که صدای پدر جون اومد:
عمه خانوم، براتون از دکتر نجم وقت گرفتم!!
عمه خانوم ابروهاشو باال انداخت و گفت: واسه چی؟!!
پدر جون گفت: نکنه یادتون رفته که باید عمل شین؟!!
عمه گفت: نمیخوام عمل شم! مگه چقدر زندم که اونم بسپارمش زیر تیغ جراحی؟!
آقا بهرام رو به عمه خانوم گفت: ملوک! انقدر پشت گوش ننداز..اگه 0 سال پیش پاتو عمل کرده بودی االن انقدر
استخوونات اذیتت نمیکرد..دکتر
نجم به هر کسی وقت نمیده..بهروز همینو هم با کلی پارتی بازی و رشوه دادن به منشیش، تونسته برات جور کنه!
آخر ماه دیگه، باید بری پیش
دکتر نجم! هر چی زودتر عمل شی برات بهتره!
عمه خانوم با صدای آرومی گفت: میخوام قبل عملم یه سر برم پیش ویکتوریا!
اخمای پدر جون در هم رفت! آقا بهرام با لحن عصبی ای گفت:
خواهر من تو چرا انقدر به فکر ویکتوریایی؟!! چرا به فکر خودت نیستی؟ اون قید تو رو زده..نمیخواد تو رو
ببینه..سهمشو از خونه گرفت و رفت! توأم
باید قیدشو بزنی..بگذر ازش..
عمه خانوم با بغض گفت: شاید زنده نموندم داداش! اونوقت تو حسرت دیدنش میمونم! نمیخوام تو حسرت چیزی
بمونم و برم! میخوام با خیال
راحت برم زیر تیغ!
مارال با ناز گفت: ای بابا عمه خانوم! یه عمل ساده که بیشتر نیس..چرا خیال میکنین عمل حساسیه! انقدر نگران
نباشین..
عمه نگاه تند و تیزی به مارال کرد و با خشم گفت: برای منی که تو این سن و سالم، هر عملی میتونه حساس و سخت
باشه! من میخوام برای
آخرین بار ویکی و ببینم!
رادین گفت: من که فکر نمیکنم وقتی بفهمه دارین عمل میشین، بیاد ایران!
پدر جون گفت: فقط خودتو سبک میکنی خواهر! برای ویکی اینجور چیزا مهم نیس..اون سرگرم شوهر و دخترشه!
عمه خانوم گفت: من یه مادرم بهروز..میفهمی اینو؟!! یه مادرم..حتی اگه ویکی بدترین و بزرگترین خبطی هم انجام
بده بازم دخترمه..تنها دخترمه❤️❤️

نمیتونم راحت قیدشو بزنم! حتی اگه اون راحت قیدمو زده باشه..میخوام ببینمش..تا نبینمش نمیزارم عملم کنن!
انقدر این جمله ی آخرشو با جدیت و تحکم گفت که برای چند ثانیه ای سکوت شد..انیس جون سکوت و شکست و
گفت:
من به ویکتوریا زنگ میزنم و خبرش میکنم که عمه خانوم قراره عمل شه و میخواد ببینتش! دیگه تصمیم با خودشه!
عمه خانوم، نگاه قدرشناسانه ای به انیس جون انداخت و بهش لبخندی زد..دلم برای عمه خانوم خیلی سوخت! با
اینکه ویکتوریا با اون وقاحت
سهمشو از خونه ی پدریش گرفته بود و به عمه خانوم پشت کرده بود اما عمه خانوم بازم میخواست ببینتش!! چقدر
مادر بودن، دل بزرگی
میخواست!! یه لحظه به ویکتوریا حسودیم شد!! کاش مامان منم زنده بود!! خیلی به محبت یه مادر نیاز داشتم..با
اینکه بابام همیشه پشتم بود و
سعی کرده بود جای مامان و هم برام پر کنه اما..مادر یه چیز دیگه بود!! مخصوصاً برای یه دختر! ویکتوریا چه شیء
با ارزشی داره و بی خیالشه!
منی که از این نعمت محروم بودم، میدونستم چقدر مادر داشتن با ارزشه!! آه عمیقی کشیدم...
عمه خانوم در اتاق و باز کرد و بهم نگاه کرد و گفت:
راویس عزیزم! رفتی کیک و گرفتی؟
_ بله عمه خانوم! گذاشتمش تو یخچال!
_ خوبه! پس خودتم سریع حاضر شو! االن مهمونا میان..!
لبخندی بهش زدم و گفتم: چشم!
لبخند پهنی رو لباش نشست و از اتاق رفت بیرون! عمه خانوم بلیز، دامن یاسی رنگی پوشیده بود و موهای کوتاهشم
رو شونه هاش ریخته بود!
تو کمدم دنبال لباس مناسبی میگشتم! باید همه چیز و در نظر می گرفتم! باید لباسی و انتخاب میکردم که آروینم از
دیدینش اعتراضی نکنه!
دوس نداشتم امشب، آروین و اذیت کنم!! هر چی باشه..امشب شبِ آروینه و دوس داشتم همه چیز اونطوری باشه
که آروین دوس داره! از دو
هفته پیش، درگیر تدارکات امشب بودم و کلی برای امشب، برنامه چیده بودم!! باالخره هر چی بود، تولد شوهرم بود
و دلم میخواست حتی اگه
تقدیر این بود و از آروین جدا شدم، امشب و خوب به یاد بیاره و بره جزء شبای خاطره انگیز زندگیش!! به پیشنهاد
و درخواست آروین، دو روز بعد از
اینکه از شمال برگشتیم، آروین منو برد پیش یه روانپزشک خیلی خوب..خیلیم سرشناس بود! این نشون میداد که
درمان من، برای آروین خیلی
اهمیت داره و این منو غرق لذت کرده بود!! تا حدودی نسبت به اوایل، بهتر شده بودم و کمتر کابوس میدیدم و
کمتر زجر میکشیدم!!..

یه 

ماهی میشد که تحت نظر روانپزشک بودم و سعی میکردم مو به مو توصیه هاشو اجرا کنم تا از شر آزار و اذیتایی که
تو کابوسام، میکشیدم راحت
شم! آروینم تو این مدت، خیلی کمکم کرد و کلی تشویقم میکرد تا به حرفا و دستورای روانپزشک گوش بدم! واقعاً
چقدر خوب بود که یکیو داشته
باشی که انقدر دلواپست باشه و برات دل نگرون باشه!! حس خیلی خوبی بود...خیلی خوب!! رابطه م با آروین خیلی
خوب شده بود و آروین
خیلی هوامو داشت..اما..یه چیزی بود که خیلی عذابم میداد..آروین هنوز بهم ابراز عالقه نکرده بود و من واقعاً تو
شرایط بدی بودم..تو برزخ بدی گیر
افتاده بودم! از ته دل آروین هیچ خبری نداشتم!! آروین یه بارم بهم نگفته بود که دوسم دارم و این نشون میداد که
یا اصالً دوسم نداره و تو فاز
عشق و عاشقی نیس و یا هنوز به دوس داشتنم مطمئن نیست و تو دو راهیه تردید و عشق گیر کرده!! میترسیدم
آخرشم تو حسرت یه " دوستِ
دارم" از زبون آروین بمونم!! باالخره از بین لباسای رنگ وارنگی که به چوب لباسی کمدم آویزون بود، یه ماکسی
سفید و انتخاب کردم و
پوشیدمش! زیابییه لباس واقعاً چشمگیر بود..پوشیده بود اما خیلی بهم میومد و اندام ظریف و متناسبمو به خوبی
نشون میداد! رو قسمت سینه،
سنگ دوزی ظریفی کار شده بود..موهامو رو شونه هام ریختم و تل بافتنی سفیدمو البالی موهای عسلی رنگم زدم..!
گوشواره های طال سفیدمو
به گوشام آویزون کردم و آرایش ملیح دخترونه ای کردم! جلوی آینه وایسادم و به تیپ خودم نگاه کردم..از همه
چیز راضی بودم! خیلی تو چشم
نبودم و این باعث میشد امشب، آروین اذیت نشه! وقتی چیزا و کارایی که آروین دوس داشت و انجام میدادم، حس
خیلی خوبی بهم دست میداد
و سراسر وجودم پر از لذت میشد..کشوی میز توالتمو باز کردم..جعبه ی کوچیک کادو پیچ شده ای که برای آروین
خریده بودم و برای صدمین بار با
عشق نگاه کردم..این کادوش، مخصوص بود و دوس داشتم اینو آخرشب، وقتی تنها شدیم بهش بدم..براش غیر از
این، یه ادکلن خوشبو و اصل
فرانسوی خریده بودم..از همون مارکی که خودش استفاده میکرد..زیادی خوشبو بود و نتونستم بوی بهتری و براش
پیدا کنم!! واقعاً هدیه خریدن
برای مردا خیلی سخت بود..چون برای خانوما، کلی گزینه بود که میشد یکیشو انتخاب کرد اما برای مردا، فقط یا
لباس بود یا عطر و ادکلن! آروین
از هردوشم اشباع بود و من نتونستم خالقیت به خرج بدم و یه کم بیشتر تو بازار بچرخم! از اتاق اومدم بیرون..رفتم
تو آشپزخونه! همه چیز آماده❤️❤️

