اجبار 10 - اینفو
طالع بینی

اجبار 10

لحن حرف زدنش خیلی آرومم کرد..دیگه برام هدیه ی ملیحه مهم نبود..فقط مردی برام مهم بود که االن تو
آغوشش بودم و داشت با عطش
گردنمو میبوسید..فقط این برام مهم بود!! آروین همه ی زندگیه من بود! منو به سمتش برگردوند و با لذت شروع
کرد به بوسیدن لبام! منم
همراهیش کردم..عشقم بود و باید بهش میفهموندم همه جوره باهاشم! آروم آروم دستش رفت سمت یقه ی شل و
گشاد بلیزم! نمیدونستم باید
چیکار کنم! مخالفتی نکردم.. آروین لباشو با اکراه از لبام جدا کرد و زبونشو رو لبم کشید..! دستشو از رو یقه م
برداشت و به دستش اشاره کرد و
گفت: متاسفم! گاهی حرکاتم دست خودم نیس!
حرفی نزدم! دوباره میخ شد رو لبام..چشامو بستم و اینطوری بهش اجازه ی هر کاری و دادم! در کمتر از چند ثانیه
دوباره طعم لباشو حس
کردم..شیرین بود! مثل رنگ چشاش!! چشای خوشرنگش..آروین با ولع لبامو میبوسید و من چقدر غرق در
خوشبختی و لذت بودم!!
***
چشامو که باز کردم جای خالیه آروین و کنارم رو تخت حس کردم! با اینکه نبود، اما هنوزم بوی عطرش تو اتاق
پخش بود! هنوزم کنار خودم حسش
میکرم! دیشب تا صبح تو آغوشش خوابیده بودم..چقدر شب خوبی و پشت سر گذاشته بودم!! تو آغوش آروین بودم
و آروین فقط منو میبوسید..
هیچ چیزی نبود که مانع لذتمون شه! حتی مشکل روحیه من!! آروین همه چیز و برام حل کرده بود..اما بازم جلوتر از
حدش نیومد..بازم بهم فرصت
داد! فقط تا یه حدی پیش رفت و منو از اینی که هستم، عاشق تر کرد!! چرا انقدر خوددار بود؟!!انقدر براش مهم
بودم؟!! چرا جلوی خودشو
میگرفت؟! مگه زنش نبودم؟!! چرا انقدر خودشو عذاب میداد؟ بخاطرمن؟!! از رو تخت بلند شدم و لباس خوابمو
پوشیدم..خندم گرفته بود! اگه لباس
خواب برای خوابیدن بود پس چرا هیچ زنی موقع خواب، لباس تنش نبود!! از فکرم خندیدم! جلوی آینه ی میز توالتم
وایسادم تا موهامو مرتب کنم
که چشمم به ادکلنی که برای آروین بعنوان کادوی تولدش خریده بودم، افتاد! ادکلن رو میز توالت بود..معلوم بود
آروین ازش استفاده کرده..آروین
تموم کادوهای دیشب و رو پاتختی گذاشته بود..همه کادوها به جز کادوی ملیحه؟! اونو چیکار کرده؟! نکنه گذاشته
تو وسایل شخصیش؟!! نه..این
امکان نداره..حرفای دیشب آروین هنوزم تو خاطرم بود! گفته بود هرگز از کادوی ملیحه استفاده نمیکنه! هر چی
البالی کادوها گشتم نه اثری از..

کارت تبریک ملیحه بود نه ساعتی که خریده بود! یه دفعه چشمم افتاد به سطل آشغال گوشه ی اتاق! کارت تبریک
ملیحه ریز ریز شده بود و تو
سطل آشغال بود!! اولش به چشام شک کردم..اما وقتی دونه دونه تیکه های ریز شده ی کارت تبریک و دیدم و
دست خط نصفه، نیمه ی ملیحه رو
رو تیکه های خورد شده ی کارت دیدم، مطمئن شدم که آروین کارت تبریک و پاره کرده و انداختتش تو سطل
آشغال! این کارش خیلی بهم انرژی
داد! دستمو رو قلب نصفه ای که دیشب آروین به گردنم آویزون کرده بود ، گذاشتم و لبخند پهنی رو لبام نشست!
زیر لب گفتم:
" عاشق همین کاراتم آروینم!"
باالخره ساعت مچی هدیه ی ملیحه رو هم تو کشوی میز توالتم پیدا کردم! این کارش یعنی اینکه من نیازش ندارم و
هر کاری خودت دوس داری
باهاش بکن! آخ که حس کردم دارم رو ابرا راه میرم! دیشب که گیسو کادوی ملیحه رو باز کرد و فهمیدم کادوش
چیه، دوس داشتم کادوشو پرت
کنم رو زمین و خورد و خاکشیرش کنم، اما االن که ساعت و میدیدم و برخورد آروین و دیده بودم، عجیب برام بی
اهمیت شده بود و دیگه از دست
ملیحه هم ناراحت نبودم! این کار ملیحه باعث شده بود به طور اتفاقی، آروین و بیشتر بشناسم و بفهمم که منم براش
مهمم! چقدر این حس مهم
بودن و دوس داشتم! ساعت و سر جاش تو کشوی میز توالتم گذشاتم و چند تا نفس عمیق کشیدم! کشوی دیگه ی
میز توالتمو باز کردم و از
البالی دستمال کاغذی ها، قاب عکس آروین و پیدا کردم..قاب عکس و روبروم گرفتم و لبامو به صورت آروین از
پشت شیشه ی سرد عکس، نزدیک
کردم و بوسیدم! لبامو از قاب عکس برداشتم و تو چشای آروین خیره شدم! هیچوقت از یادم نمیری آروین! بهترین
روزای عمرمو با تو بودم ! حتی
اگه قسمت من نباشی..حتی اگه سهم یکی دیگه باشی... بازم عشق اول و آخرم تویی و جز تو عاشق هیشکی نمیشم!
چطوری میتونم بهترین
لحظه هایی که با تو داشتم و از یاد ببرم و عاشق کس دیگه ای بشم؟!! حتی دلم برای کل کالتم تنگ میشه! از اینکه
میدونستم همه چیز موقتیه
و کاری از دستم برنمیومد، دلم میگرفت! کاش هیچوقت ازدواجمون" اجباری" نمیشد!! کاش هیچوقت اون شب
پارتی، آروین نمیومد تو اتاق! بغض
گلومو گرفت! من بدون تو میمیرم آروین! قاب عکس و بوسیدم و البالی دستمال کاغذیا پنهونش کردم! آه پر از
حسرتی کشیدم و قلب نصفه ی رو
گردنمو محکم فشردم!❤️

بوی قرمه سبزی کل خونه رو پر کرده بود! آروین برای ناهار نمیومد و من میخواستم ناهار مورد عالقشو ببرم تو
شرکتش! تنهایی غذا از گلوم
پایین نمیرفت..بهش نگفته بودم میام شرکتش، تا غافلگیرش کنم! آدرس شرکتشو از گیسو گرفته بودم! عمه خانوم،
دو سه روزی میشد که رفته
بود خونه ی پدر جون! وسایل ضروریشم جمع کرده بود و رفته بود اونجا! ویکتوریا و دخترکوچولوشم برگشته بودن
ایران! عمه خانومم رفته بود پیش
دکتر نجم و برای دو هفته ی دیگه عمل داشت! ویکتوریا دختر ریزه میزه، با پوستی سفید بود! جذابیت و خوشگلیه
زیادی نداشت که آدمو در وهله
ی اول مجذوب خودش کنه! اما خوب، وقتی حرف میزد به دل می نشست! دخترش، هلن، زیادی ناز و ملوس بود!
موهای طالیی و پوست سفید
و چشایی درشت به رنگ آبی داشت! عمه خانوم وقتی ویکی و هلن و دید، سر از پا نمیشناخت و به قدری شاد بود که
من یکی که خیلی
کیف کردم! تا حاال عمه خانوم و انقدر خوشحال ندیده بودم!دلش حسابی برای دخترش و نوه ش تنگ شده بود و یه
لحظه هم ازشون دور نمیشد..
ویکتوریا و هلن هم همراه عمه خانوم تو خونه ی پدر جون مستقر بودن! ویکتوریا کلی تو بغل مامانش گریه کرد و
خیلی ازش عذرخواهی کرد..عمه
خانوم فقط آرومش میکرد و آروم میبوسیدش! کاش عمه خانوم از خونمون نمیرفت!! جای خالیش به شدت حس
میشد..0 ماهی پیش من و آروین
بود و حقیقتاً تو این مدت، از صدقه سری عمه خانومم که شده بود، من و آروین خیلی بهمون خوش گذشته بود و
تونسته بودیم به هم نزدیک
شیم! با اینکه دیگه عمه خانوم نبود و دیگه الزم نبود تظاهر کنیم که با هم خوب و خوشیم، اما بازم من و آروین تو یه
اتاق و رو یه تخت
میخوابیدیم! انگار دیگه برامون شده بود یه عادت و هیچکدوممون به روی خودمون نمیاوردیم که دیگه الزم نیس با
هم رو یه تخت بخوابیم! انگار تازه
داشت خوشمون میومد از این همه نزدیکی! آروین و کمتر تو خونه میدیدم..سرش حسابی تو شرکتش شلوغ بود و
فقط شبا بود که همدیگر رو
میدیدم..چند کلمه ای بینمون رد و بدل میشد و اتفاق خاصی نمیفتاد که بشه بازم به احساس درونیش پی ببرم! هنوزم
تحت نظر روانپزشک بودم
و خودم، بهتر شدنمو به وضوح حس میکردم و از این بابت خیلی خیلی خوشحال بودم! از مونا خبری نداشتم و حوصله
هم نداشتم که ازش خبر
بگیرم! دوس داشتم تموم وقتمو تو خونه ی آروین بگذرونم!! شاید یه وقتی، حسرت این روزا رو باید میخوردم!
در قابلمه ی خوروش و باز کردم و محتویات داخلشو، مزه کردم..همه چیش خوب بود و حسابی جا افتاده بود! به
ساعت نگاه کردم..دیگه وقت ناهار

بود و باید کم کم آماده میشدم..برنج و خوروش و تو ظرف سر بسته ای ریختم..ساالد شیرازی هم درست کرده
بود..همشو تو سبد جمع و جور
سفید رنگی گذاشتم..زنگ زده بودم به آژانس..بعد از یه ربع، زنگ در زده شد و من حاضر و آماده به سمت در
رفتم..صندلی عقب یه سمند سبز
رنگ با آرم خط ویژه نشستم..آدرس و به راننده دادم و به خیابونا زل زدم..نمیدونستم واکنش آروین بعد از دیدن
من چیه!! شاید عصبی شه!!
امیدوارم نزنه تو ذوقم! باالخره راننده جلوی ساختمون بزرگی با نمای سبز نگه داشت..پولشو دادم و از ماشین پیاده
شدم..اووووووف! عجب
ساختمونی بود..کفم برید! خیلی مسخره بود که تازه بعد از 5 ماه داشتم محل کار شوهرمو میدیدم! باالخره به کمک
تابلوهایی که رو در ورودی
ساختمون نصب شده بود، فهمیدم که محل کار آروین، طبقه ی سومه! جلوی در آسانسور وایسادم و دکمه ی دایره
شکلی که روش یه مثلث
بزرگ بود و فشار دادم..کناره های دکمه قرمز رنگ شد..منتظر وایسادم تا در آسانسور باز شه..اما انگار قسمت نبود
با آسانسور برم..هر چی
وایسادم درش باز نشد..انگار از من زرنگ تر زیاد بود!! بی خیال آسانسور شدم و از پاهام استفاده کردم و با غرغر از
پله ها باال رفتم..اوووف چقدر
پله!!! به پاگرد طبقه ی دوم که رسیدم، واقعاً بریدم..با اون سبدی که دستم بود، باال رفتن از پله واقعاً برام مساوی بود
با جون کندن! یکی نیس
بگه آخه این همه پله واسه چیه؟!! نفس نفس میزدم..خیلی غرغر کردم و خودمو فحش دادم که چرا تو خونه تنهایی
ناهارمو کوفت نکردم..!!
باالخره رسیدم به طبقه ی سوم!! اوووووووف!! جونم دراومد..قلبم تند تند میزد..گوشه ی دیواری وایسادم و صبر
کردم تا یه کم ضربان قلبم نرمال
شه..از آب سرد کن، لیوانی و پر آب کردم و خوردم! حالم بهتر شده بود!
تازه چشام باز شده بود و با دقت اطرافمو نگاه کردم...یه راهروی بلند و باریک روبروم بود.از راهرو عبور کردم و به
یه اتاق بزرگ رسیدم..دیزاین
شیکی داشت و در وهله ی اول آدمو جذب کاغذ دیواریای شیک کرم قهوه ای دیواراش میکرد! دختر جوونی گوشه
ی اتاق پشت مانیتور کامپیوترش
نشسته بود و صدای برخورد انگشتاش با صفحه ی کیبورد حسابی رو مخ بود! جلوش وایسادم..متوجه حضورم نشد و
غرق کارش بود! ای ول بابا!
اولین منشی ای بود که میدیدم انقدر دل به کار میبنده!! اِهِمی کردم..سرشو آورد باال و از باالی مانیتورش منو دید و
گفت: بفرمایین؟!
به خودم اومدم..
_ سالم خانوم!❤️❤️