بود از صبح داشتم تدارکات امشب و میچیدم و همه کارا رو کرده بودم! غذا رو از بیرون سفارش داده بودم.. 2 جور
غذا! آروین برای ناهار نیومده
بود..چند روزی بود که سرش تو شرکتش شلوغ بود و کمتر وقت میکرد بیاد خونه! با عشق، تموم دیوارای هال و
پذیرایی و جشن بسته بودم و با
بادکنکای رنگارنگ، تزیین کرده بودم! حاال هر کی ندونه، فکر میکنه تولد یه سالگیه یه پسر بچه س!! واال....اما من
خیلی شور و شوق داشتم که
این تولدش، بشه بهترین تولدش تو عمر 39 سالش!! دسر و ساالد و گذاشته بودم تو یخچال تا خنک بمونن! صدای
آیفن اومد..عمه خانوم از رو مبل
بلند شد و در رو باز کرد..بعد از چند لحظه، سیل مهمونا ریخت تو خونه! شهریار، مونا، کیانا، کوروش، سامی و ملیحه
اومدن! نمیدونم این ملیحه، از
کجا پیداش شده بود؟!! همه جا خودشو جا میده! من کی دعوتش کردم که خودمم خبر ندارم!! خواستم عصبی شم و
بندازمش بیرون که به خودم
مسلط شدم..امشب نه!!! باید به خودم آرامش میدادم..قرار نیس اتفاقی بیفته!! با خوشرویی، از همشون پذیرایی کردم
و بهشون شربت و
شیرینی تعارف کردم..سامی برنزه کرده بود و خیلی عوض شده بود..از قیافه ی آدمیزاد در اومده بود!! چقدر زشت
شده بود!! ایشش..من نمیدونم
بعضیا چرا انقدر اعتماد به نفس دارن؟؟ کنار مونا نشستم..کیانا با ذوق و شوق به بادکنکا و جشنای رنگی، نگاه کرد و
گفت:
واییی راویس چیکار کردی دختر؟!! خوش به حال آقا آروین! حتماً خیلی خوشحال میشه بدونه زنش چیکار کرده!
عمه خانوم لبخندی زد و گفت: بچم از صبح بیداره! آروین باید قدرشو بدونه..هم کدبانوئه هم یه زن نمونه س!
لبخندی زدم و از عمه خانوم تشکر کردم! همه مشغول گپ زدن شدن و شهریارم که ماشاال، تازه فکش گرم شده بود
داشت مزه میپروند! به
آشپزخونه رفتم..بعد از چند دیقه، مونا هم اومد تو آشپزخونه..نزدیکم وایساد..داشتم ژله ها رو آماده میکردم..
_ کمک نمیخوای؟
_ نه همه کارامو کردم..راستی مونا؟
مونا در حالیکه داشت به کرم کارامالی رو میز، ناخنک میزد گفت: هوووم؟!
با پشت قاشقی که تو دست بود، زدم پشت دستش و گفتم: ناخنک زدن ممنوع! شکمو!
مونا فوری دستشو کشید و گفت: خوب حاال..خسیس!!
خندیدم و ظرف کرم کارامل و تو یخچال گذاشتم و گفتم: این ملیحه اینجا چیکار میکنه؟؟ یادم نمیاد دعوتش کرده
باشم!
_ تا فهمید امشب تولد آروینه و تو همه رو دعوت کردی خودشو انداخت جلو، تا هر جور شده بیاد..راستش منم دلم
نیومد بهش بگم که تو دعوتش

نکردی! این شد که دروغکی بهش گفتم که راویس دعوتت کرده و اونم از خدا خواسته شال و کاله کرد و اومد!
_ برای آروین چیزی خریده؟
_ فکر کنم خریده باشه! با کیانا عصر بازار بودن!
_ وای به حالش اگه کادوی مخصوصی یا مشکوکی برای آروین خریده باشه! باور کن رودروایسی و حرمت مهمون
بودنشو میزارم کنار و کاری و
باهاش میکنم که لیاقتشه!
_ نه بابا..فکر نکنم اونقدرام ناقص العقل باشه که جلوی جمع همچین ضایع بازی ای و دربیاره!
_ خدا کنه حق با تو باشه! راستی شایان نیومده چرا؟
مونا ریز خندید و گفت: با اون زهر چشمی که دوتایی از اون بیچاره گرفتین، اگه میومد جای تعجب داشت! بدبخت و
سنگ رو یخ کردین و حاال
انتظار داری پاشه بیاد جشن تولد رقیبش!؟
بلند خندیدم و گفتم: بهتـــــــر! پسره ی پررو! از اون اولشم از این بشر خوشم نمیومد!
_ راستی راویس! برای آروین چی خریدی؟
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم: نمیگم..سورپرایزه!
_ لوس نشو..بگو دیگه..
_ ای بابا چقدر تو فضولی!! شب میبینی!
مونا به حالت قهر روشو ازم برگردوند و گفت: جهنم..نگو!
پریدم تو بغلش و لپشو محکم بوسیدم و گفتم: الکی قهر نکن بهت نمیاد..یه ادکلن براش خریدم..!
مونا لبخندی بهم زد و گونه مو بوسید..
کم کم بقیه ی مهمونا هم اومدن! خونواده ی خاله اعظم) هر چند مجبور شدم دعوتشون کنم..( آقا بهرام..انیس جون
و پدر جون..شیرین و آرسام..
همه جمع بودن و جای خالیه بابام به شدت حس میشد..کاش بابامم تهران بود! تو آشپزخونه بودم و داشتم شربت
میریختم تو لیوان، که انیس
جون کنارم وایساد...خیلی خوشگل شده بود..یه لحظه به پدر جون حسودیم شد..چقدر زن خوشگل داشتن، کیف
میداد!! تو کت و دامن مشکی
با گالی ریز نارنجی رنگی که تنش بود، عین مانکنای ایتالیایی شده بود! آروین زیباییشو از مادرش به ارث برده بود..
با همون لبخند مهربونی که همیشه رو لبش بود نگام کرد..چرا بهم لبخند میزد؟!! چرا مثل رادین، باهام سر سنگین
برخورد نمیکرد؟؟ انیس جون
زیادی مهربون بود و فقط به خوشبخت بودن پسرش فکر میکرد و دیگه براش اجباری بودن این زندگی و چه جوری
وارد شدن من به زندگیه پسرش،
مهم نبود! هر چند اوالش زیاد گریه میکرد و چند وقتم تو بیمارستان بستری بود..اما خوب کم کم عادت کرد و هوای
منو همه جوره داشت!
_ راویس؟!❤️❤️