لبخند محوی زد و گفت: سالم..بفرمایین؟ امرتون؟!
تو چشام زل زده بود..! منم تو صورتش زل زدم..زیادی آرایش کرده بود! قیافه ی خودش، اصالً مشخص
نبود..مطمئن بودم اگه دستتو میزدی به
صورتش، دستت تا آرنج تو خرواری از پنکیک و کرم پودر، فرو میرفت! بیشتر شبیه به کلکسیون لوازم آرایش بود
تا یه دختر!! مژه هاش از
صدقه سری ریملش شبیه شاخ و برگ درختای آمازون شده بود و رنگ چشاش با اون همه ریمل و مداد وخط چشمی
که رو چشاش پیاده کرده
بود، اصالً مشخص نبود و به زحمت میشد فهمید چشاش چه رنگیه! یه چیزی تو مایه های میشی بود به گمونم! رژ
لبش زیادی پررنگ بود و خیلی
تو ذوق میزد! نارنجی جیغ! یه مقنعه ی گشاد و شل و ولم رو سرش انداخته بود و شرط میبندم که اگه سرشو یه
خورده تکون بده، همون مقنعه
ی نصفه ، نیمه هم میفته رو شونه هاش! خوب بگو اونم نمیپوشیدی دیگه!! واال....دماغش عملی بود! نوک تیز و سر
باال! من چقدر از دماغ عملی
ها بدم میومد!! گونه و لباشم تابلو بود که پروتزه! خالصه دختره انگار رفته بود پیش یه متخصص زیبایی و گفته بود"
همش با هم، چند؟! " واالااا..
هیچیش مال خودش نبود! چون عادت نداشتم این مدل قیافه ها رو جزء قیافه های خوشگل فرض کنم، به نظرم خیلی
معمولی بود و اگه خودشو
با لوازم آرایش خفه نمیکرد، خیلی معمولی بود!
صدای عصبیه دختره، منو از آنالیز کردن قیافش آورد بیرون:
میشه بگین چیکار دارین؟ دو دیقه س همینجوری زل زدین به من!!
اووه چقدر ضایع نگاش کرده بودم که انقدر شاکی بود!! حاال انگار چه تحفه ایم هس!! ایشش...
با غرور گفتم: با رئیست کار دارم!
دختره از لفظ " رئیست " خوشش نیومد و ابروهای تاتو شده ی قهوه ای رنگشو در هم کرد و گفت: وقت قبلی
داشتین؟!
خیلی دوس داشتم نوک بینیشو بگیرم تا جونش دربیاد! دختره ی پررو! به چیش مینازید ؟!! به این الیه ی بتونی
ضخیمی که تا عمق 3 متر،
رو صورتش کار شده بود؟!
پوزخندی بهش زدم و گفتم: من نیازی به وقت قبلی ندارم...به آقای مهرزاد بگین من اومدم!
دختره با لحن سردی گفت: ایشون اصالً وقت ندارن و مهمون ویژه دارن! شمام بهتره بیشتر از این وقت منو نگیرین!
دختره سرشو برگردوند و رو مانیتورش میخ شد..داغ کردم..عوضی! چطور جرئت میکنه اینطوری و با این لحن با من
حرف بزنه..سعی کردم آروم
باشم.

با لحن عصبی ای گفتم: اگه به رئیست بگم منشیش همسرشو راه نداده تو اتاقش، به نظرت چقدر از حقوقت کم
میکنه؟!
چشای دختره تو چشام میخ شد! بیچاره رنگش پرید..حقش بود! مات و مبهوت نگام میکرد..با تته پته گفت:
شما؟...خانوم آقای مهرزاد هستین؟!!
لبخند پهنی زدم و گفتم: با اجازتون بله!
بیچاره نیم متر از جاش پرید باال و با لکنت گفت: وای..خانوم مهرزاد..من واقعاً معذرت میخوام..منو ببخشین که
جسارت کردم! آخه راستش تا حاال
سعادت نداشتم همسر جناب رئیس و ببینم..خیلی خوش اومدین..راستش ایشون فعالً مهمون دارن و به من سپردن
که کسیو راه ندم..
از چاپلوسیش خوشم نیومد..زود تغییر موضع داده بود! حاال خوبه اولش کم مونده بود با یه اردنگی منو پرت کنه
بیرون!
با لحن سردی گفتم: کی مهمونشون میرن؟
دختره گفت: راستش مهمونشون تازه اومدن..اما فکر نکنم زیاد بمونن! شما بفرمایین رو مبل بشینین تا بگم براتون
قهوه بیارن! بفرمایین!
چقدر زن رئیس بودن، حال میداد..عقب گرد کردم و با ناز و ادا با اون سبد ضایع، رو مبلی نشستم..واقعاً خیلی ضایع
بود که با یه سبد غذا اومده
بودم شرکت شوهرم..اونم کی؟! آروین..رئیس شرکت!! اما بی خیال این ناز و اداها شدم و سبد و رو میز شیشه ای
گذاشتم و یه پامو رو اونیکی
انداختم..! متوجه نگاه های سنگین دختره رو خودم شدم! اما خودمو زدم به کوچه علی چپ تا راحت منو دید بزنه!
مطمئن بودم داره قیافمو آنالیز
میکنه تا ببینه من به رئیس خوشگل و جذابش میخورم یا نه! زیر چشمی داشتم نگاش میکردم..با اخم زل زده بود
بهم و آخرشم با حرص رو مانیتور
روبروییش میخ شد! بسوز! دختره ی پررو! منی که دختر بودم اونقدر تو صورتش زوم کرده بودم، وای به حال
پسرای بیچاره!! پسر؟!! خوب آروینم
اینجا کار میکرد دیگه! یعنی آروینم مثل من اونطوری نگاش میکرد؟!! یه لحظه از دختره بدم اومد..ببین تو رو خدا
چطوری شوهرامونو از چنگمون
درمیارنا!! یه همچین دخترایی باعث میشدن زندگیه مثل نخ ، یکی مثل من، زودتر از اون چیزی که باید، خراب شه
دیگه! پسر الغر اندام و قد
بلندی با یه سینی سررسید..تو سینی ای که دستش بود چند تا فنجون سفید به چشم میخورد..پسره جلوی دختر
منشیه خم شد و فنجانی و
رو میزش گذاشت..دختره حتی به خودش زحمت نداد یه تشکر خشک خالی یا حتی یه لبخند زورکی بهش
بزنه..پسره هم انگار براش عادی بود❤️

چون هیچ واکنشی نشون نداد و اومد سمت من! سینی و به طرفم گرفت و من با لبخند فنجانی از تو سینی ، برداشتم و
ازش تشکر کردم..
نگام کرد و لبخندی زد! بیچاره خوشحال شده بود که یکی تحویلش گرفته! دلم براش سوخت..داشت میرفت سمت
اتاقی که باالش درشت
نوشته شده بود " ریاست"! قبل از اینکه بره به سمت در، دختر منشیه گفت: آقا جواد..نرو فعالً..جناب رئیس دستور
دادن کسی مزاحمشون
نشه..بعداً براشون قهوه ببر..
پسره حرفی نزد و از جلوی چشمام دور شد! برای خودمم جالب شده بود که بدونم، مهمون ویژه ی آروین کیه که
انقدر همه حواسشون بود تا
مزاحمش نشن! حتماً شخص مهمی بوده دیگه! یه ربعی اونجا نشسته بودم داشتم با روزنامه ی جام جمی که رو میز
شیشه ای به چشم
میخورد الکی بازی میکردم و وقت میگذروندم که تلفن منشیه زنگ خورد و بعد از چند دیقه منشیه از اتاق خارج
شد..کسی تو اتاق نبود و یه حس
فضولی بدجوری داشت قلقلکم میداد!! چطوره االن که کسی نیس، برم یواشکی تو اتاق آروین و مهمون ویژه شو
زیارت کنم؟!
لبخند بدجنسانه ای رو لبم نشست..پاورچین پاورچین به سمت در اتاق آروین رفتم..گوشمو چسبوندم به در تا بلکه
یه صدایی بشنوم، اما دریغ از
صدای نفس کشیدن!! هیچی..! دستگیره ی در رو آروم پایین آوردم.خوشبختانه هیچ صدایی از دره بلند نشد..نصف
صورتمو از الی در بردم تو، تا
بفهمم داخل چه خبره! روبروم فقط میز طویل و مستطیل شکلی و میدیدم با چند تا لپ تاپ و چند تا پرونده و پوشه!
چشامو خوب تو اتاق
چرخوندم..گوشه ی تی شرت آروین و دیدم..اما دیگه چیزی معلوم نبود!! در رو بیشتر باز کردم تا بتونم آروین و
ببینم..در رو تا نیمه باز کردم.. حاال
میتونستم هیکل مردونه ی آروین و ببینم..چقدر ناز شده بی شرف! حس کردم یه چیزی تو بغلش داره تکون
میخوره! چشامو ریز کردم و در رو یه
کم دیگه باز کردم..صدای هق هق گریه میومد..گریه یه زن!!! قلبم فرو ریخت! صدای زن؟!! بیشتر دقت کردم..وا
رفتم!! یکی تو بغلش بود! شال
سبز رنگ دختره و میدیدم..سرشو گذاشته بود رو سینه ی پهن آروین و داشت میلرزید..داشت گریه میکرد! آروین
به یه نقطه ی نامعلوم زل زده بود
و حواسش به من نبود! دختره تو بغل آروین فرو رفته بود..دستای آروین و نمیدیدم..حتماً دستاشو دور کمر دختره
حلقه زده دیگه! یه لحظه حس
کردم خون تو رگام منجمد شده!! اون دختره کی بود؟!! نفسمو تو سینه حبس کردم..نباید صدایی ازم درمیومد..بعد
از چند ثانیه صدای آروین و.

شنیدم " دیگه گریه نکن مریم، باشه؟"
این االن چی گفت؟!! گریه نکن کی؟!! مریم؟! آره گفت مریم انگار!! مریم کیه؟! مغزم قفل کرده بود..دختره از بغل
آروین اومد بیرون..خودش بود..!
مریم بود..نامزد قبلی آروین! عشق گذشته ش..یا شایدم عشق االنش!..بدنم یخ کرد..! مریم اینجا چه غلطی میکرد؟!
تو اتاق شوهر من!! تو بغل
شوهر من!! تو بغل کسیکه االن 5 ماهه اسمش تو شناسناممه؟!! پس مهمون ویژه ش مریم بود!! من چه خوش خیال
بودم که فکر میکردم آروین
مریم و از یاد برده..در رو آروم بستم..بغض گلومو داشت خفه میکرد! لعنتیا..!! لعنتیا..!! من بازیچه ی دستتون نیستم!
پاهام حس نداشت..هنوزم
تو بهت بودم! دستمو از دیوار کناریم گرفتم تا یه موقع پرت نشم رو سرامیکای کف اتاق! سعی کردم به خودم مسلط
شم..به سمت میز شیشه
ای رفتم و کیفمو از روش برداشتم..بدون اینکه صبر کنم تا منشیه بیاد یا سبد غذا رو از رو میز بردارم، از اتاق اومدم
بیرون! هوای اونجا داشت خفم
میکرد.. تلو تلو خوران از اتاق اومدم بیرون..وارد راهرو شدم..نمیخواستم به چیزی فکر کنم..! به خیانت!! خیانت
آروین..!! نه..نه..راویس به هیچی
فکر نکن..ذهنم خالی بود..خالی از هر چیزی..! در آسانسور باز شد و زن میانسال و دختر جوونی ازش بیرون
اومدن..فوری رفتم تو آسانسور و در
بسته شد..آهنگ مالیم آنشرلی به گوشم رسید..خودمو تو آینه ی تو آسانسور نگاه کردم..چرا رنگم پریده؟! مگه
چی دیدم؟! چرا اینجوری
شدم؟..نه..نه راویس! به تصویری که چند دیقه پیش جلوی چشات دیدی فکر نکن! تحلیل و آنالیز صحنه ها، ممنوع!
درموردش فکر نکن! اون آروین
نبود..!! نبود راویس..! فقط شبیهش بود! مگه نمیشه یه نفر انقدر شبیه آروین باشه؟! میشه..پس مطمئن باش اونی که
مریم تو بغلش بود و
داشت مریم و آروم میکرد، آروین نبود..نبود راویس!!
بغض مثل یه گردوی سفت، تو گلوم داشت خفم میکرد..در آسانسور با صدای تیکی باز شد..از آسانسور اومدم
بیرون..بدون اینکه به اطرافم نگاه
کنم از ساختمون خارج شدم! به سختی قدم برمیداشتم..قدمام سست بود..کاش نمیومدم اینجا! کاش قلم پام
میشکست و هیچوقت پامو تو این
خراب شده نمیزاشتم! کاش مینشستم تو خونه و ناهار و تنهایی کوفت میکردم! قرمه سبزی خوشمزم موند رو میز
شیشه ایه! کلی براش زحمت
کشیده بودم..! چرا داشتم به قرمه سبزیم فکر میکردم؟! یعنی قرمه سبزی ای که درست کرده بودم برام مهمتر از
صحنه ای بود که جلوی چشام❤️

دیدم؟! من چی دیدم؟! کدوم صحنه؟!! آروین بود؟!! آروین و مریم..؟!! مریم تو بغل آروین بود؟! داشت گریه
میکرد؟!! آروین بود که داشت آرومش
میکرد تا گریه نکنه؟! آروین خواسته بود کسی مزاحمشون نشه؟! مزاحم تنهاییشون؟! نیم ساعت مریم اونجا چیکار
میکرد؟! آروین مگه یادش رفته
بود که مریم شوهر داره؟ که خودش..خودش زن داره..منه بدبخت زنشم!! همش بازی بود؟!! من کجای بازیه
کثیفشون بودم؟!! اون همه
محبت..مهربونی..عشق!! همش دروغ بود؟! اونه همه کارای آروین..!! الکی بود..داشت بازیم میداد تا به مریم برسه؟!!
باز داری صحنه ای که دیدی و بررسی میکنه روانی؟!! مگه نگفتم ممنوع..! ممنـــــــــــوع!!! بند کیفمو شل و ول
گرفته بودم و دنبال خودم رو
آسفالت پیاده روها میکشیدم..حواسم به اطرافم نبود..چند باری هم ناخواسته به چند نفر تنه زدم و فحش های
خوشگل شنیدم! اما حوصله
نداشتم حتی برگردم بینم به کی زدم! نمیدونستم تو کدوم خیابون بودم؟! برامم اهمیتی نداشت..مهم بود االن کجام؟!!
برای کی مهم بود؟! برای
بابام که شیراز بود؟ برای شیرین که درگیر آرسام و بچه ی تو شیکمش بود؟! یا برای آروین؟! آروینی که مریم
بغلش بود!! عشقش بغلش بود؟!!
منم بغلش بودم؟!..نه نبودم..وقتایی که دلش میگرفت میومد طرف من!! من براش هیچی نبودم..هیچی!! صدای رعد و
برق و شنیدم..بعد از چند
دیقه، صدای شر شر بارون اومد..برخورد قطرات بارون و رو بدنم حس میکردم..بارون شدیدتر شد و من همچنان بی
هدف، خیابونا رو یکی پس از
دیگری رد میکردم..فقط میرفتم..برام مهم نبود کجا!! مقصد برام مهم نبود..فقط میرفتم!! میرفتم تا یادم بره چی
دیدم! تا یادم بره کی تو آغوش
شوهرم بود!! شوهرم؟!! این "م" مگه میم مالکیت نبود؟؟ پس چرا مال من نبود؟ چرا این میم برای مریم صدق
میکرد نه من!!! من این وسط
نخودچی بودم؟!! کجای زندگیه آروین بودم؟! سردم نبود..اما میلرزیدم..میلرزیدم..!! از سرما نبود..مطمئن بودم!!
احساس سرما نمیکردم..مثل یه
مرده شده بودم..هیچ احساسی نداشتم! ذهنم خالی بود..میدیدم که بقیه داشتن تند تند راه میرفتن و بعضیام زیر
چتراشون بودن..اما من چرا
هیچی احساسی نداشتم؟! چرا قدمامو تندتر نمیکردم تا تو بارون نمونم؟! صدای دو تا دختر جوون که از روبروم
میومدن و داشتن با تعجب نگام
میکردن و میشنیدم..
_ دختره دیوونه شده!
_ حتماً خیلی بارون دوس داره که حاضر نیس تند تر بره تا از شر بارون خلاص شه!