نگاش کردم..
_ جونم؟!
با زبونش، لب باالییشو خیس کرد و گفت: تو آروین و دوس داری؟!!
جا خوردم..انیس جون معموالً از این سؤاال نمیپرسید..نمیدونم چی شده بود که این سؤال و پرسید! نمیدونستم باید
چی جوابشو بدم!! باید بگم
که من پسرشو دوس دارم اما اونه که ازم فرار میکنه و تا حاال یه بارم بهم ابرازعالقه نکرده؟؟ درست بود که اینو
بهش بگم؟!! خورد نمیشدم!!
جلوش غرور نصفه، نیمه م، جریحه دار نمیشد؟!! داشتم تو ذهنم، جوابی و که میخواستم به انیس جون بدم و تجزیه
تحلیل میکردم که صدای آیفن
اومد..بهترین صدایی بود که تا حاال تو عمرم شنیده بودم..حداقلش مجبور نبودم دیگه به سؤال سخت، انیس جون
جوابی بدم..
لبخندی زدم و گفتم: آروین اومد..
انیس جون لبخندی بهم زد و دستمو گرفت و هر دو به هال رفتیم..!! انگار انیس جونم سؤالش یادش رفته بود..!!
آهنگ شادی و تو دستگاه پخش، گذاشتم..آروین وارد خونه شده بود و همه دست میزدن و مونا هم سوت
میزد..گیسو و گلناز با آهنگ میخوندن
" تولدت مبارک..!!" شیرینم با لبخندی که رو لبش بود نگام میکرد..به آروین نگاه کردم..شوکه شده بود..انتظار
چنین جشنی و نداشت! ذوق کرده
بود و این منو خیلی خوشحال کرده بود! تی شرت آبی رنگی با جینی به همون رنگ پوشیده بود، یه اورکت مشکی
هم پوشیده بود و تیپ دختر
کششو کامل کرده بود!! انیس جون نزدیک آروین شد و پیشونیشو نرم بوسید و گفت: تولدت مبارک پسرم! ایشاال
زنده باشم و تولد 011 سالگیتم
جشن بگیرم!
اوه انیس جون میخواست تا 011 سالگیه آروین زنده بمونه! فسیل میشد که...!! اگه آروین ذهنمو میخوند االن اون
دنیا بودم!
آروین گونه ی مامانشو بوسید و گفت: قربونتون برم من!! حرف از مرگ نزن دلم میگیره مهربونم! تا وقتی تو هستی
منم هستم!
انیس جون با محبت نگاش کرد..یعنی من از حسادت داشتم اون وسط، تلف میشدم!! پس من چی؟!! خوب به منم از
این حرفا بزنه..چی میشه؟!!
گیسو با خنده گفت: وای آروین تو چقدر بزرگ شدی..رفتی تو 39ها!
عمه خانوم گفت: آروینم برای خودش یه پا مرد شده دیگه!
همه به آروین تبریک گفتن..ماهان و شهریارم مدام سر به سرش میزاشتن و بهش میگفتن" بابا بزرگ"! صدای خنده
های مردونشون تو فضا پخش.. 

بود 

به کمک مونا، کیک و آوردم و رو میز جلوی آروین گذاشتم! آروین با عشق زل زد تو چشام و گفت: مرسی
خانومم! خیلی زحمت کشیدی!
وایییی..یکی منو بگیره! نیشم وا شد..
مونا به شوخی بازومو گرفت و آهسته زیر گشوم گفت: غش نکنی یه وقت!!
مونا ریز خندید و منم بهش چشم غره ای رفتم! شهریار نگاهی به 39 شمع کوچیک رنگارنگی که روی کیک بود،
انداخت و گفت:
اوه راویس! حرارت این شمعا که اذیتمون میکنه! این همه شمع! چند تاس؟ 311 تایی هست دیگه نه؟
آروین بلند خندید و گفت: خیلی نامردی شهریار!
شهریار قهقهه زد..کیک خیلی بزرگی بود و به هر کی یه تیکه ی مثلثی بزرگ، میرسید! کیک به شکل دو تا حلقه ی
ازدواج در هم فرو رفته
بود..طرحشو خودم به شیرینی فروشیه داده بودم! روی یکی از حلقه ها که روی اون یکی حلقه بود، با خامه اسم
آروین به التین نوشته شده بود
و رو حلقه زیریه که کوچیکتر از حلقه باالییه بود اسم من با شکالت، نوشته شده بود..طرح کیک فوق العاده بود..
گیسو سوتی کشید و گفت: بابا ای ول به راویس!! چه الوی ترکونده..عجب کیکی! معلوم نیس تولد آروینه یا سالگرد
ازدواجشونه!!
خندیدم..گیسو راست میگفت..به این کیک فقط میخورد سالگرد ازدواج باشه!! از قصد این کار رو کرده بودم..شاید
قسمت نشد سالگرد ازدواجمون
من کنار آروین باشم..اونوقت تو حسرت این کیک میموندم!! من همه کار میکردم تا بعدش هیچ حسرتی نخورم!
کیانا گفت: عجب ایده ی بکری! خیلی خوشم اومد..اسم راویس مال خودمه ها! آقا آروین کیک و ببُر که هوس کردم
راویس و خودم بخورم!
آروین خندید و رو به کیانا گفت: کیانا خانوم بهتون بگما، اسم راویس مال خودمه و به کسی نمیدمش..رو یه قسمت
دیگه ی کیک سرمایه گذاری
کنین!
خندیدم..حاال انگار اسم من چه تحفه ای بود..ایشش! همش یه مزه ای میداد دیگه!
چاقو رو به آروین دادم تا کیک و ببُره..صدای ملیحه اومد:
من که خیلی دلم میخواد اسم آقا آروین و بخورم..خامه رو بیشتر دوس دارم!
شهریار چشم غره ای به ملیحه کرد و گفت: بیخود! اونم سهم راویسه دیگه!
ملیحه سرخ شد و هیچی نگفت!! شهریار خوب دمشو قیچی کرد..!! باالخره آروین کیک و با هزار تا ناز و ادا برید!
گیسو مدام با دوربین آروین عکس
مینداخت و مسخره بازی درمیاورد و ما رو میخندوند..گلناز کاله عروسکی مخصوص تولد گذاشته بود رو سرش و
شیطونی میکرد! هر چند دختر
نسبتاً آرومی بود، اما خوب معلوم بود امشب خوشحاله و داره انرژیشو یه جوری تخلیه میکنه! رادین گوشه ای ساکت
نشسته بود و بقیه رو نگاه❤️❤️