حرف مفت نزن! آخه کدوم آدم عاقلی از همچین بارون شدیدی خوشش میاد؟!
از کنارم رد شدن..چتر دستشون بود و تند تند راه میرفتن تا زیر بارون نمونن..من عاشق بارون بودم؟؟!
نه..نبودم..من عاشق هیچی نبودم..
روسریم چسبیده بود رو سرم و از انتهای موهام آب میچیکد..تموم لباسام به بدنم چسبیده بود..! هیچی برام مهم
نبود..هیچی!!
نبار باران...هیچی از دردام کم نمیکنی!..این دردا عمیق تر از اونی هستن که با قطرات تو از بین برن! خیلی عمیقن!!
مریم..!! آروین!! مریم و آروین؟! مریم با کدوم "واو"ی به آروین وصل شده بود؟! مریم چی میخواست از زندگیم؟
این زندگی مال من بود؟ چشامو که
باز کردم دیدم دم در خونه م! چطوری سر از اینجا درآوردم؟! پاهام دیگه جون راه رفتن نداشت..بارون بند اومده
بود..نزدیک غروب بود! چقدر راه رفته
بودم!! چند ساعته تو خیابونا دارم پرسه میزنم؟!! چرا نفهمیدم این همه ساعت راه رفتم؟!! هوا کم کم داشت تاریک
میشد..کلید و تو قفل در
چرخوندم و در با صدای بدی باز شد..! دیگه این خونه رو هم دوس نداشتم..منو یاد آروین مینداخت..! یاد
حماقتام..یاد سادگیم!! در ورودی خونه رو
باز کردم و وارد هال شدم..رو مبل نشستم..لباسام خیس خیس بود..از خیسی لباسام، مبلی که روش نشسته بودمم نم
دار شد! چراغا خاموش
بود و به خودم زحمت ندادم که روشنشون کنم..! هوای داخل خونه سرد بود..یا شایدم من سردم بود..بدنم
میلرزید..عطسه ی بلندی زدم!! چرا
عطسه زدم؟ دوس نداشتم دنبال علت بگردم..دوس نداشتم بدونم که برای چی سرما خوردم..برای چی سرما
خوردم؟! چرا تو بارون وایسادم؟!
نه...نه..اگه دنبال دلیل میگشتم..بازم..بازم یاد اون صحنه میفتادم..یاد آروین..آغوشش..برای کی باز بود؟! برای
مریم؟!! گوشیمو از تو کیفم
درآوردم..چرا میلرزم؟!! بخاطر سرما؟؟ یا بخاطر..بخاطر خورد شدنم؟!! هوس آهنگ احمدوند و کرده بودم..چرا تو
این اوضاع دنبال گوش دادن به
آهنگ بودم؟!! رفتم تو پوشه ی آهنگام..آهنگ مهدی احمدوند و پیدا کردم و دکمه ی play و زدم..رو مبل دراز
کشیدم..پاهامو تو شکمم جمع کردم!
هنوزم میلرزیدم..بدنم یخ یخ بود.! هنوزم چند تا قطره بارون رو پیشونیم بود..! قطره های بارون سُر میخوردن و
میریختن رو مبل! صدای آهنگ منو از
هر فکری جدا کرد...!!
تو، اونور دنیا باشی..
پشت ابرا باشی..
دوسِت دارم! من..

آرزومه، دلت با من بمونه..
هی بگی،بمون تو ای عشق مهربون من!
کی، جز من، هواتو داره..
هوای گریه داره..وقتی دوری تو!
کی مثل من، برات میمیره..
همش دلش میگیره، وقتی دوری تو!
دیگه نتونستم بغضمو تو گلوم خفه کنم..!! بلند بلند گریه کردم..زار میزدم! به حال خودم..به حال سادگیم! شونه هام
به شدت میلرزید.. باید خالی
میشدم..داشتم دق میکردم! گلوم بدجوری میسوخت..صدای گریه هام با صدای آهنگ ا عجین شده بود..!! یه چیزی
داشت رو سینه
م سنگینی میکرد..! عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود..تب داشتم..تب داشتم و میلرزیدم! خیانت!! خیانت...!! چقدر
کلمه ی سخت و بی
انصافی بود!! حتی اسمشم درد داشت..! درد داشت..!! آروین؟!! چرا فکر میکردم تا به دست آوردنت یه قدم فاصله
دارم؟! چرا نفهمیدم که تو
هنوزم ذهنت..روحت.. مال مریمه؟!! چرا انقدر احمق بودم که نفهمیدم بازیم دادی!! چرا فکر کردم بهم عالقمند
شدی؟! لعنت به من..!! لعنت به
تو..!! لعنت به این تقدیر کوفتیم..! باختم..همه چیمو باختم..خاکسترم کردی..!! به معنای واقعی کلمه پودر شدم...!! با
اشک و آه و ناله، ادامه
ی آهنگ و گوش دادم...!! قلبم درد میکرد....نمیتونستم این همه نامردی و تحمل کنم! نه..نمیتونستم..عمه خانوم
کاش بودی..کـــــــاش!
اما تو نموندی..
کاش میفهمیدم از اول عشق تو برای من نبود..
واسه تو هر کاری کردم..اما چاره چیه دلت با من نبود..
آروم آروم، دوباره، دل هوای گریه داره، بعدِ رفتنت!
دلتنگتم..دوباره جونمو میگیره ، عطرِ پیرهنت!
شقیقه هامو محکم فشار دادم..به مریم که رو مبل روبروییم نشسته بود نگاه کردم..چشاش خیس از اشک
بود..داشت بهم نگاه میکرد..التماس تو
نگاش موج میزد! چرا هیچ حسی بهش نداشتم؟ چرا از این نگاهاش داغ نمیشدم؟! چرا کسیکه دو ،سه ماهی نامزدم
بود و حاال داشت جلوم
اینجوری اشک میریخت، دیگه هیچ ارزشی برام نداشت؟ تو ذهنم، مریم اونقدی کمرنگ شده بود که دیگه حتی
بعنوان اینکه زمانی معشوقه م
بوده هم برام مطرح نبود! فین فین میکرد و دستمال کاغذی و رو دماغش فشار میداد! خیلی گریه کرده بود

آروین؟!
از فکر اومدم بیرون..
_ بله؟!
با دستمال کاغذی ای که دستش بود اشکای رو گونه شو پاک کرد..ریملش ریخته بود زیر چشمش، زیر چشمشم تا
اونجایی که تونست پاک
کرد و نگام کرد و گفت: کمکم میکنی نه؟ مثل همیشه میتونم رو مردونگیت حساب کنم؟!
شب عروسیش، فقط دنبال یه فرصت بودم تا برای آخرین بار تنها گیرش بیارم و هر چی تو دلم سنگینی کرده و
بهش بگم و خودمو سبک کنم، اما
حاال..اصالً انگار یادم رفته بود که بهم خیانت کرده..! یادم رفته بود باهام بازی کرده و منو برای رسیدن به آریا
میخواسته! دیگه برام ارزشی
نداشت..! انگار خوشحالم بودم که زنم نشده بود و این اجازه رو بهم داده بود تا اسمشو ، یادشو از ذهنم پاک کنم!
چم شده بود؟! منی که خودمو
جر دادم تا مریم و مال خودم کنم حاال انقدر راحت از کنارش میگذشتم؟! تو ذهنم، راویس انقدر پر رنگ بود که
دیگه جایی برای فکر کردن به مریم
نداشتم!! راویس!! االن داره چیکار میکنه؟ ناهار خورده؟
صدای مریم اومد: آروین کجایی؟ شنیدی چی گفتم؟!
دستمو پشت گردنم گذاشتم و به میز طویلی که تقریباً وسط اتاقم بود، تکیه دادم و گفتم:
من کمکت میکنم مریم!
لبخند رو لباش نشست..از رو مبل بلند شد و خواست نزدیکم بیاد که دستمو حایل خودمو خودش کردم و گفتم:
الزم به این کارا نیس! من با آریا حرف میزنم! خیالت راحت! حاالم بهتره بری چون وقت ناهاره و میخوام یه چیزی
بخورم!
مریم مات و مبهوت نگام میکرد...انگار باورش نمیشد من انقدر تغییر کرده باشم انگار توقع داشت من همون آروین
احمق و عاشق گذشته باقی
بمونم! چطور انتظار داشت من همون آروین قبل باشم؟! با اون همه نامردی ای که در حقم کرده بود!
نمیخواستم دیگه اجازه بدم تماسی باهام داشته باشه!
همون یه لحظه ایم که تو آغوشم بود، عذاب وجدان داشتم که چرا اجازه دادم یهویی بیاد تو بغلم! مریم لبخند کجی
زد و کیفشو از رو مبل
برداشت و گفت:
مرسی ازت! هیچوقت این لطفتو فراموش نمیکنم!
_ راستی! مگه قرار نبود با آریا بری امریکا؟ پس چی شد؟!
_ آریا منصرف شد...منم زیاد موافق نبودم از ایران برم!
سرمو تکون دادم مریم زیر لب آهسته خدافظی کرد و رفت! حتی به خودم زحمت ندادم ازش خدافظی کنم! برامم
مهم نبود! انگار میخواستم با بی❤️

محلی کردن بهش، غرور جریحه دارمو ترمیم کنم! میخواستم بهش بفهمونم دیگه هالک نگاهای فریبنده و پسر
کُشش نیستم!
وقتی منشی شرکتم، خانوم سرور، بهم خبر داد که خانومی به اسم مریم سروی اومده دیدنم، حقیقتاً کپ کردم..!حتی
یه بار دیگه از خانوم سرور
خواستم اسمشو تکرار کنه، فکر کردم شاید اشتباه کرده اما دوباره اسم مریم و آورد! مریم وقتی اومد تو اتاقم، باورم
شد که واقعاً مریم اومده
دیدنم و اشتباه نشده! لرزش بدنمو به وضوح حس میکردم! لرزش بدنم بخاطر این نبود که یه موقعی مریم و دوس
داشتم، نه بخاطر این
بود که انگار تازه یادم افتاده بود این دختر با غرور و شخصیت و زندگیه من چیکار کرده!!! نگران غرور از دست رفته
ی خودم بودم نه مریمی که
زمانی معشوقم بوده! مریم وقتی تعجب منو دید، لبخندی زد و گفت: سالم آروین! میدونم چقدر از دیدنم تعجب
کردی! ببخشید بی موقع و بی خبر
مزاحمت شدم! باور کن اگه پای زندگیم وسط نبود، هیچوقت مزاحمت نمیشدم!
آب دهنمو قورت دادم! پای زندگیش وسط بود؟!! سعی کردم به خودم مسلط باشم و یادم بره که اینی که االن جلوم
وایساده همون کسیه که
تموم غرورمو زیر پاهاش له کرده! با دستم به مبلی اشاره کردم و گفتم: بشین!
رو همون مبلی که اشاره کرده بودم نشست و کیفشو کنارش گذاشت! از رو صندلیم بلند شدم و دستامو تو جیب جین
آبی رنگم فرو بردم و به
میزم که روبروی مریم بود، تکیه دادم..
_ چی شده که اومدی اینجا؟! برای آریا اتفاقی افتاده؟!
مریم سرشو انداخت پایین! داشت با بند کیفش ور میرفت! اصالً حوصله نداشتم برام مقدمه بچینه، دوس داشتم
راحت بره سر اصل مطلب!
_ من بهت بد کردم آروین میدونم! دوسِت نداشتم و همیشه باهات بد بودم..من واقعاً متأسفم! انقدر آریا رو دوس
داشتم که نمیتونستم به جز
اون، مرد دیگه ای و تو زندگیم تحمل کنم! راستش..آروین..! آریا داره ورشکست میشه..میدونی که یه کارخونه ی
لوازم بهداشتی داره و اونجا رو
اداره میکنه! اگه نتونه به موقع پولی که الزمه رو به حساب کارخونه بریزه، کمتر از یه ماه میفته زندان! میخواستم از
بابام کمک بگیرم اما تو که
بابامو خوب میشناسی میدونی چقدر پول دوسته و اگه بفهمه آریا داره ورشکست میشه دیگه نمیزاره من و آریا با هم
باشیم! نمیخوام بابام چیزی
بفهمه..نمیخوام آریا رو از دست بدم..من دوسش دارم! هر کاری ازم بخوای بدون چون و چرا انجام میدم! هر کاری
آروین..حتی اگه..حتی اگه
بخوای...