میکرد .برج زحر مار!! ماهان هم تموم حواسش به کیک بود و وقتی میدید کسی حواسش نیس به کناره های کیک،
ناخنک میزد..نمیدونست من
دارم نگاش میکنم و به خیال خودش، از زرنگیشم کلی حال میکرد!! انیس جون و عمه خانوم، کیک و تقسیم
کردن..اسم شکالتیه منو تو بشقاب
آروین گذاشتن و اسم خامه ایه آروینم تو بشقاب من بود! آروین نگاهی به بشقاب کیکیش انداخت و گفت:
عجب اسم خوشملی! من اینو چه جوری بخورم؟!!
شهریار لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: کاری نداره آروین جان! کافیه تصور کنی که به جای اسم راویس، خود
راویس و گذاشتن جلوت!!
این شهریارم اگه جلوشو نمیگرفتی خیلی بی شرف میشدا..!! پسره ی پررو!! سرمو انداختم پایین! صدای آروین و
شنیدم..در حالیکه معلوم بود
خیلی خندش گرفته، گفت: فکر خوبیه ها...اوممم..امتحانش ضرر نداره!
سرمو باال بردم..به آروین نگاه کردم..بهم چشمکی زد و مشغول خوردن کیکش شد..ملیحه انگار خیلی پکر بود، یه
گوشه کز کرده بود و داشت با
چنگالش بازی میکرد..بچم وقتی این همه صحنه ی عاشقونه دیده دپرس شده! واال حق داره منم اولین بارم بود انقدر
غرق عشق میشدم!!
لبخند محوی زدم..ماهان در حالیکه داشت ته بشقابشو درمیاورد گفت:
وای آروین کیکت خیلی بهم چسبید! سالگرد ازدواجتون کی میشه تا من برای اون موقع شکممو صابون بزنم؟!!
نمیدونم چرا یهو ناراحت شدم و لب و لوچم آویزون شد..! دلم گرفت..سالگرد ازدواجمون؟!! اوه تا سالگرد
ازدواجمون..همش 5 ماه بود که من و
آروین زن و شوهر شده بودیم! شاید تا سالگرد ازدواجمون سر و کله ی گالره و رامین پیدا شه و دیگه من و آروینم
کنار هم نباشیم تا بخوایم
سالگرد ازدواجمونم جشن بگیریم! یعنی آروین تولد 21 سالگیشو با کی جشن میگیره؟! با مریم؟!! مریم که شوهر
داره..با یه دختر دیگه!! وای که
چقدر برام سخت بود، آروین و مال یکی دیگه فرض کنم!! دوس نداشتم بوسه های داغ و عشقبازی های سوزانش
نصیب یکی دیگه شه..اون فقط
مال من بود..! نمیتونستم با کسی قسمتش کنم!!
گیسو همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت: و امـــــــا..قسمت هیجانیه مراسم! حاال که خوب خوردین، کادوهاتونو
رو کنین..!
همه خندیدن و در کمتر از چند دیقه، میز جلویی آروین پر شد از کادوهای رنگارنگ در اندازه ها و ابعاد مختلف!
گیسو شروع کرد به باز کردن
کادوها..برای منم جالب بود که ببینم بقیه برای آروین چی خریدن..منم کادومو رو میز گذاشتم! بیشتر کادوها
لباسای رنگارنگ با مارکای مختلف بود..

چیز خاصی نبود که نظرمو به خودش جلب کنه! تا اینکه گیسو کادوی ملیحه رو باز کرد...!! کم مونده بود فکم بیفته
وسط سالن! نه...!! اون حق
نداشت..! حق نداشت چنین کاری و با من کنه...!! مونا با چندش به ملیحه نگاه کرد و ملیحه هم با غرور زل زده بود به
من!
ملیحه رو به آروین کرد و گفت: تولدتون مبارک! بد سلیقگی منو ببخشین!
اخمای عمه خانوم در هم رفت..این دختره چقدر بی حیا بود!! اگه نگران برخورد بقیه و کنایه های مارال و خاله اعظم
نبودم، بلند میشدم و
کادوشو پرت میکردم تو حیاط و خودشم با یه اردنگی مینداختم تو کوچه!! دختره ی چشم سفید...
کادوی ملیحه، یه ساعت مارک دار بند سرامیکی، فوق العاده شیک ، به اضافه ی یه کارت پستال شیک بود...معلوم
بود ساعت گرون قیمتیه و از
این داشتم میسوختم!! من این بشر و باید آدم کنم..چطور به خودش جرئت داده بود برای یه مرد زن دار، همچین
هدیه ای بخره؟! با اینکه ادکلنی
که من برای آروین خریده بودم اصل فرانسه بود و گرون شده بود، اما مطمئن بودم پولش به نصف پول این ساعته
نمیرسید! از حرص زیاد، ناخنامو
تا اونجا که جا داشت تو پوست دستم فرو کردم..میخواستم اینجوری جلوی خشممو بگیرم..نباید جلوی ملیحه و
مارال و خاله اعظم، نقطه ضعف
نشون میدادم..باید خودمو بی خیال و خونسرد نشون میدادم..! چقدر کار سختی بود!! اصالً دوس نداشتم هدیه ی
ملیحه از مال من گرون تر شده
باشه!! آروین نه از دیدن کادوی ملیحه، ذوق کرد نه اونقدی که فکر میکردم هیجان زده شد.لبخند کمرنگی زد و
خیلی سرد از ملیحه تشکر
کرد..ملیحه ی بیچاره، داشت آتیش میگرفت اما خودشو با پوست گرفتن پرتقالی مشغول کرد...
گیسو لبخندی زد و کادوی منو دستش گرفت و گفت: میرسیم به کادوی معشوقه ی گرام!! این هدیه خیلی خاصه
ها!!
دیگه ذوق و شوقی برای دیدن عکس العمل آروین بعد از دیدن هدیه م نداشتم! تا قبل از اینکه کادوی ملیحه رو
ببینم خیلی برای باز شدن هدیه م
ذوق داشتم و دوس داشتم واکنش آروین و ببینم..اما حاال..!! برام فرقی نمیکرد..ملیحه ی عوضی، حسابی حالمو
گرفته بود..!!اصالً نفهمیدم کی
گیسو کادومو باز کرد..وقتی صدای دست و جیغ و سوت بقیه رو شنیدم، تازه فهمیدم کادوم باز شده..!! همه با لبخند
نگام میکردن و منم برای
خالی نبودن عریضه، لبخند کمرنگی زدم! آروین که معلوم بود خوشحاله و ذوق و شوق تو چشاش موج میزد، نگام
کرد و با مهربونی گفت:
تو از کجا میدونستی من عاشق این ادکلنم؟!!❤️❤️