بخوای دوباره زنت میشم!!
مریم داشت چی میگفت؟! از من چی میخواست؟! میخواست بازم به یه ازدواج اجباری و خالی از عشق، تن بدم؟! من
دیگه به مریم حتی فکرم
نمیکردم و نمیتونستم مثل سابق دوسش داشته باشم! دیگه حاضر نبودم حتی یه لحظه مریم و کنار خودم ببینم! حاال
میگه حاضره زنم بشه!
خوب اون حاضره، من که حاضر نیستم زنم شه! مگه نمیگه آریا ور دوس داره و بخاطر اینکه ازش جدا نشه به باباش
رو نمیندازه! پس چرا اومده
سراغ من و میگه حاضره زنم شه!! زده به سرش!؟! یا مطمئنه من هیچوقت رو زن یکی دیگه سرمایه گذاری نمی کنم
و این حرف و زده تا یه
چیزی گفته باشه!!
مریم از رو مبل بلند شد و روبروم وایساد..اشکاش تند تند از چشاش تا روی گونه ش میریختن!
نمیدونم چرا حتی گریه هاشم هیچ احساسی و تو قلبم بوجود نمیاورد! قبالً اگه جلوم گریه میکرد خودمو به آب و
آتیش میزدم تا آروم بشه و کلی
براش شکلک درمیاوردم تا بخنده و یواشکی اشکاشو پاک میکردم و بغلش میکردم! اما حاال..خیلی سرد و بی
احساس داشتم به ریزش اشکاش
نگاه میکردم!
گفتم: ببین مریم! میدونم االن چه حسی داری..درکت میکنم که..
مریم نذاشت حرفمو ادامه بدم و خودشو تو بغلم جا داد! کپ کرده بودم! انگار عادت کرده بود هر وقت گریه میکنه
من بگیرمش تو بغلم! اما االن..
اون دیگه شوهر داشت..منم زن داشتم! این کارش درست نبود..سرشو گذاشت رو سینه م! هق هق میکرد و صدای
نفسای تند و کش دارشو
میشنیدم! محکم منو بغل کرده بود و دستاشو دور کمرم حلقه زده بود! چرا حاال سعی میکرد خودشو بهم نزدیک
کنه؟! حاال که هم من متأهل
بودم هم خودش! حاال که هیچ احساسی بهش نداشتم، چرا بغلم کرده ؟! حتی رغبتی تو خودم ندیدم که بخوام منم
دستامو دورش حلقه کنم!
مثل یه آدم برفی، فقط نگاش میکردم و از این کار یهوییش تعجب کرده بودم! سابقه نداشت مریم از این کارا کنه!
من طعم آغوش راویس و چشیده
بودم و جز آغوش اون، هیچ آغوشی و دوس نداشتم! حتی آغوش مریم و..! مریمی که روزی داشتنش برام حکم
باالترین لذت زندگیمو داشت!! این
هم آغوشی مریم، برام هیچ لذتی نداشت! با اینکه دیگه مریم و دوست نداشتم و اسمشو برای همیشه از تو زندگیم
خط زده بودم اما هر چی بود❤️

یه انسان بودم و از اینکه کسی جلوم گریه کنه ناراحت میشدم! شونه هاش میلرزید..دلم براش سوخت..بدون اینکه
دستمو به بدنش نزدیک کنم
گفتم: مریم دیگه گریه نکن باشه؟!
دستام کنار پهلوم بود و هیچ حرکتی نکردم تا آرومش کنم! نتونستم جمله ی بهتری و بهش بگم! همینم با کلی
بدبختی به زبون آوردم! مریم از
بغلم اومد بیرون..چشاش که یه روزی دوس داشتم فقط مال من باشه، غرق اشک بود و من خونسرد داشتم نگاش
میکردم! از اینکه انقدر تغییر
کرده بودم و دیگه به مریم هیچ حسی نداشتم، خیلی خوشحال بودم! دوس نداشتم یه عمر تو حسرت داشتن مریم
بسوزم! نوک دماغش قرمز
شده بود..
_ برو بشین! با هم حرف میزنیم!
به سمت مبل رفت و نشست! از رو میز روبروییش دستمال کاغذی برداشت و اشکاشو پاک کرد..!
پوفی کشیدم و گفتم:
ببین مریم! من هیچ احساسی بهت ندارم! بزار بهتر بگم، من دیگه احساس قبل و بهت ندارم! من عوض شدم..من
دیگه اون پسر مجرد و عاشق و
احمق قبل نیستم! من دیگه زن دارم..زندگیه خودمو دارم! متأهلم..متعهدم! مطمئن باش دیگه چشمم دنبال داشتن تو
نیس! تو مال آریایی و من
هیچ چشمداشتی بهت ندارم! من زن دارم و زن و زندگیمو دوس دارم و نمیخوام از دستشون بدم!
مریم لبخندی زد و گفت: اونم تو رو خیلی دوس داره آروین! راویس و میگم! شب عروسیم فهمیدم که تو خیلی
خوشبختی که راویس اومده تو
زندگیت! یادته موقع خدافظی با حرفام ناراحتت کردم؟! بهت گفتم ازت بعنوان بازیچه استفاده کردم؟!
با یادآوری اون شب لعنتی، اخمام رفت تو هم! اون شب مریم خیلی داغونم کرده بود و من نتوسنتم اونطوری که دلم
میخواست جوابشو
بدم..همین باعث شده بود تو خوردن مشروب زیاده روی کنم و اون اتفاقا پیش بیاد! مریم وقتی اخمای در هم رفته
مو دید، گفت:
من واقعاً متأسفم آروین! نمیخواستم یاد اون شب بیفتی! اما..اینو گفتم تا بدونی راویس خیلی ازت حمایت کرد..وقتی
تو نتونستی جوابمو بدی و
رفتی،راویس جلوم وایساد و هر چی از دهنش دراومد بارم کرد! حرفامونو شنیده بود..بهم گفت خوشحاله مال تو
شده و تو انتخابش کردی..میگفت
انقدر تو رو دوس داره که نمیزاره حتی یه ثانیه هم به من فکرکنی! فکر کنم موفقم شده..! امروز فهمیدم که هیچ
جایگاهی تو قلبت ندارم و راویس
همه رو تصاحب کرده! اون شب قبل از اینکه راویس اون حرفا رو بهم بزنه فکر میکردم برنده ی این بازی منم و تو
دیگه نمیتونی کسی و تو زندگیت..

راه بدی و فقط به من فکر میکنی اما اشتباه میکردم..تو خیلی زود منو فراموش کردی و یکی بهتر از منو تو زندگیت
راه دادی! بازنده من بودن نه تو!
مریم سکوت کرد...رفتم تو فکر! حرفای مریم حقیقت داشت؟! پس چرا من نفهمیده بودم که راویس طرفمو
گرفته؟! چقدر احساس خوبی داشتم!
با اینکه یه مرد بودم و همیشه دوس داشتم من طرف زنمو بگیرم و ازش حمایت کنم، اما این حرکت راویس بدجور
به دلم نشست! گاهی یه مرد
هم دوس داره ، همسرش ازش حمایت کنه!! این کار راویس از عسلم برام شیرین تر و دلچسب تر بود..! چقدر دلم
برای راویس تنگ شده بود!
کاش میتونستم کارامو ول کنم و برم خونه و با هم بشینیم دور میز 0 نفره ی غذا خوریمون و با هم ناهار بخوریم!
چقدر هوس دستپخت راویس و
کرده بودم! از فکر مریم و حرفاش اومدم بیرون! قصد داشتم به آریا کمک کنم و پولی که الزم داره و بهش بدم! باید
سر فرصت بهش زنگ
میزدم..دوس نداشتم دیگه حتی اتفاقیم شده، مریم و ببینم! زندگیه من پر از راویس شده بود!
از اتاقم اومدم بیرون..! خانوم سرور با دیدنم از جا بلند شد و گفت: خسته نباشید آقای مهرزاد!
نمیدونم چرا از این دختره خوشم نمیومد.حس میکردم یه جور خاصی نگام میکنه و این نگاهاش خیلی رو مخ بود!
اگه منشی قبلیم باردار نمیشد و
استعفا نمیداد عمراً این دختره رو استخدام میکردم..! البته تا حاال بهش رو نداده بودم و اونم پاشو فراتر از گلیمش
نذاشته بود!
_ زنگ بزنین به رستوران و یه پرس چلو کباب سفارش بدین! خودتونم میتونین برین خونه!
سرور نگام کرد و گفت: خانومتون براتون غذا آوردن!
جا خوردم!
با تعجب گفتم: خانومم؟!!
سرور به میز شیشه ای گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت: چند دیقه پیش اینجا بودن، اما نمیدونم چی شد که بی خبر
رفتن!
از حرفاش هیچی نفهمیدم! به میز شیشه ای گوشه ی اتاق نگاه کردم..یه سبد سفید بود که توش چند تا ظرف به
چشم میخورد!
_ کجا رفت؟
_ واال دکتر صالحی باهام تماس گرفتن و ازم خواستن برم پیششون و پرونده ی شرکت سَما رو ازشون بگیرم منم
رفتم و وقتی اومدم دیدم
خانومتون نیستن!
_ چرا بهم خبر ندادی که خانومم اومده اینجا؟!
_ خوب آخه..شما گفته بودین کسی مزاحمتون نشه..من نمیدونستم باید بهتون بگم!
_ از این به بعد خانومم اومد اینجا، به این فکر نکنین که من چی گفتم، بدون هیچ حرفی راش بدین تو!❤️