لبخندی بهش زدم و گفتم: خوب..همیشه از همین مارک استفاده میکنی..! چون بوش خیلی عالیه، منم دیگه نرفتم
سراغ مارک جدیدتر! امیدوارم
برات تکراری نباشه!
آروین که انگار از لحن حرف زدنم فهمیده بود دلخورم، لبخند پهنی زد و گفت: کادوی تو بهترین کادوی امشب بود!
مرسی..
آخ که چقدر با این حرفش، حال کردم!! انگار یهویی همه ی ناراحتی و دلخوریه، چند دیقه پیش از یادم رفت! لبخند
گشادی زدم و نگام رو چهره ی
پر از خشم و سرخ شده ی ملیحه، ثابت موند..روانی!! بسوز!
گیسو گفت: اوه..بابا ای ول به آروین..چه هواشو داره..! خدا بده شانس! واقعاً از ته دلت این حرف و زدی آروین؟!!
برای خودمم جالب بود که جواب آروین و بشنوم!
آروین جدی شد و گفت: آره حقیقت و گفتم! بهترین هدیه ی این 39 سال سنم بود!! قیمتش برام مهم نیس هر چند
مطمئنم چون اصله، گرونه!
اما خوب اون چیزی که برام مهم بود، این بود که راویس بهم بی اهمیت نیس و خوب میدونه از چی خوشم میاد و از
چه ادکلنی استفاده
میکنم..این که براش مهمم و بهم توجه میکنه، خیلی برام ارزش داشت!!
عمه خانوم با محبت به آروین نگاه کرد و گفت:
خیلی خوشحالم که انقدر خوشبختین!!
کاش این روزا هیچوقت تموم نمیشد..! کاش تو همین روزای عاشقونه و خوش میموندم!! من از خدا مگه چی
میخواستم؟! انتظار زیادی
بود؟!!..میخواستم کنار کسی که عاشقش بودم، بمونم..! میخواستم تا آخر عمرم آروین مال من باشه! دلم نمیخواست
این روزا تموم شه! باید به
خودم میفهموندم که این چیزا موقتیه! نباید بهشون دل میبستم! اگه دل میبستم، دل کندن برام سخت میشد!! اما مگه
میشد؟!!
گیسو صدای آهنگ شادی و که از دستگاه ، داشت پخش میشد و زیاد کرد و گفت: بلند شین یه کم قر بدین تا برای
شام، اشتهاتون باز شه!
گیسو و گلناز اولین کسایی بودن که برای رقص، اومدن وسط! گلناز زیادی با ناز میرقصید و حرکات دست و کمرش،
خیلی ظریف و نرم بود..خوشگل
میرقصید..گیسو نسبت به گلناز، تندتر میرقصید و خیلی با آهنگ هماهنگ بود! بعد از چند دیقه، آهنگ تموم شد و
آهنگ جدید شروع شد..
اینبار مونا و کیانا و شهریار و کوروش برای رقص، داوطلب شدن..شب خوبی بود..به همه داشت خیلی خوش
میگذشت! باالخره نوبت به من
و آروین رسید..! آهنگ مالیمی برای رقص تانگو، پخش شد..مونا و گیسو و کیانا خونه رو گذاشته بودن رو سرشون!
خیلی با هم جور شده بودن و

زیادی شیطونی میکردن! من و آروین روبروی هم وایسادیم..آروین با عشق نگام میکرد..دستای مردونشو آورد جلو
و کمرمو محکم گرفت..منم
دستای کشیده و ظریفمو رو شونه هاش گذاشتم و روبروی هم آروم تکون خوردیم! حس خیلی خوبی داشتم! خودمو
تو لباس سفید عروس، تصور
کردم..دوس داشتم تک تک اتفاقای شب عروسیمو از یاد ببرم! تموم اون توهینا..تحقیرا..همشو از خاطرم محو کنم و
به امشب فکر کنم..به اینکه
دارم روبروی عشق زندگیم، میرقصم! به اینکه خوشبختم..حتی اگه موقتی باشه..حتی اگه زودگذر باشه..اما من همین
یه لحظه رو هم دوس
داشتم..مهم این بود که آروین االن مال من بود..دیگه چه اهمیتی داشت که فقط تا چند وقت دیگه کنار خودم
دارمش!! چه اهمیتی داشت؟!!
شاید اصالً زد و من زودتر از اینکه از آروین جدا شم، بمیرم..! االن مهم بود..االن که کنارم داشتمش! دوس داشتم
فکر کنم که منم مثل خیلی از
دخترای دیگه، از شب اول عروسیم، شوهرم عاشق سینه چاکم بوده و منم یه زندگیه عادی و داشتم! دوس داشتم
"اجباری بودن" و از زندگیم با
آروین، فاکتور بگیرم..دوس داشتم خیال کنم که آروینم مثل بقیه ی مردا، از اولش منو تو زندگیش قبول کرده و
عاشقمه! این افکار خیلی بهم انرژی
میداد..یه لحظه، این رقص و با رقص شب عروسیمون مقایسه کردم!! پوفی کشیدم..این کجا و اون رقص مسخره ی
نمایشی کجا؟!! برعکس اون
شب، آروین نگاشو ازم نمیگرفت و با نفرت بهم نگاه نمیکرد..االن دیگه داشت با محبت نگام میکرد..حتی طرز
نگاشم فرق کرده بود..! زل زدم تو
چشاش! غرق چشای عسلیش شده بودم..کاش عاشقم شده باشه! کاش بهم فرصت بده و بزاره زندگیمونم مثل طعم
چشاش، شیرین باشه!
کم کم بقیه هم اومدن وسط و دو نفری رقصیدن! حتی ماهان و مارالم اومده بودن وسط! ملیحه همچنان داشت حرص
میخورد..برق خشم تو
چشاش به خوبی نمایان بود..از لجش بیشتر خودمو به آروین چسبوندم و پوزخندی تحویلش دادم! وقتی ملیحه
حرص میخورد، عجیب انرژیم
مضاعف شد! چراغا رو خاموش کردن و فقط دو تا آباژوری که گوشه ی هال بود و روشن گذاشته بودن..کار گیسو
بود.. عاشق این جور لوس بازیا
بود..! فضا خیلی عاشقونه و رمانتیک شده بود..آروین سرشو خم کرد و تو موهام فرو کرد و آهسته گفت: امشب
خیلی خوشحالم کردی
راویس!! خیلی غافلگیر شدم..مرسی ازت!
نفساش به پوست گردن میخورد و حسابی داغ کرده بودم..آهسته گفتم: من کاری نکردم! تولد شوهرم بود و دوس
داشتم براش جشن بگیرم!❤️❤️

سرشو آورد باال و تو چشام زل زد..انگار از حرفم زیاد خوشش نیومده بود چون اخم ظریفی کرد..نمیدونستم چرا
ناراحت شده بود! مگه حرف بدی
زده بودم؟!! آروین دستشو رو کمرم آروم آروم تکون میداد و منم که رفته بودم تو خلسه ی شیرینی!! سرمو آروم رو
سینه ی پهنش گذاشتم و با
تموم وجودم،عطر بدنشو تو ریه هام فرستادم..کف دستامو رو سینش گذاشتم و آروم تکون دادم..خوشبختانه کسی
تو اون تاریکی جلف بازیای ما
رو نمیدید!! آرامش زیادی داشتم..تو آغوش آروین..!
آروین آهسته گفت: دستتو بکش..کار دستت میدما! هیچ میدونی این کارت منو وحشی میکنه؟!!
سرمو باال آوردم..برق و تو چشاش دیدم..ریز خندیدم و دستامو از رو سینه ش برداشتم رو شونه هاش گذاشتم!
صدای قلبش و خوب
میشنیدم..سینه اش داشت باال . پایین میپرید..
کمرمو محکم تر گفت و بیشتر منو به خودش چسبوند! غرق لذت شده بودم..کاش آهنگه تموم نمیشد..کاش تا صبح
همینجوری میزد و منم تو بغل آروین آروم میگرفتم! دوس داشتم زمان همونجا متوقف شه! دوس نداشتم بازم
زندگی کنم..زندگی ای که همیشه
ترس از دست دادن آروین باهاش بود و دوست نداشتم!!
آهنگ تموم شد و آروین دستامو گرفت و خیلی نرم رو دستامو بوسید و لبخندی بهم زد..
همه با اشتها شروع کردن به غذا خوردن! میز رنگارنگی بود! شهریار که تو شکمویی حریف نداشت، از هر 2 جور
غذا برای خودش کشید و دو لپی
مشغول خوردن شد..میز و با چند تا رز قرمز و سفید و شمع های فانتزی، تزیین کرده بودم! آروین با محبت نگام
میکرد..تو نگاش تشکر موج میزد!
همین که میدیدم خوشحالش کردم، برام کلی ارزش داشت! بعد از صرف شام، همه رو مبل نشستیم و مشغول گپ
زدن شدیم..ملیحه رو به
آروین گفت:
آقا آروین اگه از مدل ساعتی که براتون خریدم خوشتون نیومده، آدرس ساعت فروشیه رو بهتون میدم برین
عوضش کنین! به فروشندش
سپردم که اگه خوشش نیومد میاد عوضش میکنه! اگه ساعت گرون تری چشمتونو گرفت، به فکر پولش نباشین و
انتخابش کنین، خودم پولشو
حساب میکنم...!!
آروین ناراحت شد..اینو از اخمای در هم رفته ش خوب فهمیدم! ملیحه حق نداشت هی پول پول کنه و قیمت ساعت
و به رخ بکشه! چی و
میخواست ثابت کنه؟ که گرون ترین هدیه و اون خریده؟؟!! آروین که معلوم بود خودشو کشته تا خونسرد حرف
بزنه، گفت:
نه ممنونم! من عادت ندارم هدایایی که برام میخرن و برم عوض کنم..حتی اگه ازش خوشم نیومده باشه