سرور یه جور خاصی نگام کرد و با اخم گفت: چشم!
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود فوری گفتم: فهمید مهمونم کیه؟!
_ نه..چیزی بهشون نگفتم!
سرمو تکون دادم..سرور کیف بزرگ مشکی رنگشو از رو میز برداشت ازم خدافظی کرد و رفت! به بداخالقیای من
عادت کرده بود! با اینکه همش
دو، سه هفته بود که بعنوان منشی، اینجا کار میکرد اما دختر زرنگی بود و خیلی زود به جو اینجا و اخالقام آشنا شده
بود و دست از پا خطا
نمیکرد! دوباره چشمم به سبد سفید رو میز افتاد..راویس کی اومده بود اینجا؟! چقدر معطل شده؟! لعنت بهت
مریم..اگه نمیومدی اینجا االن با
راویس ناهار میخوردم! از اینکه سرور به راویس نگفته بود کی اومده مالقاتم، خیالم راحت شد !معلوم نبود راویس
با فهمیدنش چه فکرایی درموردم
بکنه! اونوقت میشم، آش نخورده و دهن سوخته! به سمت سبد سفیده رفتم..بوی قرمه سبزی هوش و حواس و از
سرم پروند! آخ جون!
دستپخت راویس معرکه بود! حتی به جرئت میتونم بگم که دستپختش از مال مامانمم بهتر بود! مثل بچه ها ذوق
کرده بودم..چقدر هوس قرمه
سبزی کرده بودم! از غذاهای بیرون زیاد خوشم نمیومد..هنوزم مزه ی ماکارونی خوشمزه ای که برای اولین بار تو
خونه م درست کرده بود زیر
دندونام بود..خداییش اصال هم بی نمک نبود..! فقط اونموقع دلم میخواست از کاراش الکی ایراد بگیرم تا زخمی که
بهم زده و یه جوری ترمیم کنم!
به به! ساالد شیرازی هم که برام درست کرده! نه خوشم اومد..دختر خوبی شده انگار! چشمم به دو تا قاشق و دو تا
چنگاالی تو سبد
افتاد..خودشم میخواسته با من غذا بخوره؟! پس چرا رفت؟! کاش میموند..اونجوری بیشتر غذا بهم می چسبید..!
چقدر دلم براش تنگ شده بود!
وقتی یاد حرفای مریم میفتادم که راویس ازم حمایت کرده بوده، دلم میخواست زودی برم خونه و سر و دست و پا و
همه جاشو ببوسم!
اوووووه..چقدر جلف شده بودما..اونوقت بود که کسی باید جلومو میگرفت تا بازم بتونم از خیر راویس بگذرم و
کاری به کارش نداشته باشم! تا
همینجاشم که در برابرش خیلی صبر کردم و ازش گذشتم، کار خیلی شاقی کرده بودم! دوس نداشتم یه ثانیه هم از
راویس دور باشم..بهش
شدید وابسته بودم و اگه یه روز نمیدیدمش همش دلم میخواست برم یه جوری سر به سرش بزارم و اونم حرص
بخوره! وقتی حرص میخورد خیلی
ناز و خوردنی میشد! وقتی به این فکر میکردم که راویس با اون دستای ظریف و کوچولوش، برام ناهار درست کرده
و آورده محل کارم، ته دلم یه

جوری میشد و دلم میخواست برم خونه و یه لقمه ی چپش کنم! ناهار خوشمزه ی دستپخت راویس و با لذت
خوردم..معرکه بود! یاد اون روزی
افتادم که به عمه خانوم گفتم راویس برخالف چهره ش دستپخت خیلی خوبی داره! آخ آخ چقدر راویس اون روز
حرص خورد! از یادآوری اون روز
لبخندی رو لبام نشست..خداییش خیلی اذیتش کرده بودم..اما اونم دختر پررویی بود و با حاضر جوابیاش بهم اجازه
نمیداد که دلم براش بسوزه و
باهاش نرم باشم! انقدر خورده بودم که حس میکردم دارم باال میارم..خیلی سنگین شده بودم باید یه چرت کوتاه
میزدم تا سر حال شم! رو
مبل سه نفره ی کنار اتاقم دراز کشیدم و طبق عادت همیشگیم، دستامو زیر سرم گذاشتم و چشامو بستم!!
***
ماشین و پارک کردم و به سمت در ورودی خونه حرکت کردم!..چراغا چرا خاموش بود؟! ..در رو باز کردم..خونه
تاریک مطلق بود!
_ راویس؟! راویس خونه ای؟!
هیچ صدایی نیومد..پس راویس کجا بود؟! هوا تاریک شده بود..امکان نداشت بدون اینکه بهم خبر نده، جایی بره!
اولین کاری که به ذهنم رسید این
بود که چراغا رو روشن کنم!..به سمت کلید المپای تو هال رفتم و چراغا رو روشن کردم! جسم نحیف و الغر راویس
و رو مبل دیدم..جا خوردم!!
خوابیده بود؟! چرا اینجا خوابیده ؟! نزدیکش شدم..تموم لباساش خیس بود! این چرا این مدلی شده؟! میدونستم
بارون اومده اما مگه راویس
بیرون بوده؟! اگه بالفاصله بعد اینکه ناهار و برام آورده اومده باشه خونه که دیگه به بارون نمیخورده! چند بار
تکونش دادم و اسمشو صدا زدم اما
هیچ تکونی نخورد..دستمو گذاشتم رو پیشونیش! اووووووف داشت تو تب میسوخت! جا خوردم! چه غلطی کنم حاال!
فوری شالشو رو سرش
مرتب کردم و بدون اینکه به فکر این باشم که لباساشو عوض کنم، یکی از دستامو از زیر پاهاش محکم گرفتم و
دست دیگمم بردم زیر کمرش و
بلندش کردم..
بدنش حیلی نحیف بود و سنگینیشو اصالً حس نمیکردم..سبک بود مثل پر! سرش رو سینه م بود..از داغیش منم داغ
شده بودم! تبش خیلی باال
بود..لباساش خیس بود و لباس منم خیس شده بود، اما من تموم حواسم پیش این بود که زودتر ببرمش بیمارستان!
به سمت ماشین رفتم..در
ماشین و با زحمت و سختی، باز کردم و راویس و آروم رو صندلی جلوی ماشین گذاشتم و در رو بستم..دوس نداشتم
این شکلی و با این حال❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه lqif چیست?