از جوابی که به ملیحه داد، خیلی خوشم اومد..طفلی ملیحه سرخ شد و با انگشتای پاش رو زمین ضرب گرفت..فکر
میکرد االن آروین کلی از هدیه
ش تعریف و تمجید میکنه و اونم خر کیف میشه!! آروین درست زده بود تو برجکش و منم غرق لذت بودم!
مونا آهسته، در گوشم گفت:
من موندم تو چرا انقدر ساکت شدی! فکر میکردم بعد از شام حساب ملیحه رو میرسی!
_ چیکارش کنم؟ االن مهمونه و اگه جوابشو بدم و ضایعش کنم حاال خونواده ی آروین فکر میکنن چه دختر بی فکر
و گستاخیم! نمیخوام
درموردم فکرای بد کنن..حساب ملیحه رو بعداً میرسم..تازه همین که میبینم آروین داره با بی محلیاش سگ محلش
میکنه، کلی کیف میکنم !!
_ خاک تو سرت! اما خوشم اومد که آروین کالً امشب رو مود الو ترکوندنه!
بلند خندیدم..مونا محکم کوبید تو پهلوم..همه نگاه ها رو ما بود.." آخ" ی گفتم و با حرص رو به مونا گفتم:
چته وحشی؟! پهلومو سوراخ کردی..مرض داری؟ دستت بشکنه الهی!
_ ای حناق! چه مرگته انقده سبک بازی درمیاری؟ حاال خونواده ی آروین میگن چه عروس سبکی داریم!
مونا ریز خندید..
_ میکشمت عوضی!
همین لحظه صدای زنگ تلفن اومد..آروین سرگرم گوش دادن به جوکای مسخره و بی مزه ی شهریار بود و اصالً
حواسش به زنگ تلفن نبود..
زیر لب غر زدم: اه..تلفنچی نبودم که اونم به مرحمت آروین شدم! خوب آخه یه دیقه دل بکن و برو تلفن و جواب
بده دیگه!
خودمو به تلفن که داشت خودکشی میکرد رسوندم و جواب دادم:
_ الو؟ بفرمایید؟
صدای ظریف و نازک دختر ناشناسی تو گوشم پیچید:
_ الو سالم..منزل آقای مهرزاد..آروین مهرزاد؟
یا خدا..این دیگه کیه!!
_ سالم..بله بفرمایید؟
_ شما باید راویس، همسر آروین باشین..درسته؟
چرا کل دخترای تهران بسیج شدن تا زنگ بزنن اینجا و یادآوری کنن که من زن آروینم؟!! یاد دفعه ی اولی که این
اتفاق برام افتاد و پشت خط مریم
بود افتادم. آروین چه قشرقی به پا کرد..اوووف...نکنه این دختره هم یکی دیگه از دوست دختراشه!! یا شایدم
نامزدش بوده و االن من باعث
جداییشون شدم!!..از این آروین بعید نیس..! واال...
_ بله خودم هستم..!! من شما رو میشناسم..؟
_ نه..گمون نکنم..!❤️

 

میشه خودتونو معرفی کنین و بگین چرا تماس گرفتین؟!!
_ میشه خودتونو معرفی کنین و بگین چرا تماس گرفتین؟!!
_اوه ببخشید..یادم نبود خودمو معرفی کنم!..من..ویکتوریا هستم! دختر عمه ی آروین!
یه لحظه شوکه شدم!! ویکتوریا؟!! چرا زنگ زده بود اینجا؟! اصالً چیکار داره؟!! اگه عمه خانوم بفهمه چیکار میکنه؟!!!
تو همین فکرا بودم که با
صدای ویکتوریا از فکر اومدم بیرون: الو؟ صدای منو میشنوی؟ الو؟! گوشی دستته؟
_ الو..الو..بله میشنوم..ببخشید نشناختمتون..یه کمی تماستون برام تعجب برانگیز بود..
_ نه اشکالی نداره! حق دارید..راستش شماره ی خونه ی شما رو از انیس جون گرفتم..زنگ زدم خونه ی دایی بهروز
اما کسی تلفن و جواب
نداد و مجبورم شدم مزاحم شما بشم!
_ نه خواهش میکنم..! راستش امشب تولد آروینه و همه اینجا دور هم جمعیم! جای شما خالی!
_ ممنونم..مبارک باشه! حتما خیلی خوشبخته که همسری به خوبیه شما داره!
حس کردم صداش میلرزه! ناراحت بود و غم و تو صداش به وضوح حس میکردم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و
گفتم:
میتونم با مامانم صحبت کنم؟!
_ بله..حتماً.گوشی دستتون االن صداشون میکنم..خداحافظ..
_ ممنونم..خدانگهدار!
هنوزم تو بهت بودم! دستمو رو دهانه ی گوشی تلفن گذاشتم و رو به عمه خانوم ، گفتم: عمه خانوم..بیاین تلفن؟!
عمه خانوم با مهربونی نگام کرد و گفت: کیه عزیزم؟!
آب دهنمو قورت دادم..باید چی میگفتم؟! واکنش عمه خانوم چیه؟! عمه خانوم از رو مبل بلند شد و خواست بیاد
سمت تلفن که تند و پشت سر
هم گفتم: ویکتوریاس! دخترتون!
بالفاصله بعد از این حرفم، همه سکوت کردن! حتی شهریارم وقتی اوضاع رو دید، بااینکه اصالً نمیدونست ویکتوریا
کیه، اما ساکت شد و دست از
تعریف کردن جوک برداشت! عمه خانوم بی حرکت سر جاش وایساده بود..لرزش بدنشو حس میکردم..مات و
مبهوت به لبام خیره شده بود! شاید
باورش نمیشد..میخواست من حرفمو اصالح کنم..منتظر بود تا بگم" اشتباه کردم و یکی دیگه پشت خطه"!
انیس جون با تردیدی که تو لحنش موج میزد گفت: گفتی کی پشت خطه؟!
خیلی عادی گفتم: ویکتوریا..!
آروین فوری پرسید: تو مطمئنی ویکی پشت خطه؟!!
شونه هامو باال انداختم و گفتم: خودشو ویکتوریا معرفی کرد..
رو کردم به عمه خانوم و گفتم: نمیاین جواب بدین؟ پشت خطه!!

عمه خانوم که تازه از بهت اومده بود بیرون، با قدمایی سست و لرزان نزدیکم شد..لبخندی بهش زدم و گفتم: آروم
باشین! مثل همیشه!
گوشی تلفن و به سمتش گرفتم..دستاش میلرزید..گوشی تلفن و از دستم گرفت..چشاش پر از اشک بود..آب
دهنشو قورت داد و گفت:
الو؟! ویکی خودتی؟!
از عمه دور شدم و کنار آروین نشستم..شهریار دوباره شروع کرد به جوک تعریف کردن! بقیه هم الکی خودشونو
سرگرم گوش دادن به جوکای
لوس شهریار نشون دادن تا عمه خانوم بتونه راحت با ویکتوریا حرف بزنه! اما شرط میبندم تموم حواسشون پیش
مکالمه ی عمه و ویکی بود!
آروین آهسته زیر گوشم گفت: خودشو ویکتوریا معرفی کرد؟!
اه..اینم که سوزنش گیر کرده! خوب آره دیگه! چند بار بگم!
آروم گفتم: آره!
_ گفت با عمه کار داره؟!
اوووووف..این نمیخواست ول کنه! خوب تا چند دیقه ی دیگه میفهمه دیگه!
نگاش کردم و گفتم: چرا همتون انقدر شوکه شدین؟! خوب البد از کارش پشیمون شده دیگه!
_ آخه وقتی مامان به ویکی زنگ زده بود و بهش گفته بود عمه خانوم تو چه وضعیه، ویکی گفته بوده که براش مهم
نیس و نمیاد ایران!
هیچکدوممون فکرشم نمیکردیم که ویکی زنگ بزنه اینجا!
_ یعنی ممکنه نخواد برگرده ایران؟!
آروین سرشو تکون داد و گفت: ممکنه!
برای منم قضیه داشت جالب میشد..به عمه خانوم زل زدم..اشکاش بی وقفه جاری بود و زیر لب داشت یه چیزایی به
ویکی میگفت!
ویکتوریا برای چی زنگ زده بود؟!
بعد از 01 دیقه ای که مثل 01 ساعت گذشت و جون همه به لبشون رسیده بود، باالخره عمه خانوم گوشی تلفن و
سر جاش گذاشت..همزمان با
صدای برخورد گوشی تلفن روی دستگاه تلفن، تموم سرا 081 درجه چرخید و رو صورت رنگ و رو پریده و
ناراحت عمه خانوم زوم شد! عمه خانوم رو
مبل نشست و نگاشو به پارکتای کف سالن دوخت! نفسا تو سینه حبس شده بود! عجب لحظه ای بود! آخر سر آقا
بهرام طاقت نیاورد و گفت:
ملوک؟! ویکی بود؟! چی میگفت؟!
عمه خانوم سرشو باال آورد و به آقا بهرام نگاه کرد..نگاش غمگین و نمناک بود! چقدر از دیدن عمه خانوم تو اون
وضعیت ناراحت شده بودم! دوس
نداشتم عمه خانوم و اینجوری ببینم! عمه خانوم آب دهنشو قورت داد و با صدای ضعیفی گفت: رایان مرده..!!❤️


همزمان با این حرف عمه خانوم صدای "هییی" کشیدن بقیه اومد و فهمیدم که خبر بدیه! رایان کیه؟!
رادین گفت: رایان؟!! چطور ممکنه؟!! ویکی خودش بهتون گفت رایان مرده؟!
عمه خانوم با صدای لرزانی گفت: االن یه هفته س مرده! دخترم اون سر دنیا، با دخترکوچیکش تنهاس! اونجوری که
ویکی میگفت رایان زیادی
مشروب میخوره و میشینه پشت فرمون و تو اتوبان ماشینش چپ میکنه و قبل اینکه برسوننش بیمارستان، تموم
میکنه!
آقا بهرام آهی کشید و گفت: ویکی تنها مونده نه؟!
عمه خانوم قطره اشکی رو گونه اش چکید و گفت: بچم کلی گریه کرد! میگفت تنها و بی کس شده! با گریه گفت که
از کارش پشیمونه! میخواد
برگرده ایران..نتونستم بهش بگم که ازش دلخورم..انگار خودمم یادم رفت که ازش دلگیرم! یه مدت میاد ایران و
وقتی حالش بهتر شد با هم
برمیگردیم امریکا..!
گیسو گفت: میدونستم آخرش پشیمون میشه!
عمه خانوم اشکشو پاک کرد و گفت: تاوان سنگینی در قبال پشیمونیش داد! الکی دخترش یتیم شد..خودش بیوه شد!
خدا بهش صبر بده!
انیس جون با مهربونی گفت: تقدیر رایانم این بوده! خدا رحمتش کنه!
پس رایان، شوهر ویکی بوده! طفلکی..چقدر بیوه بودن سخته!! من خودم با اینکه زندگیم رو هواس، اما وقتی به یه
لحظه بدون آروین فکر میکردم
آتیش میگرفتم، وای به حال ویکی که تو کشور غریب، فقط رایان و داشته!!
پدر جون گفت: پس با این حساب، عمه خانوم هفته ی دیگه باید برین پیش دکتر نجم و ویزیت شین!
عمه خانوم سرشو تکون داد و هیچی نگفت! حق با عمه خانوم بود..ویکی تاوان سنگینی و در ازای به دست آوردن
دوباره ی مادرش، داده بود! به
چه قیمتی سرش به سنگ خورد؟! به قیمت بی پدر شدن دخترش!! به قیمت بیوه شدن خودش!! چقدر ما آدما دیر
میفهمیدیم که چی و از دست
دادیم؟!! چقدر تاوان سنگینی باید در ازای از دست دادن چیزای با ارزش زندگیمون میدادیم!!
***
_ راویس جان! من میرم بخوابم..امشب خیلی زحمت کشیدی..خسته نباشی دخترم!
_ مرسی..خوب بخوابین!
عمه خانوم که تازه قرص سردرد خورده بود به اتاق آروین رفت و در رو بست! آروین دست به سینه وایساده بود و
داشت با عشق نگام میکرد،
لبخند مهربونی بهم زد و گفت: امشب خیلی خوشگل شدی!
از اینکه مستقیم، ازم تعریف کرده بود خجالت کشیدم و خودمو مشغول جمع کردن بشقابای میوه کردم تا کمتر تو
چشاش خیره شم

چرا این حرفا و حرکات آروین و پیش خودم از دوس داشتن و عشق، تعبیر نمیکردم؟! چه مرگم شده؟! بخاطر اون
همه کنایه ها و طعنه هایی که
بارم کرده بود، دیگه انگار دوس داشتنشم باور نداشتم! داشتم بشقابایی و که از رو میز جمع کرده بودم و میبردم تو
آشپزخونه که آروین جلوم
وایساد..زل زد تو چشام..داشتم زیر نگاهای سوزانش، آب میشدم..
خودمو زدم به بی خیالی و گفتم: وا..چرا اینجوری زل زدی بهم؟! برو اونور میخوام بشقابا رو بشورم!
آروین چشمک نازی بهم زد و بشقابا رو ازم گرفت و گفت: واسه امشب بسه! حسابی خسته شدی! بقیه ش با من
اوکی؟!
_ نه..امشب تولدته و..!
نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت: مگه چی میشه دو تام من ظرف بشورم؟! تازه مگه تو شمال نگفتی خوب ظرف
میشورم و بهتره تو خونه هم
امتحان کنم؟! خوب میخوام امتحان کنم دیگه؟!
لبخندی بهش زدم..آروینم لبخندی بهم زد و رفت سمت آشپزخونه! وایــــــــی امشب زنده بمونم، شانس آوردم!
ذوق مرگ نشم! رو مبلی
نشستم..نگام رو میزی که کادوای آروین روش بود، ثابت موند! کادوی ملیحه بهم دهن کجی میکرد..اخمام رفت تو
هم! بلند شدم و به سمت کارت
تبریکی که ملیحه، همراه اون ساعت مچیه به آروین داده بود ،رفتم! کارت و باز کردم..با خط خوشگلی توش نوشته
شده بود:
روز تولد تو میالد عشق پاکه / برای شکر این روز، پیشونیم به خاکه..
امیدوارم همیشه لبخند رو لبات باشه و زندگیت پر از لذت و شیرینی باشه! درست طعمی به رنگ چشات! تولدت
مبارک! دوستارت: ملیحه!
گر گرفتم! دختره ی عوضی!! انگار برای دوست پسرش نامه نوشته! ملیحه حق نداشت با آروین اینجوری رفتار کنه!!
حق نداشت...! خون جلوی
چشامو گرفت..موقع خدافظی که شده بود، وقتی با آروین دست داد آروم زیر گوشش گفت:" ارزش تو برام بیشتر
از همه چیزه! ولت نمیکنم حتی
اگه بازم منو پس بزنی! "
یه لحظه فکر کردم گوشای من اشتباه شنیده..اما وقتی اخمای در هم و صورت سرخ شده ی آروین و دیدم، مطمئن
شدم که درست
شنیدم..ملیحه خدافظی کرد و رفت! الل شده بودم چرا؟!! باید یه سیلی میخوابوندم تو گوشش، تا بفهمه حق نداره به
آروین به چشم معشوقش
نگاه کنه! اون زن داره عوضی! بغض گلومو چنگ انداخت! کارت و با حرص پرت کردم رو کادوها و رفتم تو
اتاقخواب! لباسمو عوض کردم و لباس خواب❤️

گشاد و راحتمو پوشیدم! بغضمو قورت دادم..نباید امشب و به کام خودم تلخ میکردم!! امشب، شب مهمی بود..شب
میالد عشق زندیگم بود!!
منم عشقش بودم؟!! چند درصد تو زندگیش مهم بودم؟! چقدر سخت بود که از احساس آروین هیچی نمیدونستم!!
برام درد داشت! درد داشت
که نمیدونستم منو دوس داره یا فقط بهم محبت میکنه، چون مجبوره منو کنار خودش قبول کنه! چقدر بد بود که
همیشه برای پذیرش دوس داشتن
آروین، یه اما و اگری دنبالش میومد! چقدر دوس داشتناش برام بوی" اجبار" میداد..لعنت به اجبار!! کِی راحت
میشدم از شر این "اجبار "!!
موهامو باز کردم و گل سرمو رو میز توالتم انداختم..گوشواره هامو از گوشم درآوردم..کشوی میز توالتمو باز کردم،
نگام رو جعبه ی کادوپیچ شده،
ثابت موند..اشک تو چشام حلقه زد! ملیحه ی بیشـــــور الکی الکی امشب و برام تلخ کرده بود! چقدر برای امشب
برنامه ریزی کرده بودم!! باورم
نمیشد که ملیحه، همه چیز و برام خراب کرده باشه! کادوی دور جعبه رو باز کردم و در جعبه رو باز کردم! دو تا
گردنبند ست نقره بود! وقتی وارد
نقره فروشیه شده بودم، بدجور چشممو گرفت! یه قلب خوشگل نسبتاً بزرگ بود که از وسط، دو تا شده بود و هر
کدوم از گردنبندا، نصفه قلبه رو
تشکیل میدادن! رو یکی از قلبا به التین نوشته شده بود" my" و رو اونیکی قلبه هم نوشته شده بود" love !"مثل
پازل، دو گردنبند با هم کامل
میشدن و وقتی از هم جدا میشدن، ناقص بودنشون حسابی تو دید بود و از همین چیز گردنبندا خوشم اومده بود!!
میخواستم آروین بفهمه که من
اگه بدون اون باشم، ناقص و پوچم!! رنگ قلبا توسی-مشکی بود و نوشته های روشون خاکستری تیره بود! چند تا
نگین درشتم رو قلب نصفه ها
به چشم میخورد و زیباییشونو دو برابر میکرد! آه سوزناکی کشیدم! خواستم گردنبندا رو بزارم سرجاشون که صدای
آروین و از پشت سرم شنیدم:
اون چیه دستت؟!
یه لحظه جا خوردم..برگشتم عقب! نذاشت حرفی بزنم و گردنبندا رو از دستم گرفت و با لبخندی که رو لبش بود
گفت:
اینا چقدر خوشگلن! مال کی هس حاال؟!
نگاش کردم..بغض داشت خفم میکرد! بغضمو قورت دادم..
_ جوابمو نمیدی؟
با صدای آهسته ای گفتم: این گردنبندا سورپرایز امشب بود! یکیش مال توئه و یکیشم مال من! میخواستم بعنوان
یادگاری یه چیز خاص ازم داشته
باشی! همه جا رو گشتم و اینا چشممو گرفت!

 

آروین مهربون نگام کرد و گفت: حاال کدومش مال منه؟!
_ هر کدومو دوس داری میتونی برداری!
آروین با دقت به هر دو گردنبندی که دستش بود ، نگاه کرد و به گردنبندی که رو قلب نصفه ش نوشته شده بود"
love "اشاره کرد و گفت:
من اینو برمیدارم!
_ باشه!
_ دوس دارم "my "دست تو بمونه و بفهمم که در نبودت، یه چیزی کم دارم!!
زل زدم بهش!! امشب یه جور خاص بود! نه فقط امشب، از وقتی از شمال اومده بودیم همینطوری شده بود! انگار
نمیخواستم حرفاشو باور کنم!
هضم حرفاش برام خیلی سخت بود! یعنی عاشقم شده؟!! خوب چرا یه بار مثل بچه ی آدم نمیگه دوسم داره و این
موش و گربه بازیا رو تموم
نمیکنه؟!! انقدر گفتنش براش سخته؟!! حس میکردم چون امشب غافلگیرش کردم و خوشحاله ، انقدر داره الو
میترکونه..وگرنه اگه دوسم
داشت، یه بار بهم میگفت تا این دل بی صاحابمو آروم کنم! از ابراز عالقه ی غیر مستقیم متنفر بودم! اصالً خوشم
نمیومد حرفا و کارای آروین و
هزار جور، برای خودم تعبیر کنم و تو خیال خودم کلی با تعبیرام حال کنم!
آروین گردنبند و به گردنش آویزون کرد و بعدشم منو برگردوند و گردنبندمو به گردنم انداخت! هر دو جلوی
آینه ی میز توالت وایساده بودیم..آروین
پشت سرم بود و من روبروی آینه وایساده بودم! آروین از تو آینه به من و گردنبند تو گردنم نگاه کرد و لبخند
پهنی زد..منم لبخندی کمرنگی زدم!
گردنبندای هر دوتامون زیر نور زرد رنگ المپ اتاق خواب، برق میزد! آروین از دو طرف کمرم گرفت و منو محکم
به خودش چسبوند..هیچ مخالفتی
نکردم و سرمو به سینه ی مردونش چسبوندم! صورتمو آروم به گردنش مالیدم..نفساش تند شده بود و بدنش به
صورت خفیفی میلرزید!
سرشو تو موهام فرو کرد و آروم گفت: بهترین هدیه ی زندگیمو تو بهم دادی راویس!
فکر کردم منظورش این گردنبنداس! با لبخند گفتم: این گردنبندا زیاد گرون نشده! ساعتی و که ملیحه برات
خریده، از کل هدیه های امشب من
گرون تر شده!
آروین که برق حسادت و از تو آینه از تو چشام خونده بود..آروم خندید..حلقه ی دستاشو دور کمرم تنگ تر کرد و
گفت:
منظورم هدیه های امشب نبود حسود خانوم! در ثانی، درمورد هدیه ی ملیحه هم باید بگم که نیازی بهش ندارم..من
خودم ساعت دارم و ازش
راضیم و مطمئن باش هیچوقت از اون ساعتی که ملیحه خریده استفاده نمیکنم!.. 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه lqnyoz چیست?